نامادریم منو به تخت بابام رسوند (۳)

ماهرخ چند وقتی بود سرسنگین شده بود باهام، مثل سابق رفتار نمیکرد، کل صحبت کردنش با من محدود به” نفیسه ناهار، نفیسه شام” شده بود. حتی مثل گذشته تو خونه بی مهابا نمیگشت، صدای سکسشون بلند نمیشد. صبحا که از جلو اتاقش رد میشدم یه چی تنش بود. اون رفاقت تموم شده بود و ماهرخ واسه خودش حریم درست کرده بود. دایرکت هایی که واسش تو اینستا میفرستادم سین نمی خوردن. هرجا بابام بود اونم حضور داشت و به شدت از تنها شدن منو بابام جلوگیری میکرد. هر روز براش تو تلگرام طومار بلندی از اینکه غلط کردم مینوشتم و هر روز پیام عذر خواهی براش میفرستادم ولی هیچ جوابی ازش نمیگرفتم حتی تیک پیاما سبز نمیشدن. هم شُک اتفاقی که اون روز افتاد و تجاوز همکلاسیم به منو ماهرخ دیوونه کرده بود هم رفتار های ماهرخ نمیذاشت به آرامش برسم. خواب و خوراک نداشتم. چند وقتی بود سکس از سرم افتاده بود. هر وقت میخواستم برم بیرون چکم میکرد کجا میری؟ با کی میری؟ تا ساعت فلان خونه باش… شده بود یه مامان واقعی. تابستون برام داغ شروع شده بود اما خیلی زود تبدیل به جهنم شد. کارم شده بود چرخیدن بیهوده تو اینستاگرام و خوابو خواب…
حساب روزای تابستون از دستم در رفت از کنار پریز برق تکون نمیخوردم شارژ، صدای هشدار تموم شدن باطری. شارژ هشدار تموم شدن باطری… شارژ، هشدار تموم شدن باتری یه لوپ بدون پایان.
نفیسه! نفیسه! بیا کارت دارم! ماهرخ صدام زد، با بی حوصلگی از اتاق خارج شدم…
با صدای بلند ” عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک تولدت مبارک” اندی پخش شد.
انتظارشو نداشتم ماهرخ و بابام کنار هم وایساده بودن و ماهرخ کیک دستش بود. چشام پر اشک شد بعد مدت ها لبخند ماهرخ رو می دیدم…هق هق شروع کردم گریه کردن ماهرخ کیکو گذاشت رو میز اومد بغلم کرد سفت در آغوشش گرفتم و زار زار تو بغلش گریه کردم دستمو گرفت رو مبل نشوندم کنارم نشست و دوباره بغلم کرد. چی شدی تو؟ تولدته هااا… دختر این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟ وحید برو واسه نفیسه یه لیوان آب بیار! بابام رفت تو آشپزخونه… سرمو از شانه ماهرخ بلند کردم شروع کردم بوسیدن گونش تو صورتش نگاه کردم و ایندفعه پیشونیشو ماچ کردم. آروم و با هق هق بهش گفتم: غلط کردم منو ببخش…به خدا نمیخواستم اینجوری بشه. دوباره بغلم کرد بابام لیوان آب رو داد ماهرخ سرمو از شونش بلند کرد. کاملا متوجه از هم پاشیدگی روانیم شده بود. لیوان آب رو گرفت جلو دهنم و من شروع کردم خوردن آب از دستش. ماهرخ: ای بابا چه لوس لیوان رو بگیر دستت نفیسه. بلند شو برو صورتتو بشور لباستو عوض کن بیا میخوایم عکس بگیریم…دست کردم تو کمد هرچی به نظرم خوب میومد پوشیدم…خط چشمم رو از رو میز برداشتم و یه آرایش مختصر کردم…تا اومدم بیرون یه آهنگ دیگه پخش شد…ماهرخ با رقص اومد به استقبالم دستمو گرفتو چرخوندم و بردم نشوندم پشت میز…شمع هارو روشن کرد…شروع کرد با گوشیش فیلم گرفتن. اومدم شمع هارو فوت کنم گفت صبر کن هنوز آرزو نکردی…دوتا آرزو کن یکیشو بگو یکیشو نگو…
به دوربین نگاه کردم گفتم: یکیش که به خودم مربوطه…ماهرخ گفت: اووو چه رازآلود… ادامه دادم من ماهرخ رو خیلی دوست دارم ایشالا که همیشه کنارم باشه سالم و سلامت، خنده هاش تنها چیزیه که برای ادامه زندگیم بهش نیاز دارم…بابام که پوکر فیس منو ماهرخ رو نگاه میکرد گفت: همه دخترا بابایین ته آرزوت یه اشاره ایم به بابات میکردی حداقل. ماهرخ دوربینو گرفت طرف بابام گفت: نمیری از حسودی، حسسسوود. شمعارو فوت کردم یکی یکی کنارم نشستن عکس گرفتیم. رقص چاقو ماهرخ و…
نوبتیم باشه نوبت کادوعه…ماهرخ کادو رو از کابینت آشپزخونه آورد و با کلی ذوق بهم داد…بازش کردم!! شِت آیفون 13!! پریدم بغل ماهرخ چلوندمش… وای وای مرسی…بعد بابام اومد جلو بغلم کرد و بومممم!!! …یه چیز غیر عادی، چیزی که اصلا انتظارشو حداقل تو این لحظه نداشتم.
کیرشو زیر نافم حس کردم، سفتتت…ازم جدا شد و دوباره بغلم کرد سر کیرش کاملا زیر نافمو فشار میداد عقب. دستپاچه شده بودم…تمام لحظات اون شب کنار بابام وقتی که روم خوابیده بود و کیرش تا ته توی بدنم بود از جلوی چشام رد شد. بابام نه یکبار بلکه چهار بار اینکارو تکرار کرد بی نهایت بوی عطرش، بوسش روی گونم و فشار کیرش زیر نافم منو حشری کرد…تمام اون سبکی، حسای خوب و رها شدگی که تا اون لحظه با در آغوش گرفتن و گریه کردن تو بغل ماهرخ بهم دست داده بود جاشو با شرم و شهوت عوض کرد.
شرم از ماهرخ که بارها ازم گذشت کرد و اون بلا هم سرش اومد و شهوت سکس دوباره با بابام…بابام بالاخره از این کارش دست کشید و ازم جدا شد. از فردای تولدم ماهرخ، ماهرخ قدیم شده بود. پر انرژی، شوخ و رفیق. اما شهوت من نسبت به بابام برگشته بود…
شب عروسی پسر خاله ماهرخ:
منو ماهرخ از آرایشگاه برگشتیم خونه خیلی دیر شده بود… وحید با پیراهن سفید و شلوار پارچه ای خاکستری تیره جلوی میز آرایش ماهرخ داشت موهاشو

سشوار میکشید… ماهرخ: نفیسه سریع آماده شو نمی رسیمااا…رفتم تو اتاقم لباس شبمو پوشیدم اومدم تو حال منتظر نشستم…ساعتو نگاه کردم چرا اینا حاضر نمیشن پس؟! رفتم تو آشپزخونه یه لیوان برداشتم از شیر آب پر کردم…از تو آشپزخونه یه نگاه به اتاق بابام اینا انداختم…ماهرخ با شورت و سوتین مشکی پشت به بابام وایساده بود، بابام لباس شب ماهرخ دستش بود داشت کمکش می کرد بدون اینکه به موهاش گیر کنه از بالا لباس رو بهش بپوشونه، بعد که لباس رو تنش کرد بابام زیپ پشت لباس ماهرخ رو گرفت و شروع کرد خوردن کمر ماهرخ و همینطور که دستشو میاورد بالا خودشم میومد بالا تا در نهایت شونه ماهرخ رو بوسید…ماهرخ کیف و کفش پاشنه بلندش رو برداشت و از اتاق خارج شد، نفیسه آماده ای؟ …وحید با کت و کروات تو دستش چراغ اتاق خوابو خاموش کرد اومد بیرون…تو آینه حال خودشو مرتب کرد، یقه پیرهنوشو داد بالا کرواتشو دور گردنش گره زد ماهرخ رفت طرفش… وحید بزار کمکت کنم آخرین دکمه پیرهنشو بست، گره کرواتشو سفت کرد، یقشو مرتب کرد…دستشو گذاشت رو صورت وحید و با شصتش گونشو نوازش کرد روی پنجه هاش بلند شد و لبای بابامو خورد بابام دستشو گذاشت روی باسن ماهرخ و کشیدش طرف خودش …چقدر دلم میخواست جای ماهرخ باشم… ته ریش سکسیه بابام، سبیل آنکادر شدش، ساعتش روی دست مردونش، قد بلندش که ماهرخ برای رسیدن به لباش رو مجبور کرده بود روی پنجه هاش وایسه، چقدر وسوسه کننده بودن …از همدیگه جدا شدن ماهرخ گفت بریم بریم…
وارد سالن که شدیم خانواده ماهرخ خیلی گرم ازمون استقبال کردن. یه آقای مُسنی بین اونا به بابام گفت: دختر خانومتون هستن؟ بابام بازومو گرفت و منو به خودش چسبوند… چقد دستش گرم بود…این گرمارو دوست داشتم روی تمام بدنم حس کنم…سرمو چرخوندم بابامو نگاه کردم، با افتخار جوابشو داد: فقط دخترم نیست همه زندگیمه…این حرفش با گرمی دستاش روی تنم ضربان قلب رو بالا برد دیگه اصلا بقیه حرفاشونو نمیشنیدم…به خودم که اومدم بابام کنارم نبود مثل احمقا همونجا وایساده بودم…صدای ماهرخ اومد : نفیسه کجا موندی تو دختر؟ بوی ادکلن تلخ بابام به لباسم مونده بود، هرجای سالن که می رفتم بابامو کنارم داشتم اما ماهرخ خود بابامو کنارش داشت. با چشمام بابامو دنبال میکردم هر دفعه که چشمامو می بستم و باز میکردم تو هر تصویر، تو هر سکانس ماهرخ کنارش بود…دستاشو گرفته بود، دستش رو کمرش بود، بغلش کرده بود، سرش رو بوسید، تو بغلش غش غش میخندید، براش ناز میکرد، باهاش میرقصید و…
همه دور عروس دوماد جمع شده بودن و رقص مضحک عروس خانم رو تماشا میکرد اما من رو صندلی دور از همه نشسته بودم و از شدت حسادت به ماهرخ داشتم میمردم… بلند شدم عصبانی رفتم طرف بار گوشه سالن، یه شات دوتا شات سه تا شات چهار تا شات!! دختره که با لباس فرم برام شاتمو پر میکرد خندش گرفت…عصبانی دوباره ازش خواستم برام بریزه گفت معذرت میخوام نمیتونم دیگه بیشتر از این…چپ چپ بهش نگاه کردم گفتم خب نریز…تو جمعیت دنبال بابام میگشتم…آره اوناهاش دست در دست ماهرخ…چقدم ماهرخ تو اون لباس خوشگل شده بود بیشرف!!! چه رقابت نابرابری داشتم باهاش…خودمو بهشون رسوندن بابام داشت با موبایلش فیلم می گرفت خودمو بین بابامو ماهرخ جا کردم…ماهرخ دست منو گرفت و سرشو گذاشت رو شونم و با موزیک آروم خودش و منو تکون میداد…بابام همینطوری که داشت با موبایلش فیلم می گرفت…دستشو گذاشت رو کمرم خیلی آروم دستشو برد پایین تر و کف دستشو روی کونم گذاشت و فشار داد…پاهام شل شدن اون چهارتا شات داشتن کار خودشونو می کردن از شهوت زیاد انگشتای پامو جمع کردم…دستشو روی چاک کونم بالا پایین کرد و یهو انگشتم کرد. منکه انتظار همچین چیزی رو نداشتم ناخودآگاه خودمو سفت کردم و خودمو کشیدم جلو… سر ماهرخ از شونم افتاد، گفت چی شد؟ ترس تو صورت بابام نشون میداد متوجه حضور من نشده بود و این بخشی از ابراز علاقه آقا وحید به ماهرخ بود…هیچی ماهرخ جان پام خالی کرد یه لحظه…ببخشید!!!
چند نفر با لباس های فرم داشتن بشقاب های کثیف شامو جمع میکردن، همه فامیل تو جمعای چند نفره مشغول خداحافظی از هم بودن و به سمت ماشیناشون می رفتند تا پشت ماشین عروس راه بیوفتن. یه خانمی دست ماهرخ و بابامو گرفته بود قربون صدقه ماهرخ میرفت که چقد تو خوشگلی ماهرخ جان، چقد بهم میاین ماشالله، من هر روز شما دوتا رو سر نماز دعا میکنم، همیشه به یادتونم ایشالا خوشبخت باشین، ایشالا عروسی دختر خوشگلت آقا وحید و پشت سر هم کسشر میگفت :))))
بالاخره کشید بیرون راه افتادیم سمت ماشین، تو راه پارکینگ پاشنه کفشم روی سنگ ریزه های کف زمین سر خورد… پام پیچ خورد اینقد درد داشت، داشتم از حال میرفتم… وای واااای وایی مُردم… فکر کنم شکست ماهرخ…بابام زیر بغلمو گرفت نشوندم رو جدول…اشکم درومد مچ پامو گرفته بودم…اون خانومه که تا چند دقیقه پیش داشت کسشر تفت میداد دوباره بهمون رسید گفت: خاک به سرم ماهرخ جان چی شد؟ …چیزی نیست مریم خانم…مریم خانم: الهی بگردم دخترم اینا همش چشم و نظره ایشالا بلا دوره، باید صدقه بدین…
بابام که جلوم نشسته بود نگران گفت: نفیسه دستتو بردار ببینم چی شده باد کرده؟ تو همین حال که صدای مریم خانم ویز ویز میومد و منم از درد داشتم از حال میرفتم…بابام دستشو رو مچ پام کشید…قفل کفشمو باز کرد…کفشمو آروم از پام درآورد پاشنش شکسته بود. کف پامو گذاشت کف دستش و از بغل پامو فشار میداد و اون یکی دستشو روی مچ پام میکشد…با تمام دردی که داشتم، در کمال آرامش فقط حرکات دستش روی پاهامو تماشا میکردم…گوشام داغ شدن ” تو ذهنم اینا گذشت: الان باید پامو ببوسی آروم آروم بیای بالا تا برسی بین پاهام” …پامو گذاشت رو سینش دستشو پشت ساق پام کشید…تو سایه و نور محیط دون دون شدن پوستمو دیدم…دوباره کف پامو گرفت و تکون داد…آیییی آی چیکار میکنی بابا…ماهرخ: میتونی راه بری نفیسه؟ نه، اصلا نمیتونم پامو زمین بزارم…ماهرخ گفت پس دنبال عروس دوماد نریم بریم خونه…مریم خانم: آقا وحید با دخترتون برن شما با ما بیا ماهرخ جان…از ماهرخ انکار از مریم اصرار…تا بالاخره ماهرخ قبول کرد…بابام او یکی کفشمم درآورد جفت کفشارو داد دستم…یه دستشو گذاشت زیر زانوهام و یه دستشو پشتم و بلندم کرد…دستمو انداختم دور گردنش، سر انگشتاش کنار سینه هامو فشار میداد…از ته دل میخواستم بهش بدم…دستمو گذاشتم رو سینش و سر شونشو گاز گرفتم… ماهرخ که پشتمون راه میومد گفت: خاک بر سرت نفیسه این چه کاریه؟؟ درد دارم ماهرخ درد!!!..بابام میخندید…ماهرخ کت بابام دستش بود از جیب کت سوییچ ماشین رو درآرود درو باز کرد…صندلی جلو رو کشید عقب و کامل پشتیشو خوابوند…بابام اول سرمو از چهارچوب در رد کرد سرشو خم کرد تا بتونه منو بزاره رو صندلی…فشار صورتش روی سینم!!! باید همینجا لخت میشدم بهش میدادم…تقریبا داشت موفق میشد…تعادلش به هم ریخت افتادم رو صندلی خودشم افتاد روم…دستشو از زیر سرم کشید بیرون اون یکی دستشو گذاشت روی رونم اون یکیو گذاشت روی سینم خودشو از ماشین کشید بیرون…لباسش از عرق خیس شده بود…دست به کمر ایستاد… میبینی مریم خانم نفیسه اینقد کوچیک بود یه دستی بغلش میکردم الان نفسم برید…مریم خانم: ایشالا که خیره، بریم ماهرخ جان…
در خونه رو باز کرد زیر شونه هامو گرفت تا اتاقم همراهیم کرد نشوندم لبه تخت و رفت…خیلی خسته بودم…وقتی برگشت یه شلوارک پاش بود و چنتا دکمه بالایی پیرهنش باز بودن…یه پمادم دستش بود گذاشت روی میز کنار تختم…پات چطوره؟ درد دارم هنوز…چرا دراز نمیکشی پس؟ به موهام اشاره کردم با اینا آخه؟ نشست پشتم شروع کرد سنجاقای ریزی که آرایشگر باهاش موهامو مدل داده بود از موهام جدا کردن…موهامو باز کرد شونه کشید…گفت: بلند شو، بلند شو لباستو عوض کن…پامو گذاشتم زمین تا اومدم بلندشم آخ آی ی ی نمیتونم…نمیتونم تنهایی که!! …دستمو گذاشتم رو شونش رو یه پا وایسادم…خم شد دامنمو جمع کرد تو دستش کشید بالا، بلند که شد سرش خورد به سینه هام. خودمو بهش چسبودندم، کیرش رو روی پهلوهام حس کردم…رو یه پام ایستاده بودم دستشو دورم حلقه کرد که نیوفتم…دوتا دستامو بردم بالا و اون لباسمو از پشت گرفت تا سرم کشید بالا یکی یکی دستامو دراوردم گذاشتم رو شونه هاش و بعد سرمو از لباس کشیدم بیرون …دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم…اون پام که نمیتونستم زمین بزارم و بالا نگه داشته بودم بین پاهاش بود…با شورت و سوتین تو بغلش بودم…بهم خیره شده بود…چشام بین لباش و چشماش در حرکت بودن…سکوت شهوت انگیزی بینمون حکم فرما بود…دستاش روی کمرم بودن…با چشام التماسش میکردم… یهو دیوونهه شد…بلندم کرد انداختم رو تخت…بین پاهام قرار گرفت یه دستشو گذاشت بالا سرم…اون یکی دستشو برد طرف شلوارکش، سر کیرشو از رو شرت فشار میداد به کصم سعی میکرد با کیرش شورتمو بزنه کنار. فکر نمیکرد فقط فشار میداد…خودشو انداخته بود روم و تقلا میکرد… دستمو به زور از بینمون رسوندم به شرتم، شرتمو کشیدم کنار… کیرش خیلی سریع راه خونه رو پیدا کرد و تمام وجودم پر از لذت شد… منو بابام تنها بودیم و بدون هیچ نگرانی ای صدای لذتمو نفس نفس زنان و بلند بلند فریاد میزدم…آی آی آه آه، آیی آه آه…دوتا دستاش کنار سرم بودن و تند تند تلمبه میزد…دستشو برد زیرم و قفل سوتنمو باز کرد و رو دستاش بلند شد، دست انداختم بند سوتینمو گرفتم از دستام ردش کردم و سوتینمو پرت کردم اونور، سینه هام به دوطرف بیرونی بدنم مایل شدن و آزادانه با هر ضربه بابام تکون میخوردن، بهشون نگاه میکرد. پاهام کنار بدنش بود شروع کردم باز کردن دکمه های پیرهن سفیدش…کف دستمو گذاشتم زیر شکمش آروم آروم دستمو روی بدنش میکشیدم و به سمت سینش حرکت کردم دستمو به گردش رسوندم، سفت گردنش رو گرفتم و سرشو محکم به سمت سینه هام کشیدم…کیرش از کصم افتاد بیرون و شروع کرد خوردن سینه هام…با یه دست موهای جو گندمیشو نوازش میکردم و با دست دیگم از زیر پیراهنش پهلوهاشو میمالیدم…نوک سینمو تو دهنش نگه داشته بود و میمکید…و سر کیرش هر از چندگاهی به سوراخ کونم و کصم کشیده میشد…از ممه هام جدا شد آروم آروم شروع کرد از زیر سینه هام خوردن، به شکمم که رسید هر طرفش رو برام میخورد زبونش رو روی شکمم میکشید و من از لذت کمرمو بالا پایین میکردم و ممه هامو میمالیدم…به زیر شکمم رسید. شورتمو با دندونش گرفتو کشید…کمرمو بالا نگه داشتم موفق شد شرتمو تا رونم با دندون بکشه پایین…در حالی که کف دستش رو به بالا بود انگشتاشو کرد تو کصم و اونارو تو کصم رو به بالا فشار میداد… همزمان انگشت شستشو روی کلیتورم میکشید نمیدونم انگشتش تو کصم چیکار میکرد ولی به شدت تحریکم میکرد و بدنم بی اختیار بالا پایین میشد…پاهام از لذت جمع میشدن و بدون هیچ هدف مشخصی تکون میخوردن…آه آیی آی…صدای آخرم تبدیل به جیغ شد بدنم شروع کرد لرزید احساس لذت شدیدی روی واژنم میکردم ارضا شده بودم ولی بابام ادامه میداد…بسه بابا…تمومش کن!!! ولی اون توجه نمیکرد ارضام طولانی شده بود…دوباره به اوج رسیدم…بابا تورو خدا صبر کن داره میریزه…آه صبر کن ساق دستشو گرفتم بابا… بابا…با فشار جیشم می پاشید بیرون روی دستش روی بدنش و من جیغ میکشیدم…خیلی خجالت کشیدم…بابام میخندید…پیرهنشو از تنش درآورد…به بدن سبزش نگاه کردمم…با عجله شورتمو که تا رونم پایین بود درآوردم، بابام به بدن لختم نگاه میکرد…حرکت چشماشو رو بدنم دنبال میکردم. همینطوری که لب تخت نشسته بودم و بابام جلوم وایساده بود کف پای آسیب دیدمو گذاشتم روی شکمش تو چشماش نگاه میکردم پامو آوردم رو به پایین تا کیرش خورد به پاشنه پام…پامو از رو بدنش جدا کردم انگشتای پامو روی کلاهک کیرش میکشیدم. دقیقا شست پامو گذاشت رو سر کیرش و وقتی بلندش کردم آبش بین شستمو کیرش کش اومد…لبمو گاز گرفتم و با لبخند موزیانه ای تو چشماش نگاه کردم…کف پاهامو گذاشتم دور کیرش و کیرش عقب جلو کردم…بابام زانو زد… پای راستمو گرفت و شروع کردن خوردن انگشتای پای آسیب دیدم…لباشو دور شستم غنچه کرد و سرشو عقب جلو میکرد…کف پامو لیس زد بغل پامو خورد رسید به مچ پام همینطور که میومد بالا من دراز کشیدم با فاصله های بلند رونمو خورد و رسید به کصم…نفسشو رو قسمت بالایی کصم حس میکردم و اون کصمو میخورد…زبونشو رو سوراخ کونم کشید…بلند شد فکر کردم قراره دوباره کیرشو بین پاهام داشته باشم اومد رو تختم…پاهاشو کنار سرم قرار داد، این دیگه چجورشه؟ تخماش جلو چشام بود و سوراخ کونشو میدیدم که دورش خیس بود…دستشو گرفت به کیرش، کیر راستشو به سختی رو به پایین آورد…اول کیرش روی بینیم کشیده شد خودشو آورد عقب تر و گذاشت روی لبام دهنمو باز کردم کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد تلمبه زدن…کیرش تمام دهنمو پر کرده بود…و سر کیرشو ته حلقم نگه میداشت…هر وقت سر کیرشو رو زبونم حس میکردم فقط از بینی میتونستم نفس بکشم…کیرشو که ته حلقم نگه می داشت نفسم بند میومد حالت تهوع بهم دست میداد اووعق اووعق…اشک تو چشام جمع میشد و صورتم قرمز میشدد…دستمو به شکمش هول میدادم تا درش بیاره…
چند دفعه ای این کارو کرد…و بلند شد…نشستم، اشکام ریملامو تا روی صورتم آورده بود و دور دهنم خیس بود…
با عصبانیت با مشت کوبیدم تو بازوش اونم خندید…دوباره خوابومدم رو تخت کیرشو کرد تو…روم خوابید پاهامو دورش حلقه کردم تمام بدن داغش روی بدن لخت دخترش کشیده میشد…سفت بغلش کرده بودم و اون کیرشو تو بدنم جلو عقب می کرد…محکم، محکم و محکم تر صدای ضربه هاش تو اتاقم میپیچید…دوباره بدنم شروع کرد به پیچ و تاب خوردن…موجش از شیکمم شروع میشد و در آخر کصمو میدادم بالا و تمام کیر بابام میرفت داخل و کصمو به بدن بابام فشار میدادم…سرعتش بیشتر شد…پشیونشو گذاشت رو پیشونیم…دهنش باز بود و تند تند نفس میکشیددد…آه آه…از لذت سرمو بردم بالا و تاج تختو نگاه کردم بابام شروع کرد خوردن گردنم…حسابی حشری شده بودم…نا منظم کمرمو بالا پایین میکردم…لبه ارضا شدنم بود… نمیخواستم زودتر از من ارضا شه… هر کدوممون تلاش میکرد خودش رو ارضا کنه… محکم خودمو بهش میکوبیدم…، تو بغل هم دست و پا میزدیم…کمرمو میگرفت، رونمو میگرفت، شونمو میخورد…سمت خودم میکشیدمش…بدنمو بهش میچسبوندم…دستمو روی کمرش میکشد…پاهام رو هوا تکون میخوردن…پنجه های پام در کشیده ترین حالت قرار داشت و انگشتام از هم باز مونده بودن…خیس عرق…بدنامون به هم برخورد میکرد… آه آه… آه آی…محکم گرفتمش و به خودم فشارش دادم…پاهام میلرزید…چنگ زدم موهاشو گرفتم تو دستم…پشتشو چنگ گرفتم…بدنم به شدت تکون می خورد و ارضاع شدم… به آرامش رسیده بودن… دستمو زیر کتفش انداختم و از رو خودم بلندش کردم…رگ پیشونیش باد کرد بود صورتش قرمز بود…پاهامو دورش حلقه کردم، کف دستامو گذاشتم رو صورت قشنگش و با شستم صورتشو نوزاش کردم. اون هنوز قسمتی از بدنش که داخل بدن دخترش بود رو هنوز عقب جلو میکرد…خودشو محکم بهم فشار داد و هم زمان پاشیده شدن آبشو حس کردم…خودشو هول میداد ول میکرد و دوباره با تمام زور خودشو بهم فشار میداد…افتاد روم و همونجوری موند…مدت طولانی ای کیر بابامو داخل بدنم داشتم، حس فوق العاده ای بود…فشار کیرش تو کصم کمتر و کمتر شد…چرخید به پهلو و کیرش آروم از کصم اومد بیرون…سرمو گذاشتم رو سینش… صدای قلبشو میشنیدم…کیرشو گرفتم…کوچولو شده بود و بی جون…کیرشو میکشید رو ول میکردم…صدای اذان بلند شد…من هنوز لخت تو بغل بابام بودم…بابام بلند شد لبه تخت نشست…ساعت چند مگه؟ ماهرخ دیر نکرده؟ لباساشو برداشت و رفت تو اتاقش… همچنان لخت و بدون لباس، گوشی به دست اومد بیرون صدای بوق گوشیش میومد…رفتم پیش از پشت بغلش کردم…الو سلام خوبی؟ کجا موندی؟ سالمی؟با دست کیرشو گرفتم…و اون یکی دستمو رو شکمش می کشیدم آبشو که از کصم روی کناره رونم میومد پایین حس می کردم …صدای ماهرخ میومد…جلو بابام زانو زدم…و کیر خوابشو کردم تو دهنم بابام منو نگاه میکرد… ماهرخ میگفت آره تازه تموم شده مریم خانم اینا دارن منو میرسونن. یه ربع دیگه خونم…شروع کردم ساک زدن کیرش…بابام: چه خبر بود؟
پشت به بابام خودمو بهش چسبوندم کیرش بین پاهام بود…خم شدم و با دست کیرشو گرفتم و کردمش تو کصم…بابام همینطوری که صحبت میکرد بهم گفت چیکار میکنی؟

صدای ماهرخ اومد، بابام: نه با تو نبودم…حالا بیدار میمونم تا بیای…قطع کرد…
بابام پهلو هامو گرفت و شروع کرد تند تند جلو عقب کردن…دوتا ضربه محکم به کونم زد…دستامو گذاشتم رو دسته مبل، پاهاشو کنار پاهای سفید و لاک زدن میدیدم، خم شد روم کل بدنش روی پشتم بود دستاشو گرفت به سینه هام…آبشو دوباره ریخت تو کصم…با خنده ازش جدا شدم…بابام رفت لباس بپوشه… منم باهاش رفتم تو اتاقش تا از کشوی ماهرخ اورژانسی بردارم، بابام داشت لباس تنش میکرد دستمو روی شیکمش کشیدم و کردم تو شرتش کیرشو گرفتم انگشتمو کردم تو کصم و کردم تو دهنش گفتم بازم میخوای؟ گفت بسه دیگه الان ماهرخ میرسه. رفتم تو دستشویی…صدای زنگ در اومد…من لخت تو دستشویی بودم…صدای ماهرخ اومد…سلام خوبی؟ کی دستشوییه؟ داره دستشوییم میریزه!! دوتا در زد، نفیسه نفیسه زود باش!! ریده بودم تو خودم…بدبخت شده بودم…بابام گفت حالا برو لباساتو عوض کن الان میاد…سرمو چسبونده بودم به در و صدای بیرونو گوش میکردم…صدای آروم بابام اومد نفیسه نفیسه بیا بیرون… لای درو باز کردم…بهم گفت الان میرم تو اتاق درو میبندم سریع برو تو اتاقت…خودش رفت تو اتاق خوابشون و درو بست…دویدم تو اتاقم…اتاقم بوی زنا میداد…ملافم خیس بود و بوی ادرار میومد…لباس تنم کردم…بعد مدتی ماهرخ اومد تو اتاق پات چطوره؟ درد دارم هنوز…اَه اَه این چه بوییه تو اتاقت میاد پنجره رو وا کن…پنجره رو وا کرد نشست کنار تختم…خیسی رو ملافمو دید دست کشید روش بوش کرد…این چیه جیش کردی؟ با ترس بهش گفتم نتونستم خودمو نگهدارم پام درد میکرد به دستشویی نرسیدم…ماهرخ گفت پس بزار جمعش کنم…داشت ملافمو جمع میکرد…لکه های دیگه ایم جاهای دیدگه ملافه دید…منو نگاه کرد گفت امیدوارم چیزی که من فک میکنم نباشه و رفت بیرون…

نوشته: چخوف

بازدید 9,046

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

9 پاسخ به “نامادریم منو به تخت بابام رسوند (۳)”

  1. چخوف مینوازدهم اون داستان بازی با روح روان دوستای داداشم هم این ادامه بده ولی یکم سعی کن تایم زمانی بین قسمتا رو کمتر کنی

  2. @CR71383هر داستان رو وقتی آپلود میکنم بین دو هفته یا بیشتر طول میکشه تا بکن تو منتشر کنه:))هر قسمتم که مینویسم تو نوت گوشیم نگاه کنی 3بار نوشته شده 😅 با روایتای مختلف… این قسمت دفعه اول که نوشتمش باباش شروع کرد بهش تجاوز کردن و هرجایی میکردش خوب درنیومد…دوباره نوشتم رفتن شمال اونجا وقتی ماهرخ خواب بود موقع برنزه کردن کردش دیدم جواب نیست…تو تلاش سوم عروسی رو نوشتم😁🍑

  3. داستان “اشتباهی زن علیرضا رو خیلی دارک کردیم 1” رو هم وسطای تابستون آپلود کردم فکر کنم مجوز ارشاد نگرفت توقیف شده اگر نه تا حالا باید منتشر می شد😂😂احتمالا مشکل قومیتی خورده چون متاسفانه زن علیرضا ترک بود:)از این تریبون اعلام میکنم این فقط یه داستان بوده و هدف از ترک بودن فقط نفهمیدن حرفای علیرضا و زنش توسط شخصیت راوی داستان بوده. 🙂

  4. همه داستانایی که مینویسی واقعاً عالین❤️اون داستانت که گفتی اشتباهی زن علیرضا رو خیلی دارک کردیم رو دوست دارم بخونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید