سمیرا عشق قدیمی

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و مثل همیشه اولین کاری که کردم این بود که اینترنت رو روشن کنم و گوشیمو چک کنم. بلافاصله بعد روشن کردن اینترنت نوتیفیکیشن گوشیم اسم اون بود که بهم پیام داده بود
دوباره مثل قدیما تپش قلب گرفتم و ضربانم بالا رفت .هنوزخیلی دوستش داشتم اما خب. دیگه دیر شده بود.
.
.
.
سمیرا دختر همسایه ی ما بود .از همون ده سال پیش که جفتمون دبیرستانی بودیم و تقریبا ساعت برگشت از مدرسه هامون یکی بود ازش خوشم اومده بود ولی هیچ وقت اعتماد به نفس این که بخوام برم جلو و باهاش حرف بزنم و نداشتم . هم خیلی خوشگل و زیبا بود و هم خوش اندام .
از دید من یه کمی لاغر بود و هم صورتش بچگونه (بیبی فیس) بود اما دل منو بدجوری بده بود.
بالاخره بعد از یک سال به خودم جرأت دادم و با هزار زحمت و پیدا کردن شمارش بهش پیام دادم و به سختی تونستم راضیش کنم که با هم باشیم . هرچه بیشتر میگذشت بیشتر دوسش داشتم و از اون طرف هم سمیرا یواش یواش داشت بهم عادت میکرد .تقریبا بعد از چند ماه کاملا وابسته ی هم شده بودیم. شرایطمون جوری نبود که زیاد با هم دیگه بتونیم بیرون بریم یا با هم باشیم اما همون فرصت های کوتاه یا دیر به دیر که گیرمون میومد رو قدرش رو میدونستیم .
سمیرا متولد شهر همدان بود و اصالتا لر بود وقتی که پنج سالش بود خانوادش به تهران مهاجرت کرده بودند.
خانواده پر جمعیتی داشتند. دو تا برادر و پنج خواهر داشت. برخلاف اونا من فقط یک خواهر کوچکتر از خودم داشتم و دور برمون مثل اونا شلوغ نبود .
سال کنکور بود و من بیشتر و سمیرا کمتر مشغول درس خوندن بودیم. باهوش بود ولی زیاد به درس علاقه نداشت ولی برعکس اون من هدفم قبول شدن در دانشگاه خوب بود .
جواب کنکور اومد و من دانشگاه دولتی تهران قبول شدم و سمیرا شهرستان و به همین دلیل خانوادش اجازه ادامه تحصیل بهش ندادند .
چند ماهی از دانشگاه رفتن من گذشته بود و از اونجایی که سمیرا خانواده سنتی داشت شدیدا تحت فشار بود تا به خواستگارش که پسر عمووی باباش میشد جواب مثبت بده . من وقتی موضوع علاقمو به خانوادم مطرح کردم شدیدا باهام مخالفت کردن و به هیچ وجه راضی نمی شدند. هر چقدر تلاش کردم بی فایده بود و موفق نشدم و فشار های خانواده سمیرا باعث شد تا سمیرا جواب مثبت بده . اون زمان حال روحی جفتمون خیلی بد بود و حتی چند هفته بعد از عقدش هم با هم در ارتباط بودیم اما دیگه وقتی فهمیدیم همه چی تموم شده جفتمون تصمیم گرفتیم که دیگه ارتباطمون درست نیست و فایده نداره . چند ماه بعدش هم سمیرا ازدواج کرد ولی نکته مثبتش برای من این بود که اونا واسه زندگی به همون همدان رفتن و دیگه جلوی چشم من نبود.
اون دوره از زندگیم قطعا سخت ترین روز هام بود و دائم در حال سرزنش خودم بودم که چرا نمیتونم با کسی که دوسش دارم باشم .چرا نمیتونم جلوی خانوادم بایستم. هر جور بود اون روز ها رو پشت سر گذاشتم ولی هیچ وقت نتونستم عشق و علاقه ای که بهش داشتم رو فراموش کنم . هر سال وقتی چند باری میومد تهران تا به خانوادش سر بزنه از دور میدیدمش و دو سه سال بعد هم بچه دار شد و یه پسر به دنیا آورد .
سمیرا دختری بود که یه کمی خجالتی بود و وقتی هم کنار هم بودیم این خجالتش اجازه نمیداد کار خاصی کنیم . نه موقعیتشو داشتیم که با هم تنها باشیم داخل خونه و نه جایی رو داشتیم که با هم دوتایی وقت بگذرونیم . نهایتا لب همدیگه رو میبوسیدیم و بغل داشتیم اونم داخل ماشین با هزار استرس . اما همون لحظات کوتاه بهترین تایم زندگیم بود . وقتی نوازشش میکردم و یا لبهاشو میبوسیدم خیلی لذت میبردیم اما هیچ وقت نه اجازه میداد و نه موقعیت جوری بود که بیشتر پیش بریم .
