همین قدر عاشق بودم (۲)

سلام دوباره و تاکید بیشتر ماجرای سکسی نیست و عشقیه.دوست ندارید نخونید.

گردنم رو با دستهاش گرفته بود و بوسم می‌کرد.دست چپم رو گذاشتم زیر سرش تا بیاد بالاتر راحت تر ببوسمش.با دست راستم آروم از زیر تابش رفتم بالاتر.رسیدم سینه های سفت و زیبا و کوچولوش.سوتین داشت.آروم زدم بالا سوتینش رو.یک لحظه از بوسیدن متوقف شد.چشم توی چشم شدیم.ولی دیگه پررو شده بودم…آروم سینه چپ قشنگش رو گرفتم توی دستم…نوک ممه قشنگش زیر دستم سفت و بزرگ شد.لبهامو محکم گذاشتم روی لبش…همراهیم کرد…آروم آروم میمالیدمش…دستمو از زیر سرش در آوردم…تاب رو زدم بالا.سوتین رو دادم بالا…اولین بار بود بغیر توی فیلم‌ها که احمد ناجنس cd میاورد توی سیستم مغازه میدیدم…سینه و بدن لخت دختری رو از نزدیک میدیدم.احمد بهم گفته بود امیر علی چون بار اولته…هر وقت با آیناز بودی وحشی نشی هر کارش میکنی با ملایمت بکن.تا ازت دلگیر نشه…هر جا هم که گفت بسه دیگه اصرار نکن…چون اون همون موقع دیگه حال و حولش تکمیل شده حوصله ات رو نداره…بذار عاشق تر بشه دفعه های بعدی تو میتونی جبران کنی و تلافی کنی…بالا تنه لخت بود نوبتی نوک سینه هاشو میبوسیدم و بوسشون میکردم…آروم دستمو بردم وسط پاش روی کوس ناز و تپل و کوچولوش.زودی پاهاشو سفت کرد.نگاهش کردم دوباره بوسیدمش…خودش پاهاشو شل کرد…آروم با دو تا انگشتام دوطرف کوس کوچیکش رو مدل نیشگون گرفتن…لای انگشتام فشار دادم…و ولش کردم.اروم انگشتمو لای چاک کوس کوچیکش کشیدم.اه نازی کشید.دوباره لبشو بوسیدم.رفتم باز هم نوک سینه ها رو نوبتی مکیدم.خودبخود لای پاهاش بازه باز شد…از روی شلوارک تنگ پ نازکش کوسشو میمالیدم.نگاهم می‌کرد و بهم لب میداد.نم قشنگی رو روی لباسش حس کردم…احمد گفته بود وقتی خوششون میاد خیس میشن…آروم به کارم ادامه دادم.و انگشت میمالیدم لای نازش و نوک میمی های کوچیکش رو میمکیدم.چند تا آه قشنگی کشید.گفتم جانم عشقم.خودش دوباره بوسم کرد.و یهو پاهاشو بست و خندید از بغلم فرار کرد.امیر علی بسه قلقلکم اومد.طفلی کیر من شق و سر در گم توی شلوارم مونده بود…گفت امیر علی یک دقیقه میری بیرون.گفتم چشم.گفت نه بمون.رفت از توی کمد دیواری لباس برداشت دویید توی حمومو.چند دقیقه بعد با یک دامن خوشگل که ساپورت هم تنش بود و یک تیشرت خوشگل پوشیده بود اومد پیشم نشست روی پام.گفت دوستت دارم. گفتم من بیشتر.بمون الان میام.هنوز مال من شق بود.اخه توی اولین رابطه…ناکام مونده بودم.دلم میخواست من هم ارضا بشم.روم نمیشد برم جق بزنم…بخدا پدرم رک بهم گفته بود جق مق نزنی ها…تو ورزشکاری ضعیف میشی و به این کار عادت کنی بد میشه…چون متوجه شده بود من فیلم پورن توی سیستم میبینم.با هم خیلی دوست هستیم.ولی خب دوران نوجوانی مگه میشه نزنی،،هر کی بگه نزدم دروغ میگه، تا آیناز رفت بیرون من کیرمو توی شورت و شلوارم جابجا کردم.برگشت اومد شیرینی شربت آورده بود.ساکت بودیم.تازه به خودمون اومدیم که چیکار کردیم…تازه یادم اومد من دیشب به پدر این دست دادم و قول دادم…گفت بیا پاشو.رفتیم پای سیستمش و اونجا…عکسها و فیلم‌های کس و کارش رو نشونم میداد و توضیح می‌داد که اینها کی هستند.هر کی رو می گفت یا متخصص بودند یا استاد دانشگاه.یا حداقل پزشک عمومی بودند.تا پرفسور هم توی فامیل داشتند.گفتم آیناز چرا اینها رو بهم نشون میدی.که بهم بگی چقدر کس و کارت و فامیلت تحصیلکرده و مدرن و بالا مرتبه هستند و از فامیل من بالاتر هستند…بخدا خودم میدونم.لازم نیست منو کوچیک کنی…گفت خدا مرگمو بده اگه همچین فکر و قصدی داشته باشم.پرسیدم پس چرا نشونم میدی شون…چی رو میخوای بهم ثابت کنی،اونایی رو که گفتی و نشونم دادی قبلا هم گفته بودی…و میدونستم…آیناز عزیزم من و خانواده ام همینیم که هستیم…چکار کنم؟گفت وای امیر علی ببخشید که ناراحتت کردم.بخدا نیت بدی نداشتم.فقط خواستم بهت بگم تو رو خدا بیشتر تلاش کن.ببین از امسال تو کلاس سوم تجربی هستی ویکسال مونده تا کنکور و دیپلم بگیری…تو رو خدا همینجوری که بخاطر من ورزش میکنی نفر اول کشوری تو رو خدا درس خوندنت رو هم بهتر کن تا پزشکی قبول بشی.نگاهش کردم.پرسیدم آیناز اگه قبول نشم دیگه دوستم نداری؟بعد میخای باهام چکار کنی؟چندین باره بهم گفتی و چندین باره من هم بهت گفتم…کار سختیه.ایناز من بدون تو میمیرم.اگه میخای بعدا بقول مامانم ولم کنی و بیچاره ام کنی الان بهم بگو.گفت بخدا نه…چرا همش منفی فکر میکنی،قبول نشدی که نشدی،فدای سرت.گفتم بعدا راضی میشی زن یک معلم یا کارمند ساده بشی.چون میدونم هدفت بلنده و حتما پزشک میشی.خواهرم بهم گفته امسال با معدل بالا قبول شدی و نفر اول مدرسه بودی…الان هم مدرسه تیز هوشان قبول شدی…اونموقع اسمش چیز دیگه بود.گفت امیرعلی هرچی هستم و بشم مال توام،گفتم ولی مامانم میگه مادر آیناز.دور از جونت جنازه دخترش رو هم روی دوش من نمیزاره…میدونم راست میگه،.گفت امیر علی تو خیلی مهربونی.خوشگلی خوش تیپی،،با غیرت و ورزشکاری…بخدا بابام میگه ها…آخ اگه دانشگاه هم
رشته خوب قبول بشی…وای خدا چی میشه.گفتم باشه غصه نخور عزیزم.تلاشم رو میکنم…گفت امیر علی بیا با هم بریم کلاس زبان.از اول مهر دوره جدیدش شروع میشه…برای دوتامون خیلی خوبه.گفتم باشه.ولی باید شبهایی باشه که به باشگاهم لطمه نخوره…چون از اول بچه گی هام خیلی واسش تلاش کردم…۳تا دان دیگه بگیرم میشم جزو بهترین‌های کشور و خودم مربی میشم.گفت آفرین عشقم…اون روز من توی کف سکسی موندم و بجای اینکه خوشحال بشم غمگین تر برگشتم خونه…دوساعتی توی خودم بودم.میدونستم حرفهاش بوی خوبی نمیده…غم و ترس بزرگی به جونم انداخت…شب موقع شام مادرم اومده بود اتاقم.اصلا متوجه نبودم.نشست کنارم.گفت چته پسرم.عزیز دل مادر.؟تازه متوجه حضورش شدم.گفتم هیچی مامان.گفت نه بهم بگو.خب…من مادرتم…گفتم مامان من امروز پیش آیناز بودم.باهم تنها بودیم.خیلی خیلی دوستم داره.اما همش بهم میگه باید زیاد درس بخونی تا تو هم پزشکی قبول بشی…گفت خب اینکه خوبه دوست داره همسر آینده اش موفق بشه.مامان اگه نشدم چی؟خب من که اینقدر زیاد باهوش نیستم که پزشکی قبول بشم.من درسهام متوسط رو به پایینه،نهایت شاید یک دانشگاهی یک رشته متوسط رو به پایینی بتونم قبول بشم.گفت ببین عزیزم هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد…پس تلاشت رو بیشتر کن.مگه اونهایی که قبول شدن شاخ دارند یا دم.فقط درس خوندن زحمت کشیدن…ببین تو چون کاراته رو دوست داری الان چند باره قهرمان کشور میشی.خب اگه آیناز رو دوست داری بخون قهرمان اون هم بشی و بخاطرش پزشک بشو…ببین اون طفلی هم توی خانواده اش تحت فشاره نمیتونه بهت بگه…آنها دوماد سرشناس وپزشک میخوان…باید کلاس بالا باشی.گفتم الان فهمیدم جریان رو.ولی باور کن مامان اگه قبول نشم.ولم کنه بره خارج یا با کس دیگه ازدواج کنه…من میمیرم.دق میکنم.بغلم گرفت گفت خدا نکنه‌…دشمنات بمیرند.اگه تو رو هم طوریت بشه…من زودتر میمیرم…موقع خواب از آیناز اس اومد.امیرعلی خوابی یا بیدار.نوشتم بیدارم عزیزم خوابم نمی‌بره.نوشت چرا؟گفتم چون دارم به کارهایی که امروز کردیم و حرفهایی که زدیم فک میکنم…پرسید چطور بودم به نظرت.نوشتم عالی بودی و هستی،بهم زنگ زد.جواب دادم.گفت امیر خوب بودم پسندیدی،گفت از قبلش هم پسندیده بودمت.تو عزیز دلمی،گفت مرسی.پرسیدم ناراحت که نشدی،گفت وای نه…میدونستم دیر یا زود اتفاق میفته.تو هم پسر خوبی بودی زیاده روی نکردی.خندیدم.گفت چرا میخندی؟گفتم هیچچی…آخه فکرشو نمیکردم بتونم به این زودی بغلت بگیرم و بتونم به بدن قشنگت دست بزنم.ممنونم عزیزم.ولی نگفتم بیشتر کف کردم…و اصلا ارضا نشدم.گفت فردا عصر میبینمت.بریم ثبت نام کلاس زبان…گفتم باشه…ساعت۳ونیم رد بود که اومد فروشگاه.ته فروشگاه بغلش گرفتم و عشق و حال شروع شد.کمی مالوندمش.که مشتری رسید…تا غروب کنارم بود و موزیک گوش می‌دادیم.پدرم اومد جریان کلاس زبان رو بهش گفتم…گفت عالیه.برات خوبه…موتور رو برداشتم و رفتیم.ثبت نام کردیم.بالاشهر بود و کلاسها مختلط بود.کلا۲۰نفر هم نبودیم.سه روز در هفته بود.مدرسه ها هم باز شد.خیلی خسته میشدم.یک شب باشگاه یکشب کلاس زبان.واقعا خوب و بیشتر هم درس میخوندم.تازه به پدرم هم کمک میکردم.خیلی اذیت بودم.ولی فقط بخاطر آیناز تحمل میکردم…ترم بعدی زبان هم خودش ثبت نامم کرد.توی دبیرستان جزو خوبای رشته تجربی بودم…بعد اون سری دیگه تنها هم نشده بودیم باهم…تا اینکه پدر و مادرش نمیدونم واسه چی قصد سفر خارج کردند.اون هم۲۰روزه…گفتم خونه اینها۲۴ساعته کلفت نوکر داشتن.یک پیرمرد برای خرید و باغبونی،و یک دایه برای نگهداری آیناز و خوراک و پوشاک و بهداشت خانواده.پخت و پز…اون دفعه هم هر دو چون جمعه بود مرخصی بودند.ولی اینبار باید۲۴ساعته مواظبش می‌بودند…قبل سفر…پدرش اومد پیش من.گفت آقا امیر علی خوب مواظب آیناز باشی ها.تنهاست.تو بهم قول دادی اول مواظب آبروی ما باشی…بعد خودت و آیناز.میدونم‌ تو پسر خوبی هستی…ازت خواهش میکنم کار بدی نکنید ها…گفتم بخدا خیالتون راحت باشه…بهتون قول میدم…اونها ساعت۲نصف شب رفته بودند.فرداش ظهر آیناز با ظرف ناهار اومد پیشم.اولش چون پدر مادرش نبودند گریه کرد…برام درد و دل کرد.بعدش گفت.امیر علی بیا بریم خونه ما.پیش من باش.گفتم نه بخدا نمیشه.زشته.کسی بفهمه فکرای بد می‌کنند.گفت هیچکس نمی‌فهمه… دایه ظهر قرص میخوره می‌خوابه.عمو رحمت هم خودیه.دوستم داره.من با اون همیشه درد و دل میکنم.میدونه دوستت دارم.گفتم باشه الان که نمیشه.گفت بعد کلاس بیا.گفتم اون موقع که تاریکه،زمستون بود.گفت پس بگو نمیخوام بیام.گفتم باشه میام.بعد کلاس با هم رفتیم خونه اشون.به مادرم اس دادم.امروز یک ساعت دیر میام.شکر خدا کسی نفهمید من توی خونه هستم…تا رسیدیم جلوی من لباس بیرون در آورد.حتی شلوارشو.بخدا اولین بار بود با شورت میدیدمش.اوف چه کون تپل و سفیدی داشت.شورت قرمز نازی هم پوشیده بود.سریع شلوار توی خونه پوشید.من لی پوشیده،بودم کیر بلند و کلفتم از کنار رون پام توی شلوارم عین۱بادمجون گنده بزرگ شده بود و خود نمایی می‌کرد.با کاراش طاقتم رو برید.تا اومد بلوز بپوشه بغلش گرفتم.خنده قشنگی کرد و خودشو ول کرد توی بغلم.خودش پرید روی تخت…گفت صبر کن.رفت بیرون دایه رو صدا زد.گفت درس دارم چیزی نمی‌خورم.مزاحمم نشو.اون بنده خدا هم گفت چشم خانوم کوچیک.برگشت در رو بست.کوچولو رژ لب زد.خندیدم خودش بلوزش رو در اورد.خودم پر رو شدم شلوارشو در آوردم.جیغ کوچیک و نازی زد.وای امیرعلی.گفتم هیس.اخ چقد قشنگ بود این کوس تازه هنوز شورت پاش بود.شکم و ناف و تپلی بالای کوسشو بوسیدم.گفت امیر علی بیا بالا.نکن خجالت میکشم.رفتم بالا چند تا لب خوشگل ازش گرفتم…سینه هاشو کشیدم بیرون.و شروع کردم بوسیدن و خوردن.اروم دست بردم روی کوسش.اومد پاهاشو ببنده.با دستام نزاشتم…خودش فهمید…زیر بغلها و سر شونه ها و روی بازوهاشو میبوسیدم.خودش تندتند لب میداد.دیگه نتونستم صبر کنم…رفتم پایین دست انداختم کش شورتش رو که بکشم پایین.گفت نه امیر جون نه…گفتم هیس آروم و مهربون باش و از امیر علی نترس.گفت نه نمیخام نمیشه.گفتم چرا.مگه دوستم نداری.فقط ببینمش.گفت آخه.زشته،گفتم نه چرا زشت باشه به این نازی و خوشگلی،گفت دیوونه کارمون زشته.اون که زشت نیست.خندیدم.گفتم هیس…آروم دادمش پایین.پاهاشو سفت کرده بود.با دستام و خواهشی که کردم پاهاشو باز کرد. جان یک کوس ناز سفید و پشمالو.البته هنوز زیاد پشمالو نشده بود ولی مو داشت.بوسیدمش.چند تا پشت سر هم.زبونمو پهن کردم و لیسیدمش.نیم خیز شد.امیرررر،گفتم جونم عزیزم.دراز بکش به هیچچی فک نکن.فقط چشمای نازتو ببند…خودش بالش کشید زیر سرش.من هم لیسیدن رو شروع کردم.زبونمو فشار میدادم داخلش ولی راهی نداشت و توش پلمپ و بسته بود.گفت عشقم فشارش نده دردم میاد.چوچوله ریزی داشت.من اون موقع نمیدونستم چیه.فقط وقتی زیر زبونم اومد با لبهام کشیدمش توی دهنم.و چون سینه هاش توی دستم بود آه قشنگی کشید.گفت ادامه بده عشقم.اخ مامان.کمر کوچولو و باریکش چند بار بالا پایین شد و آبش قشنگ ریخت توی دهنم.تا زبونم دوباره بهش خورد،یهو بازم خندید و چرخید.اینبار کونش رو لخت دیدم.جانم بهش.چسبیدم بهش خودش دمر شد.دست انداختم لای کون تپلش.برگشت گفت بی ادب.کار زشت نکن.البته شوخی می‌کرد.زودی بلند شد لباس پوشید.روم نشد بهش بگم خب من هم دلم میخواد دیگه.تیشرت پوشید ولی با شورت نشست روی پام.گفت چقدر خوبی امیرعلی.لبهامو و گردنمو رو محکم بوسید.دست بردم توی موهای قشنگش و نوازشش کردم…نه روم میشد نه دلم میومد حال قشنگش رو خراب کنم و این حس رو ازش بگیرم.کیرم بدجور سفت بود.ازش اجازه گرفتم و رفتم توالت و خالی شدم و کیرمو آب زدم از تب و تاب بیفته.برگشتم نبود.برگشت واسم میوه آورده بود.یک کوچولو خوردم و بلند شدم.ازش خداحافظی کردم و آرومی زدم بیرون.رسیدم خونه.رفتم اتاقم مامانم اومد پیشم.گفت کجا بودی دیر کردی…تا اومدم حرف بزنم.گفت امیر علی بی‌شعور کجا بودی چکار کردی،؟گفتم مامان بقران هیچکاری، ،گفت پس این جای چیه.دستمو گرفت برد جلوی آیینه…رد بوسهای قشنگ آیناز روی لباسم و گردنم بود.گفتم فکر بد نکن فقط بوس بود.زد زیر گوشم گفت بی حیا.مگه بوس کمه.اولش بوسه و بعدش سر یکسال پدر میشی.خندیدم.بغلم گرفت گفت عزیزم بخدا تو هنوز کوچیکی،این چیزا واست زوده.گفتم نترس مامان.عشقم هم کوچیکه.گفت نه دخترها زرنگن.و زودتر بالغ میشن.فدات بشم تو به پدرش جلوی همه قول دادی.گفتم شک نکن امیر علی روی حرفش هست.خیانت نمیکنه،،شب وقت خواب همش کون و کوس قشنگ آیناز جلوی چشام بود هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم.قرار بود جق نزنم.ولی تا دست زدم به کیرم.عین فواره ازش آب ریخت بیرون…چی همه هم ریخت…دلش پر بود طفلی دوباره به مرداش نرسید و ناکام موند.یکهو صدای آلارم پیامک اومد.ایناز بود نوشته بود چطوری عزیزم.چیکار میکنی،،نوشتم هنوز بیدارم و داشتم کارهای خوب میکردم.نوشت چکار؟جوابشو نتونستم بدم.نوشت کجا رفتی؟نوشتم شب بخیر بگیر بخواب،نوشت امیر علی چی شده.جواب بده.نوشتم بگیر بخواب.مهم نیست.نوشت تو رو خدا جون آیناز اگه دوستم داری بگو چیکار میکردی؟گفتم داشتم کار نیمه تموم تو رو تموم میکردم.و بعدشم سریع گوشی رو خاموش کردم…آخه خیلی خجالت کشیدم…جق خسته ام کرد واقعا بهش نیاز داشتم.جق نبود ها تا دست بهش زدم یادش بودم خالی شدم.فرداش دیر بلند شدم برم مدرسه.سرد بود اجبارا با موتور رفتم.گوشی هم نمیشد ببرم با خودم.ظهر رسیدم فروشگاه پدرم گفت خوب شد اومدی…پسرم وایستا مغازه نمیتونم ببندمش…میخواد جنس هم برسه…خونه مهمون اومده مامان تند تند زنگ میزنه…کمی نوشیدنی و چیز میز برداشت و رفت…هنوز گرم نشده بودم آیناز رسید.امیرعلی چی شده؟گفتم هیچچی عزیزم میخواستی چی بشه.گفتم چرا اومدی اینجا.سردت میشه،گفت نه تو رو خدا بگو چی شده…دیشب گوشیتو خاموش کردی.پیامها رو جواب ندادی.خندیدم گفتم
هیچچی بخدا نگران نباش. بشین.سرم خیلی شلوغ بود.خوب بود کنارم بود.حساب کتاب می‌کرد.وای فراموشمون شده بود باید بره خونه دایه نگرانش میشه.هنوز کارم تموم نبود باغبونشون عمو رحمت رسید.گفت وای دخترم دایه گفت باید اینجا باشی چرا ظهره نیومدی خونه ناهار حاضره.گفت وای عمو فراموشم شده بود با امیر علی کار داشتم.عمو میری واسمون ناهار بیاری.؟بنده خدا چشمی گفت و رفت نیم‌ساعت نشد ناهار آورد.ازش خیلی تشکر کردم.با هم ناهار خوردیم بار رسید خالی کردم.ساعت۳بود.پدرم زنگ زد الان واست ناهار میارم.گفتم نمیخواد ناهار خوردم بمون استراحت کن…گفت مرسی پسرم.گفت حالا بگو چی شد.نگاهش کردم گفتم قربونت بشم میشه ازم سوال نکنی نمیتونم بگم.گفت چرا؟گفتم آخه ازت خجالت میکشم…گفت حالا که اینجوری شد باید حتما بهم بگی،سرم پایین بود بلند شدم برم.گفت بمون فرار نکن.نگاهش کردم.لبخند زد.گفت بگو.گفتم آیناز خب دوباره من با تو روی تخت بودم و لمست کردم ولی تو لذت بردی و کیف کردی.خب من چیز نشده بودم دیگه.گفت چی بگو بهم.گفتم خب ارضا نشدم دیگه…دیشب تا بهت فک میکردم یهو ته دلم خالی شد…کاری که تو باید باهام میکردی و نکردی.گفت بخدا منظور حرفت رو نمی‌فهمم.گفتم خب ببین وقتی من نازت میکنم،میلیسمت،میبوسمت میمالمت،تو خوشت میاد و حال میکنی اونجات خالی میشه نمیزاری بهت دست بزنم میگی قلقلکم میاد.خب ما پسرها هم باید یک‌جوری ارضا بشیم خالی بشیم دیگه…آبمون بیاد عزیزم.اگه نه بدجور بهم میریزیم.چشاش۴تا شده بود.گفت جدی نمیگی؟گفتم چرا باید دروغ بگم.گفت یعنی میخواستی باهام از اون کارها بکنی.گفتم کدوم کارها.گفت مامانم بهم گفته پسرها پر رو بشن کار دستت میدن.باید مواظب خودم باشم.گفتم نترس من از اون جور پسرها نیستم.گفت امیر علی من میخام برم.گفتم بزار برسونمت،گفت نمیخاد موتور خطرناکه زمین لغزنده است تو هم سوار نشو خطرناکه.نزدیکه خودم میرم.ظرفهاش هم موند.نبرد.زود رفت.گفتم عه اه چرا بهش گفتم فهمیدم کمی بهش برخورد و ناراحت شد.اما چرا.مگه میشه خودش حال کنه من نه، مگه من آدم نیستم.تازشم ناراحت هم میشه.اون که رفت من تاغروب مغازه بودم پدرم ساک باشگاه‌ها آورد گفت امشب تو تمرین بده من کار دارم…اجبارا دو شیفت پشت سر هم وایستادم.وقتی خونه رسیدم ساعت۱۰ رد بود رفتم دوش بگیرم.توی حموم همه جا رو صفا دادم.شب کلی درس داشتم .فرداش بعد مدرسه رفتم سراغ پدرم.دو روز بود حتی گوشیمو روشن هم نکرده بودم…بابام گفت بمون برم ناهار بخورم زود برمیگردم…ساعت۲شده بود هم گرسنه بودم و هم خسته…واقعا خسته بودم.یکهو ملیکا و ساناز رسیدن.که بهش نازی می‌گفتیم.کمی خرید کردند.نازی خیلی از من خوشش میومد.دختر تپل و سفید و خوشگل و بچه پولداری بود.از همه بچه های محل پولدارتر.چند باری احمد بهم گفت امیر علی برو توی کار ساناز بدجور خاطرت رو میخواد ولی من گوش ندادم.گفت بی منت و عاشقونه دوستت داره.روانی توست،به ملیکا گفته نمیدونم چکار کنم تا امیرعلی نگاهم کنه.این بار هم با ما اومده بود تا شاید تو باهاش باشی ولی دید تحویلش نمیگیری و دنبال ایناز زود رفت پایین.موقعیت ها را حیف نکن…امروز که با ملیکا دوتایی پیشم بودند.دقت کردم خیلی نازه.همش زیر چشمی نگاهم می‌کرد.ملیکا گفت امیر علی گفتم جونم چیه،؟به هر حال دختر بود دیگه باید بهش احترام میزاشتم.گفت از احمد خبری داری یا نه؟گفتم نه اینقدر سرم شلوغه که از هیچکس خبر ندارم.گفت میدونم تو فقط فک میکنی دنیا پاره شده و فقط آیناز توش تنها افتاده.گفتم حالا چی شده.گفت میگه گوشی امیر علی خاموشه.احمد تصادف کرده و پاش شکسته بیمارستانه…گفت نه بگو بخدا.گفت بخدا…بیمارستان…‌و گفتم آخ حیف شد.باید برای مسابقات انتخابی تیم ملی آماده میشه.گفت امیر علی من رفتم دیدنش از غصه می خواست گریه کنه…گفتم الان بابام بیاد میرم دیدنش.گفت منو هم میبردی.راه دوره تنها نمیشه برم.گفتم آخه با موتور هستم.گفت خب چی میشه مگه.گفتم مگه تو نمیدونی من با داداشت مشکل دارم.گفت تو نمیدونی رفته خدمت نیست.گفتم باشه میام دنبالت.ساناز گفت بچه ها بیایین با ماشین مامان من بریم…سوییچ دست منه،خودش رفته دبی،،گفت امیر علی تو که دست فرمونت خوبه گفتم باشه. همون موقع پدرم رسید تا این دوتا رو دید گفت ماشالله یکی شده ۳تا.اونها هم خندیدن.گفتم بابا میدونستی احمد تصادف کرده پاش شکسته،گفت نه کی،گفتم دو سه روزه.من میخوام برم دیدنش بیمارستان.گفت برو برگرد من میرم دیدنش.با دخترها با هم رفتیم.سوییچ آورد و پژوی خوشگل مامانش رو سوار شدیم.البته اول رفتم گوشیمو برداشتم…وای چقدر اس داشتم.بازشون نکردم گذاشتم واسه بعدا.راه افتادیم.اخ ریدم به این شانس سر خیابون آیناز داشت با دوچرخه می‌رفت سمت خونه درست رخ به رخ من شد.تا ساناز رو جلو کنار من دید و ملیکا رو پشت سر.اینقدری عصبی شد.عین دیوونه ها.رفت سمت خونه هرچی صداش زدم.گوش نداد.با ماشین رفتم دنبالش تا اومد در حیاط رو ببنده دستمو،گذاشتم لای در وای خدا در به اون سنگینی رو محکم بست.یا خدا دردی اومد سراغم که نگو.فک کردم انگشتام شکستن،دادم رفت هوا.حتی از صدای من در رو باز نکرد.ببینه چکارم شد.ساناز دویید اومد دستمو گرفت وای امیرعلی چت شد.گفتم فک کنم انگشتام شکستن.گفتم خودت بشین پشت فرمون.رفتیم بیمارستان.مستقیم رفتم اورژانس عکس گرفتن گفتن بشدت کوبیده شده.اجبارا گچ گرفتن…رفتم دیدن احمد نمیتونست بلند بشه.دیدم بابام زودتر از من اونجاست…تا منو دید گفت چت شده لامصب بیچاره کردین منو.این احمق پاش شکسته تو دستت.احمقها مسابقات انتخابی تیم ملی…پدرش گفت رضا ناراحت نشو شاید حکمتی تو کاره…چی شده امیرعلی.گفتم عمو دستم موند لای در ماشین.نگفتم چی شده.ملیکا و ساناز بیرون بودند.تا خانواده ها رفتند وقت ملاقات تموم شد.اونها اومدن داخل.احمد تا جریان رو فهمید زد زیر خنده.گفتم احمد نخند بقران دلم آتیشه… هرچی زنگ میزنم بر نمیداره رد میده.ملیکا گفت امیرعلی کارت ساخته است.اون میدونه ساناز دوستت داره.راستش سر حساب تو یکبار با هم کتک کاری کردند.تا به ساناز نگاه کردم. گفتم چی میگه.،؟گفت آره خب من دوستت دارم. دست خودم نیست.گفتم نه راسته دعوا کردین.گفت آره.گفتم وای اون الان چی فکرا که نمیکنه…غروب بود توی خونه بودم مادرم خیلی ناراحت بود.کتاب برداشتم رفتم کلاس زبان شاید که ببینمش‌.اما نبود بعد کلاس رفتم فروشگاه ظرفهای غذای دیروز رو برداشتم و رفتم در خونه اشون.در کوچیکه نگهبانی رو زدم عمو رحمت در رو باز کرد.گفتم عمو خانوم کوچیک خونه است.گفت آره اما خیلی عصبیه…نمیدونم چی شده که حتی دوتا شلاق به این حیوون زد.تو رو چیکارت شده دستتو بستی؟.گفتم هیچچی فدای سرت.گفتم میشه برم ببینمش.گفت بخدا نمیدونم چی بگم.برو بابا جون…پدرش گفته اگه اومدی بهت اجازه ورود بدم.رفتم خونه دایه داشت جارو میزد.تا منو دید گفت ننه نرو اتاقش که میدونم از تو خیلی عصبیه ببینتت بهت بی احترامی میکنه…گفتم باشه فدای سرش.در زدم جواب نداد چون نمی‌دونست که من هستم.در رو باز کردم رفتم داخل.هدفون روی گوشش بود داشت آهنگ گوش میداد.با تاپ و شلوارک بود.دراز کشیده بود روبروی در بود.تا در رو بستم تازه متوجه من شد.مثل فنر از جاش بلند شد.داد زد دایه کی این بی‌شعور رو راه داده…عمو رحمت بیا بندازش بیرون.گفتم آیناز عزیزم چی شده مگه.؟گفت برو بیرون اشغال ازت بدم میاد.گفتم آخه چرا بگو چرا تا برم.دید دستم بسته است اما محکم از دستم گرفت با زور کمش هل داد منو طرف در جیغ زد برو گمشو حیوون.گفتم باشه میرم بیرون عصبی نشو ولی بفهمی چی شده پشیمون میشی…رفتم طرف در تا برگشتم بگم چی شده.اینقدر عصبی بود با راکت تنیس زد توی سرم.بعدش خودش نشست گریه کردن.ولی من رفتم بیرون.عمو رحمت پشت در بود تا منو دید گفت ای وای بابا جان چی شده.گفتم هیچی…ازم ناراحته با راکت زد توی سرم.گفت وای دایه بیا این بچه سرش شکسته.یکهو روی چشمم خون ریخت.دستمال در آوردم تمیزش کردم.رفتم برم.دایه گفت نرو ننه هوا سرده باد میخوره.هوا میکشه سر درد میگیری،گفتم ولش کن بزار بمیرم…گفت نه پسرم بزار ببندمش بعد برو.منو برد توی آشپزخونه خیلی استادانه باند پیچی کرد انگار دکتره.البته چون خانواده پزشک بودند همه چی خونه بود.گفت چی شده ننه چرا دعواتون شده؟گفتم رفیقم که دوست این ملیکاست تصادف کرده پاش شکسته گوشیم دو روز بود خاموش بود…نمیدونستم…به این دختره گفته بود برین به امیر علی خبر بدین بیاد دیدنم.ظهر هر چی وایستادم آیناز نیومد پیشم.ملیکا و ساناز اومدن.میخواستم برم دیدن احمد.ملیکا گفت منو ساناز رو هم ببر.راه دوره…گفتم نمیشه با موتور۳نفری بریم.دختره سوییچ ماشین مامانش رو داد تازه سوار شده بودیم.که آیناز رو دیدم من که نمیدونستم این با اون ساناز سر حساب من دعوا کردن امروز فهمیدم…این تا ما سه تا رو با هم دید فک کرد من با اون دختره دوستم…تا در خونه اومدم…در رو محکم بست انگشتام شکست.بخدا به کسی چیزی نگفتم…فدای سرش…الان اومدم بهش بگم جریان چیه.زد سرمو شکوند.وای ظهر بابام بخاطر دستم میخواست بیچاره ام کنه…آخه انتخابی تیم ملی.دو ماه دیگه است داشتیم خودمون رو حاضر می‌کردیم.الان سرم هم شکست.گفت نه نگران نباش تو جوونی انشالله زود زحمات خوب میشن…گفت امیر علی خانوم کوچیک خیلی دوستت داره.ازت توقع نداشته.گفتم میدونم.فدای سرش.من عاشقشم.دایه اگه بدونی چقدر دوستش دارم.هیچکس جز خدا نمیدونه.اینقدر دختر دور رو برم هستن…ولی من بغیر آیناز کسی رو نمیبینم که بخام دوستشون داشته باشم…ولی بقول مامانم میگفت این دختر یکروز طوری تو رو قال بزاره که حسرت یکعمر بمونه روی دلت.گفتم مامان اشکال نداره.چون اون روز روز آخر منه.بعدش نیستم که حسرتی بکشم…ولی فک نمیکردم به این زودی باشه.تا اون موقع نشسته بودم متوجه نبودم اومدم بلند بشم برم.سرگیجه شدید گرفتم و افتادم زمین.نتونستم بلند بشم.دایه داد زد.ایناز آیناز بدو بیا،بدبخت شدیم پسره داره میمیره.چیکار کردی ننه…فقط شنیدم.که جیغ بلندی زد.نیم ساعت بعد به هوش توی مطب خاله اش بودم.سروم وصل بود دستم.روی سرم بود.گفت قهرمان چته پاشو خجالت بکش.گفتم سلام ببخشید من کجام.گفت خب اینجا مطبه دیگه…آقا فقط بهتون بگم که.۳ماه فیکس بدبخت شده بودم و حتی اسم خودم هم یادم نبود.میگفتن یک لخته خون گوشه مخچه من هستش که لازم به عمل نیست خودش با مصرف دارو خشک میشه…همش توی خونه بودم.نمیدونستم کی هستم چی هستم.فقط میدونستم هر روز مامانم بوسم می‌کرد بغلم می‌کرد.دلم نمیخواست حرف بزنم.احمد خوب شده بود دستم خوب بود اصلا حوصله کسی رو نداشتم.نمیدونستم که چی میخوام.وزن کم کرده بودم.وقتی بیرون میرفتم با پدر مادرم میرفتم.تا گم نشم.خواهرم خیلی گریه میکرد…یادمه عید هم رد شد.نزدیک امتحانات بود.من حتی اسممو هم بلد نبودم بنویسم چی برسه به امتحان دادن.اسمون بدجور رعد و برق میزد.با رکابی و شلوارک توی خونه بودم…در حیاط رو زدند.رعد و برق هم میزد.نمیدونم کی بود آدرس پرسید گفتم بلد نیستم.مامانم خونه بود اما نمی‌دونست من توی حیاطم…دقیق یادمه توی کوچه رو نگاه کردم. یک چیزایی یادم اومد.تگرگ شدیدی گرفت در حیاط رو باد بست…با رکابی شلوارک بودم کمی سردم شد.دوییدم نمیدونم کجا.وقتی رسیدم تازه فهمیدم کجام،تگرگ هم می‌کوبید توی سرم.خیابون خلوت بود.زنگ زدم.در خونه آیناز شون بودم…عمو رحمت تا در رو باز کرد.گفت هی بابا جان قربونت بشم خوبی اینجا چیکار میکنی؟گفتم خیس شدم عمو بیام داخل.گفت ها که بیا بابا جان.منو برد اتاقش.رفت بیرون.نشستم روی صندلی کهنه و داغونش.یکهو از توی پنجره دیدم آیناز با پدرش دارند تند تند میان سمت اتاق عمو رحمت.اخ تازه همه چی یادم اومد.دیدم لخت و خیسه خیسم.تا اومدن داخل گفتم عمو من اینجا چیکار میکنم.دکتر بخدا نمیدونم من اینجا چیکار میکنم،وای چرا لباس ندارم. دکتر محکم بغلم کرده بود تند تند بوسم می‌کرد.گفت اسمت چیه پسرم.گفتم دکتر مسخره ام میکنی؟گفت نه تو رو خدا بگو.گفتم آیناز بابات چی میگه.ایناز چنان جیغی زو عمو رحمت گفت الحمدالله خوب شده…پدرش گفت بدو با من بیا.رحمت برو دنبال پدر مادرش بدو…دستمو گرفت برد توی خونه…خیلی چیز ازم پرسید و چشامو معاینه کرد.بقران گریه میکرد. ایناز بدتر.پرسیدم آیناز چیه.گریه ام گرفت.گفتم چم شده.من چرا اینجوری اینجام…همون موقع مادرم رسید…تا منو دید گفتم مامان ببخشید نمیدونم اینجا چیکار میکنم.تا فهمید شناختمش غش کرد. بابام بدتر از اون…یکساعت بود مشغول ا‌ونها بودند.مادر آیناز و خاله اش هم رسیدند…گفتم آیناز لباس ندارم زشته.جلوی همه بغلم کرد گفت اشکال نداره امیرعلی…جلوی پدرش تند تند بوسم می‌کرد.خاله اش گفت ولش کن ببینمش.دختره بد.خاله اش…گفت بزار بریم مطب…همه با هم منو بردند مطب مادرم واسم لباس آورد.تا شب درگیر بودیم و معلوم شد لخته خونی نیست و حالم خوبه خوبه…مطبش پر آدم بود.تمام فامیل ما اومده بودند…تا رسیدم خونه عموم شبونه دوتا گوسفند کشت…خونه شلوغ بود.رفتم پیش مادرم.گفتم مامان جریان چیه،؟گفت هیچچی عزیزم هیچچی،،نگران نباش خوب میشی.دوباره بغلم کرد و کلی گریه کرد.شب دیر وقت همه رفتند.من رفتم سراغ گوشیم خاموش بود زدم شارژ حتی باطریش شارژ هم نمیشد…مادرم اومد اتاقم‌.گفتم مامان نمیدونم چرا گوشیم شارژ نمیشه.باز هم گریه کرد.گفتم مامان بگو جریان چیه دیگه…پدرم اومد گفت هیچچی خدا بهت رحم کرد…بعدش هم آروم آروم جریان رو بهم گفت…پرسیدم چند وقته؟گفت ۳ماه رده،گفتم وای پس درسام.انتخابی تیم ملی.ای خدا بدبخت شدم که،پدرم گفت چرت نگو تو اول راهی…از فردا با هم شروع می کنیم…گریه ام گرفت. گفت مرد گریه نمیکنه.بعدشم خودش گریه کرد. گفتم نامرد پس چرا خودت گریه میکنی؟مادرم و خواهرم ۴نفری گریه می کردیم،،فرداش عموم واسه سلامتیم توی مسجد محل ولیمه خوبی داد…خیلی شلوغ بود.تازه عمق فاجعه رو فهمیدم.یکسال از درس عقب مونده بودم…تازه همه چی خوب یادم میومد.تمام اتفاقها رو…خیلی از اهدافم دور افتاده بودم.تازه درسهام خوب شده بود…ریده شد به همه چی…بدبختی تازه بعدش دچار افسردگی شدم.همش به قول و قرارم با آیناز فک میکردم.همش فک میکردم،دیگه از دست دادمش.چون سراغم هم نمیومد.پدرم میگفت بیا فروشگاه کنارم باش مردم رو ببینی،دلت باز میشه.یادمه سه شنبه بود بچه ها همه از امتحان برمیگشتن،توی پارک روبروی کوچه اینازشون بودم.یک پسری بود چند باری توی فروشگاه دیده بودمش…اسمش سامان بود اومد کنارم نشست.گفت شنیدم مریض بودی شکر خدا خوب شدی.حرف نمیزدم…سیگار روشن کرد دو تا پک زد و داد بهم گفت بکش آرومت میکنه…نگاهش کردم بدون معطلی ازش گرفتم تا پک زدم کلی سرفه کردم…از دور دیدم یک ماشین نگه داشت.چندتا دختر باهم پیاده شدن.نگاهشون کردم سامان گفت ولشون کن جنده ها فک میکنن از دماغ فیل افتادن…کوس موس خواستی بگو خودم زیاد سراغ دارم.بعدا فهمیدم پسره ساقی بود و کوسکشی
جاکشی می‌کرد.دوباره سیگار رو بهم داد.همون لحظه ساناز رسید کنارم.گفت وای خدا مرگم رو بده امیرعلی سیگار میکشی…تپل خانوم با سرعت دویید رفت…وقتی برگشت هنوز سامان کنارم بود.سیگاره تموم بود…گفت میخوای دوباره روشن کنم.چیزی نگفتم.سرم پایین بود به کسی کاری نداشتم.حواسم پرت بود.سیگار رو داد دستم.پک آرومی زدم.همون لحظه صدای ساناز اومد.گفت بفرما آیناز خانوم.این هم آقا امیرعلی قهرمان کشور…دودی معتادش کردی،تندی سیگار رو ازم گرفت پرتش کرد توی چمنها…گفت امیرعلی سیگار میکشی،؟سر بالا کردم.هنوزم خوشگل بود. چند تا دختر بودند.تک به تک نگاهشون کردم.بلند شدم برم سامان گفت بمون محلشون نزار.کوسشعر میگن…مث مرغهای مزرعه قدقد می‌کنند.ایناز گفت زر زر نکن.مفنگی،گفت بلند بشم جرت میدم ها…گفت کو بلند شو ببینم چه گوهی میخوای بخوری،بدبخت اینو اینجوری نبینش،تیکه پاره ات میکنه.گفت این الان نمیتونه شلوارشو بالا بکشه.ایناز گفت امیر علی ببین چی میگه؟دست زدم شونه پسره گفتم داداش معذرت…بلند شدم.گفت امیرعلی ازش معذرت خواهی میکنی،گفتم ولش کن آیناز.برو خونه اتون…پسره گفت دیدی بهت چی گفتم…این دیگه کلا فک نکنم غیرت میرتی چیزی توش مونده باشه.ایناز گفت گوه نخور پفیوس.این مریضه.لاشی بلند شد.محکم از گوشه موهای قشنگ آیناز گرفت کشید.جیغ بدی زد.ساناز گفت امیر علی.گفتم جانم…بخدا ناخودآگاه از دهنم در رفت…گفت ببینش بی‌شعور رو.چنان لگدی توی شیکم سامان زدم.انگار مسابقات المپیکه…در جا بی هوش شد و از دهنش کف اومد.ملت جمع شدن.ایناز زنگ زد پدرش اومد و با بدبختی موضوع رو جمعش کرد.مثل اینکه کلی پول به پسره داده بود تا شکایت نکنه…منو رسوندن در فروشگاه.ولی آیناز اصلا باهام حرف نمیزد…ازم دلگیر شده بود که چرا به ساناز گفتم جانم.و بخاطر حرف اون درگیر شدم…اینو بعدا بهم گفت…باباش با پدرم صحبت می‌کردند.من نشستم پای سیستم و مثلا مشتری راه می انداختم…چند وقتی گذشت و تابستون شد و هنوزم منگ بودم.خودمو باخته بودم.ایناز هم دیگه پیشم نمیومد.مادرم هر چی میگفت اصلا جواب نمیدادم…پدرم به مادرم گفت…ده روزی برین اصفهان…خونه شیما شون…خودش نیومد.ما رو فرستاد.مادرش با مادرم خیلی دوست بودند…رفتیم اونجا.شب اول پدرش که مربی بود منو برد باشگاهشون. و به بقیه شاگردها معرفی کرد.ولی من به تخمم هم نبود.رسیدیم خونه به مادرم گفت این خیلی حالش خرابه…باید بره مشاوره ای چیزی‌.باید روانکاوی بشه…فرداش منو بردن پیش یک خانوم دکتر خوشگل.مادرم بی کم وکاست همه چی رو واسش تعریف کرد.مادرم رو فرستاد بیرون.دکتره خیلی ناز بود.گفت خوش‌تیپ بیا اینجا روی این تخت دراز بکش…هرچی میپرسم دوست داشتی جواب بده.گفتم باشه…پرسید هنوزم آیناز رو دوست داری،؟مکثی کردم.گفت من محرم رازت هستم.بگو نترس خجالت هم نکش،میخوام کمکت کنم.گفتم من بغیر آیناز کسی دیگه رو دوستش ندارم.ولی همه چی خراب شد دیگه از دستش دادم.گفت چرا از دستش بدی؟بهش تمام جریانات و خواسته های آیناز رو گفتم و گفتم از اهدافم دور افتادم.دیگه آیناز دوستم نداره…چون منو نمیخواد من هم هیچی و هیچکس رو دوست ندارم.اصلا دوست ندارم زنده بمونم…خلاصه دکتره کلی باهام حرف زد.گفت خب دوباره بدستش بیار.گفتم چطوری؟گفت خوب بپوش خوب بگرد خوب درس بخون.دوباره خوب ورزش کن تا دوباره خودش بیاد سراغت.مطمئنا اون هم دوستت داره.گفتم نمیشه دیگه…گفت چرا نشه.من آدم میشناسم توی۴۰سالگی درس خونده رفته دانشگاه الان دکتره…تو که هنوز سن و سالی نداری.فک کن یک سال دیر رفتی مدرسه…خیلی خانم گلی بود.توی دو هفته که اونجا بودم۳بار رفتم پیشش.خیلی کمکم کرد.وقتی برگشتیم.شب اول بدون معطلی ساک برداشتم رفتم باشگاه‌…پدرم کیف کرد.بماند که با چند تا مکمل خوب سر۴ماه از اولش هم بهتر و قوی تر شدم و بقول امروزی‌ها شیکم سیکس پک شد.اصلا دیگه دور و بر هیچ دختری نبودم و مادرم خوشحال بود.سر حال و قبراق و خوب شده بودم.اخر تابستون شد وتولد۱۸سالگیم شد.توی فروشگاه بودم.که شیما و مادرش از تاکسی پیاده شدن و اومدن داخل فروشگاه…هفته اینده مسابقات کیک بوکسینگ کشوری بود و کمربند طلایی جوانان رو به نفر اول می‌دادند.دو سال بود کیک بوکس تمرین می‌کرد.بردمشون خونه…این شیما خوشگل بود اما لاغر و ریزه میزه بود.ولی خیلی قلدر و زرنگ بود.میدونم دوستم داشت و داره…غروب گفت منو نمیبری گردش.مادرم گفت چرا نبره.هنوز گواهینامه نداره ماشین برداره آنا دست فرمونش روی موتور خیلی خوبه…مادرم منو توی عمل انجام شده قرارم داد.غروب بود فرداش تولدم بود.با شیما خیلی گشتیم روی موتور محکم بغلم کرده بود.ساعت ۱۰ بردمش فست فودی و شام کوچیکی خوردیم…برگشتیم خونه…مادرم خوشحال بود.گفت دیر اومدین ما شام خوردیم.گفتم ما هم رفتیم فست فود…دیدم توی آشپزخونه خواهرم با مادرم جر رو بحث می‌کند.پرسیدم چیزی شده گفت نه عزیزم در مورد تو نیست…برو استراحت کن…صدای خواهرم بلند شد
مامان بده بهش.بقران بفهمه بد میشه.گفت حرف بیخود نزن به تو مربوط نیست…متوجه شدم در مورد منه اما دیگه چیزی نگفتم.پای سیستم بودم.که شیما اومد اتاقم لباس تنگی پوشیده بود.کوس کوچیک و تپلش خودنمایی می‌کرد.موهای بلندی داشت که مدل سامورایی می بست،گفت امیر علی چند روزی صبحها باهام بیا بریم توی پارک دوییدن…باید نفسم خوب باشه و وزنم رو کنترل کنم.گفتم باشه میام باهات.گفت امیرعلی اون.عشقت چی شد.نگاهش کردم…ناکس یهو پرسید.یکهو یاد آیناز افتادم.دلم آتیش شد.یاد تولد پارسالم افتادم.بد بهم ریختم گفتم شیما مفت مفت از دستش دادم…گفت ولی مامانت میگفت دختره دیوونه با راکت زده بوده سرت بدبختت کرده…گفتم فدای سرش کاش مرده بودم…آخ شیما دلم واسش اینقدر تنگ شده…دارم از غصه میترکم… خودمو زدم کوچه علی چپ و به بیخیالی،ولی ته دلم خونه…شیما دلم میخواد مث قبل بگیرمش توی بغلم محکم فشارش بدم بهم بگه امیرعلی الان استخوان هام له میشن…گفت خیلی دوسش داری. گفتم هیچ کس جز خدا نمیدونه چقدر میخوامش…رفت پیش مادرش بخوابه… من تا صبح بیدار بودم…هر شب فقط پیامکهای قبلی آیناز رو میخوندم…آسمون روشن بود هنوز نخوابیده بودم.دیدم در اتاقم رو می‌زنند.گفتم بله.شیما گفت بیدار شدی؟گفتم نخوابیدم که بیدار بشم…گفتم بریم تمرین.گفت آخه تو خسته ای؟گفتم نه بزن بریم…لباس ورزشی پوشیدم و رفتیم تمرین…داشتیم تمرین می‌کردیم چند نفری پیر و جوون هم مشغول ورزش صبحگاهی بودند.برگشتنی قرار گذاشتیم تا در خونه رو تند بدوییم،داشتیم میدویدیم،رسیدیم در خونه…ماشین آشنا بود.ایناز و پدر مادرش بودند…باباش زنگ زد،ولی ایناز منو زود دیدوتا منو با شیما خندون دید گریه شدید کرد و رفت توی ماشین.داد زد بابا سوار شو.همون موقع مامانم در رو باز کرد…دویدم سمتش.گفتم آیناز عشقم چی شده دم صبح در خونه ما،گفت نگو عشقم.دروغ گو…گفتم چی دروغی بهت گفتم…گفت چرا بهت گفتم بهم زنگ بزن نزدی.چرا دیشب نیومدی خونه ما.گفتم من که خبر نداشتم.گفت توی پاکت کادوت برات نوشتم داریم میریم مسافرت.تا مهر ماه نیستم.قول بدی سال جدید دوباره از نو شروع کنی درس خوندن رو…گفتم بخدا به من کادو ندادن.گفت پس این چیه کیه،؟گفتم شیما خانوم فامیل ماست.مسابقه داره از اصفهان اومده تهران مسابقه بده…مهمون ماست.باید کمکش کنم.شیما گفت آیناز خانوم بخدا این امیر علی فقط تو رو دوستت داره…فک کنم دیگه حتی پدر مادرش رو هم دوست نداره.پرسیدم مامان دعوای دیشب تو و آبجی سر همین موضوع بود.این هم شد پارسال.با اون جشن گرفتنت…چرا تو نمیزاری من با عشقم خوب باشم.گفت امیر علی تو پسرمی…عزیزم این دختر بدبختت میکنه.امیر علی شرط سنگینی واست گذاشته…اگه پزشکی قبول نشی میدونم ولت میکنه…پسرم چند بار بخاطرش دعوا کردی.مریض.شدی.دستت رو شکوند.سرت رو شکوند.روانیت کرد.گفتم مامان فدای سرش.ببین من این دنیا رو بدون این نمیخام…تمام دیشب رو نخوابیدم.همش فک میکردم چرا آیناز دیگه دوستم نداره…همش به جشن پارسالم فک میکردم…اونوقت نگو این واسم کادو آورده تو مثلا میخای بهم خوبی کنی…خواهرم گفت مامان راست میگه.زندگی خودشه…چکار داریش،؟گفت لعنتی خواهر دوقلوش رو از دست دادم.اینو بزرگش نکردم که زجرش بدن…تو مادر نیستی نمیفهمی من چی میگم.میدونم این خانوم آخرش کار دستم میده.خودش باهام اتمام حجت کرده…مگه خودت نگفتی بگو پسرت دور دخترم رو خط بکشه…من نمیزارم اینها ازدواج کنند.حق دخترم بیشتر از اینهاست.ایناز گفت آره مامان.مادرم گفت آیناز میدونی اگه بندازی بری ولش کنی خودکشی میکنه…میدونی بردمش دکتر روانشناس بهم گفت.مواظبش باشین اگه حالش خوب نشه بخاطر دوری دختره یا آروم آروم دیوونه میشه یا خودکشی میکنه.میگفت من فک کردم عشق فقط مال کتابهاست،این از عاشق هم بدتره…غم زندگیش فقط اینه که مریض شده از درس و کار و زندگیش مونده نتونسته خودشو به آیناز ثابت کنه…آقای دکتر حالا بگو باید چیکار کنیم…اگه پزشکی قبول نشه بهش دختر میدی…آیناز اومده بود پایین دستامو گرفته بود.پدرم هم بود.مامان شیما گریه اش گرفته بود.دکتر گفت بخدا به من باشه فردا میبرمشون عقدشون میکنم.خانومم مخالفه،گفت امیرعلی تحویل بگیر.حالا فهمیدی مامانت چی میگه، گفتم آخه خانوم دکتر خاله.مگه من چمه…بخدا دارم سعیم رو میکنم.قول میدم تموم تلاشم رو بکنم.گفت امیر علی من فقط همین دختر رو دارم.میخوام بفرستمش فرانسه پیش خواهرم.از اول هم قول اینو به پسرخاله اش داده بودم.تا که تو سروکله ات پیدا شد.گفتم بخدا اولش ایناز اومد منو دید بعدش من گرفتارش شدم.خب مگه حتما باید همه پولدار باشند و دکتر باشند تا خوشبخت بشن…گفت پسر جون از اول میگن کبوتر باکبوتر باز با باز…کند همجنس با همجنس پرواز…پدرم و پدرش ساکت بودن.فقط مادرها حرف میزدن…آیناز سرش روی شونه من بود گریه میکرد.تازه پدرش گفت اوه اوه دیر شد.ما پرواز داریم.چند روزی میریم ترکیه.انشالله برگشتیم یکشب،مفصل حرف می‌زنیم و تصمیم میگیریم.سوار شدن و رفتند.من موندم مات و مبهوت.مادرمو نگاه کردم.نرفتم خونه،داد زد هی کجا؟بدو خونه.گفتم تحویل بگیر باباجون.انگار کلاس اول ابتداییم،ببین کادوی منو نداده…در مورد تمام زندگی من خودش تصمیم میگیره…اونوقت میگن زندگی کن…کدوم زندگی…؟؟خواهرم باهام اومد.گفتم برگرد آبجی.ولم کن…شیما هم اومد.متوجه شدم پدر مادرم با هم جر و بحثشون شد.پدرم گفت زندگی خودشه به ما چی مربوطه…اگه خودش زرنگ باشه راهش رو پیدا میکنه…اصل دختره است که میخوادش…من اصلا به هیچچی فک نمیکردم…توی پارک روی نیمکت نشسته بودم.ابجیم گفت داداش بخدا مامان دوستت داره.برای آینده نگرانه…گفتم آبجی جون وقتی حال رو از دست میدم آینده رو میخوام چیکار…خودش میدونه من خیلی آیناز رو دوست دارم ولی باز هم اذیتم میکنه.میدونه ها.اونم دوستم داره…روی نیمکت من وسط بودم شیما چپ و آبجیم راست من نشسته بودن…گفت داداش آیناز اگه دوستت داشت اون بلا رو سرت نمی‌آورد…گفتم تو هیچچی نمیدونی ازم ناراحت بود فک کرده بود من با ساناز ریختم روی هم…اون با ساناز دشمنه…سر حساب من با هم دعوا کرده بودند.ابجیم گفت آخه امیرعلی ساناز که خوشگل تر و نازتره و پولدار تره،،گفتم تو دیوونه ای.مگه من واسه پول آیناز میخوامش.ببین شیما دوستم داری یا نه؟ساکت شد. گفتم تو رو خدا جواب بده…گفت خیلی امیرعلی خیلی زیاد.گفتم آبجی مگه همین خانواده شیما شون باباش کم پولداره…بخدا از دروغ بگم از راست دخترش رو بهم میده…چرا برم سراغ ساناز…من عاشقم عاشقه آیناز.شب میخوابم آیناز رو تو خواب میبینم…بیدار میشم به عشق اونه…درس میخونم به عشق اونه…باشگاه میرم که خودمو به پدر مادر و فامیلش ثابت کنم به عشق آیناز.بزار اون دوستم نداشته باشه.بزار بزنه توی سرم.بزار منو بکشه.چون نباشه خودم خودمو میکشم…آبجی خودمم نمیدونم چمه.شایدم دیوونه شدم.ولی اشکال نداره.مهم نیست.ولی کاش مامان حال منو می‌فهمید.همون موقع مادرم رسید گفت بیا پسرم بیا عزیزم.این هم کادوی تو…آیناز دیشب آورد… آبجیم گفت بازش کن ببینیم چیه.مادرم ساکت بود.شیما گفت شاید نمیخواد ما ببینیم.باز کردم.داخلش ست دستبند ساعت و گردنبند بود با یک عینک دودی.با یک عکس قشنگ که دوتایی روی همین نیمکت پارک گرفته بودیم داده بود بزرگ چاپ کرده بودند.یک نامه هم واسم نوشته بود.مادرم گفت ببین ذلیل مرده چه خوش سلیقه هم هست.خواهرم گفت خوش سلیقه است که داداش منو انتخاب کرده…مادرم گفت عزیزم بیا برم صبحونه بخوریم…انشالله برگرده خودم با والدینش حرف میزنم…رفتیم خونه اینقدری خسته بودم گرفتم خوابیدم…ظهر بود بیدار شدم چون هوا گرم بود…ساعتو دیدم نزدیک ۳بود.ظهر هم رد بود…مامانم گفت تنبل خان پاشو برو دوش بگیر ما ناهار خوردیم.بدم ناهارتو بیارند بخوری به جونت بچسبه…توی خونه کسی نبود.پرسیدم مامان بچه ها کجان…گفت میان تو برو دوش بگیر بیا.رفتم حموم.ژیلت آورد گفت تمیز شو بیا.گفتم تمیزم که…گفت تمیزتر و خوشگل تر.عصری تولدته…خاله و دایی میان مهمونی…گفتم مامان تو رو خدا حوصله ندارم. گفت امیرعلی دیگه اصلا منو دوستم نداری،؟گفتم من فدات میشم.تو عمر منی…باشه میام…توی حموم خوب همه جا رو صفا دادم.بیکار بودم دیر اومدم بیرون.رفتم اتاقم داشتم لباس میپوشیدم…مادرم گفت ناهارت حاضره بیارم واست.گفتم ممنون میشم.خیلی هم گرسنه ام…در زد اومد داخل…پشتم بهش بود…داشتم موهامو خشک میکردم برگشتم.ازش بگیرم سفره پهن کنم.دیدم…آیناز جونه منه،،سینی غذا دستشه.خواهرم و شیما و مامانش و مامانم.حتی خاله ام هم بودن.میخندیدن.آیناز به مامانم نگاه کرد. مادرم بهش اشاره کرد. سینی رو گذاشت زمین نزدیکم شد…طوری بغلم کرد بوسم کرد.خاله ام اشکاش می‌ریخت… لال شده بودم…اصلا باورم نمیشد.رفته بود فرودگاه.ولی پدرش زنگ زده بود به بابام گفته بود آیناز حالش خرابه چند روزی عین دخترت ازش نگهداری کن…بیاد سفر هم بهش خوش نمیگذره…اومده بود خونه ما…عصر تا شب خونه ما رقص و بزن بکوب بود.شب آیناز رو مادرم نذاشت بره خونه خودشون… توی اتاق خواهرم با شیما بودند.البته تا۴صبح حکم بازی می‌کردیم.اذون صبح خوابیدیم.ساعت۱۰مامانم بیدارم کرد.گفت آقاهه بابات چند روزه تنهاست باید بری فروشگاه…گفتم بزار کمی با شیما تمرین کنیم بعد.دخترها خواب بودند.رفتم اتاقشون…با پارچ آب ریختم روشون…بلند شدن…عین گربه های خیس بودند.۳تاشون رو بردم پارک تمرین…عرق از سر و تنشون می‌ریخت.شیما و آیناز رفتند خونه اونها دوش بگیرند.منو آبجی رفتیم خونه…بعدش رفتم فروشگاه…ظهری آیناز ناهار آورد باهم خوردیم تا شب فروشگاه بودیم.عصری گفت امیر علی به بابا گفتم سوییچش دستمه بریم گردش.اروم برو طوری نمیشه.اون چند روز خیلی خوش گذشت شیما هم مقام آورد. برگشتن اصفهان.پدر مادر آیناز قرار بود دو روز دیگه برگردند.غروب بود گفت بریم خونه ما.گفتم باشه بریم.رفتیم کسی هم خونه نبود.تنها
بودیم،چندماه بود شیطونی نکرده بودیم.توی خونه ما هم مادرم مث گرگ مواظبمون بود.ایناز خودش قشنگ لباسشو در آورد دور از جونش عین جنده ای که میخواد بده.اصلا ازش توقع نداشتم.گفت چیه مات موندی بجنب دیگه تا عمو رحمت برنگشته.و مامانت دنبالمون نگشته…گفتم خب چیکار کنم.گفت همون کار نیمه تموم…یکبار واسه من لخت شو ببینمت.دیگه مرد شده بودم…بدنم کمی مو در آورده بود.یعنی تخت سینه پشمی شده بود.از سایز کیرم مطمئن بودم.چون از مال احمد خیلی بزرگتر و کلفتر بود و هست.اروم شلوار پیرهنم درآورد.رفت روی تخت دراز کشید.با شورت رفتم کنارش…بوس بازی شروع شد.و آروم سوتینش رو باز کردم.به لطف فیلم‌های پورن دیگه راه و روش رو بلد شده بودم.سینه هاشو میخوردم…بزرگتر شده بودند.وای به وقتی که شورتشو در آوردم… کوسش پر مو شده بود.حتی زیر بغلهاش هم زیاد بودند.گفتم عشقم بزرگ شدی خانوم شدی…پشمالو تر شدی،گفت امیرعلی نگو خجالت میکشم. بلد نیستم بتراشم.گفتم خودم واست میتراشم…آخ کوسشو با همون پشماش لیسیدم.دخترونه ناز خوشبو بود.با انگشتام لای کوس ناز و کوچیکش رو باز کردم و با زبونم دنبال چوچوله میگشتم.اه و ناله می‌کرد خودش نوک سینه هاشو می‌مالید.میگفت…بخور امیر جونم بخورش.وای وقتی آب اومد ازش زیاد بود موهای کوسش خیسه خیس شدن…دوباره خندید و چرخید.رفتم بالا پشت گردن و گوشش رو بوسیدم.برگشت.گفت دراز بکش.خوابیدم دست انداخت شورتمو کشید پایین امیر کوچولو از زندان آزاد شد.جیغ کوچیکی زد.وای امیر علی چقدر دراز و بزرگه.گفتم چطوره دوستش داری؟گفت امیر ترسناکه،ماندانا دوستم میگفت وقتی میره داخل درد زیادی داره.گفتم خب بهش عادت میکنی دیگه…گفت امیرعلی من طاقت پریودی هم ندارم.چطوری میخوام به این عادت کنم.گفتم واسم بخورش.گفت چشم.شروع کرد خوردن بلد نبود یا دندون میزد یا عوق میزد.ولی دستاش که روی تخمام بود خیلی حال میکردم…برگشتم.گفتم بچرخ…چرخید.لای کونشو باز کردم.کونش هم مو داشت…ولی با زبون میکردم توی سوراخش.گفت امیرعلی نکن. گفتم چرا،گفت آخه اونجام که خوردن نداره.اومدم در گوشش گفتم تو همه جات خوردنیه…با کیر شق رفتم روش.گفت میخوای منو بکنی،گفتم آره.میزاری.گفت آره عشقم بکن…همه دوستام که دوست پسر دارند میگن به دوستاشون کون دادند…من هم میخوام بدم.همه بهم گفتند دوست پسرشون حتی به زور کردنشون…الان میفهمم که تو چقدر خوب و مهربونی.هیچ وقت اذیتم نکردی.ماندانا میگفت مگه میشه پسره مال تو رو بخوره تو آبت بیاد.اون نخواد کاری باهات بکنه تا ارضا بشه،یا مرد نیست.یا که اینقدری دوستت داره و عاشقته که نمیخاد اذیتت کنه…گفتم دومی درسته.گفت خودم میدونم عزیزم.حالا بکن…اینازتو بکن.گفتم چشم.کونش و خیس کردم کیرمم همینجور…بخدا خودم هم نمیدونستم دردش مرگباره و طاقت فرسا.اخه توی فیلم‌ها راحت میگایدن…گفتم لای کون قشنگت رو بازش کن…گفت چشم.با دستاش باز کرد.دمر بود.من هم تف زدم سر کیرم و دقیق روی سوراخش گذاشتم.شق و سفت و راست بود عین چوب خشک و سفت و کلفت که چربش کردی…یهو فقط با یک فشار…فقط یکی…کیرمو محکم فشار دادم.توی سوراخش نصف کیرم قشنگ رفت داخلش…بخدا به جون مادرم.طوری جیغ زد.و دست و پا میزد و گریه میکرد. خودم ریده بودم به خودم.بلند شده بود روی تخت کونشو گرفته بود و به خودش میپیچید.ناز و بلند گریه میکرد…گفتم جانم چی شد مگه.گفت امیر علی پاره شدم…دارم میمیرم.مامان مامان…دردم میاد.میسوزه…آخ مامان…خدا چقدر درد داره…گفتم بخدا ببخشید نمیدونستم اینجوری میشه.گفت امیرعلی،بغلم کن.تو رو خدا.گفتم بیا عشقم…ببخشید خب…گفتم دراز بکش الان خوب میشی.دمرو دراز کشید.اروم لای کونش رو باز کردم.خونی نبود اما معلوم بود سوراخه طوریش شده…آخه سرخ بود و کمی گشاد شده بود.و گریه که میکرد سوراخش باز و بسته میشد…کنارش دراز کشیدم. گفت امیر علی برو یخ بیار بزارم روش شاید سوزشش خوب بشه.رفتم یک دو تیکه یخ آوردم آروم یک تیکه کوچیک گذاشتم روی سوراخش.جیغ بدتری زد.بعدش گفت بزار توی دستمال بزار روش…هر چی میگفت انجام میدادم…تا اینکه حالش بهتر شد.گفت بیا جلو رفتم پیشش.گفت بزار دوباره ببینمش…امیر علی همه اینو کردی توی من.گفتم نه بخدا نصفش هم نبود.گفت وای ماندانا میگفت دوستش الان همه چیزش رو میچپونه توی سوراخم…گفتم خب دیگه واسش عادی شده.تو هم چند با بدی همینجوری میشی.وای گریه کرد امیرعلی تو رو خدا دیگه منو نکن خب.ببین دردم میاد…مگه منو دوستم نداری؟که میخای از درد بمیرم…همون لحظه گوشیم زنگ خورد امیر علی کجایین،؟مادرم بود گفتم نزدیک خونه ایم.گفت پس زود بیایین خونه.گفتم بپوش بریم.گفت نه من نمیام نمیتونم راه برم.دردم میاد…تو برو من زنگ میزنم میگم…امشب میرم پیش خاله ام.گفتم از تنهایی نترسی؟؟.گفت نه الان دایه میاد.عمو رحمت هم صددرصد الان رسیده.بعدشم من تنها زیاد بودم.گفتم باشهمن رفتم خونه و ساک باشگاه برداشتم و رفتم باشگاه،و برگشتم،بعد شام کمی کار داشتم تاساعت۱نصف شب ازش خبری نداشتم…یکهو اس دادم…عزیزم چطوری،زود جواب داد بی حال و مریضم.امیر علی دردش کم نمیشه.رفتم حموم برگشتم هنوزم میسوزه.امیر علی دایه نیومده تنهام.میترسم.گفتم بیام پیشت.گفت میشه میتونی،گفتم اره آروم و بی سرو صدا میام…لباس ورزشی پوشیدم و زدم بیرون.که صبح اگه مامانم پرسید کجا بودم بگم رفتم ورزش صبحگاهی،ساعت۱نصف شب رد بود.خونه همه خواب بودند.رسیدم در خونه اشون.بهش زنگ زدم.ایفون رو زد باز نشد.گفت فک کنم عمو رحمت گیره پشت در رو زده.گفتم پس بدو بیا باز کن.فقط لامپها رو روشن نکنی…گفت میترسم.گفتم من پشت درم با دو بیا نترس، سگه هم هست.گفت باشه…دیر اومد.وقتی رسید گریه میکرد. پرسیدم چیه.گفت دوییدم خوردم زمین پام درد میکنه…در رو بستم…عین بچه کوچولو بغلش گرفتم. رفتیم توی خونه.اخ سر زانوهاش کبود شده بودند.سریع یخ آوردم گذاشتم روش…خوابوندمش روی تخت.کلی ناز و نوازشش کردم و بوسیدمش.با شلوارک بود.گفت امیر علی من شام نخوردم.گفتم آخه چرا.گفت زنگ زدم ماندانا.گفت بار اول بری پی پی کنی بدتر دردت میاد.پس شیر بخور و آب میوه…گفتم الان گرسنه ای،گفت خیلی زیاد…گفتم بخدا منو ببخش…نمیدونستم اینجوری میشی.گفت مهم نیست.خودمم نمیدونستم. گفتم یک‌کم نون پنیر بخور ضعف نکنی،گفت نه برم کالباس بیارم بخوریم.اونشب با وجود درد کون و پاهاش…ولی شب بیاد موندنی واسه ما دوتا شد…دیر وقت خوابیدیم.هر دو تا گوشیمون خاموش بود.نمیدونم ساعت چند بود از پارس شدید سگه بیدار شدیم.خوب شد لخت نبودیم.ولی کنار هم توی بغل هم خوابیده بودیم روی یک بالش و روی یک تخت.به جان آیناز قسم…وقتی بیدار شدم…پدرش مادرش.مامانم بابام.حتی دایه و عمو رحمت هم روی سر ما بودند.ایناز هم تا بیدار شد.همه رو دید ترسید.گفت وای چی شده.مادرش گفت آقا امیر علی قهرمان.همینجوری قول میدی و مرد شدی.گفتم خاله بخدا ما کار بد نکردیم…ساعت ۱نصف شب زنگ زد بیا من خونه تنهام دایه نیست.اومدم پیشش.ببینید خورد زمین پاهاش کبود شدن…یخ گذاشتم روی پاهاش که کبودیش بره.همینجا کنارش خوابم برده بود.بقران کاری نکردم.پدرش گفت والا چی بگم…آقا رضا تو بگو.گفت من نمیدونم شرمنده ام… عمو رحمت گفت من بگم.گفتند تو بگو.گفت اذیتشون نکنید.اینها بدون هم نمیتونند طاقت بیارند.اول و آخر که مال همدیگه هستند.قول میدن کار بد نکنند تا انشالله واسشون عروسی بگیریم.از خجالت نمیتونستم بلند بشم.پدرم خیلی معذرت‌خواهی کرد…گفت امیر لالی عذرخواهی کنی؟گفتم بابا بخدا نمیدونم چی بگم.دکتر گفت فقط و فقط به یک شرط میبخشمت…قول بدی همه چی رو فراموش کنی و از چند روز دیگه بچسبی به درس و مدرسه و ورزشت… نمیخام دکتر بشی فقط میخام برای خودت کسی باشی.مرد خوب و باغیرت…ولی میخوام توی ورزش نفر اول باشی تا بهت افتخار کنم.هر جا نشستم بگم دختر دادم به قهرمان ملی، خندیدم گفتم چشم اینو بهتون قول میدم…مادرم چشاش پر اشک شد.نگاهی کرد به مادر آیناز…گفت دیگه خودتون میدونید.با پررویی گفتم خاله هنوزم راضی نیستی؟گفت تا زمانیکه بهم بگی خاله نه…گفتم خب چی بگم گفت باید بگی مامان.دوماد مث پسرآدم.گفتم چشم…مامانم از خوشحالی انگشتر نگین دار بزرگش رو که خیلی گرون بود و دوستش داشت رو در آورد کرد انگشت آیناز گفت این هم نشون عروسم…همه دست زدن.پدرش گفت مث مرد دست بده قول بده.گفتم چشم.هم اون هم پدرم بوسم کردند.دیگه خیالم راحت شد که آیناز مال خودمه…کلاس یازدهم رو با پیش دانشگاهی مث اسب درس خوندم…بالاخره کنکور دادم و تکنسین بیهوشی قبول شدم.دانشگاه تهران…خیلی زحمت کشیدم و کلاس رفتم…پدرش کیف می‌کرد.باباش خودش پول داد سربازیم رو خرید.باباش خیلی دوستم داشت و داره.‌…دوبار قهرمان وزن اوپن دانشجویان شدم…یک بار ترکیه و یکبار هند قهرمان جوانان آسیا و اوراسیا شدم…هر بار هم پدرش جشن بزرگی واسم گرفت.خود عشقم دندون پزشکی قبول شد.مادرش هنوزم سخت گیر بود.یک بار رفتم تنهایی مطبش.هیچکسی نبود.سال آخری بودم ولی آیناز هنوز درس میخوند…هر دو خوشگل و خوش تیپ و گنده شده بودیم.توی این مدت چند باری که تنها بودیم و مسافرت رفتیم ودایما با هم وقت میگذروندیم عشق و حال و شیطونی زیاد میکردیم اما اصلا سکس کامل نداشتیم.از پشت که اصلا کلا ممنوع بودم.دیگه جوون شده بودیم.با پدرش خیلی رفیق بودم.پدرم گفت بزار درس خوندنتون تموم شه بعد واستون عروسی بگیرم…الان دیگه بابای خودم جزو پولدارها بود.هایپر مارکت داشت و خونه خودمون همونجا۴طبقه بود…همکف مغازه…بالا خودش طبقه بعدی واسه من و آیناز بود.که خالی بود.بالایی دست مستاجر بود.که مادرم میگفت واسه ابجیمه،،پس وضع ما هم خوب بود.اما خب اونها پزشک بودن.اون هم بالاشهرمطب داشتن.ایناز اینقدری خوشگل شده بود.کلی خواستگار داشت وقتی می‌فهمیدند نامزد داره کفرشون در میومد.تا اینکه مادرش بهم اس داد
امیرعلی بدون اینکه آیناز و پدرش بفهمند بیا مطب کارت دارم…رفتم پیشش.خیلی خوشگل و باکلاس.انگار نه انگار که دختر۲۳ساله داره…گفت بشین.امیر علی ما هفته دیگه مهمون خارجی داریم.گفتم سلامتی باشه.کمکی کاری از دستم بر میاد بگین.گفت اگه یک چی ازت بخوام روی منو زمین نمیندازی،؟گفتم نه بگین…گفت چند روزی دور رو بر آیناز نباش…و خونه ما نیا.گفتم چرا.؟مگه من چمه که شما از بودنم خجالت میکشی…گفتی درس بخون خوندم الان هم که دارم فارغ التحصیل میشم.گفتین مقام بیار که الان دان۷ دارم استاد هستم و قهرمان جهان شدم.از نظر شکل و قیافه فک نکنم مشکلی داشته باشم.دیوونه و بی ادب هم نیستم…نمیدونم شما چرا دوستم نداری.ولی اشکال نداره باشه.بخاطر شما چند روزی میگم میخوام برم اردوی ورزشی.گفت امیر علی من دوستت دارم.ولی دخترمو بیشتر دوست دارم…آینده آیناز با پسرخاله اش توی فرانسه بهتره…مگه تو نمیگی عاشقشی،اگه دوستش داری باید صلاحش رو بخوای دیگه…امیر علی تو هنوز وارد کار نشدی استخدام نشدی…میدونم میشی.ولی ببین هنوز از پدرت پول تو جیبی میگیری…گفتم کی میگه.من۸۰تاشاگرد دارم شهریه بالا هم ازشون میگیرم…پاره وقت بیمارستان کار میکنم حقوق دارم.اگه پدرم بهم پول میده چون واسه اونم کار میکنم.شما فقط بهونه میگیری…ولی آیناز فقط منو دوست داره…گفت شرط ببندیم.گفتم باشه قبوله.گفت ده روز فقط ده روز که مهمونامون میان…اصلا گوشیتو هم جواب نده…ببینیم کدوم رو انتخاب میکنه تو رو یا پسرخاله اش رو…که متخصص چشمه…پاریس ویلا داره.زندگی فوق لاکچری داره…گفتم باشه اگه اینجوریه و آیناز میخواد منو به پول بفروشه خب بزار بفهمم.کجای کارم.و کجای دلش هستم…گفت قول دادی ها.فقط ده روز…گفتم باشه.اون چند روز خیلی پکر بودم.ایناز فهمید گفت امیرعلی چت شده.گفتم ده روزی باید برم اردو نمیتونم ببینمت دلم میگیره…گفت جدا، گفتم اره.گفت برو عشقم،ناراحت نباش…تازه فک کنم خوشحال هم شد.اخه فهمید نیستم.بعدا بهم گفت واسه این خوشحال شدم چون طفلی میدونسته اگه من بفهمم مهمون داریم اون هم خاله و پسرخاله خارجیش…ممکنه ناراحت بشم.گفت برو مواظب خودت باش.گفتم اگه نتونستم گوشیمو جواب بدم ناراحت نشی ها.گفت وای چرا نشه جواب بدی…زرنگی کردم گفتم آخه اردو شرایط سخته توی سیستان بلوچستان.اونجا خوب آنتن نمیده.گفت باشه عزیزم.خوب شد این کلک رو زدم…میدونم چرت وپرت گفتم ولی کلکم خوب گرفت…رفتم پیش پدرش تموم جریان رو گفتم.اشکم در اومد.گفت آخ از دست این زن…نمیدونم چی بگم…گفتم آقا جون راست میگه بزار آیناز رو امتحان کنم.اخه مادرش میگه آیناز توی رودر بایستی مونده…من بهش گفتم میخام ده روز برم مسافرت چون میدونست مهمون دارین…حتی بهم نگفت بمون مهمون داریم.خوشحالم شد که میخام برم…گفتم شانس منه دیگه…هر چی تلاش می‌کنم زور میزنم نمیشه.ولی اگه بره تنهام بذاره…زبونم بند اومد…گفت نه بهت قول میدم آیناز فقط تورو میخواد…نگران نباش…باشه…چند روزی نباش خوب…ببینیم چی میشه.انشالله که دخترم رو سفید بشه.امیرعلی اشکاتو پاک کن…تا اینو گفت گریه ام بیشتر شد…اومد بغلم کرد.گفت تو هم پهلوون پنبه ای ها…زود اشکت میاد…گفتم آقاجون توی هند توی مسابقه ضربه پای حریفم چنان دماغم رو شکوند.دوتا پنبه کلفت توی دماغم بود اما عین چی خون میومد…زدم نا کوتش کردم.اشکم نیومد خندیدم…فیلمشو دارم…ولی اگه آیناز اینکارو باهام بکنه کلا ناکوتم میکنه…از زندگی میندازتم…خلاصه که برای فردا شبش ساعت۷ رفتند فرودگاه استقبال مهمونهاشون.من با ماشین خودم رفتم.حتی خانواده ام فک می‌کردند.من اردو هستم.مسافراشون رسیدند۳نفر بودن.یک زنه که خاله بزرگه آیناز بود.یک پسره عینکی سفید پوست خوشگل و خوشتیپ،با یک دختره ناز و بی حجاب شاید۲۰سالش میشد یانه؟همه رو بوسی کردند.خیلی زیاد بودند شاید۵۰نفر بودند اومده بودن استقبال کلی گل بود و شیرینی…پسره رسید به آیناز آخ قربون عشقم بشم.پسره دست داد اومد روبوسی کنه…آیناز خودشو کشید کنار…پدرش خیلی زرنگ بود فهمید من همون اطرافم…پیدام نکرد اما لبخند زد.ولی مادرش از این حرکت ایناز ترش کرد.همه سوار شدن و رفتند…دلم آروم شد.دنبال ماشیناشون رفتم.مستقیم رفتند رستوران مجلس خصوصی بود و رزرو شده بود.ایناز و پدرش کنار هم بودند.نشد برم داخل…ولی خیالم راحت بود.هر جا می‌رفتند فیلم و عکس میگرفتم.بعد رستوران مستقیم رفتند عمارت بزرگه مامان بزرگش…ولی آیناز با پدرش دیر وقت برگشتن خونه.مادرش نبود باهاشون…آیناز اونجا نموند…میدونستم تایم کاری آیناز چطوریه.خونه مجردی احمد بودم…جریان رو بهش گفته بودم.گفت کوس خواهر مادر زنت…دیوونه عمرت رو پای آیناز گذاشتی…بخدا اگه شوهر ساناز شده بودی الان کانادا بودی.تو کوسخولی…گفتم احمد یک‌جوری دوستش دارم که خودمو اینجوری دوست ندارم.امیرعلی بقران مشنگی.بدبخت این همه زن و دختر خوشگل و موشگل میدونم دوستت دارند تو خودتو علاف
یکی کردی که اون هم مادرش دائما خرابت میکنه…اقلا بزن بترکون دختره رو تا که دیگه کسی نتونه بهت گیر بده…گفتم خجالت بکش احمد…گفت بدبخت تو که دوستش داری بزن کار رو تموم کن تا هم پدر مادر خودش هم خودت در برابر عمل انجام شده قرار بگیرند و عقدتون کنند.توی فکرم گفتم عجب زرنگه این احمد…صبح سر وقت با موتور احمد رفتم دنبال آیناز.با ماشین خودش بود.رفت دانشگاه.میدونستم تا۶غروب کلاس داشت.۶رفتم دنبالش نیومد بیرون…زنگ زدم به مرتضی رفیقم که همکلاس آیناز بود…گفت امیرعلی امروز تا ساعت۲بیشتر نبود بعدش رفت حتی سلف سرویس هم نیومد ناهار بخوره…آتیش گرفتم.نمیدونستم چیکار کنم…زنگ زدم باباش‌.بنده خدا برداشت.گفت کجایی پسر این دور و برها دیده نمیشی؟گفتم آقا جون کجایین مگه؟گفت تالار…داریم می‌آییم بیرون.گفت چقدر صدات میلرزه اینقدر نگران نباش…گفتم آخه بالاخره بدبخت میشم.گفت خدا نکنه…ولی فک کنم این یک تلنگر خوبه واسه دوتاتون تا همدیگه رو بهتر بشناسین…گفت امشب همه خونه ما دعوتن…داریم می‌آییم اونجا…کاش بودی تا نشونت میدادم به اینها…گفتم آقاجون…مادر عار میدونه منو نشونم بده.گفت چرت نگو دیوونه جوون به این خوشگل و خوشتیپی،هم دیشب هم الان حرف تعریف ازت بود همه میدونند تو و آیناز شیرینی خورده هم هستین…همه می‌خواستند ببیندت،.همه میدونند ورزشکاری و استاد هستی…کم و کسری نداری…دیگه جزو صنف خودمون هم هستی.برو به کارت برس نترس.همه چی رو اول به خدا دوم به من بسپار…گفتم آقاجون میدونی اگه آیناز رو از دست بدم…چه اتفاقی میفته…گفت چرت و پرت نگو.گفتم مامانم گناه داره.چون دیگه خودم مهم نیستم…گفت امیرعلی برو به زندگیت برس…خدا این زن منو لعنت کنه…ساعت۵بود همه رسیدند خونه اینها…کلی ماشین و کلی مهمون داشتند.پدرش زنگ زد امیر علی به اون احمد بگو چندتا قوطی خوب نوشیدنی بگیره بیاره.گفتم چشم آقاجون… به احمد گفتم ساعت۶رسوند بهش…زنگ زدم عمو رحمت.گفتم آرومی جوری که هیچکس حتی آیناز نفهمه من اینجام بیا در رو باز کن…منو برد اتاقش اومد گفت تو کجایی؟گفتم عمو رحمت خانوم دکتر بهم گفت ده روز نیا خونه ما مهمون دارم.عمو میخواد کاری کنه آیناز رو بده این پسره.گفت گوه میخوره…جنده عوضی چقدر بدم میاد ازین زن.بخدا چند ساله میخوام برگردم ولایت بخاطر آقای دکتر موندم…زنیکه پر مدعا…امیر علی به تخمت بگیر حرفشو…برو توی مجلس آیناز میخواد…گفتم عمو رحمت به قرآن فقط میخوام تستش کنم تا ببینم چقدر دوستم داره…مادرش میگه پسرخاله اش واسش زندگی لاکچری توی فرانسه ساخته…گفت گوه خورده…بشین اینجا بیرون هم نیا…خودش رفت دنبال کارهاش…ساعت۸شب بود توی خونه غلغله و ولوله بود…چقدر مهمون داشتند…من رفتم پشت ساختمون…قشنگ دید داشتم به خونه…آیناز لباس خوبی تنش نبود.خیلی عصبی شدم.گوشیم زنگ خورد.صداش در اومد زود زدم روی سایلنت…جواب دادم.عمو رحمت گفت کجا رفتی بابا جان…گفتم پشت ساختمونم…اومد پیشم برام یک شربت با شیرینی آورده بود.گفتم عمو رحمت کاش بجاش واسم سم میاوردی میخوردم راحت میشدم.گفت چیه چته.گفتم ببین چطوری لباس پوشیده…آخه این همه مرد و نامرد،کس و ناکس.اینجوری درسته؟عمو رحمت دلم میخواد الان همینجا بمیرم…گفت چی بگم بخدا…بنده خدا رفت…یک ربع نشد دیدم داره گوشه کناری با آیناز حرف میزنه…آخ دمتگرم مرد…آیناز زود رفت لباس عوض کرد…زنگ زدم گفتم چی بهش گفتی؟نگفتی من اینجام که،؟؟گفت نه خیالت راحت فقط گفتم عزیزم تو دختر خوبی هستی تو متعهد به امیر علی هستی،لباست خوب نیست و نصف اینها مست هستند.گفتم دمتگرم…بعد شام بساط مشروب خوری به پا بود…من شاید۳ساعت بود از پنجره کوچیکه داشتم نگاهش میکردم.دی جی داشتند.اهنگ رقص زدند.مث کرم توی هم میلولیدند…مادر جنده اش گفت همه گوش کنید امشب منو خواهرم میخایم نامزدی آیناز و با پسر خاله گلش اعلام کنیم…دم پدرش گرم گفت.مث اینکه کله ات بدجور داغه کدوم نامزدی…آیناز خودش نامزد داره…آیناز گفت بابا مامان چی میگه،گفت هر چی من بگم.ایناز قهر کرد رفت اتاقش…مادرش رفت و دستشو گرفت آورد.حتی داییشون گفت خواهر چی میگی امیرعلی پسر گلیه…دوستان پنجره باز بود و صدا واضح بود.مادرش گفت از اولش هم این دوتا مال هم بودن.مگه تو نمیدونی؟از دی جی خواست آهنگ رقص و ملایمی پخش کنه.و جوون‌ها بلند شن برقصند.خودش هم دست آیناز رو داد توی دست اون کونی.رقص آرومی انجام میدادن…پدرش بدجور با مادرش درگیری لفظی داشتند.بقران از غم دنیا کله امو چندبار کوبیدم به کنار سنگ پنجره…فهمیدم پیشونیم شکست.مث معتادا که میخوان هروئین بکشد نشستم یک گوشه مث سگ زجه میزدم.عمو رحمت اومد.گفت امیرعلی بابا.نترس بخدا آیناز دوستت داره…دیدی تا گفتم رفت لباس عوض کرد…سر بلند کردم.گفتم عمو آیناز از دستم رفت…ببین چی توی بغل پسره داره میرقصه.گفت هی بابا جان چیکار کردی با خودت.اوه اوه صورتت پر خونه،وای وای.دویید رفت.فک کردم میره آب
بیاره صورتمو بشورم.دیوونه رفت آیناز رو با پدرش رو آورد.ایناز تا رسید گفت امیرعلی قربونت بشم عزیزم چته.تو کجا بودی،؟چرا گوشیت خاموشه.پدرش گفت پسر گلم مگه نگفتم غصه نخور.عمو رحمت گفت این دید آیناز با اون درازه می‌رقصید تعصبی شد بهم ریخت.مث اینکه با سر کوبیده توی دیوار…پدرش گفت امیرعلی چقدر عجولی؟صبر نکردی بفهمی آیناز عشقش چطوره،؟گفتم آقاجون اصلا مهم نیست که دوستم داره یانه؟مهم اینه که نباشه من هم نیستم…ایناز گفت امیرعلی عزیزم من فقط و فقط تو رو دوست دارم…آخ بابا داره خون میاد از صورتش.ایناز هم نشست کنارم گریه کرد…گفت جریان چیه بابا؟گفت مامانت اینو برده مطب بهش گفته ده روزی خونه ما نیا مهمون داریم.ایناز باید خوشبخت بشه و ازین چیزا…از این خواسته که نیاد مهمونی و خودشو از تو دور نگه داره…شاید که تو نظرت عوض بشه.بری فرانسه…گفت امیرعلی امیرعلی دیوونه…چرا بهم نگفتی؟پدرش منو برد اتاق خودش کم شلوغ پلوغ شد.داییش اومد گفت عه چی شده ایناز… دیدم آیناز با داییش داره حرف میزنه…مادرش اومد گفت زدی زیر حرفت که،گفتم من دروغ نگفتم عمو رحمت منو لو داد.انتظار نداشتین که بزارم عشقمو دختری رو که یک عمره حسرتش رو دارم مفتی مفتی بدم به یک خارجی که برداره ببرتش،داییش گفت خواهری ازت توقع نداشتم چطوری دلت اومد.اگه این جوون خودکشی میکرد یک عمر درس خوندن و قسم خوردن منو و تو به چی درد می‌خورد… دم داعش گرم…میکروفون رو گرفت گفت این هم از داماد خانواده که خودش رسید…دوستان ایشون متخصص بیهوشی هستند.قهرمان آسیا و جهان و استاد کاراته…همسر آینده و نامزد فعلی آیناز جون…چندین ساله همه از عشق اینها خبر دارند…دایی جون تو هم فکر یک دختر دیگه باش…پسره خیلی خوب بود.گفت من خبر داشتم و میدونستم…آیناز قبلش بهم گفت علاقه ای به من نداره…ولی خاله جون اصرار داشتند.امیدوارم با هم خوشبخت بشن…پدر آیناز پیرهنم رو عوض کرد.ولی سرم بانداژ داشت…خاله کوچیکه گفت بخدا من عاشقتر ازین پسر ندیدم…یکبار این آیناز چنان با راکت زد توی سرش که چند ماه حافظه اش رو از دست داد…زمانی که تازه داشت خوب میشد.توی بارون با یک رکابی شلوارک از خونه تا اینجا اومده بود دنبال آیناز… داییش گفت من فقط از این شاه دوماد یه چی میخوام…شب اولی که دیدمش یک رقص لزگی واسمون کرد هنوز مدلش رو ندیدم…گفت امشب باید دوباره برقصه.خندیدم، پدرش گفت میتونی؟گفتم آره ما کاراته کارا سگ جونیم،،گفتم ولی فقط با آیناز میرقصم…آیناز گفت وای من نمیتونم مث تو حرفه ای برقصم.گفتم ۴ساله دارم بهت یاد میدم…گفت باشه…اون شب باورتون نمیشه…اینها پول ایرانی که نداشتند…بارون یورو و دلار بود که روی ما می‌ریخت… عمو رحمت همه رو جمع کرد.گذاشت توی کیف خودم…خیلی زیاد بود.اینقدری کیف می‌کردند که نگو.مادرش آتیش گرفت…آخر رقص گفتم آقا جون یک اجازه ازتون میخوام.گفت چی؟گفتم میخوام با مادرجون یک رقص کوچولو داشته باشم…میدونم دوستم نداره ازم متنفره ولی من دوستش دارم…مادرش گفت خیلی لوس و زبون بازی…موقع رقص در گوشم گفت فقط یک ماه فرصت داری عروسی بگیری…میخوام ۶ماه برم فرانسه.گفتم چشم مادر جون.گفت بقران باید دخترم رو خوشبخت کنی،گفتم قول شرف میدم…گفت حتما مت اون دفعه که قول دادی شب خونه ما بودی…پشتش زخم شده بود.یهو وسط رقص وایسادم.گفتم ببخشید چیز خوردم.گفت عوضی.مواظبش باش.خندیدم گفت کوفت…گفت چی خیال کردی…فک کردی نمیدونم…دخترم چند وقت مریض بود.ولی بهت نمی‌گفت… اونجا فهمیدم چقدر دوستت داره…گفت تا خواهرم هستند بجنب به پدر مادرت بگو.گفتم چشم…فرداش با آیناز رفتیم خونه ما…به پدر مادرم گفتم…مادرم چقدر خوشحال شد…ولی آفرین به پدرم یک جشنی واسم گرفت.که واسه پسر شاه نگرفته بودند…پدر زن مادر زنم باورشون نمیشد…ولی خانواده آیناز واقعا سنگ تموم گذاشتند.کمترین کادو که دادند.ده تا سکه بود…دیگه دوستان بعد کلی بدبختی و فلاکت بلاخره مال من شد.مادرش فرانسه بود.و ما پیش پدرش بودیم سر صبح ماه چهارم زندگیمون خانوم از بوی تخم مرغ عسلی حالش بهم خورد.دوییدم دنبالش.پدرش گفت بیا ولش کن.گفتم آقاجون مسموم شده.گفت پدرسگ مسموم چی شده…حامله شده.زهرت رو ریختی بهش‌…خندیدم…بردش و ازش آزمایش گرفت…گفت مبارکه پسر…زنگ زدم مادرم پشت گوشی گریه میکرد…به مادرش خبر دادیم…تا شنید دو هفته نشد برگشت.چقدر خوشحال بود…الان هم که دو تا بچه داریم چندین سال گذشته.پدر مادرش اروپا هستند.خونه دست ماست…هم عمو رحمت هم دایه هر دو فوت شدند.خدا رحمتشون کنه…تمامش زندگی و خاطرات خودم بود.که بیشترش رو توی دفترم نوشته بودم.و خلاصه خلاصه خلاصه براتون نوشتم…ببخشید طولانی شد.

نوشته: امیرعلی

بازدید 9,262

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “همین قدر عاشق بودم (۲)”

  1. داداش کاری ندارم ولی به تو توصیه میکنم سریال های ترکیه ای رو کم نگاه کن 😉😉

  2. چسلام داستانتو نخوندم تاکید میکنم سایت سکسیه عشقی نیست داستان سکسی نداری ننویس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید