یک نفس از دلتنگی تا سکس

سلام به دوستان بکن تو. مثل همیشه راست و دروغ داستان رو به ذهن خلاق خودتون واگذار میکنم.
من پرهام هستم و 20 سالمه. تو اصفهان به دنیا اومدم و اونجا بزرگ شدم. تا اینکه پارسال برای ادامه تحصیل اومدم ایتالیا.
دبیرستانم که تموم شد، تو کنکور شرکت کردم و دانشگاه رازی کرمانشاه قبول شدم. یک ترم هم رفتم ولی اینقدر که همه اطرافیان و دوست و فامیل یا مهاجرت کرده بودن یا داشتن از مهاجرت حرف میزدن، منم افتاد تو سرم که مهاجرت کنم.
خلاصه افتادم دنبالش و حسابی تحقیق کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که تنها انتخابی که می‌تونم داشته باشم ایتالیا هست. اتفاقاً از اونجایی که دانشگاه‌های خوبی داره و در بعضی موارد بورسیه تحصیلی هم میدهد انتخاب خیلی خوبی هم هست. اگرچه اصلاً امیدی به اینکه بتونم پذیرش بگیرم نداشتم. برای همین این اقدامم رو یه تیر تو تاریکی در نظر گرفته بودم. اما خب از اونجایی که تو امتحان آیلتس نمره خوبی داشتم و رزومه تحصیلی نسبتاً خوبی هم داشتم، این تیری که تو تاریکی پرت کرده بودم خورد به هدف و تو کمتر از شش ماه وارد ایتالیا شدم. و الان حدوداً یکسال و نیم هستش که اینجا زندگی می‌کنم.
یه خواهر کوچکتر از خودم هم دارم (پونه) که اونم تازه امسال داروسازی قبول شده. پدرم (رضا) مهندس عمران‌ـه و توی کار ساخت و ساز هست. مادرم (نفیسه) هم میکاپ آرتیست هست و سال خودشو داره.
بابام و خواهرم از نظر خلق و خو و سخت‌کوشی و … به همدیگه رفتن و من و مامانم کوچکترین شباهتی بهشون نداریم.
مثلاً بابام خیلی اهل علم و اصول و تحلیل و ایناست و تو کارش هم خیلی زحمت کشیده و آدم موفقی هستش. خواهرم هم مثل بابام خصوصیات خیلی مردونه‌ای داره و هم آدم با پشتکار و مصممی هست. تا دانشگاه حتی یه نمره زیر 19 نداشت. ولی برعکس من و مامانم تشنه‌امون باشه اینقدر صبر می‌کنیم تا یکی دیگه تشنه‌اش بشه و به اون بگیم برای ما هم آب بیاره 😂. خلاصه خیلی راحت طلب و بیخیال و در عین حال دنبال تفریح خوش گذرونی هستیم. برعکس خواهرم، مامانم خیلی قری فری هست و به خودش میرسه.
برای همین تفاوت‌ها با اینکه پدر و مادرم عاشق همدیگه هستن، ولی از وقتی یادمه من و مامانم تو یه جبهه بودیم، بابام و خواهرم هم تو یه جبهه. اگرچه رابطه‌مون به عنوان یه خانواده همه با هم خوبه. به هیچ عنوان هم خانواده مذهبی نیستیم. ولی خب اونطوری هم به اصطلاح بی بند و بار نیستیم. یه چیزی در حد میانه. اما همونطور که گفتم خیلی با هم راحت و صمیمی هستیم. مثلاً اگر من دوست دختر داشته باشم یا پونه (خواهرم) بخواد با پسری قرار بذاره، تو خونه از هیچکس پنهان نمی‌کنیم و تا امروز هیچوقت نشده که خود سانسوری کنیم. بگذریم…
ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به تابستان همین امسال (1403). تو دوران فراغت تحصیل تصمیم گرفتم بیام ایران. با اینکه اغلب با خانواده و حتی دوستام تماس تصویری می‌گرفتم و اینجا هم کلی ایرانی هست و مهمونی‌های ایرانی زیاد میرم، ولی یکسال بود از خونه و خانواده دور بودم و حسابی دلم تنگ شده بود.
خلاصه به پایان ترم که نزدیک‌تر می‌شدیم یه روز با مامانم که صحبت می‌کردم، موضوع رو بهش گفتم و اونم خیلی خوشحال شد و تشویقم کرد به اینکار و من حسابی به دلم صابون زده بودم که بالاخره یک ماهیه حالی میکنم.
ولی بعدش که پیگیر کارم شدم، خیلی خلاصه بگم که چندتا از دوستام فهمیدن و حسابی منو ترسوندن که نکنه از ایتالیا خارج بشم و هم واسه بورسیه بعدا به مشکل بخورم، هم وقتی میام ایران، دوباره واسه خروج به مشکل بخورم و بخاطر سربازی به دردسر بیفتم.
حقیقتش منم خیلی به بورسیه وابسته هستم و اگر اون قطع بشه، باید برگردم ایران. خودمونیم دیگه. الان با این قیمت ارز تو ایران، دو هزار یورو میشه نزدیک 200 میلیون. شهریه دانشگاه به کنار. همین کمک هزینه تحصیلی قطع بشه بابام باید ماهی 200 میلیون بفرسته برام تا بتونم اینجا بمونم.
برای همین زنگ زدم خونه و با پونه (خواهرم) که حرف میزدم گفتم نمی‌تونم بیام. ولی دلیلشو نگفتم.
شبش که خواهرم سر میز شام موضوع رو به مامان گفته بود، همون موقع مامانم باهام تماس گرفت پیگیر بشه ببینه چرا کنسل شده و خلاصه خیلی ناراحت بود. هر چی نباشه تنها مونده بود تو خونه با دو نفر از جبهه مخالف.
همونطور که مامانم موبایل رو گذاشته بود روی میز و در حالی که اونا شام میخوردن و داشتیم صحبت می‌کردیم و یهو بابام به مامانم گفت خب تو برو اونجا پیشش. هم فاله هم تماشا.
