این متنی که میخواید بخونید خاطرات منه ، نه داستانه نه فانتزی سرتاسر واقعیت بغیر از اسامی برای احتیاط عوض شدن
امیدوارم خوشتون بیاد
من فرامرزم در حال حاضر 30 سالمه این قضیه برمیگرده به سال 91 92 اون موقع من پیش دانشگاهی میرفتم .از خودم بگم اون زمان من یه پسر تپل بودم با قدی حدود 171 .خیلی حشری بودم ، من جقو از 15 16 سالگی شروع کرده بودم اون اوایل سخت میشد فیلم سوپر دانلود کرد اما من یه سایت پیدا کرده بودم و راحت دانلود می کردم البته با سرعت خیلی پایین و می دیدم .یادمه تازه از ی شرکت وای فای گرفته بودم که سرعت دانلودش نهایتا به 120 کیلوبایت میرسید. فیلم هایی که دانلودم میکردم کیفیت بالایی نداشتن اما اون موقع برای من خوب بود. من اون زمانا با رفیقام ی کون کونک بازی ای میکردیم اما سکس داشتن برام تو اون سن یه رویا بود. فیلم سوپرای که میدیدم اکثرا زنای میانسال بودن یا به عبارتی میلف .این تیپ زنا خیلی منو تحریک میکردن. ما تو ی شهر دیگه زندگی می کردیم و همه ی فامیلمون تو شهر خودمون بودن جز یکی از داییام که با زن و بچه اومده بودن نزدیک ما زندگی میکردن. تقریبا 7 8 سالم بود که اومدن .داییم دو تا پسر داشت یکیشون با من 8 سال تفاوت سنی داشت اون یکی 4 سال . داییم اینا وقتی اومدن پسر دایی کوچیکم تازه بدنیا اومده بود. خلاصه خیلی باهم رفت و آمد داشتیم و باهم بزرگ شدیم . من تازه رفته بودم پیش دانشگاهی و گواهی نامه گرفته بودم و ی پراید مدل 83 داشتم و با اون میرفتم مدرسه . من اکثر اوقات برای درس دادن به پسر داییم میرفتم خونشون و بهش ریاضی یاد میدادم.یا اگر کارای کامپیوتری داشتن من میرفتم براشون انجام میدادم. امتحانای خرداد شروع شده بودن و من تو حال و هوای امتحانا بودم .آخرای امتحانا بود اواسط خرداد. یه شب که داشتم درس میخوندم که دو روز دیگه اش امتحان فیزیک داشتم . خیلی خسته شده بودم دور ورای ساعت 11 شب که کتابا رو جمع کردم رفتم تو جام که بخوابم هرکاری کردم استرس امتحان فیزیک نمیزاشت بخوابم. گوشیمو برداشتم هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به آهنگ گوش کردم و چشمامو بستم ، یکم که گذشت گفتم بزار برم ببینم تو سایته فیلم جدید چی میتونم پیدا کنم ی کم صفحاتشو زدم جلو دیدم نه خبری از فیلم جدید نیست .گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم . گذشت و امتحانا تموم شد و یه نفس راحتی از درس خوندم کشیدم .هرچند نتیجه ی امتحانا جالب نشده بود. یه چند تا بچه محل داشتیم که شبای تابستون میرفتیم باهاشون فوتبال بازی میکردیم که یادش بخیر چقدر حال میداد .فوتبال که تموم میشد یه میدونی نزدیک خونمون بود چمن داشت . لش میکردیم تو چمنا تخمه میخوردیم و تا ساعت 12 شب کس شعر میگفتیم. صبا هم که از خواب بیدار میشدیم ی چی میخوردیم میزدیم بیرون می رفتیم قهوه خونه تا ظهر ، ظهرام برمیگشتیم خونه یه ناهار میخوردیم دوباره میزدیم بیرون کس چرخ و باز قهوه خونه ، شبم که دوباره فوتبال. این سیکل هی تکرار میشد .وسطای تیر ماه بود ، یه شب که تو میدون نشسته بودیم داشتیم کس شعر میگفتیم وسط هر هر و کر کر دیدم یکی صدام میکنه برگشتم دیدم اووو یه رفیق قدیمی ، از محله ی قدیمی مونه که حداقل ی ، دو سالی میشد ندیده بودمش … رفتم سلام و احوال و پرسی و اینا ، گفتم دهن سرویس تو کجا اینجا کجا ،گفت خونه خاله اش تو اون کوچه روبرو است دو ماهی میشه اومدن اینجا ، امشبم شام دعوت بودن ، اومده بوده بیرون شارژ ایرانسل بخره که منو دیده ، خلاصه شماره هامونو بهم دادیم و خدافظی کردیم و منم برگشتم پیش بچه ها ، اسمش صادق بود دقیقا اونم مثل من تپل بود و تقریبا هم قد و قواره هم بودیم.دیگه خبری ازش نشد تا 15 16 روز بعد ، دم غروب بود با بچه ها تو قهوه خونه نشسته بودیم داشتیم قلیون میکشیدیم و تخته بازی میکردیم که دیدم گوشیم زنگ خورد ، نگاه کردم دیدم صادقه ، جواب دادم به داش صادق و چه خبرا و چه عجب و ازین حرفا که گفت بیا بریم یه چرخی بزنیم ، که گفتم قهوه خونه نشستم تو بیا ی قلیونی باهم بکشیم که پاشد اومد و جاتون خالی یه دوسیب آلبالو با هم کشیدیم ، دیگه ازون به بعد هر روز بعد از ظهر میومد قهوه خونه ، دوباره رفاقتمون مثل قدیم شده بود .دیگه تابستون روزای آخرشو سپری میکرد. اوایل شهریور ماه بود ،دم غروبی از قهوه خونه برگشتم خونه ی چیزی بخورم دوباره برم بیرون که مادرم گفت امشب مهمون داریم برو ماست و نوشابه واسه سر سفره شام بگیر بیار ، منم رفتم گرفتم و برگشتم دادم بهشو دوباره برگشتم قهوه خونه ی دو ساعتی نشستم ، یکم سرم درد گرفته بود انقدر قلیون کشیده بودیم از صبح ، به صادق گفتم داداش من برم خونه سرم درد میکنه یکم ، مهمونم داریم که گفت حله داداش برو ،خدافظی کردیم و من برگشتم خونه ، فاصله ی قهوه خونه تا خونم ی چیزی حدود 10 دقیقه پیاده روی بود ،محله ی ما درخت زیاد داشت ، کم کم هوا هم خنک شده بود اون بعداز ظهرم ی نسیم خنکی داشت میومد که یکم حالمو بهتر کرده تا رسیدم خونه سردردم کمتر شد ، رسیدم خونه دیدم مهمونا رسیدن ، حال و احوال و اینا شام و خوردیم طرفای ساعت 9ونیم 10 بود داشتیم میوه میخوردیم ، دیدم ی اس ام اس اومد ، گرم صحبت بودم با مهمونا باز کردم دیدم از صادقه ،نوشته بود داداش مهموناتون رفتن؟ نوشتم نه هنوز هستن ، نوشت رفتن سرت خلوت شد پیام بده کارت دارم ، نوشتن اوکی و گوشیو گزاشتم کنار و دوباره با مهمونا گرم صحبت شدم ، ساعت 11 ونیم 12 بود که مهمونا رفتن و منم شروع کردم به مادرم کمک کردن برای جمع کردن بشقابا و سینای چای و اینا ، تا جمع شدو جاها رو انداختیم شد ساعت 12 و نیم ، رفتم تو جام دراز کشیدم گوشی رو برداشتم به صادق پیام دادم …داداش بیداری ؟شرمنده بخدا مهمونا تازه رفتن تا جمع و جور کردیم یکم دیر شد ، جونم داداش در خدمتم… پیام داد آره حاجی بیدارم ، دیگه داشت خوابم میبرد .نوشتم شرمنده داداش ،جانم بگو در خدمتم ، نوشت دشمنت شرمنده … اینترنت داری؟…نوشتم آره داداش … نوشت بیا وایبر پس … نوشتم اوکی ،اینترنتو روشن کردم ، وایبرو باز کردم دیدم ی استیکر فرستاده …تایپ کردم جانم داداش اومدم ، دیدم ی فایل اومد نوشت اینو ببین … نوشتم اوکی ،بازش کردم …دیدم ی فیلم سوپره 2 دقیقه ایه که توش دو تا پسرن دارن با کیرای هم ور میرن … نوشتم حاجی این چیه ، نوشت بیاد قدیمای خودمون … اینجا ی توضیحی بدم که تو محله ی قبلی که بودیم با این صادق ی کون کونک بازیایی میکردیم ، قایم موشک بازی میکردیم میرفتیم پشت دارو درختا باهم ور میرفتیم یا گاهی میومد خونمون یا من میرفتیم خونشون لاپایی میزدیم…، ی استیکر خنده فرستادم نوشتم امان از حشریت بچگی ، اونم ی استیکر خنده برام فرستاد، نوشت اینو بعدازظهری دیدم گفتم توام ببینی یکم بخندی … نوشتم دمت گرم داداش … یکم دیگه کسشعر تایپ کردیمو شب بخیر گفتیم و خوابیدیم. فرداش زنگ زد بیا قهوه خونه ام ، منم رفتم … ی قلیونی کشیدیم دیدم گوشیش زنگ خورد باباش بود بهش گفته بود بیا ی کمک کن این 8 تا بشکه رو پشت بوم و ببریم پایین … دم ظهر بود ، گفتم کجا دادش ، گفت بابام زنگ زد گفت بیا کمک این بشکه های رو پشت بومو ببریم پایین … گفتم آها کمک نمیخوای … گفت اگه بیای که عالی میشه ، گفتم حله بریم … راه افتادیم رفتیم … محله ی قدیمی مون تا قهوه خونه نیم ساعت پیاده روی داشت ، از داخل بازار انداختیم رفتیم …رسیدیم محله چند تا از بچه محلای قدیمی رو دیدم ، سلام و احوال پرسی و ازین جور داستانا ، گفتن چقدر چاق شدی دهن سرویس ، گفتم بخور بخوابه دیگه … یکم خندیدیم و رفتیم خونه صادق اینا ، باباش رو پشت بوم بود ، مادرش درو باز کرد اینجا هم ی پنج دقیقه احوال پرسیو که چه کارا میکنی و مادرش چطوره و … همونجا با باباشم کلی حال و احوال و بعدش رفتیم بالا پشت بوم … حسابی خسته شده بودیم گفتیم یه استراحتی بکنیم بعد بشکه ها رو ببریم پایین. پس هر کدوم روی یکی از بشکه ها نشستیم و حین استراحت من بشکه ها رو شمردم دیدم 7 تا هستن نه 8 تا! گفتم صادق مگه نگفتی 8 تا بشکه؟ اینا که 7 تان. صادق خودشم شمرد دید 7 تان. رفت لب پشت بوم داد زد بابا بشکه ها 7 تان که! باباش گفت چی میگی برو دوباره بشمر بدبخت میشیم اگه کم باشه. صادق دوباره برگشت و شمرد دید 8 تان! فهمیدیم ما دفعه اول هیچ کدوممون اون بشکه ای که روش نشسته بودیمو نمیشمردیم. بشکه ها رو دوتایی گرفتیم دونه دونه آوردیم پایین ، 8 تا بودن … چند تاشون قرمز بودن، چند تاشون آبی، چند تا شون سیاه و بقیه شون هم قهوه ای نوک ممه ای. تا همشونو آوردیم پاره شدیم … کلی ام خاکی شده بودیم … باباش زنگ زد رفیقش وانتشو آورد ، دوباره پاره شدیم تا بار زدیم …دیگه شده بود دورورای ساعت 1و نیم …باباش با رفیقش بشکه ها رو بردن ، آخرشم نفهمیدم کجا بردن ، شاید باورتون نشه ولی هنوزم کسی نمیدونه اون روز بشکه ها رو کجا بردن و این راز هنوز سر به مهر مونده. من گفتم صادق داداش من برم دیگه فقط ی لحظه برم دستشویی این خاکای رو لباسمو پاک کنم… گفت کجا… مادرم ناهار کشیده مگه میزارم بری … گفتم نه بابا دمت گرم مزاحم نمیشم … به شوخی گفت خفه شو بابا بیا تو … منم خندیدم رفت تو … گفت دستشویی اون طرفه ، بعدش بیا تو اتاقم … رفتم خودمو تمیز کردم … خونشون از وسط حال ی 10 تا پله میخورد میرفت بالا . طبقه بالا ی حال کوچولو بود که سمت چپش دو تا اتاق بود … اتاق رفیقم اولی بود …رفتم تو اتاقش دیدم سفره پهن کرده و داشت مخلفاتو … ترشی و اینا رو از روی یه سینی کوچیک میچید رو سفره … گفتم داداش خدایی انداختمتون تو زحمت …گفت نه بابا این حرفا چیه … ما تورو اذیت کردیم کلی زحمت کشیدی … دیدم مادرش با سینی که توش دو تا بشقاب ماکارونی بود اومد داخل ، گفتم خاله دستت درد کنه زحمت افتادی … گفت خاله جان توام مثل صادقی برام چ فرقی میکنه نوش جونتون و رفت پایین … ناهارو خوردیم جاتون خالی … به صادق کمک کردم سفره رو جمع کرد … تا وسایلو ببره پایین … گفت فرامرز داداش تا اینجایی این کامپیوترمو روشن کن ببین چه مرگشه… گفتم باشه داداش … دیدم مادرم زنگ زد گفت کجایی نمیای ناهار … گفتم اخ شرمنده یادم رفت خبر بدم اومدم خونه صادق اینا کمک دیگه مادرش نگهم داشت واسه ناهار … گفت باشه و قطع کردمو … مشغول کامپیوترش شدم … دیدم صادق با ی بشقاب میوه اومد تو و گفت داداش چشه این سیستم تخمی … گفتم داداش چرا زحمت کشیدی باز … گفت خواهش میکنم داداش … زحمت چی بعد از این همه سال رفیقم اومده خونمون ی پذیرایی معمولیم نکنم… گفتم خیلی نوکرتم… گفتم داداش این ویندوز پرونده ، ویندوز داری ؟گفت نه ولی همسایه بغلیمون داره. همین رفیق بابامه که باهم بشکه ها رو بردن. تا میوه میخوری گوله میرم از زنش میگیرم میارم … گفتم اوکی … رفت آوردو انداختم رو سی دی رام و به صد خایمالی آوردم بالا … و تا نصب بشه گرم صحبت شدیم … صحبت و کشوند به دیشب … گفت فیلمه رو دیشب دیدی کلی خندید گفتم آره حاجی خیلی باحال بود… گفت خدایی بچه بودیم خیلی باحال تر بود همه چی … گفتم دهن سرویس چنان میگی بچه بودیم انگار 40 سالمونه الان … خندید گفت منظورم اون زمانی بود که ازین کس کلک بازیا میکردیم… جفتمون خندیدم و گفتم دیگه گذشت … گفت یادمه کیرت کوچیک بود اون زمان … گفتم نه که مال تو خیلی گنده بود … گفت از مال تو که بزرگتر بود … گفتم ناموسا تاریخ و تحریف نکن … گفت حله حاجی اون موقع اصلا مال تو بزرگتر بود … مهم الانه … گفتم یعنی میگی الان مال تو بزرگتره … گفت صدرصد … شرط میبندم … گفتم شرط چی … گفت مال هرکی بزرگتر بود … اونیکی براش ساک بزنه … منم فک کردم داره کسشعر میگه دیگه … گفتم باشه … گفت درار گفتم بابا الا نمیشه مادرت خونس … یهو میاد بگا میریم… گفت اون نمیاد بالا …بعدشم ی لحظه اس دیگه … گفتم بیخیال حاجی ناموسا … بگا میریم … گفت نترس بابا … خیالت راحت …اصلا باهم درمیاریم …ی لحظه و میکشیم بالا… درو بست که خیالم راحت بشه … داشتم کمربندمو باز میکردم سیستم ویندوزش نصب شده بود مرحله ی اولش … ریستارت شد یهو من پشمام ریخت … صادق زد زیر خنده … خودمم خندیدم … گفتم بزار این مرحله ی دومش … اسم سیستمو اینا رو تنظیم کنم … بزارم درایوراش نصب شه … گفت اوکی … س دی کارت گرافیکشو اول گذاشتم تا درایور کارت گرافیکش نصب شه … گفت بیا تا اون نصب شه … دراریم …گفتم باشه … کمربندمو باز کردم … دکمه های شلوارمو باز کردم سره پا وایسادم … دستمو گرفتم به شورتم … گفت 1 2 3 … یهو جفتمون باهم کشیدیم پایین … ی 10 ثانیه ای به کیرای هم دیگه نگاه میکردیم … چون هیجان زده شده بودیم …جفتمون بی دلیل راست کرده بودیم … کیر جفتمون تقریبا هم اندازه بود … مال من 12 13 سانت بود … مال اون ی کم کوتاه تر از مال من 11 12 سانت … اما مال اون ی خورده کلفتر بود … گفتم حاجی هم اندازه ان تقریبا … گفت آره …گفتم پس قضیه ساک کنسله … زدم زیر خنده و اونم گفت اره فک کنم و خندید و جفتمون شلوارامونو پوشیدمو منتظر شدیم تا ویندوز نصب بشه … نصب شد و دورورایی 4 بود رفتیم قهوه خونه… و ساعت 6 بعدازظهر ی چرخی تو بازار زدیم و دوباره رفتیم قهوه خونه و تا 9 ونیم قهوه خونه بودیم و بعدش رفتیم خونه … کسایی که هم سن و سال منن تایید میکنن اون زمان برای بچه های پایین شهر هیچ تفریح دیگه ای جز قهوه خونه نبود… یادمه اون موقع ها قلیون 1000 تومن بود بعد تازه شده بود 1500 یعنی حدودا تقریبا 50 درصد گرون شده بود… بقیشو تو قسمت های بعدی میگم نگران نباشید
امیدوارم خوشتون بیاد
من فرامرزم در حال حاضر 30 سالمه این قضیه برمیگرده به سال 91 92 اون موقع من پیش دانشگاهی میرفتم .از خودم بگم اون زمان من یه پسر تپل بودم با قدی حدود 171 .خیلی حشری بودم ، من جقو از 15 16 سالگی شروع کرده بودم اون اوایل سخت میشد فیلم سوپر دانلود کرد اما من یه سایت پیدا کرده بودم و راحت دانلود می کردم البته با سرعت خیلی پایین و می دیدم .یادمه تازه از ی شرکت وای فای گرفته بودم که سرعت دانلودش نهایتا به 120 کیلوبایت میرسید. فیلم هایی که دانلودم میکردم کیفیت بالایی نداشتن اما اون موقع برای من خوب بود. من اون زمانا با رفیقام ی کون کونک بازی ای میکردیم اما سکس داشتن برام تو اون سن یه رویا بود. فیلم سوپرای که میدیدم اکثرا زنای میانسال بودن یا به عبارتی میلف .این تیپ زنا خیلی منو تحریک میکردن. ما تو ی شهر دیگه زندگی می کردیم و همه ی فامیلمون تو شهر خودمون بودن جز یکی از داییام که با زن و بچه اومده بودن نزدیک ما زندگی میکردن. تقریبا 7 8 سالم بود که اومدن .داییم دو تا پسر داشت یکیشون با من 8 سال تفاوت سنی داشت اون یکی 4 سال . داییم اینا وقتی اومدن پسر دایی کوچیکم تازه بدنیا اومده بود. خلاصه خیلی باهم رفت و آمد داشتیم و باهم بزرگ شدیم . من تازه رفته بودم پیش دانشگاهی و گواهی نامه گرفته بودم و ی پراید مدل 83 داشتم و با اون میرفتم مدرسه . من اکثر اوقات برای درس دادن به پسر داییم میرفتم خونشون و بهش ریاضی یاد میدادم.یا اگر کارای کامپیوتری داشتن من میرفتم براشون انجام میدادم. امتحانای خرداد شروع شده بودن و من تو حال و هوای امتحانا بودم .آخرای امتحانا بود اواسط خرداد. یه شب که داشتم درس میخوندم که دو روز دیگه اش امتحان فیزیک داشتم . خیلی خسته شده بودم دور ورای ساعت 11 شب که کتابا رو جمع کردم رفتم تو جام که بخوابم هرکاری کردم استرس امتحان فیزیک نمیزاشت بخوابم. گوشیمو برداشتم هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به آهنگ گوش کردم و چشمامو بستم ، یکم که گذشت گفتم بزار برم ببینم تو سایته فیلم جدید چی میتونم پیدا کنم ی کم صفحاتشو زدم جلو دیدم نه خبری از فیلم جدید نیست .گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم . گذشت و امتحانا تموم شد و یه نفس راحتی از درس خوندم کشیدم .هرچند نتیجه ی امتحانا جالب نشده بود. یه چند تا بچه محل داشتیم که شبای تابستون میرفتیم باهاشون فوتبال بازی میکردیم که یادش بخیر چقدر حال میداد .فوتبال که تموم میشد یه میدونی نزدیک خونمون بود چمن داشت . لش میکردیم تو چمنا تخمه میخوردیم و تا ساعت 12 شب کس شعر میگفتیم. صبا هم که از خواب بیدار میشدیم ی چی میخوردیم میزدیم بیرون می رفتیم قهوه خونه تا ظهر ، ظهرام برمیگشتیم خونه یه ناهار میخوردیم دوباره میزدیم بیرون کس چرخ و باز قهوه خونه ، شبم که دوباره فوتبال. این سیکل هی تکرار میشد .وسطای تیر ماه بود ، یه شب که تو میدون نشسته بودیم داشتیم کس شعر میگفتیم وسط هر هر و کر کر دیدم یکی صدام میکنه برگشتم دیدم اووو یه رفیق قدیمی ، از محله ی قدیمی مونه که حداقل ی ، دو سالی میشد ندیده بودمش … رفتم سلام و احوال و پرسی و اینا ، گفتم دهن سرویس تو کجا اینجا کجا ،گفت خونه خاله اش تو اون کوچه روبرو است دو ماهی میشه اومدن اینجا ، امشبم شام دعوت بودن ، اومده بوده بیرون شارژ ایرانسل بخره که منو دیده ، خلاصه شماره هامونو بهم دادیم و خدافظی کردیم و منم برگشتم پیش بچه ها ، اسمش صادق بود دقیقا اونم مثل من تپل بود و تقریبا هم قد و قواره هم بودیم.دیگه خبری ازش نشد تا 15 16 روز بعد ، دم غروب بود با بچه ها تو قهوه خونه نشسته بودیم داشتیم قلیون میکشیدیم و تخته بازی میکردیم که دیدم گوشیم زنگ خورد ، نگاه کردم دیدم صادقه ، جواب دادم به داش صادق و چه خبرا و چه عجب و ازین حرفا که گفت بیا بریم یه چرخی بزنیم ، که گفتم قهوه خونه نشستم تو بیا ی قلیونی باهم بکشیم که پاشد اومد و جاتون خالی یه دوسیب آلبالو با هم کشیدیم ، دیگه ازون به بعد هر روز بعد از ظهر میومد قهوه خونه ، دوباره رفاقتمون مثل قدیم شده بود .دیگه تابستون روزای آخرشو سپری میکرد. اوایل شهریور ماه بود ،دم غروبی از قهوه خونه برگشتم خونه ی چیزی بخورم دوباره برم بیرون که مادرم گفت امشب مهمون داریم برو ماست و نوشابه واسه سر سفره شام بگیر بیار ، منم رفتم گرفتم و برگشتم دادم بهشو دوباره برگشتم قهوه خونه ی دو ساعتی نشستم ، یکم سرم درد گرفته بود انقدر قلیون کشیده بودیم از صبح ، به صادق گفتم داداش من برم خونه سرم درد میکنه یکم ، مهمونم داریم که گفت حله داداش برو ،خدافظی کردیم و من برگشتم خونه ، فاصله ی قهوه خونه تا خونم ی چیزی حدود 10 دقیقه پیاده روی بود ،محله ی ما درخت زیاد داشت ، کم کم هوا هم خنک شده بود اون بعداز ظهرم ی نسیم خنکی داشت میومد که یکم حالمو بهتر کرده تا رسیدم خونه سردردم کمتر شد ، رسیدم خونه دیدم مهمونا رسیدن ، حال و احوال و اینا شام و خوردیم طرفای ساعت 9ونیم 10 بود داشتیم میوه میخوردیم ، دیدم ی اس ام اس اومد ، گرم صحبت بودم با مهمونا باز کردم دیدم از صادقه ،نوشته بود داداش مهموناتون رفتن؟ نوشتم نه هنوز هستن ، نوشت رفتن سرت خلوت شد پیام بده کارت دارم ، نوشتن اوکی و گوشیو گزاشتم کنار و دوباره با مهمونا گرم صحبت شدم ، ساعت 11 ونیم 12 بود که مهمونا رفتن و منم شروع کردم به مادرم کمک کردن برای جمع کردن بشقابا و سینای چای و اینا ، تا جمع شدو جاها رو انداختیم شد ساعت 12 و نیم ، رفتم تو جام دراز کشیدم گوشی رو برداشتم به صادق پیام دادم …داداش بیداری ؟شرمنده بخدا مهمونا تازه رفتن تا جمع و جور کردیم یکم دیر شد ، جونم داداش در خدمتم… پیام داد آره حاجی بیدارم ، دیگه داشت خوابم میبرد .نوشتم شرمنده داداش ،جانم بگو در خدمتم ، نوشت دشمنت شرمنده … اینترنت داری؟…نوشتم آره داداش … نوشت بیا وایبر پس … نوشتم اوکی ،اینترنتو روشن کردم ، وایبرو باز کردم دیدم ی استیکر فرستاده …تایپ کردم جانم داداش اومدم ، دیدم ی فایل اومد نوشت اینو ببین … نوشتم اوکی ،بازش کردم …دیدم ی فیلم سوپره 2 دقیقه ایه که توش دو تا پسرن دارن با کیرای هم ور میرن … نوشتم حاجی این چیه ، نوشت بیاد قدیمای خودمون … اینجا ی توضیحی بدم که تو محله ی قبلی که بودیم با این صادق ی کون کونک بازیایی میکردیم ، قایم موشک بازی میکردیم میرفتیم پشت دارو درختا باهم ور میرفتیم یا گاهی میومد خونمون یا من میرفتیم خونشون لاپایی میزدیم…، ی استیکر خنده فرستادم نوشتم امان از حشریت بچگی ، اونم ی استیکر خنده برام فرستاد، نوشت اینو بعدازظهری دیدم گفتم توام ببینی یکم بخندی … نوشتم دمت گرم داداش … یکم دیگه کسشعر تایپ کردیمو شب بخیر گفتیم و خوابیدیم. فرداش زنگ زد بیا قهوه خونه ام ، منم رفتم … ی قلیونی کشیدیم دیدم گوشیش زنگ خورد باباش بود بهش گفته بود بیا ی کمک کن این 8 تا بشکه رو پشت بوم و ببریم پایین … دم ظهر بود ، گفتم کجا دادش ، گفت بابام زنگ زد گفت بیا کمک این بشکه های رو پشت بومو ببریم پایین … گفتم آها کمک نمیخوای … گفت اگه بیای که عالی میشه ، گفتم حله بریم … راه افتادیم رفتیم … محله ی قدیمی مون تا قهوه خونه نیم ساعت پیاده روی داشت ، از داخل بازار انداختیم رفتیم …رسیدیم محله چند تا از بچه محلای قدیمی رو دیدم ، سلام و احوال پرسی و ازین جور داستانا ، گفتن چقدر چاق شدی دهن سرویس ، گفتم بخور بخوابه دیگه … یکم خندیدیم و رفتیم خونه صادق اینا ، باباش رو پشت بوم بود ، مادرش درو باز کرد اینجا هم ی پنج دقیقه احوال پرسیو که چه کارا میکنی و مادرش چطوره و … همونجا با باباشم کلی حال و احوال و بعدش رفتیم بالا پشت بوم … حسابی خسته شده بودیم گفتیم یه استراحتی بکنیم بعد بشکه ها رو ببریم پایین. پس هر کدوم روی یکی از بشکه ها نشستیم و حین استراحت من بشکه ها رو شمردم دیدم 7 تا هستن نه 8 تا! گفتم صادق مگه نگفتی 8 تا بشکه؟ اینا که 7 تان. صادق خودشم شمرد دید 7 تان. رفت لب پشت بوم داد زد بابا بشکه ها 7 تان که! باباش گفت چی میگی برو دوباره بشمر بدبخت میشیم اگه کم باشه. صادق دوباره برگشت و شمرد دید 8 تان! فهمیدیم ما دفعه اول هیچ کدوممون اون بشکه ای که روش نشسته بودیمو نمیشمردیم. بشکه ها رو دوتایی گرفتیم دونه دونه آوردیم پایین ، 8 تا بودن … چند تاشون قرمز بودن، چند تاشون آبی، چند تا شون سیاه و بقیه شون هم قهوه ای نوک ممه ای. تا همشونو آوردیم پاره شدیم … کلی ام خاکی شده بودیم … باباش زنگ زد رفیقش وانتشو آورد ، دوباره پاره شدیم تا بار زدیم …دیگه شده بود دورورای ساعت 1و نیم …باباش با رفیقش بشکه ها رو بردن ، آخرشم نفهمیدم کجا بردن ، شاید باورتون نشه ولی هنوزم کسی نمیدونه اون روز بشکه ها رو کجا بردن و این راز هنوز سر به مهر مونده. من گفتم صادق داداش من برم دیگه فقط ی لحظه برم دستشویی این خاکای رو لباسمو پاک کنم… گفت کجا… مادرم ناهار کشیده مگه میزارم بری … گفتم نه بابا دمت گرم مزاحم نمیشم … به شوخی گفت خفه شو بابا بیا تو … منم خندیدم رفت تو … گفت دستشویی اون طرفه ، بعدش بیا تو اتاقم … رفتم خودمو تمیز کردم … خونشون از وسط حال ی 10 تا پله میخورد میرفت بالا . طبقه بالا ی حال کوچولو بود که سمت چپش دو تا اتاق بود … اتاق رفیقم اولی بود …رفتم تو اتاقش دیدم سفره پهن کرده و داشت مخلفاتو … ترشی و اینا رو از روی یه سینی کوچیک میچید رو سفره … گفتم داداش خدایی انداختمتون تو زحمت …گفت نه بابا این حرفا چیه … ما تورو اذیت کردیم کلی زحمت کشیدی … دیدم مادرش با سینی که توش دو تا بشقاب ماکارونی بود اومد داخل ، گفتم خاله دستت درد کنه زحمت افتادی … گفت خاله جان توام مثل صادقی برام چ فرقی میکنه نوش جونتون و رفت پایین … ناهارو خوردیم جاتون خالی … به صادق کمک کردم سفره رو جمع کرد … تا وسایلو ببره پایین … گفت فرامرز داداش تا اینجایی این کامپیوترمو روشن کن ببین چه مرگشه… گفتم باشه داداش … دیدم مادرم زنگ زد گفت کجایی نمیای ناهار … گفتم اخ شرمنده یادم رفت خبر بدم اومدم خونه صادق اینا کمک دیگه مادرش نگهم داشت واسه ناهار … گفت باشه و قطع کردمو … مشغول کامپیوترش شدم … دیدم صادق با ی بشقاب میوه اومد تو و گفت داداش چشه این سیستم تخمی … گفتم داداش چرا زحمت کشیدی باز … گفت خواهش میکنم داداش … زحمت چی بعد از این همه سال رفیقم اومده خونمون ی پذیرایی معمولیم نکنم… گفتم خیلی نوکرتم… گفتم داداش این ویندوز پرونده ، ویندوز داری ؟گفت نه ولی همسایه بغلیمون داره. همین رفیق بابامه که باهم بشکه ها رو بردن. تا میوه میخوری گوله میرم از زنش میگیرم میارم … گفتم اوکی … رفت آوردو انداختم رو سی دی رام و به صد خایمالی آوردم بالا … و تا نصب بشه گرم صحبت شدیم … صحبت و کشوند به دیشب … گفت فیلمه رو دیشب دیدی کلی خندید گفتم آره حاجی خیلی باحال بود… گفت خدایی بچه بودیم خیلی باحال تر بود همه چی … گفتم دهن سرویس چنان میگی بچه بودیم انگار 40 سالمونه الان … خندید گفت منظورم اون زمانی بود که ازین کس کلک بازیا میکردیم… جفتمون خندیدم و گفتم دیگه گذشت … گفت یادمه کیرت کوچیک بود اون زمان … گفتم نه که مال تو خیلی گنده بود … گفت از مال تو که بزرگتر بود … گفتم ناموسا تاریخ و تحریف نکن … گفت حله حاجی اون موقع اصلا مال تو بزرگتر بود … مهم الانه … گفتم یعنی میگی الان مال تو بزرگتره … گفت صدرصد … شرط میبندم … گفتم شرط چی … گفت مال هرکی بزرگتر بود … اونیکی براش ساک بزنه … منم فک کردم داره کسشعر میگه دیگه … گفتم باشه … گفت درار گفتم بابا الا نمیشه مادرت خونس … یهو میاد بگا میریم… گفت اون نمیاد بالا …بعدشم ی لحظه اس دیگه … گفتم بیخیال حاجی ناموسا … بگا میریم … گفت نترس بابا … خیالت راحت …اصلا باهم درمیاریم …ی لحظه و میکشیم بالا… درو بست که خیالم راحت بشه … داشتم کمربندمو باز میکردم سیستم ویندوزش نصب شده بود مرحله ی اولش … ریستارت شد یهو من پشمام ریخت … صادق زد زیر خنده … خودمم خندیدم … گفتم بزار این مرحله ی دومش … اسم سیستمو اینا رو تنظیم کنم … بزارم درایوراش نصب شه … گفت اوکی … س دی کارت گرافیکشو اول گذاشتم تا درایور کارت گرافیکش نصب شه … گفت بیا تا اون نصب شه … دراریم …گفتم باشه … کمربندمو باز کردم … دکمه های شلوارمو باز کردم سره پا وایسادم … دستمو گرفتم به شورتم … گفت 1 2 3 … یهو جفتمون باهم کشیدیم پایین … ی 10 ثانیه ای به کیرای هم دیگه نگاه میکردیم … چون هیجان زده شده بودیم …جفتمون بی دلیل راست کرده بودیم … کیر جفتمون تقریبا هم اندازه بود … مال من 12 13 سانت بود … مال اون ی کم کوتاه تر از مال من 11 12 سانت … اما مال اون ی خورده کلفتر بود … گفتم حاجی هم اندازه ان تقریبا … گفت آره …گفتم پس قضیه ساک کنسله … زدم زیر خنده و اونم گفت اره فک کنم و خندید و جفتمون شلوارامونو پوشیدمو منتظر شدیم تا ویندوز نصب بشه … نصب شد و دورورایی 4 بود رفتیم قهوه خونه… و ساعت 6 بعدازظهر ی چرخی تو بازار زدیم و دوباره رفتیم قهوه خونه و تا 9 ونیم قهوه خونه بودیم و بعدش رفتیم خونه … کسایی که هم سن و سال منن تایید میکنن اون زمان برای بچه های پایین شهر هیچ تفریح دیگه ای جز قهوه خونه نبود… یادمه اون موقع ها قلیون 1000 تومن بود بعد تازه شده بود 1500 یعنی حدودا تقریبا 50 درصد گرون شده بود… بقیشو تو قسمت های بعدی میگم نگران نباشید
نوشته: فرامرز
15 پاسخ به “شهوت بدبختم کرد”
شهوت همه رو بگا میده منم احساس میکنم دارم به بگا رفتن نزدیک میشم.
خداییش ننویس فقط کس.شعر بود ده خط در. میون خوندم بازم. کسشعر بود هیچی نداشت
بی محتواچرتخزعبلبی سر و تهوقت تون رو تلف نکنید بچه ها
جون مادرت بیخیال بقیش شو …کسشعر چیه نوشتی میخوای بقیشو بنویسی …خاطرات مسخرتو اینجا نوشتی باید تو دفتر خاطرات خودت بنویسی نه اینجا…اومدیم اینجا کیرمون یه حرکتی بکنه راست بشه …مهد کودک نیست اینجا بچه جون
ازت خواهش می کنم و بهت التماس می کنم که بهیچوجه نگران دنبال کنندگان خودت نباش و به تمام مقدسات قسمت می دهم که فقط ادامه نده. نمی خواد نگران کسی هم باشی، تو فقط نگران خودت باش و کافیه که یک سری به یه دکتر روانپزشک بزنی. آره قربونت پسر گلم .
نه فرامرز جون تو باور کن نگرانم بقیه این خزعبلات و ننویسی .ببین تو بمیری واقعا میگم نگرانت هستیم . به یه تو بمیری و جون تو ، موضوع و کش نمیدم اما بفهم که بد نگرانت شدیم . تو از دست رفتی دیگه کاریش هم نمیشه کرد . اما باز میخوام گل روی خودم که خیلی آقام و با حالم ، یک لایک نشونت میدهم که حالشو ببری ، فقط دست نزنی که کلاهمون تو هم میره و ممکنه بیرون نیاد کلاهم بمونه آنجا، اذیت میشی . هان ؟ نمیشی ؟ … میدونم اذیت میشی . میگم میشی قبول کن ، بگو چشم . آفرین حالش چطوره ؟ آخه کجا تفریح ما قهوه خونه بوده که میگی ، ؟ آن وقت ها ما که حالا هیچی ولی پسر خاله ها و پسر دایی های من هم که بچه جنوب شهر تهران هستند و آنجا بزرگ شدند ، هیچ کدوم در سن و سال تحصیلی حتی وقتی هم بزرگ شدن قهوه خونه ای نبودند . تا جایی که یادم میاد هر وقتی هم از جلوی قهوه خانه ها رد میشدیم معمولا تعدادی پیرمرد و چند تا جوان بالای سی سال که احتمالا راننده تاکسی بودن توی قهوه خونه بودند نه بچه محصل . الان البته حدود ده پانزده سالی هست که قلیون و توی رستوران های سنتی و بعضی رستوران های دیگه هم آوردن چون خانم ها هم میکشند که بحث اش با قهوه خونه جداست . از خودت بگو شیطون چه خبر ؟ قهوه خونه میرفتی ،،، اون پشت هم که صددر صد میرفتی ، چون وقتی بچه سن تو قهوه خونه پاتوق داشته و تجربه خطیر کون کونک بازی و هم داشته ، یعنی … آره دیگه … جون تو زدم توبمیری ناراحت میشم اکه نگی ، دیگه تو بمیری زدم راه نداره نگی ، حتما بگو تا جمیع دوستان دسته جمعی فیض ببریم . ( احتمالا ببریم تو پستو یا جایی مثل اون ) یا حق . بزن رنگو مشتی .
لایک هم نشونت ندادم تا اونجات بسوزه . دیگه عنوان داستانت زن شوهر دار نباشه و داستان شوهر کردنت و غالب کنی به همه …آره جون تو … تو بمیری …
شوخی کردم داداش دلخور نشی لایک هم دادم ، تقدیم بشما زحمت کشیدی . ممنونم
اینقد گفتم گفتی گفت داشت که ادم از داستان خوندن زده میشه
مردک الاغ…
ادمین جان کلا کامپیوترت رو عوض کندیگه تکراری گذاشتن هات شده روال روزانهحداقل قدیمی های بدرد بخور رو بزارنه اینکه بدرد اینستا میخورهمثل اون عقده ایهای بدبخت که از صبح تا شب هر کاری میکنن رو زنده پخش میکننیه مشت کسخلتر از خودشون همنگاه میکنن 😂👉
تکراری بود که ، د آخه…
اونایی که تو سکس هات نفشی ندارن رو نباید به داستانت بیاری به ما چه که تو ۳ تا پسر دایی داری ۴ تا پسر عمو ۶ تا همکلاسی آخرشم میری به دوست هم باشگاهیت میدی
حالا کاری به کیری بودن خودت و سناریوت و قلمت ندارم، این تگ زن شوهردار برا چیت بود؟ احتمالا همین رفیقت اومد ننتو کرد و روت نشد بگی؟
آخ دلم خواست