از باربری بهم زنگ زدن که آقا لاستیکهاتون که سفارش دادین رسیدن…آخه دو جفت لاستیک خوب واسه پاجرو خوشگلم سفارش داده بودم…که جا زدنش هم کار هرکس هرکس نبود.انتهای شهرمون.۱اپاراتی تعویض روغنی بزرگ بود رفتم اونجا و بعداز یکی دوساعت علافی بلاخره کارم تموم شد ودادم ماشین رو روشویی تمیزی کردند.و بیرون منتظر بودم تا کارشون تموم بشه…خدا شاهده زنه رو دیدم چه کونی داشت کاپشن قهوهای کم رنگ تنش بود.مانتویی چیزی هم نداشت شلوار مشکی پارچه ای تنش بود.قدش نسبت به زن بودنش بلند بود.معلوم بود موهاش هم بلند هستند.چون توی روسریش قلمبه بود.خیلی هیکل مشدی داشت…بخدا کونش توی کاپشنش جا نشده بود.به زور زیپ رو بسته بود.راه میرفت چنان تکونش میداد حد و مرز نداشت.من چهره اش رو ندیدم فقط از پشت هیکلش مخصوصا کونش رو دیدم…رفت لب خیابون که نمیشه گفت چون بیرون شهر بودیم،همون جاده بهتره.منتظر شد تا تاکسی یا سواری چیزی پیدا کنه سوار بشه تا داخل شهر بره…آخه گفتم که منطقه ای تقریبا بیرون شهر بودیم…من تا حساب کتاب کردم و لاستیک قدیمیها رو بار زدم.روشن کردم…تا اومدم سوارش کنم.۱پراید سوارش کرد.از دور که جوون دیده میشد.نمیدونم چرا دنبالش راه افتادم…ولی خدا میدونه چشام دنبال کون گنده اش بود.بهش فک میکردم آلتم تکون میخورد.اخ هوس گاییدنش رو کرده بودم…در ضمن متاهلم و شکر خدا خانوم خوشگلی هم دارم…از وقتی هم که صاحب بچه شدم دیگه هیچوقت دنبال این کوسکلک بازیها نرفته بودم.ولی این لامصب با این حجم کون عذابم میداد.ساعت۱۱ظهر رد بود…پرایده تا وسط شهر اوردش و دم میدون اصلی شهر نگه داشت.و جیگر خانوم پیاده شد…من پشتش نگه داشتم…هیکل و زیبایی ماشینم کلا چشمگیره، رنگ سورمه ایی زیبایی داره.و کلا توی چشمه…مخصوصا الان با این لاستیکهای پهن و جالب افرویدی،،نگاهی چشم توی چشم بهم انداختیم و راهش رو کشید و رفت…خوشگل بود.صورت پهنی داشت…دماغ تیغ و زیبا لبهای نازک و شکری…آرایش کمی داشت…شاید۳۰سالش میشد یا نه…دقت کردم راه میرفت همه چشمشون دنبال کون این بودرفت توی پاساژ.کنار ورودی میدون پارکینگ بود.سریع ماشین رو گذاشتم اونجا خلوت هم بود.تندی رفتم دنبالش…چشم دووندم،توی خرازی بود…کمی خرید کرد.رفت مغازه شال و روسری دنبالش بودم…قیمت پرسید و گفت وای چه گرون…نسبت به هیکلش صدای نازک و قشنگی داشت…رفت آرایشی بهداشتی و رنگ مو خرید.و ادکلنی پرسید و باز هم گفت وای چه گرون…چند جایی رفت و خورده خریدی کرد.از پله ها که بالا میرفت حجم کونش دیوانه ام کرده بود.دیگه مطمئن بود دنبالشم.برگشت نگاهی بهم انداخت و راهش رو کشید رفت…طبقه بالا رفت خرازی دیگه و کمی چسب و نوار گلسازی خرید.چون قشنگ دنبالش بودم.برگشت بیاد پایین…توی پاگرد راه پله ها.برگشت نگاهم کرد اخم کرد. دو تا پله رفت برگشت گفت چیه…از اول اصغر آباد دنبالمی،گفتم اصغراباد دیگه کجایه…گفت همون خراب شده ای که اون ماشین گنده ات رو می سشتیش،،گفتم آهان اونجا اسمش اصغراباده…گفت حالا چیه…چی میخای،گفتم ازت خوشم اومده…فقط یکروز باهام باش.۵تومن بهت میدم.بلند گفت بی پدر و مادر مگه همه مث تو بیناموس هستند مگه همه مث خواهر مادر تو هستند.گفتم هیس تو رو خدا من ابرو دارم.گفت اگه ابرو داشتی دنبال زن شوهر دار نبودی،گفتم ببخشید معذرت میخام…نمیدونستم شوهر داری،؟چون حلقه نداشتی،گفت دختر و زن آدم بیچاره پولش کجاست که حلقه بخره…ما پول نداریم گوشواره گوشمون کنیم تا سوراخ گوشمون کور نشه…حلقه امون کجا بود…گفتم ببخشید…هنوز چند قدمی ازش دور نشده بودم.و از پله ها پایین نیومده بودم…که اومد دنبالم خودش گفت…وایستا.ده تومن میگیرم یکساعت میام پیشت،گفتم نه زیاده۷تومن ولی هر کاری دوست داشتم باید بکنم.گفت بکن۸تومن گناه دارم لازم دارم…گفتم دختر خوبی باشی فقط حرف گوش بدی…گفت پس برو ماشینت رو بیار…فقط جایی برو که کسی نباشه.گفتم چشم…اصلا باورم نمیشد.دم در پاساژ سوارش کردم…پلاستیک وسایلش رو گذاشت روی صندلی عقب و رفتم سمت باغ خودم بیرون شهر…با ماشین رفتیم داخل…گفت اینجا دیگه کجاست.گفتم نترس…خونه باغ خودمه…جایی برای تفریحات روزهای تعطیلیم بود…زیبا ولی کوچیک…گفتم پس بجنب…گفتم ببین،چیز جان.گفت پری هستم…گفتم پری جان داگی شو روی تخت میخام…دست و پات رو ببندم به تخت انگار میخام بهت تجاوز کنم.گفت وای نه میترسم مگه دیوونه ام.گفتم لامصب۸میلیونه ها…مگه شوخیه،گفت باشه اگه منو کشتی و همینجا دفنم کردی چی،،گفتم مشنگی ها…مگه خولم…من دلم فقط کون میخاد اونم گنده مث مال تو…گفت خودم فهمیدم که همش چشت دنبال کونمه…باشه فقط تو رو خدا منو نکشی، گفتم خیالت جمع…لباسهاشو که دراورد.اوف چه بدنی داشت سفید تپل گوشتی داگی کرد.آخ دست و پاهاشو بستم.وای چه کوسی هم داشت…من کم دوست دارم کوس بخورم…ولی این کوس و کون تپل و گوشتی رو که کمی مو هم داشت رو خوب لیسیدم…هنوز لباس تنم بود نمیدونست سایز کیرم چقدره…با سوراخ کونش بازی میکردم… جانم به این کمر باریک و کون درشت…سوتین گنده اش رو گذاشتم دهنش.گفت بزار کیرتو ببینم.گفتم باشه عجله نکن…جوری بسته بودمش.نمیتونست جم بخوره…فقط گردنش رو میچرخوند…دستها باز بسته به دوطرف تخت محکم شده بودند.مچ و زانوهاش باز و بسته به میله لبه تخت بودند…کونش قلمبه…کرم زدم سوراخش.سوتینش دهنش بود.سوراخ کونش معلوم بود کیر کم ندیده.لخت شدم…گفتم ببینش.تا شقی و کلفتی کیرمو دید.با همون سوتین دهنش جیغ و واجیغش شروع شد…گفتم ها چیه بزرگه کلفته؟؟با چشاش که ترس توشون بود اشاره کرد آره… سوتین رو در آورده از دهنش.گفتم چیه ترسیدی؟گفت ها بخدا ها…نکن…کونم جر میخوره…گفتم نمیشه…تحمل کن…میخام پاره ات کنم…دوساعته گیر کونتم،،در به در شدم.سوتین رو چپوندم دهنش…کیرمو کرم زدم و هر کاری میکرد اقلا کون بزرگش رو سفت کنه نمیتونست جوری بسته بودمش نمیتونست تکون بخوره…گفتم سفت بگیری درد بیشتری میکشی…پس شل کن.تا شلش کرد یکضرب فرو کردم توی کونش…نصف بیشتر کیرم رفت توی عمق کون قشنگش…چنان جیغی زد حد نداشت…گفتم آروم باش آروم… جانم به این کون.این کون حق این کیره…خوشگل جان…اوف چند تا اسپنک زدم روی لپ کونش دردش میومد.تندتند میزدم روش…تا شلش کرد…کمرش رو گرفتم و سرعتی کونشو گاییدم…دیگه تا ته کیرم رو هم میدادم توی کونش…کشیدم از سوراخش بیرون عین غار دهن باز کرده بود.ناله میکرد… نخواستم آبم بیاد.سوتین رو از دهنش در آوردم… صورتش خیس اشک بود.داد زد بیشرف کونم جر خورد پاره شدم…ولم کن.گفتم عجله نکن هنوز باهات کار زیاد دارم…کیر رو یکضرب فرو کردم کوسش…چقدر نرم و آبدار و گرم بود…شلاقی تلمبه میزدم…کشیدم بیرون.چپوندم توی کونش…جیغ بدی زد.گفت در بیار جون مادرت درش بیار…بقران تحمل ندارم…بد گریه میکرد.دوباره که کردم کوسش ساکت شد.گفتم خوبه کوس دادن دوست داری؟گفت آره کوس بکن…کیرت کلفته خیلی خوشم میاد.بکن…ولی کون نکن.گفتم ولی باید ابمو بریزم کونت،،گفت باشه آخرش بریز…کمرش توی دستم بود.سرپا و مسلط کامل بودم روش…تلمبه آروم ولی عمقی میزدم…تا نوبت آبم رسید.تا ته دادم توی کونش…جوری که کیرم تا خایه توی کونش بود…اصلا مشنگ شده بودم…ابمو ریختم ته کونش و راحت شدم…گفت بازم کن مردم از کون درد و کمر درد…آروم بازش کردم.تا باز شد بهم حمله کرد.و فحش داد…دستاشو محکم گرفتم.و بوسیدمش…گفتم پری خانوم قرارمون بود دیگه.گفت لامصب کیر خرکیت رو کردی توی کونم…نمیتونم راه برم…گفتم خوب میشی…بشین خب وحشی نشو…چقدر هم زور داشت…بلاخره آروم شد.و دو تا۵تومن براش زدم دلش آروم شد.بوسش کردم…رفت سرویس خودشو شست و کمی هم داد و بیداد کرد…برگشتم بردم رسوندمش لب همون جاده اصغراباد،ولی عجب مالی بود…رفت پایین و برگشتم خونه…چپیدم توی حموم و خودم رو شستم…هنوز بیرون نیومده…خانومم اومد حموم…زیبا باربری نازنین…گفت مهدی.چرا اومده نیومده وارد حموم شدی،گفتم عزیزم رفتم لاستیکها رو تعویض کردم خیلی خسته شدم و عرق کردم…لاستیک قدیمیهاهنوزم توی ماشین هستند…برو ببین…گفت پس اون زنه قد بلنده کاپشن قهوه ایه،کی بوده دم پاساژ سوارش کردی،؟گفتم عزیزم زن اپاراتیه بود.چون بیرون شهر بود.من رسوندمش…مرده ازم خواهش کرد چون تاکسی نبود…برگردوندمش چون خودم هم فراموشم شده بود لاستیک استوکهام رو ازش بگیرم…گفت مهدی بهم خیانت کنی کشتمت ها…خندیدم گفتم دلت میاد منو بکشی…گفت آخه اینقدر دوستت دارم اگه کثافتکاری کنی…دیگه نمیخام بگم چکارت میکنم…مواظب خودت باش.شلوغکاری نکن.گفتم چشم…حالا کی چغولی منو به تو کرده بود.گفت بماند…گفتم اگه بهم نگی ازت دلخور میشم…گفت آبجیم با مامانم دیده بودنت…گفتم اوه…کلانتر و معاونش…گفت بیشعور… خندیدم…بغلش گرفتم.گفت پس چرا شق نمیشه…دیدی گفتم حتما کاری کردی،،گفتم عزیزم طوری ازم بازجویی کردی…ساواک اینجوری بازجویی نمیکرد… استرس دارم خب…بعدشم کو اول یککم بمالش بوسش کن.بخورش نازنین جونم…ساک قشنگی زد…لب وان خودش سرپا خم شد و کون و کوس ناز و کوچیکش رو تف زدم و کردم توی کوسش…گفت اوف مهدی چقدر بزرگه…آروم بکن.فدات شم آروم.گفتم چشم
چون سکس کرده بودم آبم هم دیر میومد.خوشگل و سیر گاییدمش.گفت بسه مهدی دیگه تحمل ندارم…چرا آبت نمیاد.گفتم خودت همیشه میگی زیاد بکن.از روبرو بغلش گرفتم لب توی لب بودیم…گفت مهدی…گفتم جانم…گفت راست بگو چکار کردی،گفتم مهسا جون دیگه دارم ازت دلخور میشم ها.گفت بخدا میدونم کار زشتی کردی،خودت بگو تا ببخشمت،اگه نه میخام باهات قهر کنم برم خونه بابام.گفتم بقران اگه بری دلم میترکه.دیوونه میشم…گفت پس خودت بگو…گفت میدونم زنه رو بردی باغ…میدونم کاری باهاش کردی،ولی آخه چرا،تو که اهل اینکارا نبودی؟توی بغلم بود.از زیر باسنش گرفته بودم…گفت خودت بگو.فهمیدم همه چی رو میدونه.گفتم ببخشید گوه خوردم.معذرت میخام.توی حموم توی بغلم زیر دوش سر گذاشت روی شونه ام گریه میکرد.گفتم مهسا بقران غلط کردم.خاک تو سرم.گفت آخه چرا،؟مگه من زشتم.؟گفتم نه بقران تو از خوشگلم خوشگلتری،،گفت پس چی چرا اینکارو کردی؟گفتم بخدا دلم سکس از پشت میخواست خیلی وقته بهت میگم…به حرفم گوش نمیدی،گفت وای یعنی اینقدر من بدبختم.گفتم خدا نکنه…گفت تو با یک زن خراب سکس از پشت کردی و بعدش اومدی خونه من واست ساک زدم و منو کردی،گفتم خودت خواستی…بعدش من تمیزه تمیز بودم…دوش گرفته بودم تمیز بودم میخواستم بیام بیرون تو رسیدی.هنوز توی بغلم بود.گفت منو بزار پایین بدبخته کثیف بیمار جنسی.دیگه نمیخام ببینمت.ازت متنفرم.گفتم بکشیم هم نمیزارم از پیشم بری.خودت گفتی اگه راستش رو بگم منو میبخشی.گفت یعنی الان من هم برم توی خیابون بهت خیانت کنم.بعدش تو بهم بگی راستشو بگو تا ببخشمت…اونوقت به همین سادگی منو میبخشی.گفتم دیگه تکرارش نکن خب.چون حرف سنگینی بهم زدی…گفت چیه بهت فشار اومد.اشکال نداره…ولم کن…تندتند خودش رو آب کشید غسل کرد.اومد بره بیرون.گفتم بمون با هم بریم.بیرون.گفت زر نزن بابا.بیشرف.گفتم مهسا با منی؟برگشت بغلش گرفتم تندتندبا مشت چند تا زد توی سر و صورتم…که حتی از بینی من کمی خون هم اومد.دردم هم اومد.بچگونه میزد.توی بغلم بود محکم گرفته بودمش…گوشت کوبی از روبرو با اون دستای ناز و کوچیک و مشت کرده اش میزد.همش میگفت ولم کن ولم کن.بدم میاد ازت…عوضی حیوون خیانتکار…یکهو خودش دید دماغم خونیه،گفت مهدی جون ولم کن…دماغت خونیه خودتو بشور…گفتم نه تو میری بیرون…نمیخام بری بزار خون بیاد…گفت بخدا به جون نیما(پسرمون)نمیرم بیرون.گفتم باشه. ولش کردم. دماغم رو چند بار فین کردم خیلی خون ریخت تا خوب شد و خونش بند اومد…اومدیم بیرون باهام قهر بود.چند بار ازش عذرخواهی کردم. طفلی همش آروم اشک میریخت.خودم مث سگ پشیمون بودم…توی خودم بودم…واسم چایی آورد.خودش نشست روی پام.خدا شاهده.قند و گذاشتم دهنم.گفتم مرسی عشقم.گفت تکرارش کنی دیگه هیچوقت منو نمیبینی، من عشقت نیستم و نبودم…اگه بودم بخاطر یک کون کثیف و بو گندو بهم خیانت نمیکردی.خاک بر سر من…دوباره گریه کرد. قند توی دهنم بود.مهسا روی پاهام نشسته بود.نا کس تا چایی رو هورت کشیدم.گفت مهدی میخام ازت جدا شم.دیگه دوستت ندارم…جوری قند پرید توی گلوم به مرز خفگی رسیدم…خیلی زد پشتم تا قنده برگشت توی دهنم…گفت لامصبه پدرسگ پس تو که اینقدر منو دوستم داری چرا بهم خیانت کردی؟نشستم زیر پاش.روی مبل نشوندمش…زانوهای لخت و قشنگش رو بوسیدم…خوشگل بودن.گفتم عزیزم فدات شم بخدا ببخشید غلط کردم.دیگه ازین گوه ها نمیخورم… خود خرم هم نمیدونم چرا اینکارو انجام دادم…آخه من که تا حالا ازینکارا نکرده بودم…گفت مهدی بخدا اینبار بخشیدمت ولی اگه تکرارش کنی بخدا به جون نیما و مینا میزارم میرم.ازت جدا میشم…گفتم باشه ببخشید…فدات بشم من…خانوم خوشگلم…حالا بگم عشقم؟گفت نه نگو…وقتی میگفتی عشقم باورم میشد عاشقمی…ولی الان چون میدونم دروغ میگی ناراحت میشم.طفلی حتی واسم ناهار هم درست کرد میدونم دوستم داشت و داره…بعد ناهار تازه به خودم اومدم…اگه این خواهر و مادرش بهش گفتند من زن سوار کردم چطوری و از کجا فهمیدن بردمش باغ بیرون شهر…پس کار زن نبوده…تنها راه فهمیدنش پسرم بود که رفته بود مدرسه…زودی لباس پوشیدم و گفت کجا؟گفتم عزیزم سر کار بعدشم باید لاستیک کهنه ها رو بزارم انبار.گفت من هم میام.گفتم باشه آماده شو…تا لباس پوشید…اولش متوجه نشد.تا دید دم مدرسه پیاده شدم فهمید میخام چکار کنم.ولی سریع ریموت رو از بیرون زدم و داخل ماشین موند.و نتونست بیرون بیاد…رفتم تا دم کلاس پسرم در زدم سلامی دادم و از معلمش خواستم بگه پسرم بیاد دم در…تا اومد پرسیدم نیما امروز قبل اومدن من کی اومد خونه ما…گفت دایی علی و بابابزرگ بودند…نمیدونم چی به مامان گفتند.و دایی ۱فیلم از گوشیش نشون مامان دادکه مامان گریه کرد…اونها هم زود رفتند…فهمیدم این فتنه رو کی ریخته…همین پفیوس به قید سند من آزاد بود پرونده داشت…پدر زنم تازه بازنشسته شده بود جای رفیقم به ضمانت من بود که چند ماه بود کار میکرد وحقوق
خوب میگرفت.خشمگین برگشتم توی ماشین.ساکت شده بود و قهر بود.رفتم چند تا کار داشتم انجام دادم…باهام بود.گفت اینها چیه؟دیدم وسایل زنه مونده توی ماشین.گفتم مال همون زنه بنده خداست.گفت بنده خدا نه جنده خدا…گفتم نه اون بدبخت از درد نداری مجبور شد بهم بده.خودم وادارش کردم.شوهر دار بود.پشت فرمون بودم حرف میزدم.چنان زد توی دهنم.حواسم پرت شد…از این لاین خیابون رفتم اون لاین…زدم به یک پراید بدبخت خواهر ماشینش گاییده شد…این هم زود از ماشین رفت پایین…تا پلیس اومد و الکی گفتم ترسیدم گربه رو له کنم و فلان…تا کارهامو کردم شب شد…شب برگشتم خونه…خدارا شکر خونه بود…زنگ زدم رفیقم که سرگرده.و ازش پرسیدم میشه سندی رو که واسه کسی گذاشتی برداریش دوباره بره زندون…گفت آره چرا نشه.باید با قاضی و وکیل پرونده صحبت کنی…این برادر زن من بابت دیه به کسی بدهکار بود و من واسش سند گذاشته بودم.تموم شب مهسا حتی نگاهم هم نمیکرد.صبح اول وقت رفتم دنبال کارها و دادگاه و فلان و با پارتی و پارتی بازی کارهام زودتر روال شد و فی البداهه…مامور فرستادم و علی رو دستگیرش کردند…همون موقع زنگ زدم رفیقم و گفتم مث سگ پدر زنم رو بندازه بیرون… گفت آخه واسه چی…دست و پا شکسته جریان رو گفتم.گفت ای بروی چشم…هنوز ده دقیقه نشده بود.گوشیم مث زنگ اخبار فر و فر زنگ میخورد.کلا خاموشش کردم.برگشتم سرکارم…یکربع نشده بود.دیدم.مهسا اومد داخل.گفت مهدی چکار کردی؟گفتم چیو چکار کردم؟گفت علی رو اومدن از در خونه حتی بدون لباس بیرون دستگیرش کردن…بردنش…میگن ضامن سندش رو برداشته…گفتم راست میگن ضامن الاغ که نیست…ادمه،،کوسخول که نیست…طرف به ضمانت من آزاده اونوقت بجای تشکرش دنبال اتو گرفتن از منه…عزیزم دوماد دیگه هم دارند.فامیل دیگه هم دارند بزار اونها سند بزارند.من چرا باید چند میلیارد سندم. واسه ۲۰۰میلیون تومن ناقابل و واسه یک آدم پفیوس گیر باشه.گفت مهدی خیلی لوسی بابامو چرا اخراجش کردن…نیمساعته داره بهم زنگ میزنه.خندیدم.گفت کوفت.نخند عصبی میشم…گفتم میدونی بخاطر اون سیلی که دیروز بهم زدی با ماشین زدم اون پرایده چقدر ضرر کردم.لامصب اگه زده بودم به عابر پیاده یا موتوری چیزی چکار میکردم…خندید.گفتم کوفت…گفت عشقم بابام گناه داره…آهان تو که گفتی من دیگه عشقت نیستم ها چی شد…از دیشب باهام حرف نمیزنی. قهری از دیروز…دلمو شکوندی دماغمو شکوندی قند پرید گلوم میخواستم خفه بشم…بهم ضرر زدی…حالا شدم عشقت…پس باباتو بیشتر از من دوست داری.گفت مهدی بابامه ها…گفتم باباته…اما عقل نداره.مث بچه ها افتاده دنبال من از من مدرک جمع کنه…تا آبروی منو ببره…اگه ازم جدا میشدی چی،تو خودت از همه اونها فهمیده تری.که منو بخشیدی.گفت کی گفته بخشیدمت.اصلا هم نبخشیدمت…گفتم پس فقط بخاطر باباته که اومدی پیشم.گفت مهدی علی رو گرفتن ها…گفتم به درک خودم مامور فرستادم مگه مشنگم ول ول بچرخه موتوری که خودم ضامنش شدم خریده پولش مونده نداده…باهاش دنبال من بیفته مدرک جمع کنه… گفت وای چقدر کینه ای هستی.بخدا دوستت دارم فدات شم.تو رو خدا دیگه…همون لحظه پدرش اومد داخل…اصلا سلام ندادم بهش.گفت مهدی چی شده پسر جان از ما دلگیری،گفتم از خودتون بپرسین…گیرم مهدی خر و نفهم…اومده یک گوهی خورده…شما به جای اینکه بزنی توی دهن من…و بهم بگی کارت اشتباهه…چرا رفتی به مهسا گفتی از دیروز زندگی منو کرده عاقبت یزید…میدونی چقدر از دیروز ازش عذرخواهی کردم…میدونی چقدر التماسش کردم منو ببخشه.گفت مهسا مگه بهش گفتی؟مگه نگفتم چیزی بهش نگو.خودم ازش میپرسم چرا رفته دنبال اینکار زشت…گفتم شما چرا دنبال من راه افتادی…اصلا چرا به مهسا گفتین…تازه فهمید خودش هم اشتباه کرده…گفت تا حاجی منو اخراج کرد فهمیدم این آشیه که مهسا واسم پخته…آخه پسر جون از تو بعیده،تو و این کارها.خب ما توی فامیل به سر تو قسم میخوردیم… گفتم حالا چکار کنم کاری که شده و کردم…مگه خودت جوونیت اشتباه نکردی و واسه خاله لیلا لایی نکشیدی…کو به جون همین مهسا قسم بخور…ساکت شد.نتونست حرفی بزنه.مهساگفت بابا تو هم،،، پدر زنم با خجالت رفت بیرون…خانومم گفت آره لبخند بزن خوشحال شدی پیر مردو چزوندی و خرابش کردی.گفتم چیزی عوض داره گله نداره…بعدشم با خنده گفتم،دخترش کون خوشگلش رو سفت گرفته نمیده انگشتش کنم…اونوقت پدر و دختر انتظار دارند آدم به انحراف کشیده نشه…گفت خیلی بیشعوری بدبخته کونی،،خندیدم.گفت کوفت برو دنبال بابام بخدا خجالت کشید.نمیام خونه…اگه بابام رو برنگردونی،گفتم باشه دیگه…بیا بریم…سوار شد.دو تا کوچه پایینتر بنده خدا تندتند راه میرفت رفتم پایین آوردمش بالا سوار شد.بردمش سرکارش،ولی جلوی دخترش هم از خودش هم دخترش عذرخواهی کردم…رفیقم میخندید.خانومم گفت مهدی علیمون چی؟گفتم بزار توی زندون بپوسه…کونی کوسکشه عوضی…گفت مهدی مهساتو دوست داری یا نه،؟نگاهش کردم
گفتم تو چی؟منو بخشیدی دوستم داری یا نه؟گفت آره بخدا به جون بچه هامون…روانی دیوونه اگه دوستت نداشتم فک کردی پیشت میموندم…گفت هر چی فک کردم یکشب نتونستم تنهات بزارم.گفتم آخ قربون خانوم خوشگلم بشم من…گفت پس برو آزادش کن.گفتم نه این رو شرمنده…گفت پس دوستم نداری…گفتم بقران دوستت دارم.از خودم بیشتر…ولی بزار مدتی اون تو بمونه تا آدم بشه…خایماله کوسکش…گفت مهدی بخاطر من…گفتم مهسا بقران بگو دیه اش رو بده میدم…فدای سرت…ولی پررو شده…هنوز حرفمون تموم نشده بود گوشیم زنگ خورد نمیدونم لاشی گوشی از کجا گیر آورده بود…از توی زندان بود بازداشتگاه بود کجا بود که بهم زنگ زد…همون اول گفت داداش علی گوه خوردم شرمندتم…گفتم لاشی کم بهت خوبی کردم…دعوا کردی زدی پسره رو ترکوندی رضایتت رو گرفتم…موتور نداشتی بابات ضمانتت نکرد من واست خریدم…هنوزم پول رفیقمو ندادی…افتادی زندان واست سندگذاشتم…حالا راه میفتی دنبال من که منو پیش خواهرت خراب کنی…کونی میدونی اگه ازم جدا میشد میدادم توی زندان بگاینت،میدونی که ازم برمیاد…گفت داداش ببخشید بخدا گوه خوردم…پسفردا تازه کار واسم جور شده…میخواستم برم سر کار که افتادم اینجا…جون مهسا آزادم کن…گفتم گوه نخور جون عشق منو قسم نده…خودمو لوس میکردم.گفتم بگو شوهر خواهر دیگه ات بیاد سند بزاره.گفت اون کونی گورش کجا بود که کفنش باشه. گفتم بمن هم ربطی نداره،و قطع کردم…مهسا گفت مهدی گناه داره.گفتم باشه غصه نخور…واسه همه نگرانه غیر من.همه رو دوست داره غیر من.گفت مهدی کدوم زنه بدونه شوهرش بهش خیانت کرده اونوقت به این مفتی میبخشدش،پس دیگه نگو خب…برگشتیم خونه…شب موقع خواب بغلش کردم.چرخید نزاشت ببوسمش.گفتم دیدی دوستم نداری،گفت مهدی علی میخواست زن بگیره.میخواست آدم شه بره سر کار.خودم هم چرخیدم پشتمو بهش کردم و گفتم باشه…فردا اصلا میرم رضایتشو بخاطر تو میگیرم.فدای سرت.برگشت تندی بغلم گرفت.گفت نه فقط سند بزار بیاد بیرون.خودش میده.گفتم کاش منو هم نصفه همین اندازه که علی رو دوست داشتی…دوستم میداشتی.محکم بغلم کرد گفت بقران هزار برابر علی حتی بابام دوستت دارم…مهدی ولی کارت خیلی بد بود بد.دلم ازت شکسته…بعدشم اسلحه زنونه رو روشن کرد و گریه کرد و منو کوسخول کرد.خیلی هم خوشگله پدرسگ…موقع گریه با اون چشای خیس و قشنگش لبهامون رفت روی هم…دست انداختم زیر پتو کوس کوچولوش رو چلوندم…گفت یواش وحشی…لبهام محکمتر لبشو گرفت.دستمو رسوندم پشتش…کون نرمشو چلوندم.دستای سرد و کوچولوش رو برد زیر لباسم.با موهای سینه و شیکمم بازی کرد…وقتی شهوتی میشد اینکارو میکرد… اشکاشو پاک کردم…لباسمو در آوردم.نگاهش کردم.گفت تو رو خدا دیوونه نشی ها…آروم بکن دلم سکس میخاد.گفتم چشم…سینه های نازش که کوچولو هم هستند رو مکیدم.و خوردم…ناله اش در اومد.رفتم سراغ کوسش…کوچولو آبدار… چقدر لیسیدمش،گفت آره بخور عشقم بخورش…گفتم بچرخ…چرخید فدای کون تنگش بشم.که کلا چند بار اون هم فقط اجازه داده سرش رو بزارم داخلش.گفت مهدی دوست داری بکنی پشتم.گفتم جانم نیکی و پرسش؟گفت اول جلو رو بکن بعد بازر اونجا.گفتم چشم عزیزم…نزاشتم بخوره چون خیلی قشنگ ساک میزنه…گفتم بده بالا پاهاتو…چشمی گفت و کیر رو فرو کردم توش…درست سایز کلفتی کیرم شده بود…خوب گاییدمش…لبهای نازی بهم میداد.بغلم کرده بود.گفتم حالا بچرخ.توی چشاش التماس خاصی بود…انگار میخواست بگه شکر خوردم که گفتم…ساکت چرخید.خم شدم تف ریختم سوراخش.گفتم با دستات باز کن کونتو و شل بگیر.گفت باشه…خم شدم از پشت بوسیدمش…سر کیرمو هل دادم توی کونش…رفتن توش همان و جیغ زدنش همان…خودش زود جلوی دهنش رو گرفت…منه گولاخ درست سوارش بودم و توی کونش تلمبه میزدم و این هم جیغ میزد.و دستشو جلوی دهنش گرفته بود.اشک قشنگی از گوشه چشماش میومد.نگه داشتم توی کونش نکشیدم بیرون.گفت تموم شد…گفتم نه بزار توش باشه.گفت عنی میشی ها…گفتم باشه عنت رو هم دوست دارم.تلمبه قوی زدم.جیغ بدتری زد.دوباره اینبار خودم دهنش رو گرفتم.خوب عقده هامو خالی کردم.تا آبم اومد.ریختم توش…خیلی بوسیدمش.برگشت بوسم کرد.گفتم ممنونتم عزیزم ببخشید درد کشیدی،،گفت اشکال نداره.ولی کاش از اولش به خودم میگفتی…کار زشت نمیکردی،،رفتیم حموم…گفت اون اولش خیلی دردم اومد.ولی وقتی بیشتر دادیش توش…کوسم خارش افتاد…از داخل اون هم دلش کیر خواست…تا صبح کلی ازم گلایه کرد…اگه ابجیهام و مادرم و فامیلم بفهمند آبروم میره…گفتم حالا بعد عمری یک کون بهم دادی از دماغم نیار دیگه…گفت باشه بغلم کن تا بخوابم ساکت بشم.گفتم باشه بیا بغلم…صبح خواب بود بلند شدم رفتم…یک سند بیخودی کم قیمت داشتم گذاشتم رفتم دنبال لاشی خان بیرون کشیدمش…مث خر خوشحال شد.خم شد دستمو ببوسه…گفتم مث سگه نامرد میمونی…احمق مثلا تو مردی…لاشی مگه رفیقم نبودی؟مگه نگفتی داش مهدی تو نباشی هیچکس بفکر من نیست…گفت
ببخشید بقران خودم مث سگ پشیمونم…آخه وقتی دیدم زنه سوار شد.خودم هم حسودیم شد…ببخشید داش مهدی…گفتم برو خونه آبجیت،ببیندت،گفت چشم.و رفت.نیمساعت نبود که توی دفترم بودم.۱کادو گردن بند ناز واسه عشقم خریده بودم…که ظهر بهش بدم…همون زنه پری خوشگله رسید.گفتم وای این از کجا اینجا رو شناخته…اومد داخل سلام داد.گفتم وای تو اینجا چکار میکنی.؟اینجا رو از کجا پیدا کردی…؟گفت با بدبختی…اولا توی کارواش همه ماشینت رو میشناختن.بعدشم رفتم بانک که پول زدی بهم آدرس داد.اومدم.اون وسایلم رو که جامونده و کلی پول براشون دادم ازت بگیرم.بعدشم بقران کلی پول پماد دادم کونم رو پاره کردی…گفتم دو تومن بیشتر زدم دیگه…گفت مرسی.وسایلش رو گرفت تا اومد بره بیرون.این علی کوسکش با مهسا اومدن داخل…مهسا تا اومد بره بیرون سریع دستش رو گرفتم نزاشتم بره بیرون…چون تا دید زنه قد بلنده و کاپشن قهوهای داره فهمید خودشه…گفتم خانوم زود بگو چرا اومده بودی اینجا…چون همسرم خیال بد کرد.گفت بخدا لوازم خرازی و گلسازی خریده بودم توی ماشینش جامونده بود اومدم ازش پس گرفتم…بعدش رفت…گفتم لاشی خان ببین این حاصل خایمالی شماست…مهسا گفت نخیرم این حاصل لاشی بازی خودته.نامرده خائن…تا بهش نگاه کردم گفت ها چیه.بیا منو بخور…تازه داغ دلم سرد شده بود که دوباره آتیش افتاد به جونم…از کجا اینو پیدا کردی،؟گفتم بهت میگم حالا چکارم داری،گفت هیچچی دیگه،ولش کن عصبی شدم.نمیخام حرف بزنم.گفت با علی اومدم ازت تشکر کنه…ولی لیاقتش رو نداری…گفتم باشه مرسی…حالا برگرد خونه…گفت اصلا هم نمیرم.علی تو برو من کار دارم…علی رفت من موندم و این پلنگ ماده سرکش و خوشگل…رفتم واسش کیک با دوتا قهوه آوردم…بد جور نگاهم میکرد.گفتم چته؟گفت مهدی واسه زنه کادو گرفتی؟گفتم خول شدی،گفت پس این چیه؟گفتم لامصب اون خدا تومن پولشه… واسه زنه میخرم…خنگه پشتش رو ببین چی نوشته…ریز نوشته بودم.تقدیم به عشق همیشگی من مهسای نازنین…تا خوند گریه کرد. وای داشت دلم میترکید.دست بزن قلبمو ببین.گفتم بخدا یک تخته تو کمه،،دیوونه اون رو واسه تو سفارش دادم.شاید منو ببخشی.خره توی شرکت بوسم کرد.که همون موقع مشتریم سر رسید.خیلی خجالت کشیدیم.بعد این که یارو رفت بهم گیر داد که باید بگی چطوری مخ این زنه رو زدی.چون هم جوون بود وهم خوشگل و خوش هیکل…من هم بی کم و کاست جریان رو تعریف کردم واسش. و گفتم بهش۵تومن دادم نه ده تومن…گفت وای چقدر دلم ازت چرکین شد…مهدی خیلی بدی…چون طفلی پول لازم بوده مجبور شده کار بد بکنه…مهدی اگه زنه جنده بشه تو گناهکاری، تازه به خودم اومدم و فهمیدم راست میگه…گفتم خدایا منو ببخش…خودم توی خودم بهم ریختم…فرداش راه افتادم دنبال خونه زنه…و بلاخره پیداش کردم.و صداش زدم و کلی ازش عذرخواهی کردم…گفتم خدایی نکرده دوباره نری دنبال این کارا…گفت بقران از اون روز که باهات بودم مث سگ پشیمونم…نمیتونم توی چشای شوهرم نگاه کنم…آخه پول رو واسه دخترم که مریضه میخواستم…چون شوهرم کارگره و نمیرسه واسش گوشی بخره…بچه ام معلوله و نمیتونه با بچه ها بازی کنه…فقط میره مدرسه و میاد…اون هم با ویلچر کهنه…نمیخام خودمو توجیه کنم…اما برای اینکه بدونه اشتباه کردم و پشیمونم و اون هم دیگه ازین خلافها نکنه…واسه دخترش هم گوشی خریدم هم ویلچر تازه اون هم برقی…کلی خوشحال شد…به شوهرش گفتم خیر هستم و از طرف بهزیستی اومدم…چقدر خجالت کشیدم وقتی دستها و چهره داغون شوهرش رو دیدم.بنده خدا۳تابچه داشت که بزرگه همین دخترشون بود کلاس هشتم بود و معلول بود…به مرده گفتم هر کمکی خواستی در خدمتم…ولی فقط خدا میدونه چقدر پشیمونم.و نمیتونم برم واقعیت رو بهش بگم…از خانومه خواستم لطفا لباس خوب و گشادتر بپوشه چون اندامش وسوسه انگیزه…والان همیشه چادر سرش میکنه…دیگه نمیدونم چی بگم و چطوری بگم…ولی فقط از خدا میخام منو ببخشه…
نوشته: نادم
4 پاسخ به “مث چی پشیمونم”
خدارحمی لعنتیدو هفته نت قطع بودچرا تو قطع نشدیچرا زنده ای هنوزای خداااااا
مهسا بود یا نازنین بود لاشی؟
با وضع خوب میای داستان سکسی مینویسی که ازش پشیمونیبرو کیرم دهنت کصکش
داستان باید اندازه معمولی باشه نه خیلی کوتاه و نه خیلی باند