در لحظه مامانم این ایده بابامو تو هوا زد و خیلی خوشحال شد و از من پرسید آخه ویزا میدن؟
منم که انگار قند تو دلم آب شد، گفتم فردا خودت پیگیر شو، منم اینجا می‌پرسم ببینم چطور می‌تونم کمک کنم.
از فرداش پیگیر شدیم و به هر صورتی بود، مامانم تونست ویزارو بگیره. منم با اینکه خیلی دلم می‌خواست بابام و پونه هم بیان ولی همین که قرار بود حداقل مامانم رو ببینم تو باسنم عروسی بود.
البته قرار بود خواهرم هم بیاد ولی خب جور نشد.
به هرحال چند روز گذشت و بالاخره رسیدیم به روزی که مامانم بلیط داشت. (اواسط تابستان امسال که قرار بود بیاد و 45 روز بمونه)
من دانشگاه بولونیا درس می‌خونم و پرواز مستقیم به شهر بولونیا وجود نداره. مامانم قرار بود از اصفهان بره ترکیه و از اونجا با یه پرواز دیگه بیاد فرودگاه میلان در ایتالیا.
از میلان تا بولونیا هم حدود یک ساعت با قطار راهه. برای همین منم برنامه‌ریزی کردم و رفتم میلان به استقبال مامان.
دل تو دلم نبود و خیلی خوشحال بودم که قراره مامانمو بعد از یکسال ببینم. از ذوق زیادی که داشتم چند ساعتی زودتر رسیده بودم و چاره‌ای نداشتم جز اینکه صبر کنم.
تا اینکه بالاخره پروازش به زمین نشست و منم تو جمعیت چشم میچرخوندم که مامانو پیدا کنم. یهو در حالی که اونم دنبال من میگشت، چشمامون به همدیگه افتاد و رفتم به سمتش.
از دلتنگی زیاد رفتم به سمتش بغلش کردم و همدیگه رو بوسیدیم. همین که بوی آشنای عطرش به مشامم خورد اشک اومد به چشمام. یه شلوار جین و تیشرت سفید تنش بود و موهاش دم اسبی بسته بود. چند دقیقه‌ای طول کشید و حسابی که از بغل هم سیر شدیم، چرخ چمدون‌هاشو گرفتم راه افتادیم به سمت خونه.
برنامه داشتم این مدتی که مامانم اینجاست یه ماشین اجاره کنم که راحت بتونیم بریم جاهای مختلف و به مامانم بد نگذره. ولی خب تو ذهنم بود که وقتی رفتیم بولونیا اینکارو بکنم. ولی از اونجایی که مامانم 3 تا چمدون با خودش آورده بود و خیلی بار داشت ، دیدم جابجایی این چمدون‌ها با قطار خیلی سخته. برای همین تو همون میلان، به صورت آنلاین یه ماشین اجاره کردم به مدت یک ماه. خوشبختانه شرکتی که ماشینارو اجاره می داد، تو پارکینگ فرودگاه می‌تونست یه ماشین بهمون تحویل بده. که خیلی ایده‌آل بود.
به هر حال رفتیم ماشین رو تحویل گرفتیم و راه افتادیم به سمت خونه. تو راه کلی با هم صحبت کردیم و شوخی کردیم و موزیک گوش کردیم تا بالاخره بعد از 2-3 ساعت رسیدیم خونه.
مامانم که وارد خونه شد، طبق معمول همه مادرهای دنیا، کلی به خاطر وضعیت خونه بهم غر زد، نیومده شروع کرد به تمیزکاری. دیگه منم روم نشد بگم چون شما داشتی میومدی تازه اینجارو یکبار تمیز کردم و وضعش اینه. 😂
خلاصه سرتونو درد نیارم، از روزی که مامانم اومد، خونه‌ام تازه شبیه خونه شده بود و با کلی وسایل و خواروبار که از ایران آورده بود دوباره عادتم داده بود به غذاهای مامان‌پز ایرانی. همه چیز روال عادی داشت و چند روز اول صبح تا عصر می‌رفتیم جاهای دیدنی و تفریح و … شب هم میومدیم خونه. فقط در این بین یک چیز برای من تازگی داشت. اونم پوشش مامانم بود که بعد از روز اول یواش یواش عوض شد. یعنی فردای روزی که رسید، رفتیم میدان اصلی شهر بولونیا و تو مرکز شهر و بازار گردی کردیم. که یه بافت تاریخی و بی‌نهایت زیبا داره. روز اول بلوز و شلوار پوشید. اما وقتی هوای خوب و پوشش بقیه رو دید، از روزهای بعد یواش یواش اون بلوز و شلوار تبدیل شد به تاپ و شلوارک خیلی کوتاه. گاهی حتی بدون سوتین. که این خیلی برای من عجیب بود. اگرچه تو خونه خیلی راحت بود و زیاد دیده بودم اینطوری لباس بپوشه ولی با اینکه قبلاً خانوادگی سفر خارجی رفته بودیم ولی هیچوقت اینطوری مامانمو تو خیابون ندیده بودم. به هر حال این نوع پوشش مامانم، بدن سفید و هیکل جذابشو شاخص کرده بود. بخصوص که تو خیابون و فضای عمومی بود.
همینجا تو پرانتز بگم که مامانم 42 سالشه، قدش 172 هست که برای یه خانم اونم با هیکل فیت مثل مامانم بلند قد حساب میشه. پوست خیلی سفید و بدن سکسی و جذابی داره. و از اونجایی که به کارش هم مرتبط هست، خیلی به پوست و موهاش می‌رسه و همونطور که قبلاً گفتم خیلی قری‌فریه. یه عکس میزارم اگه بشه.
با این وجود همه چیز روال عادی داشت تا اینکه حدود 10 روز از اومدن مامانم گذشته بود. کم‌کم مامانم شهر رو یاد گرفته بود و به قول معروف داشت جا می افتد. گاهی خودش تنهایی می‌رفت بیرون.
تو این مدت چند بار هم به پیشنهاد مامانم، دوستای ایرانیمو دعوت کرده بودم تا مامان با حبوبات و سبزیجات تازه که از ایران آورده بود آشپزی کنه و یه مهمونی ایرانی دور هم داشته باشیم. برای همین مامانم با همه دوستام هم آشنا شده بود. البته اینم بگم وقتایی که دوستای ایرانیم هم بودن، مامانم یکم پوشیده‌تر لباس می‌پوشید. از بین دوستام، مامانم با یکی از دخترها به اسم سارا خیلی دوست شده بود و با هم عیاق شده بودن. کلاً مامانم خیلی خصوصیات اخلاقیش به سن خودش نمی‌خوره و شیطنت‌های یه دختر 24-25 ساله رو داره. برای همین با این حدود سن زودتر ارتباط برقرار می‌کنه.
همون حدودای 10-12 روز از اومدن مامان گذشته بود که سارا به مامانم پیشنهاد داده بود که با چند نفر دیگه، خودشون به صورت زنونه برن ساحل و شنا کنن و آفتاب بگیرن و …
مامانم هم قبول کرده بود برنامه این بود که صبح روز یکشنبه که اینجا تعطیل هست، برن یه شهر نزدیک بولونیا به اسم ریمینی. چون خود بولونیا ساحلی نیست. یک ساعت هم راهه تا اونجا.
خلاصه روز قبلش رفتن خرید کردن و مایو و لوشن و یه مقدار خرت و پرت خریدن و آماده شدن واسه رفتن.
فردا صبحش راه افتادن رفتن و منم دیدم فرصت مناسبه نشستم درس خوندن تا ساعت 7-8 عصر. نفیسه (مامانم) اومد خونه و دیدم مثل لبو قرمزه. یه سارافون پوشیده بود و میشد دید که شونه‌ها و پاهاش هم مثل صورتش آفتاب سوخته شده. نمی‌تونستم جلو خنده‌ام رو بگیرم! پرسیدم چیکار کردی با خودت؟
اونم با یه حالت یأس گفت: آفتاب می‌گرفتم، خوابم برد و به این روز افتادم.
منم یکم دست انداختمش و باهاش شوخی کردم و گفتم می‌دونم دوای دردت چیه! بشین الان میام.
قبلاً این اتفاق برام افتاده بود و تجربه داشتم. یه ژل اینجا هست که تو داروخانه‌ها می‌فروشن به اسم بیافین. ترکیب آلوئه‌ورا و چندتا چیز دیگه هست و برای همین کاره. رفتم یه ژل بیافین خریدم و برگشتم خونه.
درو که باز کردم با یه صحنه‌ای روبرو شدم که خیلی خیلی برام تازگی داشت. کلا اون مدت نفیسه انگار یه آدم دیگه شده بود در نبود بابام. مامانم همیشه کلاً آدم راحتی بود ولی نه تا این حد.
بخاطر سوزش پوستش، لباسشو از تنش درآورده بود و لخت بود و طاق باز دراز کشیده بود روی زمین و پنجره رو باز گذاشته بود که باد بخوره به بدنش. یه حوله انداخته بود زیرش و سوتین هم نداشت. فقط یه شورت پاش بود. همه‌جای بدنش سرخ شده بود ولی سینه‌هاش همون جوری سفید مونده بود و برای همین بیشتر جلب توجه می‌کرد. تا وارد خونه شدم و این صحنه رو دیدم، قفل کردم. مامانم هم متوجه حضور من شد ولی کوچکترین واکنشی نداشت. حتی سعی نکرد با دستش خودشو بپوشونه. منم سریع راهمو کج کردم و رفتم به سمت اتاق.
چیزی که دیدم از ذهنم پاک نمیشد و دروغ نگم یکمی هم حالی به حالی کرده بودم. خواستم خودمو مشغول یه کار دیگه کنم که مامانم راحت باشه. برای همین تو اتاق نشستم پای درس که چند دقیقه‌ای گذشت و دیدم مامانم یه روبدوشامبر تنش کرده و بدون اینکه کمربندشو محکم ببنده، با یه شیشه مشروب تو دستش اومد تو اتاق. یقه روبدوشامبر باز بود و هنوز می‌تونستم سینه‌هاشو ببینم. خیلی چهره‌ی آشفته‌ای داشت.
تازه فهمیدم تو فاصله‌ای که رفتم بیرون و اومدم، یکم مشروب خورده و مسته و تازه برام روشن شد که چرا وقتی از در وارد شدم و لخت دیدمش هیچ واکنشی نداشت.
همینطور که نشسته بودم روی صندلی و به مامان نگاه می‌کردم، اومد به سمت من، سرمو خیلی آروم بوسید و در حالی که یه قلپ دیگه از شیشه مشروب سر کشید، رفت دراز کشید روی تخت.
رفتم کمپرس آب سرد آماده کردم و اومدم ژلی که خریده بودم رو از روی میز برداشتم و رفتم گذاشتم روی تخت و گفتم از این ژل بمال به بدنت تا سریع سوزش پوستت خوب بشه. و از اتاق اومدم بیرون.
ذهنم درگیر بدنش شده بود. این آفتاب سوختگی و سینه‌های بلوری همه‌اش جلو چشمم بود. از اتاق که اومدم بیرون، از یه طرف نگاهم افتاد به لباس مامان که بخچه‌ای از تنش درآورده بود و روی زمین رها کرده بود، واز یه سمت سوتین‌ـش که یه گوشه دیگه افتاده بود و حوله‌ای که هنوز کف اتاق پهن بود و تا به خودم اومدم دیدم در مقابل فکرهای کثیفی که تو ذهنم اومده بودن کاملاً بی دفاع شدم کیرم راست شده.
یک ساعتی گذشت و مامانم تو اتاق خواب بود. کمپرس آب سرد هم گذاشته بود بین پاهاش، انگار کش شورتش آفتاب سوختگی‌هاشو اذیت می‌کرد ولی حال نداشت شورت هم از پاش در بیاره.
منم هر پنج دقیقه مثل یه آدم بی‌قرار میرفتم سرک می‌کشدم تو اتاق و در حالی که هی کیرمو تو شورتم جابجا می‌کردم ،یکبار دیگه بدن نیمه لخت شو، سینه‌هاشو، رون پاهاشو … دید می‌زدم و برمی‌گشتم. ولی حتی جرات نداشتم نزدیک بشم.
بعد از یکساعت، انگار که خیلی اذیت بود، بیدار شد و منو صدا کرد. با یه صدای خوابالو و توام با مستی گفت:
پرهام؟؟ یه لیوان آب برام بیار مامان!
لیوان آب رو بردم و رفتم تو اتاق و گفتم چرا از این ژل که گرفتم نمی‌زنی تا سوزشش خوب بشه؟
به سختی چشماشو باز کرد و گفت کو؟ من از کنار بالشت‌ـش برداشتم و دادم بهش.
خیلی مست بود. همه چیزو 4 تا میدید.
دوباره دادش به خودم و گفت خودت بزن برام …
منم نشستم لب تخت و اول یکم از ژل ریختم کف دستم و آروم آروم زدم به صورتش. خودم قبلا از این ژل استفاده کردم و وقتی میزنی یه جوری آدمو خنک میکنه انگار نشستی تو وان یخ.
بعد از اینکه همه جای صورتشو خوب ژل مالی کردم و ماساژ دادم یه آخیش از روی رضایت گفت و نفس عمیقی کشید.
هنوز سینه‌هاش بیرون بود و نمی‌تونستم چشم ازشون بردارم.
بعد از صورتش، شروع کردم با همو ژل، آروم آروم از گردنش ماساژ دادم و اومدم به سمت پایین.نرمی بدنش و نفس‌های آروم مامان، دست داده بودن به دست افکار توی سرم و کیرم راست شده بود. ولی خوشبختانه چشماشو بسته بود و خواب و بیدار بود.
نیم ساعتی گذشت و منم دیگه شرایط رو مناسب دیده بودم و خودمم داشتم حال می‌کردم .آروم آروم رسیده بودم به شکمش، متاسفانه چون سینه‌هاش زیر سوتین بودن، آفتاب سوخته نشده بود و بهانه‌ای برای مالوندن سینه‌ها نداشتم. ولی کنار سینه هارو تا جایی که تونستم خوب با کف دستم مالوندم. یه جوری اغواگرانه ماساژ میدادم که اگر هوشیار بود حتما ازش دو تا چک می‌خوردم. شکم و پهلو هاشو ماساژ میدادم که یهو مامانم بدون اینکه حرفی بزنه کمربند روبدوشامبر که نصف و نیمه بسته بودش رو باز کرد و زدش کنار که من بتونم پاها و ناحیه بیکینی هم ماساژ بدم.
از این فاصله نزدیک که با شورتش نگاه می‌کردم، خط کس مامان هم مشخص بود و حسابی دیگه هوش از سرم برده بود. با دستش خیلی آروم یکمی با کِش شورتش بازی کرد و اول سعی کرد یکم از ژل که روی شکمش مونده بود، خودش بماله زیر کش شورت که من مجبور نشم به اونجاها دست بزنم. منم دیگه از کنار شورت به پایین شروع کردم به ماساژ دادن.
رون پاهاش به طرز عجیبی نرم بود. تو خیالاتم هزار بار رون پاهاشو لیسیدم. دستمو آروم آروم می‌کشیدم روی پاها و به سمت داخل رانش ماساژ می‌دادم. گاهی اینقدر نرم و آروم اینکارو می‌کردم که انگار دارم نوازش می‌کنم. آب دهنم راه افتاده بود و تند تند آب دهنمو قورت میدادم. و در عین حال مامانم هم تنفسش تغییر کرده بود و زیر دستام حس میکردم دمای بدنش داره میره بالا و داغ تر میشه.
پایین پاهاشو یکم ماساژ می‌دادم ولی دوباره برمی‌گشتم سه برابر رون پاهاشو می‌مالیدم. تا اینکه بعد از شاید 40 دقیقه، متوجه یه چیزی شدم.
شورتش خیس خیس شده بود و رنگ شورت توی قسمت جلوی شورت عوض شده بود. یه آب لزجی از کناره شورت راه افتاده بود و تازه اونجا گوشی اومد دستم که مامان خانم هم داره لذت میبره.
شما تصور کن یه چیزی حدود یک ساعت و نیم داشتم با یه ذهنیت سکسی ماساژش میدادم. قبلش هم به خاطر دیدن بدن لخت حالی به حالی شده بودم و دیگه عقل و منطقم کار نمی‌کرد. برای همین با دیدن شورت خیسش، زد به سرم یکم پامو فراتر بذارم.
خیلی سوسکی و آروم آروم دستمو از سمت پایین به بالا، رد می‌کردم زیر کش شورت و دوباره میاوردم بیرون. یکبار از سمت پای راست یکبار پای چپ. هربار هم یکم دستمو می‌بردم جلوتر. نفس کشیدنش شده بود معیار من. هربار دستم به کنار شورت می‌خورد یه نفس کوچیک می‌کشید. با فشار دستم یکم پاهاشو از هم باز کردم و وقتی دیدم داره همکاری می‌کنه جسورتر شدم. همینطوری ریز ریز داشتم بین پاهاش کاوش می‌کردم که دیدم مامانم دستشو برد به سمت سینه‌هاشو اول یه کوچولو نوک سینه‌هاشو چلوند و بعد همونو آروم آروم اومد به سمتش شورتش. یکم شورتشو خودش داد پایین با یه صدای خفه و آروم گفت:
پرهام درش بیار…
و این ترسناک‌ترین جمله‌ای بود که تا اون لحظه شنیده بودم. قفل کردم و دست از ماساژ دادن کشیدم و همونطوری ساکت نشستم. تا همونجا هم خیلی زیاده روی کرده بودیم و کل اتفاقاتی که افتاده بود برام قفل بودن. یه چیزی حدود سی ثانیه داشتم تو سرم اتفاقات رو هضم می‌کردم که یهو مامانم با یه حالت خمار و بی حال دستشو آروم رسوند به کیرم و از روی شلوارک، کیرمو لمس میکرد…
یه تکونی خوردم و دستمو گذاشتم روی دستش…
کیرمو ول کرد و دستمو محکم گرفت تو دستش. گرمای دستش، و بدن لختش که جلوم دراز کشیده بود، خلع سلاحم کرد و دلو زدم به دریا.
دستمو انداختم دور کِش شورت و خیلی آروم و با احتیاط بدون اینکه آفتاب سوختگی اذیتش کنه، شورتشو کشیدم پایین. یه پیرسینگ کوچولو بالای کص‌ـش داشت که اولین‌بار بود میدیدمش و کص‌ـش خیس خیس بود. همونطور که دستمو تو دستش گرفته بود، برد به سمت کص‌ـش و دستمو اونجا رها کرد.
منم از لبه تخت بلند شدم سریع تیشرت و شورت و شلوارکمو در آوردم و رفتم نشستم بین پاهاش. خودش پاهاشو از هم باز کرد جا برای نشستنم باز کرد. خم شدم به سمت کص‌ـش. اول از فاصله آب دهنمو ریختم بین پاهاش و بعد زبونمو گذاشتم روش. به محض اینکه زبونم با چوچولش برخورد کرد، پاهاش چسبوند به هم و سرمو بین پاهاش فشار میداد ولی از مستی و شهوت زیاد اونقدر بی حال بود که جون نداشت محکم این کارو بکنه.
دستامو حلقه کردم دور رون پاهاشو و شروع کردم به مکیدن کص‌ـش. هوا گرگ و میش شده بود و نور کمی توی اتاق بود. اول با مکیدن چوچولش شروع کردم و یواش یواش پاهاشو میدادم بالا و با زبونم میرفتم به سمت پایین. جیغ‌های کوتاه و تنفس بریده بریده مامان نشون میداد خیلی حالش خرابه. حسابی با زبونم دوتا سوراخشو لیسیدم و گاهی داخل رون پاشو میلیسیدم. اینقدر نرم و لطیف بودن که خودمم از لیسیدنشون لذت میبردم.
اینقدر صورتمو وسط پاهاش چرخونده بودم، آب دهنم ریخته بود بین پاهاش و همه جا خیس بود. تو تمام این مدت، مامانم یه دستش به سینه‌هاش بود و با دست دیگه موهای منو چنگ میزد.
بعد از 15-20 دقیقه که حسابی کص‌لیسی کردم، همونطور که مامانم موهامو تو پنجه‌هاش گرفته بود، منو کشور بالا که بخوابم روش
وقتی صورت‌هامون مقابل هم قرار گرفت، یکم چشم تو چشم شدیم. چشم‌هاش به شدت خمار بود بخاطر عرقی که کرده بود موهاش پریشون شده بود و چسبیده بود به صورتش.مامانم صورت منو با دوتا دستش گرفته بود و گوشه لبشو گاز می‌گرفت. انگار داشت تصمیم می‌گرفت ادامه بده یا نه. (حداقل برداشت من اینطور بود. چون هر چی این لحظه بیشتر طول می‌کشید، منم بیشتر ترس برم می‌داشت که یهو نکنه الان نظرش عوض بشه و بزنه زیر گوشم).
تا اینکه شروع کرد به بوسیدن لب و صورت و چشم و … و منم همراهیش می‌کردم و لباشو می‌مکیدم. که همزمان یکی از دستاشو رسوند به کیرم و تا دستشو دور کیرم گرفت، بی حرکت موند و با دستش یه فشار کوچولو داد و نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه آب دهنشو قورت داد، کیرمو گذاشت جلو سوراخ کص‌ـش. سعی داشت با دستش کیرمو فرو کنه…
منم فقط کافی بود یه فشار کوچیک بدم تا کیرم فرو بره تو کس مامان نفیسه خوشگلم. ولی اون چشم‌های خمار و آب دهن‌ـش که راه افتاده بود رو دیدم، تصمیم گرفتم کاری کنم واسه کیرم التماس کنه.
برای همین یکم خودمو کشیدم عقب سر کیرم بیاد عقبتر و دوباره خوابیدم روش و جلو و عقب کردم تا با زیر کیرم بمالم روی کص‌ـش. یه آه از روی ناامیدی کشید و رفتم کنار گوشش و در حالی که لاله‌ی گوش راستشو گرفته بودم بین لبام و می‌مکیدم، گفتم هنوز زوده…
با یه حالت یاس و صدای بی‌حال و کشیده مثل بچه‌ها گفت نـــــــــــــــه…
بخاطر آفتاب سوختگی‌هاش زیاد آزادی عمل نداشتم و نمیتونستم بچرخونمش به سمت دیگه. برای همین خوابیدم بغلش و در حالی که یه دستم زیر گردنش بود، سینه‌ی بلوریشو گرفتم به دندون و دوتا انگشتم اول گذاشتم تو دهن مامان و با آب دهن خودش خیس‌ـشون کردم و بعد فرستادم داخل کص‌ـش و شصت دستم هم گذاشتم روی چوچولش و شروع کردم به مالیدن.
خم شده بودم روش و یه پامو انداخته بودم روی پاهاش. مامان هم با اینکه اولش زیاد علاقه نشون نداد، ولی از کش و قوسی که به بدنش می داد فهمیدم یواش یواش داره لذت میبره و خودش هم همکاری میکرد. دیگه صدای جیغ ‌های کوتاه و آه و ناله‌اش پیچیده بود توی اتاق و یه جوری ناخون‌هاشو می‌کشید رو پوستم که جاشون می‌موند.
10 دقیقه‌ای گذشت و همچنان که انگشتش می‌کردم، سینه و لب و گردن و همه‌جای بدنش هم می‌لیسیدم که یهو مچ دستم که روی کص‌ـش بود و محکم گرفت و خودشو از تخت جدا کرد. شاید 10 ثانیه نفسش حبس شده بود و بعدش یهو با صدا بلند نفسشو داد بیرون. کمر به پایین شروع کرد به لرزیدن و منم فقط نوازشش می‌کردم تا لذت کافی رو ببره از این ارضاء شدن.
حالش که جا اومد، سرمو گرفت و کشید به سمت خودش. به بغل خوابید و روبروی هم بودیم. کیرم بین پاهاش بود و شروع کرد به خوردن لبام.
من تو اوج لذت بودم. دستشو دوباره برد به سمت کیرم تا بفرسته داخل کص‌ـش. منم حس کردم دیگه وقتشه و بلند شدم دوباره نشستم بین پاهاش. پاهاشو از هم باز کردم، کیرمو گذاشتم جلو کص‌ـش و یکم آب دهن ریختم.
دوتا دستمو طوری گذاشتم روی دوتا پای مامان که با شصت‌های دستم بتونم دو طرف کص‌ـشو از هم باز کنم.
نگاهامون به خیره شد و خیلی آروم کیرمو فرستادم داخل …
کص‌ـش خیلی داغ بود و کیرمو مثل ساکشن بلعید تو خودش. . مامان چشماشو بست و آه بلندی کشید و برای اولین بار یه جمله بلند گفت:
آخ… پرهــــــــــــــام
شروع کردم به تلمبه زدن و با یه دستم کص‌ـشو تند تند می‌مالیدم. گاهی خم میشدم سینه‌هاشو می‌مکیدم. مامان هم در حالی که غرق شهوت بود و با ریتم تلمبه زدن من نفس می‌کشید و آه و ناله می‌کرد، خودش سعی می‌کرد کمرشو حالت دایره‌ای بچرخونه. چند دقیقه که گذاشت، مامانم سعی کرد بلند بشه.
منم کیرمو کشیدم بیرون و منتظر شدم ببینم می‌خواد چکار کنه.
بلند شد ایستاد و همزمان روبدوشامبر رو کامل از تنش درآورد و انداخت یه گوشه. پشت بدنش آفتاب سوخته نبود و دیدن اون باسن تپل و گوشتی سفید یه جون به جونام اضافه کرد.
همینطور که من نشسته بودم روی تخت، اومد نشست رو زانوهاش جلو من و یکم خم شد به جلو. اولش فکر کردم میخواد که تو پوزیشن داگی بکنمش. ولی اول نشست روی کیرمو و وقتی کامل فرو رفت توی کص‌ـش، خودشو آورد عقب و نشست روی پنجه پاهاش و خودشو رها کرد تو بغلم.
منم دستامو دور شکمش حلقه کردم و سینه‌هاشو گرفتم تو دستم خودش شروع کرد به بالا و پایین شدن.
موهاشو با دستش جمع کرده بود بالای سرش و با دستاش همونجا نگه داشته بود.
عرق از لای موهاش سرازیر شده بود به سمت گردنش. یه بوسه به شونه‌ی سمت چپش زدم و لباسمو گذاشتم روی بدنش و شروع کردم به لیسیدن. اما این پوزیشن اینقدر لذت بخش بود و کیرم تا آخر می رفت تو کس مامان و در میومد، که خیلی نتونستم تحمل کنم و بعد از حدود 5 دقیقه، دیدم دارم ارضا میشم.
آروم گفتم مامان یکم یواش تر دارم ارضا میشم…
یهو مامانم ، نه تنها سرعت بالا پایین شدن رو کم نکرد بلکه سریع‌تر شد و با عجله روی کیرم بالا و پایین میشد و در همین حال موهاشو ول کرد و بلافاصله دستشو برد به سمت کص‌ـش و شروع کرد به تند تند ماساژ دادن چوچول خودش و با هیجان زیاد و بی درنگ گفت:
پرهام منم الان ارضا میشم، یکم طاقت بیار … تحمل کن مامان تا باهم ارضا بشیم…
ولی چطور میشه تحمل کرد… من هیچ کنترلی تو این پوزیشن نداشتم و نمی‌تونستم کیرمو بکشم بیرون. تا به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشت و تو کٌ مامانم ارضا شدم. از پشت چسبیدم بهش و محکم بغلش کردم و سینه‌هاشو تو مشتم گرفته بودم و می‌چلوندم.
مامانم هم با 10 ثانیه تاخیر، همونطور که دستشو تند تند وسط پاهاش تکون میداد، مثل مار زخمی به خودش پیچید و از روی کیرم بلند شد و خودشو انداخت روی تخت. منم رفتم به سمتش و در حالی که دوباره دستامو گذاشتم روی سینه‌هاش، سرمو بردم بین پاهاش و خیلی آروم شروع کردم به لیسیدن بالای کص‌ـش.
مامانم آروم گرفته بود و داشت بدن منو نوازش می‌کرد. منم خودمو کشیدم بالا و خوابیدم تو بغلش. یکم با خجالت تو صورت همدیگه نگاه کردیم. انگار هردو تازه فهمیدیم چکار کردیم. ولی هیچ حس پشیمونی تو نگاهامون نبود. لبمو گذاشتم روی لب مامان و اونم باهام همراهی کرد و چند دقیه‌ای لب همدیگه‌رو خوردیم.
اون شب نیم ساعت بعد از اون سکس هیجان‌انگیز تو بغل همدیگه بودیم و عشق بازی می‌کردیم، بعدش من رفتم روی تخت خودم خوابیدم.
فردا صبح ساعت 10 بود که بیدار شدم و از اتاق رفتم بیرون. مامانم صبحانه حاضر کرده بود و تو آشپرخانه مشغول بود. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، این بود که هیچ لباسی تنش بود. فقط همون روبدوشامبر ابریشمی رو پوشیده بود و حتی کمربندش هم نبسته بود. یعنی سینه‌ها و کص‌ـش و همه‌ی بدنش پیدا بود.
منو که دید اومد به سمت من و بغلم کرد. بعد لبامو بوسید و گفت وای این چی بود دیشب زدی به بدنم. خیلی بهتر شدم.
و صورتشو مقابل صورتم قرار داد و یه مکث کوتاه کرد و اینبار با صدای آرومتر گفت این تعطیلات دو نفره من و توئه. دیشب خیلی به من خوش گذشت.
و دوباره با صدای بلندتر گفت صبحانه‌اتو بخور تا بریم دوش بگیریم.
گفتم تو رفتی حمام!؟
با شیطنت خاصی که همچین هم برام غریبه نبود گفت: نه دیگه، صبر کردم توام بیای تا باهم بریم.
منم با ذوق نشستم صبحانه بخورم. شیر عسل و زرده تخم‌مرغ. خرما و گردو … یعنی هرچی گرمی‌جات بود چیده بود روی میز که اتفاقاً خیلی بهم مزه داد.
تو فاصله‌ای که من نشسته بودم و مشغول خوردن بودم، خودش دائم از این طرف به اون طرف در حال رفت و آمد بود و وقتی حوله و وسایل حمام رو آماده کرد، اومد یوری نشست روی پای من و دستشو انداخت دور گردنم، با حالت خیلی اغواگرانه لبمو بوسید و گفت من میرم حمام توام زود بیا. اومد که بره، گفتم مامان …
دوباره نگاهم کرد گفت: جونم مامان
گفتم من دیشب کاندوم نداشتما!!!
نگرانی رو از توی چهره‌ام خوند و فهمید به خاطر چی دلشوره دارم. دوباره برگشت لب بالای منو گذاشت بین لبای خودش و طوریکه گرما و خیسی لبش داشت دیوونه‌ام می‌کرد، بهم گفت، قربونت برم من الان یک ساله یائسه شدم. نگران هیچی نباش. میدونی یائسگی چطوره؟
گفتم بله. میدونم.
پاشد و گفت پس خیالت راحت. من میرم حمام توام بیا. پاشد لباسشو درآورد و لخت رفت به سمت حمام.
منم لیوان شیر عسل رو سر کشیدم و کمتر از 5 دقیقه بعد، لباسمو درآوردم و رفتم به سمت حمام.
خونه من 40 متره و حمام خیلی کوچیکی داره. وقتی درو باز کردم، مامانم زیر دوش آب گرم بود و تو بخارآب گم شده بود. رفتم به سمت دوش و آروم از پشت بغلش کردم و دستامو رسوندم به سینه‌هاشو و گرفتمشون تو مشتم مامان هم. خودشو تو بغلم رها کرد و دستاشو آورد بالا و همینطور که صورتشو به سمت صورت من می‌چرخوند، لباشو گذاشت روی لبام.
کیرم از پشت افتاده بود بین چاک باسن‌ـش و همین که لذت لب گرفت از مامانمو دوباره چشیدم، کیرم شروع کرد به راست شدن.
اینکه مامان کنترل اوضاع رو به دستش گرفته بود و مثل دیشب خنثی نبود، باعث شده بود بیشتر حشری بشم و لذت رو چند برابر کرده بود. صابون رو برداشت و شروع کرد به صابونی کردن بدن من. گاهی هم بدن خودشو صابونی می‌کرد و نوازش سینه‌های سربالا و سفت مامان در حالی لیز شدن خیلی لذت بخش شده بود.
یک دستمو از سینه‌ بردم به سمت کص‌ـش و اول یکم جلو عقب کردم. تا دستم خورد به کص‌ـش، چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. یکم که کص‌ـشو مالیدم، دستاشو انداخت روی شونه‌هام و گردنمو گرفت و خودشو چسبوند بهم. سینه‌هاش چسبیده بود به سینه من.
من دستامو دور کمرش حلقه کردم و هر دو تا لپ باسن‌ـشو چنگ میزدم. همونطور که لب می‌گرفتیم انگشتمو از پشت رسوندم به سوراخ پشت‌ـش و با سوراخش بازی کردم. یکمی که سر انگشتمو روی سوراخ‌ـش فشار دادم لبمو آروم گاز گرفت و توی همون حالت به آرومی گفت:
فکرشم نکن
منم اصرار نکردم. دستامو برگردوندم روی کمر و پهلوها و باسن‌ـش. خیلی طول نکشید، مامانم نشست و کیرمو گرفت تو دستش. در حالی که چهارزانو نشسته بود و بالارو نگاه می‌کرد و زُل زده بود به چشمام، یکم با دستش کیرمو جلو و عقب کرد و خیلی آروم لباشو گذاشت روی کیرمو اول با لباش، سر کیرمو یکم مکید و یواش یواش کردش تو دهنش.
نفسم بند اومده بود از لذت زیاد. کیرم تا نصف تو دهنش بود و اینقدر حرفه‌ای و با تکنیک خاصی زبونشو دور کیرم می‌چرخوند که همون واسه ارضا شدنم کافی بود. دستشو از بین پاهام رد کرده بود و بیضه‌ها و وسط پاهامو همزمان نوازش می‌کرد و برام ساک میزد. منم دستم تو موهاش بود و تو اوج لذت بودم. برعکس شب گذشته، اینبار مامانم آلفا بود و کنترل رابطه رو تو دستش داشت. 7-8 دقیقه با یه حالت خیلی سکسی کیرمو خورد تا اینکه کیرمو از دهنش درآورد و همینطور که نگاهم میکرد، آروم آروم همینطور که بوسه‌های کوچک به شکم و سینه و … می‌زد، خودشو کشید بالا و دوباره ایستاد مقابلم. یکم احساستی شد و بغلم کرد و سرشو گذاشت روی سینه‌ام. منم محکم بغلش کردم، اما 5 ثانیه هم طول نکشید.
گاهی توی داستان‌ها خونده بودم که میگفتن بوی شهوت پر شده بود توی اتاق. همیشه میگفتم مگه شهوت بود داره. تا اینکه اون روز توی حمام فهمیدم بله. شهوت بو داره اونم چه بویی. واقعا یه بوی عجیبی تو حمام پیچیده بود. همینطور که زیر دوش بودیم، مامان برگشت به سمت دیوار و دوتا دستشو گذاشت روی دیوار و یکم خم شد و با یه دستش، یکم کص‌ـشو مالید و باسنشو داد به سمت من تا راحت بتونم کیرمو فرو کنم داخل.
منم بهش نزدیک شدم و نشستم روی زانو و از پشت سرمو چسبوندم به باسن‌ـشو شروع کردم به لیسیدن کص‌ و کون مامان.
با ولع و طمع تند تند زبون می‌کشیدم روی سوراخش و سعی میکردم زبونمو فرو کنم توی کص‌ـش. بعد از چند ثانیه آه و ناله‌های از روی شهوت مامانم بلند شد. گاهی از شدت لذت پاهاشو جمع می‌کرد و به جایی رسید که دیگه خودشو می‌کشید جلو و طاقت لیسیدن منو نداشت. برای همین بلند شدم وایسادم پشت سرش و پهلوهاشو گرفتم و کیرمو گذاشتم بین پاهاش و یکم به اصطلاح خودمونی لاپایی زدم بین پاهای مامان. طوری که بالای کیرم با کص‌ـش برخورد می‌کرد. دستمو گرفتم به کیرمو و با کیرم چندتا ضربه زدم روی کص‌ـش. هربار یه تکونی به خودش میداد و اینکه میدیدم اینطوری غرق شهوت شده و خودشو رها کرده و داره لذت می‌بره باعث میشد من چند برابر لذت ببرم.
سر کیرمو آروم گذاشتم جلو کص‌ـش و خیلی آروم و یواش یواش تا آخر فرو کردم و وقتی کل کیرم جا شد داخل. شاید 10-15 ثانیه چسبیدم بهش و کمرشو لیسیدم. بعد شروع کردم به تلمبه زدن. خیسی بدن‌هامون و دوش آب باعث شده بود تلمبه زدنم شالاپ شالاپ صدا بده، صدا بپیچه تو حمام. جیغ‌های کوتاه و ناله‌های مامان هم قاطی این صداها شده بود.
مامان از زور شهوت دیگه جون نداشت وزنشو روی دستش نگه داره و خم شده بود و شونه‌هاشو چسبونده بود به دیوار. صورتش به بغل بود و می‌تونستم نیم‌رخ‌ـشو ببینم. با نوک سینه‌اش بازی می‌کرد و گوشه لبشو گاز گرفته بود و چشماش مثل دیشب‌ـش خمار بود.
چند دقیقه‌ای تو اون حالت تلمبه زدم و تا اینکه از حرکات بدن مامان فهمیدم داره ارضا میشه. پاهاش جمع کرده بود و عضلاتش منقبض شده بود و با صدای بلندتری آه و ناله می‌کرد. منم باهاش همراهی کردم و تندتر تو کص‌ـش تلمبه زدم تا اینکه آروم گرفت و بدنش شل شد. کیرمو کشیدم بیرون. دست مامانو گرفتم و برگردوندمش به سمت خودم. بدون اینکه مکث کنم، سعی کردم همونطور که روبروی همدیگه ایستاده بودیم، از جلو کیرمو دوباره فرو کنم تو کص‌ـش. اونم متوجه شد می‌خوام میخوام چکار کنم و رفت روی پنجه تا یکم خودشو بکشه بالا. منم در حالی که کیرمو گرفته بودم تو دستم و سر کیرمو می‌مالیدم روی کص‌ـش، یکم زانوهامو خم کردم و دنبال زاویه‌ای بودم که سوراخشو پیدا کنم و راحت بتونم کیرمو بفرستم داخل. خیلی پوزیشن سختی بود. ولی در عین حال خیلی لذت بخش بود. حالا دیگه صورتم مقابل صورت مامان بود و می‌تونستم لباشو ببوسم.
وای که چقدر لباش خوشمزه بود و چند برابر منو حشری تر می‌کرد. خیلی آروم کیرمو جلو و عقب میکرد و همزمان داشتیم لب می‌گرفتیم. آروم بهش گفتم میخوام ارضا بشم، اونم خیلی آروم سرشو به نشونه تائید تکون داد و دوباره لبامو کرد تو دهنش. منم خودمو آماده کردم واسه ارضا شدن و یکم تلمبه هامو تندتر کردم و کل آبمو دوباره خالی کردم تو کس مامان.
وقتی کامل آبم خالی شد و بی حرکت شدم، دستاشو انداخت دور گردنم و محکم بغلم کرد. 2-3 دقیقه محکم زیر دوش چسبیده بود بهم و موهامو نوازش می‌کرد و کیر منم نیمه راست همچنان تو کص‌ـش بود.
یکم ازم فاصله گرفت و کیرمو از بین پاهاش دراومد. دوباره نشست و کیرمو کرد تو دهنش. اینبار فقط می‌مکید. طوری که انگار داشت باقیمانده‌های آبمو از تو کیرم کشید بیرون. توصیه می‌کنم اگر پارتنر شما هم راضیه، اینو امتحان کنید. خیلی به من لذت داد.
بعدش یکم زیر دوش عشق بازی کردیم و همدیگه رو شستیم و اومدیم بیرون. وقتی داشتم حوله می‌پوشیدم، اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود که مامانم یک ماه دیگه اینجا می‌مونه. هرچند از اینکه 30 روز دیگه پیشمه خوشحال بودم، اما وقتی به این فکر کردم که بالاخره قراره برگرده ایران خنده روی لبام خشک شد.
به هر حال، اون روز شروع رابطه من و مامانم بود و روابطمون یه شکل تازه گرفت. تا روز آخر چندین مرتبه دیگه سکس داشتیم که فقط یکیش خیلی هیجان‌انگیز شد مطمئنم اگر براتون تعریف کنم، حتماً خوشتون میاد. ولی فعلا بذار ببینیم این یکی رو می‌پسندین یا نه.
الانم که شش ماهه مامانم برگشته ایران و منم اینجا تنها هستم. فعلاً برنامه‌ای ندارم برم ایران.
منتظر نظرات شما هستم.

نوشته: PARHAM

بازدید 17,694

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “یک نفس از دلتنگی تا سکس”

  1. دوستان متوجه شدید ؟بازم داستان بیناموسی و بدون کوچکترینغلط املایی و نگارشی🤔

  2. شرمنده با این که عشاق این ژانر هستم اما واقعا گند زدی ، اصلا قابل تصور و درنتیجه لذت بردن نیست

  3. اولش سوتی دادی دیگه نخوندم گفتی 20 سالته و 19 سالگی مهاجرت کردی پدر و مادرم داریولی ما 18 سالگی که درس تموم میشه 2 سال میریم خدمت زودتر 18 هم نمیتونیم بریم پس تو چطوری که تو خدمت نرفتی بعد مهاجرتم کردیلطفا تو دیگه ادامه نده

  4. لذت بدم ماشالله چشم‌خدا بهت باشه پسر خدا مامانتو برات نگه داره عکسشو دوس‌داشتی بزار

  5. پرهام جان سن یائسگی از ۴۲ سال ببشتره… ولی داستانت تقریبا خوب بود. بهتر هم میشد در صورتی که تو همون مستی میکردیش و بروی هم نمی اوردین…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید