نه خب ولی من تا حالا از این غلطها نکردم اولین بار خونه پسری میام…عه چرا گریه میکنی.؟باشه اصلا نمیرم دوش نمیگیرم بزار وسایلمو بردارم…لب تاپ و شارژرمو بردارم. الان راه میفتیم…ماشین و انداختم توی جاده غروب بود فاصله شهر خودمون تا شهر دانشکده تقریبا بین۱ونیم تا دو ساعت بود.آسمون داشت رنگ تیره و شب به خودش میگرفت.افسون ار وقتی که راه افتاده بودم ساکت بود.و خجالت میکشید.از اون دختر سرزنده و خوش خنده خبری نبود…البته ساکتش هم قشنگ بود ولی وقتی لبخند روی لبهای کوچولو و خوشگلش بود حال و هوای دل من هم عوض میشد…افسون جون ببخشید خب عزیزم…دیگه غصه نخور دیگه تا خودت دلت نخواد نمیریم خونه من.خب…حالا بخند…تا گفتم بخند…زد زیر گریه…وای چته چرا گریه میکنی؟؟علی جون بخدا ازت خجالت میکشم…به خاک مامانم قسم من اولین بار بود خونه کسی…یعنی جنس مخالف…یا چطور بگم بلد نیستم حرفمو بزنم…گفتم میدونم منظورت اینه اولین بار خونه مردی و پسری غریبه بدون خبر و اجازه خانواده اومدی…آره بخدا آره… نگاه نکن من توی جمع میگم میخندم…بخدا من وقتی تنها میشم نمیدونم باید چکار کنم؟علی عجله نکن کم کم بهت عادت میکنم…یعنی چقدر کم کم.افسون جون قربونت بشم ما الان نزدیک یک ساله هم رو دیدیم پسندیدیم چندین بار بیرون رفتیم توی جمع دانشجویی بودیم…حتی یکبار هم پدر مادرت و بهم معرفی نکردی…نزاشتی مادر و خواهرمو بفرستم خونه شما…مادرت هم که گفتی تابستون فوت شد…خدا رحمتش کنه…تا من اینو گفتم چنان صدای هق هق گریه هاش بلند شد که ازش معذرتخواهی کردم…ولی گفت دلم براش تنگ شده…کاش زودتر برمیگشتم اقلا غروب میرسیدم سر خاکش…افسون نگران نباش فردا میام دنبالت بریم سر خاکش…علی فردا نمیتونم بیام باید از صبح برم پیش داداشم…دلم براش تنگ شده.تازه اگه نرم خونه پدرم باهام قهر میکنه.راستش من یک چی رو بهت نگفتم…این سال آخری مامان بابا از هم جدا بودن ولی من مامانم و انتخاب کردم پیش اون بودم…بابا ازم ناراحت شد…خونه ام هنوزم از بابا جداست.الان هم به این شرط که برگردم پیشش اجازه ادامه تحصیل بهم داده…من نمیخوام باهاش لج کنم خیلی دوستش دارم. من ازش ناراحتم چون که مامانم و طلاق داد.مامانم توی غربت و تنهایی توی آپارتمان خودش از مریضی مرد…افسون میترسم دیر بشه تو رو خدا بگو آدرس محل کار پدرت کجاست…آدرس خونه پدرت و بگو…خانواده رو بفرستم بیان خواستگاری…دیر میشه ها من تک پسرم مامانم برام نقشه داره…من ترم آخرمه.و تو هنوز چند ترم اونجا هستی…من بیکار نمیمونم.خودت میدونی هنوز تموم نکردم بواسطه دوست پدرم سر کار رفتنم مشکلی نیست…ولی بابام میگه باید حتما ازدواج کنم…اه اه میگم بهت،خب چقدر عجله داری؟همون لحظه گوشیم زنگ خورد…فریده بود آبجی بزرگه که امشب خونه اونها مهمون بودیم…اشاره کردم هیس.گوشیم جلوی داشبورد روی هولدر وصل بود موزیکهای گوشیم از بلوتوث به پخش داشت اجرا میشد.زنگ که خورد گفتم افسون هیچچی نگو صدا از توی سیستم صوت ماشین پخش میشه هرچی شنیدی فراموش کن انگار نه انگار.ساکت شد.وصلش کردم.سلام سلام آبجی قشنگه.مامان دوم خودم.،چی عجب یاد داداش افتادی؟زنگ زدی؟؟علی چرت و پرت نگو چرا دیر کردی مگه مامان بهت نگفت مهمونی برای چیه؟؟مگه نمیخواست زودتر بیای شاید کاری داشتم مگه من یک داداش بیشتر دارم.علی من خودم تو رو بزرگت کردم.من تو رو از بچه خودم بیشتر دوستت دارم.ازت ناراحتم من برای تو مهمونی گرفتم تو هنوز بهم حتی زنگ هم نزدی،،آبجی به خدا مامان فقط بهم گفت امشب خونه فریده دعوتیم مناسبتش رو بهم نگفت،فقط گفت خیلی وقته نرفتیم اونجاامشب که تو هم بر میگردی بیا بریم خونه فریده،،علی علی داداش امان از دست تو و مامان،علی خواهر کوچیکه محموداز آلمان برگشته دکتر شده.میدونم تو رو دوستت داره.قبلا هم راجع به تو باهاش حرف زدم.امشب میخام باهم آشنا تون کنم.گفتم که تو زودتر بیایی اونم تایکساعت دیگه قبل مهمونها میرسه. بیشتر پیش هم باشین و با هم صحبت کنید.اما الان شب شده و تو هنوزم نرسیدی توی جاده ای.علی شیک و پیک میکنی میایی،نمیدونم به این مامان چی بگم دیر هم شده.ولی اشکال نداره.
زود شیک خوشگل مث همیشه بیا.امشب میخام دومادت کنم.همون لحظه صدای جیغ و هین کشیدن بلند افسون اومد…گفت علی کسی باهاته؟؟اشاره کردم هیس…نه نه آبجی جون تنهام پخشم روشنه.باشه خودمو زودمیرسونم.الان بزار حواسم به جاده باشه.کاری نداری قربونت بشم…نه داداشی زود برگرد.قطع کردم و گازشو گرفتم. علی آروم علی.چیه عجله داری؟خوشحال شدی آبجیت زنگ زد.گفتم لامصب الان به نظرت خوشحالم.صدبار بهت گفتم آدرس خونه لعنتیتون رو بهم بده…آدرس باباتو بده.ادرس داداشتو بهم بده.الان چکار کنم.؟چی خاکی توی سرم بریزم…علی نمیشه نمیتونم.گفتم اگه نمیتونی چرا دل بهم دادی.چرا منو گرفتار خودت کردی؟میگی دوستت دارم اما فقط با حرف.بهم اعتماد نداری.سر کارم میزاری،،خب این چه وضعشه.؟الان امشب من چی بگم؟بگم کیو دوستش دارم فقط اسم و فامیلتو میدونم هیچچی دیگه بهم نگفتی.کسی رو هم نداری.چکار کنم؟بگن آدرسش کجاست.بفرستمشون کجا خواستگاری…بگو دیگه چرا لال شدی…زد زیر گریه.تازه فهمیدم تند رفتم…آخه خیلی عصبی شدم…من نمیتونم رو حرف آبجی فریده حرف بزنم…کشیدم کنار.صورتشو توی دستای کوچولوش گرفته بود وگریه میکرد…افسون افسون جونم ببخشید بخدا جو گیر شدم معذرت میخام. اشتباه کردم…عزیزم قربونت بشم.تو بگو چکار کنم؟علی راه بیفت من کلا بدبختم.برو به زندگیت برس…دیگه بیرون تاریک بود رفتم پایین کنار جاده یک سیگار روشن کردم.اومد پیشم گفت علی سرما میخوری کاپشن تنت کن عزیزم.نگاهش کردم روی کاپوت تکیه داده بودم…خودشو بهم چسبوند.خودش دستشو از لای ارنجم رد کرد منو محکم گرفت.نگاهش کردم و پک محکمی به سیگارم زدم…ازم گرفت فک کردم میخاد بکشه پرتش کرد توی بیابون.گفت دیگه نکش خب.اگه دوستم داری.علی شب بهت زنگ میزنم ازت خبر میگیرم.سوار شدیم و برگشتیم شهرمون توی محله اشون سر کوچه پیاده اش کردم…همون لحظه جواد رفیق فابم بهم زنگ زد.ها چیه داداش یاد من کردی…علی داری باکله میفتی تو ظرف عسل…دمتگرم مبارکت باشه.آبجی فریده بهم زنگ زد من و هم دعوت کرد.کجایی؟؟جواد چی چی رو مبارک باشه.دلم جای ديگه است.دختره دیونه ام کرده نه میگه باباش کیه نه میگه ننه اش کیه؟همشهری خودمونه اما مرموزه…جواد عاشقشم.جونم براش در میاد…از داداشش مث چی میترسه… فک میکنه من بی دست و پام…فک میکنه چون دانشجو ام حتما بچه سوسولم. بهم نمیگه از کجاست و از چی آیا و تباره…فقط میدونم تموم شب و روز منه.تموم دین و ایمان منه…علی احمق چرا الان میگی.خب خونه اش رو نشونم بده توی دو روز ته و توش رو در میارم…الان کجایی؟؟گفتم هم دانشگاهی منه الان رسوندمش.برم دوش بگیرم میام پیشت…علی نرو خونه لباساتو از مامانت گرفتم بیا پیش من…من که میدونی تنهام…آبجی کوچیکه فردا میاد پیشم.با۵تای دیگه هم که رابطه ندارم.تنهای تنهام.بیا برو دوش بگیر بریم مهمونی…دمتگرم جواد الان اومدم…رفتم خونه جواد.رفیقم…این طفلکی ۶تاخواهر داره تک پسر و تنهای تنهاست…مهندس خانه نشین کامپیوتر گیمر.و استاد ارز و بیت کوین…رفیقم برادر نداشته منه.همه جیک و پیک ما با همه. تا رسیدم گفت نامرد چرا الان میگی عاشق شدی.چیزی نگفتم…دوستش دارم جونمون برای هم درمیاد.مامانم هم خیلی دوستش داره.من خودم هم تک پسرم ۳تا خواهر با یک پدر مادر فوق خرپول دارم… که دوستم دارند…الانم میدونم چون پدر مادرم خر پولند دختره دکتره خواهر دومادمونه ولی راضی به ازدواج شده.هم خوشگله هم دکتره…ولی هم سن هستیم و من۱۹۰قد باید با اون ۱۵۰ازدواج کنم…پدرم فرقی براش نداره دختر کی باشه میگه فقط نجیب باشه.نوه میخوام نوه…ولی مادرم و مخصوصا آبجی بزرگه فقط دنبال کیس خاص هستن…رفتم پیش جواد اون سر و صورتم و تیپ و تارمو درست کرد و رفتیم مهمونی…شب قشنگی بود.نیمساعتی با دختره حرف زدم.گفت ولی دلت با من نیست.دلشو نشکوندم گفتم…هنوز نمیشناسمت. مسئله یک عمر زندگیه.نمیشه که فقط بهمون بگن ازدواج کنید ما هم چشم بسته بگیم چشم…چندساله ما همدیگه رو ندیدیم الان چطوری یکشبه دل ببندیم و عاشق بشیم و یک عمر زندگی کنیم…برگشتیم توی سالن مامان و خواهرم و خانومها کل کشیدن…دختره گفت خاله زیادهم خوشحال نشید شاه دوماد به ازدواجش مشکوکه.هنوز منو نمیشناسه.مامانم گفت یعنی چه؟گفتم یعنی که من چند ساله این خانومو ندیدم الان بعد چند وقت فقط به صرف اینکه فامیله و پزشکه که نمیتونیم ازدواج کنیم…توی نجابت و خانواده و شخصیتش شکی ندارم…ولی هنوز نمیدونم دوستم داره دوستش دارم؟چی میخوره چی میپوشه چی فک میکنه؟یک عمره…دروغ میگم محمود جون…گفت نه بخدا من هم به فریده گفتم ولی اون اصرار داشت…بابام گفت آره هر دو حق دارین…چند وقتی با هم مراوده داشته باشید تا اخلاقتون دست هم بیاد…بعد…شبه مامانم و خواهرم با لب و لوچه آویزون تموم شد.میدونم که حتی خود خانوم دکتر هم خیلی بهش برخورد.فک میکرد من حتما چون اون پزشک شده حتما میگم چشم…خیلی خراب خودش و اطرافیانش شد.چندتا
دختری که اونجا بودن با نیشخند نگاهش کردن…برگشتنی من به پدرم گفتم بابا شب میرم پیش جواد.گفت یک ساعت بیا خونه بعد برو…گفتم پس بزار برسونمش بعدا.موقعی که داشت پیاده میشد خندید گفت دهن سرویس چرا به مادرت و آبجی فریده نمیگی دلت جای ديگه است…گفتم جواد چی بگم؟بگم کی رو میخوام دختره هیچی از خودش بهم نمیگه…جواد میرم یک ساعت خونه بعدش میام پیشت. شب پیش توأم.برگشتم خونه مامانم ناراحت بود.بوسیدمش…آخه قربونت بشم عجله نکن.من نمیدونم این دختره توی خارج چندسال چکار کرده…والا به دخترها توی ایران آدم نمیتونه اطمینان کنه.به این که خارج هم بوده و دکتر هم شده و حتما چون میدونه.پولداریم مهریه چندهزار تایی هم میخاد چطوری اطمینان کنیم؟بابام گفت دمتگرم پسر.حقا که پسر خودمی…راست میگه…مامانم گفت چی چی رو راست میگه…نمیدونم توی دانشگاه دلش پیش کی گیره کی رو میخاد داره رد گم میکنه…گفتم کی بهت گفته مامان جون…گوشیش رو نشون داد…مال۵دقیقه قبل بود.جواد بهش زنگ زده بود…تا اومدم به جواد زنگ بزنم پیام داد شرمنده ولی من همه چی رو به مامانت گفتم…هم تو گناه داری هم اونها…حالا برو زندگی کن…مبارکت باشه.بابام گفت چی بهتر بزار خودش انتخاب کنه.رفتم جلو دستشو بوسیدم و دستای قشنگ مادرمو…گفتم من دارم میرم دهن جوادو سرویس کنم…بابام خندید.گفت کاش میموندی یک قلیون میکشیدیم.گفتم آقاجون منو قلیون…گفت دهن سرویس هنوز بوی سیگارت و ادکلنت روی یقه لباست هست.دیگه فیلمم نکن…گفتم شرمنده…موندم پیشش…باهم یک قلیون کشیدیم…گفت کیه دختره…گفتم نمیدونم آقا جون…مادر پدرش از هم جدا شدن ولی میگه مادرم تابستون مرده…از پدرش که ازدواج کرده ناراحته پیشش نیست…توی همون خونه مادرش تنها زندگی میکنه فقط یک داداش داره.نمیگه بهم کی هستن…عکس دوتاییمون رو که تازه باهم توی رستوران کنار دانشکده رفیقم ازمون گرفته بود رو آرومی نشون بابام دادم.گفت خوش سلیقه ای.من ازین دختره خواهر محمود خوشم نیومد هم پر رو ست و هم کوتوله است به تو نمیخوره…خوشم اومد حالشون رو گرفتی.فک میکردن جوابت صددرصد بله است…خندیدم.گفتم فعلا چیزی به مامان نگو.بدونه تو دیدیش اون ندیده ترش میکنه…الان ازم ناراحته اگه ببینه روش هزار تا عیب میزاره…برگشتم برم پیش جواد که افسون بهم زنگ زد…علی کجایی.گفتم دارم میرم پیش داداشم…تو که گفتی داداش نداری…گفتم یک رفیق دارم از داداش نداشته ام برام عزیزتره…افسون تنهایی؟؟آره علی دارم دق میکنم.گفتم چرا؟گفت نمیدونی چرا…توی دنیا فقط تو رو دوستت دارم تو رو هم که دارم ازدست میدم…گفتم چرا مگه من دارم میمیرم…جیغ زد علی ازین حرفها نزن.لوس نشو.گفتم خب چرا از دست بدی…من امشب رک بهشون گفتم راضی به این ازدواج نیستم…و توی خونه عکستو به بابام نشون دادم.از توی عکس عاشقت شد.گفت دمت گرم با سلیقه ات…فقط بقیه اش با خودته…تو آدرس کس و کارت رو بده…علی نمیتونم…میخواستم برم خونه جواد نمیدونم چرا نصف شب رفته بودم زیر پنجره خونه افسون رسیده بود.گفتم افسون من پایینم زیر پنجره آپارتمانت…نه دروغ میگی…چرا دروغ پایین و ببین توی ماشینم.
وای علی جون چرا اومدی؟
افسون نمیخواستم بیام خودبخود نفهمیدم چطور رسیدم اینجا.بیام بالا پیش عشقم.
نه علی همسایه ها بفهمن چی بگم.گفتم افسون مسئله همسایه ها نیستن…قایمکی میتونم بیام مسئله اینه که اصلا بهم اعتماد نداری.گریه کرد.نه علی عاشقتم…میترسم اگه بیایی پیشم یک چیزایی رو بفهمی دیگه پیشم بر نگردی…افسون چیه؟چرا بهم نمیگی چت شده؟افسون در و بزن باز کن بزار بیام بالا.دودل بود اما گفت بیا علی جون…با هر کلک و بدبختی بود سلانه سلانه آروم رفتم بالا.خونه قشنگ و جمع و جور و تمیزی بود.در رو باز کرد رفتم داخل.تا منو دید برای اولین بار خودش اومد توی بغلم و نازش کردم و بوسیدمش. نگاهم کرد دوباره بوسیدمش اما این بار لبهای قشنگ و گوشتی و کوچولوش رو بوسیدم…علی چقدر خوشتیپ شدی…دیدیش خانوم دکتر رو؟؟چی شد؟خندیدم گفتم هیچچی قرار عقد برای هفته دیگه گذاشتیم.توی بازوهای محکم گرفته بودمش.خودشو چسبوند بهم سرش روی سینه من بود.گفت میدونم دروغ میگی…تو هم منو دوستم داری.گفتم لعنتی پس چرا میپرسی.بهت که گفتم آب پاکی رو ریختم روی دستاشون.خودش هم فهمید دلم باهاش نیست…بعدشم مامان بابام فهمیدن دلم پیش یکی دیگه است…
چطوری فهمیدن… ؟؟فهمیدن دیگه. راستش من ماجرای عشقمو به تو به اون دوستم جواد گفته بودم اونم نامردی نکرده بود زنگ زده بود مادرم بهش گفته بود خاله برای ازدواج علی زیاد اصرار نکنید اون دختر دیگه ای رو دوستش داره…نمیدونم چی شد همون لحظه زانوهای افسون شل شد دودستی کوبید سرش.که ای وای چرا بهش گفتی…گفتم نترس طوری نیست اون مث داداشمه.اونم عشقمه.نباشه اصلا زندگی بهم خوش نمیاد چندساله تموم جیک و پیک مون با هم هست…نترس دهنش قرصه…من هم نشستم کنارش.اروم کشیدمش روی پاهام استرس شدید داشت
میمیلرزید…چت شده افسون؟از چی نگرانی.فقط بهم محل کار پدرت رو بگو…بهم بگو چرا با دست پس میزنی با پا پیش میکشی…آخرش منو دوستم داری یا نه؟گفت نمیدونم چی بگم فقط بهت بگم جونم برات در میاد دوستت ندارم عاشقتم…گفتم خب پس راه بده حرف بزن.نکنه پای مرد دیگه ای در بینه.یا قبلا ازدواجی داشتی میترسی… بگو حرف بزن…تو چشمام نگاه کرد…اشکش ریخت گفت خیلی بدی علی.خیلی بدی.در موردم چی فک میکنی؟؟افسون افسون تو باشی چی فک میکنی…کسی که دوستش داری و میگه عاشقتم حتی اسم پدر و برادرش رو هم بهت نمیگه.پس من چکار کنم…خونه ام اومدی زودی در رفتی بهم اعتماد نکردی…این اولین باره که توی بغلم نشستی…تازه هنوزم شک داری…بلند شد رفت سراغ یخچال.خیلی ساکت بود.گوشیم زنگ زد.جواد بود گفت کجایی پس مادرت گفت خیلی وقته که راه افتادی…آروم گفتم جواد جون میام پیشت…برای اولین باره اومدم خونه عشقم بالاخره در رو روم باز کرد.گفت پس شب بر نمیگردی…گفتم دیونه ما که باهم رابطه ای نداریم فقط حرف میزنیم.گفت پس بی بخاری.گفتم جواد آدم عشقشو که فقط برای اون کارها می خواهد…عشقش تموم زندگیشه.میام پیشت عجله نکن.نخوابی ها.قطعش کردم…افسون رسید برام آبمیوه آورده بود…نشوندمش روی پاهام.کون گرد و بزرگی داره.نرم و خوشگل.تیشرت بلندی تنش بود سینه های سفت و بزرگش دیده میشد.یک جرعه از آبمیوه اش خوردم…و لیوان و گرفتم طرفش اونم خورد…لبامو گذاشتم کنار دستام میلرزیدن.آروم دست گذاشتم روی سینه راست و گنده و بزرگش. اولش توی چشام خیره شد.ولی بعدش خودش سر گذاشت روی سر من و موهامو بوسید.تنش بوی عشق میداد…خیلی زیباست…سفید خوش قد وبالا…مغرور و کمی خشن.چشمای زیبا و درشت و کمی ابروهای کشیده و ناز.دندونهای سفید و ردیف.همیشه تر و تمیز و وسواسی…کم حرف و خنده رو…دستم روی سینه اش بود آرومی فشارش دادم.با هر فشاری لذتی وصف ناپذیر بهم دست میداد… کیرم از پایین سفتر میشد.فقط چون شلوار پارچه ای تنم بود و کت شلوار داشتم زیاد اذیت نشدم…بی اجازه اش.زیر گوشها و گردنشو بوسیدم.اه کشید.خودش لبهاشو چسبوند بهم…چند دقیقه ای تو هم پیچیدیم…دستامو بردم زیر لباسش سوتین لایه دار بسته بود.خودش گفت.صبر کن حالا که اینجوری شد بقیه اش با خودت.تو میدونی و خانواده من…گفتی دوستم داری خب باشه.این من و این هم تو…تی شرت و درآورد…چقدر بدن سفید صاف و قشنگ بود.بقران چنان ذوق کرده بودم که دستام میلرزید نمیدونستم باهاش چکار کنم.دستامو انداختم زیر بغلاش بلندش کردم خمش کردم روی خودم قفل سوتینشو باز کردم.سینه های بزرگ و گنده و سفت و سربالا خوشگلی داشت.نگاهم کرد.گفت علی عزیزترین کس زندگیت کیه…گفتم تو یکیشون هستی…مامانم بابام…مخصوصا بابام.گفت قسم بخور جون همون بابات که از الان تا آخر عمرمون هیچوقت منو ول نمیکنی…چون من بهت اطمینان کردم…میخوام تو اولین و آخرین مرد زندگیم باشی…تموم دخترهای دانشگاه میگن تو مرد و پسر خوبی هستی من شک ندارم…ولی برام قسم بخور…گفتم چشم عزیزم به هر چی بگی قسم تا جون دارم دوستت دارم ولت نمیکنم…آروم نوک سینه هاشو بوسیدم.لبهاشو گوشاشو گردن کشیده و تپل و قشنگ شو.تا اون موقع کت تنم بود درش آوردم.خودش دکمه های پیرهنمو باز کرد دستای نازشو برد داخل لباسم دستاش روی پوست تنم جابجا میشد حس قشنگی بهم میداد…دوباره بوسیدمش…با دست دیگه…آروم کوس تپل و نازشو گرفتم سریع پاهاشو بهم جمع کرد.گفت وای نه علی هنوز برای این چیزها زوده.گفتم هیس فقط ساکت باش.از زیر دستم بلند شد روبروم نشست.علی نه الان نه…آخه چرا نه؟علی مگه میگی دوستم داری…خب چند روز صبر کن…الان پریودم.گفتم میدونم دروغ میگی چون پد نداشتی دست زدم بهت…ولی اشکال نداره…تو همیشه علی رو بردی دم چشمه و تشنه لب برگردوندیش.سریع بلند شدم.لباسمو مرتب کردم…گفت چی شد.؟میخای بری…؟افسون بودنم تو رو و خودمو اذیت میکنه اینجا بمونم کار دست خودم و خودت میدم.گفت فقط چند روز صبر کن با داداشم صحبت کنم…بابام میدونم راضیه بهش گفتم.ولی داداشم نمیدونه…گفتم لعنتی خب زودتر بگو…کی با بابات حرف زدی؟گفت سر شب رفتم خونه اون زن دیگه اش…تو رو شناخت تا بهش گفتم…گفت کی از اونها بهتر…ولی الان مشکل داداشمه…اون خیلی روی من حساسه و عصبیه.گفتم تک دختر بودن همین مشکلاتو داره دیگه…گفت چی…تک دختر کجا بود…ما۷تا خواهریم…۶تا از یک مادر۱از مادر دیگه…چی میگی…گفتم داری با من شوخی میکنی…؟؟
علی جون چه شوخی باهات دارم…گفتم پس بقیه کجا هستن؟…خب معلومه سر خونه زندگیشون…گفتم افسون سرکارم دیگه…گفت نه به خدا…ما۷تا خواهر و یک برادریم…من فقط خونه مونده بودم که پدرم چون ازدواج کرده بود مامانمم فهمید ازش جدا شد.من رفتم پیش مامانم که میدونم از غصه دق کرد و مرد…این خونه رو که بابام داده بود مامانم…زدش به نام من…الانم تک و تنهام فقط داداشم دوستم داره…خیلی حالم گرفته شد…گفتم برای من
که مهم نیست چند نفرین؟من فقط تورو میخوام.ولی تو همش منو مسخره میکنی…هیچچی بهم نمیگی…نسیه حرف میزنی…اگه دوستم داشتی قبولم داشتی.بهم میگفتی چی به چیه…گفت باشه عشقم دلمو زدم دریا…هر چی بادا باد.فردا ساعت۱۰صبح بهت زنگ میزنم…اگه مردی بیا منو از داداشم جلوی خودش خواستگاری کن…گفتم فک کردی میترسم…کار خلاف شرع که نمیکنم…خندید…گفت معلوم میشه.سرپا بودم اونم بلند شد…گفت قفل سوتینم رو میبندیش.گفتم بچرخ…تا چرخید از پشت سینه هاشو محکم گرفتم.گفت وای علی آروم دردم اومد…خودشو ولو کرد روی اپن آشپزخونه…سرپا کونش قمبل شد…نتونستم خودمو کنترل کنم…شلوارشو محکم کشیدم پایین…شورتشم باهاش اومد پایین.جیغ آرومی زد…سریع و محکم برگشت و یک سیلی بدی زد بهم.لباسشو کشید بالا.و رفت توی اتاقش…هیچی بهش نگفتم…و زدم از خونه بیرون…مستقیم رفتم پیش جواد…تا منو دید گفت ها چیه…دماغت آویزونه…خمار موندی…گفتم نمیدونم با این دختره چکار کنم…من تو عمرم خودت میدونی با۱۰۰تا دختر و زن بیشتر بودم…ولی این لامصب منو اسیر خودش کرده.از وقتی باهاش آشنا شدم…دیگه حتی نتونستم به زن و دختر دیگه ای نگاه کنم.ولی اذیتم میکنه…همش بهونه برادر کونیش رو میگیره…امشب هم سر کارم گذاشت…جواد میخندید… پس توی کفی بد جور. گفتم جواد وقتی من به خاطر این دختره که هنوز نمیدونم کس و کارش کیه…قید خانوم دکتر رو میزنم پس تو بدون که چقدر دوستش دارم…اینو برای زندگی میخوام نه چیزای دیگه…جواد گفت علی معلومه خیلی دوستش داری ها…گفتم چی میگی…خدا میدونه هر چقدر تورو دوستت دارم اینو هم دوستش دارم…گفت کونی منو چرا دوستم داشته باشی…گفتم جواد تو داداش منی…پشت منی…شاید تو منو دوستم نداشته باشی و به برادری قبولم نداشته باشی…ولی من به غیر تو رفیق و برادری دیگه ندارم…خندید گفت احمقی…چرا دوستت نداشته باشم…الان خدا میدونه بگو بمیر نامرد باشم شاهرگمو برات نزنم…بغلش کردم دو سه ساعتی بیدار بودیم و بعدش خوابیدیم…ساعت ده صبح بود…گوشیم چند بار زنگ خورد…افسون بود…جواد نبود…بلند شدم دست و صورت شستم…مامانم زنگ زد.علی ظهر با جواد بیایید خونه ناهار درست کردم.منتظرتونم.گفتم چشم مامان…دست و صورت شستم.لباس پوشیدم…بیرون کار داشتم.جمعه بود ولی میخواستم ماشین و ببرم کارواش و سرویس…همون لحظه جواد اومد.گفتم کجا بودی.گفت آبجی کوچیکه کارم داشت خونه خودش بود رفتم آوردمش.نمیدونم چرا نمیاد داخل…فهمید تو اینجایی…گفتم بهش بگو بیاد داخل من دارم میرم سرویس ماشین و انجام بدم…جواد جون ظهری مامان دعوت کرده مهمونی ها…گفت نه آبجیم هست نمیتونم بیام…گفتم اونم میبریمش…ولی باید بیایی…جواد داد زد فرزانه بیا داخل علی داره میره…همون لحظه داشتم کت تنم میکردم.صدای آشنا اومد…گفت داداش صدبار بهت نگفتم اسم من فرزانه نیست…افسانه است…برگشتم تا بهش سلام کنم.ببینمش…مات و حیرون موندم…افسون خودم بود.سرش و انداخت پایین…من یک نگاه به جواد کردم یک نگاه به افسون…جواد گفت چیه علی چی شده…گفتم هیچچی…کار دارم عجله دارم…تا خواستم خارج بشم…افسون گفت چی شد پس تو که قسم خوردی چرا پس جا زدی…حالا فهمیدی جریان چیه…؟جواد گفت چیه بگین من هم بدونم…من سرم پایین بود…افسون گفت خب حرف بزن دیگه…مگه نمیخواستی منو از داداشم خواستگاری کنی…بسم الله.من عرضه و جرات داشتم امروز خودم اومدم پیشش…حالا نوبت توست…شروع کن…بابام میدونه…بابات هم میدونه…اونها با هم حرف زدن.مشکل فقط تو و جواد هستین…لال شده بودم…جواد گفت علی تو بگو جریان چیه…گفتم جواد خدا میدونه من نمیدونستم افسون خواهر توست…این نامرد از اول میدونست و بهم نگفت.منو یک عمر خراب شرافت و رفاقت خودم کرد.همون موقع بخدا کاردم و از جیبم کشیدم بیرون…گذاشتم روی رگ دستم و کشیدمش. گفتم به جان خودم نمیدونستم خواهر توست.اگه به همین خون قسم باور میکنی که منو ببخش…خون فواره زد بیرون…افسون جیغ کشید…جواد گفت ای وای دیوانه چکار کردی…خاک بر سرمون شد…سریع روسری افسون و گرفت و دستمو محکم بست…خدا میدونه از خجالتم دلم میخواست بمیرم…ما با هم قسم برادری خورده بودیم…هنوزم باورم نمیشد با خواهر رفیقم رابطه دوستی داشتم…جواد بغلم کرد…داداش علی میشناسمت…بخدا کی از تو بهتر برای این دیوانه…هر دو تا تون رو خدا برای هم دیگه ساخته بی کله و لج بازین…کار خلاف شرع که نمیکنی…میخوای ازدواج کنی.من هم که از همه راز و رمز زندگیت با خبرم…پاشو تو رو خدا جون جواد و افسون که دیشب بهم میگفتی عاشقشی بریم درمونگاه…علی پاشو خونت وای نمیسته.
خطرناکه…بلند شدیم و رفتیم…یک ساعت بیشتر طول کشید هنوزم افسون روی صندلی عقب داشت گریه میکرد من ساکت بودم.جواد گفت علی نگه دار چندتا آبمیوه بگیرم.گفتم ولش کن جواد…گفت نه نگه دار…تا جواد رفت بیرون.افسون داد زد لامصب میخواستی خودتو بکشی…تا که برگشتم نگاهش کردم.محکم کوبید توی بازوم.نامرد اگه طوریت میشد چکار میکردم؟گفتم افسون نمیتونم تو چشای جواد نگاه کنم…چرا بهم نگفتی…از کی فهمیدی…؟؟گفت تو منو نمیشناختی ولی من از روز اول که اومدم اون دانشگاه میشناختمت…اون موقع که مامانم زنده بود رابطه پدر مادرم خوب بود میومدی خونه ما با جواد میرفتین باشگاه هر روز میدیدمت…تو چرا منو نمیشناختی…گفتم لعنتی این میگفت اسم خواهرم فرزانه است.تو میگی افسانه صدام کن…بهم گفتی اسمت افسونه…گفت مامانم بهم میگفت افسانه…ولی توی گوشم بابام خوند فرزانه.توی شناسنامه هم اسمم فرزانه است…ولی تو از اول بهت گفتم افسانه فک کردی میگم افسون.خودت گفتی افسون…الانم افسون توام دیگه…گفتم من نمیدونم چکار کنم…گفت علی بخدا اگه جا بزنی ولم کنی انبار من رگمو میزنم…جایی که هیچکس نباشه نجاتم بده…داغ خودمو روی دلت میزارم تا ابد…همون لحظه جواد رسید.ها چیه صدای داد و بیداد تون تا اون طرف خیابون میومد…گفتم من که چيزي نگفتم.این بود جیغ زد و کتکم زد…جواد خندید گفت کارت ساخته است این یک تخته اش کمه.افسون گفت داداش این نامرد جا زده…میگه از جواد خجالت میکشم…میگه نمیدونم میخوام چیکار کنم.و چی خاکی به سرم بریزم…جواد گفت علی جون…من بدبخت رو بگو که دیشب به مامانت گفتم این عاشق یک دختر دیگه است…مگه اون الان باور میکنه که من نمیدونستم تو و این عنتر خانوم باهم بودین.پس من چکار کنم…الان دارم توی خودم خون خونمو میخوره…گفتم جواد هرچه باداباد… حالا که من پیش تو خجالت زده شدم.تو هم باید پیش مامانم خجالت بکشی.تا دل من هم آروم بشه…گفت علی خیلی نامردی…گفتم همین که هست…دستم باند پیچی بود…گفتم اگه مامانم پرسید میگیم شیشه بریده…رفتیم خونه خودمون…گفت پس من توی ماشینم…تو اینو ببر نشونش بده اگه نپسندیدن. بندازش بیرون من بیام ناهار بخورم گشنه ام…خندیدم.و دست افسون و گرفتم بردمش خونه خودمون…تا در رو باز کردم…مامان و آبجی ها خونه بودن…همه مات موندن…مامانم گفت علی ابن خواهر کوچیکه جواد نیست…خوش اومدی دخترم…گفتم مامان مگه میشناسیش…گفت مگه بهت نگفتم موقع فوت مادرش دختر کوچیکه بیهوش شد با آبجی فریده بردمش اورژانس…خواهراش که اومدن ما برگشتیم…اینه دیگه…خوبی دخترم خوبی عزیزم…گفت پس کو جواد…گفتم توی ماشینه.خجالت میکشه بیلد داخل…گفت از کی اون بچه پررو خجالتی شده…رفت صداش زد جواد جواد پاشو بیا داخل ادای بچه خوبها رو در نیار…جواد اومد داخل…بابام هم رسید و میخندید.چون اون میدونست جریان چیه…جواد گفت خاله به خاک مامانم قسم من هم صبح فهمیدم.مث شما از هیچی خبر نداشتم…خدا میدونه راست میگم…به شال سرت قسم که ناموسی و جای مادرمی. من هم نمیدونستم…مامانم گفت چی چی رو نمیدونستی…جواد گفت علی نامرد مگه نگفتی بهشون…گفتم نه…باید خودت میشدی که بگم تو هم خجالت بکشی دیگه…گفت میخوای خودمو از خودت بدتر کنم.گفتم خدا نکنه.بیا بشین.گفتم مامان جون این همون دختریه که من عاشقشم.نه من نه جواد هیچکدوم نمیدونستیم که این که با منه خواهر این جوادیه خودمه…البته این آتیش پاره میدونسته ولی بهم نمیگفته…الانم بغیر این دختر من هیچ دختری رو دوستش ندارم…فریده گفت مامان یادته وقتی توی ماشین من بود گفتی حیف این دختر.باید عروسان بشه ولی این علی آدم نیست که بهش بگم بیا بریم خواستگاری خواهر رفیقت…بیا خودش با پای خودش اومده…مامانم همهروزه نگاه کرد…بابام بلند گفت دست بزن و بگو مبارکه…مامانم نگاهش کرد…جواد نشست روی مبل…باور کنید میدونم پاهاش سست شد…مامانم رفت توی اتاقش من نفهمیدم باید چکار کنم…جواد آروم گفت آبجی بیا بریم.تا دست افسون رو گرفت مامانم برگشت گفت بچه پر رو دست عروسمو ول کن…براش نشون آوردم…یک انگشتر خوشگل دستش کرد و یک شال و یک چادر انداخت سرش…هر دو مون رو بوسید…گفت جواد بهت بگم ها بعد علی بخای نخای نوبت توست…مامانت نیست من هستم.جواد گریه کرد…ای خاله کی به فکر منه…مامانم گفت حالا میبینی…بعد این دوتا نوبت توست…همه دست زدن و هورا کشیدن…اون روز بی نظیر بود…تا شب همه خونه ما بودیم.آبجیها با افسون خیلی خوب جور شده بودن…شب جواد و افسون رفتن خونه اشون…صبح ساعت ۵میخواستم برم شهر دانشگاهم…دودل بودم به افسون زنگ بزنم یانه…که جواد زنگ زد…علی تنها نری بیا این تحفه رو هم با خودت ببرش…اینجا رو سر من نشسته پاشو منو برسون ترمینال…بیا ببرش خوابم میاد.گفتم چشم الان میام…خندید.گفت گوشت و سپردم دست گربه…گفت بخدا دیگه نمیام…افسون جیغ زد.جواد لعنتی دیدی قهر کرد.زبونتو نگه دار…جواد خندید
گفت گوه خوردم بیا ببرش…خندیدم گفتم نوش جونت…رفتم دنبالش تیپ زده بود مکش مرگ ما…سوارش کردم.جواد خندید.گفت خیلی ناکسی.بره رو دادم دهن گرگ…گفتم حالا که گفتی پس کونت بسوزه…خندید…گفت مبارکتون باشه برین به سلامت.علی خیلی حواست بهش باشه…گفتم یعنی لازم بود بگی…توی راه خیلی گفتیم و خندیدیم.رسیدیم دانشکده.گفتم ناهار منتظرتم…گفت ژیتون داری…گفتم خنگه مگه من ناهار اینجا رو میخورم…من بعد مهمون منی…ژیتونها رو بدی دوستات…خونه ناهار و شام باتو دانشگاه و بیرون بامن…ظهری اون زودتر تعطیل شده بود و منتظرم بود…رفتین رستوران برگشتنی بردمش خونه.گفتم الان که دیگه نمیترسی…پریود هم نیستی…گفت بخدا به جون تو از صبح چرا میخندم.اخه صبح پریود شدم…همش به شانس تو میخندم…نگاهش کردم.کونم از ته روده هام سوخت.گفتم ریدم به این شانس…گفت باشه خب تو نشونم بده ببینم عشقم چی قایم کرده برام…گفتم چشم…تندی براش لخت شدم.گفت اوف چه بدنی…خودش آروم شورت و کشید پایین.نگاهش کرد.گفت علی به خدا با این من میمیرم…خیلی کلفته.چی رگهاش زده بیرون…گفتم بلدی بخوری…گفت علی به هرچی بگی قسم به غیر توی فیلمها… اولین باره از نزدیک میبینم…گفتم پس فیلم دیدی بلدی بخوری…ببینم چکار میکنی…تا دستاش به تخمام خورد آهم در اومد…گفت جانم خوشت اومد.گفتم آره بخورش نازنین من…سرشو کرد توی دهنش.گفتم مواظب دندونات باش…درش آورد گفت علی اینقدر داره کلفت میشه نمیتونم نفس بکشم…گفتم همه خانومها کلفت دوست دارند.تو هم بعدا خوشت میاد…گفت تو از کجا میدونی؟گفتم من هم توی فیلمها دیدم.بهش برخورد.کشید کنار قهر کرد.گفتم چی شد پس.باز هم که نصفه و نیمه ولم کردی…گفت حقته.منو مسخره میکنی…به خاک مامانم قسم من مال مردها رو فقط توی فیلمها دیدم…گفتم خب من هم توی فیلمها این چیزها رو دیدم دیگه…گفت علی من از تمام گند و کثافت کاری های تو و جواد خبر دارم…ولی دوستت دارم. پس منو خر فرض نکن.خندیدم گفت کوفت.نشستم پیشش.بوسیدمش…گفتم ببخشید.عزیز دلم.تو عشق منی بمیرم اگه بخام تو رو مسخره کنم.گفت خدا نکنه. علی بشین روی مبل فقط ساکت باش…گفتم چشم…علی خیلی کلفته…باید بهم رحم کنی ها…از روز قبلش هنوز دستمم خیلی درد میکرد.بخیه داشت ولی محکم بغلش کردم گفتم نترس…فقط زودی خوب شو…گفت باشه میدونم خیلی دلت میخواد بهم برسی باشه.چند روز دیگه…گفتم افسون دیگه شبها نرو خوابگاه بیا پیش خودم…وای نه اگه نرم به بابام خبر میدن. میفهمه اونوقت هر دو مون رو بدبخت میکنه…گفت پاشو بشین الان حالتو خوب کنم بعد…نشستم رو مبل دوباره شروع کرد خوردن چند تا خوشگل خودم توی دهن کوچولوش تلمبه زدم…داشتم به آخرش میرسیدم بهش گفتم عزیزم تو پای زیرش و بمال با دست کوچولوش خایه هامو گرفت ماساژ داد یک دقیقه نشد آبم پاشید بیرون اولش توی دهنش ریخت نفهمید ولی وقتی دهنش پر شد ریخت بیرون تیز بلند شد فرار کرد توی سینک دستشویی پاشید بیرون و حالت تهوع بهش دست داد.چند باری عوق زد…من با دستمال خودمو تمیز کردم.با عصبانیت برگشت.گفت بی ادب بیشعور چرا توی دهنم ازون کارا کردی.خیلی بدی.کثیفی.نگاهش کردم تا چشماشو بهم دوخت محکم لبهاشو خوردم هرچی دست و پا زد ولش نکردم…نشوندمش توی بغلم…گفتم داداشت راست میگه خیلی وحشی و عصبی هستی…ولی هرچی هم بگی دوستت دارم…تو عشق منی.عمر منی…صدات هم قشنگه فحشات هم قشنگه…گفت علی خب چرا اون کارو انجام دادی…گفتم آخرش مگه دست خودمه…تموم لذتش همون تهشه…خندید گفت حالم بهم خورد چقدر تلخ و شور بود…خندیدم.محکم لپمو گاز گرفت…خلاصه که چندروزی تا۴شنبه هر روز کنار هم بودیم.بهش گفتم افسون مامانم کارم داره من باید امشب حتما برگردم تو با من میایی یا فردا کلاس داری.گفت نه من ۵شنبه کلاس ندارم…چندروزی ۵شنبه ها بود.کلاس جبرانی تاخیری استادمون بود.من هم صبح با تو میام…گفتم نه امروز غروب برمیگردم.هر وقت برگردی من هم باهات میام.گفتم کلا دیگه مث زگیل چسبیدی…گفت علی با منی…گفتم ببخشید به جون خودم شوخی کردم…اگه تو نیای که من هم نمیرم…دلش گرفت گفت پس تو برو من فردا خودم میام…گفتم یعنی میخای دوباره منو۱۵۰کیلومتر بکشونی اینجا…گفت نه خودم میام…گفتم یعنی من میزارم که تو خودت برگردی…نوکرتم…به چشمات قسم شوخی کردم…گفتم بریم وسایلت و جمع کن برگردیم…گفت تو برو خودم میام.یا زنگ میزنم بیا دنبالم.گفتم عزیزم گفتم ببخشید دیگه چرا ناراحت میشی.گفت نه بخدا کار دارم…بردم رسوندمش…رفتم خونه دوش گرفتم.برگشتم دنبالش خیلی منو معطل کرد.نمیدونم چکار داشت…ولی توی خوابگاه بود…وقتی اومد گفتم درست نزدیک دوساعته معطلم کردی…فقط معذرت خواست…گوشیش زنگ خورد.گفت نگه دار بغل میخام حرف بزنم…گفتم یعنی من نشنوم…نگه داشتم رفت بیرون…با عصبانیت صحبت میکرد.نفهمیدم چی شده دخالت نکردم.یکربعی صحبت کرد و برگشت توی ماشین.کابل در آورد گفت علی بزنش شارژ
خاموش شد.خیلی بهم برخورد…گفت نگه دار میخام حرف بزنم…ساکت بودم…ابتدای جاده بودیم…خودشو کشید طرف من و محکم بوسم کرد…گفت ببخشید خیلی خصوصی بود…هیچچی نگفتم…اعصابم خورد شد…خیلی خصوصی دیگه چی بود…دلم شک افتاد…نگاهم کرد…گفت چرا لپات باد شده و لبهات آویزون شده…گفتم یعنی نفهمیدی…پای پسر مسر دیگه ای توی زندگیته.بهم بگو.گفت ای وای نه بخدا…خدا مرگم بده.چی زود مشکوک شدی…گفتم نامرد بهم میگی نگه دار زنگ رو جواب بدم…بعدش میگی خیلی خصوصی بود…یعنی کسی بود که از من هم مهمتر بوده…سرش پایین بود…گفت بابام بود.راستش فردا شب میخان برای من و تو بله برون بگیرند.بابام گیر داده توی خونه خودش و زن جدیدش برگزار کنند…ولی من و جواد نمیخایم بریم اونجا…از اون بدمون میاد…بابا میگه اگه اونجا نباشه زنم نمیاد توی مهمونی…همه آبجیهام راضی هستن…بغیر من و جواد.تازه اگه من هم برم اونجا جواد نمیاد…لج کرده مث اینکه با پدرم با هم بدجور درگیر شدن…بابا هم لج کرده گفته خونه رو میفروشم…سهمت۱قسمت از۶دانگه بهت میدم برو دنبال کارت من دیگه پسر ندارم…جواد خیلی بهم ریخته…عصبی شده…شاید اصلا بله برون ما نیاد.تازه داداشم طفلکی پولهاش و همه رو توی ارز دیجیتال ریخته پول نداره…خیلی ناراحت بود…کشیدم کنار گریه کرد…گفتم لامصب چرا به من نگفت…تو چرا الان میگی…گفت علی به خدا اگه بفهمه بهت گفتم…تا آخر عمر باهام قهر میکنه.گفتم دیوانه اونو میشناسم…ببین من برات پول میزنم کارتت نگو من بهت دادم…بگو مال مامان خدا بیامرزه بهم داده برای روز ازدواجم…بهش بده…راست میگی علی جون…گفتم لامصب تو با جواد نباشین و خوش نباشین من میخام اون مجلس رو چکار کنم…گفتم صبح برات۵۰تومن شبا میکنم.ولی خب بزار مستقیم بزنم شبای خودش دارم شماره اشو…گفت نفهمه…گفتم نمیفهمه… تو بهش بگو صبح براش میزنی اون وقت اون خوابیده…علی چقدر خوبی گفتم لامصب گره ای که با دست باز میشه رو آدم با دندون باز نمیکنه…در ضمن مجلس باید جایی که بابات میگه برگزار بشه…نه جایی که من تو میگیم.اون بزرگتره…بزار دعای خیرش پشتمون باشه نه نفرینش…گفت آخه…گفتم آخه نداره.پدره آبرو داره آرزو داره.بعدشم خودش میدونه به من و تو چی مربوطه.رسیدیم شهرمون رسوندمش خونه خودشون…یعنی خونه باباش…از شانس من دم در حیاط توی کوچه ماشین میشست…ناجور شد ما رو باهم دید رفتم پیشش…نگاهمون کرد و خندید…گفتم سلام عمو.ببخشید ها داشتم برمیگشتم…گفتم بزار افسانه هم با من بیاد بهتره…خندید گفت خوبکاری کردی…مگه تو بتونی اینو با اون داداش کله خرش رو آدم کنی…افسون گفت بابا اگه بخوای از این حرفها جلوی اون عفریته بزنی،به خدا نمیام تو خونه ها.گفتم افسون عزیزم تو رو خدا آروم باش…این بنده خدا ها برای من و تو دارند زحمت میکشن…همون موقع زن پدرش اومد پایین حال و احوال پرسی.افسون ساکت بود…گفت پسرم تو رو خدا تو یک چیز به این دوتا بگو…خدا رحمت کنه مادرشون رو…من الان جای مادرتون…اگه میگم مهمونی اینجا باشه برای اینه که همه امکانات پذیرایی ما اینجا فراهم شده.آخه بابا تون گناه داره.گفتم خاله شما درست میگین حق دارین…من و افسانه هم برای همین الان اومدیم پیش شما…خواهش میکنم ببخشین.از وقتی مادرش فوت شده غمگینه.عمو اگه کاری چیزی لازمه به خودم بگین…گفت نه پسرم فقط حتما دوستت رو بیارش من تنهام اگه نباشه بد میشه…گفتم که به افسون هم گفتم جواد نیاد من هم نمیام…پس مجبوره که بیاد.خیالت راحت غصه نخور.برگشتم خونه مامانم اینا جمع بودن کل کشیدن و خوشحال بودن.تا آخر شب که تلفنم زنگ خورد.افسون بود…گفت علی جون میایی دنبالم…گفتم نازنین الان۱شبه کجا بیام ببرمت…گریه کرد گفتم چیه چته…گفت از جواد خبر داری گفتم نه به خدا.از سرشب مامانم کارم داشت نرسیدم برم پیشش.گفت حالش خوب نیست اینقدر مشروب خورده الان بیمارستانه. گفتم ای وای کجا…گفت بیا دنبالم بهت میگم…رفتم پیشش.و بعدش رسیدم اورژانس پدر و مادرش بودن…پدرش گفت داره حالش بهتر میشه عمو تو باهاش حرف بزن.اصلا جواب منو نمیده…تا رسیدم پیشش منو دید اومد توی بغلم زار زار گریه میکرد. گفتم داداش توی خوشی من چرا تو ناخوشی…گفت علی من ازین زن که زندگی ما رو بهم ریخت بیزارم…زنه صدامون رو شنید برگشت…گفت پسر جون بزار یک واقعیت رو که تا الان نمیدونی بهت بگم تا بدونی…پدرت وقتی با من آشنا شد زندگی آرومی داشتم…پول خونه همه چی…پدرش کنار بود ساکت بود…گفت این آقا که ساکته به من گفت متارکه کرده و زن نداره تنهاست…منو یک ماهه صیغه کرد سرم کلاه گذاشت…توی اون یک ماه بهم گفت که عمل وازکتومی کرده چون بچه زیاد داره ازش دیگه بچه نمیشه.بچه نمیخواد.سرم کلاه گذاشت…بعدشم کلی پول ازم بالا کشید و حامله ام کرد همون خواهر ناتنی کوچولوت که هر وقت عکس تو رو میبینه میگه مامانم چقدر داداشم گنده و خوشگله…اونوقت تو قبولش نداری…من خودم توی
این زندگی اون نفری هستم که قمار رو باخته…برد با مامانت بود که مرد و رفت از دست پدرت راحت شد…پسر جون الانم که میبینی ۸تا بچه داره…تازگی سرش با زن دیگه گرمه…اگه تا الان خونه که تو توش هستی رو نفروخته چون من نذاشتم…چرا همه چی رو گردن من میندازی…دوست نداری بیایی نیا به درک…شاشیدم به این زندگی…گفتم خاله خواهش میکنم آروم باش…گفت پسرم برو دنبال زندگیت.آخه حیف تو نیست…اومدی خودتو بدبخت کنی…خیلی ناراحت بود و عصبی بابای افسون ساکت بود.افسون رفت بیرون خجالت کشید…حالا فهمیدی جریان ازدواج من و این پدرتون رو…الانم مهریه نمیخام.نزدیک۵میلیارد پولم دستشه مثلا زده به کار بگیر ازش بابات مال خودت…من بلدم خودمو راه ببرم…با بچه ام زندگی میکنم…نمیدونم چی فک کردن…باباشون کیه…آلن دلونه…خنده ام گرفت…حتی جوادم خندید…گفتم تو رو خدا خاله ما رو تحمل کن…فرداشب بله برون ماست.کسی نیست که به افسون کمک کنه…گفت بخدا من حرفی ندارم نوکرشم هستم عین دختر خودم.خواهرش از خوشحالی نمیدونه چکار کنه…همش میگه آخ جون عروسی…گفتم خب شما برین خونه من اینها رو میرسونمشون.پدرش سر افکنده خیلی هم تشکر کرد…افسون بیرون بود…رفتم پیشش…خودش بلندشد رفت پیش زن باباش و بغلش کرد ازش معذرت خواست…یکساعتی پیش جواد بودم سرمش تموم شد بردمش خونه…افسون گفت جواد من میرم خونه خودم چیزی بردارم…میرم خونه بابا.علی رو میگم بیاد پیشت…رفتم افسون رو برسونم خونه اش.گفت بیا بالا.گفتم ۲ونیم شبه بد نباشه…گفت نه بیا.رفتم بالا.گفت صبر کن الان میام…وقتی برگشت با شورت و سوتین بودگفتم لامصب نکن این کارارو.گفت علی من میرم دوش بگیرم فردا نمیرسم باید برم آرایشگاه…تو امشب برو پیش جواد…گفتم مگه نگفتی پریودم.گفت خب یکهفته تموم شد دیگه.گفتم آهان.باشه پس من برم.گفت آره عزیزم…ولی خوب فکراتو بکن…بعد بهم زنگ بزن دیدی که ما چه خونواده داغونی هستیم اون راست میگه تو حیفی…گفتم اون گوه میخوره…برو دوشت رو بگیر حرف بیخودی نزن.رفت طرف حموم دل منو هم با خودش برد…زرنگ بود لخت اومد پیشم تا خوب ازم دل ببره…پیش خودش فک کرده بود که حرفهای زنه حتما روی من و تصمیمم اثر گذاشته.اگه نه لازم نبود منو بکشونه بالا بعد بهم بگه برو خونه جواد…صدای آب میومد زدم به در جموم…گفتم افسون جونم.من هم باید حتما دوش بگیرم ها…گفت علی برو خونه خودتون.تنهام بزار.دلش پر بود.گفتم در رو باز کن کارت دارم…آروم کشوی قفل در رو بازش کرد.در رو بازش کردم.شورت تنش بود اما سوتین نداشت سینه های گنده قشنگش سفت و خوشگل بهم چشمک میزدن.نگاهش کردم.گفتم منو میندازی بیرون.؟نمیخوای پیشت بمونم…گفت لباس بکن بیا پیشم.علی تنهام.گفتم پس من چی هستم…با شورت رفتم بغلش…زیر آب لب تو لب شدیم. علی این حرفهایی که شنیدی رو پیش کسی نگی ها.گفتم افسون ازین به بعد بابای تو بابای من هم هست ها.آبروی تو آبروی من هم هست ها…گفتم فردا شب بله برون من و توست…نمیخوام ناراحت باشی…گفت علی میبینی زندگی ما رو…الان میفهمم هرچی مامانم در مورد بابام میگفت راست بود.میگفت بهم خیانت میکنه…من باور نمیکردم…حق داشت دق کرد مرد.گفتم ولش کن بیا ببین این زیر میرها چی برای من قایم کردی…گفت دلت خوشه ها.غمگین بود منو هم غمگین کرد…شامپو برداشتم بدن قشنگشو و موهای ناز و بلندش و براش آب کشیدم…گفت برام پاهامو میتراشی.گفتم نه فردا باید بری اپیلاسیون کامل…خندید گفت دیوونه…من به پدرم بگم بهم پول بده برم اپیلاسیون کنم.اصلا مگه روم میشه…گفتم پس من اینجا چی هستم…فردا یک کارت جدید سر صبح بهت میدم…من بعد فقط خودم شارژ مالیت میکنم…خب…پدر و اینها همه تعطیل…فقط کارت ملیت و بهم بده…گفت علی نمیخوام سربارت بشم.دیوونه تو تاج سری سربار چیه؟بعدشم پول خودمه کسی نمیفهمه… از ته دل لباشو گذاشت روی لبهام.چندتا بوس محکم منو کرد.کیرم گنده و بزرگ شده بود…گفت اینو ببین خودشو چقدر کرده…چی وحشتناک منو میبینه…خندیدم.نشستم زیر پاش آروم شورتشو کشیدم پایین…گفتم میایی بریم بیرون یکمی رو تخت بغلم کنی…گفت یعنی نمیتونی یکشب دیگه صبر کنی،؟گفتم بگو یک دقیقه…رفتیم روی تخت یکنفره کوچولوش…بدنش و خشک کردم…فقط کوسشو به دهن گرفتم و چوچوله خوشگلشو مکیدم و زبون و انداختم لای کوس تپلش…سینه هاش خیلی سفت و بزرگ بودن.آه و ناله قشنگش بلند بود…پاهاشو دادم بالا و سوراخ کون ناز و تنگشو زبون زدم…و با انگشت کوسشو دورانی مالیدم.ناله میکرد… چرخوندمش…دمرو شد.گفتم عشقم قربون کون تپلت بشم.با دستای خوشگلت لای کونتو بازشون کن…گفت چرا علی؟گفتم تو باز کن میفهمی…علی میدونم اگه بکنی دردم میاد…گفتم از کجا میدونی…گفت علی بازم بهم شک کردی…خب من هم دوستام ازدواج کردن از کرده شدن کونشون با درد زیاد برام تعریف کردن…گفتم فقط انگشتی کم کم بازش میکنم…با دوتا دستاش لای کونشو باز کرد…چقدر تنگ بود.مقداری لیسش زدم و
بوسش کردم لپهای بزرگ کونشو گاز گرفتم…گفت وحشی کندی لپاشو. خب جاش میمونه چطوری برم اپیلاسیون…خندیدم…دوباره سوراخشو زبون زدم…آهسته آهسته…انگشت کوچیکمو کردم توش.آخ و اوخش در اومد…علی جون بخدا دردم میاد امشب ازین کارا نکن.فرداشب هرکاری میخای بکن…گفتم باشه میدونم بهم اطمینان نداری.برگشت گفت علی من باکره ام ولی به قرآن به خاک مامانم الان هم بخای میزارم هرکاری خواستی باهام بکنی…من از چشام بیشتر میخامت…نگو بهم ازین حرفها…ناراحتم نکن…آخه…چرا اذیتم میکنی…برای اطمینان نمیگم…آخه اگه جای گاز و دندونت روی پوستم بمونه فردا توی عروسی همه میبینند… برام بد میشه…من مادر ندارم ازم دفاع کنه…تمام خواهرام سر خونه مامانم باهام لج افتادن…تنهام تنهای تنها…کنارش دراز کشیدم…کیرم هم مث دکل سر بلند کرده بود.گفتم من اگه انگشتت کنم جاش میمونه…؟؟کسی میخاد توی سوراختو ببینه…خندید گفت بیشعور… منظورم دردشه…خب انگشتات خیلی کلفته… میره داخل دردش تموم تنم رو پر میکنه…فردا نمیتونم روی باسنم بشینم…اونوقت چی بگم…گفتم باشه پس من میرم خونه جواد.تنهاست…گفت اون دارو خورده آلان خوابه نرو…گفتم چی دارویی…دکتره بهم گفت بهش آرامبخش میزنم تا ده صبح خوابه خوابه…گفتم تو از کجا میدونی…گفت من بهش گفتم عصبیه مشروب خورده.برای همین بهش تزریق کرد…گفتم دمتگرم.پس برم خونه خودمون…علی منو تنهام میزاری…گفتم دوست داری پیشت بمونم…گفت خیلی زیاد.اصلا دیگه نرو…تنهایی بده علی جون…نمیخام تنها باشم…گفتم پس بزار یک فکری برای این بکنیم…آروم بشه…گفت میخای برات بخورمش…گفتم نه دمر کن بزارم لای پشتت…چیزی نگفت برگشت…عین یک تپه گوشت چاق و سفید کونش قلمبه بود…آروم کیرمو خیس کردم گذاشتم لای کونش.ولی فشار دادم رفت لای کوس از اونطرف سر کیرم زد بیرون چندباری تکرارش کردم…کوسش آب انداخت خیس خیس شد.ساکت بود.گفتم خوشت اومده.دوست داری…دراز کشیدم روش…سرشو برگردوند طرف من لبهاشو بوسیدم…گفتم برگرد…برگشت…از جلو کردم لای کوسش.خودش محکم لبهامو میخورد… گفت ها چیه…بی حال شدی…گفت عزیزم ادامه بده.خیلی دوست دارم…چند باری دیگه لا کوسی کردمش.با دستای قشنگش بازو هامو گرفته بود.و محکم خودشو نگه داشته بود…دوباره کیرمو لاش بالا پایین کردم به لار پنجم نرسید مث جیغ کوچیک چند باری کشید زیرم تکون تکون خورد…تا با لبهام سینه هاشو گرفتم…انگار که زیر بدنم غش بکنه بیحال شد…گفت تو رو خدا دیگه نکن…بسمه.سیر شدم.نمیتونم دیگه.لبهاشو خوردم…کنارش دراز کشیدم…گفت چطور بود؟خندید گفت علی میخواستم از خوشی غش کنم…گفتم اینبار این فقط لای نازت بود…بره داخلش کیف میکنی…گفت علی کمرم خالی شد خسته شدم.چقدر خوابم میاد…قشنگ مث پیشی برگشت گفت پتو بکش روم بغلم کن.خوابم میاد…فقط به حرفاش گوش دادم چیزی نگفتم که قرار بود من ارضا بشم نه تو…گفتم تجربه اولشه بزار کیفشو ببره…بغلش کردم. گوشی رو برای ساعت۸صبح تنظیم کردم…هر دو لخت توی بغل هم خوابیدیم…واقعا هم هم روحی هم جسمی خسته بودیم…ساعت۸صبح گوشیم آلارم بیدارباش زد…گفتم پاشو…خوشگل خانوم پاشو…دوش بگیریم…بریم دنبال کارهامون…دوش گرفتیم و صبحونه خورده نخورده اول رفتیم بانک…اول برای جواد پول زدم…زنگ زد بهش…خواب بود بیدار شد…گفت داداش برات پول شبا کردم تا ظهر میاد حسابت…گفت تو شماره شبای منو از کجا داشتی…گفت دیشب از کارتت عکس گرفتم…زدم به اون.روش نوشته بود…چرا زدی ؟اصلا تو پول از کجا آوردی؟نکنه از علی گرفتی…گفت نه بخدا…مامان برام ۱۰۰تومن پول کنار گذاشته بود.نصفش کردم برای خودم و خودت.گفت ای والله مامان.قربونش برم…خوب شد به کسی چیزی نگفتی…افسانه جون.بخدا اونم خودم برات کادو میگیرم.از خجالنت در میام…آبجی خوبم…نمیدونستم چکار کنم…حالم خیلی خراب بود…دیگه بابا رو دوستش ندارم…شنیدی دیشب زنه بدبخت چی میگفت…عین حرفهای مامان خدا رحمتی رو میزد…پولهای ارث مامانو بالا کشید مال زنه رو هم بالا کشیده…خجالت نمیکشه… داداش ولش کن جوش نزن…گفت آبجی مواظب باش سر علی کلاه نزاره.اون پولدار و خجالتیه…پسر گلیه.بابا زرنگه آبروت رو نبره.تا میتونی از بابا دور نگهش دار.بابا زبون بازه.الانم زنگ بزن خونه بابا…ببین اون زنه چکارت داره.به من اس داده ظهر ناهار بیایید اینجا…من حوصله ندارم…افسون گفت بیا با هم بریم بخاطر منو علی بیا…گفت باشه…قطعش کرد و من کارت جدید بانکی بهش دادم…براش۱۰۰تومن زدم کارتش…گفت علی چرا اینقدر زدی…گفتم عزیز دلم…برو هرچی میخوای بخر…برو پیش زن بابات گناه داره…اس اومد براش.نوشته بود افسانه برات وقت آرایشگاه گرفتم برای عصر بدو زود بیا بریم خرید لباس برای بله برون…منتظرتم…گفتم بخدا این زن بدی نیست…اشکال از پدرتونه…گفت میدونم علی جون…قربونت بشم منو برسون خونه اینها…گفتم نه اول اپیلاسیون بعد اونجا.گفت تو کجا میری؟
خندیدم.گفت چرا میخندی؟گفتم هیچجی…گفت نه تو رو خدا بگو…گفتم دارم میرم برای آخرین بار از دوست دخترهام خداحافظی کنم…الانم دیره تا تک تکشون رو ببینم شب میشه…گفت علی مگه چندتا هستن…گفتم نمیدونم؟گفت یعنی مگه چندتا هستن.گفتم نمیدونم ۲۰تا ۳۰تا ۵۰تا.گفت ای بابا.تو که از بابام بدتری.گفتم دیوونه دارم میرم خونه مامانم پیشش…ببین اس داده زود بیا بریم خرید…خندید گفت فدات بشم دلم ترکید…گفتم افسون ولی یکی طلب من.گفت چرا؟گقتم دیشب قرار بود تب و تاب دل منو بخوابونیم.نه که خانوم خانوما حالش جا اومد منو هم یادش رفت…خوابش گرفت…گفت ای وای خاک تو سرم…خب خسته شدم…ببخشید دیگه بار اولم بود.گفتم اشکال نداره…بیا سوییچ ماشین رو بهت میدم…کارهاتون رو بکن…ماشین بابات کمه…مهمونی امشب با باباته.کار زیاد داره…اگه بلد نیستی سوییچ بده جواد خودش قلق اینو بلده…گفت علی من گواهینامه دارم ها.گفتم پس بگیرش.برو به کارات برس…اون رفت و من هم رفتم خونه…ماشین مامان رو برداشتم و دنبال کارام بودم.شب مجلس قشنگی شد…یک آخوند هم اومد تا صیغه دائم برامون خوند.که تا روز شنبه عقد کنیم…صیغه چرا…چون کنار هم بودیم محرم باشیم…برای اون دسته از دوستان که شرع رو خوب بلد نیستن…کسایی که صیغه میکنند…قبل عقد اول صیغه رو فسخش میکنند به عقد دائم انجام میشه.پس این درسته دائم بود اما بازم فسخ میشد…اونشب تا ساعت۲مجلس طول کشید و بلاخره یخ بین جواد و افسون با نامادریشون هم باز شد…خواهراش ولی اصلا دل خوشی از افسون نداشتن…زیاد باهاش گرم نبودن.ولی لامصب ها بکی از یکی زیباتر بودن…نسلشان اصلا خیلی خیلی خوشگله…تقریبا همه هم.سایز و شکل هم هستن…سفید قد بلند و چشم و ابرو مشکی…ولی خواهر دیگه از مادر جدیده…کوچیک بود.یکسره توی بغل افسون میومد و جلوی پاش میرقصید… بابام ازش خوشش میومد.این میرقصید اون شاباش میکرد… پدر مادرم خیلی برام زحمت کشیدن…شب همه رفتن…من هم خواستم با پدر مادرم برگردم…مامانش.یا همون نامادریش…خداییش عجب زنیه…گفت نرو پسرم هیچچی شب اول ازدواج نمیشه…اینجا خونه خودتونه.اتاق آخری تخت خواب بزرگه مال شماست آماده اش کردم…برین خوش باشین…گفتم آخه خاله…گفت آخه نداره… من با باباش صحبت کردم…مامانم خندید گفت ممنونم… برو مامان…جواد دم در بود…مادرم گفت بچه پررو…برو دنبال زندگیت امشب تنها باش…گفت ای خاله من که تنهای خدایی هستم ایناینبارم روش…آخرم این آبجی داداش ما رو ازمون گرفت…فقط همین بود که اینو هم از دستم در آوردم…گفتم جواد وایستا میام پیش تو…گفت کوسخول میخای عروس رو تنها بزاری بیایی پیش داداش عروس.مگه قزوینی هستی.تا اینو گفت …باباش و مادرش واونهایی که بودن زدن زیر خنده…برو به زندگیت برس.من هم خدایی دارم…بوسیدمش…رفیق خیلی خوبیه…مادرم گفت فقط یکماه صبر کن…میدونم باهات چکار کنم…خواهر کوچولوش اومد.دستشو گرفت گفت داداش امشب نرو بیا اتاق من بخواب…دوستت دارم…جواد خیلی گنده است خم شد بلندش کرد بغلش کرد.گفت آبجی کوچیکه نمیشه بزار شب دیگه…گفت چرا نمیشه.اتاق من بزرگه…بیا ببین…گفتم بیا برو دل بچه رو نشکون گناه داره…جواد هم موند اونجا.همه دست زدن…و حتی صلواتم فرستادن…اینها چندساله قهر هستن…تا امشب.صلح شد…همه رفتن و من و عشقم رفتیم اتاق خوابمون…گفت فدای مهربونیت بشم…امشب.خیلی خوش گذشت…ولی علی بخدا اگه ماشینت نبود…به هیچ کارمون نمیرییدیم…گفتم ماشینت…خنگه ماشینمون.گفت پس بگم ماشینمون آروم سپرش خورد به یک تاکسی.گفتم فدای سرت…چقدر خسارت دادی…خندید.گفت خودت باید فردا بدی…کارت ماشین و گرو گرفته تا ببینه چقدر میشه…گفتم ای بابا. باشه فردا جمعه است ازش میگیرم…که شنبه برسیم به کارها… خودش لباس بله برونش و درآورد…وای اپیلاسیون کرده بود.بدنش صاف عین برف سفید…چنان پوست بدنش برق میزد که نگو درازش کردم روی تخت…چنان کوسش بوی خوب میداد.که حد نداشت…گفت کم بخورش بیشتر بزار لای پاهام.گفتم جان خوشت اومده…گفت خیلی علی خیلی…گفتم پس دمرو بشو…کرم داری…گفت آره.ناز بالش گذاشتم زیر شکمش.کونش قلمبه شد بالا…تموم سوراخ کون و دورو برش و کیرمو چرب کردم.اروم کیرمو میمالوندم لای کون و سوراخش…گفتم بازش کن با دستات. بازش کرد.سر کلفت کیرمو.اروم فشار دادم توی سوراخش.گفت بخدا جاش نمیشه اون تو…علی امشب وقت این کارها نیست.بزار وقتی تنها بودیم.دوباره فشار دادم.واقعا جا نمیشد.تندی برگشت.گفت مگه نمیگم نمیره توش زور الکی نزن.دردم اومد…پوستم کشیده شد…پاره شد.آروم ولی با خشم حرف میزد.نگاهش کردم.کنارش خوابیدم.تخت دو نفره بزرگ بود…دستش وسط کونش بود سوراخشو ماساژ میداد.منو نگاهم کرد. چشمامون به هم افتاد.خودش فهمید تند رفته و در حقم داره نامردی میکنه.زودی خودشو انداخت روی من و بوسم کرد.گفت خیلی درد داشت.تازه هنوز نرفته بود توش.چیزی نگفتم.گفت باشه بیا بکنش.
اصلا پاره اش کن.بزار از درد زیر کیر عشقم بمیرم.چی بهتر از این…گفتم دیگه نمیخوام.اصلا دیگه نمیکنمت…تا دیشب مطمئن نبودی که زنم میشی یا نه.شک داشتی که خودتو در اختیارم بزاری یا نه؟،اما الان که دیگه بهونه ای نیست…فقط خوشت میاد زجرم بدی.التماست کنم.در انتظارم بزاری…گفت علی به خدا یکجوری دردم اومد انگار با چاقو میخان پوست باسنم رو از هم باز کنند.جرم بدن…گفتم همه خانومها یک بار این دردها رو تجربه کردن.مگه تو به غیر دیگرانی…گفت تو راست میگی…ببخشید…گفتم یادت باشه و اینو بدون که. ما مردها اگه اونجوری که دلمون میخواد ارضا نشیم عصبی میشوم و حالمون بد میشه…هورمونها مث روزهای پریودی شما بهم میریزه…من الان خیلی عصبی هستم…گفت باشه ببخشید…بیا بکن…ولی خیلی کیرت بزرگ و کلفته.گفتم من که نمیخوام تا ته بکنم…فقط سرش و میکنم داخلش…گفت قول دادی ها…گفتم قول…خودش کرم زد سوراخش.گفتم فقط دهنتو بگیر جیغ نزنی…سرش بره تو داخلت.دیگه تمومه…گفت باشه…بایک دستش لای کونشو باز کرد.و با دست دیگه دهنش و گرفت…من هم کیرمو خوب خیس کردم.با کرم خوب لیز شد…کلفته کلفت شده بود…دوباره سرشو گذاشتم دم سوراخش…گفتم شل بگیر خودت رو…تا شلش کرد با یک فشار قوی سر کیرم رفت توی سوراخ تنگش.و صفرش آزاد شد…خوب بود جلوی دهنش رو گرفته بود…جیغی کشید ولی صداش و خودش خفه کرد…دیگه کیر داخلش بود.و تحمل نداشت.همش میخواست با دستش کیرمو بکشه بیرون…دستاشو دوتا رو محکم با یک دستم گرفتم و آوردم پشتش نگه داشتم…با دست دیگه سرش رو به بالش فشار دادم ساکت بشه…یک هل دیگه دادم.جیغش بیشتر شد.ولی صداش بزور از بالش بیرون میومد. سرشو از دستم بیرون کشید.برگردوند منو نگاه کرد.چشای خوشگلش پر اشک بود.خم شدم.روش گونه هاشو ببوسم.صورتشو برگردوند بهم بوس نداد.در گوشش گفتم دوستم نداری؟؟،ساکت شد…کشیدم بیرون.دوباره دردش اومد.کتارش خوابیدم.صورتش و ازم تاب دادسمت دیگه نگاهم نکرد.گفتم باشه…فقط یک هفته دوستم داشتی…گفت علی پاره شدم.کونم داره از درد میترکه.گفتم دختری دیگه باید تحمل کنی.مگه تو تنهایی…همه اینجورین…پس درد زایمان رو چکار میکنی…سر بچه به اون بزرگی باید بیرون بیاد…گفت علی جلو کش میاد خدا ساخته…ولی عقب درد داره.نمیدونی چقدر حالم بد شده…و الانم حالم بده…نمیتونم نفس بکشم…سوزش زیادی دارم.دستشو زد کونش آورد بیرون.گفت وای پاره شده خون اومده…میدونستم یک طوریم شده…گفتم هیس نترس خوب میشی.برگشت طرفم بوسم کرد.گفت دوستت دارم زیاد.ولی بی رحمی…پاره ام کردی…گفتم هنوز کو تا خوب پاره بشی…این فقط سرش بود…ببین افسون من سکس رو خیلی دوست دارم.و آدم هاتی هستم.…این اولشه…چندباری که بهم بدی…خودت هم دیگه آماده دادن میشی.بدنت شکل میگیره…الانم نترس…مهم نیست بزار من همینجور بمونم…این هم یکشب دیگه که ارضا نشدم…گفت یعنی هنوز دوست داری بکنی…گفتم آره خیلی…آخه تازه داشتم کیف میکردم…گفت از درد کشیدنم کیف میکردی…گفتم خیلی زیاد…آخه دادنت رو خیلی دوست دارم.کونت بزرگ و قشنگ و تنگه…وقتی کیرم میره داخلش…دردت که میاد.احساس قدرت بالایی پیدا میکنم…همش دلم میخاد بیشتر جرت بدم…درضمن عاشقتم…نمیتونم یک لحظه غمت رو ببینم.الان هم برای همین عصبی هستم…سر دوراهی هستم.که بکنمت یا نکنمت…نمیدونی چی برزخی گرفتارم…گفت بیا بکن.اروم بکن…میدونم امشب از درد میمیرم…گفتم چندشب دیگه که عقدت کردم بخای نخای کوس کوچولوت رو جر میدم…من طاقت ندارم تا شب عروسی و شب زفاف صبر کنم…گفت وای نه…رسمه.باید عروس توی پاتختی دستمال نشون بده.باکره بوده باشه…گفتم یک کلکی هم برای اون جور میکنیم…حالا داگی کن.بزارم کون تنگت…فقط جلوی دهنتو بگیر جیغ نزنی.بهت قول میدم ۵دقیقه نشده آبمو بریزم توی کون تنگت…گفت وای چرا توش…گفتم برای بهبود زخمش خوبه… دروغ نگو…دلش میخواد داخل ارضا بشه…بچه گول میزنه…داگی شد.خودش و خودم با آب دهن خوب سوراخ و کیر رو خیس کردیم…بدون تاخیر و تأمل کیر و دادم داخلش…آه از نهادش بلند شد…گفت وای مامان جونم…پاره شدم…دارم میمیرم…کشیدم بیرون عین غار سوراخ تنگش دهن باز میکرد و مث قلب گنجشک میزد.و دهن کونش باز و بسته میشد…دوباره خیسش کردم…دادم داخلش اینبار دیگه گریه کرد.هق هق کرد…همون لحظه آبم اومد…انقدر زیاد بود تا الان هیچ وقت اینقدر آب ازم بیرون نریخته بود…سوراخش پر پر شد.و از کنارش زد بیرون…آروم کشیدم بیرون…تا درش آوردم چندتا گوز خیلی محکم زد.و آبم پاشید بیرون.صدای گوزاش بلند بود.گفت وای خدا…دیگه نمیبخشمت…گفتم امشب وقت این کار نیست…آبروم رفت…پرید پایین تخت…شاید بگم ده تا گوز دیگه زد دست خودش نبود…و گریه میکرد بد جوری…خجالت هم میکشید…اشکای قشنگش زیاد میریخت… گفتم دیوونه طبیعیه…گریه نکن الان از غصه دق میکنه…ببینش ها…گفت دوستت ندارم.آبروم رفت.بی رحمی.من شنبه عقد نمیکنم…نمیخوامت
بازم گوزید.ابم ریخت ازش بیرون خونی هم بود.چندتا دستمال گذاشتم زیرش…پاکش کردم…دستمو گرفت هل داد کنار…خیلی عصبی بود.گفت نزدیکم نشو.بدم میاد ازت.گفتم آروم باش چی میگی.چقدر خشنی.عصبی نشو حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی.گفت لال شو.آبروم رفت…میدونم صدای بدنم و همه شنیدن…خدا منو بکش.راحتم کن…گفتم خدا نکنه…چرت نگو.داشت دستمالها رو جمع میکرد.اروم لباس پوشید…درست تا دم سپیده صبح بیدار بود و اشک ریخت…آروم رفت دستشویی و برگشت معلوم بود اونجا هم زجر کشیده…گفت علی نفرینت کردم…دم صبح.چون مردم از درد…تا دستشویی کردم…گفتم ممنونتم…لطف کردی.مهربون…خدا کنه نفرینت پس زود بگیره بمیرم راحت بشی از دستم…سر صبح اول زندگیمون.محکم زد توی گوشم.گفت خدا نکنه.احمق…گفتم خودت گفتی نفرینت کردم…تو نفرینم کردی بعد منو میزنی…؟دوباره گریه کرد گفت دروغ گفتم بیشعور.مگه دلم میاد.ولی باهات قهرم.با من صحبت نکن.گفتم پس همون نفرینت بگیره بهتره.بازم گفت خدا نکنه…خدایا معذرت میخام. اشتباه کردم…دوستش دارم ولی باهاش قهرم.شایدم باهاش ازدواج نکنم…ولی میخام سالم بمونه…منو ببخش خداجون.گفتم نفرین بدی کردی منو که میترسی.اشکال نداره بزار بگیره…خودم مقصرم…اگه تو منو نخای فایده نداره که…ببین هنوز رد بخیه های چند هفته قبل هست…من توی تست رفاقت هیچوقت نباختم…الانم چی بهتر تو راه عاشقی بمیرم…تو حق داری.اذیت شدی…شب اول زندگیت شد پر درد و غم.ازت معذرت میخام…بیا الان هم بغلم بخواب…اومد خودشو توی بغلم کوچیک کرد.خوابید.هنوزم اشک میریخت.ساعت۱۱بیدار شدم.ولی افسون خواب بود بیدارش نکردم.جواد نبود.پدرش هم نبود.بوی خوش ناهار توی خونه پیچیده بود…لباس پوشیدم…فقط خداحافظی کردم…نامادریش هرچی گفت نرو ناهار درست کردم…گفتم مادرم پیام داده منتظرمه…گفت آقای دروغگو…مامانت اینها همه اینجا دعوتن…زود پیچوندم.گفت ببینید پیام داده.گفت حتما پیام داده بری دنبالشون.گفتم باید برم اول کارت ماشینمو از راننده تاکسی بگیرم…همون موقع گوشیم زنگ خورد بیگانه بود…برداشتم… راننده تاکسی بود…افسون زرنگی کرده بود شماره منو داده بود…تاکسی چی بنده خدا آدرس داد رفتم صافکاری پیشش هزینه اش رو دادم و کارتم و گرفتم موقع برگشتنم که برم اون طرف خیابون پیش ماشین خودم…جواد بهم زنگ زد.بچه زرنگ کجایی…گفتم داداش چند تا کار دارم…گفت ناهار زود بیا…ننه ام گفت صبحانه نخورده زدی بیرون…چته…آبجی چی بهت گفته ترش کردی…نکنه اون گربه رو دم حجله کشته…گفتم جواد جان داداش چیزی نگو…داغونم…نمیتونم بهت بگم…اون طفلی مقصر نیست من مقصرم…تا اومدم حرفی بزنم…چنان پرتاب شدم اون طرف خیابون که نفهمیدم چی شد و صدای مردم میومد.و چشام بسته شد…باور کنید براتون میگم.چی شد…نفرینش گرفته بود…توی آمبولانس چشمام جایی رو نمیدیدند.ولی صداها رو میشنیدم.فک کردم دیگه کور شدم…با خودم گفتم حقمه…دیشب خودخواهی کردم زجر کشید درد کشید.الان خدا گذاشت توی کاسه ام…بدنم درد نداشت سر درد داشتم…چشمام جایی نمیدی.اومدم چشامو پاک کنم.پرستاره دستمو گرفت…گفت آقا آروم باشید.طوری نیست پیشونی روی ابروهاتون شکسته خون روی چشماتون رو گرفته برای همین چشمها باز نمیشه.بزار دکتر بیاد اجازه بخیه بده…اونوقت براتون میشورمش…چشماتون باز میشه…صدای یکی میومد میگفت دکتر بخدا حواسش نبود با تلفن صحبت میکرد… اصلا ندید ماشین توی خیابونه…من بدبخت میشم.بیمه ام ندارم…خدا حالا چیکار کنم…دکتر گفت مرد حسابی اون ندید تو که دیدیش…جوون مردم رو داغونش کردی…همه میگن تو هم سرعتت بالا بوده…دکتر همه گوه میخورن…دکتر گفت درست صحبت کن مردک بی سواد…الان مامور میاد باید خودت جواب بدی.چرا بیمه نداری پس…؟گفت پول نداشتم بیمه کنم…یارو روی سرم بود.گفتم چکارم شده.چرا سرم درد میکنه…دکتر گفت…اسم و فامیلت رو بگو.گفتم دکتر مدارکم توی جیبمه…گفت میخوام خودت بگی هوشیاریت رو تست کنم…چندتا سوال گفت…گفتم داداش این شماره که میگم رو بگیر…یا گوشیمو بده…گفت داداش گوشیت خورد شده ولی توی جیبته.من شماره میگیرم تو حرف بزن…دکتر گفت ببرش رادیولوژی عکس سر بگیر..تندی با برانکارد بردنم…شماره جواد و دادم برنداشت…زنگ زدم…افسون زنگ خورد برداشت…گفت الو…گفتم افسون جون نفرینت گرفت…بدو جواد و بردار بیا بیمارستان…داری به آرزوت میرسی…گفتم قطعش کن داداش…قطع کرد…چندتا عکس گرفتن…بردنم توی سالن اورژانس و از شانس من هر دو ابرو پاره بود روی چشمام پر خون بود.چشمامو شستن…بخیه زده بودن.دکتر گفت حالا میتونی چشماتو باز کنی…آروم باز کردم شکر خدا کور نبودم…دستام پر خون بود…یارو کنارم بود.دست و پاهامو همه رو معاینه کردن…بدنم کوبیده بود اما.جاییم نشکسته بود…همه تکون میخوردن…خوشحال شدم…لباس هام همه کثیف و پاره بودن.بعدا شنیدم یارو با این پراید داغونها زده بهم پرتم کرده بوده روی یک
پیکان بار پارک شده کنار خیابون.سرم خورده به اتاق بار عقب پیکان.گفت داداش حالا من چکار کنم.خندیدم.گفت قربون خنده هات.خدا را شکر خوبی…گفتم نگران نباش شکایتی ندارم…این ماجرا حقم بود.کسی در حقم نفرین کرده بود.مستجاب شد…عجله نکن بهت رضایت میدم…دستاشو برای شکر برد بالا…ماموره اومد پدر مادرم خانواده خودم زنم…اورژانس غوغا شد.مادرم دلش آتیش بود…جواد تا رسید.گفت یا خدا.داداش چکارت شده…لباسام پر خون بود.گفتم جواد پیرهنم در بیار مامانم ببینه دق میکنه…سریع کمکم کرد…بابام رسید…بغلم کرد.گفت قربونت بشم پسر گلم چی شده باباجان…گفتم هیچچی حواسم نبود…تلفنم زنگ خورد جواد بود بهش جواب دادم نفهمیدم وسط خیابون این بنده خدا زد بهم…این جواد مشنگ وقتی کوسخول میشه هیچچی نمیفهمه… حمله کرد طرف یارو…قد آدمیزاد رو هم که نداره۲متر عضله عین خرس…گفت بی پدر مگه کوری دیشب دامادیش بوده…چنان یارو رو بلند کرد زد زمین بدبخت صدای استخونهاش بلند شد…پدرم بزور گرفتش…یارو گفت بخدا داداش ناراحت بود حواسش نبود…الانم زنگ زد کسی بهش گفت…نفرینت در حقم گرفت…بخدا حتما به کسی ظلم کرده خدا نشونش داده…خودش گفت رضایت میده…جواد گفت خودش گوه خورده بت خودت…بابام زد زیر خنده…گفتم جواد مشنگ چی میگی…ولش کن حالم خوبه گناه داره.اون راست میگه…بابام گفت اگه حالت خوبه پاشو بشین مادرت بی طاقته. دکتر نذاشت بیاد داخل…بزار خانومها بیان ببینند.بلند شدم نشستم…مرده رفت بیرون ماموره دستبند بهش زد…میخواستن جوادم ببرند.مرده گفت داداش من شکایتی ندارم.عصبی بود.حق داشت.دیشب داماد شده…خدا رحم کرد طوریش نشد…همون موقع مادر و آبجیهام اومدن داخل…بعدش همه آبجیها و نامادری جواد اومدن داخل…افسون نبود.تا بلند شدم مادرمو بوسیدم.پرستاره گفت خانومها این دوستتون اینجا غش کرده…همه بیرون و دیدن…افسون بود…بلند شدم برم پیشش…سرم خیلی بد جور گیج رفت افتادم زمین…دکتر گفت بلند نشو فشارت پایینه بزار سرم و دارو بهت اثر کنه…اون هم بیرون ترسیده فشارش افتاده طوریش نیست…چکاره این شاه دوماده. حتما خانومشه.گفتن آره… بیاریدش همینجا اتاقم خالی کنید…سریع بهش چندتا آمپول و سرم زدن…مادرم و مادر جواد با پدرهامون بودن بقیه بیرون بودن.دو سه ساعتی کشید شایدم بیشتر…خورشید غروب رو نشون میداد…افسون هنوز خواب بود…گفتم مامان بگو دکتره بیاد این چرا بیدار نمیشه…رفتن پیش دکتره…اون نبود کسی دیگه بود پرونده رو خوند گفت…بهش آرام بخش زدن…خوابه.در ضمن شما امشب مهمون مایی…پس بزار خانومت هم پیشت باشه…مامانم گفت جریان نفرین چیه…گفتم هیچچی.یکی از دخترهای سابق دانشگاه فک میکرد اونو میخام دیشب زنگ زد ناراحت بود…گفت خدا لعنتش کنه.گفتم مامان هیچچی نگو جوونه.برای سلامتی منو افسون دعاکن…گفت چرا بهش میگی افسون…توی شناسنامه فرزانه است.توی خونه افسانه…تو میگی افسون…گفتم من دوست دارم بگن افسون…با چشماش افسونم کرد…باباش خندید.پدر مادرم همه رو دکتر مرخص کرد من موندم و خانومم.جواد دوستم…شب شده بود سرم و از ما دوتا کشیدن…افسون بیدار شده بود رفت دست و صورت شست…من هم لباس عوض کرده بودم.فقط بدنم واقعا درد داشت…و سرم بانداژ بود…جواد گفت داداش هر چی لازمه بگو…خندیدم گفتم هیچچی…فقط گوشیم حیف شد تازه خریده بودمش…گفت فدای سرت فردا بهترش و میخری…افسون ساکت بود…گفتم چته عزیزم.ساکتی؟گفت جواد داداش چند دقیقه تنهامون میزاری…گفت چشم…بزار برم چیزی بخورم.ناهارم نخوردم…شما شام بیمارستان میخورید من چی بخورم…رفت در اتاقم بست…در ضمن بگم مارو برده بودن توی بخش یک اتاق شخصی دو تخته.افسون بلند شداومد کنارم.صندلی گذاشت نشست.خودمم نشسته بود.دراز که میکشیدم…سرم درد میکرد…گفتم هنوزم دوستم نداری…هنوزم داری فک میکنی فردا بیایی محضر عقد کنیم یانه؟فک نمیکنی ادب شدم…خدا تقاصتو ازم گرفت…اشکاش داشت مث بارون از چشماش میریخت بیرون…گفتم…چیه خوشحالی یا ناراحت…پا شد از روی باند پیشونیم رو بوسید.دستشو گرفتم نوک انگشتاشو بوسیدم.کشیدم کنار اومد کنارم دراز کشید سرش و گذاشت روی دستم…گفتم چته.هنوز که نمردم داری اشک میریزی.خیلی از ته دل دعا کردی…چقدر خدا دوستت داره دختر…کاش آرزوی خیر برای زندگیمون میکردی؟به هر حال منو ببخش…دلتو شکوندم…دوباره گریه کرد…گفت جواد به خاک مادرم اگه میمردی. فردا باید دو تامون رو باهم کنار هم دفن میکردن…جواد منو ببخش…نمیدونم من احمق چرا بهت اونجوری گفتم…بخدا بعد مامانم توی این چند وقته فقط به تو دل بستم و بس…اگه بدونی چقدر دوستت دارم باورت نمیشه…جواد میگه چیکار کردی که مث لاکپشت رفته توی خودش…وقتی بهم زنگ زدی آدرس بیمارستان دادی…دلم میخواست بترکه…فقط دلم به این خوش شد که صدای خودت بود…خندیدم گفتم نگران نباش…صبح مرخص میشیم…ولی دیگه هیچکس و نفرین نکن.خدا دوستت داره طرف بدبخت میشه
جواد بدون در زدن اومد داخل…گفتم هوی کوسخول دری هین و هونی چیزی…زد زیر خنده…آخه مشنگ بیمارستان جای عشق و عاشقیه…بخدا میدونستم شما دوتا مشنگین…الان بغل هم خوابیدین…ولش کن بیایید پیتزا بخوریم…شام بیمارستان رو دارن پخش میکنند… بدرد نمیخوره…نشستیم پیتزا خوردن…واقعا سرم درد میکرد…غذا آوردن سهم ما رو دادن.دمشگرم…جواد همه رو خورد…حتی برای همراه هم غذا دادن.دهن سرویس عین اسب غذا میخوره…چقدر خندیدیم…گفتم جواد در رو ببند یک سیگار بده سرم درد میکنه حالم جا بیاد…افسون گفت بخدا جواد بهش سیگار بدی…الان میرم به بابا زنگ میزنم…حتی به بابا رضا هم زنگ میزنم…پدر منو میگفت…گفتم عزیزم فقط یکی…همون لحظه دکتره رسید…گفت نخیر جوون اینجا بیمارستانه سیگار ممنوعه.در ضمن صبح بعد از عکسبرداری دوباره میتونی مرخص بشی…زن این بدبخت راننده هم پشت دره…زنه اومد داخل با لباس کهنه و چادر مشکی داغون روستایی بود…گفتم خانم ناراحت نباش صبح رضایت میدم آزاد بشه…میدونم بیمه نداره… بهش بگو ماشینشو بیمه کنه تا رضایت بدم…گفت ای داداش اگه پول داشت که خودش هم بیمه اش میکرد… گفتم دعا کن نفرین کسی از روم برداشته بشه.صبح خوب شدم رضایت میدم…بنده خدا دعا میکرد… جواد پرسید علی جریان نفرین چیه…خندیدم.گفت صددرصد کار این نفهمه…دیوونه آدم شب اول زندگی شوهرش و نفرین میکنه…این خره اذیتت کرده…تو چرا نفرینش کنی…یادته مامان هیچوقت بابا رو نفرین نمیکرد.فقط براش دعا میکرد… چیکار کردی نفرینت کرده…خندیدم.گفت خاک تو سرت نتونستی یکشب خودتو نگه داری…بازم خندیدم…گفت حق داشتی آبجی.این توی اون کارا مث حیوونه…حقشه…افسون گریه کرد. جواد بغلش کرد.گفت افسون علی پسر خوبیه قدرشو بدون…در ضمن خر خودتونید.من میدونم تو ۵۰ زدی کارتم…بهت بر میگردونم…گفتم این حرفها چیه داداش.من و افسون نداریم…گفت جواد اگه میمرد من هم میمردم…این بیشعور دیشب اذیتم کرد…توی دستشویی دلم درد گرفت و دلم شکست نفرینش کردم…ولی از ته دل نبود…گفتم شانس آوردم توی دستشویی بوده روی پی پی بوده…اگه سر نماز توی مسجد بود حتما الان قیمه قورمه بودم.جواد چنان خندید که نگو…اشکها و خنده های افسون هم باهاش قاطی بود…جواد گفت دمت گرم روی پی پی نفرین کردی اینجوری شده…چقدر خندید…دیگه ۳تایی از خنده روده بر بودیم…گفت علی تا آخر عمر این حرف تو وافسون فراموشم نمیشه…صبح مرخص شدیم قرار عقد موند برای فردا…رفتیم خرید ۳تا گوشی عین هم خریدم…برای هر۳جواد نمیگرفت… تا نگاهش کردم گفت.هیچچی نمیگم فقط دمتگرمه…من هم به آبجی سفارش میکنم دیگه روی پی پی نفرینت نکنه…افسون گفت بخدا جواد اگه دوباره تکرار کنی.باهات قهر میکنم.قسم میخورم…رفتیم خونه خودمون.مامانم منتظر بود پدرم سریع گوسفند قربونی کرد.فرداش عقد کردیم…و بعد از ۲هفته که جای زخمام خوب شد عروسیمون بود البته عقد کنون…به هرچی بگین قسم.توی دو هفته رابطه من و افسون چی توی خونه من چی اون و چی دانشگاه فقط در حد…لب و بوس و مالش بود…همون شب عروسی ما دوباره روی همون تخت بودیم…با لباس زیبای عروسی…جای ما یک عقد کنون برگزار میشه یک…عروسی بزرگ …عقد کنون با خانواده عروسه…عروسی بزرگه که میری سر خونه زندگیت با دوماده…لختش کردم…خودش گفت چرا دیگه ازم سکس نمیخای…مگه دوستم نداری…فقط لب و بوس…گفتم آخه به نفرین شدن و اذیت شدنت نمیارزه…گفت دوست داری از جلو بکن…گفتم از خدامه…ولی شب عروسی چی…گفت راستش من به این مامانم گفتم…این منو با مامانت بردن پیش دکتر و سلامت پرده بکارتم رو تایید کرد…مامانت بهم اجازه داد…نامه هم از دکتر دست مامان خودته…من بهش گفتم تو خیلی هاتی و گرم مزاجی…گفت باباشم همینجوریه.بزار پسرم راحت باشه…تو دیگه عروس مایی…من یک پسر که بیشتر ندارم…الانم هم مامان من میدونه هم مامان خودت…پس نگران نباش…گفتم دمتگرم…لخت شد.من فهمیدم چرا باباش به بهانه خونه جواد رفت پیش اون.زنها رو تنها گذاشت…نگو اون هم خبر داشت…با لباس عروسی و گریم و میکاپ چنان خوشگل بود که نگو…لختش کردم…تاج عروسیش سرش بود…به رسم تموم مردهای ایرانی اول تموم کوس و کون وسینه ها و لب دهنش و بوسیدم…بعدشم…خودش بالش زیر کمرش گذاشت…دستمال داد بهم…گفت علی فقط جون مادرت آروم… مال تو خیلی کلفته…گفتم چشم نگران نباش…لبها رو بوسیدم…آب دهن زدم.به کیرم…گذاشتم دم سوراخ تنگ کوس تپلش.توی چشمام نگاه میکرد… آروم دادم داخلش…لبهاشو با لبهام گرفتم.و یک آن یک فشار دادم انگار مانعی برداشته شد.صدای جیغش توی سرم پیچید.بوسیدمش.گفت حالا درش بیار که مردم.کشتی منو…دور کیرم پر خون بود.با همون دستماله پاکش کردم.گفتم حالا بکنم…گفت وای چقدر هولی.دیونه توش زخمه درد داره.گفتم یکبار دیگه بکنم بعد.گفت بیا بکن.نکرده از دنیا نری…گفتم دوباره نفرینم کردی.گفت نه بخدا به جون خودت نه.شوخی کردم.
عزیزم بیابکن اتفاقا این نامادریم بهم یاد داد اگه آلت شوهرت بزرگه بزار شب اول خوب بکنه تا شبهای بعدی درد نکشی…دردش برای همون شب آوی باشه.گفتم دمش گرم مامانی…دوبار گذاشتم داخلش و البته خوب خیسش کردم.توی کوسش خونی بود ولی گرم و نرم صدای ناله اش بیشتر بهم لذت میداد…چندین بار خوشگل عقب جلو کردم…و آخرش بیشتر فشار دادم…ولی بازم اشکش در اومد…آخرش تموم آبمو ریختم داخلش…کشیدم بیرون…گفت ارضا شدی؟،گفتم آره مرسی عزیزم…گفت پس آبت کو…گفتم ریختم جایی که باید میریختم… گفت وای دیوونه به خدا حامله میشم…گفتم خدا کنه آخ جون…چقدر دوست دارم بابا بشم…گفت لعنتی مگه ما عروسی گرفتیم…این جشن عقد کنونمون بود…مگه من جهیزیه دارم…گفتم تمومش رو فردا برات میخرم…گفت علی لعنتی…جهیزیه با دختره…گفتم جانم دختر… پاشو برو دستمالتو به ننم نشون بده…گفت وای علی تو آخر منو میکشی…چندتا بوس خوشگلش کردم رفت بیرون ده دقیقه نکشید اومد…گفت بیا بریم حموم…هول هول…اینقدر که ندید بدیدی آبرومو بردی.توی سالن خواهر بزرگم…گفت دمتگرم اصلا حال و حوصله تشریفات نداری بی خیال دنیایی…گفتم مامان ماه دیگه عروسیمونه ها…همه خندیدن…گفت والا با شاهکار امشبت…مجبوریم قبل اینکه شیکمش بالا بیاد آبرومون و به باد بدی مراسم بگیریم…برو دوش بگیر مبارکتون باشه…رفتیم حموم اومد اونجا…گفتم جانم به این هیکل…گفت علی نزدیکم نشی ها…داخلش آتیش گرفته…اینقدر میسوزه…گفتم دلت میاد…رفتم جلو زیر دوش بغلش کردم…دست بردم لای کوس تپلش آروم آروم با ملایمت میمالوندمش.گفت نکن حالم خراب میشه…سینه خوشگلشو گذاشتم دهنم…مکیدم و کوسشو مالیدم…خودشو ول کرده بود توی بغلم…ناز و نوازشش کردم…گفت اگه بهت بگم بکن…وحشی نمیشی؟گفتم نه به خدا آروم میکنم…گفت پس آروم از پشت بزار توی کوسم…دردش میاد اما کیرتو دوست داره…نازم کن…دوست دارم…چرخوندمش خواستم آبو ببندم گفت نبند…صدامون بیرون میره…خودش کمرشو قوس داد کون نازشو داد عقب…از اون روز که کونشو جر داده بودم…دم سوراخ کونش یک تیکه گوشت بیرون زده بود قلمبه شده بود…عین دم خرگوش کوچولوها…بیرون زدگی سوراخ داشت…دستامو انداختم توی قوسی کمرش جا دستی…خوشگل گرفتمش…خودش با دستش از پایین کیرمو گرفت گذاشت دم سوراخ کوسش…خودشو داد عقب رفت داخلش…گفت وای مامان چقدر کلفته نصفه شدم.چقدر دردم میاد…خم شدم روی پشتش…سر شونه هاشو بوسیدم…گفت علی جونم فشارش نده…همین قدری بسه…بیشتر جاش نمیشه…از لای پاهاش زیر دوش از توی کوسش آب خون بیرون میریخت… آروم آروم گاییدمش…دیگه داشت بهش عادت میکرد… ولی زیاد نمیدادم داخل…ولی برای شب اول زیادی خوب بود…خودشم لذت میبرد… اینبار بیشتر طول کشید…گفت علی الان دیگه داره خوشم میاد.درش نیار خب…فشارشم نده.عجله نکن…خودم بهت میدم…نرم نرم بکن…برش گردوندم…از جلو لای کوس تپلش گذاشتم…خندید گفتم چیه دردت کم شد.گفت از همون پشت بزار توش.بیشتر دوست دارم…زیر دوش موهاش توی صورت قشنگش پریشون شده بود…لبهاشو گرفتم توی لبهام.درازش کردم کف حموم…ناراحت شد.گفت چقدر تلخی تو…راحت باش دیگه.پاهاتو بده بالا…قشنگ آب از بالا میریخت روی دوتا مون…دادم داخلش سینه بزرگ و سفتش رو آروم آروم خوردمش…گفت وای چقدر خوبه. مرسی…الان بکن…هنوزم آب خون کم رنگ از کوسش بیرون میومد…دوباره داشتم ارضا میشدم.نزدیک اومدنم بود آروم بیشتر فشار دادم…نق نق بیشتری میکرد.بیشتر کیرمو دادم داخل تمامشو پاشیدم توش.گفت خیلی بیشعوری بازم ریختی داخل…بوسش کردم…خندید.و شستیم اومدیم بیرون…چایی ۷رنگ و نمیدونم تنقلات و غیره و غیره حاضر بود…مامانش گفت سعی میکنم دوماهه همه چی براش بگیرم برن سر خونه زندگیشون.و شکر خدا الان توی شهر محل دانشگاهمون خونه زندگی داریم و پدر نازنینم هزینه ها رو پرداخت میکنه و ما مثلا درس میخونیم…
نوشته: علی آقا
5 پاسخ به “افسانهی افسون”
خدایش چن گرم زدی تا نوشتی دهنت سرویس
اولش رو خوندم یاد کتابتی م مودب پور افتادم بیخیال ادامه اش
سه شبه میخوابم و صبح بلند میشم تا گوشیمو میزنم به شارژ بقیه کوستان این کوسکش اپلود میشه! جاکش چند شب بیخوابی کشیدی تا این همه جفنگ کوسبلغور کنی؟ تازه ادعای کوسبازیشم میشه! اگه واسه هر کوسی که زدی انقدر وقت گذاشته باشی، یا الان باید هفتاد سالت باشه، یا تو شهرتون معروف شدی به نبی چاخان ۲ ! آخه اون قدیما یه نبی چاخان بود که دو سه ساعت قبل از شروع بازی پرسپولیس و استقلال یا همون تاج سابق، میومد استادیوم و تا شروع بازی اندازه یک استادیوم تماشاچی، چاخان جیبش داشت. 😂
زیبا نوشته بودی دمت گرم
@my mind تو واقعا کل داستان رو خوندی که نوشتی زیبا نوشته بودی؟مغز بیکارتو گاییدم که این همه تایم گذاشتی براش