حسرت آغوش و گرمای تنش بدون استرس همیشه به دلم موند .چندین بار وسوسه شده بودم بهش پیام بدم و حالی ازش بپرسم اما همیشه منصرف میشدم . علتشم این بود که دوست نداشتم فکرشو مشغول خودم کنم . اما هر چی بیشتر میگذشت و با خودم بیشتر فکر میکردم متوجه این میشدم که خانواده هامون با هم خیلی فرق دارند و افکارمون خیلی با هم فاصله دارند اما با این وجود هنوز دوسش داشتم و نمیتونستم از قلبم بیرونش کنم .
هر جور بود تونسته بودم اونو تو ذهنم کمرنگ کنم اما باید اعتراف کنم هیچ وقت نتونسته بودم محوش کنم و ازش بگذرم . حتی با وجود این که نزدیک به هشت سال از شروع ماجرا ما گذشته بود و در یک سال اخیر اصلا ندیده بودمش. علتشم این بود که من تقریبا مستقل شده بودم و برای خودم آپارتمانی تو گرمدره رهن کرده بودم و خدارو شکر این چند سال که درسم تموم شده بود تونسته بودم واسه خودم سرمایه کمی جمع کنم و مستقل بشم و رفت آمدم به خونه پدری کمتر شده بود و سرم حسابی با کارم گرم بود . دوران دانشجویی و بعد از اون هم هیچ رغبتی واسه ارتباط گرفتن با دخترها نداشتم . نمیدونم شاید هم می ترسیدم دوباره گرفتار عشق و عاشقی بشم .علت رهن در گرمدره هم این بود که نزدیک محل کارم بود و رفت و آمد برا راحت تر میشد .
.
.
.
این که بعد از این همه سال بهم پیام داده بود یه خورده دلهره به جونم انداخت .حسی ترکیب از ترس و دلهره و دلتنگی و هیجان داشتم . پیامو باز کردم نوشته بود:
سلام
عشق قدیمی چه طوری بی معرفت دلم برات تنگ شده .
با وسواس زیاد جوابشو دادم اما جوابی برام نیومد . طبیعی بود چون صبح زود بود و احتمالا خواب بود و متوجه پیام من نشده بود .
رفتم سر کارم و مشغول کارام بودم که بالاخره جواب داد و شروع کردیم به پیام دادن و بعد از چند تا پیام دیگه تماس گرفت و با هم تلفنی صحبت کردیم . دلم واقعا برای صداش و لحن حرف زدنش هم تنگ شده بود . کلی با هم حرف زدیم و از زندگیش و پسرش بهم گفت و این که وقتی میاد خونه باباش خیلی وقته که منو نمیبینه و منم بهش از زندگیه خودم و این که دیگه اونجا زندگی نمیکنم گفتم . بعد از حدود نیم ساعت حرف زدن با هم قرار گذاشتیم تا در اولین فرصت که به تهران اومد همدیگه رو ببینیم.
زیاد طول نکشید و بعد از سه هفته بهم گفت که تهرانه و میتونیم همدیگه رو ببینیم. یه جایی که نزدیک محله قبلیمون بود با هم قرار گذاشتیم تا با ماشین برم دنبالش.
قرار شد پسرش رو هم با خودش بیاره اما بعدش گفت میترسه و این کارو نمیکنه و تنها میاد .
وقتی مسیر رو طی میکردم تا به محل قرار برسم خیلی ذوق و شوق داشتم اما همراهش یه کمی هم استرس و ترس داشتم که نکنه کسی مارو با هم ببینه و ما رو بشناسه . نمیدونم زمان و مکان چه جوری گذشت که به اونجا رسیدم و بهش پیام دادم و محل دقیق ماشین رو بهش گفتمو منتظر موندم . ده دقیقه ای طول کشید تا پیداش بشه .
از دور که میومد اول نشناختمش اما هر چی به ماشین نزدیک تر میشد برام آشنا تر میشد .خیلی تغییر کرده بود . به راحتی میشه گفت از آخرین باری که دیده بودمش وزنش افزایش پیدا کرده بود و صورتش پُر تر شده بود و دیگه خبری از اون صورت بچگانه نبود و با آرایش ملایمی که کرده بود چهره جا افتاده تری نسبت به قبل داشت .
سوار ماشین شد و دست داد و منم دست دادم فورا شروع به حرکت کردم.
وقتی دستشو لمس کردم تمام خاطرات و حسرت این چند سال تو چند ثانیه تو مغزم مرور شد و حس عجیبی داشتم .
با صدای سمیرا به خودم اومد که گفت :
چه طوری خوبی ؟ نامرد من از تو سراغی نگیرم نمیخوای حال منو بپرسی
من: به خدا دلم برات یه ذره شده اما هیچ وقت نخواستم مزاحمت بشم
سمیرا با همون لحن شیطون : حرف مفت نزن بابا . یه حال پرسیدن دیگه چه مزاحمتی داره پر رووو
من : خب بزار راستشو بگم بهت . هر موقع میخواستم پیام بدم با خودم میگفتم نکنه دیگه اصلا منو دوس نداشته باشه و منم براش عین بقیه غریبه باشم .نکنه سرد برخورد کنه باهام و من دلگیر بشم . سمیرا میترسیدم تو ذهنت من یه جور دیگه باشم .
سمیرا : چه خوبم واسه خودت جلو جلو بریدی و دوختی .نه خیر شما همون وحید بچه پررویی که به زور خودشو تو دل من جا کرد .
وقتی اینو گفت انگار قند تو دلم آب کردن و خوش حال شدم که اونم منو هنوز دوس داره .
بعد از کلی حرف و کل کل با هم به یه کافه رفتیم و کلی حرف زدیم .
از شوهرش و پسرش و این که چه قدر تو همدان تنهاست و حوصلش سر میره و یاد ایام قدیم و خاطرات حرف زدیم و من هم از خودم و کارمو زندگی جدا گونم گفتم و آخرش هم ازم پرسید چرا زن نگرفتی و منم سعی میکردم بپیچونم تا اینقدر ازم پرسید تا منم جواب دادم چون هنوز نتونستم تو رو از ذهنم پاک کنم و نمیتونم کسی دیگه رو جای تو تصور کنم .
یه کمی فضا احساسی شده بود و اما هر جور بود با چرتو پرت گفتن و خندوندن تونستم حواسشو پرت کنم و به حالت عادی برگردیم .از پسرش پرسیدم که چرا با خودت نیاوردیش که جواب داد چون پنج سالش شده همه چیو میفهمه یه موقع سوتی میداد داخل خونه و نمیشد جمعش کرد.به همین خاطر فکر کرد که نیاره و خونه پیش مادرش بمونه .
تو کافه وقتی حواسم کامل به سمیرا بود بیشتر متوجه تغیراتش شدم . کاملا جا افتاده شده بود و مو ها و ابروهاشم رنگ قهوه ای تیره شده بود که همین یکی از علت هایی بود که دیگه خبری از اون بیبی فیس بودن نبود . هیکلش کامل درشت تر شده بود و فکر کنم تازه بعد ازدواج استخون ترکونده بود و وزنش هم بالاتر رفته بود . نمیدونم سمیرا خیلی جذاب تر و سکسی تر از گذشته شده بود یا نگاه و سلیقه من عوض شده بود ولی هر چی که بود خیلی دوست داشتنی تر شده بود برام.
اون روز بعد از کافه وقتی میخواستم سمیرا رو برگردونم با کلی. استرس دستمو سمت دستش بردم تا تموم مسیر دستش تو دستم باشه و سمیرا هم همراهیم کرد و این برام بعد این همه سال خیلی لذت بخش بود .
خلاصه اون روز تموم شد اما جرقه ای بود برای ارتباط های بیشتر بین من و سمیرا . بعد از اون روز در تلگرام بیشتر به همدیگه پیام میدادیم و با هم حرف میزدیم و تقریبا بعد از دو سه ماه چت کردن هامون روزانه شده بود و کاملا به این کار عادت کرده بودیم اما نه این جوری که بخوایم ابراز محبت و عشق و علاقه کنیم بیشتر مثل دو تا دوست که باهم حرف میزنن اما کاملا وابسته .شوهر سمیرا مغازه دار بود و درآمدش خوب بود .چیزی که برام عجیب بود این بود که سمیرا از شوهرش خیلی راضی بود و اصلا از زندگیش گلایه نمیکرد و تنها مشکلش دوری از تهران بود و این که شوهرش خیلی سرگرم کاره و کمتر داخل خونه بود . یکبار بهم گفته بود که حامد (شوهر سمیرا ) آدم خوبیه و چیزی براش کم نمیزاره فقط از این آدم های سنتیه که بیشتر سرش مشغول کارو بارشه .
یکبار وقتی که چت می کردیم حرف از آشپزی و خونه داری و اینا شد و عکس غذایی که پخته بود رو برام فرستاد . منم بهش میگفتم عکس که مهم نیست مهم اینه که مزه خوبی داشته باشه و تا نخورم نمیتونم نظر بدم از این جور حرفا . اونم کم نمیاورد و با هم کل کل میکردیم و آخرش گفت دفعه بعدی که اومدم تهران برات غذا درست میکنم تا ببینی دستپختمو منم قبول کردم .
یک ماهی از این داستان گذشته بود که متوجه شدم به تهران اومده و قراره یک هفته ای بمونه . منم بهش یادآوری کردم که قرار بود برای من غذا درست کنی . سمیرا قبول کرد برام غذا درست کنه و بیاره اما من به شوخی قبول نمی کردم و بهش میگفتم از کجا معلوم خودت درست کنی و از این حرفا که سمیرا بهم گفت فردا بیا دنبالم با هم خرید کنیم و مستقیم بریم خونه خودت همونجا جلوی خودت غذا درست کنم تا باور کنی. اولش فکر کردم داره شوخی میکنه اما متوجه شدم خیلی جدیه و شوخی نداره . خیلی جا خوردم و با شناختی که از سمیرا داشتم اصلا انتظار نداشتم به همین راحتی بخواد بیاد خونه من و برام عجیب بود. با هم قرار گذاشتیم تا فردا که جمعه هم بود صبح برم دنبالش و برام آشپزی کنه .
شب وقتی میخواستم بخوابم دل تو دلم نبود . دائم با خودم کلنجار میرفتم که چه اتفاقی قراره بیفته بین ما. با خودم میگفتم : سمیرا یه زن شوهر داره و من که همچین آدمی نیستم بخوام با یه زن شوهردار باشم . سمیرا خودش میخواد بیاد خونه من خب. این معنیش معلومه چیه دیگه . سمیرا بچه داره نباید زندگیشو با این کار بهم بریزم . اصلا از کجا معلوم اون واسه سکس بیاد . من که این چند وقت چیز خاصی ازش ندیدم و نشنیدم .
همه اینا تو ذهنم مرور میشد اما خوب میدونستم این موقعیت که با سمیرا عشق زندگیم باهم باشیم دیگه محاله گیر بیارم و از هر چی هم تو این زندگی بگذرم گذشتن از سمیرا برام راحت نیست .تو همین فکرا بودم که خوابم برد.
صبح ساعت هشت راه افتادم چون رفت و برگشتم به خونه حدود دو ساعت طول میکشید . طبق قرارمون سمیرا رو سوار کردم و راه افتادیم. سمیرا همراه خودش یه ساک ورزشی داشت و وقتی در این مورد ازش سوال پرسیدم گفت که پسرشو به مادرش سپرده و گفته که با دوست های قدیمش به استخر میره و حتی حوله و لباسم برداشته تا کسی شک نکنه .
اول رفتیم باهم وسایل لازم واسه پخت لازانیا رو گرفتیم و بعدش به خونه ی من رفتیم .
سمیرا باورش نمیشد آپارتمان یه آدم مجرد هم میتونه هم تمیز باشه و هم چیدمان زیبایی داشته باشه اما خبر نداشت که چیدمان خونه کار خواهرمه و همه چیز به سلیقه اون چیده شده . بعد از یه گشت کوتاه و تعریف کردن از خونه از من خواست تا به اتاق خواب بره و لباس های راحت تری بپوشه و منم اتاق خواب رو بهش نشون دادم .
وقتی از اتاق بیرون اومد به معنای واقعی کلمه دهنم آب افتاد. یه لگ کرمی رنگ با یه تیشرت طوسی گشاد که بلندیش تا وسط کونش بود پوشیده بود . تازه میتونستم تغییرات بدنشو بهتر ببینم که رون های پاش و کونش چه قدر بزرگ تر از قبل شده بودن.
خودمو جمع و جور کردم سعی کردم این قدر ضایع نگاهش نکنم و مشغول چیدن وسایل در یخچال شدم . بعد از یه پذیرایی مختصر و و چای و میوه سمیرا گفت که دیگه وقت تلف کردن کافیه و تا ظهر باید غذا رو آماده کنه و تا دیر نشده به خونه پدرش برگرده . وقتی سمیرا مشغول شد هرکاری کردم نتونستم حواسمو از بدنش پرت کنم . خصوصا تیشرتشم کمی بالا رفته بود و کونش بهتر دیده میشد و خط شرتش تو اون لگ کاملا پیدا بود. با خودم خیال پردازی می کردم که این خط شورت واسه چه نوع شرتیه و چه رنگیه و تو بدن سمیرا چه شکلیه . آخ که چه قدر حسرت این لحظاتو خورده بودم و چه قدر دلم میخواست برم تو همون حالت از پشت بغلش کنمو خودم بهش بچسبونم . صورتمو کامل بچسبونم به کونش . خم و راست شدن سمیرا باعث شده بود کیرم کاملا راست بشه اما باید حواسمو پرت میکردم و کار اشتباهی نمیکردم . رفتم آشپزخونه تا خودمو مشغول کنم و کمی حرف بزنیم . فایده هم داشت حواسم پرت شده بود . لابه لای حرفاش سمیرا پرسید دوباره گیر داد که چرا تنهایی و زن نمیگیری و منم همش پیچوندمش و زدم به شوخی اما اون خیلی جدی میپرسید و آخرش هم با کنایه گفت از تخت دونفره بزرگت معلومه که بهت بد نمیگذره . اما من واقعا ناراحت شدم و رفتم لپ تاپ رو آوردم تمام عکس های دو نفره ای که از گذشته ها داشتیمو بهش نشون دادم و حرف دلمو زدم و گفتم که تو رو نتونستم فراموش کنم و نه تنها الان بلکه تو این چند سال هم نتونستم با کسی باشم اونم فقط به خاطر تو . همینجوری که داشت عکسا رو نگاه میکردو یاد گذشته ها می افتاد احساس کردم که بغض کرد و بعد یه نگاه به من که کنارش بودم کرد . نمیدونم چطور شد اما به سمتم اومد و همدیگه رو بغل کردیم و سرشو به سینم چسبوند و بعد چند ثانیه لبهامون قفل هم دیگه شد . قطعا بهترین لحظه زندگیم از وقتی که به دنیا اومده بودم بود و دوست داشتم زمان تو همون حالت متوقف بشه .دوست نداشتم لبم رو از لبش جدا کنم اما یه حس بدی اومد سراغم که انگار دارم کار خیلی اشتباهی میکنم .هر جور شده خودمو کنترل کردم و ازش جدا شدم و همینجور که به چشمای خیسش نگاه میکردم گفتم ببخشید .
سمیرا انگار شوک شده باشه تازه فهمید چه اتفاقی افتاده زود به سمت دستشویی رفت . من واقعا از صبح تصمیمو گرفته بودم که هیچ کار اشتباهی نکنم اما واقعا نشد و از دستم در رفت و پشیمون بودم تو اون لحظه .
چند دقیقه بعد سمیرا اومد و در حالی که صورتش خیس بود و آب زده به سرو صورتش به آشپزخونه برگشت و بدون این که چیزی بگه دوباره مشغول پخت و پز شد. من گیج شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم .
بعد چند دقیقه سکوت گفتم : سمیرا واقعا ازت عذر میخوام نمیدونم چه اتفاقی افتاد کارم خیلی اشتباه بود .
سمیرا : تقصیره تو نبود .وحید کشش نده دیگه هیچی در این مورد نگو تمومش کن.
بعد از حدود نیم ساعت که غذا کامل پخته شده بود وهیچ حرفی نزدیم سمیرا صدا زد منو و میزو آماده کردیم تا ناهارو با هم بخوریم . وقتی مشغول خوردن شدیم سعی کردم با تعریف کردن از غذا و دستپختش و شوخی کردن فضا رو عوض کنم تا دوباره همه چیز عادی بشه . تا حدودی هم موفق بودم ظاهرا همه چیز عادی شده بود . بعد از غذا و جمع و جور کردن همه چیز بهش گفتم اگه دیرت نمیشه میتونیم با هم فیلمی چیزی ببینیم و سمیرا هم اولش قبول نمیکرد اما با اصرار من قبول کرد و مشغول شدیم .
رو‌ مبل نشسته بودم و پاهامو روی میز دراز کرده بودم و سمیرا هم کنارم داشت فیلمو میدید . خودمم نمیدونستم دارم دقیقا چه غلطی میکنم اما جنگ بزرگی تو مغزم داشت اتفاقی می افتاد . یه طرف جنگ حسم و نیازم به سکس با سمیرا بود و این که خود سمیرا اومده به خونه ی من و اون هم سکس میخواد . طرف دیگه حسی بود که میگفت این کار نامردیه و باعث خیانت و بهم زدن زندگیش میشی شاید فقط به یاد قدیما میخواسته کنارت باشه .
تو این فکرا بودم که سمیرا رو مبل دراز کشید و سرش رو روی رون پام گذاشت و دستم رو گرفت و روی صورت خودش گذاشت .
جنگ تموم شد و تیر خلاص زده شده بود و حسی که میگفت سکس کن پیروز شده بود دیگه اختیارش دست من نبود .
آروم با نوک انگشتام شروع به نوازش موهاش و صورتش کردم و انگشتام رو به سمت لاله گوشش بردم و شروع به نوازشش کردم و بعد به سمت لباش حرکت دادم. به محض این که انگشتم به لبهاش رسیده خودش اونو وارد دهنش کرد و شروع به مکیدن انگشتم کرد . یواش یواش کیرمم به حرکت افتاده بود و زیر سر سمیرا داشت بلند میشد اما دیگه واسم مهم نبود این سکس باید اتفاق می افتاد . سرم رو خم کردم و انگشتم رو از دهنش بیرون کشیدم لبهامو محکم به لبهاش چسبوندم و به نوبت لب های بالا و پایینش وارد دهنم میکرد .سمیرا از جاش بلند شد و خودشو تو بغل من جا کرد کامل وزنشو روی من انداخت و منم سعی کردم رو مبل دراز بکشم و سمیرا رو محکم تو بغلم گرفتم و همزمان که مشغول لب گرفتن بودم دستام رو از زیر تیشرتش رد کردم و به کمرش رسوندم و شروع به نوازش کمرش کردم . انگشتام رو روی کمرش به آرومی حرکت میداد و خیلی آروم به سمت کونش بردم و مستقیم به زیر کش لگش بردمو بالای کونش رو نوازش کردم دیگه طاقتم تموم شد و هر دو دستم رو همینجور که از زیر کش شورتش رد کردم و کونش رو به دستام گرفتم و کونش رو چنگ زدم . از مبل بلند شدم و همینجور که دستم داخل شورتش بود و سمیرا بغلم بود به سمت اتاق خواب رفتم و رو تخت گذاشتمش. تی شرت وشلوارمو به سرعت در آوردم و به گوشه ای پرت کردم . دستم رو انداختم دور کش لگ سمیرا و اونو پایین کشیدم . سمیرا هم همزمان تیشرتشو در آورد و حالا فقط شرت و سوتینش رو به تن داشت .
همین یک ساعت پیش بود که داشتم تو ذهنم شرتی که تنش کرده رو تصور میکردم اما حالا جلوی چشمم بود و میتونستم شورت طوسی رنگشو حتی لمسش کنم و واقعا برام باورنکردنی و شگفت انگیز بود .
از نافش شروع کردم به بوسیدن تنش و به سمت سینه ها و گردنش رفتم و سمیرا هم که کنترل خودش رو از دست داده بود به خودش پیچ و تاب میداد و ‌دائم کونش رو از تشک جدا میکرد دوباره به تشک میکوبید . بدون این که سوتینش رو از تنش خارج کنم سینه هاشو به نوبت می بوسید رو وارد دهنم میکردم و نوکش رو تا جایی که میشد میک میزدم . نوک سینه هایی که کاملا برجسته شده بود و بیرون زده بود . دوباره به سمت شکمش رفتمو اینبار نافشو و بعدش هم لبهامو از روی شرت به سمت کوسش بردم و میبوسیدمش .لبه های شرتشو کنار زدم و کسش رو که خیس بود وارد دهنم کردم و شروع به لیس زدن کسش شدم . از روی چوچولش لیس زدم تا روی سوراخ کونش و بعد از چند تکرار زبونو وارد کسش کردم . صورتم کامل از آب کس سمیرا و آب دهن خودم خیس شده بود . از سمیرا با یه صدای گرفته و آروم خواستم تا برگرده و روی شکمش دراز بکشه. اونم معطل نکرد و یه نیم غلت زد و روی شکم خوابید.تازه میشد حجم کون و رونشو دید و این رویای ترین تصویر زندگی من بود .استخون لگن سمیرا پهن بود و این باعث شده بود تا کونش بزرگ به نظر برسه .‌ کون بزرگی که تو اون شرت خودنمایی میکرد و منو به حالت جنون رسونده بود.
کیرم در راست ترین حالت ممکن بود و تنها یک لمس و نوازش کوچک لازم بود تا آبم بیاد .شرتم رو درآوردم روی سمیرا دراز کشیدم و کیرم درست بین دو تا رون هاش قرار گرفت با چند تکون خودم و سمیرا آبم اومد و روی رونش ریخت . هیجان بیش از حد کار خودشو کرده بود اما نباید کارم اینجا تموم میشد . من سال ها حسرت این لحظات رو داشتم . سعی کردم طبیعی رفتار کنم . همچین فرصتی شاید هیچ وقت تا آخر عمرم دوباره نصیبم نمیشد . همون جا از روی سمیرا بلند شدم و از سمیرا خواستم تا بلند بشه و دستش رو گرفتم و به سمت حموم بردمش . سمیرا حتی یک کلمه حرف نمیزد و کامل خودشو در اختیار من گذاشته بود . آبو باز کردم و تو این فاصله که آب گرم بشه دوباره حمله ور شدم به لب های سمیرا و دوباره تو همون حالت ایستاده شروع به خوردن و بوسیدن از بالا تا پایین بدنش کردم . ازش خواستم بچرخه و دستاشو روی دیوار بزاره و منم دست انداختم به کش شرتش تا کامل از تنش خارج کنم . صحنه ی بی نظیری بود سمیرا لخت و تنها با یه سوتین پشت به من بود و من در حال تماشای اون . از پشت بهش چسبیدم و کیرم که دیگه راست نبود رو بین شکاف کونش گذاشتم و دستامو به سینه هاش رسوندم و در همون حالت از پشت گردنش بوسه میزدم .یه کم که گذشت کشیدمش زیر دوش و هر دومون خیس شدیم . کیرم دوباره جون گرفته بود و راست شده بود .زیبایی صورت و بدن خیسش در اون لحظه برام قابل وصف نبود.
شیر آب و بستم و تا خواستم کف حموم دراز بکشم سمیرا بالاخره حرف زد و گفت :وحید اینجا راحت نیستم بریم رو تخت .
بدون معطلی حولمو رو دوشش انداختم و دوباره برگشتیم روی تخت . دوباره روز از نو روزی از نو شروع به خوردن گردنش کردم. دیگه واقعا لازم بود کیرمو به آرزوش برسونم بفرستم اونجایی که باید میرفت. از سمیرا خواستم بچرخه و حالت داگی بشینه . بعد دهنمو به کسش چسبوندم تا دوباره با تفم خیسش کنم .سمیرا روی لبه ی تخت حالت داگی به سمت من شد و من هم خودم حالت ایستاده پایین تخت. کیرم رو لب کسش گذاشتمو خیلی آروم فشار دادم .با ورود کیرم به کسش سمیرا گفت : آخ … وحید یواش … دستامو دو طرف لپ های کونش گذاشتمو از هم بازشون کردم و با یه ریتم آروم شروع به تلمبه زدن کردم . سمیرا دیگه صداش دراومده بود و آخ و اوخ میکرد . سوراخ کونش قطعا قشنگ ترین چیزی بود که میشد اون لحظه دید . همین باعث میشد تلمبه ها رو سرعتی تر و محکم تر بزنم . بعد از چند دقیقه اینبار روی تخت دراز کشیدمو از سمیرا خواستم روی کیرم بشینه . سمیرا روی کیرم نشست و با دست های خودش کیر راست شدمو گرفت و با کمی جابه جا کردن وارد کسش کرد . بعد روی من خم شد تا لب هامون روی هم قرار بگیره. دوباره شروع کردم به بالا و پایین تر کردن کمرم . برعکس پوزیشن قبل تو این پوزیشن کیرم خیلی راحت تر وارد کسش میشد .صدای سمیرا هم نشون میداد که تو این پوزیشن لذت بیشتری میبره .همزمان که کمر میزدم دستام بیکار نبود و روی کمرشو میمالیدم پایین تر میرفتم تا به کونش برسم . انگشتمو به سوراخ کونش رسوندم و خیلی آروم سوراخ کونشو بازی میدادم . سمیرا خودش هم منو همراهی می کرد کونشو بالا پایین میکرد و تو حالتی که نفس نفس میزد اسممو پشت هم تکرار میکرد . سرعت تلمبه ها بیشتر کردمو خودمو محکم تر بهش میکوبیدم و همزمان یه بند انگشتمو وارد سوراخ کونش کردم . سمیرا هم یه جیغ ریز زد که نفهمیدم از روی درد بود یا لذت . آبم داشت میومد اما دوست نداشتم متوقف بشم و ادامه دادم . سمیرا رو محکم به سمت پایین و کیرم فشار دادمو آبم اومد اما نذاشتم سمیرا جدا بشه و محکم چسبیده بودم بهش.
نمیدونم چند دقیقه یا چند ثانیه گذشت اما تو همون حالت موندیمو تکون نخوردم و آب کیرمو که لیز میخورد و از کسش بیرون میریخت روی کیرم احساس میکردم .
بالاخره سمیرا بلند شد و بدون این که چیزی بگه به سمت حموم رفت . سمیرا بعد از حموم اومد و سریع خودشو خشک کرد و لباساشو پوشید و گفت دیرش شده و از من خواست تا زود تر به خونه برسونمش .
تو راه برگشت هم حرفی نمیزد اما احساس میکردم بغض داره و دلش میخواد گریه کنه ‌و بالاخره هم همین اتفاق افتاد و با گریه و هق هق شروع به حرف زدن کرد:
نباید این کارو میکردیم وحید . به خدا من دوست نداشتم به حامد خیانت کنم . من خیلی آدم بدیم . کاش نمیومدم خونت … .
دلداری های منم فایده نداشت وقتی پیاده شد یه خدافظ گفت و رفت …
با این حرفا و رفتار مطمئن شدم که مسیرا هم مثل من دلش پر از شک و تردید بوده و تکلیفش با خودش معلوم نبوده.
وقتی برگشتمو به خونه رسیدم موقع دوش گرفتن چشمم به شورت و سوتین خیس سمیرا که گوشه حموم افتاده بودن افتاد . انگار اون قدر عجله داشت و هول کرده بود یادش رفته بود اونا رو از حموم برداره و چون ساک همراهش بوده شرت و سوتین تمیز رو پوشیده و اینا رو یادش رفته بود .
تا چند روز جرأت پیام دادن به سمیرا نداشتم . یعنی میترسیدم که باهام خوب برخورد نکنه یا اصلا جوابمو نده .
یه کمی هم عذاب وجدان گرفته بودم که نکنه اتفاق بدی براش بیفته . خونه هم که بودم هر موقع چشمم به شورت و سوتینش میخورد دوباره یاد سکس با سمیرا و اون لحظه های ناب می افتادم .و اینکه هزار جور فانتزی و پوزیشن تو ذهنم هنوز هست که دوس دارم با سمیرا اجراشون کنم . اتفاقات اون روز منو تغییر داده بود و خاکستر این عشقو دوباره شعله ور کرده بود . من واقعا نمیتونستم به چیزی جز سمیرا فکر کنم .
دلو زدم به دریا بهش پیام دادم . سمیرا اوایلش جوابمو میداد اما یه کم سرد و اصلا هم دوست نداشت در مورد اون روز صحبت کنیم اما به مرور و بعد از چند روز دوباره مثل قبل شد.
حدودا یک ماه بعد و لابه لای حرفام با استرس زیاد به سمیرا گفتم که دلم دوباره هوس دستپختتو کرده اما در عین ناباوری جواب داد:
هفته ی بعد میخوام بیام تهران چی دوست داری بیام برات بپزم.

نوشته: آرمان

بازدید 8,701

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

15 پاسخ به “سمیرا عشق قدیمی”

  1. سلام.خوب مینویسی لطفا ادامه بده،منتها در یه ژانر دیگه که البته نظر شخصی منه،چون محارم و خیانتو نیستم و …مرسی

  2. داستان خوبی بود برای امشب و قشنگ میشد فضا رو تصور کردقشنگ بود و حتنا ادامه بده و بگو دفعه بعد چی برات پخت ! 😁

  3. سلام به همهنووش جونتون باشهامیدوارم این رابطه ،تا مدتها ادامه داشته باشه و از وجود هم لذت ببرید

  4. داستانت به واقعیت نزدیکه.مخصوصا اونجا که وقتی برای اولین بار میخوایی بکنی زود ارضا میشی.و مثل یسری ها نمیگی نیم ساعت کردیش

  5. ببین اگر واقعی تمومش کن اینجا هر کی فوش میده هم لابد باباش فرشته اس خودش فرشته می‌دونه

  6. داستان خوبی بودبه واقعیت نزدیک بودبرای من هم مشابه این داستان پیش آمدهخیلی هم زیبا و لذت بخشهوقتی زن و مرد رابطه راضی باشند چیزی نیست که ناراحت کننده باشد

  7. کص کش کونی جغی اولا همدانی ها لر نیستن بعدشم خاطرات زنت که فهمیدی یه همدانی گاییده و به اسم خودت زدی نوشتی خار کصه خالی بند

  8. راست و دروغ داستان یا خاطره رو کاری ندارم اما قدیمیا میگفتن زن( شوهردار)یه بار گوشت( منظور کیر) حروم بخوره عادت میکنه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید