کنکور قبول نشدم و مجبور بودم برای ادامه تحصیل به دانشگاه آزادِ یه شهر دیگه برم. شانس با من یار بود و خوابگاه بمن دادن . اتاقمون 6 نفره بود. تو هم میلولیدیم. خیلی راضی نبودم اما چاره ایی هم نداشتم. هر جور بود ترم اول رو گذروندم. تو دانشگاه دوست زیاد پیدا کردم. سعی داشتم خیلی خودم رو قاطی بقیه دانشجوها خصوصاً پسرا نکنم اما نمی شد. مجبور بودم برای گرفتن جزوء و اینجور چیزا دست به دامن بعضی ها خصوصاً پسرای درس خُون بشم. اونجا هم جوِ عجیبی حاکمه ، دخترا با پسرا در اوجِ نیازهای جنسی ، با همدیگه هستند. با همدیگه میگن و می خندند. بیرون میرن ، دستشون تو دست همه و خلاصه از این موضوعات که از دید دیگران پنهون نمی مونه. من خیلی به پسرا میدون نمی دادم و خیلی ها هم سراغم نمی اومدن. شاید چهره ام اون لطافت رو نشون نمی داد ، شاید هم بایستی کمی طنازی بلد می بودم که نبودم و برای همین دوستام همه دخترا بودن ، اونا هم مثل خودم. خلاصه تو اون محیط دوست پسر داشتن یه امتیازِ خوب محسوب میشه که من از این امتیاز محروم بودم.
نفیسه یه دوست خوب و مایه داره ، باباش براش یه آپارتمان نقلی اجاره کرده بود که تو اون مدت تحصیل راحت تر بتونه درس بخونه. یه 206 هم زیر پاشه که باهاش میاد دانشگاه و برمیگرده. وقتی من تو خوابگاه بودم اون تو آپارتمانش سر میکرد. دختر بجوشیه ، خیلی راحت با هم دوست شدیم و درد و دل میکردیم. خیلی زود فهمیدم که تو آپارتمانش تنهاست و کسی رو نداره. خیلی دوست داشتم که منم موقعیت اونو داشته باشم اما وضعیت مالی بابام این اجازه رو نمی داد. یه بار دعوتم کرد تا برم آپارتمانش و منم فوراً قبول کردم. جای دنج و ساکتی بود. تو ساختمون خیلی رفت و آمد دیده یا شنیده نمی شد.
اولین بار که رفتم آپارتمانش ، شبِ جمعه بود و ازم خواست تا شب رو پیشش بمونم ، منم قبول کردم. آپارتمانش یه خواب بود و تو همون اتاق هم یه تختِ دو نفره داشت. برای همین مجبور شدیم پهلوی هم بخوابیم. اون راحت بود اما من کمی معذب بودم. آخه عادت نداشتم با کسی تو یه تخت بخوابم حالا چه دختر باشه یا کس دیگه. من با یه تیشرت و شلوار خونگی ، اما اون خودش رو راحت کرد و با یه لباس خواب نازک که تمام تنش دیده می شد ، اومد رو تخت. سعی داشتم فاصله ام رو حفظ کنم ، اما اون خیلی مقید این موضوع نبود و راحت غلت میزد و به قولی رو تخت جولان میداد. یه عطر خوش بو به خودش زده بود که تمام اتاق رو در بر داشت. رایحه اَش خیلی ملایم بود. بو می کردم و تمام دماغم رو از بوش پُر کردم. خیلی زود چشمام بسته شد و بخواب رفتم اما ساعتی بعد از خواب پریدم . صدای صحبت و حرف زدن میومد. متوجه شدم که نفیسه کنارم نیست و لای در بازه و نور هال به داخل نفوذ داره. گوشم را تیز کردم تا بشنوم چی میگه. صداش خیلی واضح نبود اما می شنیدم که میگه ” آخه نمی شه اَمشب مهمون دارم و پیشم خوابیده . . . . . خُب معلومه که دختره ، پس نه حتماً خیال کردی یه پسر آوردم خونه که پیشم بخوابه. . . . . نمی تونم که نصف شبی ازش بخوام که بره . . . . . . حالا اَمشبی رو بیخیال شو. . . . . ببین نصفه شبی زنگ زدی حالا طلب کارم هستی. . . . . برو بخواب حالا یه وقت دیگه. . . . . باشه ، برو دیگه خوابم میاد . . . . “.
تا صبح هی بیدار شدم و خوابیدم. جام عوض شده بود یا اینکه چون نفیسه پهلوم خوابیده بود اینطوری بود ، نمی دونم. خلاصه صبح شد و بعد از صبحانه خواستم برم خوابگاه که گفت همین جا بمون ناهار باهم بخوریم بعد میریم میگردیم تا حوصله مون سر نره. قبول کردم. آخه کاری نداشتم. نزدیک ظهر یه تلفن بهش شد . من توجهی نکردم اونم یواش صحبت میکرد . نفهمیدم چی شد که اومد و گفت ” ببخشید یکی از دوستام جزوء میخواد و ازم خواسته که تو یکی از درسا کمکش کنم ، هر چی بهش گفتم که اَمروز تعطیله و مهمون دارم قانع نشد ، خیلی ببخشید قرار بود ناهار باهم باشیم اما من باید برم ، روم سیاه ، میتونی خودت بری ، اگه سختته برات آژانس بگیرم تا راحت باشی ” .
از آپارتمانش زدم بیرون. کارش برام عجیب بود. اون تلفن دیشبی ، حالا هم با این عجله منو بیرون کردن ، از درِ ساختمون که اومدم بیرون کمی دور شدم و پشت شمشادها خودم رو پنهون کردم. حس کنجکاوی ، عجیب منو تحریک کرده بود ، برای همین صبر کردم و منتظر موندم ببینم میره بیرون یا نه. 10 دقیقه ایی منتظر موندم. حوصله ام داشت سر میرفت. خواستم برم که دیدم یه ماشین پیچید تو کوچه ، مقابل درِ ساختمون ایستاد. یه پسر قد بلند و خوش تیپ ازش پیاده شد. اینقدر به خودش عطر و ادکلن زده بود که بوش به مشامم رسید. زنگ زد و وارد ساختمون شد. با نفیسه کار داشت ؟ همون بود که دیشب بهش زنگ زده بود ؟ خواستم دچار توهمات نشم اما خُب نفیسه هم نرفت اما گفته بود که باید بره. نکنه همونی بود که باید جزوء بهش میداد و تو درسا بهش کمک میکرد اما اون اومده پیشش.
چند روزی گذشت. نفیسه منو دید با سرعت اومد سمتم. منم دیدمش و صبر کردم تا بهم برسه. کلی ازم عذرخواهی کرد و معذرت خواست. منم بوسیدمش و گفتم چرا اینقدر عذرخواهی میکنی ، چیزی که نشده. اُ ونم منو بوسید و گفت تو خیلی خوبی ، پیش خودم گفتم که حتما ناراحت شدی و دیگه محلم نمیذاری. معلومه دختر مهربونی هستی ، برای همین یه پارتی کوچیک تو آپارتمان گرفتم ، فردا شب تو هم بیا. اهل مهمونی نبودم ، اما تُو رودروایسی قرار گرفتم و جواب بله دادم. میخواستم نصیحت بابام رو آویزه گوشم قرار بدم اما خُب بعضی وقتها نمیشه . شبِ موعود فرا رسید و من یه لباسِ مجلسی تنم کردم و کمی هم به خودم رسیدم. خلاصه تو مهمونی چند نفر هستند خوب نبود با مانتو بشینم. کمی دیر و هوا تاریک شده بود اما بازم به موقع رسیدم. قصد داشتم زودتر برم تا کمک حالی باشم برای نفیسه اما نشد.
زنگ زدم. درِ ساختمون باز شد و رفتم سمت آسانسور و سوار شدم. آپارتمانش طبقه آخر بود . درِ آسانسور رو که بستم ، صدای آهنگ به صورتم خورد. پشت در کفشی نبود. پیش خودم گفتم حتما هنوز مهمونا نیومدن. زنگ آپارتمان رو فشار دادم و لحظه ایی بعد در باز شد. صدای آهنگ شدیدتر شد و لحظه ایی باید تأمل میکردم تا چشمام به تاریکی داخل آپارتمان عادت کنه. تُو اونجا به خوبی دیده نمی شد. دُود و نور کم و رنگی باعث می شد تا به وضوح داخل آنجا دیده نشه. صدای آهنگ به حدی زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید. تو درگاهی ایستاده بودم که نفیسه رو تشخیص دادم و اومد جلو و خوش آمد گفت. ” چرا جلوی در ایستادی ، بیا تو “. چشام دیگه داشت عادت می کرد.
نفیسه رو برانداز کردم. یه تاپ یقه باز مشکی تنش بود با یه دامن کوتاۀ تنگ. یه آرایش غلیظ هم داشت. خوشگل شده بود . منو بوسید و دستم رو گرفت و کشید. کمکم کرد تا مانتوم رو در بیارم. گفت می تونی تو اتاق لباست رو عوض کنی اما من لباسی همراه نیاورده بودم. اونم متوجه شد. گفت اینجا میتونی راحت باشی. همه خودمونی هستند. رفتم و رو مبل نشستم . تقریباً 10 نفری تو آپارتمان بودند. دختر و پسر قاطی بودند. معذب بودم. آخه تا حالا چنین مهمونی هایی نبودم. دخترا لباس باز تنشون بود و وسط هال می رقصیدن و پسرا هم لباس معمولی ، بوی عطر و ادکلن فضا رو پر کرده بود. چند دقیقه ایی گذشت و نفیسه اومد سراغم. گفت اگه لباس نیاوردی مهم نیست من لباس دارم. دستم رو کشید و برد تو اتاق. فوری کمدش رو باز کرد و ازم خواست هر کدوم رو که دوست دارم بردارم و بپوشم. وسایل آرایش هم هست. خودش یه لباس نازک و باز رو بهم پیشنهاد کرد. این خیلی بهت میاد ، همینو بپوش و یه کم هم به خودت برس و بیا تو جمع ، منتظرم. خودش رفت و درُ بست. موندم چیکار کنم. کمی پشیمون شدم که چرا دعوتش رو قبول کرده ام اما راه بازگشت نداشتم. دوست ندارم لباس کس دیگه رو بپوشم برای همین از اتاق زدم بیرون. رفتم دو مرتبه رو مبل نشستم. نفیسه منو دید و اومد سمتم. ” از لباسا خوشت نیومد ، عیبی نداره همینطوری هم خوبه. تو این لباس هم خوشگلی عزیزم ” ، بعد منو دو مرتبه بوسید. دستم رو گرفت و برد وسط تا باهم برقصیم. از خجالت حسابی خیس عرق بودم. آخه وسط پسرا ، من که عادت ندارم و روم نمیشه. نفیسه متوجه خجالتی بودنم شد. بیا خجالت نکش محیط تاریکه خیلی دیده نمیشیم ، کسی هم نمی فهمه. کمی با هم رقصیدیم ، رقص که بهش نمیشه گفت ، خودمو همینطوری تکون میدادم ، به قولی هنوز یخم باز نشده بود.
نفیسه که حواسش رفت جای دیگه ، رفتم و رو مبل نشستم. خیلی راضی نبودم و از اینکه بهش جواب مثبت داده بودم کمی پشیمون بودم. پسری بهم نزدیک شد. خیلی مودبانه ازم اجازه خواست تا کنارم بشینه. چاره ایی نداشتم. موافقت کردم. تو دستش دو تا لیوان بود. یکیش رو بهم تعارف کرد ، نگرفتم. گفت ” بگیر توش نوشابس ، خنکه ، اینجا هوا کمی خفه اَس تازه گرم هم هست ، مزه میده “. ازش لیوان رو گرفتم. مزه مزه کردم ، کولا بود. حسابی هم خنک ، کمی ازش خوردم حسابی چسبید ، واقعاً بهش احتیاج داشتم. ازش تشکر کردم. خودش رو معرفی کرد. اسمش صالحه ، تو همون دانشگاهی درس میخونه که من و نفیسه هستیم. ازم اسمم رو پرسید. خودم رو معرفی کردم. خیلی راحت گفت ” خیلی خوشوقتم ” و دستش رو برای دست دادن دراز کرد. لحظه ایی موندم که چیکار کنم. بی اختیار بهش دست دادم و گفتم” من هم همینطور ” . پسر مؤدب و محجوبی بود و بنظر میرسید خیلی اهل رقص و اینجور چیزا نباشه ، همه داشتند میرقصیدن و خوش بودند و فقط من و صالح کناری نشسته بودیم و اون حرف میزد. از درساش و سختی اونا صحبت میکرد. حرفهاش منو جذب میکرد. چرت و پرت نمی گفت و صداش گیرا بود. راستش منو مجذوب کرد و بجای اینکه به حرکات دیگران توجه کنم به صالح و حرفاش توجه داشتم. یه نیم ساعتی حرف زدیم. کمتر از خودم گفتم. نمی خواستم همین اولین دیدار خودم رو لُو بدم.
نگاهم رو برگردوندم و به دنبال نفیسه گشتم. ندیدمش. لحظه ایی یاد کیفم افتادم که تو اتاق گذاشته بودم. بلند شدم و رفتم سمت اتاق که ببینم سر جاش هست یا نه. درِ اتاق بسته بود. درو باز کردم. چشام داشت چهارتا میشد. یه دختر و پسر نیمه لخت رو تخت خوابیده بودند. دختره زیر و پسر روش بود. صورتشون اون طرف بود و منو ندیدند. دختره به سینه خوابیده بود و پسره هم روش خودش رو تکون میداد. صدایی به گوش نمی رسید اما به خوبی معلوم بود که اون دو نفر از موقعیت استفاده کرده بودند و به خودشون می رسیدند. اون زیر معلوم نمی شد که دختره کیه ، اما نفیسه تو جمع نبود. حتماً اونه دیگه ! !
درو آروم بستم و برگشتم سر جام. یه کم برام عجیب بود. آخه این که نمی شد. تو فکر اون چیزی بودم که دیدم. یه مرتبه درِ اتاق باز شد و یه پسره خارج شد. خیلی عادی و معمولی انگار نه انگار که چی کار تو اون اتاق میکرده. چشم از در بر نداشتم. میخواستم ببینم اون دختره نفیسه بوده یا نه. دقیقه ایی بعد نفیسه از اتاق اومد بیرون. همزمان دستی به موهاش کشید و لباسش رو هم مرتب کرد و رفت قاطی مهمونا. انگار نه انگار. کمی نگاش کردم دیدم نه اصلاً به روش هم نمی آورد. نمی خواستم خیلی نگاش کنم تا لُو برم. صالح هنوز رو مبل نشسته بود. مشغول صحبت شدیم تا تعجب نفیسه رو احیا نکنم.
بدون اینکه متوجه شده باشم نفیسه خودش رو نزدیک ما کرد. ” می بینم که با هم خوب آشنا شدید ، مجلس رو ول کردید و بهم دل میدی و قلوه می گیرند “. این حرفش باعث شد کمی خجالت بکشم. راستش من خیلی با پسرا رفت و آمد نداشتم. تو دانشگاه فقط بابت جزوء و اینطور چیزا حرفی میزدم در غیر اینصورت خیر ، با این حال نفیسه با این حرفش کمی منو معذب کرد. به ساعتم نگاه کردم ، از 12 شب گذشته بود و من حواسم نبود. به نفیسه گفتم که ” میخوام برم ، دیگه دیر وقته و ماشین گیرم نمیاد “. صالح فوراً گفت ” اگه اجازه بدید من شما رو میرسونم ” ، فوراً مخالفت کردم و مودبانه پاسخ منفی به خواسته اَش دادم ، نفیسه دستم رو گرفت و گفت ” غصۀ رفتنت رو نخور ، اَمشب پیش خودم بمون ، منم تنهام ” . نمی خواستم قبول کنم اما با اصرار قبول کردم.
خلاصه نزدیکیهای 2 نصف شب ، یواش یواش همه رفتند و من و نفیسه تنها شدیم. خواستم بلند شم و کمکش کنم تا خونه رو مرتب کنه ، دستم رو گرفت و گفت ” ولش کن باشه صبح ، الآن خسته ایم . بریم بخوابیم “. یه مرتبه یادم اومد که لباس راحتی همراه خودم ندارم. نفیسه تا فهمید رفت سراغ کمدش و یه لباس خواب نازک بهم داد و گفت ” بیا اینو بپوش. راحت باش اینجا که کسی نیست ، فقط من و توایم “. لباس رو برانداز کردم. نازک ، کوتاه و خیلی باز بود. تا بحال اینجور لباسی رو نپوشیده بودم ، اما چاره ایی نداشتم ، بر خلاف میلم مجبور بودم ازش استفاده کنم . نفیسه لحظه ایی از اتاق رفت بیرون و من سعی کردم تا قبل از اومدن اون لباسهام رو عوض کنم. روم نمیشد جلوی یکی دیگه لخت بشم. اما تو کارم موفق نشدم. در حالی که فقط شوُرت و کُرست تنم بود نفیسه وارد اتاق شد. ” به به ببین چه تیکه ایی زیر اون لباسِ پوشیده مخفی بوده که ما نمی دونستیم ” . اینو گفت و اومد سراغم. منو از پشت بغل کرد و به خودش چسبوند. دستاش دورِ شکمم و سینه اش به پشتم مماس کرده بود. یه مرتبه گردنم رو بوسید و همزمان شروع کرد به مالوندن سینه هام از روی کُرستم ، کمی تکون خوردم و سعی کردم خودم رو ازش جدا کنم اما نفیسه نذاشت و منو سفت گرفته بود. حسِ غریبی بهم دست داد. منو برگردوند و همزمان لبام رو بوسید. زبونش رو کرد تو دهنم. حرارت بدنم بشدت زیاد شده بود و خودم اونو حس می کردم. پاش رُو بالا آورد و لای پاهام کرد و با پاش کُصم رو فشار داد. حرکاتش عجیب بود. چند بار پاش رو لای رُونهام بالا و پایین کرد . حسِ خوبی داشتم و تقلایی برای جدا کردن از خودم نشون نمی دادم و بنظرم نفیسه هم متوجه این موضوع شد. آروم دستش رو برد پشتم و بند کُرستم رو باز کرد. خواستم مقاومت کنم اما اون نذاشت و بند رو باز کرد و کُرستم رو در آورد و انداخت رو تخت. ” وای چه لیموهای خوشگلی ، دلت میاد اینا رو پنهون کنی ، کمی بهشون آزادی بده ” . کمی رفت عقب ، خیلی ملایم و آروم با انگشت دورِ سینه هام رو نوازش و نوکشون رو لمس کرد. بی اختیار سینه هام رو دادم جلو تا بهتر بتونه لمسشون کنه. از طرفی قلقلکم میومد و از طرفی دیگر حالی به حالی شده بودم. شروع کرد به مالوند سینه هام. چشام رو بستم و گذاشتم هر کاری میخواد بکنه. لذت میبردم ، تا بحال چنین حسی بهم دست نداده بود. آروم دهنش رو آورد سمت سینه هام و شروع کرد به خوردنشون. میک میزد و نوکشون رو به دندون میگرفت. نمی تونستم رو پاهام وایستم . خیلی حالی به حالی شده بودم. فکر کنم بی اختیار آهی هم کشیده بودم ، برای همین نفیسه هم حشری شده بود. منو بُرد و رو تخت خوابوند. به سرعت خودش هم لخت شد.
من به پشت خوابیده بودم و فقط شورت پام بود. نفیسه هم کُرستش رو در آورد و دو زانو کنارم نشست. دو تا دستش سینه هام رو گرفته بود و حسابی اونا رو می مالوند و هر از چندی ازم لب میگرفت و گردنم رو می بوسید. منو در اختیارش بودم. خودش رو بالاتر آورد و سینه هاش رو نزدیک صورتم کرد. کمی اونا رو بهم مالوند و به دهنم نزدیک کرد. منم از فرصت استفاده کردم و یکی از سینه هاش رو به دهن گرفتم. میک زدم و نوکش رو به دندون گرفتم. آهی عمیق کشید. دستش رو برد سمت زیر بغلم. ازم خواست تا دستم رو بالا ببرم تا بتونه اون قسمت رو هم نوازش کنه. کمی عرق کرده بودم و گفتم ” اونجا رو بیخیال شو ، خیسه ” ! اما نفیسه توجهی نکرد. خودش دستم رو بالا برد و شروع کرد به مالوندن زیر بغلام. دیگه تو آسمونا بودم. چند روز بود که اصلاح نکرده بودم ، تو این کار کمی تنبل بودم. موهاش خیلی بلند نبود اما خُب نیاز به اصلاح داشت. کمی که مالوند آهسته گفت ” باید سعی کنی وقتی به مهمونی دعوت میشی به اینجاهات هم توجه کنی ، شاید دیده شود و پسندیده شود ” . خندیدم و گفتم ” خُب حالا دیدی ، پسندیدی ؟ “. یه نیم ساعتی باهام حال کرد و منم براش کم نذاشتم. ساعت نزدیک 4 صبح بود که دیگه خسته شده بودم ، اما حسابی لذت می بردم. حس میکردم شورتم خیس شده و رطوبتش به بیرون درز کرده باشه. کمی خجالت می کشیدم. نفیسه آروم دستش رو لیز داد و برد سمت شورتم. دستش رو گرفتم. میدونستم که کُصم در چه حالیه اما اون سماجت کرد و از روی شورتم که دیگه آب ازش میچکید شروع کرد به مالوندن کُصم. بی اختیار آهی بلند کشیدم و اونم تا صدام رو شنید با شدت بیشتری به مالشش ادامه داد. ” چه خبره دختر ، الآن اینجا رو آب بر میداره ” ! فکر کنم خودش هم دستِ کمی از من نداشته باشه. اومد وسط پاهام نشست. پاهام رو داد بالا. از روی شورتم میخواست انگشتم کنه. همین کار رو هم کرد. به خوبی حس می کردم که قسمتی از شورتم هم وارد کُصم میشه و میره تو. انگشتش رو در میاورد و از زیر شورت چوچولم رو نوازش میکرد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. به خودم می پیچیدم و آه و ناله میکردم. از خود بیخود بودم. اونم دست بردار نبود. انگشتش رو می کرد تو کُصم و سعی میکرد هنگام در آوردم مقدار از آبِ کُصم رو هم خالی کنه. تا کفِ دستش خیس و مرطوب شده بود. لبه های شورتم رو کنار میزد و انگشتم میکرد. هنوز میلی به درآوردن شورتم نداشت. بیشتر اون باهام ور می رفت. هر وقتی دستم به سینه هاش میخورد و واسش میمالوندم. یه مرتبه منو به پهلو خوابوند و پاها رو به صورت قیچی تو هم کردیم. با فشار سعی داشت کُصش رو به کُصم بچسبونه و به هم بمالونه. خیلی حال میداد. هر دوتا شُورتامُون خیس و مرطوب بود و به هم می چسبیدن و اونم فشار میداد و منم فشارش دادم. هر دو آه و ناله میکردیم. من بیشتر از اون حشری شده بودم اما دیگه آخرش بود. خسته شده و توانم رو از دست داده بودم و اونم همینطور. هر دو نفس نفس میزدم و به کناری افتادیم.
یه 10 دقیقه ایی همینطور رو تخت ولو بودیم. به خودم اومدم. خجالت می کشیدم. هر دو لخت کنار هم خوابیده بودیم. ملحفه رو روم کشیدم و سعی کردم خودم رو بپوشونم. نفیسه گیجِ خواب بود. نگاش کردم. موقعِ پارتی ، تو اتاق ، با اون پسره رو تو ذهنم تجسم کردم. اول شب به اون پسره حال داده و نصف شبی هم حالِ منو جا آورده بود. اولین بارم بود که این حسِ خوب بهم دست داده و بهتره بگم هنوز مستِ اون لحظاتم اما سعی دارم خودم رو کنترل کنم. نزدیک های ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدم. از خستگی خواب مونده بودم. آروم بلند شدم ، نمی خواستم نفیسه بیدار بشه. اون که لخت خوابیده بود رو نگاه کردم. خودم هم لخت بودم. کُرستم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. شورتم از بابت خیسی و رطوبت شب گذشته کمی چغر شده بود. مجبور بودم با همون سر کنم. لباسام رو پوشیدم و از خونه اَش زدم بیرون.
دو سه روزی بود که از نفیسه خبری نبود و اونو ندیده بودم. اون روز ساعات کلاسام خیلی بد بود و وسطاش بایستی ساعتی رو بلاتکلیف می بودم. صرف نمی کرد برم خوابگاه و برگردم. تو سلف ناهار خوردم و اومدم بیرون و رو نیمکت نشستم تا کلاسم شروع بشه. صدایی منو به خود آورد. صالح بود. سلام کرد و اجازه خواست تا کنارم و رو نیمکت بشینه. منم تنها بودم و بدم نمی اومد که اونو ببینم و صحبتی داشته باشیم. پاسخش رو دادم. اونم وسط کلاساش میبایست ساعتی رو استراحت کنه. شروع کرد به صحبت کردن. از خودش حرف میزد و هر از وقتی از منم سؤال میکرد. سعی داشتم جواب های سربالا باشد. دوست نداشتم کسی از زندگیم سر در بیاره. میدونستم که محیط اینجور جاها خیلی هم خوب نیست و فوراً از آدما نقطۀ ضعف میگرن و همون میشه بلای جون و آتو. ولی صالح جوُون مؤدب و محجوبی بنظر میرسید. قصدش از دوستی با من هم سؤاستفاده نبود و فقط یک دوستی ساده بود. اون حتی در بیشتر مواقع که صحبت می کرد بهم نگاه هم نمی کرد. بهش احساسِ بدی نداشتم ، برای پُر کردن اوقات فراغت خوب بود. به ساعتم نگاه کردم و بلند شدم. عذرخواهی کردم و بهونه آوردم که موقع شروع کلاسمه و باید برم. ازش دور شدم. حسِ خوبی نداشتم. حس کردم اون با صداقت پای پیش گذاشته اما من چنین نبودم برای همین خواستم برگردم و ازش معذرت بخوام اما غرورم این اجازه رو نداد. گفتم باشه دفعه بعد تلافی میکنم.
موقع خروج از دانشگاه ، نفیسه جلوم رو گرفت. بغلم کرد و منو بوسید. منو همراهی کرد. ماشینش رو کمی دورتر پارک کرده بود. هی میگفت و میخندید. یواشکی گفت ” اَمشب میای پیشم ” ؟ گفتم درس دارم باید خودم رو برای درس جواب دادن سر کلاس آماده کنم ! حالا درس هم میخونی ، تو دانشگاه که نباید فقط درس خوند ، زندگی هم باید بکنی ! دَم گوشم گفت ” مگه اون شب بهت بد گذشته که ناز میکنی ” ؟ چشمکی هم چاشنی حرفش زد. دستش رو گرفتم و با کمی خجالت گفتم خُب نه اما . . . . . گفت ” پس بیا دیگه ، ماشینم همین جاست ، از همین الان بیا ، درست رو هم بخون ، منم تقویتت میکنم که برای فردا سر کلاس سرحال باشی ، تازه باعث میشه نمرهات هم خوب بشه ، چطوره ” ؟
نزدیکای غروب بود. کلید انداخت و دربِ آپارتمانش رو باز کرد. کلید برق رو زد و وارد شدیم . کیف و وسایلم رو ، روی مبلِ تو هال گذاشتم. حسابی تشنم بود. آب یخ درست کردم و تعارفی هم به نفیسه کردم ، اون نخواست و من با پارچ سر کشیدم. بدنم خیس عرق بود. مانتوم رو در آوردم. زیرش چیزی نپوشیده بودم. نفیسه تا منو لخت دید ، از خود بیخود شد و اومد سراغم. گفتم بذار برم یه دوش بگیرم ، خیس عرقم ، گفت عیب نداره اینطوریم مزه میده. از پشت بغلم کرد و شروع کرد به بوسه بارونم کردن. عرق داشتم ، من که خوشم نمی اومد ، نمیدونم اون چجوری خوشش میومد. صبر نداشت ، فوری بند کُرستم رو باز کرد و سینه ام رو در حالی که سینه هاش به پشتم مماس بود ، مالوند. گرمم که بود ، آبم که خورده بودم ، عرق از سر و روم می بارید اما نفیسه توجهی نداشت ، انگار اینطوری رو بیشتر میپسندید. سینه هام در اختیارش بود و گردنم رو هم بوسه میزد. منو برگردوند و سینه به سینه هم شدیم. دستام رو بالا داد و زیر بغلم رو ماچ کرد. کمی خجالت کشیدم ، آخه اونجام از همه جا بیشتر عرق داشت. نفیسه توجهی نداشت و ملوچ ملُوچ میکرد. لیسشون میزد. رفت سراغ اون وری. زیر بغلام رو میمالوند و ماچشون می کرد. پاش رو آورد لای پام و فشارم داد. دو مرتبه اون حس حشری بودم در من ظاهر شد. سینه هام رو میخورد ، گاز میگرفت ، زیر بغلام رو بوسه می زد و حالا اومد سراغ گلوم. با زبونش اونجا رو هم لیس میزد. بلد بود چطوری منو حشری کنه. بنظرم خودش بیشتر از من حشری بود چون با شدت فشارم میداد و سینه هام رو می مالوند. دستم رو گرفت و نشوند رو مبل. خودش پایین پام رو زمین نشست. با یه حرکت شورتم رو در آورد. فرصت نداد تا از خودم دفاع کنم. نگاهی به کُصم کرد. تازه اصلاح کرده بودم ” به این میگن دختر منظم و تمیز ، معلومه میدونستی که باید چیکار کنی ” ! خودش رو بالا آورد و از لبام بوسه گرفت ، گلوم رو ماچ کرد و همین طور بوسه بارونم میکرد. با دستش کُصم رو لمس کرد. تکونی خوردم. انتظار نداشتم که به اونجام کار داشته باشه اما اون کار داشت و با اینکه کمی مرطوب شده بود اما اون رفت سراغ چوچولم و ملایم نوازشش کرد. خیلی سریع حشریم بالا زد و تکونی به خودم دادم. اون منتظر همین بود. به کارش سرعت داد و با کمی شدت می مالوند. دستام رو بالا بردم و خودم رو رها کردم تا هر کاری میخواد بکنه. نفیسه منتظر این حس من بود. با دستِ دیگش زیر بغلم رو نوازش کرد و اون دستش رو کُصم بود. خودش رو کشید پایین ، طوری که روی دو پا نشست و صورتش دَمه کُصم قرار گرفت. کنترلی روی خودم نداشتم و تو آسمونها سیر میکردم. دستاش سینه هام و زیر بغل هام رو میمالوند و زبونش چوچولم رو لیس میزد. از شدت لذت و حشری بودم عرق میکردم و بدنم خیسِ عرق بود. ” حداقل کولر رو روشن کن خیسِ عرقم ” ! از کارش دست کشید و نگام کرد و گفت ” نمیخواد اینطوری کیفش بیشتره ” ! آروم انگشتم کرد. کمی پاهام رو بالا آوردم. لذت میبردم. انگشتش رو تا ته کرده بود تو کُصم و میچرخوند. همزمان رونهام رو بوسه میزد. نمی دونم خیس عرق بودن چه لذتی براش داشت اما بنظر نفیسه که داشت حال میکرد. اونم دستِ کمی از من نداشت. انگشتش رو در آورد و دومرتبه فرو کرد. به کارش ادامه داد و دو انگشتی کرد. به خوبی حس میکردم که آب از کُصم رون شده و دستش رو خیس کرده اما نفیسه دست بردار نبود. پاهام رو داد بالا و این بار انگشتِ شصتش رو فرو کرد و تا ته داد تو. کمی نگه داشت تا به قولی جا باز کنه. دستش رو چرخوند و هی فشار میداد. فکر کنم میخواست تمام دستش رو تا مچ بکنه تو.
نفیسه بازم پاهام رو بالاتر برد در حالی که انگشتِ شصتش تو سوراخ کُصم بود با دیگر انگشتای همون دستش رفت سراغ سوراخ کونم. دور سوراخ کونم رو میمالوند و همین منو بیحال کرد. بی اختیار آهی بلند و نفس عمیقی کشیدم. نگاهم کرد و همزمان انگشتش رو فرو کرد تو کونم. فقط یه بند انگشتش رفت تو ، اما همونم درد داشت. بد نبود اما کمی دردم گرفت. انگشتش رو در آورد و دومرتبه فرو کرد. این بار کمی بیشتر فرو کرد. با دستم سعی کردم که اونو از این کار منع کنم اما نفیسه سماجت کرد. منو برگردوند و به صورت داگی رو مبل تنظیم کرد. با کُصم ور رفت و از آبش استفاده کرد و سوراخ کونم رو خیس و مرطوب کرد. با اونکه نمی دیدم اما حس کردم انگشتش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به فشار دادن. درد داشت اما کمتر شده بود. بازی بازی کرد و همزمان بیشتر تو میکرد. ” نفیسه بسه دیگه درد دارم ” ! سینه هاش رو بهم مماس کرد و دمِ گوشم گفت ” یه کم دیگه تحمل کن ، الان تموم میشه ” ! انگشت شصتش رو تو کُصم کرد و همزمان با انگشتِ اون دستش ، ملایم اما تا ته کرد تو کونم. هی عقب جلو میکرد. دردش کمتر شده بود و بجاش لذت جایگزین اون شد. بی اختیار خودم رو تکون میدادم و آه میکشیدم. نفیسه هم تند تر این کارش را انجام میدهد. دیگه چشمام رو بسته بودم و به لذتی که می بردم فکر میکردم. کمی که گذشت نفیسه دست از کار کشید. ” حالا نوبت توِ ” ! از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و سریع برگشت . یه چیزی شبیه کمربند که بهش چیزی آویزون بود را داد دستم. نمیدونستم چیه و باید چیکار کنم. ” چرا تعجب کردی ؟ تا حالا دیلدو ندیدی” ؟ خیلی اُملی ! بدم اُمد.
نفیسه کمکم کرد تا دیلدو رو به کمرم ببندم و آماده استفاده کنم. خودش حالت گرفت و گفت” حالا بکن تو ” ! هنوز از گفتن اون کلمه ناراحت بودم. ” خُب تا حالا ندیده بودم ، من که مثلِ اون اینکاره نیستم ” ! نشستم وسط پاهاش و پاهاش رو انداخت رو شونه هام. دیلدو رو رو سوراخِ کُصش میزون کردم و آروم فرو کردم تو کُصش. معلوم بود اونم مثل من حشری شده چون حسابی کُصش خیس مرطوب بود و برای همین راحت رفت تو. آهی بلند سر داد. ترسیدم و کشیدم بیرون. ” نترس با فشار بکن تو” ! خودش رو تکون میداد و با پاش که رو شونم بود فشارم میداد. دو مرتبه فرستادم تو و تا ته رفت. تهه دیلدو با کُصش مماس بود. ازم خواست تا فشارش بدم. منم هی درش میاوردم و میکردم تو و اونم لذت میبرد. صداش تمام آپارتمان رو برداشته بود و باعث میشد تا منم حالی به حالی بشم و شدیدتر انجامش بدم. پاهاش رو از شونم برداشت و بهم گفت ” خوب بلد نیستی ! ببینم اینطوری بلدی یا نه ” ؟ به صورت داگی شد و حالت گرفت. قمبل کرد . باسنش رو داد بالا و سرش رو برد پایین و آماده شد. منم وسط پاهاش نشسته بودم. سر دیلدو خیس آب بود. گذاشتم دَم سوراخ کونش و به آرومی فشار دادم. کمی رفت تو و نفیسه هم داد کشید. ” آخ پاره شدم ” ! نمی دونستم درد داره یا از روی لذته ، من دومیش رو گرفتم. کمی هم از دستش بخاطر کلمه اُمل ناراحت بودم ، کمرش رو گرفتم و با یه فشار ناگهانی تمام دیلدو رو فرستادم تو کونش . یه داد بلند کشید و به شکم دراز کشید. من اَمونش ندادم. هنوز سر دیلدو تو کونش بود. روش دراز کشیدم و یه فشار دیگه دادم تا بره تو ، زیرم دست و پا میزد اما من توجهی نداشتم و تا ته فرستادم تو و هی درش میاوردم و میفرستادم تو. اون داشت رو مبلی رو چنگ میزد و من ولکن نبودم. چندین بار اینکار رو کردم. بنظر دردش کمتر شده بود چون آروم گرفته بود و سعی داشت باسنش رو بالا بیاره تا راحت تر دیلدو بره تو و منم که دست بردار نبودم. همینطور که روش بودم ، گردنش رو بوسیدم و با دستام سینه هاش رو اون زیر نوازش کردم. هر دو خیس عرق بودیم و هیچ کدوممون توجهی به این موضوع نداشتیم. با اینکه دیلدو حسی نداره اما منم داشتم لذت میبردم. دیگه سوراخ کونش جا باز کرده بود و راحت میرفت تو و میومد بیرون. از روش بلند شدم و انگشت شصتم رو کردم تو کُصش و در حالی که هنوز به شکم خوابیده بود ، دیلدو رو کردم تو کونش. سر و صدایی نکرد. به راستی میخواستم جرش بدم انگشتم رو با فشار و تا ته میکردم تو و از اون طرف با دیلدو اَمونش نمی دادم. احساس کردم که دیگه بسه. انگشتم رو در آوردم و روش خوابیدم. هنوز دیلدو تو کونش بود. دهنم رو بردم دَم گوشش و گفتم ” بسته عزیزم ؟ خوب پاره شدی ” ؟ گفت ” آره ، بیا پایین “. یه فشار محکم دادم و درش آوردم. آه آخریش تلافی اون حرفِ بدش.
در حالی که هنوز دیلدو به کمرم بسته بود رو زمین نشستم و نفیسه بی حال رو مبل دراز کشیده بود. هر دو نفس نفس میزدیم و جُون نداشتیم از جامون بلند شیم. دقیقه ایی گذشت. رفتم تو یخچال و کمی شربت آماده کردم و ریختم تو لیوان و با کمی یخ ، آوردم. ” بخور جون بگیری ، بهت سخت گذشت ، نه ” ؟ نفیسه دستم رو که لیوان رو گرفته بودم ، بوسید و گفت” خیلی حال داد ، دستت درد نکنه ! اگه تو حالی به حالی بودن حرفی زدم که ناراحت شدی ، ببخشید ، بهت بی احترامی نشه ” ! گفتم ” غصه نخور ، تلافی کردم ، الان بی حسابیم ” ! هر دو خندیدم.
شب پیش نفیسه خوابیدم. آخرای شب تلفنش زنگ خود. نگاه کرد و شناخت کیه ، از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به صحبت کردن. منم گوشم رو تیز کردم که ببینم کیه و چی میگن. ” . . . . . اَمشبوحوصله ندارم ، خستم. . . . . ب من چه ، مگه من مسئول خوابوندم بادتم. . . . . پس چی. . . . . همچین میگی بادم تندِ که هر کی ندونه فکر میکنه من. . . . . نمی خواد معذرت بخوای ، فقط وقتی حرف میزنی بدون چی میگی ،. . . . . نه عصبانی نیستم. . . . . گفتم که حوصله ندارم ، تازه مهمون دارم و نمیشه بیای. . . . مواظبِ حرفات باش. . . . . اصلاً به تو چه مربوط که مهمونم کیه ، آره یه دوست پسر جدید پیدا کردم و الآن هم زیرش خوابیدم و دارم بهش میدم ، به تو چه مربوط . . . . . ببین نه من حوصله دارم و نه تو ،که فکرت درست کار نمیکنه که متوجه بشی چی میگی. . . . . برو سراغ یکی دیگه . . . . “. برگشت تو اتاق و آهسته و آروم رو تخت و کنارم خوابید.
موقع صبحانه بهترین موقع بود . میخواستم ازش از موضوع تلفنها و خصوصاً اون روز تو پارتی و تو اتاق ازش بیشتر بپسرم. بعد یه دوش آبِ سرد ، اونم دو نفری ، سرحال و قبراق ، مشغول صرف صبحانه بودیم. موضوع رو ماهرانه پیش کشیدم ” دیشب تلفنت زنگ خورد یا من خواب میدیدم ” ؟ بدون اینکه منو نگاه کنه راحت و بی پروا گفت ” پسره بی شعور ، نمی دونه کی زنگ بزنه ، وقتی میگم حوصله ندارم ، خُب ندارم دیگه ، بازم سماجت میکنه ، میخواست نصفه شبی بیاد اینجا ، حسابش رو گذاشتم کفِ دستش ” ! گفتم ” یعنی چی بیاد اینجا ، مگه پسرا رو هم اینجا راه میدی ” ؟ نفیسه فهمید که خودش رو لُو داده و سعی کرد موضوع رو با دستپاچگی ماست مالی کنه . ” نه ، منظورم اینه که حوصله اَش سر رفته بود میخواست درد و دل کنه و حرف بزنه ” ! بنظرم فکری به سرش زد و ادامه داد ” بعضی وقتا که نیاز به کمک درسی دارم از دوستان کمک میگیرم و میان اینجا و درس میخونیم ، الآن که دیگه پسر و دختر نداره ، همه مثل همیم ” ! زیر زیرکی نگاه میکرد. نمیدونم چه فکری تو سرشه. بعدِ صبحونه ، داشتم براش جمع و جور میکردم. ظرفها رو شستم و مرتب کردم. نفیسه از اتاق اومد بیرون و تو دستش دیلدو بود. به راحتی اومد و رفت تو دستشویی. میخواست اونو بشوره. زیر شیر گرفت و با کف و صابون دیلدو رو شست. از دستشویی اومد بیرون و شروع کرد به خشک کردنش. من رو مبل نشسته بودم. اومد کنارم و در حالی که با دستمالی که دستش بود دیلدو رو خشک میکرد گفت ” چیزه خوبیه ، باد آدمو میخوابونه ، اما بعدِ مدتی که استفاده کردی برات عادی میشه ، اصلش خیلی بهتره ” ! ! فُوری گرفتم ، اما خودم رو زدم به نفهمیدن. ” منظورت چیه اصلش بهتره ” ؟ برگشت طرفم و چشم تو چشمم نگاه کرد. چشماش حالتی بود. دیلدو رو رُو پاش و دستش رو رُو پام گذاشت و گفت ” واضحه دیگه این یه کیر مصنوعی ، حسی نداره که ، اما یه کیر واقعی یه چیز دیگس ، آدمو تو آسمونا میبره ” ! گفتم ” مگه تو تجربش کردی ” ؟ کمی منو و موُم کرد. میخواست بگه اما روش نمی شد. خیلی رُو میخواست ، بنظرم اون رو داشت. دیلدو رو برداشت و شروع کرد به ور رفتن و بازی کردن باش. گفت ” راستش آره ” ! با حرارتی خاص و متعجب پرسیدم ” تو با یه پسر خوابیدی و بهش دادی ” ؟ دیگه روش باز شده بود و هر چی میخواست می گفت ” خُب آره ، مگه چیه ؟ تو اینجا خیلی ها اینکارن و این کارا رو میکنن ، از اون حرفا میزنی ها ” ! گفتم ” اما من اینطور نیستم ” ! خودشو نزدیک تر کرد و تقریبا خودش رو بهم چسبوند و آهسته دمِ گوشم گفت ” با من که بودی ، خدایی حال نکردی ، مزه نداد ” ؟ گفتم ” ما دختریم ، کارمون درست نبود اما . . . . . ” . ! ” چه فرقی داره ، ما با انگشت میکنیم تو و حال میکنیم ، پسرا با کیرشون به ما حال میدن ، نباید زیاد سخت گرفت ” ! از جام بلند شدم و خواستم برم. جلوم رو نگرفت. رفتم دستشویی ، متوجه شدم بی اختیار شورتم خیس شده و مرطوبه ، معلومه حرفهای نفیسه و اون تعریف کردناش ، منو هم حالی به حالی کرده که اینطوری خودمو خیس کردم. به خودم تشری رفتم ، خودم رو شُستم و اومدم بیرون. رفتم تو اتاق تا لباس بپوشم و برم. در حالی که لخت بودم ، نفیسه اومد و خودشو چسبوند بهم و در حالی که نوازشم میکرد گفت ” حالا ناراحت نشو ، یه صحبتی بود و تمام شد ، منم شوخی کردم” ! ” ولی فکر کنم حرفات شوخی نبود ، تو تجربش رو هم داری ، خودم دیدم ” ! منو برگردوند سمت خودش و گفت ” منظورت چیه که میگی دیدم ” ؟ موضوع اون شبی رو که پارتی گرفته بود رو واسش تعریف کردم و گفتم که تو اتاق چی دیدم.
نفیسه حالتش عوض شد. در حالی که منو فشار میداد گفت ” پس تو دیدی ، بهش گفتم الآن وقتش نیست اما اون سمج بود و ول کن نبود. تازه من از عقب دادم ، جلوم هنوز اکبنده ، اما خیلی مزه داد ، ناکس کیر نبود دسته بیل بود ، کلفت و بزرگ ، تا ته فرستاد تو و منو حسابی جر داد ، تا چند روز نمیتونستم درست راه برم ، اما الآن که تصورش رو میکنم ، میبینم که بد هم نبود ” . به صورت نفیسه نگاه میکردم. طوری تعریف کرد که طبق گفته خودش بهش مزه داده بود.
سعی داشتم کمتر خونه نفیسه برم. از وقتی اعتراف کرده بود که با پسرا هم رابطه داره ، واهمه ایی عجیب در من شعله ور بود و نمی خواستم خودم رو قاطی اینجور کارا کنم در نتیجه تصمیم داشتم ارتباطم رو با اون محدود کنم. یه هفته ایی بود که ندیده بودمش و تماسی نداشتیم. بعدازظهر شمارش رو گوشیم ظاهر شد. چند تا زنگ خورد. بر نداشتم. بیشتر دو دل بودم. خودش قطع شد. دو مرتبه زنگ خورد. خودش بود. ” چقدر سمجه ” ! طاقت نیاوردم ، جواب دادم. صداش خیلی ضعیف می اومد. ” الو نفیسه . . . . صدات خوب نمی رسه. . . . . چی ؟. . . . . ” ! بنظر میرسید که حالش خوب نیست و ازم خواست که برم خونش. دو دل بودم ، نکنه کلکی تو کارش باشه ، اما صداش که اینو نمی گفت. خودم رو رسوندم خونش. زنگ زدم. بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد. با کمی نگرانی و واهمه وارد ساختمون و بعد آپارتمان شدم. ” نفیسه. . . . نفیسه کجایی” ؟ نه تو هال بود و نه تو اتاق ، کمی ترسیدم ، ” پس کجاست ” ؟ صدایی از دستشویی می اومد. در اونجا رو باز کردم. تو دستشویی بود و متوجه شدم وضعیت خوبی نداره. رنگش پریده بود و جوُن نداشت رو پاش وایسه. هر جُور بود کمکش کردم و آمادش کردم که بریم اورژانس. مصمُوم شده بود. یه نصف روزی تو اورژانس بستری بود و بعد مرخصش کردن. بنظر بهتر شده بود اما نیاز به مراقبت داشت. آوردمش خونشون. ” تو دیگه برو ، تا همینجا هم خیلی زحمت کشیدی ! اگه نبودی حتماً تا حالا مرده بودم ” ! جوُن نداشت حرف بزنه. ” یکی باید بهت برسه ، میخوای زنگ بزنم خُونتون ، مامانت بیاد ” ؟ مخالفت کرد . مجبور شدم خودم جُورش رو بکشم. رفتم سر یخچال دیدم هیچی تو یخچالش نیست. خواستم برم بیرون براش میوه ایی ، چیزی بخرم بخوره جوُن بگیره. مجبور شدم برای اینکه پشت در نمونم ، دستۀ کلیدش رو برداشتم و زدم بیرون. میوه و آبمیوه خریدم و زودی برگشتم آپارتمان. نفیسه خواب بود. بیدارش نکردم ، گفتم بخوابه بهتره ، بیدار شد کمی میوه و اینجور چیزا بهش میدم تا کمی جوُن بگیره. تو فریزرش کمی گوشتِ مرغ داشت. دست بکار شدم و براش سوُپ درست کردم تا گرسنه نمونه . خلاصه شدم مراقبش. مجبور شدم شب رو پیشش بمونم. داروهاش رو سر موقع بهش دادم و صبح که شد ، بنظر کمی بهتر بود. صبحانه با نونِ تازه و کمی مخلفات براش آماده کردم ، با اشتها خورد. رنگ و روُش بهتر شده بود. کمی تو آپارتمان راه رفت و حرف زد ، معلوم بود خوب شده ، میخواستم برم که گفت ” کمی پیشم بمون ، تنهام ، هنوز ضعف دارم ، اگه کلاس داری برو و برگرد اینجا ، کلید هم پیشت باشه خودم یه سری دیگه دارم “. اومد جلو و گونه ام رو بوسید و گفت ” ازت ممنونم ، تو نبودی هیچی ” ! دلم براش سوخت. گفتم ” باشه میمونم “. اون روز یه کلاس بیشتر نداشتم. وسط روز باید میرفتم دانشگاه و ظهر کلاسم تموم می شد. براش خورش بار گذاشتم و رفتم. موقع برگشتن کمی میوه و وسایل خریدم تا تقویت بشه و جوُن بگیره. خواستم زنگ بزنم ، گفتم شاید خواب باشه ، کلید انداختم و درِ ساختمون و بعد آپارتمان رو باز کردم . صدایی نمی اومد. آهسته رفتم و سرک کشیدم. تو اتاق خواب بود. در رو بستم و لباس عوض کردم و مشغول کار شدم. براش چلو مرغ درست کرده بودم. موقع ناهار بیدارش کردم تا غذا بخوره. سرحال بود و صحبت می کرد و شوخی میکرد ” معلومه خوب شدی ، کمی به خودت برسی مثل روز اول میشی ” ! دستم رو گرفت و ماچ کرد. ” اگه نبودی هیچی ، خیلی زحمت کشیدی ، امیدوارم بتونم تلافی کنم ، مثل یه خواهر مراقبم بودی ” ! گفتم ” پس جمع و جُور میکنم و می رم ” . گفت ” اَمشبی رو هم بمون ، خواستی فردا برو ” . قبول کردم.
وسط های هفته بهم زنگ زد. میخواست بره خوُنشون و یه یه هفته ایی نبود. ازم خواست که در نبودش برم آپارتمانش و اونجا باشم. قبول نکردم. ” خوابگاه میمونم ، بچه ها هم هستن ، تُو خُونت تنها میمونم حوصله اَم سر میره ” ! گفت ” هر جُور دوس داری ، کلید پیشته ، خواستی برو ، اونجا راحت تری ” ! یادم رفته بود دستۀ کلیدش رو بهش بدم. هنوز همرام بود. دو سه روزی که گذشت ، وسوسه شدم که برم آپارتمانش و اونجا بمونم. خیلی دوست داشتم منم مثل اون یه آپارتمان برای خودم میداشتم. دلو زدم به دریا و وسایل و کتابام رو برداشتم تا چند روزی آپارتمان نشینی رو اونم تنهایی تجربه کنم. خوشحال بودم . با کمی دلهره کلید انداختم و رفتم تو. خبری نبود. ” بایستی خبری می بود ” ؟ ! همه جای آپارتمان رو سر زدم تا خیالم راحت بشه. وسایلم رو پهن کردم. سری به یخچال زدم. کمی آبمیوه و نوشابه توش بود. رفتم بیرون و کمی وسایل و نون خریدم تا شب برای خودم اُملت درست کنم. شب رو اونجا موندم. کمی می ترسیدم آخه اونجا خالی بود و منم عادت نداشتم. درها رو مخصوصاً درِ اتاق رو هم قفل کردم و خوابیدم. دو سه شبی اونجا بودم. با نفیسه تماس گرفتم و جویای احوالش شدم. کمی صحبت کردیم و بهش گفتم که اومدم آپارتمانش ، گفتم خبر داشته باشه ، ناراحت نشه.
نفیسه یه روز زنگ زد و گفت که چند روز دیگه هم برنمی گرده ، یکی از بستگانش فوت کرده و درگیره مراسمش هست. ازم خواست که همون جا بمونم و راحت باشم. منم از خدا خواسته دیگه عادت کرده بودم و بدم نمی آمد که بازم همونجا بمونم. می رفتم کلاس و برمی گشتم آپارتمان ، عادت کرده بودم. اون روز کلاسام تا غروب ادامه داشت. برای ناهار هم برنگشته بودم. تا برسم آپارتمان دیگه هوا تاریک شده بود. کلید انداختم و وارد ساختمان شدم. درِ آپارتمان هم به راحتی و بدون صدا باز کردم . در وهله اول متوجه کفشهای نفیسه نشدم. رفتم تو و وسایلم رُو مبل ، توی هال گذاشتم. یه مرتبه نگاهم به کفشهای نفیسه افتاد. فهمیدم که اومده. گفتم شاید در حال استراحته ، بدون سر و صدا در اتاق رو باز کردم. دیدم نفیسه لخت و چهار دست و پا رو تخته و یه پسره هم داره اُونو میکنه. اُنقدر حالی به حالی بودن که متوجه نشدن من درِ اتاق رو باز کردم و نگاشون میکنم. چند ثانیه ایی مات و مبهوت نگاشون کردم. پسره با خشونت نفیسه رو می کرد. چنان تلمبه میزد که تخت بشدت تکون میخورد و نفیسه هم می پرید جلو. نفیسه میگفت ” یه کم یواش تر ، کمتر بفرست تو ، الآن کیرت از دهنم میاد بیرون ” ! پسره گفت ” تقصیر خودته ، چند روز نبودی ، حالا باید تلافی کنم ” ! ادامه داد ” یه کم تحمل کن الآن تموم میشه ، تازه به قول خودت کُلفتو و درازشِ که مزه میده ، حالا اگه کیرم از دهنت اومد بیرون گازش نگیری ها ” ! نمی خواستم منو ببینن. اما تو کارم موفق نبودم. یه مرتبه پسره برگشت و منو دید. تعجب کردم اون پسره صالح بود. برام باور کردنی نبود. اون پسر مودب و محجوب ، الآن داره نفیسه رو میکنه. لحظه ایی چشم تو چشم هم شدیم. در حالی که هنوز کیرش تُو کونِ نفیسه بود ، منو نگاه میکرد و بهم زول زده بود. نفیسه هم منو دید.
صالح دست از کردن کشید روی دو پا نشست. نفیسه برگشت و به پهلو خوابید. تا لحظاتی کسی صحبت نمی کرد. همۀ به هم نگاه میکردیم. به خودم اومدم. درو بستم و وسایلم رو برداشتم زدم بیرون . تمام مسیر خونۀ نفیسه تا خوابگاه رو پیاده رفتم. راه کمی نبود اما با وضعیتی که من داشتم برام مهم نبود. ناراحت بودم. از اینکه گُول یه پسرِ هرجایی رو خورده بودم ، عصبانی بودم. من که هیچ وقت به پسرا اعتماد نمی کردم و رو نمی دادم ، چه جوری گُول صالح رو خورده بودم. کمی به خودم حق دادم. آخه اون با اون زبونش و ادبی صحبت کردنش ، منو خام کرده بود. حتماً بعدش هم قصد داشت که منو اغفال کنه و نتیجش هم میشدم نفیسه ، زیر خواب آقا صالح. حالا که فهمیده بودم اون چه گرگیه تو لباس میش ، باید بیشتر تو روابطم با دیگران دقت میکردم. اصلاً اگه اون پسر سر براهی بود که نبایستی تو پارتی اون شبِ نفیسه حضور میداشت ، منه ساده رو بگو که این موضوع رو درک نکردم و گول اون زبون مار مانندش رو خوردم. اونقدر عصبانی و ناراحت بودم که تند تند قدم بر میداشتم و به دور و اطرافم توجه نداشتم. یه مرتبه دیدم نزدیک خوابگاهم.
یه مدتی صالح رو ندیدم ، نمی خواستم هم ببینم. البته اون بایستی خودش رو از من پنهون بکنه ، اما اینجور آدما خیلی پُرو هستند و براشون این کار عادیه. به نفیسه هم فکر کردم. اون شب با اون پسره که نمی دونم کی بود ، اینم از صالح که با چشمای خودم دیدم ، خدا میدونه دیگه به کیا داده ، منم که اغفال کرده و بهم رحم نکرده بود ، شاید با دخترای دیگه هم چنین رفتاری داشته که من بی خبر بودم. به خودم نهیبی زدم. ” دیگه باید دور نفیسه رو خط بکشی ” ! آخه چه جوری ، تا موقعی که من و اون تو یجا درس میخونیم ، همین آش هست و همین کاسه. با زبونش منو خام میکنه و به بیراهه میکشونه. دختر خوبیه اما این کاراش ترس داره. اطمینان داشتم چنانچه با اون رفت و آمد کنم ، منو زیر خواب یه پسر میکنه و می ایسته و نگاه میکنه. همین موضوع باعث شد که درس رو ول کنم و از اون شهر برم. شمارم رو عوض کردم تا نه نفیسه و نه صالح و نه هیچ کس دیگه بتونه منو پیدا کنه. انتقالی گرفتم و تو شهر خودمون ادامه تحصیل دادم. یاد حرفش افتادم که بهم گفت ” اُمل ” ! بنظرتون من اُملم و به این راه نرفتم یا نفیسه و امثال اون که زیر خواب پسرا هستند و تُو این راه غرق شده اند ! !
من با دوری از چنین دوستانی سعی کردم که بقیه عمرم رو ساده و سالم زندگی کنم. تصور بد نکنید. الآن از اون موضوع 10 سالی میگذره و من تشکیل خانواده دادم و من نگذاشتم تا افکار و وسوسه های اون دوران روم تأثیر بگذارد ، بهم تهمت نزنید. این موضوع رو مطرح کردم که هم تجربه بشه و هم اینکه خاطره ایی گفته بشه و لذت ببریم.
نفیسه یه دوست خوب و مایه داره ، باباش براش یه آپارتمان نقلی اجاره کرده بود که تو اون مدت تحصیل راحت تر بتونه درس بخونه. یه 206 هم زیر پاشه که باهاش میاد دانشگاه و برمیگرده. وقتی من تو خوابگاه بودم اون تو آپارتمانش سر میکرد. دختر بجوشیه ، خیلی راحت با هم دوست شدیم و درد و دل میکردیم. خیلی زود فهمیدم که تو آپارتمانش تنهاست و کسی رو نداره. خیلی دوست داشتم که منم موقعیت اونو داشته باشم اما وضعیت مالی بابام این اجازه رو نمی داد. یه بار دعوتم کرد تا برم آپارتمانش و منم فوراً قبول کردم. جای دنج و ساکتی بود. تو ساختمون خیلی رفت و آمد دیده یا شنیده نمی شد.
اولین بار که رفتم آپارتمانش ، شبِ جمعه بود و ازم خواست تا شب رو پیشش بمونم ، منم قبول کردم. آپارتمانش یه خواب بود و تو همون اتاق هم یه تختِ دو نفره داشت. برای همین مجبور شدیم پهلوی هم بخوابیم. اون راحت بود اما من کمی معذب بودم. آخه عادت نداشتم با کسی تو یه تخت بخوابم حالا چه دختر باشه یا کس دیگه. من با یه تیشرت و شلوار خونگی ، اما اون خودش رو راحت کرد و با یه لباس خواب نازک که تمام تنش دیده می شد ، اومد رو تخت. سعی داشتم فاصله ام رو حفظ کنم ، اما اون خیلی مقید این موضوع نبود و راحت غلت میزد و به قولی رو تخت جولان میداد. یه عطر خوش بو به خودش زده بود که تمام اتاق رو در بر داشت. رایحه اَش خیلی ملایم بود. بو می کردم و تمام دماغم رو از بوش پُر کردم. خیلی زود چشمام بسته شد و بخواب رفتم اما ساعتی بعد از خواب پریدم . صدای صحبت و حرف زدن میومد. متوجه شدم که نفیسه کنارم نیست و لای در بازه و نور هال به داخل نفوذ داره. گوشم را تیز کردم تا بشنوم چی میگه. صداش خیلی واضح نبود اما می شنیدم که میگه ” آخه نمی شه اَمشب مهمون دارم و پیشم خوابیده . . . . . خُب معلومه که دختره ، پس نه حتماً خیال کردی یه پسر آوردم خونه که پیشم بخوابه. . . . . نمی تونم که نصف شبی ازش بخوام که بره . . . . . . حالا اَمشبی رو بیخیال شو. . . . . ببین نصفه شبی زنگ زدی حالا طلب کارم هستی. . . . . برو بخواب حالا یه وقت دیگه. . . . . باشه ، برو دیگه خوابم میاد . . . . “.
تا صبح هی بیدار شدم و خوابیدم. جام عوض شده بود یا اینکه چون نفیسه پهلوم خوابیده بود اینطوری بود ، نمی دونم. خلاصه صبح شد و بعد از صبحانه خواستم برم خوابگاه که گفت همین جا بمون ناهار باهم بخوریم بعد میریم میگردیم تا حوصله مون سر نره. قبول کردم. آخه کاری نداشتم. نزدیک ظهر یه تلفن بهش شد . من توجهی نکردم اونم یواش صحبت میکرد . نفهمیدم چی شد که اومد و گفت ” ببخشید یکی از دوستام جزوء میخواد و ازم خواسته که تو یکی از درسا کمکش کنم ، هر چی بهش گفتم که اَمروز تعطیله و مهمون دارم قانع نشد ، خیلی ببخشید قرار بود ناهار باهم باشیم اما من باید برم ، روم سیاه ، میتونی خودت بری ، اگه سختته برات آژانس بگیرم تا راحت باشی ” .
از آپارتمانش زدم بیرون. کارش برام عجیب بود. اون تلفن دیشبی ، حالا هم با این عجله منو بیرون کردن ، از درِ ساختمون که اومدم بیرون کمی دور شدم و پشت شمشادها خودم رو پنهون کردم. حس کنجکاوی ، عجیب منو تحریک کرده بود ، برای همین صبر کردم و منتظر موندم ببینم میره بیرون یا نه. 10 دقیقه ایی منتظر موندم. حوصله ام داشت سر میرفت. خواستم برم که دیدم یه ماشین پیچید تو کوچه ، مقابل درِ ساختمون ایستاد. یه پسر قد بلند و خوش تیپ ازش پیاده شد. اینقدر به خودش عطر و ادکلن زده بود که بوش به مشامم رسید. زنگ زد و وارد ساختمون شد. با نفیسه کار داشت ؟ همون بود که دیشب بهش زنگ زده بود ؟ خواستم دچار توهمات نشم اما خُب نفیسه هم نرفت اما گفته بود که باید بره. نکنه همونی بود که باید جزوء بهش میداد و تو درسا بهش کمک میکرد اما اون اومده پیشش.
چند روزی گذشت. نفیسه منو دید با سرعت اومد سمتم. منم دیدمش و صبر کردم تا بهم برسه. کلی ازم عذرخواهی کرد و معذرت خواست. منم بوسیدمش و گفتم چرا اینقدر عذرخواهی میکنی ، چیزی که نشده. اُ ونم منو بوسید و گفت تو خیلی خوبی ، پیش خودم گفتم که حتما ناراحت شدی و دیگه محلم نمیذاری. معلومه دختر مهربونی هستی ، برای همین یه پارتی کوچیک تو آپارتمان گرفتم ، فردا شب تو هم بیا. اهل مهمونی نبودم ، اما تُو رودروایسی قرار گرفتم و جواب بله دادم. میخواستم نصیحت بابام رو آویزه گوشم قرار بدم اما خُب بعضی وقتها نمیشه . شبِ موعود فرا رسید و من یه لباسِ مجلسی تنم کردم و کمی هم به خودم رسیدم. خلاصه تو مهمونی چند نفر هستند خوب نبود با مانتو بشینم. کمی دیر و هوا تاریک شده بود اما بازم به موقع رسیدم. قصد داشتم زودتر برم تا کمک حالی باشم برای نفیسه اما نشد.
زنگ زدم. درِ ساختمون باز شد و رفتم سمت آسانسور و سوار شدم. آپارتمانش طبقه آخر بود . درِ آسانسور رو که بستم ، صدای آهنگ به صورتم خورد. پشت در کفشی نبود. پیش خودم گفتم حتما هنوز مهمونا نیومدن. زنگ آپارتمان رو فشار دادم و لحظه ایی بعد در باز شد. صدای آهنگ شدیدتر شد و لحظه ایی باید تأمل میکردم تا چشمام به تاریکی داخل آپارتمان عادت کنه. تُو اونجا به خوبی دیده نمی شد. دُود و نور کم و رنگی باعث می شد تا به وضوح داخل آنجا دیده نشه. صدای آهنگ به حدی زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید. تو درگاهی ایستاده بودم که نفیسه رو تشخیص دادم و اومد جلو و خوش آمد گفت. ” چرا جلوی در ایستادی ، بیا تو “. چشام دیگه داشت عادت می کرد.
نفیسه رو برانداز کردم. یه تاپ یقه باز مشکی تنش بود با یه دامن کوتاۀ تنگ. یه آرایش غلیظ هم داشت. خوشگل شده بود . منو بوسید و دستم رو گرفت و کشید. کمکم کرد تا مانتوم رو در بیارم. گفت می تونی تو اتاق لباست رو عوض کنی اما من لباسی همراه نیاورده بودم. اونم متوجه شد. گفت اینجا میتونی راحت باشی. همه خودمونی هستند. رفتم و رو مبل نشستم . تقریباً 10 نفری تو آپارتمان بودند. دختر و پسر قاطی بودند. معذب بودم. آخه تا حالا چنین مهمونی هایی نبودم. دخترا لباس باز تنشون بود و وسط هال می رقصیدن و پسرا هم لباس معمولی ، بوی عطر و ادکلن فضا رو پر کرده بود. چند دقیقه ایی گذشت و نفیسه اومد سراغم. گفت اگه لباس نیاوردی مهم نیست من لباس دارم. دستم رو کشید و برد تو اتاق. فوری کمدش رو باز کرد و ازم خواست هر کدوم رو که دوست دارم بردارم و بپوشم. وسایل آرایش هم هست. خودش یه لباس نازک و باز رو بهم پیشنهاد کرد. این خیلی بهت میاد ، همینو بپوش و یه کم هم به خودت برس و بیا تو جمع ، منتظرم. خودش رفت و درُ بست. موندم چیکار کنم. کمی پشیمون شدم که چرا دعوتش رو قبول کرده ام اما راه بازگشت نداشتم. دوست ندارم لباس کس دیگه رو بپوشم برای همین از اتاق زدم بیرون. رفتم دو مرتبه رو مبل نشستم. نفیسه منو دید و اومد سمتم. ” از لباسا خوشت نیومد ، عیبی نداره همینطوری هم خوبه. تو این لباس هم خوشگلی عزیزم ” ، بعد منو دو مرتبه بوسید. دستم رو گرفت و برد وسط تا باهم برقصیم. از خجالت حسابی خیس عرق بودم. آخه وسط پسرا ، من که عادت ندارم و روم نمیشه. نفیسه متوجه خجالتی بودنم شد. بیا خجالت نکش محیط تاریکه خیلی دیده نمیشیم ، کسی هم نمی فهمه. کمی با هم رقصیدیم ، رقص که بهش نمیشه گفت ، خودمو همینطوری تکون میدادم ، به قولی هنوز یخم باز نشده بود.
نفیسه که حواسش رفت جای دیگه ، رفتم و رو مبل نشستم. خیلی راضی نبودم و از اینکه بهش جواب مثبت داده بودم کمی پشیمون بودم. پسری بهم نزدیک شد. خیلی مودبانه ازم اجازه خواست تا کنارم بشینه. چاره ایی نداشتم. موافقت کردم. تو دستش دو تا لیوان بود. یکیش رو بهم تعارف کرد ، نگرفتم. گفت ” بگیر توش نوشابس ، خنکه ، اینجا هوا کمی خفه اَس تازه گرم هم هست ، مزه میده “. ازش لیوان رو گرفتم. مزه مزه کردم ، کولا بود. حسابی هم خنک ، کمی ازش خوردم حسابی چسبید ، واقعاً بهش احتیاج داشتم. ازش تشکر کردم. خودش رو معرفی کرد. اسمش صالحه ، تو همون دانشگاهی درس میخونه که من و نفیسه هستیم. ازم اسمم رو پرسید. خودم رو معرفی کردم. خیلی راحت گفت ” خیلی خوشوقتم ” و دستش رو برای دست دادن دراز کرد. لحظه ایی موندم که چیکار کنم. بی اختیار بهش دست دادم و گفتم” من هم همینطور ” . پسر مؤدب و محجوبی بود و بنظر میرسید خیلی اهل رقص و اینجور چیزا نباشه ، همه داشتند میرقصیدن و خوش بودند و فقط من و صالح کناری نشسته بودیم و اون حرف میزد. از درساش و سختی اونا صحبت میکرد. حرفهاش منو جذب میکرد. چرت و پرت نمی گفت و صداش گیرا بود. راستش منو مجذوب کرد و بجای اینکه به حرکات دیگران توجه کنم به صالح و حرفاش توجه داشتم. یه نیم ساعتی حرف زدیم. کمتر از خودم گفتم. نمی خواستم همین اولین دیدار خودم رو لُو بدم.
نگاهم رو برگردوندم و به دنبال نفیسه گشتم. ندیدمش. لحظه ایی یاد کیفم افتادم که تو اتاق گذاشته بودم. بلند شدم و رفتم سمت اتاق که ببینم سر جاش هست یا نه. درِ اتاق بسته بود. درو باز کردم. چشام داشت چهارتا میشد. یه دختر و پسر نیمه لخت رو تخت خوابیده بودند. دختره زیر و پسر روش بود. صورتشون اون طرف بود و منو ندیدند. دختره به سینه خوابیده بود و پسره هم روش خودش رو تکون میداد. صدایی به گوش نمی رسید اما به خوبی معلوم بود که اون دو نفر از موقعیت استفاده کرده بودند و به خودشون می رسیدند. اون زیر معلوم نمی شد که دختره کیه ، اما نفیسه تو جمع نبود. حتماً اونه دیگه ! !
درو آروم بستم و برگشتم سر جام. یه کم برام عجیب بود. آخه این که نمی شد. تو فکر اون چیزی بودم که دیدم. یه مرتبه درِ اتاق باز شد و یه پسره خارج شد. خیلی عادی و معمولی انگار نه انگار که چی کار تو اون اتاق میکرده. چشم از در بر نداشتم. میخواستم ببینم اون دختره نفیسه بوده یا نه. دقیقه ایی بعد نفیسه از اتاق اومد بیرون. همزمان دستی به موهاش کشید و لباسش رو هم مرتب کرد و رفت قاطی مهمونا. انگار نه انگار. کمی نگاش کردم دیدم نه اصلاً به روش هم نمی آورد. نمی خواستم خیلی نگاش کنم تا لُو برم. صالح هنوز رو مبل نشسته بود. مشغول صحبت شدیم تا تعجب نفیسه رو احیا نکنم.
بدون اینکه متوجه شده باشم نفیسه خودش رو نزدیک ما کرد. ” می بینم که با هم خوب آشنا شدید ، مجلس رو ول کردید و بهم دل میدی و قلوه می گیرند “. این حرفش باعث شد کمی خجالت بکشم. راستش من خیلی با پسرا رفت و آمد نداشتم. تو دانشگاه فقط بابت جزوء و اینطور چیزا حرفی میزدم در غیر اینصورت خیر ، با این حال نفیسه با این حرفش کمی منو معذب کرد. به ساعتم نگاه کردم ، از 12 شب گذشته بود و من حواسم نبود. به نفیسه گفتم که ” میخوام برم ، دیگه دیر وقته و ماشین گیرم نمیاد “. صالح فوراً گفت ” اگه اجازه بدید من شما رو میرسونم ” ، فوراً مخالفت کردم و مودبانه پاسخ منفی به خواسته اَش دادم ، نفیسه دستم رو گرفت و گفت ” غصۀ رفتنت رو نخور ، اَمشب پیش خودم بمون ، منم تنهام ” . نمی خواستم قبول کنم اما با اصرار قبول کردم.
خلاصه نزدیکیهای 2 نصف شب ، یواش یواش همه رفتند و من و نفیسه تنها شدیم. خواستم بلند شم و کمکش کنم تا خونه رو مرتب کنه ، دستم رو گرفت و گفت ” ولش کن باشه صبح ، الآن خسته ایم . بریم بخوابیم “. یه مرتبه یادم اومد که لباس راحتی همراه خودم ندارم. نفیسه تا فهمید رفت سراغ کمدش و یه لباس خواب نازک بهم داد و گفت ” بیا اینو بپوش. راحت باش اینجا که کسی نیست ، فقط من و توایم “. لباس رو برانداز کردم. نازک ، کوتاه و خیلی باز بود. تا بحال اینجور لباسی رو نپوشیده بودم ، اما چاره ایی نداشتم ، بر خلاف میلم مجبور بودم ازش استفاده کنم . نفیسه لحظه ایی از اتاق رفت بیرون و من سعی کردم تا قبل از اومدن اون لباسهام رو عوض کنم. روم نمیشد جلوی یکی دیگه لخت بشم. اما تو کارم موفق نشدم. در حالی که فقط شوُرت و کُرست تنم بود نفیسه وارد اتاق شد. ” به به ببین چه تیکه ایی زیر اون لباسِ پوشیده مخفی بوده که ما نمی دونستیم ” . اینو گفت و اومد سراغم. منو از پشت بغل کرد و به خودش چسبوند. دستاش دورِ شکمم و سینه اش به پشتم مماس کرده بود. یه مرتبه گردنم رو بوسید و همزمان شروع کرد به مالوندن سینه هام از روی کُرستم ، کمی تکون خوردم و سعی کردم خودم رو ازش جدا کنم اما نفیسه نذاشت و منو سفت گرفته بود. حسِ غریبی بهم دست داد. منو برگردوند و همزمان لبام رو بوسید. زبونش رو کرد تو دهنم. حرارت بدنم بشدت زیاد شده بود و خودم اونو حس می کردم. پاش رُو بالا آورد و لای پاهام کرد و با پاش کُصم رو فشار داد. حرکاتش عجیب بود. چند بار پاش رو لای رُونهام بالا و پایین کرد . حسِ خوبی داشتم و تقلایی برای جدا کردن از خودم نشون نمی دادم و بنظرم نفیسه هم متوجه این موضوع شد. آروم دستش رو برد پشتم و بند کُرستم رو باز کرد. خواستم مقاومت کنم اما اون نذاشت و بند رو باز کرد و کُرستم رو در آورد و انداخت رو تخت. ” وای چه لیموهای خوشگلی ، دلت میاد اینا رو پنهون کنی ، کمی بهشون آزادی بده ” . کمی رفت عقب ، خیلی ملایم و آروم با انگشت دورِ سینه هام رو نوازش و نوکشون رو لمس کرد. بی اختیار سینه هام رو دادم جلو تا بهتر بتونه لمسشون کنه. از طرفی قلقلکم میومد و از طرفی دیگر حالی به حالی شده بودم. شروع کرد به مالوند سینه هام. چشام رو بستم و گذاشتم هر کاری میخواد بکنه. لذت میبردم ، تا بحال چنین حسی بهم دست نداده بود. آروم دهنش رو آورد سمت سینه هام و شروع کرد به خوردنشون. میک میزد و نوکشون رو به دندون میگرفت. نمی تونستم رو پاهام وایستم . خیلی حالی به حالی شده بودم. فکر کنم بی اختیار آهی هم کشیده بودم ، برای همین نفیسه هم حشری شده بود. منو بُرد و رو تخت خوابوند. به سرعت خودش هم لخت شد.
من به پشت خوابیده بودم و فقط شورت پام بود. نفیسه هم کُرستش رو در آورد و دو زانو کنارم نشست. دو تا دستش سینه هام رو گرفته بود و حسابی اونا رو می مالوند و هر از چندی ازم لب میگرفت و گردنم رو می بوسید. منو در اختیارش بودم. خودش رو بالاتر آورد و سینه هاش رو نزدیک صورتم کرد. کمی اونا رو بهم مالوند و به دهنم نزدیک کرد. منم از فرصت استفاده کردم و یکی از سینه هاش رو به دهن گرفتم. میک زدم و نوکش رو به دندون گرفتم. آهی عمیق کشید. دستش رو برد سمت زیر بغلم. ازم خواست تا دستم رو بالا ببرم تا بتونه اون قسمت رو هم نوازش کنه. کمی عرق کرده بودم و گفتم ” اونجا رو بیخیال شو ، خیسه ” ! اما نفیسه توجهی نکرد. خودش دستم رو بالا برد و شروع کرد به مالوندن زیر بغلام. دیگه تو آسمونا بودم. چند روز بود که اصلاح نکرده بودم ، تو این کار کمی تنبل بودم. موهاش خیلی بلند نبود اما خُب نیاز به اصلاح داشت. کمی که مالوند آهسته گفت ” باید سعی کنی وقتی به مهمونی دعوت میشی به اینجاهات هم توجه کنی ، شاید دیده شود و پسندیده شود ” . خندیدم و گفتم ” خُب حالا دیدی ، پسندیدی ؟ “. یه نیم ساعتی باهام حال کرد و منم براش کم نذاشتم. ساعت نزدیک 4 صبح بود که دیگه خسته شده بودم ، اما حسابی لذت می بردم. حس میکردم شورتم خیس شده و رطوبتش به بیرون درز کرده باشه. کمی خجالت می کشیدم. نفیسه آروم دستش رو لیز داد و برد سمت شورتم. دستش رو گرفتم. میدونستم که کُصم در چه حالیه اما اون سماجت کرد و از روی شورتم که دیگه آب ازش میچکید شروع کرد به مالوندن کُصم. بی اختیار آهی بلند کشیدم و اونم تا صدام رو شنید با شدت بیشتری به مالشش ادامه داد. ” چه خبره دختر ، الآن اینجا رو آب بر میداره ” ! فکر کنم خودش هم دستِ کمی از من نداشته باشه. اومد وسط پاهام نشست. پاهام رو داد بالا. از روی شورتم میخواست انگشتم کنه. همین کار رو هم کرد. به خوبی حس می کردم که قسمتی از شورتم هم وارد کُصم میشه و میره تو. انگشتش رو در میاورد و از زیر شورت چوچولم رو نوازش میکرد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. به خودم می پیچیدم و آه و ناله میکردم. از خود بیخود بودم. اونم دست بردار نبود. انگشتش رو می کرد تو کُصم و سعی میکرد هنگام در آوردم مقدار از آبِ کُصم رو هم خالی کنه. تا کفِ دستش خیس و مرطوب شده بود. لبه های شورتم رو کنار میزد و انگشتم میکرد. هنوز میلی به درآوردن شورتم نداشت. بیشتر اون باهام ور می رفت. هر وقتی دستم به سینه هاش میخورد و واسش میمالوندم. یه مرتبه منو به پهلو خوابوند و پاها رو به صورت قیچی تو هم کردیم. با فشار سعی داشت کُصش رو به کُصم بچسبونه و به هم بمالونه. خیلی حال میداد. هر دوتا شُورتامُون خیس و مرطوب بود و به هم می چسبیدن و اونم فشار میداد و منم فشارش دادم. هر دو آه و ناله میکردیم. من بیشتر از اون حشری شده بودم اما دیگه آخرش بود. خسته شده و توانم رو از دست داده بودم و اونم همینطور. هر دو نفس نفس میزدم و به کناری افتادیم.
یه 10 دقیقه ایی همینطور رو تخت ولو بودیم. به خودم اومدم. خجالت می کشیدم. هر دو لخت کنار هم خوابیده بودیم. ملحفه رو روم کشیدم و سعی کردم خودم رو بپوشونم. نفیسه گیجِ خواب بود. نگاش کردم. موقعِ پارتی ، تو اتاق ، با اون پسره رو تو ذهنم تجسم کردم. اول شب به اون پسره حال داده و نصف شبی هم حالِ منو جا آورده بود. اولین بارم بود که این حسِ خوب بهم دست داده و بهتره بگم هنوز مستِ اون لحظاتم اما سعی دارم خودم رو کنترل کنم. نزدیک های ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدم. از خستگی خواب مونده بودم. آروم بلند شدم ، نمی خواستم نفیسه بیدار بشه. اون که لخت خوابیده بود رو نگاه کردم. خودم هم لخت بودم. کُرستم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. شورتم از بابت خیسی و رطوبت شب گذشته کمی چغر شده بود. مجبور بودم با همون سر کنم. لباسام رو پوشیدم و از خونه اَش زدم بیرون.
دو سه روزی بود که از نفیسه خبری نبود و اونو ندیده بودم. اون روز ساعات کلاسام خیلی بد بود و وسطاش بایستی ساعتی رو بلاتکلیف می بودم. صرف نمی کرد برم خوابگاه و برگردم. تو سلف ناهار خوردم و اومدم بیرون و رو نیمکت نشستم تا کلاسم شروع بشه. صدایی منو به خود آورد. صالح بود. سلام کرد و اجازه خواست تا کنارم و رو نیمکت بشینه. منم تنها بودم و بدم نمی اومد که اونو ببینم و صحبتی داشته باشیم. پاسخش رو دادم. اونم وسط کلاساش میبایست ساعتی رو استراحت کنه. شروع کرد به صحبت کردن. از خودش حرف میزد و هر از وقتی از منم سؤال میکرد. سعی داشتم جواب های سربالا باشد. دوست نداشتم کسی از زندگیم سر در بیاره. میدونستم که محیط اینجور جاها خیلی هم خوب نیست و فوراً از آدما نقطۀ ضعف میگرن و همون میشه بلای جون و آتو. ولی صالح جوُون مؤدب و محجوبی بنظر میرسید. قصدش از دوستی با من هم سؤاستفاده نبود و فقط یک دوستی ساده بود. اون حتی در بیشتر مواقع که صحبت می کرد بهم نگاه هم نمی کرد. بهش احساسِ بدی نداشتم ، برای پُر کردن اوقات فراغت خوب بود. به ساعتم نگاه کردم و بلند شدم. عذرخواهی کردم و بهونه آوردم که موقع شروع کلاسمه و باید برم. ازش دور شدم. حسِ خوبی نداشتم. حس کردم اون با صداقت پای پیش گذاشته اما من چنین نبودم برای همین خواستم برگردم و ازش معذرت بخوام اما غرورم این اجازه رو نداد. گفتم باشه دفعه بعد تلافی میکنم.
موقع خروج از دانشگاه ، نفیسه جلوم رو گرفت. بغلم کرد و منو بوسید. منو همراهی کرد. ماشینش رو کمی دورتر پارک کرده بود. هی میگفت و میخندید. یواشکی گفت ” اَمشب میای پیشم ” ؟ گفتم درس دارم باید خودم رو برای درس جواب دادن سر کلاس آماده کنم ! حالا درس هم میخونی ، تو دانشگاه که نباید فقط درس خوند ، زندگی هم باید بکنی ! دَم گوشم گفت ” مگه اون شب بهت بد گذشته که ناز میکنی ” ؟ چشمکی هم چاشنی حرفش زد. دستش رو گرفتم و با کمی خجالت گفتم خُب نه اما . . . . . گفت ” پس بیا دیگه ، ماشینم همین جاست ، از همین الان بیا ، درست رو هم بخون ، منم تقویتت میکنم که برای فردا سر کلاس سرحال باشی ، تازه باعث میشه نمرهات هم خوب بشه ، چطوره ” ؟
نزدیکای غروب بود. کلید انداخت و دربِ آپارتمانش رو باز کرد. کلید برق رو زد و وارد شدیم . کیف و وسایلم رو ، روی مبلِ تو هال گذاشتم. حسابی تشنم بود. آب یخ درست کردم و تعارفی هم به نفیسه کردم ، اون نخواست و من با پارچ سر کشیدم. بدنم خیس عرق بود. مانتوم رو در آوردم. زیرش چیزی نپوشیده بودم. نفیسه تا منو لخت دید ، از خود بیخود شد و اومد سراغم. گفتم بذار برم یه دوش بگیرم ، خیس عرقم ، گفت عیب نداره اینطوریم مزه میده. از پشت بغلم کرد و شروع کرد به بوسه بارونم کردن. عرق داشتم ، من که خوشم نمی اومد ، نمیدونم اون چجوری خوشش میومد. صبر نداشت ، فوری بند کُرستم رو باز کرد و سینه ام رو در حالی که سینه هاش به پشتم مماس بود ، مالوند. گرمم که بود ، آبم که خورده بودم ، عرق از سر و روم می بارید اما نفیسه توجهی نداشت ، انگار اینطوری رو بیشتر میپسندید. سینه هام در اختیارش بود و گردنم رو هم بوسه میزد. منو برگردوند و سینه به سینه هم شدیم. دستام رو بالا داد و زیر بغلم رو ماچ کرد. کمی خجالت کشیدم ، آخه اونجام از همه جا بیشتر عرق داشت. نفیسه توجهی نداشت و ملوچ ملُوچ میکرد. لیسشون میزد. رفت سراغ اون وری. زیر بغلام رو میمالوند و ماچشون می کرد. پاش رو آورد لای پام و فشارم داد. دو مرتبه اون حس حشری بودم در من ظاهر شد. سینه هام رو میخورد ، گاز میگرفت ، زیر بغلام رو بوسه می زد و حالا اومد سراغ گلوم. با زبونش اونجا رو هم لیس میزد. بلد بود چطوری منو حشری کنه. بنظرم خودش بیشتر از من حشری بود چون با شدت فشارم میداد و سینه هام رو می مالوند. دستم رو گرفت و نشوند رو مبل. خودش پایین پام رو زمین نشست. با یه حرکت شورتم رو در آورد. فرصت نداد تا از خودم دفاع کنم. نگاهی به کُصم کرد. تازه اصلاح کرده بودم ” به این میگن دختر منظم و تمیز ، معلومه میدونستی که باید چیکار کنی ” ! خودش رو بالا آورد و از لبام بوسه گرفت ، گلوم رو ماچ کرد و همین طور بوسه بارونم میکرد. با دستش کُصم رو لمس کرد. تکونی خوردم. انتظار نداشتم که به اونجام کار داشته باشه اما اون کار داشت و با اینکه کمی مرطوب شده بود اما اون رفت سراغ چوچولم و ملایم نوازشش کرد. خیلی سریع حشریم بالا زد و تکونی به خودم دادم. اون منتظر همین بود. به کارش سرعت داد و با کمی شدت می مالوند. دستام رو بالا بردم و خودم رو رها کردم تا هر کاری میخواد بکنه. نفیسه منتظر این حس من بود. با دستِ دیگش زیر بغلم رو نوازش کرد و اون دستش رو کُصم بود. خودش رو کشید پایین ، طوری که روی دو پا نشست و صورتش دَمه کُصم قرار گرفت. کنترلی روی خودم نداشتم و تو آسمونها سیر میکردم. دستاش سینه هام و زیر بغل هام رو میمالوند و زبونش چوچولم رو لیس میزد. از شدت لذت و حشری بودم عرق میکردم و بدنم خیسِ عرق بود. ” حداقل کولر رو روشن کن خیسِ عرقم ” ! از کارش دست کشید و نگام کرد و گفت ” نمیخواد اینطوری کیفش بیشتره ” ! آروم انگشتم کرد. کمی پاهام رو بالا آوردم. لذت میبردم. انگشتش رو تا ته کرده بود تو کُصم و میچرخوند. همزمان رونهام رو بوسه میزد. نمی دونم خیس عرق بودن چه لذتی براش داشت اما بنظر نفیسه که داشت حال میکرد. اونم دستِ کمی از من نداشت. انگشتش رو در آورد و دومرتبه فرو کرد. به کارش ادامه داد و دو انگشتی کرد. به خوبی حس میکردم که آب از کُصم رون شده و دستش رو خیس کرده اما نفیسه دست بردار نبود. پاهام رو داد بالا و این بار انگشتِ شصتش رو فرو کرد و تا ته داد تو. کمی نگه داشت تا به قولی جا باز کنه. دستش رو چرخوند و هی فشار میداد. فکر کنم میخواست تمام دستش رو تا مچ بکنه تو.
نفیسه بازم پاهام رو بالاتر برد در حالی که انگشتِ شصتش تو سوراخ کُصم بود با دیگر انگشتای همون دستش رفت سراغ سوراخ کونم. دور سوراخ کونم رو میمالوند و همین منو بیحال کرد. بی اختیار آهی بلند و نفس عمیقی کشیدم. نگاهم کرد و همزمان انگشتش رو فرو کرد تو کونم. فقط یه بند انگشتش رفت تو ، اما همونم درد داشت. بد نبود اما کمی دردم گرفت. انگشتش رو در آورد و دومرتبه فرو کرد. این بار کمی بیشتر فرو کرد. با دستم سعی کردم که اونو از این کار منع کنم اما نفیسه سماجت کرد. منو برگردوند و به صورت داگی رو مبل تنظیم کرد. با کُصم ور رفت و از آبش استفاده کرد و سوراخ کونم رو خیس و مرطوب کرد. با اونکه نمی دیدم اما حس کردم انگشتش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به فشار دادن. درد داشت اما کمتر شده بود. بازی بازی کرد و همزمان بیشتر تو میکرد. ” نفیسه بسه دیگه درد دارم ” ! سینه هاش رو بهم مماس کرد و دمِ گوشم گفت ” یه کم دیگه تحمل کن ، الان تموم میشه ” ! انگشت شصتش رو تو کُصم کرد و همزمان با انگشتِ اون دستش ، ملایم اما تا ته کرد تو کونم. هی عقب جلو میکرد. دردش کمتر شده بود و بجاش لذت جایگزین اون شد. بی اختیار خودم رو تکون میدادم و آه میکشیدم. نفیسه هم تند تر این کارش را انجام میدهد. دیگه چشمام رو بسته بودم و به لذتی که می بردم فکر میکردم. کمی که گذشت نفیسه دست از کار کشید. ” حالا نوبت توِ ” ! از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و سریع برگشت . یه چیزی شبیه کمربند که بهش چیزی آویزون بود را داد دستم. نمیدونستم چیه و باید چیکار کنم. ” چرا تعجب کردی ؟ تا حالا دیلدو ندیدی” ؟ خیلی اُملی ! بدم اُمد.
نفیسه کمکم کرد تا دیلدو رو به کمرم ببندم و آماده استفاده کنم. خودش حالت گرفت و گفت” حالا بکن تو ” ! هنوز از گفتن اون کلمه ناراحت بودم. ” خُب تا حالا ندیده بودم ، من که مثلِ اون اینکاره نیستم ” ! نشستم وسط پاهاش و پاهاش رو انداخت رو شونه هام. دیلدو رو رو سوراخِ کُصش میزون کردم و آروم فرو کردم تو کُصش. معلوم بود اونم مثل من حشری شده چون حسابی کُصش خیس مرطوب بود و برای همین راحت رفت تو. آهی بلند سر داد. ترسیدم و کشیدم بیرون. ” نترس با فشار بکن تو” ! خودش رو تکون میداد و با پاش که رو شونم بود فشارم میداد. دو مرتبه فرستادم تو و تا ته رفت. تهه دیلدو با کُصش مماس بود. ازم خواست تا فشارش بدم. منم هی درش میاوردم و میکردم تو و اونم لذت میبرد. صداش تمام آپارتمان رو برداشته بود و باعث میشد تا منم حالی به حالی بشم و شدیدتر انجامش بدم. پاهاش رو از شونم برداشت و بهم گفت ” خوب بلد نیستی ! ببینم اینطوری بلدی یا نه ” ؟ به صورت داگی شد و حالت گرفت. قمبل کرد . باسنش رو داد بالا و سرش رو برد پایین و آماده شد. منم وسط پاهاش نشسته بودم. سر دیلدو خیس آب بود. گذاشتم دَم سوراخ کونش و به آرومی فشار دادم. کمی رفت تو و نفیسه هم داد کشید. ” آخ پاره شدم ” ! نمی دونستم درد داره یا از روی لذته ، من دومیش رو گرفتم. کمی هم از دستش بخاطر کلمه اُمل ناراحت بودم ، کمرش رو گرفتم و با یه فشار ناگهانی تمام دیلدو رو فرستادم تو کونش . یه داد بلند کشید و به شکم دراز کشید. من اَمونش ندادم. هنوز سر دیلدو تو کونش بود. روش دراز کشیدم و یه فشار دیگه دادم تا بره تو ، زیرم دست و پا میزد اما من توجهی نداشتم و تا ته فرستادم تو و هی درش میاوردم و میفرستادم تو. اون داشت رو مبلی رو چنگ میزد و من ولکن نبودم. چندین بار اینکار رو کردم. بنظر دردش کمتر شده بود چون آروم گرفته بود و سعی داشت باسنش رو بالا بیاره تا راحت تر دیلدو بره تو و منم که دست بردار نبودم. همینطور که روش بودم ، گردنش رو بوسیدم و با دستام سینه هاش رو اون زیر نوازش کردم. هر دو خیس عرق بودیم و هیچ کدوممون توجهی به این موضوع نداشتیم. با اینکه دیلدو حسی نداره اما منم داشتم لذت میبردم. دیگه سوراخ کونش جا باز کرده بود و راحت میرفت تو و میومد بیرون. از روش بلند شدم و انگشت شصتم رو کردم تو کُصش و در حالی که هنوز به شکم خوابیده بود ، دیلدو رو کردم تو کونش. سر و صدایی نکرد. به راستی میخواستم جرش بدم انگشتم رو با فشار و تا ته میکردم تو و از اون طرف با دیلدو اَمونش نمی دادم. احساس کردم که دیگه بسه. انگشتم رو در آوردم و روش خوابیدم. هنوز دیلدو تو کونش بود. دهنم رو بردم دَم گوشش و گفتم ” بسته عزیزم ؟ خوب پاره شدی ” ؟ گفت ” آره ، بیا پایین “. یه فشار محکم دادم و درش آوردم. آه آخریش تلافی اون حرفِ بدش.
در حالی که هنوز دیلدو به کمرم بسته بود رو زمین نشستم و نفیسه بی حال رو مبل دراز کشیده بود. هر دو نفس نفس میزدیم و جُون نداشتیم از جامون بلند شیم. دقیقه ایی گذشت. رفتم تو یخچال و کمی شربت آماده کردم و ریختم تو لیوان و با کمی یخ ، آوردم. ” بخور جون بگیری ، بهت سخت گذشت ، نه ” ؟ نفیسه دستم رو که لیوان رو گرفته بودم ، بوسید و گفت” خیلی حال داد ، دستت درد نکنه ! اگه تو حالی به حالی بودن حرفی زدم که ناراحت شدی ، ببخشید ، بهت بی احترامی نشه ” ! گفتم ” غصه نخور ، تلافی کردم ، الان بی حسابیم ” ! هر دو خندیدم.
شب پیش نفیسه خوابیدم. آخرای شب تلفنش زنگ خود. نگاه کرد و شناخت کیه ، از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به صحبت کردن. منم گوشم رو تیز کردم که ببینم کیه و چی میگن. ” . . . . . اَمشبوحوصله ندارم ، خستم. . . . . ب من چه ، مگه من مسئول خوابوندم بادتم. . . . . پس چی. . . . . همچین میگی بادم تندِ که هر کی ندونه فکر میکنه من. . . . . نمی خواد معذرت بخوای ، فقط وقتی حرف میزنی بدون چی میگی ،. . . . . نه عصبانی نیستم. . . . . گفتم که حوصله ندارم ، تازه مهمون دارم و نمیشه بیای. . . . مواظبِ حرفات باش. . . . . اصلاً به تو چه مربوط که مهمونم کیه ، آره یه دوست پسر جدید پیدا کردم و الآن هم زیرش خوابیدم و دارم بهش میدم ، به تو چه مربوط . . . . . ببین نه من حوصله دارم و نه تو ،که فکرت درست کار نمیکنه که متوجه بشی چی میگی. . . . . برو سراغ یکی دیگه . . . . “. برگشت تو اتاق و آهسته و آروم رو تخت و کنارم خوابید.
موقع صبحانه بهترین موقع بود . میخواستم ازش از موضوع تلفنها و خصوصاً اون روز تو پارتی و تو اتاق ازش بیشتر بپسرم. بعد یه دوش آبِ سرد ، اونم دو نفری ، سرحال و قبراق ، مشغول صرف صبحانه بودیم. موضوع رو ماهرانه پیش کشیدم ” دیشب تلفنت زنگ خورد یا من خواب میدیدم ” ؟ بدون اینکه منو نگاه کنه راحت و بی پروا گفت ” پسره بی شعور ، نمی دونه کی زنگ بزنه ، وقتی میگم حوصله ندارم ، خُب ندارم دیگه ، بازم سماجت میکنه ، میخواست نصفه شبی بیاد اینجا ، حسابش رو گذاشتم کفِ دستش ” ! گفتم ” یعنی چی بیاد اینجا ، مگه پسرا رو هم اینجا راه میدی ” ؟ نفیسه فهمید که خودش رو لُو داده و سعی کرد موضوع رو با دستپاچگی ماست مالی کنه . ” نه ، منظورم اینه که حوصله اَش سر رفته بود میخواست درد و دل کنه و حرف بزنه ” ! بنظرم فکری به سرش زد و ادامه داد ” بعضی وقتا که نیاز به کمک درسی دارم از دوستان کمک میگیرم و میان اینجا و درس میخونیم ، الآن که دیگه پسر و دختر نداره ، همه مثل همیم ” ! زیر زیرکی نگاه میکرد. نمیدونم چه فکری تو سرشه. بعدِ صبحونه ، داشتم براش جمع و جور میکردم. ظرفها رو شستم و مرتب کردم. نفیسه از اتاق اومد بیرون و تو دستش دیلدو بود. به راحتی اومد و رفت تو دستشویی. میخواست اونو بشوره. زیر شیر گرفت و با کف و صابون دیلدو رو شست. از دستشویی اومد بیرون و شروع کرد به خشک کردنش. من رو مبل نشسته بودم. اومد کنارم و در حالی که با دستمالی که دستش بود دیلدو رو خشک میکرد گفت ” چیزه خوبیه ، باد آدمو میخوابونه ، اما بعدِ مدتی که استفاده کردی برات عادی میشه ، اصلش خیلی بهتره ” ! ! فُوری گرفتم ، اما خودم رو زدم به نفهمیدن. ” منظورت چیه اصلش بهتره ” ؟ برگشت طرفم و چشم تو چشمم نگاه کرد. چشماش حالتی بود. دیلدو رو رُو پاش و دستش رو رُو پام گذاشت و گفت ” واضحه دیگه این یه کیر مصنوعی ، حسی نداره که ، اما یه کیر واقعی یه چیز دیگس ، آدمو تو آسمونا میبره ” ! گفتم ” مگه تو تجربش کردی ” ؟ کمی منو و موُم کرد. میخواست بگه اما روش نمی شد. خیلی رُو میخواست ، بنظرم اون رو داشت. دیلدو رو برداشت و شروع کرد به ور رفتن و بازی کردن باش. گفت ” راستش آره ” ! با حرارتی خاص و متعجب پرسیدم ” تو با یه پسر خوابیدی و بهش دادی ” ؟ دیگه روش باز شده بود و هر چی میخواست می گفت ” خُب آره ، مگه چیه ؟ تو اینجا خیلی ها اینکارن و این کارا رو میکنن ، از اون حرفا میزنی ها ” ! گفتم ” اما من اینطور نیستم ” ! خودشو نزدیک تر کرد و تقریبا خودش رو بهم چسبوند و آهسته دمِ گوشم گفت ” با من که بودی ، خدایی حال نکردی ، مزه نداد ” ؟ گفتم ” ما دختریم ، کارمون درست نبود اما . . . . . ” . ! ” چه فرقی داره ، ما با انگشت میکنیم تو و حال میکنیم ، پسرا با کیرشون به ما حال میدن ، نباید زیاد سخت گرفت ” ! از جام بلند شدم و خواستم برم. جلوم رو نگرفت. رفتم دستشویی ، متوجه شدم بی اختیار شورتم خیس شده و مرطوبه ، معلومه حرفهای نفیسه و اون تعریف کردناش ، منو هم حالی به حالی کرده که اینطوری خودمو خیس کردم. به خودم تشری رفتم ، خودم رو شُستم و اومدم بیرون. رفتم تو اتاق تا لباس بپوشم و برم. در حالی که لخت بودم ، نفیسه اومد و خودشو چسبوند بهم و در حالی که نوازشم میکرد گفت ” حالا ناراحت نشو ، یه صحبتی بود و تمام شد ، منم شوخی کردم” ! ” ولی فکر کنم حرفات شوخی نبود ، تو تجربش رو هم داری ، خودم دیدم ” ! منو برگردوند سمت خودش و گفت ” منظورت چیه که میگی دیدم ” ؟ موضوع اون شبی رو که پارتی گرفته بود رو واسش تعریف کردم و گفتم که تو اتاق چی دیدم.
نفیسه حالتش عوض شد. در حالی که منو فشار میداد گفت ” پس تو دیدی ، بهش گفتم الآن وقتش نیست اما اون سمج بود و ول کن نبود. تازه من از عقب دادم ، جلوم هنوز اکبنده ، اما خیلی مزه داد ، ناکس کیر نبود دسته بیل بود ، کلفت و بزرگ ، تا ته فرستاد تو و منو حسابی جر داد ، تا چند روز نمیتونستم درست راه برم ، اما الآن که تصورش رو میکنم ، میبینم که بد هم نبود ” . به صورت نفیسه نگاه میکردم. طوری تعریف کرد که طبق گفته خودش بهش مزه داده بود.
سعی داشتم کمتر خونه نفیسه برم. از وقتی اعتراف کرده بود که با پسرا هم رابطه داره ، واهمه ایی عجیب در من شعله ور بود و نمی خواستم خودم رو قاطی اینجور کارا کنم در نتیجه تصمیم داشتم ارتباطم رو با اون محدود کنم. یه هفته ایی بود که ندیده بودمش و تماسی نداشتیم. بعدازظهر شمارش رو گوشیم ظاهر شد. چند تا زنگ خورد. بر نداشتم. بیشتر دو دل بودم. خودش قطع شد. دو مرتبه زنگ خورد. خودش بود. ” چقدر سمجه ” ! طاقت نیاوردم ، جواب دادم. صداش خیلی ضعیف می اومد. ” الو نفیسه . . . . صدات خوب نمی رسه. . . . . چی ؟. . . . . ” ! بنظر میرسید که حالش خوب نیست و ازم خواست که برم خونش. دو دل بودم ، نکنه کلکی تو کارش باشه ، اما صداش که اینو نمی گفت. خودم رو رسوندم خونش. زنگ زدم. بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد. با کمی نگرانی و واهمه وارد ساختمون و بعد آپارتمان شدم. ” نفیسه. . . . نفیسه کجایی” ؟ نه تو هال بود و نه تو اتاق ، کمی ترسیدم ، ” پس کجاست ” ؟ صدایی از دستشویی می اومد. در اونجا رو باز کردم. تو دستشویی بود و متوجه شدم وضعیت خوبی نداره. رنگش پریده بود و جوُن نداشت رو پاش وایسه. هر جُور بود کمکش کردم و آمادش کردم که بریم اورژانس. مصمُوم شده بود. یه نصف روزی تو اورژانس بستری بود و بعد مرخصش کردن. بنظر بهتر شده بود اما نیاز به مراقبت داشت. آوردمش خونشون. ” تو دیگه برو ، تا همینجا هم خیلی زحمت کشیدی ! اگه نبودی حتماً تا حالا مرده بودم ” ! جوُن نداشت حرف بزنه. ” یکی باید بهت برسه ، میخوای زنگ بزنم خُونتون ، مامانت بیاد ” ؟ مخالفت کرد . مجبور شدم خودم جُورش رو بکشم. رفتم سر یخچال دیدم هیچی تو یخچالش نیست. خواستم برم بیرون براش میوه ایی ، چیزی بخرم بخوره جوُن بگیره. مجبور شدم برای اینکه پشت در نمونم ، دستۀ کلیدش رو برداشتم و زدم بیرون. میوه و آبمیوه خریدم و زودی برگشتم آپارتمان. نفیسه خواب بود. بیدارش نکردم ، گفتم بخوابه بهتره ، بیدار شد کمی میوه و اینجور چیزا بهش میدم تا کمی جوُن بگیره. تو فریزرش کمی گوشتِ مرغ داشت. دست بکار شدم و براش سوُپ درست کردم تا گرسنه نمونه . خلاصه شدم مراقبش. مجبور شدم شب رو پیشش بمونم. داروهاش رو سر موقع بهش دادم و صبح که شد ، بنظر کمی بهتر بود. صبحانه با نونِ تازه و کمی مخلفات براش آماده کردم ، با اشتها خورد. رنگ و روُش بهتر شده بود. کمی تو آپارتمان راه رفت و حرف زد ، معلوم بود خوب شده ، میخواستم برم که گفت ” کمی پیشم بمون ، تنهام ، هنوز ضعف دارم ، اگه کلاس داری برو و برگرد اینجا ، کلید هم پیشت باشه خودم یه سری دیگه دارم “. اومد جلو و گونه ام رو بوسید و گفت ” ازت ممنونم ، تو نبودی هیچی ” ! دلم براش سوخت. گفتم ” باشه میمونم “. اون روز یه کلاس بیشتر نداشتم. وسط روز باید میرفتم دانشگاه و ظهر کلاسم تموم می شد. براش خورش بار گذاشتم و رفتم. موقع برگشتن کمی میوه و وسایل خریدم تا تقویت بشه و جوُن بگیره. خواستم زنگ بزنم ، گفتم شاید خواب باشه ، کلید انداختم و درِ ساختمون و بعد آپارتمان رو باز کردم . صدایی نمی اومد. آهسته رفتم و سرک کشیدم. تو اتاق خواب بود. در رو بستم و لباس عوض کردم و مشغول کار شدم. براش چلو مرغ درست کرده بودم. موقع ناهار بیدارش کردم تا غذا بخوره. سرحال بود و صحبت می کرد و شوخی میکرد ” معلومه خوب شدی ، کمی به خودت برسی مثل روز اول میشی ” ! دستم رو گرفت و ماچ کرد. ” اگه نبودی هیچی ، خیلی زحمت کشیدی ، امیدوارم بتونم تلافی کنم ، مثل یه خواهر مراقبم بودی ” ! گفتم ” پس جمع و جُور میکنم و می رم ” . گفت ” اَمشبی رو هم بمون ، خواستی فردا برو ” . قبول کردم.
وسط های هفته بهم زنگ زد. میخواست بره خوُنشون و یه یه هفته ایی نبود. ازم خواست که در نبودش برم آپارتمانش و اونجا باشم. قبول نکردم. ” خوابگاه میمونم ، بچه ها هم هستن ، تُو خُونت تنها میمونم حوصله اَم سر میره ” ! گفت ” هر جُور دوس داری ، کلید پیشته ، خواستی برو ، اونجا راحت تری ” ! یادم رفته بود دستۀ کلیدش رو بهش بدم. هنوز همرام بود. دو سه روزی که گذشت ، وسوسه شدم که برم آپارتمانش و اونجا بمونم. خیلی دوست داشتم منم مثل اون یه آپارتمان برای خودم میداشتم. دلو زدم به دریا و وسایل و کتابام رو برداشتم تا چند روزی آپارتمان نشینی رو اونم تنهایی تجربه کنم. خوشحال بودم . با کمی دلهره کلید انداختم و رفتم تو. خبری نبود. ” بایستی خبری می بود ” ؟ ! همه جای آپارتمان رو سر زدم تا خیالم راحت بشه. وسایلم رو پهن کردم. سری به یخچال زدم. کمی آبمیوه و نوشابه توش بود. رفتم بیرون و کمی وسایل و نون خریدم تا شب برای خودم اُملت درست کنم. شب رو اونجا موندم. کمی می ترسیدم آخه اونجا خالی بود و منم عادت نداشتم. درها رو مخصوصاً درِ اتاق رو هم قفل کردم و خوابیدم. دو سه شبی اونجا بودم. با نفیسه تماس گرفتم و جویای احوالش شدم. کمی صحبت کردیم و بهش گفتم که اومدم آپارتمانش ، گفتم خبر داشته باشه ، ناراحت نشه.
نفیسه یه روز زنگ زد و گفت که چند روز دیگه هم برنمی گرده ، یکی از بستگانش فوت کرده و درگیره مراسمش هست. ازم خواست که همون جا بمونم و راحت باشم. منم از خدا خواسته دیگه عادت کرده بودم و بدم نمی آمد که بازم همونجا بمونم. می رفتم کلاس و برمی گشتم آپارتمان ، عادت کرده بودم. اون روز کلاسام تا غروب ادامه داشت. برای ناهار هم برنگشته بودم. تا برسم آپارتمان دیگه هوا تاریک شده بود. کلید انداختم و وارد ساختمان شدم. درِ آپارتمان هم به راحتی و بدون صدا باز کردم . در وهله اول متوجه کفشهای نفیسه نشدم. رفتم تو و وسایلم رُو مبل ، توی هال گذاشتم. یه مرتبه نگاهم به کفشهای نفیسه افتاد. فهمیدم که اومده. گفتم شاید در حال استراحته ، بدون سر و صدا در اتاق رو باز کردم. دیدم نفیسه لخت و چهار دست و پا رو تخته و یه پسره هم داره اُونو میکنه. اُنقدر حالی به حالی بودن که متوجه نشدن من درِ اتاق رو باز کردم و نگاشون میکنم. چند ثانیه ایی مات و مبهوت نگاشون کردم. پسره با خشونت نفیسه رو می کرد. چنان تلمبه میزد که تخت بشدت تکون میخورد و نفیسه هم می پرید جلو. نفیسه میگفت ” یه کم یواش تر ، کمتر بفرست تو ، الآن کیرت از دهنم میاد بیرون ” ! پسره گفت ” تقصیر خودته ، چند روز نبودی ، حالا باید تلافی کنم ” ! ادامه داد ” یه کم تحمل کن الآن تموم میشه ، تازه به قول خودت کُلفتو و درازشِ که مزه میده ، حالا اگه کیرم از دهنت اومد بیرون گازش نگیری ها ” ! نمی خواستم منو ببینن. اما تو کارم موفق نبودم. یه مرتبه پسره برگشت و منو دید. تعجب کردم اون پسره صالح بود. برام باور کردنی نبود. اون پسر مودب و محجوب ، الآن داره نفیسه رو میکنه. لحظه ایی چشم تو چشم هم شدیم. در حالی که هنوز کیرش تُو کونِ نفیسه بود ، منو نگاه میکرد و بهم زول زده بود. نفیسه هم منو دید.
صالح دست از کردن کشید روی دو پا نشست. نفیسه برگشت و به پهلو خوابید. تا لحظاتی کسی صحبت نمی کرد. همۀ به هم نگاه میکردیم. به خودم اومدم. درو بستم و وسایلم رو برداشتم زدم بیرون . تمام مسیر خونۀ نفیسه تا خوابگاه رو پیاده رفتم. راه کمی نبود اما با وضعیتی که من داشتم برام مهم نبود. ناراحت بودم. از اینکه گُول یه پسرِ هرجایی رو خورده بودم ، عصبانی بودم. من که هیچ وقت به پسرا اعتماد نمی کردم و رو نمی دادم ، چه جوری گُول صالح رو خورده بودم. کمی به خودم حق دادم. آخه اون با اون زبونش و ادبی صحبت کردنش ، منو خام کرده بود. حتماً بعدش هم قصد داشت که منو اغفال کنه و نتیجش هم میشدم نفیسه ، زیر خواب آقا صالح. حالا که فهمیده بودم اون چه گرگیه تو لباس میش ، باید بیشتر تو روابطم با دیگران دقت میکردم. اصلاً اگه اون پسر سر براهی بود که نبایستی تو پارتی اون شبِ نفیسه حضور میداشت ، منه ساده رو بگو که این موضوع رو درک نکردم و گول اون زبون مار مانندش رو خوردم. اونقدر عصبانی و ناراحت بودم که تند تند قدم بر میداشتم و به دور و اطرافم توجه نداشتم. یه مرتبه دیدم نزدیک خوابگاهم.
یه مدتی صالح رو ندیدم ، نمی خواستم هم ببینم. البته اون بایستی خودش رو از من پنهون بکنه ، اما اینجور آدما خیلی پُرو هستند و براشون این کار عادیه. به نفیسه هم فکر کردم. اون شب با اون پسره که نمی دونم کی بود ، اینم از صالح که با چشمای خودم دیدم ، خدا میدونه دیگه به کیا داده ، منم که اغفال کرده و بهم رحم نکرده بود ، شاید با دخترای دیگه هم چنین رفتاری داشته که من بی خبر بودم. به خودم نهیبی زدم. ” دیگه باید دور نفیسه رو خط بکشی ” ! آخه چه جوری ، تا موقعی که من و اون تو یجا درس میخونیم ، همین آش هست و همین کاسه. با زبونش منو خام میکنه و به بیراهه میکشونه. دختر خوبیه اما این کاراش ترس داره. اطمینان داشتم چنانچه با اون رفت و آمد کنم ، منو زیر خواب یه پسر میکنه و می ایسته و نگاه میکنه. همین موضوع باعث شد که درس رو ول کنم و از اون شهر برم. شمارم رو عوض کردم تا نه نفیسه و نه صالح و نه هیچ کس دیگه بتونه منو پیدا کنه. انتقالی گرفتم و تو شهر خودمون ادامه تحصیل دادم. یاد حرفش افتادم که بهم گفت ” اُمل ” ! بنظرتون من اُملم و به این راه نرفتم یا نفیسه و امثال اون که زیر خواب پسرا هستند و تُو این راه غرق شده اند ! !
من با دوری از چنین دوستانی سعی کردم که بقیه عمرم رو ساده و سالم زندگی کنم. تصور بد نکنید. الآن از اون موضوع 10 سالی میگذره و من تشکیل خانواده دادم و من نگذاشتم تا افکار و وسوسه های اون دوران روم تأثیر بگذارد ، بهم تهمت نزنید. این موضوع رو مطرح کردم که هم تجربه بشه و هم اینکه خاطره ایی گفته بشه و لذت ببریم.
نوشته: لادن رحیمی
11 پاسخ به “من و نفیسه . . . .”
حالا کار به این موضوعاتی که خودتو نگه داشتی وسوه نشدی و اینا ندارمولی مگه باکره نبودی که دستشو تا ته کرده بود تو کوست؟ یا من اشتباه میکنم یا یه داستان خیالیه تو که با این اوصافی که از خودت نوشتی چجوری گذاشتی حتی انگشتشو تا ته بکنه تو کوست انگشت میکنه ولی دیلدو نه دیلدو پاره میکنه 😁
داستانت رو قشنگ قلم زدی،خیلی روان و شفاف به زیبایی تمام جزئیات رو تصور سازی کردی.بهت تبریک میگم.
خوب بود
تراوشات مغزی یه دیوث کوس ندیده که خودش را بجای یه جنده جازده
داستانت هم عالی و روان هم از نظر محتوا آدمو میبره به دوران درس و دانشگاه و حواشی هاشدر جواب اون دوستمونم که گفته مگه پرده نداشتی باید بگم که خیلی از دخترا پردشون با چیزای نازک مثل انگشت پاره نمیشن و خیلی ها هم حتی با کیر هم پاره نمیشن و برای زایمان نیاز به جراحی دارن ولی این حرفم به این معنی نیست که دخترا چیزای مختلفی بکنن تو خودشون تا ببینن باچی پاره میشن
هر کی یه طرز فکری داره خیلیا از اینکه یکی ک جنسی بهشون نگا کنه خوششون نمیاد و …اینکه کسی ک چادر داره امل باشه بازم درست نیس و امل نمیبنمش هر چند دوست هم ندارم همچین دوستی داشته باشم
قشنگ بودفرق تو و نفیسه این بود که تو جنده نبودی و از این بابت خوشحالم
داستانت قشنگ بود و خوب صحنه هارو توصیف کردی… فقط ی مطلبی میم.نه شما دختر افتاب مهتاب ندیده چجوری نفیسه انگشتانش تا ته میکرد تو کوست مگر اینکه همش دروغ و توهم باشه
اشتباهات زیادی داشتی ولی داستان خوب بود
بهتر بود نمی گفتی ده سال گذشته و ادامه میدادی و قسمت دو میساختی یا یه فلاش بک بزن به گذشته و بگو امدم شهرمون ولی چون کون داده بودم عادت کرده بودم و یه دیلدو خریده بودم و هر روز تا خونه مون خالی میشد یا اخر شبا با خودم ور میرفتم تا داداشم مچ مو گرفت و با اونم سکس کردم لطفا ادامه بده
فقط لادن رحیمی همه به جای خود نگفتی کی کوست رو پاره کرده بود چون دست نفیسه نبوده وگرنه دستش خونی میشد دیگه نه