خاکستر عشق (۳)

با تشکر از همه دوستانی که توی این مدت منو با صبوری تحمل کردند و با نظرات خودشون دلگرم کردند. امیدوارم جوابگوی محبتهای شما باشم.

چند روزي بود كه حال درستي نداشتم، همش بخاطر فشار كاري اين مدتم بود. مراجعی داشتم كه اصلا همكاري نميكرد و همين مساله باعث شده بود كه شديدا اعصابم بهم بريزه. وقتی میومد پیشم گارد گرفته بود، توی تموم مدت مشاوره اصلا به من نگاه نمیکرد. نمیدونستم چه اتفاقی واسش افتاده و چه جوری میتونم کمکش کنم. يه جور احساس عذاب وجدان داشتم انگار مقصر منم كه نميتونستم اونو به حرف بيارم. حرفهاي مهدي و همكارام هم نميتونست آرومم كنه. سرم سنگين بود، شبهازودتر از همیشه به رختخواب میرفتم اما تا دير وقت بيدار بودم. دلم بهم ميخورد اما استفراغ نميكردم. شك كرده بودم كه نكنه حامله ام اما تست حاملگي جوابش منفي بود. دكتر ميگفت يه اسپاسم ساده معده است كه بخاطر فشار روحي و عصبي بوجود اومده. اون شب مهدي زودتر اومد خونه تا منو به رستوران ببره تا مثلا حالم جا بياد، از صبح صد دفعه از شرکت تماس گرفته بود و با من هماهنگ کرده بود. تا درو باز كرد بلند صدام زد:
م- سلامممممم، من اومدم . ندا… خانومي آماده اي؟
روي تخت دراز كشيده بودم و به سقف اتاق نگاه ميكردم. روي صورتم خم شد و لبامو بوسيد:
م- چطوري يا بهتري؟ پاشو پاشو ميز رزرو كردم
ن- سلام . حال ندارم
م- حال نداري؟ من نبودم چيكار كردي؟ … بيا اول بريم بيرون یه شام توپ بزنیم به رگ ، بعد قول ميدم حالت رو بگيرم و بيارم سر جاش.
دستشو انداخت زير كمرم و بلندم كرد، يهو نمیدونم چی شد که بغضم ترکید. خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده، مهدی با محكم بغلم كرد:
م- چي شد يهو؟… ترو خدا اينجوري گريه نكن، دلم ريش ميشه. چي شده خوب؟ چي ميخواي ؟ هان … بابايي
هميشه وقتي گريه ميكردم با همين لحن باهام حرف ميزد، من ميشدم دختربچه لوس و ننر مهدي كه اون بايد نازم رو ميكشيد،اونم خيلي خوب اين كار رو ميكرد. نميدونم چي شد اما يهو بدون مقدمه گفتم:
ن- يه بچه!
كمي نگام كرد و برخلاف انتظارم قهقهه زد:
م- چي؟ بچه؟ همين؟
ن- كجاي حرفم خنده دار بود؟
م- خوب من كه حرفي ندارم. اگه تو حالت با يه بچه خوب ميشه باشه … بيا همين الان بهت بچه ميدم
لبم رو گاز گرفتم:
ن- الان كه نه!
م- مگه خودت نگفتي بچه ميخواي؟ پاشو كه ميخوام ترو به آرزوت برسونم.
ن- امشب كه نه… من آمادگي ندارم
م- مگه ميخواي چيكار كني؟ بيا بيا خربزه رو بخور، پاي لرزشم بشين
كيرش رو از روي شلوار می ماليد، چراغ رو خاموش كرد و بطرفم اومد:
ن- الان كه سیرم
م- شب دراز است و قلندر هم بیدار هم از اون درازتر! تا صبح وقت داري كه بخوريش
آروم اومد و روم دراز كشيد، لبامون توي هم قفل شد. تنش مثل كوره ميسوخت. دستاشو ميكشيد روي تنم، انگار بار اولي بود كه با من سكس ميكرد. حرص و ولعي داشت كه برام قابل درك نبود. ناخنهاشو روی تنم میکشید و لبامو گاز میگرفت. بعد از اینکه حسابی سر و گردنم رو خورد، رفت سراغ سینه هام. نوک سینه هامو زیر دندونش میگرفت و با دستاش محکم سینه هامو میمالید. کمرمو از روی تخت بلند کردم، با دستش دوباره منو خوابوند روی تخت . با دستش محکم فشارم میداد، چشماش برق عجیبی داشت. همه کاراش با خشونت همراه بود. اون شب يكي از بهترين و قشنگترين سكسهامون رو داشتيم.

خدايا چقدر حالم بد بود: ضعف داشتم،‌ گشنه م بود، دلم بهم ميخورد، انگار همه درد و مرضها رو با هم داشتم. با حال زار و نزار رفتم داروخانه سر كوچه و يه تست حاملگي خريدم. هنوز ناشتا بودم و ميتونستم آزمايش كنم. نوار تست نشون ميداد كه حدسم درسته و من ميزبان يه كوچولو شدم. شادي عجيبي زير پوستم دويد.
صبحونه رو با اشتهاي كامل خوردم. انگار حالا كه ميدونستم حامله م تكليفم روشن شده بود و هوس غذاهاي جورواجور ميكردم. از فريزر چند تيكه گوشت بيفتكي در آوردم، ميخواستم بذارمشون توي ماكروفر كه زنگ زدن:
مادر شوهرم بود.

  • سلام. خوبي ندا جون؟
    ن‌- سلام مامان جون، خوش اومدين . چه عجب از اين طرفا؟
  • رفته بودم خريد، گفتم بيام يه سر بهت بزنم. شما که سراغی از ما نمیگیرین. حالت بهتر شده؟
    ن- بخدا خیلی سرمون شلوغه، مهدی که صبح میره و شب میاد، منم که فعلا بخاطر حالم یه مدت خونه م. بهترم، شما و پدر جون خوبین؟
    وقتي گوشتها رو ديد با تعجب نگاهي كرد:
  • ما هم خوبیم خدا رو شکر. از الان ميخواي ناهار درست كني؟
    خنده م گرفت، ‌با خجالت سرمو پائين انداختم :
    ن- خيلي گشنه م بود.
  • وا … مگه صبحونه نخوردي؟ شماها كه تحصيل كرده اين ، خودت كه بهتر ميدوني صبحونه كاملترين وعده غذاييه.
    يه لحظه احساس ضعف كردم،‌ چشمام سياهي رفت و دستم رو به صندلی گرفتم. مامان مهدي كه هول شده بود، دويد جلو و دستم رو گرفت:
  • خدا مرگم بده،‌ چي شد ندا؟ رنگت پريده،‌ پاشو بريم دكتر.
    ن- نه مامان جون خوبم، چیزی نیست. از دست اين …
  • از دست كي مهدي؟ چيزي شده؟
    ن- نه بابا، از دست بچه مهدي
    چند لحظه اي چيزي نگفت، بعد انگار تازه فهميد من چي گفتم، اشك توي چشماش جمع شد. محكم بغلم كرد و سر و صورتم رو غرق بوسه كرد:
  • واي مبارك باشه عزيز دلم، خدايا شكرت چه خبر خوبي بهم دادي!
    كمي مكث كرد:
  • مهدي ميدونه؟
    سرمو به علامت نه تكون دادم. لبخندي زد:
  • بهتر كه ندونه،‌ بعدا بهش ميگي.
    بعد مانتو و روسريش رو در آورد و اومد توي آشپزخونه:
  • چي دوست داري بگو تا برات درست كنم.
    ن- واي نه مامان جون زحمت ميشه
  • اين حرفا چيه؟ تو ضعف داري، بايد بخوري تا جون بگيري.
    گوشتها رو يكي يكي در آورد و كوبيد،‌ بعدش توي روغن داغ انداخت. آشپزي مامان مهدي عالي بود، هر وقت خونشون مهمون بوديم غذاهايي رو درست ميكرد كه من دوست داشتم.
    گوشتها رو توي بشقاب چيد،‌ با كمي چیپس و گوجه فرنگي و خيارشور جلوم گذاشت. خودش هم روبروي من نشست:
  • بخور تا سرد نشده
    ن- شما هم بفرمائيد
  • نه ممنون عزيزم. من صبحونه كاملي خوردم و اصلا اشتها ندارم.
    مادر شوهرم اصالتا تبريزي بود و پدرش یکی از فرش فروشهای معروف بازار. تنها دختر خانواده بود و بخاطر ته تغاري بودنش عزيز كرده خانواده، توي زمان خودش معلم خصوصي داشت و به زبان انگليسي و آلماني صحبت ميكرد. با پدر شوهرم توي دفتر بيمه يكي از دوستاش آشنا شده بود. پدر شوهرم مرد آروم و مهربوني بود. دبير بازنشسته ادبيات كه گاه گداري داستان يا شعري هم مينوشت كه البته من تنها كسي بودم كه اجازه ميداد نوشته هاش رو بخونم.
    مادر شوهرم براي ناهار نموند، ميگفت پدر شوهرم نگران ميشه. ازش قول گرفتم كه به مهدي حرفي نزنه تا خودم به وقتش بهش بگم، قبول كرد و رفت. يه كم به سر و وضع خونه رسيدم، زود خسته شدم و روي تخت دراز كشيدم. دستم رو روي شكمم گذاشتم :
    ن- خوب حالا چطوري به بابايي بگيم؟
    همينطور كه داشتم با مهمون كوچيكم حرف ميزدم خوابم برد. با صداي مهدي از خواب بيدار شدم.
    م- به به خانوم خانوما… بميرم الهي، خيلي خسته شدي؟
    ن- سلام. كي اومدي گلم؟
    م- همين الان
    ساعت 4 بعداز ظهر بود و من از ساعت 11 خوابيده بودم.
    ن- الان ناهارتو ميارم
    م- نميخواد تو شركت يه چيزايي خوردم. تو برو يه دوش بگير حالم بهم خورد.
    حوله ام رو برداشتم و همونطور كه بهش دهن كجي ميكردم به طرف حموم رفتم. قطره هاي آب بهم آرامش ميداد و حس ميكردم كه سبك شدم.
    بعد از يه دوش كه سر حالم آورد، به آشپزخونه رفتم. دو تا فنجون قهوه درست كردم و روي مبل كنار مهدي نشستم، داشت فوتبال نگاه ميكرد و طبق معمول غرق بازی بود. دستمو روي دستش گذاشتم:
    ن- ميگم مهدي
    م- هوووووووم
    نميدونستم داستان مهمون كوچولومون رو چطوري بهش بگم:
    ن- هيچي ولش كن
    م- اوهوم… راستي ندا
    ن- جونم؟
    م- هيچي بي خيال
    با عصبانيت نگاش كردم، همونطور كه به تلويزيون نگاه ميكرد زبون درازي كرد:
    ن- مسخره
    م- خودتي
    بطرفم برگشت و لبامو بوسيد، كمي تو چشمام خيره شد:
    م- چي رو داري از من قايم ميكني؟
    ن- هيچي
    م- چشات چيزه ديگه اي داره ميگه
    ن- نه بابا توام
    م- پايه هستي چند روز بريم كلاردشت؟ حال توام جا مياد.
    مثل بچه ها ذوق كردم و پريدم بغلش. محكم منو گرفت بين بازوهاش و سعي ميكرد كه آرومم كنه:
    ن- آره بريم بريم … فقط … كار تو چي ميشه؟
    م- هيچي فداي سرت. ميگم رضا چند روز حواسش به شرکت باشه . فردا ميريم و دوشنبه هم برميگرديم.
    صبح زود راه افتاديم، آخر اسفند ماه بود و هوا هنوز سرد. با اينكه بخاري ماشين روشن بود اما بازم احساس سرما ميكردم. توي فكر خودم غرق بودم كه حس كردم مهدي داره نگام ميكنه، برگشتم و بهش لبخند زدم:
    م- ندا وقتي ميخندي ديوونه م ميكني!
    ن- تو از اول ديوونه بودي، تقصیر من ننداز
    م- ما ديوونه، ‌تو كه روانشناسي درمونم كن
    ن- نچ … من دوست دارم تو همين جوري ديوونه بموني.
    دستش رو گرفتم و فشار دادم:
    م- ندا … چشمات صبح يه جوري ميشه
    ن- چه جوري؟
    م- ديوونه كننده. صدبار گفتم ريمل نزن
    ن- بابا من ريمل نزدم
    م- خوب خط چشم هم نكش
    ن- خط چشم هم نداره
    م- چه ميدونم … پس …
    ن- پس چي؟ ميخواي چشامو كور كنم تا راحت بشي
    م- نه … اگه چيزي به چشات نزدي پس چرا اينطوريه؟ مژه هات تو هم گره خورده، چشات هميشه عسليه اما الان سبز و آبيه.
    خنديدم و ديگه حرفي نزدم. صداي ضبط رو زياد كردم، سیروان خسروی داشت ميخوند :
    بارون که میباره، ترو یاد من میاره
    منتظر میشینم تا تو برگردی دوباره
    همیشه اینجا تو خونه
    جای تو خالی میمونه
    تو دیگه بر نمیگردی
    دل من تنها میمونه…
    دو راهي مرزن آباد و كلاردشت رو رد كرديم، از ديدن منظره هاي جاده لذت ميبردم. وارد حسن كيف شديم، ويلايي كه پدرم برامون خريده بود در منطقه زيبا و خنكي به اسم رودبارك بود. چشم انداز جنگل و رودخونه هميشه آرومم ميكرد.
    رسيديم به ويلا و در رو باز كرديم. سرماي وحشتناكي بهمون خوش اومد گفت، به مهدي چسبيدم. با خنده بهم نگاه کرد و با هم به اتاق خواب رفتیم . مهدی چمدون رو روی زمین گذاشت و بغلم کرد.
    م- بیا بریم توی هال تا شومینه رو روشن کنم، اینجا سرده.
    ن- نه نمیخوام… جام خوبه
    دستشو برد زیرم و از روی زمین بلندم کرد، دستامو دور گردنش حلقه کردم.
    همونجور که لباشو میخوردم به طرف هال رفتیم. منو روی مبل گذاشت و خودش نشست تا شومینه رو راه بندازه.
    بعد از چند لحظه گرماي لذتبخشي به صورتم خورد. چشمام به شعله های آتیش بود که داشتن جلوم میرقصیدن.
    ن- میگم مهدی …
    مهدي روي كاناپه خوابش برده بود. آروم بلند شدم و بطرف اتاق خواب رفتم، لباسهامو عوض کردم و با یه پتو به هال برگشتم. خیلی آروم پتو رو روی مهدی انداختم و خودم به آشپزخونه رفتم و با چيزايي كه از تهران آورده بوديم مشغول پختن غذا شدم. بعد از تموم شدن كارم هوس كردم كه توي باغ كمي قدم بزنم. از پشت پنجره به مهي كه تا بالاي ساختمون رو گرفته بود خيره شدم. جايي كه ويلاي ما قرار داشت از سطح شهر بالاتر بود. چقدر منظره قشنگی بود، همیشه دوست داشتم توی یه همچین جایی زندگی کنم.به محض باز كردن در احساس لرز كردم. هواي بوي تازگي ميداد و خيلي سرد بود. به ويلا برگشتم و از روي جالباسي كت پشمي و سورمه اي مهدي رو كه توي ماه عسل از كيش خريده بوديم، پوشيدم. بوي عطر مهدي و بوي تنش گيجم كرد. كت رو محكم دور خودم پيچيدم و بطرف باغ حرکت کردم، نفسهای عمیق میکشیدم و از هوا لذت میبردم. بعد حدودا نیم ساعتی که توی باغ پیاده روی کردم به ویلا برگشتم، روی کاناپه کناری مهدی دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد. با نوازش دستهاي مهدي بيدار شدم، داشت رويم پتو ميكشيد:
    ن- سلام
    م- بيدارت كردم؟
    ن- نه خوبه، دیگه باید بیدار میشدم. ساعت چنده؟
    م- نزديك 4.
    ن- ناهار خوردي؟
    م- نه، منم تازه بيدار شدم. از گشنگي دارم ميميرم.
    ن- جون من الان نمير كه وقت خوبي نيست.
    بلند شدم اما سرم گيج رفت. توي بغل مهدي ولو شدم:
    م- چي شد؟ خوبي؟
    ن- سرم گيج رفت، فكر كنم از گشنگيه.
    با كمك مهدي بطرف آشپزخونه رفتم و زير غذا رو روشن كردم. دست و صورتم رو شستم و پشت ميز روبروي مهدي نشستم.
    م- چيه؟ چي شده؟ مشكوك ميزني؟
    ن- من؟ تو مثل اينكه حالت خوش نيست ها
    م- ميبيني خانوم دكتر انقدر حالم خرابه كه هر كس با يه نگاه ميفهمه.
    غذا رو كشيدم و مشغول خوردن شديم:
    م- نظرت چيه بعد ناهار بريم شهر ؟
    ن- نيكي و پرسش؟
    م- نه عزيزم اون نيك و نيكو بود… اون دو تا زنبورا
    از زير ميز پاشو لگد كردم. آخ بلندی گفت و مشغول خوردن شد. بعد از صرف ناهار و شستن ظرفها به اتاق رفتم تا آماده بشم. زيرلب ترانه اي زمزمه ميكردم و دستم رو روي شكمم ميكشيدم و با بچه م حرف ميزدم. يهو ديدم روي هوام، مهدي منو بالاي سرش برده بود و مي چرخوند:
    م- تا نگي داری چی رو از من قایم میکنی نميزارمت پائين.
    ن- ديوونه سرم داره گيج ميره، حالم الان بهم ميخوره
    م- اصلا مهم نيست… يالله بگو
    احساس ميكردم يه چيزي توي دلم تكون ميخوره، حالت تهوع داشتم. دستم رو جلوي دهنم گرفتم و با دست ديگه ام شونه مهدي رو فشار دادم. با ديدن حالت من وايستاد و منو روي تخت گذاشت:
    م- چيه؟ حالت بده؟ اين مجازات آدميه كه يه چيزو از من قايم كنه.
    چند تا نفس عميق كشيم:
    ن- من چيزي رو ازت قايم نكردم.
    م- تو كه راست ميگي ، كير تو كون آدم خالي بند
    ن- آخخخخخخخخخ جوووووووووووون
    يه كم با هم سر و كله زديم و آماده بيرون رفتن شديم. توي شهر خريدهاي مورد نظر رو كرديم و به ويلا برگشتيم. هوا سرد و باروني بود، مهدي هم به هر بهونه اي بغلم ميكرد تا مثلا گرم بشم. كنار پنجره ايستادم، به قطره های بارون نگاه میکردم که به شیشه میخوردن. مهدي اومد از پشت بغلم کرد، سرش رو لای موهام کرده بود و بو میکشید:
    م- مممممممممم چه بوی خوبی میدی
    ن- مهدي؟
    م- جونم؟
    ن- چقدر منو دوست داري؟
    م- اندازه دنيا
    ن- دنيا؟ دنیا چقدره؟
    م- همه دنیای من تویی تو.
    ن- اگه يه وقت يه چيزي بشه، اگه یه اتفاقی بیفته بازم منو اینجوری دوست داري؟
    سرمو برگردوند و توي چشمام زل زد:
    م- منظورت چيه؟ چی شده؟ داری نگرانم میکنی
    ن- منظورم اينه كه … اگه بابا بشي منو بيشتر دوست داري يا …
    م- بابا بشم؟
    توي چشمام نگاه كرد و لباشو گذاشت روی لبام، محکمتر بغلم كرد:
    م- اي ووروجك… چند وقته؟
    ن- حدودا دو ماه
    م- دو ماهه اون وقت تو الان داری به من ميگي؟
    ن- خوب ديگه
    منو محكم به خودش چسبوند.
    م- خوب پس به آرزوت رسیدی؟ تبریک میگم مامانی
    ن- مرسی
    م- حالا بخاطر اینکه به من نگفتی بلایی سرت میارم که دیگه از من چیزی رو قایم نکنی
    دستشو کرد توی شلوار و انگشتش رو توی کونم فرو کرد:
    ن- آخ … بخدا خودمم فقط دو روزه که میدونم
    م- خوب دو روزه که میدونی و به من نمیگی؟
    انگشتش رو توی کونم میچرخوند، با لباش گوشم رو گاز میگرفت.
    داشتم شل میشدم، توی بغلش ولو شدم و بهش اجازه دادم که منو تنبیه کنه…

ادامه …

نوشته: mimi joon

بازدید 8,970

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

38 پاسخ به “خاکستر عشق (۳)”

  1. البته این رو هم جا داره بگم که بعضی شوخی ها دیگه خیلی لوث بود :دییا شایدم من نکته اش رو نمیگرفتم :دی

  2. می می جونم من هنوز وقت نکردم داستانتو بخونم ولی یقین دارم که زیباس چون باید شماره 1 و 2 رو هم بخونم امروز مشغله کاریم زیاده تا بعد از ظهر نظر اصلیمو میگم جیگرم

  3. نه ساینا جون…اتفاقا من خودم چند ساعت پیش انلاین شدم دیدم تو لیست انلاین ها اسممون کنار هم هست :دیاما خب ما دو روح هستیم در دو بدن :دیهیچ ارتباطی هم نداریم با هم :دیهمه ی شایعات رو هم من تکذیب میکنم :دی

  4. اگر چه هنوزم معتقدم بهترين جاي داستانت همون قسمت اول بود و اون لحظه‌هاي كابوس و اضطراب و آرامش مرگ، اما اينجا هم در قسمت سوم حرفاي زيادي براي گفتن داري. چيزي كه تا حالا از سبك نوشتنت فهميدم اينه كه علاقه زيادي به توصيف جزئيات داري. پرداختن به جزئيات خيلي وقتا باعث ميشه كه خواننده خودش رو در كنار تو حس كنه يا حتي باهات همذات پنداري كنه و به هر حال خودشو داخل داستان ببينه؛ مثل توصيف مه‌آلود بودن فضاي بيرون از ساختمون ويلا يا از اون بهتر توصيف حسي كه نسبت به كت پشمي مهدي داشتي وقتي مي‌پوشيديش. متأسفانه نويسنده‌هايي كه داستاناشونو اينجا مي‌نويسن به اين نكته‌هاي ريز توجهي نمي‌كنن و فراموش مي‌كنن كه همين نكته‌هاي ريزه كه يك داستان واقعي رو از يك خاطره نويسي دست دهم متمايز ميكنه.

  5. خب من فکر کنم توی o های کلمه dodool یکم دستکاری کرده و o زیاد کرده و دوباره همون اسم رو ساخته…چون تو لیست دیدمش…

  6. عالي بود,مرسيجيجلم تا ما رو دق ندي راحت نميشي ها!تورو خدا زود زود بنويس ديكه,دق ميكنما!

  7. زمان بندی در این داستان یه سیر خطی رو پشت سر میگذرونه و عقیده من اینه این قابلیت رو داره تا با پسو پیش شدن بعضی از قسمتاش از این حالت خطی خارج و کنش و واکنش بهتی بگیره.خسته نباشی.

  8. اگر چه هنوزم معتقدم بهترين جاي داستانت همون قسمت اول بود و اون لحظه‌هاي كابوس و اضطراب و آرامش مرگ، اما اينجا هم در قسمت سوم حرفاي زيادي براي گفتن داري. چيزي كه تا حالا از سبك نوشتنت فهميدم اينه كه علاقه زيادي به توصيف جزئيات داري. پرداختن به جزئيات خيلي وقتا باعث ميشه كه خواننده خودش رو در كنار تو حس كنه يا حتي باهات همذات پنداري كنه و به هر حال خودشو داخل داستان ببينه؛ مثل توصيف مه‌آلود بودن فضاي بيرون از ساختمون ويلا يا از اون بهتر توصيف حسي كه نسبت به كت پشمي مهدي داشتي وقتي مي‌پوشيديش. متأسفانه نويسنده‌هايي كه داستاناشونو اينجا مي‌نويسن به اين نكته‌هاي ريز توجهي نمي‌كنن و فراموش مي‌كنن كه همين نكته‌هاي ريزه كه يك داستان واقعي رو از يك خاطره نويسي دست دهم متمايز ميكنه.اما گاهي هم در ذكر جزئيات افراط كردي. شايد از دستت در رفته يا شايد چيزايي كه نوشتي در قسمتاي بعدي داستانت بكار بياد. مثلا اطلاعاتي كه درباره مادرشوهرت دادي يا نحوه آشنايي و ازدواجش با پدرشوهرت، شايد ربط چنداني به داستان نداشته باشه بخصوص اينكه تو داري داستان كوتاه مي‌نويسي. داستان كوتاه ديگه جايي براي اطلاعات غير ضروري نداره اما اگر مي‌خواستي رمان بنويسي جا داشت حتي بيشتر از اين هم به اينجور مسائل بپردازي. چون در رمان گاهي زمينه شكل گيري شخصيت‌هاي داستان رو تا محيط خانوادگي و دوران كودكي و حتي قبل از تولد عقب مي‌برن. اما پرداختن به اينجور مسائل در داستان كوتاه معمولاً انسجام داستانو بهم ميزنه.نكته آخري كه ميخوام بگم اينه كه من لطف داستانت رو بيشتر در اين مي‌بينم كه سايه اون كابوس قسمت اول رو هنوز هم در لابلاي جملاتت ميشه ديد و تشخيص داد. ذهن خواننده رو براي پذيرفتن فاجعه آماده كردي و الانم داري داستانتو پله پله به همون سمت مي‌بري. اين باعث ميشه كه خواننده پشت همه خوشيها و تفريحات و لذتهاي مهدي و ندا هيولايي رو در كمين ببينه كه خود اونا قادر به ديدنش نيستن.منتظر قسمت يا قسمتاي بعدي داستانت هستم. فقط زودتر بنويس و بفرست نذار اينقدر بينشون فاصله بيفته!

  9. mimi joonمن قبلا هم گفتم باز هم تاکید می کنم که زندگی من وشما شباهت هایی با هم دارند!سبک نوشتنتان نیز با نوشته های من عاری از این شباهت نیست!من عاشق سیر در زمان در داستان هستم!زمانی که داستان از زبان اول شخص مفرد به مخاطب انتقال میابد نویسنده این توانایی را خواهد داشت که با زدن فلش بک های متوالی به گذشته ذهن مخاطب را درگیر شخصیت اصلی داستان یا همان اول شخص مفرد بکند!به طوری که در بر خی موارد مخاطب خود را در فضای داستان احساس می کند و حتی می تواند خود را به جای شخصیت اصلی داستان فرض کند.در کل داستان شما نصبت به داستان های دیگر سایت می تواند پیشتاز باشد.امیدوارم که خود نیز در زندگی پیش بتازید.

  10. داستان زیباست و نویسنده توانافقط بنظر من این داستان خیلی به جو این سایت نمیخوره.میشه باکمی پروبال دادن بش(که نویسنده به کمال،تواناییشو داره) ازش 1رمان خوب درآورد.

  11. mimijoonسلام خواهرگلم.طبق معمول نظراصليموميذارم واسه پايان داستان ولي كماكان اصراردارم كه اين داستان بدون كلمات سكس وصحنه هاي اروتيك هم انسجام كافي روداره وحيفه كه باافزودن چنين صحنه هائي باعث آوردن يك گل به لنجزار شده اي!فريجاب عزيز:باوجوداينكه قلم خواهرعزيزمون ونظرشمادرمورد جزئيات عالي وحتي متعالي است امابه نظرمن متاسفانه نويسنده حدودداستانهاي ميني مال روناديده گرفته وبه عنوان نمونه توضيحات مادرشوهرحتي اگر براساس نيازداستان باشه درجاي نامناسبي گفته شده ونمونه هاي ديگر.مي مي جون عزيزظاهرآ قول داده بودي بدون سكس وكامل داستانتوواسم ايميل كني! يادته؟ نظرات قسمت دوم روچك كن عزيز.برقرارباشيد.فعلآ.

  12. میمی جون میشه 1خواهش کنم؟من دارم داستانمو 1تغییراتی توش میدم و چندروز دیگه دوباره میفرستم.حالاکه دیگه گویا محدودیتی نیست میشه خواهش کنم من 1تیکه ازداستانمو همینجا بذارم، بخونی ونظراتتو جهت اصلاح و بهتر شدنش بگی؟اگه موافق بودی بگو که بذارم.

  13. سلامخسته نباشی می می جونتبریک میگم بهت واقعا داستان خوبی بود خیلی لذت بردم ازش!همونجوری که فریجاب گفت توصیفاتت خیلی عالیه مخصوصا قسمت کت پشمی و مه خیلی زیبا بود یه لحظه خودمو تو اون فضا تصور کردم و خیلی حال دادخیلی وقت بود چنین احساسی نداشتم.منتظر بقیش هستممرسی

  14. می می جون من الان هر سه قسمت داستانتو باهم خوندم ، یه سری نکات ریزی تو داستانت بود که بچه ها بهش اشاره کرده بودن و منم با اونا موافقم مثلا تا اینجای داستان رو هم که خوندم لازم نبود اینقد به اصالت خونوادگی پدر مادر و پدر شوهر مادر شوهرت اشاره کنی مگه اینکه تو ادامه داستانت لازم بشه و واسه همین از الان گفتی که ذهنیت ایجاد بشه / ما که تورو میشناسیم کسایی که نمشناسن تو رو احساس خوبی بهشون دست نمیده میدونم خواستی مارو ببری تو اصل داستان که خوندمونو اون وسط احساس کنیم ولی باعث شده به داستانت لطمه بزنه

  15. Mimi jo0nman ye nazar to ghesmate 1 dastanet gozashtamama m0tmaen nistam umad yabebin azizam dastane to az ye dastane dg elham gerfteke ro0manie m0jod dar bazarama harchi be zehnam feshar avordam yadam nay0mad esme ketabonemigam dastanet copye ama elhami az un dastane toye un r0man bad az bache dar shodan

  16. مي مي جون هر روزبهتر از ديروز ،فريجاب عزيز هرچي لازم بود روگفت وناگفته اي باقي نذاشتسيما جان به قولم عمل ميكنم ونظرمو همينجا راجع به داستانت ميگمخوب شروع كردي وخوب پيش بردي اماكاش توقسمت نظر داستانا نميذاشتيش كه حيف نشه ،اشتباه تايپي هم توش بودكه اگه خودت دقت كني مي بيني ودوس ندارم بگم ،موفق باشي

  17. سلامداستانم رو بدون توضیح خاصی شروع میکنم،واقعی بودن یا نبودنشم میذارم به عهده ی خواننده،چراکه بنظر من اکثرمخاطبین این سایت اینو براحتی تشخیص میدن.بریم سراغ داستان:صبح یه روز سرد پاییزی خواب آلود و کسل پای میز آرایشم نشسته بودم و برای رفتن به مدرسه آماده میشدم که موبایلم زنگ خورد.آرزو بود.یکی از دخترای شیطون کلاس که همیشه وقتی این وقت صبح زنگ میزد یه جورایی احساس قشنگی بم دست میداد.اخه مطمئن بودم یه سوژه جدید واسه خنده بازار پیدا کرده.دختر جالبی بود، همیشه میگفت من با بقیه دخترا فرق دارم.و این جمله ش منو یاد جمله ی جان اریکسون مینداخت که میگه:دخترهاهرچه قدرهم باهم متفاوت باشنددر یک چیزشبیه هم هستندوآن اینست که همه شان میگویند من بابقیه ی دخترهافرق دارم!با حالتی که نشون از ذوق وشوقم واسه شنیدن حرفاش میداد گوشیمو جواب دادممن: الو،چیه این وقت صبح؟آرزو: سلام بیتا.داری میای عکس پسرعموتو باخودت بیارمن: پسرعموم؟امین؟آرزو: آرهمن: میخای چکار؟آرزو: تو بیار،کارت نباشه.لازم دارم.خداحافظ.پاشدم آماده شدم وراه افتادم سمت مدرسه.برف ریزی میبارید و همه جا سفید بود،ومن از رنگ سفید متنفر بودم.همیشه عزیزترین چیزامو رنگ سفید ازم گرفته بود.بالأخره رسیدم مدرسه.از وقتی که از خواب پاشدم هم کسل تر بودم.دلم به آرزو خوش بود،اما اونم دیر اومد سرکلاس و قبل کلاس ندیدمش.زنگ اول رو اصلا نفهمیدم چی شد.حواسم به آرزوبود.بالاخره زنگ تفریح شد و آرزو اومد پیشم.آرزو: چی شد،آوردی؟من: آرهآرزو: بده بینم.(1نگاه خریدارانه به عکس کرد)خوبه،برام بلوتوثش کنمن: آخه برا چیته؟آرزو: میخوام واسه دخترخاله م،تقریباهم سنشه…یه آن یه جوری شدم،نمیدونم چه حسی بود،غیرت،حسادت …هرچی بود حس عجیبی بود.تو یه لحظه همه خاطراتی که باهم داشتیم اومد جلو چشام.امین 5سال از من بزرگتربود.اون موقع من دوم دبیرستان بودم واون دانشجو بود.ازبچگی رابطه ی ما یه جور خاصی بود.تقریبا 6سالم بود که شیطونیاش شروع شد.میومدقاطی بچه هامیشدو باهامون بازی میکرد.دزدو پلیس،قایم باشک،دکتربازی و…دزدو پلیس اینجوری بود که من واون زن وشوهر میشدیم،کنارهم دراز میکشیدیم و 2 نفردزد میشدن.تو فاصله ای که ماکنارهم خواب بودیم منو دستمالی میکرد.کم کم این دستمالی ها به باسنم و کسم کشیدو روزای بعد حتی یکی دو بار غیرمستقیم کیرشو لای پاهام میذاشت و جوریکه یعنی من فکر میکنم انگشتشه،لاپایی منو میکرد.ومن گرچه تو اون سن وسال هیچ حس سکسی نداشتم اما یه نوع حس کنجکاوی باعث میشد چیزی بش نگم.حس کنجکاوی یه دختربچه ی 6ساله که داشت دودول یه پسر،اونم یه پسریکه چندسال ازخودش بزرگتره رو از نزدیک احساس میکرد.این کارا ادامه داشت تا اینکه من به سن بلوغ رسیدم.سینه هام تازه نوک زده بود و امین عاشق سینه هام بود.هزارجور قربون صدقه م میرفت و منت کشی میکرد تا بش اجازه بدم چند ثانیه دست بزنه بشون.اونم از پشت لباس.امین توفامیل پسر مثبتی بود،درس خون،مودب وبه شدت مهربون بود واینا باعث میشد که تو دل همه جاباز کنه. همیشه خونه ی مابود، تو درسا به من کمک میکردوالبته لابلاش کلی هم فضولی وشیطونی میکرد.این کارا ادامه داشت و ما روز به روز به هم نزدیکتر و وابسته تر میشدیم.تا اینکه دوسال پیش یه اختلافی بین ما و خونواده عموم پیش اومد وما رو ازهم جدا کرد.خونواده ها قهرکردن و دیگه رفت وآمد قطع شد.هرچند ما بچه ها ارتباطمونو حفظ کردیم وقاطی جریان بزرگترها نشدیم(به تدبیر خود امین که پسر واقعا فهمیده وباشخصیتی بود و به داداشم زنگ زد و 1ساعت باش حرف زد وقرار شد کلا ما بچه ها کاری به دعوای بزرگترا نداشته باشیم) ولی بهرحال دیگه خونه همدیگه نمیرفتیم.…به خودم که اومدم دیدم آرزو زل زده به من میگه کجایی دختر؟ چته؟ بلوتوثش کن دیگه.“تازه فهمیدم که یه ساعته تو افکار خودم غرقم وحواسم به آرزو نیست”گفتم نمیشه،شاید راضی نباشه(نمیخواستم بدم عکسو)خلاصه پیچوندم و عکسو بش ندادم .ازمدرسه که برگشتم همش فکرم پیش امین بود،اینکه الآن کجاس و چکار میکنه؟خیلی وقت بود ندیده بودمش و کل ارتباط ما محدود میشد به اس ام اس های مناسبتی یا جکای بیمزه که گه گاه واسه همدیگه ارسال میکردیم.حس عجیبی داشتم،چقدر دلم براش تنگ شده بود خیلی ازش غافل شده بودم و حالا حس میکردم امین مال منه،سهم منه وکسی حق نداره اونو ازمن بگیره.نگران شدم که نکنه اصلا منو فراموش کرده باشه.گوشیمو برداشتم و براش یه پیام فرستادم.توحالت عادی نبودم و متن پیام هم اینو کاملا نشون میداد.“سلام،امین جان کجایی تو؟ دوست دارم ببینمت.امروز یه اتفاقی افتاد که باعث شد من بفهمم چقدر دوست دارم.چقدر دلم برات تنگ شده”وجواب اونم مثل همیشه بود،یکی دو جمله با یه دنیا حرف نگفته.“سلام بیتاجان،خوبه.پس بالأخره حسی که دوساله هرشب بامنه سراغ تو هم اومد.خوشحالم”و این شروع یه دنیای جدید برای من بود.

  18. شمیم جان مرسی که خوندیاشتباهاتو هم بگو لطفا،چون من اشتباهی پیدا نکردم عزیزم

  19. ali_tak45 من امروز حس غلط گرفتنم گل کرده عزیزم شما به دل نگیر ولی متلب غلطه مطلب درستشه

  20. سلامبه نظر من خیلی عالی بودمن عاشق این سبک نوشتنم چون آدمو کاملا” میبره تو همون فضاآرزوم اینه که اگه یه روزی ازدواج کردم روابطم با همسرم اینجوری باشهMIMI JOON بی صبرانه منتظره ادامش هستمشاد باشی.

  21. سلام به همه _داستانت خيلي عاليه؛ من ازهمين الان براي ادامش لحظه شماري ميكنم _ داستان هاي مثل اينن كه شهواني رو مثل آويزون ،محبوب ميكنن_ازادمين عزيزم خواهشميكنم به جاي گزاشتن داستان هاي مزخرف ،كه باعث افت محبوبيت سايت ميشن ازاينجورداستانايي توسايت بزاره_بازم ازت تشكر ميكنم به خاطر داستانت

  22. مرسی که خوندی میمی جونمدوست دارم جزییتر نظرتو بگی،اینکه دوست دارم جزئیاتشو هم بگم،ازطرفی نمیخام هم چندقسمتی بشه.بهرحال کاملش رو فرداشب میفرستم و اگه باز درج نشد میزارم تو انجمن

  23. سلام و عرض ادب خدمت دوستان خوبم.خیلی وقته که دیگه نظر نمیدادم فقط میومدم و داستانا و نظرات دوستان رو میخوندم ولی وقتی خبر شهادت انوش عزیز (یکی از جانبازان سرافراز کشورمون که از دوستان عزیزمون در این سایت بود و با نام کاربری anooshe pesian به این سایت میومد و واسه داستانا نظر میداد)رو شنیدم،بر خودم واجب دیدم که برای تسلی خانواده محترمش ، برادرش و دوست خوبمون فریجاب عزیز و همه کاربران این سایت ، بیام و ابراز همدردی کنم خدا شاهده که الآن چه حالی دارم قلبم بدنم داره میلرزه و نفسم طبیعی نیست و… تسلیت:خدمت خانواده انوش عزیز و خانواده گرامیش و برادر ایشان و دوست خوبمون فریجاب و مدیریت سایت وکاربران سایت، این ضایعه بزرگ را تسلیت عرض میکنم روحش شاد و یادش گرامی باد . امیدوارم قدردان فداکاریهای شهدا و جانبازان عزیز کشورمون باشیم.خواهش میکنم برای شادی روح انوش عزیز فاتحه ای رو نثار روحش کنید.

  24. عالی بود فقط یه اشکال داشت فکر کنم برای نوشتن جزئیات سکس وقت کافی نزاشتی درسته میمی جون؟

  25. یش بینی آخر خاکستر عشق:تو راه برگشت از شمال تصادف می کنندو شوهر درجا می میره…زن هم صدمه می بینه و بچه اش سقط می شه…بعدشم خودکشی…به همین راحتی…می می جون فکر کنم کارتو راحت کردم!!!…پایان

  26. وای نمی دونی چقدر منتظرم تا ببینم تهش چی می شه!!!خیلی دوستم می می جووووووووووونم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید