نامادریم منو به تخت بابام رسوند (۲)

ماهرخ بدون در زدن وارد اتاقم شد. خیلی خوشحال بودم از دیدنش. سلام چطوری؟ دلم میخواست از اتفاقات دیشب باهاش صحبت کنم. ماهرخ جواب سلاممو نداد. نشست رو صندلی میز تحریرم. صندلی رو چرخوند و پشت میز نشست و هیچی نگفت. گوشیمو گذاشتم کنار از رو تخت بلند شدم رفتم کنارش وایسادم، ماهرخ!! باز جوابمو نداد… صورتش مثل همیشه شاداب نبود، از پشت بغلش کردم شروع کردم سرشو ماچ کردن ماهرخ چی شده بازم جواب نداد. لپاشو ماچ کردم، قربونت برم رو به راهی؟ چشماش اشکی بود. صندلیشو چرخوندم سمت خودم دو زانو نشستم جلوش، قربونت برم چی شده مهربون من، ناراحتی چرااا، نفیسه دیشب… دیشب نباید اینجوری میشد…قول بده تکرار نشه… میدونم تقصیر خودم شد ولی تو دیگه ادامش نده، خب!!!
انگار روم آب سرد ریختن…
چیزی شده ماهرخ جان بابام چیزی گفته؟ نه هنوز، همین منو میترسونه. صبح بلند شد رفت مثل همیشه نبود… هیچی نگفت…اگر بخوای ادامه بدی زندگیمون از هم میپاشه نمیشه کنترلش کرد. قول بده بهم نفیسه. قول بده فراموش کنی انگار اتفاقی نیفتاده. دستاشو گرفتم پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش اشکاشو پاک کردم. ماهرخ تو نامادریم نیستی تو دوستمی رفیقمی، هرچی تو بگی. تو کمکم کردی منم بهت خیانت نمیکنم.
ماهرخ: خب بگو الان باید چیکار کنم من بهت قول دادم تو کارای ژوژمان کمکت کنم. از کنار میز مقوا ماکت رو برداشتم گذاشتم جلوش گفتم این جاهایی که خط کشیدم اینا دیوار ماکتمه اینجا رو با کاتر ببر جداشون کن، ماهرخ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد گفت واقعا؟!؟! دوتا تعارفی، نه نمیخوادی، حس شرمساری ای چیزی…
خودت گفتی اومدی کمکم کنی به خدا که این رفتارات عادی نیست ماهرخ داری پریود میشی فک کنم. بالاخره روی اون صورت خوشگلش یه لبخندی نشست. قربون اون خنده خوشگلت بشم من. یه حس عجیبی بهش داشتم واقعا از ته قلبم دوسش داشتم. پایه، خوش اخلاق، مهربون، شیرین ولی جفتمون میدونستیم از دیشب هیچی مثل قبل نمیشه.
صدای در خونه اومد جفتمون به هم خیره خیره نگاه کردیم صدای راه رفتن بابام، صدای دسته کلیدش، صدای درب یخچال، صدای درب قابلمه، ماهرخ جان!!! خونه نیستین؟ وحید تو اتاق نفیسم، بابام اومد تو اتاق سلام خانم خوشگلم چیکار میکنین؟ سلام بابا، سلام دخترم…اوه چقدر سرد انگار نه انگار دیشب کس منو داشت می‌خورد…
ماهرخ: داریم ماکت این وروجک رو درست میکنیم واسه پس فردا.حالا خسته نباشی زود برگشتی؟ خبریه؟
شام که نداریم بریم امشب شام بیرون بخوریم؟ ماهرخ قیافش کج و کوله کرد سرشو تکون داد تکرار کرد شام نداریم !!؟! الان ساعت یه ربع هفته شما زود برگشتی خونه شام نداریم که خونه کی الان شام حاضره آقا وحید خان؟
بابام انگار که دلش قنج رفته باشه اومد طرف ماهرخ دستاشو کشید از جاش بلندش کرد خم شد از کمر ماهرخ رو بلند کرد گذاشت رو شونش گفت توله جواب منو میده از اتاق بردش بیرون، ماهرخ هم جیغ جیغ میکرد دیوونه بزارم زمین…رفت طرف اُپن آشپزخونه ماهرخ رو گذاشت رو اُپن شونه هاشو گرفت شروع کرد پچ پچ کردن با ماهرخ بعد صورت ماهرخ رو گرفت با دوتا دستاش و خیلی بی ربط بازوش رو گاز گرفت. آی آی وحیییددد…آیی دیونه… ماهرخ موهاشو گرفت داد میزد ول کن تا ول کنم، ول کن تا ول کنم…من در تمام این مدت بی اختیار از جام بلند شده بودم تا در اتاقم اومده بودم و پیگیر دنبالشون کرده بودم…ماهرخ خودشو عصبانی نشون داد از اُپن پرید پایین، قدش تا سینه بابام بود جای گاز بابام رو نگاه کرد دستشو گذاشت روش صورت ماهرخ قرمز شده بود با مشت زد تو شونه بابام…
وحید خیلی شیطون با خنده گفت حیف که خوشگلی… ماهرخم قند تو دلش آب شد…لبخند زنان رفت تو اتاق تا آماده شه بریم بیرون…
تو تمام این لحظات من دلم میخواست یکی همین کارای بیخود و مضحک رو با من بکنه و جای ماهرخ باشم…
بابام: هی دختره چشم سفید چیو نگاه میکنی برو آماده شو بریم بیرون…
من: باشه باشه ولی من کار دارم نمیام…خب نیا!!!
ماهرخ بیا ببین این بچه چی میگه و رفت…
بابای بی لیاقت، کل دیشب داشتم بهت حال میدادم، بیا نازمو بکش…این دیالوگ که تو ذهنم گذشت خودم خندم گرفت اگه این حسودی نیست پس چیه؟!؟
سریع تر از ماهرخ آماده شدم، تیپ زدم به مقدار کافی آرایش کردم و آماده نشستم تا صدام کنن.
صدای در اومد ماهرخ گفت نفیسه کو؟ بابام گفت نمیخواد بیاد میگه کار دارم. خیلی خب بریم…
سریع از اتاق اومدم بیرون بهشون ملحق شدم:)))
بابام:چی شد اومدی که؟ ماهرخ کمکم میکنه برگشتیم.
درب آسانسور که بسته شد بوی عطر بابام منو تِرن آن کرد…
قد ببین یااا خدا، فیس ببین یا خداااا… قد ولش، فیس رو ولش تیپو ببین یا خدااا…حس میکردم فشار خونم بالاست… پارکینگ منفی یک، ای درد ای زهرمار چقد زود رسیدیم پارکینگ.
تو رستوران ماهرخ کنار بابام و نشست و من جلوش…همینطور که داشت خاطره سربازیش واسه ماهرخ تعریف می‌کرد من جلوی بابام دست زیر چونه داشتم بابام رو نگاه میکردم…و دیشب رو یادم میومد که داشت برام می‌خورد…اون لحظه ای که صدای نفساش کنار گوشم میومد و با تمام قدرت کیرشو جلو عقب میکرد، حتی اون لحظه ای که منو دید و در آخرین لحظات بازم چند بار جلو عقب کرد و با لرزش برای آخرین بار خودشو رو با تمام زور به مدت چند ثانیه بهم فشار داد…
هِی من جلوت نشستم، من همونم یوهوووو…
ماهرخ با پاش محکم زد به پام…با قاشق به غذام اشاره کرد گفت سرد میشه…دستمو از زیر چونم برداشتم و اوه اون یکی دستم رو کسم بود:)
مدت طولانی گاف داده بودم و غذام هنوز تقریبا دست نخورده بود… چشم غره های پی در پی ماهرخ…دهنم سرویس خواهد بود…
تا ساعت 10 صبح خبری از ماهرخ نبود، سکوت خونه حوصلم رو سر برده بود رفتم دم در اتاق خوابش، اوه عین فیلما اون ملافه سفید که روش بود و سینه هاش بیرون بود و قسمتی از پاش. رفتم کنارش ملافه رو از روش کشیدم کنار لعنتی خوش هیکل… رفتم تو آشپزخونه یه سینی مفصل صبحانه برای عرض خایه مالی درست کردم گذاشتم روی میز کنار تختش…کنارش دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو شونش یه ماچ از گونش کردم چشماشو باز کرد دوباره بست با ناخن انگشت اشاره گردی نوک سینشو نوازش کردم چشماشو دوباره باز کرد سرشو آورد بالا بهم نگاه کرد گفت داری چه غلطی میکنی…اَه اَه بلند شو دهنت بوی کیر میده ماهرخ بیا صبحونه درست کردم عزیزم…بلند شد نشست یه چند دقیقه ای گنگ بود…سینی صبحانه رو گذاشتم جلوش رفتم پشت خانم خانوما نشستم موهاشو شونه کردم… … خوش به حال بابام صبحا با این صحنه های زیبا بیدار میشه… ماهرخ گفت دیگه به عنوان دختر زیادی داری با مامانت ور میری، روت تو روم باز شده خجالت بکش من لختم…دیشب عین احمقا دستت رو گذاشتی زیر چونت محو بابات شدی… ما قرارمون چی بود؟!؟
ضد حال نباش دیگه ماهرخ!!! از اتاقش اومدم بیرون…
پنج شنبه بعد از ظهر:
الو سلام چطوری ماهرخ؟ با چند تا از بچه های یونی دارم میام خونه.
ماهرخ: به چه مناسبت؟ ترممون تموم شده گفتیم کجا بریم گفتم بیان خونه ما… چند نفرین؟ منو مریمو دوست شو دوست دوستش… باشه بیاین.
رسیدیم خونه ماهرخ منو کشید کنار گفت این دوتا نره خر چیه با خودت آوردی؟؟؟ خیالت راحت بابا اون پسره اسمش علی دوست پسر مریم اون یکیم خره بی خطر به خدا خواجس… تیز رفتم تو اتاق لباسای خونه پوشیدم اومدم پیش بچه ها… ماهرخ تو آشپزخونه خاک شیر درست می‌کرد… با بچه ها شروع کردیم به غیبت بچه های یونی… ماهرخ اومد شربت را تعارف کرد و نشست پیشمون با نگاهی بزار اینا برن کونت پارس تو میدونی بابات…
علی پرسید خواهرته؟ مارو معرفی نکردی، مامانم ماهرخ جانِ جان. مریم: چقد مامانت جوونه خوش به حالت… یه یه ساعتی به این کسشرا گذشت…ماهرخ رفت تو اتاقش…سرمون تو گوشیامونو بود که مریمو علی شروع کردن همو مالیدن…منو محمدم درسته سرمون تو گوشیمون بود ولی اونارو زیر چشمی دنبال میکردیم رسما مریم تو بغل علی بود، علی دستشو گذاشته بود رو کس مریم ور میرفت. ممد کوسن مبل رو برداشت گذاشت رو پاهاش بعد چند دقیقه ممد دستشو گذاشت رو پام با تمام قدرت زدم رو دستش. بچه ها ماهرخ الان میاد بیرون بگایی درست نکنین بریم تو اتاق من چیل کنیم، مثلا مدیریت بحران کردم… در رو بستم از زمانی که رفتیم تو اتاق مریم و علی تقلاشون دو برابر شد… علی سینه های مریمو گرفته بود و لب میگرفتن، علی تیشرت مریم رو داد بالا و سینه مریم رو کشید بیرون چه سینه های تخمی داشت آویزون قسمت صورتی‌ اندازه نعلبکی بزرگ… ممد بدجوری راست کرده بود نشسته بود با حسرت نگاه می‌کرد…مریم رو خوابوند رو تخت دوباره تیشرتشو زد بالا شروع کردن خوردن ممه هاش، علی کیرش درآورد گفت وقت نداریم مریم سریع شلوارشو تا زانوش کشید پایین دوباره خوابید رو تخت علی کیرشو کرد تو کس مریم خیلی سریع داشت اتفاق میوفتاد، علی و مریم جلوی ما در حال سکس، ماهرخ تو اتاق بغل ما…استرسش ماله من عشق و حالش ماله اون دوتا، ممد منو نیگا کرد گفتم فکرشم نکن…ممد بلند شد اونم کیرش درآورد نه بهش نمی‌خورد، چقدر کلفت بود و سفید… من گوشه تخت نشسته بودم و بالشتمو سفت بغل کرده بودم…ترسیده بودم چه غلطی کردم این گُه هارو آوردم خونه…ممد رو زانو هاش روی تخت اومد کنار صورت مریم و کیرش میمالید، یهو ماهرخ در اتاق رو باز کرد… چه غلطی دارین میکنین عوضیااا… ممد سریع شلوارش رو کشید بالا علی از رو مریم بلند شد مریم دستپاچه خودش رو جمع و جور کرد…ماهرخ با عصبانیت اومد جلو یه سیلی محکم زد تو گوش علی، علی هنوز شلوارش تا زانو هاش پایین بود، علی از چکی که خورده بود خیلی عصبی شده بود ماهرخ دوباره دستش رو برد بالا بزنه تو گوش علی، علی دستش رو گرفت زد زیر پای ماهرخ، ماهرخ افتاد…علی شلوارش که تا زانوش بود درآورد، وایساد بالا سر ماهرخ…ماهرخ خیلی سریع از جاش بلند شد دو دستی زد تو سینه علی، علی داد زد بابام تو گوشم نزده تا حالا زنیکه پتیاره!! یقه تیشرت ماهرخ رو گرفت انداخت رو تخت ماهرخ اومد بلند شه علی دو دستی از کش شلوار ماهرخ گرفت شروع کرد کشیدن اینقدر که تا کمر ماهرخ از تخت بلند شد و با چند بار بلند کردن و کوبیدن ماهرخ به تشک شلوارش از پاش در اومد. از جام بلند شدم علی تو رو خدا ولش کن مامانمه ولش کن احمق بابام پدرتو در میاره عوضییی، دست محمد رو گرفتم محمد کمکش کن!! هرکاری بگی میکنم برات…ماهرخ تقلا می‌کرد بتونه از علی فرار کنه…علی دو تا دست ماهرخ رو از مچ گرفت برد بالا سرش ماهرخ پاهاشو جمع کرده بود و سعی میکرد به پهلو بشه ولم کن بیشرف…حسابی ترسیده بودم التماس علی میکردم علی خودش رو به زور بین پاهای ماهرخ جا کرد…ماهرخ رو به محمد کرد گفت آقا پسر چرا وایسادی فکر کن مامان خودتم… بیا جلوی این لجن رو بگیر…علی جفت مچ های دست ماهرخ رو تو یه ستش جا کرد و یه دستش رو آزاد کرد. کیرشو با دست گرفت و کرد تو کس ماهرخ و خودشو رها کرد روش، ماهرخ دستاش رها شده بود، دستاشو انداخت زیر شونه های علی تا بتونه علی رو از خودش جدا کنه.
علی محکم و از روی حرص محکم و با فاصله خودش رو میورد عقب و محکم خودش رو به ماهرخ می کوبید. پاهای ماهرخ کنار بدن علی بود و کف پاهاش رو به هوا تکون میخوردن… ماهرخ زورش تموم شده بود و خسته با بغض گفت آقا پسر چرا وایسادی بیا این حرومزاده رو از روم بلند کن… محمد دکمه شلوارش رو باز کرد و شلوارش رو درآورد دکمه های پیرهنشم باز کرد… علی همچنان داشت تو کص ماهرخ تلمبه میزد…نفیسه یه کاری کن رفتم پشت سر علی لباسشو گرفتم کشیدم عقب زورم نمی‌رسید…ماهرخ نفس کم آورده بود و با هر ضربه علی صدای ناله ماهرخ میومد…موهای علی رو گرفتم کشیدم یهو یه درد بدی رو سرم حس کردم محمد موهامو گرفت کشیدم عقب… همینطوری که موهام تو دستش بود منو گذاشت لبه تخت جوری که تنم روی تخت بود و زانوهام روی زمین شلوارم رو کشید پایین صورتم رو به ماهرخ بود ماهرخ عرق کرده با موهای بهم ریخته و چشمای خسته بهم نگاه می‌کرد… محمد کیرشو به کسم فشار داد اینقدر کلفت بود که دردم گرفت، پاهامو به هم فشار میدادم که نتونه بکنه تو…آییی آییی موهامو اینقدر کشید که از درد مقاومت پاهام شکسته شد و اون کیر کلفتشو کرد توم…موهامو ول کرد افتاد روم تند تند عقب جلو می‌کرد… خیلی زود آبش اومد و عین یه مرده افتاد روم…اما علی همچنان محکم و با فاصله داشت کیرشو تو کص ماهرخ عقب جلو می‌کرد… علی از روی ماهرخ بلند شد ماهرخ با نا امیدی نشست ولی هنوز کار علی تموم نشده بود تیشرت ماهرخ رو از تنش درآورد و سوتینشو باز کرد. با التماس گفت بسه دیگه کارتون رو کردین علی که تا الان وقت نکرده بودن بدن ماهرخ رو ببینه جلوش وایساد گفت نفیسه عجب مامانی داری!! قسمت‌هایی از بدن ماهرخ سرخ شده بود. جای سوتینش رو تن سفیدش جا انداخته بود و قفسه سینش کاملا قرمز بود. علی نشست رو پاهای ماهرخ و شروع کرد سینه های ماهرخ رو خوردن…نوک سینه ماهرخ رو با دندون گرفت و تو چشماش نگاه می‌کرد و دوباره شروع کرد خوردن سینه هاش، محمد به ماهرخ و علی نگاه می‌کرد و دلش می‌خواست ماهرخ رو بکنه محمد منو نشوند جلو خودش کیرشو مالید به لبام و گفت بخورش موهامو گرفت تو دستش گفت سختش نکن شروع کردم… سر کیرشو کردم تو دهنم حتی خوردن این کیر کلفت برام سخت بود…محمد گفت چقد ناز داری سرمو فشار داد و کیرش خورد ته حلقم داشتم خفه میشدم حالم بد شد، دستامو گذاشتم رو شکمش و خودمو هول دادم عقب محمد که دید صورتم قرمز شده ولم کرد…اووقق چند تا سرفه کردم. چونمو گرفت گفت پس خودت انجامش بده منم شروع کردم براش خوردن که بازم آبش زود اومد ریخت تو دهنم، تف کردم رو زمین، علی ماهرخ رو کشید لب تخت پاهاشو گذاشت رو شونه هاش کیرشو چند بار روی کس ماهرخ کشید و کرد تو ماهرخ فقط میخواست تموم شه، علی مچ پاهای ماهرخ رو گرفته بود و ایستاده داشت ماهرخ رو می‌کرد و از دیدن بدن ماهرخ لذت می‌برد سینه هاش که به دو طرف بیرونی بدنش مایل شده بودن…علی که کاملا معلوم بود از کردن ماهرخ به وجد اومده شروع کرد انگشتای پای ماهرخ رو خوردن و هم زمان تلمبه میزد اصلا دلش نمی‌خواست آبش بیاد کیرشو از ماه رخ کشید بیرون شروع کرد روی پای ماهرخ رو خوردن مچ پاش و ساق پاشو، مریم که تا الان نمیدونم چه گهی می‌خورد لخت روی تخت دراز کشید و محمد رو صدا زد: محمد برام بخور…محمد رفت پیش مریم ولی براش نخورد کیرشو کرد تو مریم و مشغول شد…رو زمین نشسته بودم و بدبختیم رو نگاه می‌کردم. علی رسید به کس ماهرخ و شروع کرد براش خوردن رفتم نشستم کنار ماهرخ دستشو گرفتم ماهرخ دستمو فشار داد و چشماشو بست مثل اینکه علی کارشو خوب بلد بود بدن ماهرخ بالا پایین میشد و داشت لذت می‌برد کمرش رو داد بالا پاهای ماهرخ شروع کرد لرزیدن دستمو ول کرد و پشت سر علی رو گرفت و به طرف کسش کشید…صدای مریم اومد خاک تو سرت خروس، علی بلند شد کیرشو کرد تو کص ماهرخ و تند تند ضربه میزد یه ضربه محکم و متوقف شد. روی ماهرخ بی حرکت افتاد. نیم خیز شد موهای ماهرخ رو از صورتش زد کنار خواست لبای ماهرخ رو بخوره که ماهرخ هولش داد کنار و گفت عوضی… علی منو نگاه کرد بالشت رو از رو تختم برداشت پرت کرد رو زمین گفت شاید دیگه هم ندیدیم. رو زمین خوابوندم بالش گذاشت زیر کمرم. هرچی میگفت گوش میکردم و ترسیده بودم. کسم که پریشب برای اولین بار کیر بابام باز شده بود قرار بود بعد تنها دو روز میزبان سومین آلت از آدمای مختلف باشه، پاهامو از هم جدا کرد و گفت نچ به مامانت نرفتی، کیرش که تا الان تو بدن ماهرخ بود رو رو کصم کشید و بی معطلی کیرش رو کرد تو کسم و شروع کرد جلو عقب کردن داغی بدنش منو حشری می‌کرد. صدای ماهرخ اومد محمد ازش میخواست اونم بکنش، تو دیگه ولم کن، محمد گفت توروخدا همین یه دفعه ماهرخ دراز کشید رو تخت محمد کیر سفید و کلفتش رو کرد تو بدن خوشگل ماهرخ و شروع کرد گردنش رو خوردن جفت دستشو گذاشت رو سینه های ماهرخ و تند تند ضربه میزد و خودشو خالی کرد. ماهرخ با عصبانیت گفت تموم شد؟
علی کیرشو کشید بیرون خوابید رو زمین. منو کشید رو خودش کیرشو با کمک خودم کردم تو و شروع کردم بالا پایین شدن، علی نشست ازم خواست بلند شم بعدم خودش بلند شد بلندم کرد بلندم کرد و منو تکیه داد به دیوار. کیرشو به سختی دوباره کرد تو و شروع کرد محکم تلمبه زدن دستام دور گردنش بود پاهام دور کمرش خسته شد من گذاشت رو تخت و همینطور ادامه داد، پشت کمرش رو چنگ گرفتم چشام رفت بالا و یه ارگاسم طولانی رو تجربه کردم. نفس نفس میزد عرق پیشونیش روی تنم می ریخت و فریاد زد… نشست زمین و بعدش دراز کشید کیرش نیمه راست رو شکمش بود و تخماش آویزون بودن نفس نفس میزد…به ماهرخ نیگا کردم واژنش سرخ شده بود و باز مونده بود و آب سفید داشت ازش بیرون میومد اونم رو زمین دراز کشیده بود و یه دستش رو صورتش بود و پاهاشو جمع کرده بود سر زانوهاش قرمز شده بودن، رفتم از یخچال یه بطری آب و یه لیوان برداشتم اومدم کنار ماهرخ براش آب ریختم بخوره نشست آب رو با یه نفس سر کشید. بلند شین تن لشتون رو جمع کنید الان شوهرم میاد، مریم و محمد لباساشون رو پوشیدن علی بلند شد بطری آب رو ازم گرفت با بطری سر کشید…همینطوری با کیر و خایه آویزون جلوی منو ماهرخ وایساد محمد و مریم از بینمون رد شدن رفتن تو حال…ماهرخ میخواست بلندشه دستشو گرفتم بلندش کردم علی ماهرخ رو چسبوند به دیوار، ماهرخ گفت بسه دیگه… الان باباش میاد… علی شروع کرد خوردن گردن ماهرخ شونش رو بوس کرد و ازش جدا شد شورتش پاش کرد و نشست رو تخت. علی گفت اینجوری نمیشه من کارم تموم نشده…ماهرخ با عصبانیت رفت جلوش وایساد گفت تمومش میکنم و توام بعدش گورتو گم میکنی و دیگم نه من میبینمت و نه تو دانشگاه مزاحم دخترم میشی…لبخند رضایت رو صورت علی نشست، ماهرخ ایندفعه با رضایت خودش جلوی علی زانو زد کیر علی رو از شرتش درآورد و سر کیرشو ماچ کرد ، سر کیرشو هی می‌کرد تو دهنش و در میورد علی دستاشو پشتش تکیه داده بود و تو چشمای خوشگل ماهرخ نگاه میکرد چند بار تا ته کیر علی رو کرد ته حلقش و نگه داشت… همینطوری که نشسته بود شورت علی رو از پاش کشید بیرون وایساد علی رو هول داد علی روی تخت افتاد ماهرخ کیر علی رو لیس زد سرشو کرد تو دهنش و از کنار کیرش شروع کرد خورد و آروم آروم رسید به شیکمش، علی دستشو گذاشته بود زیر سرش و به ماهرخ نگاه می‌کرد، ماهرخ سرش رو آورد بالا و تو چشمای علی نگاه کرد و ادامه داد سینه های علی رو خورد و رسید به گردنش، بعد یه پاهاشو گذاشت کنار سر علی و کسش رو گذاشت رو صورت علی، اونم دستاشو دور پای ماهرخ گره کرد شروع کرد خوردن کسش ماهرخ خودش رو بالا پایین می‌کرد و لذت می‌برد ملافه رو چنگ می‌گرفت ، ماهرخ باسنش داده بود عقب و سوراخشو میدیدم و زبون علی که داشت میرفت تو کس ماهرخ انگشتای پای ماهرخ از شدت شهوت جمع شده بودن و کناره های پاش که سرخ بودن اون ترکیب سفید و سرخی و رگ های سبز پاش حتی منو به وجد میوردن. منم دلم خواست و کیر علی رو شروع کردم لیس زدن و خوردن و با دستام با تخماش ور میرفتم ، ماهرخ عقب عقب اومد کیر علی رو گرفت و نشست روش و شردع کرد بالا پایین کردن علی نشست دستشو رو پهلوهای ماهرخ گذاشت فیس تو فیس علی شروع کرد خوردن گردن ماهرخ، ماهرخ همچنان باسنشو بالا و پایین می‌کرد و صدای نفس هاشو میشد شنید که همراه با آوایی از شهوت بود، ماهرخ پیشونیشو گذاشت رو پیشونی علی و بعد لباشو خورد ماهرخ علی رو هول داد و علی دراز کشید ماهرخ ادامه داد به خوردن لب های علی، کیرش از کص ماهرخ افتاد بیرون، ماهرخ کنار علی خوابید و پاهاشو باز کرد دور تا دور کص ماهرخ سرخ شده بود و خیس بود علی کشیدش سمت خودش و کیرشو فرو کرد داخل کص ماهرخ، ماهرخ پاهاشو حلقه کرد دور کمرش هر دوشون همراهی میکردن و بدنشون با موج به هم چفت میشد و از هم جدا میشد، حرکاتشون سریع بود انگار بدناشون میخواست یکی بشه صورتاشون نزدیک هم بود تو چشمای هم نگاه میکردن و نفس نفس میزدن هیچ چیز دسته خودشون نبود سرعتشون بیشتر شد حرکاتشون ناهماهنگ شد هر کدومشون سعی داشت اون یکیو سمت خودش بکشونه، انگار بدن هرکدومشون میخواست لذت خودش رو بیشتر کنه ، اوومم، آه ماهرخ رئشه گرفت و پاهاشو دور کمر علی فشار داد، جیغ کشید چنتا تکون محکم و آب از بغل پاهای علی شره می‌کرد آب زیاد و رووون، ملحفه تخت دور ماهرخ شروع کرد خیس شدن و هی بیشتر می‌شد، اون خیسی صدای ضربه های علی به بدن ماهرخ رو بیشتر کرده بود. علی ادامه داد و آخرین ضربه
خودش رو به ماهرخ فشار داد و متوقف شد و دوباره فشار بیشتر بی حرکت شدن. فیس تو فیس علی پیشونیشو گذاشت رو پیشونی ماهرخ جفتشون از دهن نفس میکشیدن…مدت طولانی ادامه پیدا کرد تا ماهرخ صورتشو از علی برگردوند و به طرف دیگه ای خیره شد. علی بلند شد و بعد چند ثانیه آب سفید از کس باز ماهرخ سرازیر شد. کنار ماهرخ دراز کشید. ماهرخ سرشو گذاشت رو سینه علی و کیر خواب و بی حالشو گرفت دستش و باهاش ور رفت کشیدش و ولش کرد، گفت تورو خدا حالا برو و دیگه نبینمت…

نوشته: چخوف

ادامه…

بازدید 13,294

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

13 پاسخ به “نامادریم منو به تخت بابام رسوند (۲)”

  1. برا اولین بار آبم با یه داستان اومد نه بخاطر کاکولد این چیزا بخاطر تجاوز من دیگه کونی نیستم البته نبودم میخواستم بشم ولی کلا دیگه نیستم

  2. خوب داشت پیش میرفت میتونست جزو داستانای تاپ باشه ولی تخیلیش کردی ، بازم خوب بود

  3. شیشه زدی قبل از اینکه قسمت دوم رو بنویسی؟ قسمت اول فقط املایی مشکل داشتی گفتیم قبول فدا سرت ولی قسمت دوم فک کنم هفت هشت ده بست تریاک و دوسه گرم شیشه زدی همه چیو غر و قاطی نوشتی

  4. قسمت اول بی نظیر بود ولی قسمت دوم مسیر اشتباهی رفتی، داستان کلیشه ای تجاوز خشن زیادی تکراریه …باید روی همون رابطه مثلثی میموندی، رابطه ای که دخترک در یک تریسام داره و دو تا رابطه پنهانی هم با هر کدوم بدون اطلاع دیگری… رابطه ای که یه بحران حسادت بار ایجاد میکنه ولی نه بر سر مرد (زیادی تکراریه) رابطه ای که نامادری از دخترک و همسرش کشف میکنه و دعوا سر عشق هر دو بزرگسال سر دختر جوان رخ میدهذ…اخرشم دخترک همزمان هم تو یه رابطه گروهی هم تو رابطه جداگانه با هر کدوم میمونه، از مرد حامله میشه و براش یه شوهر کاکولد دست و پا میکنن که تو اناق بغل میخوابه و مزاحم رابطه همسرش با نامادری و پدر نمیشه … خودم داستان نوشتم 😂😂😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید