مادرم نذاشت بگیرمش…قد بلند پوست سفید موهای فری بلند.مژه ها بلند…دستهای کشیده…گفتم پاشو عزیزم پاشو صورتت رو بشور…خونیه…بلند شد تا اومد دم سینک ظرفشویی کم مونده بود بیفته که اجبارا گرفتمش…از دست راستش گرفتم و کمرش رو با دست چپم نگه داشتم…گفتم صبر کن…توی موهاش سرش چوب خورده بود شکسته بود.گفتم پاشو بریم دکتر سرت شکسته…آروم دماغش و بالا کشید گفت نه عمو ولش کن.گفتم نه پاشو بیا بدو.گفت عمو توی کوچه است منو ببینه کتکم میزنه.گفتم گوه میخوره…پس من چکاره ام.چقدر دخترها خوبن.گفت عمو بابامه فحشش نده…خندیدم.گفتم ریدم به قبر پدرش که لاشی قدر تو رو نمیدونه.گفتم نترس اون رفیق دوران بچگی هامه.۴۰ساله هم رو میشناسیم.صد بار از این گوهها به خورد هم دادیم.پاشو بریم.هنوز دستم دور کمرش بود.باز هم گفت نه پلیس میاد دستگیرش میکنه…گفتم بشین.زنگ زدم بهش.گفتم پرویز ریدم به قبر پدرت لاشی زدی بچه رو ناکارش کردی سر و کله اش پر خونه میگم بیا بریم دکتر میگه بابام گناه داره پلیس میاد دستگیرش میکنه.بدبخت از اون طرف زد زیر گریه…سهراب ببرش تو رو خدا.من خمار بودم پول نعشه رو برده بود کتاب تقویتی کنکور خریده.بچه رو بد زدم.خاک تو سرم عرضه ندارم خودمو راحت کنم.گفتم نگران نباش.میبرمش.گفتم گریه نکن.برگشتنی برات از رضا سیاه یک مثقال شیره میگیرم میارم…گفت داش دمت گرم بخدا تلافی میکنم.دمتگرم…گفتم پاشو بریم پسر خاله ام دکتره بیگانه نیست…زنگ زدم بهش گفتم مطبی یا نه…جریان رو گفتم…گفت نه نیارش اینجا خودم میام اونجا…گفتم سرش شکسته سرگیجه داره.گفت پس بدو یکوقت ضربه مغزی نشده باشه…تا قطع کردم دستشو گرفتم ولو شد توی بغلم…خوب بود ماشین رو آورده بودم توی حیاط…چقدر ناز بود.روی دست توی بغلم بردمش توی ماشین گذاشتم…رفتم طرف مطب توی راه به هوش اومد.بردمش بالا…دستشو گرفته بودم…تموم بدنش کبود بود.بدنش همه جای ضربه بود.سرش خونی بود.تمیزش کرد و بست…رفتیم رادیولوژی عکس گرفتن شکر خدا طوری نبود.گفت فشارش پایینه استرس داره…فک کنم کمبود ویتامین هم داره…بهش سرومی تزریق کرد.تقریبا تا۱۱شب بیشتر بودیم…پرویز زنگ زد پس کجایی داداش.گفتم دخترت حالش خوب نیست.زیر سرومه.برو از رضا بگیر بگو سهراب حساب میکنه…گفت دمتگرم. اصلا براش دخترش مهم نبود.رضا ده دقیقه بعد بهم زنگ زد.گفت این مفنگی چی میگه.گفتم داداش بده بهش.من حساب میکنم…گفت باشه…آخر شب بود حالش بهتر بود.دکتر بهم گفت سهراب این دوساعت بعد تازه دردش شروع میشه…ازین قرصها بهش بده…چوبه خورده زیر قفسه سینه اش کبوده…دنده نشکسته اما ضرب خورده…گناه داره…این ژل تقریبا دردش رو کم میکنه…گفتم باشه…اومدیم بیرون شام نخورده بودیم.گفتم دیر وقته اما فست فودی بازه…چی میخوری…گفت هیچچی کوفت بخورم بهتره…گفتم تا پیش منی ازین حرفها نزن.رفتیم داخل یارو گفت داداش فقط ساندویچ سرد دارم…گفتم بده بیاد.دوتا گرفتم…گفت بدنم درد داره بریم توی ماشین…بردمش اونجا…آروم آروم اما با ولع میخورد.کمی دور زدم توی خیابونها فهمیدم خوشش میاد…گفتم دوست داری میچرخم…گفت یاد زمانی میفتم که شبها با مامانم و داداشم ماشین رو برمیداشتیم تو خیابونها میچرخیدیم…چقدر زود بدبخت شدیم…عمو ک چیز بگم…قسم بخور به هیچکس نگی…گفتم بگو…قسم میخورم…گفت من هم مث داداشم امروز فردا خودمو راحت میکنم.محکم ترمز زدم گفتم غلط میکنی…بیشعور.این چه حرفیه میزنی.تو دختری امروز فردا دیر یا زود یکی میاد دستتو میگیره میبره…خونه بخت…گفت عمو تا دوست پسرم امشب فهمید بابام چکارم کرده گفت بین من و تو همه چی تمومه…من حوصله پدر دیوونه تو رو ندارم.با هام کات کرد.گوشی که ندارم.ازم گرفت فروخت…از خونه شما زنگ زدم.عمو کی منو میگیره…ول کن.گفتم سمیرا چرت نگو…فکرش رو هم نکن…فعلا با من زندگی کن…به بابات میگم از خدا میخاد.گفت تا کی.گفتم سمیرا چیزی بپرسم راستشو میگی.گفت آره من که چيزي برای ازدست دادن ندارم چرا دروغ بگم.گفتم هنوز دختری،،گفت وای آره بخدا من توی عمرم هنوز دست پسری بهم نخورده.این بدبخت هم تازه باهام آشنا شده بود.پاییزه قبل گل زعفرون میاوردپاک میکردیم.رفیقم شد.اونم دیگه رفت که رفت.رسیدیم خونه به زور راه میرفت.گفتم چته؟گفت:دنبالم میکرد افتادم زمین رسید بهم خیلی با چوب زد توی پاهام.گفتم باشه بیا بالا.رفتیم داخل.نشست روی کاناپه.گفتم پاهاتو بکش بالا دراز بکش.بزار کولر رو خاموش کنم.بدنت نگیره.گفتم اون اتاق تخت هست برو روش بخواب.گفت نه.عمو ماهواره رو روشن کنم.فیلم ببینم.حواسم پرت بشه دردم کم میشه.گفتم چیزی نپرس هر کار دوست داری بکن.تموم خونه بجز اتاق خودم در اختیارته،اونجا هم چون پرونده هام و مدارکم هست میگم شخصیه…گفت ممنونم.رفتم چایی دم کردم.گفت بزار من برم دم کنم.گفتم بشین سرجات پاهاتو دراز کن…چایی آوردم با قرصهاش خورد.نور حال رو کم کردم.و کنترل دستش بود.من رفتم اتاقم بخوابم،گرم بود چون کولر رو خاموش کرده بودم.پنجره باز بود خونه ام نزدیک مسجده اذون صبح صداش زیاد بود.بیدار شدم…گفتم بزار یک سر بهش بزنم…وقتی رفتم توی هال…روی کاناپه بود…پتو رو انداخته بود پایین خودشو جمع کرده بود.توی خواب میلرزید… عرق کرده بود…طفلکی تب ولرز داشت.رفتم کنارش بیدارش کردم.گفتم سمیرا عمو پاشو توی خواب گریه میکرد…گفتم خواب بد دیدی…بلند شو…بیدار شد.گفت عمو چرا بیدارم کردی…مامانم و توی خواب دیدم.بهش گفتم میخام بیام پیشت…بغلم کرد بوسم کرد.گفت هنوز خیلی زوده.غصه نخور همه چی درست میشه…عمو توی خواب بهم یک لیوان شیر داد…گفتم پس خواب خوبی دیدی.اومد بلند شه بره دستشویی نتونست گریه کرد. گفتم چته؟گفت میخام برم دستشویی چندباره از درد کمر نتونستم بلند بشم.گفتم باشه بیا کمکت کنم…زیر بغلهاشو گرفتم.گفتم نترس زورت و بنداز روی من.بردمش توالت.گفتم بشین فرنگی.حتی نمیتونست…وایسته لباسشو در بیاره…گریه کرد.گفتم سمیرا جان.عزیزم.بخدا نگاه نمیکنم… قسم میخورم…ببین نگهت میدارم شلوارتو درش بیار…بعد بشین.کارت تموم شد.بگو کمکت میکنم…گریه نکن دیگه…تازه کبودی های صورتش معلوم میشد…چیزی نگفت.بردمش نگهش داشتم فهمیدم کشید پایین نشوندمش…رفتم بیرون…کارش تموم شد…صدام زد…دوباره کمکش کردم.فقط وقتی رسیدم از پهلو ران پای چپش رو دیدم.خدا شاهده عین بدن گوره خر راه راه جای چوب بود.کبود…بلندشد پوشید.گفتم خدا لعنتش کنه پدر بی پدرت رو…چکارت کرده…تازه داغ دلش تازه شد.گفت عمو از کمر درد و درد باسنم نمیتونم بشینم…گفتم باشه گریه نکن…ژل درجه یک برات گرفتم مخصوص ورزشکاران… بردمش روی تخت خودم…سپیده داشت میزد…گفتم سمیرا یک چی میگم نه نگو.عین دخترمی…ببین لباساتو در بیار تمام بدنتو برات ژل بزنم…دکتره میگفت زیر قفسه سینه ات چوب خورده کبوده…گفت خیلی عمو خیلی…گفتم زود باش خجالت نکش…آروم لباسهاشو بغیر شورت و سوتین در آورد.گریه میکرد.گفتم سمیرا اگه گریه کنی نمیتونم کارمو خوب انجام بدم…از جلوی بدنت بزنم یا پشت…گفت زیر قفسه سینه ام اینقدری درد دارم نمیتونم نفس بکشم…گفتم باشه دختر خوب…لخت بود بدنش سفید.روی پاهاش تا نافش ملحفه کشید خجالت میکشید.چشماشو بسته بود…ژل کمی خنک بود…آروم گفت اوف…ناخودآگاه بخدا ناخودآگاه گفتم جانم…دست خودم نبود.اوف قشنگی گفت.عین اینکه از پشت میزاری کون دختره دردش میاد…گفت عمو دیگه.گفتم ببخشید صدات قشنگ بود.لبخند تلخی زد…گفت آخه یخ بود.گفت همون سردیش باعث سر شدن کبودی میشه…زیر سینه سفت و گنده قشنگش رو ماساژ میدادم.دستهاش بالا بود.زیر بغلش موداشت خیلی خوشگل بودن…دلم کوس نمیخواست اینقدر که لطیف و قشنگ بود.دلم میخواست تا آخر دنیا ماساژش بدم…دودسته تموم بالاتنه بدنش رو بغیر سینه هاش مالیدم و ژل زدم.گفتم خوب شد.گفت خیلی زیاد…گفتم پاهاتم بزنم.گفت از پشت کمرم درد داره.جلو پاهام نیست.خودش برگشت.دمر شد…ب قران زمانی که چشمم به تپلی و برآمدگی زیبای کونش افتاد.انگار دنیام عوض شد.سفید بود.ولی اینقدر چوب به کمرش خورده بودهمه جای کپلهاش رد رد شده بود…ران پاهاش همینجور،کمرش درد داشت.ولی ازته دل چنان ماساژی دادمش این پریزاد رو که خدا میدونه…از پایین میرفتم تا میرسیدم به گردن و سر شانه هاش.دستمو از بغل پهلوهاش میبردم میکشیدم.تا زیر بغلهای قشنگش.پشت گردن سفید قشنگش پرز کمی داشت.توی قوس کمرش هم همینجوری بود.رفتم سراغ کون گنده سفت و خوشگلش.توی عمرم تا الان نمیدونم چندتا که بخام تعداد بگم ولی خیلی زیاد.کون دیدم و کردم…ولی این نازنین چیز دیگه ای بود.آسمون روشن شده بود نور افتاده بود روی کمرش چرب که شده بود برق میزد.چنان لپهای زیبای کونشو ماساژ دادم.بخدا وقتی دستمو از روی ران پاش کشیدم بردم بالا تا سر شونه هاش.و دستهاش و بازوهای ناز و لطیفش رو مالیدم.برگشت چنان بوسی از روی دستم زد.که دلم تکون خورد.گفتم سمیرا جان.گفت جانم…گفتم من ماساژت میدم تو بگیر بخواب.پتو ميندازم روت تا عرق کنی.بدنت آروم بشه.گفت باشه.تا مچ پاهاش رفتم پایین…بخدا برگشتم سمت آسمون گفتم خدایا چه لعبتیه.خوش به حال هرکی این زنش بشه.آروم آروم ادامه دادم.دیدم خوابیده.کون نازش رو بوسیدم.پتو روش کشیدم رفتم دستهامو بشورم.توی سرویس دستهام بوی بدنش رو میداد.کیر گنده ام خیلی بزرگ شده بود.رفتم دوش گرفتم و اجبارا بعد چندسال یک جقی زدم که تموم دلم خالی شد.برگشتم روی کاناپه خوابیدم.گوشیم زنگ خورد بیدار شدم.ساعت۹بود.مظفری بود.همکارم.گفت مهندس کجایی بیا.دیگه.گفتم بخدا دیروز خسته شدم.گفت بیا رئیس هم نیست جنس خام و شیر آوردن تحویل بگیر بعد برو گفتم باشه…رفتم بهش سر زدم پتو روش نبود لختی بود شورتش رفته بود لای کونش.کمی از پشمای کوس قشنگش دیده میشد.طفلی لباس زیراش هم کهنه بودن.اخه شورت تنش نخش شده بود.بندهای سوتینش هم جمع و چروک بودن.براش روی کاغذ نوشتم،سمیرا عزیزم اگه بلند شدی،وتو نیستی هرچی خواستی درست کن بخور شاید من دیر اومدم.در باز کن تصویریه.اول نگاه کن ببین کیه بعد در رو باز کن.من کلید دارم.البته برای کسی باز نکنی بهتره.من با پدرت صحبت میکنم.چند روزی بزاره پیش من بمونی…نگران نباش و مواظب خودت باش.رفتم سرکار که زود برگردم…تا۳غروب کارم طول کشید.وقتی برگشتم.زنگ زدم خونه برنداشت.فک کردم رفته،رسیدم خونه…خسته بودم.مستقیم رفتم بالا…توی آشپزخونه بود.سلام دادم گفتم.به به سمیرا خانوم…بلند شدی.خندید.گفتم دردت کم شده.یانه؟گفت عمو بهترم.دارو خوردم…بوی خوبی میومد.دیدم توی سینک شلوغه گفتم مهمون داشتی.یککمی جاخورد.گفتم طوری نیست.کی بود؟گفت بخدا زن داداشم بود.نرفته بود سرکار اومد برام ناهار سوپ درست کرد.خودش و بچه اش تانیمساعت قبل هم بودن اما رفتن…گفتم برای من هم سوپ مونده.گفت آره زیاده…گفت بشین بکشم.گفتم نه تو بیا بشین اذیت میشی.گفت نه بهترم…گفتم خوب خوابیدی؟گفت خیلی.دردم کم شده.ولی هنوز لنگ میزد،کی بود غذای خونگی نخورده بودم.باهم ناهار خوردیم…البته اون با زنداداشش.خورده بود ولی با من هم خورد.زنگ زدم پدرش گفتم پرویز این میترسه بیاد خونه.گفت میدونم.مرضیه پیشش بوده برام گفت حالش خوب نیست.بزار خوب شه.گفتم این میگه فردا امتحان دارم.بگو زنداداشش کتابها و لباسای مدرسه اش رو بیاره.گناه داره دوتا امتحانش مونده بده.قبول بشه تا که تابستون ببرمش کارخونه کنار خودم کارکنه،پرویز گفت بگو جون داداش.گفتم من کی بهت دروغ گفتم…پشت گوشی داد زد مرضیه پاشو زود باش لباسها و کتابهای این ذلیل مرگ شده رو ببر خونه سهراب چند روزی اونجا باشه تا درس بخونه.قبول بشه تابستون با سهراب بره کارخونه کار کنه.بدو.بچه ات رو هم ببر حوصله نق نقش رو ندارم.بعدشم قطع کرد.۲۰دقیقه بعد.مرضیه عروس پرویز اومد.اینقدر کار کرده بود ازون دختر۲۰ساله جوون و خوشگل فقط یک زن خسته و افسرده مونده بود.به زور بچه توی بغل کیف مدرسه و ساک و کوله اینو آورده بود.کمکش کردم.ساکت بود.خیلی لباسهاشون کهنه بود.خاک بر سر پرویز…از اون زندگی اعیونی و باکلاس چیزی به غیر اعتیاد و فقر نمونده بود.گفتم بشین دخترم.ناهار خوردی.گفت با اجازه تون کمی ازین سوپ خوردم.گفتم خدا رحمت کنه شوهرتو پسر گلی بود.گفت عمو سهراب.گفتم جانم…گفت منو هم میبری کارخونه کار کنم.بخدا اینقدر توی زمینهای مردم کار کردم.دستهام همه پینه زده زانوهام کار نمیکنه.بخدا خسته شدم…بلکه کار کنم حقوق بگیرم جایی اجاره کنم از پیش این شمر برم.با بچه ام تنها زندگی کنم…گفتم باشه ببینم چی میشه.گفت تو رو خدا عمو سهراب،،کمی نشست و بعدش رفت.من یک چرت زدم.و وقتی بیدار شدم هنوز داشت درس میخوند.فردا امتحان داشت…بیدار شدم.گفتم سمیرا بدنت دیشب چرب شد.توی موهات هم خونی بود.دوست داشتی برو دوش بگیر…عمو دکتر گفت۳روز نرو حموم.گفتم باشه…هر چی بگه درسته…شب زنگ زدم.شام بیارند.وقتی زنگ رو زدن گفتم بیار دم راه پله…گفت چشم.تا در رو باز کردم.پرویز هم باهاش اومده بودداخل…گفت سهراب جان.بخدا اومدم فقط از دور ببینمش…گفتم آهان ببین داره درس میخونه،گفت من بدبختم.سهراب کمی بهم پول بده تا این دختره مرضیه فردا میره سر کار پول گرفت بهت بدم.گفتم پرویز چرا خودت نمیری سر کار.پرویز لامصب بچه شیر میده گناه داره.سرش و تکون داد.گفت فقط دعاکن خدا یک مرگ بهم بده اینها از دست منه بی غیرت راحت بشن…گفتم انشالله. بهش۲۰۰تومنی دادم…زودی رفت اصلا برای دخترش نیومده بود.پول پیک رو کارت کشیدم رفت.گفتم دختر بیا شام بخور…نگاهم کرد.سرش باندپیچی بود.گفت ممنونم عموسهراب…اومد نشست روی صندلی نهار خوری.گفتم جوجه که دوست داری؟گفت عاشقشم.چندماهه غذای درستی نخوردیم.عمو دیدیش بابام چکار شده…عمو۶۰کیلو نیست…فقط نشسته سیگار میکشه و نعشه میکنه چایی میخوره…یک ماهواره کهنه هم داره با اون تلویزیون کوچیکش همش به این رژیم فحش میده…عمو مامانم حیف شد.باز اون بود خوب بود…همینطوری که غذا میخورد.حرف میزد.گریه کرد.غذا پرید گلوش…آروم زدم پشتش.گفتم سمیرا جان خودتو ناراحت نکن دیگه…گفت عمو دلم گرفته دلم برای مامانم و داداشم تنگ شده…نامرد بجای اینکه اینها رو پول قبر بده شهر دفن کنه…برده روستای پدریش مجانی دفن کرده.عمو مامانم سنگ قبر نداره.کنار داداشمه…گفتم ای بابا.بقیه غذاشو نخورد.بلند شد لنگ لنگان رفت توی اتاق گریه میکرد.رفتم پیشش.گفتم ببین اگه شام نخوری من هم نمیخورم.خیلی گرسنه و خسته ام…بهت قول میدم.اگه فردا امتحانت و دادی حالت خوب بود.البته شب جمعه میبرمت.سر خاک مادرت.گفت بگو بخدا.گفتم سمیرا منو قسم نده…حتما میبرمت.شک نکن.از دستم گرفت از روی تخت بلند شد.کمرشو گرفتم بردمش شام خوردیم.براش نوشابه ریختم.گفت نه نمیخورم چاق میشم.خندیدم گفتم بخور ببینم…یک وجبی چه حرفهایی میزنه…گفت آخه بی ریخت میشم…همینجوری مگه کم بدبختم…بدشکل هم بشم.دیگه اونوقت،کی منو میگیره.؟گفتم خنگه تو از خوشگل هم خوشگلتری.از خدا شون هم باشه…بخور.بگیر بخواب…گفت درسم عقبه باید بخونم.۹برم سر کلاس…وای چطوری برم با این پادرد.گفتم غصه نخور.میگم اسنپ بیاد ببرتت. و برت گردونه…امتحانت که تموم شد بهم زنگ بزن.برات اسنپ میفرستم…خودمم آنلاین حسابش میکنم…جوش نزن…رفتم براش ۴تاتراول ۵۰تومنی آوردم دادم بهش.گفتم پول نقد دستم کمه فعلا اینو داشته باش.گفت وای نه عمو نمیخاد.گفتم ساکت باش فقط هرچی میگم بگو چشم…گرفت گفت دمتگرم.گفتم قربون دختر…تا۱۲پیشش بودم.براش یک لیوان شیر بردم.بهم نگاه کرد.خیلی قشنگ نگاهم کرد. نم اشک قشنگی از چشماش ریخت پایین.گفتم تو چقدر دل نازکی،گفت خیلی وقته دیگه کسی ماها رو آدم حساب نمیکنه.حتی مدیر مدرسه امون میدونه ندارم هدیه به مدرسه بدم…حتی به من پیشنهاد نداد.برم کلاس تقویتی.ولی من خودم میخونم معدلم بره بالا.میخوام سال دیگه کنکور قبول بشم برم دانشگاه…دیگه اصلا نمیام پیش بابام…اگه اینجا بمونم یکبار دیگه کتکم بزنه خودمو میکشم…ازش خسته شدم…رفتم اتاقم.تنهاش گذاشتم.اگه الان اینجا قسم بخورم بده.ماجرا رو مینویسم نصف ملت میگن یارو جقی تخیلی توهمیه…ولی مینویسم دیگه…توی خواب دیدم صدام میزنه.لامپ اتاقم روشن بود.گفتم جانم چی شده سمیرا جون.گفت عمو بدنم درد داره…خیلی زیاد نمیتونم بخوابم…ببخشید دوباره برام ژل میزنی،،گفتم اره بشین بیارمش…آماده بشو میام…رفتم از توی یخچال ژل رو براش آوردم برگشتم زیر پتوی من بود سوتین تنش بود پتو از کمر به پایین روش بود.گفتم اولش کمی یخه گفت باشه.بدنش چون سفید بود کبودی هاش بیشتر دیده میشد… آروم آروم براش ژل زدم.از بغل پهلوهای قشنگش تا زیر بغلهای خوشگل مو دار قشنگش دست میکشیدم.به طور افقی زیر سینه هاش رو بالای شکم قشنگش رو جای ضربه رو ماساژ میدادم.درد داشت ناله کمی میکرد بزور
نفسش و بیرون میداد.گفتم خیلی درد داره گفت عمو خیلی…نمیدونم چرا شبه دردش بیشتر شده…گفتم باشه.خودش دمر شد.چرخید…پتو رفت کنار.وای شورتش رو عوض کرده بود…گفت بدبختی کمر دردم بیشتر شده نمیدونم چرا؟گفتم کم راه برو بیشتر استراحت کن نمیخواد ظرف و استکان بشوری…رفتی دستشویی از فرنگی و آب گرم استفاده کن…دیگه زیر کولر همنشین.گفت آخه امسال زود گرم شده.گفتم بدنت ضربه خورده آسیب دیده بدتر میشی.گفت باشه…کمر ناز قشنگش رو ماساژ دادم.رسیدم تا سر شونه ها و گردن نازش.گفت چقدر دستات گرمه…خندیدم.روی پشت ران پاهاش رو تا زانوها ژل زدم.و ماساژش دادم…سعی میکردم زیاد کونش رو نمالم ولی مگه میشد.دستهام رسید روی کپل تپل کونش آرومی میمالیدم.کیرم مث سنگ شده بود.گفتم سمیرا جان.گفت جانم.گفتم عمو یه وقت پیش کسی حتی زن داداشت هم نگی من شبها ماساژت میدم ها.برام بد میشه حرف در میارند.سرش و برگردوند.نگاهم کرد.گفت درسته نوجوونم،اما اینقدری حالیم میشه که من دخترم و تو مرد نامحرمی…نباید پیش هم لخت باشیم.خیالت راحت باشه.عمو سهراب خیلی دوستت دارم.گفتم من هم دوستت دارم.فقط زود خوب شو.باسنش رو خوب مالیدم.دوباره سر شونه ها شو تا روی بازوها و مچ دستهاش مالیدم.باز هم برگشت روی دستم و بوسید.خم شدم.لپ قشنگش رو بوسیدم.گفتم دیگه این کارو نکن.خب.گفت دوست دارم.گفتم چشماتو ببند و آروم بگیر بخواب تا اقلا دو سه ساعتی خوابیده باشی خوب امتحان بدی…گفت عمو واقعا میخای منو ببری کارخونه پیش خودت کار کنم.گفتم نه من فقط اونجوری گفتم بزاره چند روزی پیشم بمونی،گفت نه تو رو خدا منو ببر…گفتم مگه من دلم میاد تو بیایی اونجا کار کنی این دستهای خوشگلت خسته بشه.گفت عمو بخدا منو میفرسته جای ديگه و سر زمینهای مردم.گفتم نگران نشو خدا بزرگه…فعلا بزار برای زن داداششت کاری جور کنیم.گناه داره بچه شیر میده.گفت آره طفلی بدبخت شد خونه ما…عمو از اونجا رونده از اینجا مونده شده…فقط گیر همین طفلک بچه اشه…عمو چقدر خوشگل بود.داره پیر میشه…گفتم خدا بزرگه.میبرمش پیش خودم.همینجوری ماساژش میدادم.دستام از روی مچ پاش کشیده میشد تا کمرش.نمیدونید چقدر کونش بزرگ و نرم بود.با وجود اینکه آخرای۱۷سالگیش بود اما ماشالله خوب رسیده بود…پتو روش بود گفتم همینجا بخواب نرو…گفت باشه…عمو سهراب تو هم بیا پیش من بخواب…گفتم باشه.دستامو بشورم…رفتم توالت باز هم برای بار دوم توی این سن و سال اجبارا جق زدم…نمیشد برم پیشش بخوابم حالم خراب بود شق و راست بود.هرچند شلوارک گشاد تنم بود ولی نمیشد دیگه…چند دقیقه طول کشید تا آبم اومد و برگشتم پیشش.رفتم زیر پتو.آرومی خودشو کشید سمت من…نگاهم کرد.گفت وقتی مث بابام صورتت رو میتراشی خیلی خوشگل میشی.گفتم خب منظور.گفت دیگه.برگشت صورتشو چرخوند.اروم خودشو نزدیک من کرد.میدونستم دلش محبت میخواد ولی میترسیدم گرفتار هم بشیم.من نمیدونستم باید باهاش چی رفتاری بکنم.اگه پیشم بمونه باید چی بگم به مردم.صداش آروم به گوشم رسید.عمو سهراب.دوستت دارم.گفتم من هم.دوستت دارم بخواب عزیزم…صبح چون گوشیم روی زنگ ساعت۷تنظیم بود تا زنگ خورد بیدار شدم.اخ خدا قشنگ کونش دنبه شده بود طرف من توی بغلم بود من نفهمیده بودم.میدونستم ۹باید سر جلسه باشه.ترسیدم خواب بمونه.بیدارش کردم.وقتی برگشت پتو کنار بود.به حالت کششی بدن و استخون هاش رو کشید.اولین بار بود حجم کوس قشنگش رو دیدم…ولی معلوم بود پشمالوست.گفت مگه ساعت چنده.گفتم پاشو تنبل خانوم صبحونه بخور کتابتو مرور کن.۸ونیم برات اسنپ میفرستم برو امتحان بده.برگشتنی بهم یکجوری زنگ بزن.این کارت و شماره منه.دوباره برات اسنپ بگیرم.گفت باشه.همش چشمم به کوس ناز و تپل و اون رونهای سفید وگوشتیش بود.دست خودم نبود.رفتم شیر گرم کردم.و چایی ردیف کردم.هنوزم نمیتونست خوب راه بره.لباس پوشیده بود.گفتم سمیرا جون عمو تو رو خدا حتی به زنداداشت هم نگی شب پیش من خوابیدی.لخت بودی.خندید.اومد جلو لپم و بوسید.گفت خیالت جمع.رفتم سرکارم.و براش اسنپ گرفتم و غروب برگشتم.خونه دیدم بوی ماکارانی میاد که خیلی دوست دارم.سلام دادم گفتم بلدی ها.گفت نه من هیچکاری بلد نیستم.کار زنداداشمه…میاد بهم سر میزنه.عمو اومده بود ازم خواست بهت بگم ببریش سر کار.گفتم از اول تیرماه…یعنی هفته دیگه میتونه بیاد سر کار.مشکلی نیست.گفت یعنی دوتاییمون.گفتم نه فقط اون.تو۱۸سالت نیست.نمیشه کار کنی،خیلی دمق شد.گفتم چته.خوشت میاد بری سر کار مث اسب بتازی…گفت عمو بخدا بابام بدبختم میکنه.گفتم گوه میخوره.تو رو پیش خودم نگهت میدارم.گفت نمیزاره…گفتم جوش نزن.ناهار خوردم چرتی زدم.بهش گفتم ساعت۶بیدارم کنه…گفت باشه.پای ماهواره بود…ساعت۶برداشتمش رفتیم جای پسرخاله ام دکتره.معاینه اش کرد.گفت خیلی خوبه.چندتا داروی تقویتی براش مینویسم.ولی گرونه.با چشمای خوشگلش نگاهم کرد تا اومد حرف بزنه بهش اخم کردم.رفتیم بیرون…داروها دوره ای۳ماهه بودن…از امگا۳گرفته تا مولتی ویتامین…همه رو اصلی براش گرفتم.تقریبا۱ونیم شد.گفتم چی لازم داری…گفت هیچی…گفتم لاک ناخنی. کرم نرم کننده ای شامپوی خاصی.پس تو چی دختری هستی.گفت عمو دو بسته پوشک بچه با نوار بهداشتی برام میخری.؟گفتم مریض شدی،گفت نه زنداداشم طفلی مریضه پول نداره…گفتم باشه.بگیر…ببین هرچی میخوای بخر.همه بهت چی قرض میدم.نترس ازت میگیرم.خندید.گفت بردارم.گفتم هرچی میخوای…چقدر طفلی چیز گرفت ولی برای بچه برادرش.برگشتیم توی راه رفتیم.پیتزایی…تا۱۲شب خیابون بودیم.گوشیم مونده بود توی ماشین.برگشتم کلی زنگ خورده بود.همه ناشناس.گفتم نمیدونم کیه این همه زنگ زده.نا شماره رو خوندم…گفت وای مرضیه زن داداشمه.گفتم اگه پرسید بگو رفتیم دکتر برای تعویض پانسمان.گوشیم دستش بود.فهمیدم پرویز باز دیوونه شده…وقتی رسیدم خونه…کلی وسایل دستش بود.پرویز با عروسش اومدن…در خونه.گفتم پرویز آخه این چه کاریه.داداش میخوای ببرمت کمپ خوب ترک کنی…بخدا خرجش با خودم.گفت میرم آره میرم.شما کجا بودین.گفتم سر قبر پدرت…دیوس زدی مغزشو ترکوندی نمیتونه راه بره.دکتر بودیم دارو خونه بودیم.پرویز برای نوه ات کلی چیز خریدم.خر نشی عروس رو اذیت کنی…من با پول خودم خریدم…گفت ای دمت گرم داداش.از ظهری بهش میگم یککم پول بهم بده نمیده.میگه برای پوشک بچه امه…و چی بچه امه…گفت دیدی عروس خدا میرسونه…تندی پول و ازش گرفت قاپید و رفت…من موندم و دوتا دختر وامونده روزگار…رفتیم داخل.سمیرا همه چی رو بهش توضیح داد.مرضیه ببین دو بسته پوشک فعلا گرفتیم برات.بیا این هم برای خودته.با چشماش و دندونش لبشو گزید یعنی ساکت باش…طفلی گفت سمیرا ازون کرمت یککم بده بزنم.اشاره کردم بده بهش.گفتم اینها همه مال توست.سمیرا داره…طفلکی گفت عمو سهراب انشالله از خدا میخام هرچی ازش خواستی بهت بده…گفتم ممنونم عزیزم خدا کنه خدا به حرف تو گوش کنه…ولی کاری نکردم.برو خونه دیر وقته.بزار کمکت کنم.تا در خونه.میارم.برات.در ضمن اول تیر حواست باشه با کارت ملی و شناسنامه در خونه منی صبح تا بریم کارخونه استخدامی…نشست روی زمین بادستاش چشماشو گرفت گریه کرد.به خودم اجازه دادم.چون بچه بغلش بود.از زیر بغل نازش گرفتم بلندش کردم. گفتم پاشو عزیزم.گریه نکن.درست میشه…گفت وای ولی خب.کارت ملی شناسنامه من دست بابا پرویزه…گفتم من خودم میگیرم ازش…بردم رسوندمش در خونه…بخاطر اون خریدها خیلی خوشحال بود…برگشتم خونه.سمیرا تا منو دید.اومد طرفم.محکم بغلم کرد گفت چقدر تو خوبی.گفتم سمیرا نکن.دختر.گفت عاشقتم چقدر نازی،عمو سهراب راستی یک چی بپرسم ازت.گفتم آره بپرس.گفت چی از خدا میخای که نداری…خواستی خدا بهت بده.وقتی مرضیه دعات میکرد… گفتم آرزوی منه نمیشه بگم که،،گفت باشه نگو.گفتم نگاه کن…دیدی دکتر گفت میتونی بری دوش بگیری.برو تمیز شو…برو زیر آب گرم.بدنت ملایم بشه.وان و پرش کن.نیمساعت بشین داخلش.گفت تو هم بیا.گفتم نه زشته.گفت بیا کی میدونه…دوست دارم بیایی.گفتم نه سمیرا.جون برو.گفتم ببین برات،حوله تمیز گذاشتم روی تخت.با خودت ببر توی رخت کن حموم.گفت باشه.رفت حموم.من برای خودم یک قلیون چاقیدم.۱نصف شب بود.مشغول قلیون بودم.چایی هم دم بود.تا۲توی وان بود.برگشت از حموم عین بلور که تمیز میشوریش برق افتاده بود صورتش.لباس تنش بود.رفت اتاقش.گفتم سشوار اون بالاست موهات بلنده خشکخشکشون کن.تا سرما نخوری،چیزی نمیگفت.گفتم سمیرا بیا چایی،حاضره.برگشت.روسری سرش بود چقدر خوشگل شده بود.گفتم دمتگرم چی ناز شدی خانوم شدی،هم خندید هم اخم کرد.گفتم چی شده سمیرا.چرا ناراحتی،گفت هیچچی.گفتم قرار بود دوست باشیم دیگه.گفت نه دوست نیستیم.گفتم چرا.مگه چیزی فهمیدی یا شنیدی که ازم ناراحتی،،گفت دوست داشتم باهام بیایی حموم.توی وان بغلم کنی،،گفتم ای وای نه.قربونت بشم.تو جای دخترمی…نمیشه که.گفت اگه من نخام جای دخترت باشم چی،،گفتم سمیرا بحث رو ادامه نده.چایی بخور بخواب…فردا عصر از سر کار برگشتم بریم سر خاک مادرت اینها.گفت آخ عجب یادته.بعد قلیون بلند شدم رفتم.روی تختم.نیمساعت نشد اومد پیشم.گفتم چته درد داری.گفت نه بهترم…دردم کمه.گفتم پس چی شده.؟گفت اومدم پیش تو بخوابم.چی پیش من،،گفت آره مگه چیه.خودش پتو رو زد کتار اومد بغلم.قشنگ کونش و قنبل کرد خودشو هل داد توی بغلم.خودش دستمو گرفت انداخت روی خودش.گفت شب بخیر.توی دلم گفتم خدایا.چکار کنم.،؟من هم دوستش دارم.اما خیلی کم سن وساله.چرخیدم سمتش.دیگه بغلش کردم.کون تپل و نرمش رو فشار داد توی شیکمم.نمیتونستم بخوابم.چند وقتی هم بود.کوس و کون نکرده بود.اخه اونهایی هم که تا الان کرده بودم.به یک نگاه این نازنین نمی ارزیدن.محکم گرفتمش.بازم دستمو بوسید.اخ دم صبح بود.گوشیم زنگ خورد بیدار شدم.وای کیر گنده ام راسته راست بود.ولی اون کمی ازم فاصله داشت.صدای گوشی که اومد.گفت خاموش کن دیگه اون لامصب رو…خنده ام گرفت.خم شدم بوسیدمش.چرخید پشتشو بهم کرد.در گوشش گفتم.امروز زود میام بلدی ناهار درست کنی؟زود چرخید.گفت املت بلدم.گفتم شانس ما رو املت رو که سربازها هم بلدن.گفت یاد میگیرم.حالا امروز املت بخوریم.گفتم نه.من۵شنبه جمعه فقط غذای خوب میخورم.پس تو املت بخور.من میرم باقالی پلو ماهیچه برای خودم میگیرم.گفت دلت میاد بدون سمیرا بخوری،گفتم نه ولی تو که دوست نداری،گفت دوست دارم.نمیدونم چی شد خودمو انداختم روش.خندید…گفت بخدا بدنم درد میگیره.گفتم باشه ببخشید اشتباه کردم. گفت نه بدم نیومد که.اتفاقا کیف کردم.ولی نمیدونم چرا زیر سینه چپم درد دارم.تیشرتش رو داد بالا.هنوزم خیلی کبود بود…خم شدم جای کبودیش رو بوسیدم.گفتم خوب میشه…پاشو نمیخواد بخوابی…من هم نمیرم سر کار…بزار دوش بگیرم بریم گردش.بریم خرید.آخه طفلکی باز هم همون سوتین رو بسته بود.حیف اون سینه ها نبودن…گفت آخ جون.گفتم چایی تو آماده کن.سریع دوش میگیرم میام.بزار صورتمو بتراشم…گفت باشه…بخدا توی حموم زیر دوش بودم در زد.گفت جانم.دیگه نگفت عمو سهراب.گفت سهراب جونم.در رو بازش کن…تا در رو باز کردن.بدون لباس با همون شورت و کرست اومد توی حموم.گفتم سمیرا.گفت هیس.میدونم دوستم داری.اما حیا داری.من که بچه نیستم.توی کلاس ما۵تا دختر شوهر دارند.گفتم عزیزم اونها شوهراشون هم سن و سال خودشونن.گفت هیچکدومشون یک هزارم تو نیستن…نه شکل و قیافه نه تیپ و شخصیت…گفتم سمیرا بعدا پشیمون میشی.گفت نه…خیالت راحت.تازه با ژیلت میخواستم صورتمو بتراشم.ازم گرفتش.خودش آروم برام تراشید.گفت اون روزهای خوب خونه ما مامانم همیشه برای بابام توی روشویی میتراشید.من میدیدم.دلم میخواست من هم براي شوهرم بتراشم.زیر دوش بودم.صورتم و تمیز تراشید.شامپو زد روی سرم.کفی شد.زیر آب خودش دست می کشید توی موهام.با شورت بودم.اروم سوتین نازش رو در آورد.سینه هایی داشت که سفت محکم روبروی من بودن.ماشالله از الان سینه۷۵بود.کرستش شماره داشت.چی لبی میداد.دستامو روی باسنش گذاشتم.اروم شورتشو دادم پایین.از کونش که رد شد خودش لیز خورد افتاد.پاهاشو یکی یکی از توش در آورد.من هم آروم شورتمو در آوردم.قشنگ لخت بودیم.لب تو لب بودیم.دستشو گرفتم بردم گذاشتم روی کیرم که داشت شق میشد.تا دستش بهش خورد.اولش جاخورد.خم شد نگاهش کرد.دوباره بوسم کرد.من هم دستمو رسوند به کوس مقدار قشنگش.محکم بغلش کردم.زانوهام کمی خم شد تا کیر شق شدمو گذاشتم از جلو لای کوسش.براش لایی میزدم.چشاش خمار شده بود.گفتم ببین چندسال دیگه،نزاری منو بری ها.پسر جوون ببینی.ولم کنی.بگی تو دیگه پیر شدی.اگه نه بعدا دق میکنم.ها.منو عاشق خودت کردی.ببین دعای زن داداشت زود برام مستجاب شد.تنهاچیزی که از خدا خواستم تو بودی،ناز ناز بود بوسم میکرد.کیرم لای کوسش بود.گفت نمیدونی چقدر دوستت دارم اگه نه بهم این چیزها رو نمیگفتی،برگردوندمش.از پشت کردم لای کونش.کیرم میرسید به کوسش.اه قشنگی کشید.گفتم جانم…گدوستت دارم.گفت سهراب چقدر خوبه.ادامه بده.گفتم باشه عزیزم.چنددقیقه لایی زدم.تا خودشو محکم چسبوند
به شیکمم.گفتم شدی.آبت اومد.گفت نمیدونم چکارم شد ولی زیر دلم خالی شد.گفتم مبارکت باشه.اولین ارضا و ارگاسم زندگیت بود.برگشت.گفتم بده لبهای قشنگتو.ببوسمت.حالا با دستای نازت مال منو بمال من هم آبم بیاد.گفت باشه…فقط وقتی اومد نشونم بده.گفتم باشه.نوک سینه قشنگشو آروم میمکیدم.میخندید.گفتم چته.گفت مورمورم میشه.گفتم خیلی خوشگلی.دوستت دارم.قربون سینه های نازت بشم…گفت بخورشون خوب بود…مشغول بودم و میمالید… گفتم وای داره میاد.راست وایسادم گفتم ببینش عزیزم.کیرمو نگه داشته بود.ابم اومد.گفت وای چه پرتابی شد.گفتم آره بهترین ارضای عمرم بود.بدو غسل کنیم بریم بیرون.گفتم تو هم الان غسل جنابت بهت واجب شد.زنگ زدم سرکارم گفتم مریضم حال ندارم نمیام.دست سمیرا رو گرفتم بردمش خیابون هر چی دلش خواست از زیر و رو براش گرفتم…چنان تیپی زد.خودش باورش نمیشد.خودم هم نمینمیشناختمش…پرسیدم ازش سمیرا زن من میشی.گفت بخدا از خدامه.مرضیه بهم گفت شانس بیاری سهراب تو رو بگیره از شر بابات راحت میشی.گفتم فقط بخاطر باباته،یعنی دوستم نداری مجبوری…گفت تو که هرچی بگم باور نمیکنی.ولی انگار۲۰۰ساله دوستت دارم.دست خودم نیست.گفتم باشه اشکال نداره.گفت فقط ۱شرطی دارم.گفتم ای بابا عروس خانوم من.شرطت چیه…؟؟گفت از این محل منو ببر جای ديگه.نمیخوام پدرم و ببینم.گفتم باشه وسط شهر آپارتمان دارم.اینو میدم اجاره بریم اونجا.گفت سهراب جون.گفتم جانم.گفت تا مرضیه یککم وضعش خوب بشه میزاری بیاد پیش خودمون.گناه داره.اون اینقدر ساکته اصلا حرف نمیزنه. فقط یک اتاق باشه خودش و بچه اش توش بخوابن…گفتم نمیدونم این چیزها بستگی به سلیقه خانوم خونه داره.که اجازه بده که یک زن بیوه خوشگل کنار خودش و شوهرش زندگی کنند.گفت یعنی منو میگی.گفتم عزیزم پس کی میخواد خانوم خونه من بشه.تاج سرم بشه.مامان بچه هام بشه.نگاهم کرد توی ماشین کنارم نشسته بود.سرش و گذاشت روی شونه من.گفتم هان چیه پشیمون شدی،دیگه مهمون دعوت نمیکنی، گفت نه سهراب.برای اون نیست.مرضیه خیلی خوبه.هزار بار بخاطر من جلوی بابام وایستاده.خیلی گله.میترسم کار دست خودش بده…بعدشم همش فک میکنم اینها خواب و خیال هستن.یعنی دارم از اون خونه لعنتی راحت میشم.گفتم خیالت راحته راحت.هرکی رو دوست داشتی محرم بود بیارش.گفت فقط مرضیه و بچه کوچولوش.تو ببرش سرکار خرجش و خودش میده.من بچه رو نگه می دارم.گفتم خب سختت نیست دوتا بچه رو نگه داری،؟،کدوم دوتا.؟گفتم بچه خودمون چی.؟میخوای مامان بشی؟گفت سهراب یعنی نمیزاری درس بخونم برم دانشگاه؟گفتم چی ربطی داره.تو درست رو بخون دانشگاهت رو هم برو…مث خیلی های دیگه…خندید.رسیدیم دم خونه…باز هم پرویز منتظر بود.از صبح که بیرون بودیم تا الان که۱۰شب بود با هم بودیم…نمیتونم بگم چقدر خوش گذشت.بردمش سر خاک مادرش…داغ دلش تازه شد.ولی اشک ریخت سبک شد.رفتیم برای مادرش سنگ قبر سفارش دادیم… انگار دنیا رو بهش دادن…ولی این پرویز ناکس…دست بردار نبود.تا رسیدیم اومد.پیش ما.گفتم ها باز چیه.پرویز کوپنت داره تموم میشه ها.گفت نه اومدم ببرمش خونه.گفتم چرا مگه نگفتی بزار قبول بشه ببرش سر کار.در ضمن عروست از اول ماه میره سرکار.کارت ملی و شناسنامه اش کجاست.بده که کارهای استخدامش رو انجام بدم.گفت شوخی میکنی.گفتم کدوم شوخی…اول ماه سر صبح بگو بیاد درخونه من روز اول خودم میرسونمش.ولی مدارک میخاد…گفت دست رضا سیاه امانته.خیلی بهش بدهکارم…اگه تا اول ماه بهش پولش و ندم.شناسنامه کارت ملی رو جای۵تومن برمیداره.گفتم گوه خورده…بدو بشین بریم پیشش…گفتم سمیرا جان تو برو داخل عمو…توی ماشین پر وسایل بودو خریدهای سمیرا بود.پرویز نگاه کرد گفت.خیلی پرروش نکن.فردای روز سوارت میشه…تو تا الان مجرد بودی.به زن جماعت روی زیادی نشون نده.من۲۵ساله زن وبچه دارم.گفتم عجب هم که مواظبشونی،گفت سهراب زندگی منو فراموش کردی.یادت رفته…من همون پرویزم…فقط خودمو باختم…اگه دختره رو دوستش داری شنبه بیا بریم عقدش کن.دست من بمونه.خراب میشه.گفتم خراب نمیشه خرابش میکنی…مرد حسابی میخواست خودکشی کنه.چرا زدیش،گفت خب برای تو که بد نشد.عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد…درسته که بی غیرت شدم اما بی عقل که نشدم.میدونم و میفهمم که خاطرش رو میخوای.زرنگه بزار درس بخونه.من با همین یارانه هم خودمو راه میبرم.سهراب مواظب عروسم هم باش.جوونه…توی کارخونه…حواست بهش باشه…گفتم باشه تو نمیخاد به من بگی، رسیدیم درخونه رضا سیاه کل حسابشو پرداخت کردم.و دوباره برای چندروزش مواد خرید.اونم دادم.توی ماشین گفت خوبه آدم داماد مث تو داشته باشه ها.از پول خرج کردن نمیترسی…چرا اون همه چیز میز برای مرضیه خریده بودی.گفتم من نخریدم سمیرا خرید.بهش پول دادم با داروهاش خرید.گفت دمتگرم.تو که به ما حال دادی.امشب.پدر زنتو درستش کن.چندکیلو میوه و سیگار و چندسیخ کباب جای دوری نمیره…سهراب یادت میاد باهم کون رباب سیاه گذاشتیم…من اول کردم توش آخ هم نگفت تا تو کردیش جیغ زد فحشت داد گذاشت زیر گوشت…گفتم چی شده یاد اون جریانها افتادی؟گفت منظورم اینه بچه است مواظبش باش،گفتم پرویز خجالت بکش.نگو ازین حرفها.ما ۴۰رو رد کردیم.معلوم نیست که من بخام بگیرمش…گفت اگه نمیخایش الان بفرستش خونه…گفتم لامصب میخای به زور دختر شوهر بدی.نون خور کم کنی گفت ناکس اینقدری هم که فکر می کنی بی غیرت که نشدم.گربه محض رضای خدا موش نمیگیره که…چند شبه خونته…خدا تومن خرجش کردی.توی چند شب چنان شاداب شده انگار رفته بهشت برگشته…حتما زیادی محبت دیده.گفتم عین کرم توی کون میمونی…باعث میشی آدم اونجاییش رو که دوست نداره بخارونه، خندید…سفارشاتش رو خریدم.گفت فقط شیربها یادت نره.گفتم کونی میخای دخترتو بفروشی،گفت هرجور دوست داری فک کن.گفتم چقدر،؟گفت اقلا۵۰میلیون.گفتم تو دیوانه ای،همش رو خرج دود میکنی.گفت تو چکار داری.رسمه.گفتم باشه.قرارمون شنبه صبح…برگشتم خونه…گفت چی میگفت.باز چی ازت خواست…گفتم هیچچی.۵۰میلیون ناقابل تا اجازه عقد تورو بده.شنبه خانومم بشی…گفت وای خدا آخه من چی بگم.اون نمیخواد من ازدواج کنم.جلوی پات سنگ میندازه.گفتم چی میگی این ریگ هم نیست سنگه…۵۰که هیچچی ۵۰۰هم میخواست بهش میدادم.عزیزم.دویید رفت توی اتاقش.رفتم دنبالش.گفت سهراب ازم نیشگون بگیر ببینم خوابم یا بیدار.گفتم باشه چشماتو ببند.تا بگیرم.اروم لپ قشنگشو گاز گرفتم.جا خورد خندید.گفتم بیا خوشگل من بریم بخوابیم.میایی بغلم.گفت از خدامه.گفتم بذار برات ژل بزنم…دردت کمشه.گفت خیلی دوست دارم وقتی ماساژم میدی،گفتم اون ها ماساژ اصلیم نبودن.امشب تازه میفهمی ماساژ چیه…روی تخت فقط با شورت دراز کشید.رفتم روش هرچقدرم میبوسیدمش سیر نمیشدم.شورتشو کشیدم پایین.جانم به این کوس.گفتم جان چی پیشی پشمالوی تپلی،دستاشو گرفت جلوی چشاش.سهراب
بخدا میخام وقتی عقدت شدم برات بتراشم.گفتم جونم نتراشیدشم قبوله.اوف زبونمو انداخت لای کوسش کشیدم بالا وپایین.ناله اش بلندشد.آه آه.گفتم جانم خوبه دوست داری، گفتم اره بخور پیشیمو بخور.گفتم جانم.باشه عزیزم.زمانیکه بجای لیسیدن کوسشو مکیدم توی دهنم.جیغ کوتاه زد…آبش اومد زیادم اومد ریخت توی دهنم.زیاد بود شاید نصف لیوان آب.بافشارم پاشید دهنم.کمی شور بود…سرفه ام گرفت.خودشو سریع کشید بیرون.گفت بخدا سهراب جونم نتونستم خودم و کنترل کنم.اخ بخدا معذرت میخام…سرفه ام تموم شد نگاهش کردم. خودشو انداخت توی بغلم.گریه کرد…گفت بخدا جیشم نبود.نمیدونم اونجامو خوردی…دلم هری ریخت بیرون از کمرم خالی شدم بیرون…هق هق میکرد.چقدر توی بغلم بود کیف میکردم.گفتم خوب بود.خیلی خوب بود…چه آب کوس خوشمزه ای داشتی، گربه اش بنداومد. گفت مگه بدت نیومد.بخدا جیشم نبود.گفتم میدونم چت شد.از نازت آب با فشار اومد.خیلی حال کردی.گفت آره زیاد.گفتم خدا را شکر.تو هم هات هستی…توی سکس گرمی…حالا عشقم بچرخه کون نازشو ببینم.راستش بهت بگم من کون خیلی دوست دارم.گفت سهراب جون میدونم درد داره.زن داداشم گفته…دوستامم برام تعريف کردن.ولی همه میگن مردها عاشق کون هستن…گفتم آره راست میگن،دمر شد.گفتم عشقم با دستاش بازش کنه…هرچی میگفتم گوش میداد.واقعا نمیدونست دردش چقدره…صفر کونش بسته بود.نخواستم با انگشت بازش کنم.برعکس خیلی ها که اشتباه فک میکنند.وقتی طرف رو برای با اول انگشت کنی…چون درد رو میفهمه میترسه نمیزاره کیر خوب بره توش جا باز کنه…بخاطر همین.من فقط کونشو خوب با زبونم آماده کردم.گفتم نگه دارش و خودتو شل بگیر خب عزیزم.اولش درد داری ولی بعدش نه، در پنجره رو بستم کولر رو زدم.آماده گایش بود…کیرم سفته سفت بود.خوبیش اینه سرش باریکتره هرچی میره داخل کلفتر میشه…آب دهن زیاد زدم.گفتم بازش کن.گفت بیشتر نمیشه زورم نمیرسه.بدنم هم درد میکنه.گفتم باشه…آروم سرش و گذاشتم دم کونش فقط یک فشار دادم فقط یکی.شاید۳سانتی رفت توش.یک جیغی زد عجیب.پرید از زیرم بیرون.وای سهراب جر خوردم.پاره شدم.ای مامان.گفتم هیس عزیزم عزیز دلم آروم باش.خودت گفتی میدونم برای بار اول درد داره.پس چی شد.؟بدجور گریه میکرد.سهراب نمیخوام دردم میاد.سهراب بخدا میخواستی منو بکشی.این دردش زیاده.گفتم نه خدا نکنه.بیا بغلم عشقم بیا اصلا بخوابیم.گفت نمیتونم میسوزه توش.گفتم خوب میشه ناز گل من.بیا بغلم کولر روشن بریم زیر پتو.توی بغلم از جلو محکم گرفتمش.توی آغوشم.صورتشو که بوسیدم اشک شورش رفت دهنم.گفتم خیلی دردت اومد.گریه کردی با سرش گفت آره خیلی.نمیدونی چقدر.زیاد.گفتم صبر کن.الان میام.رفتم عسل آوردم…گفتم بچرخ…برگشت گفتم آروم بازش کن…عسل رو دادم با انگشت توی کونش.گفتم این دیگه نمیزاره کونش بزارم باید بهش کلک بزنم.از قدیم میگن اولین بار که گذاشتی توی کون…شیرینش کن تا همیشه بهت بده.من هم خوب شیرینش کردم.گفتم بزار جذبت بشه دردت کم میشه…لبهاشو خوردم.دستشو گرفتم گفتم بمال کیرمو بمال دیدی چقدر دوستت،داشت.رفت کجات.گفت نه دوستم نداشت.پاره ام کرد.گفتم برو برام بخورش عین آبنبات چوبی.بدو.رفت پایین…شروع کرد خوردن…من هم نزدیک ارضا شدنم بود.اخه جیغش خیلی حالمو خوب کرد.درد کونش بهم انرژی داد.اروم میمکید بهش گفتم چطوری بخوره…زبونشو بمال دور سرش، گفتم همزمان خایه ها رو بماله…دیگه نزدیک بود.من هم پاشیدم توی دهنش.چند بار محکم.اولش متوجه نبود.ولی بعدش فهمید تندی دویید توی سرویس…با اون پا دردش خوب دویید.عوق زد.رفتم پیشش.نگاهم کرد.حرفی نزد.انگار قهر بود…اومد بیرون.بلندش کردم روی دستم توی بغلم بود.گفتم با سهرابت قهری…برگشت گردنمو محکم چسبید.گفت بد بود خیلی…حالم بدشد. بوسیدمش.گفتم ببخشید حالش به آخرشه.مث مال تو.عادت میکنی.گفت سهراب برم خودمو بشورم.پشت چسبناک شده.گفتم آره عشق ولی دوش نگیر امشب زیادی کارت دارم.فقط خالی شو بیا بغلم…تاصبح زیاد کارت دارم.وقتی برگشت من دوتا آبمیوه آوردم خوردیم.ولی مگه میشد ازین پریزاد دست کشید.چه سینه هایی داشت.بزرگ و سفت و قشنگ…نوک برجسته ولی کوچیک قهوه ای کم رنگ.گوشهای نازش سوراخ نبودن.گفتم چرا گوشهات سوراخ نیست.گفت خب اصلا مامانم برام بچه بودم گوشواره نخرید…گفتم خودم برات میخرم…نگران نباش…تو خیلی خانومی.فقط دوستم داشته باش.باهام قهر نکنی ها…من قهر دوست ندارم.گفت سهراب دیگه توی پشتم نکن.نگاهش کردم.دلم گرفت.گفتم آخه چی بهش بگم.تویی و اون کون قشنگت.مگه میشه قید اون کون رو زد.خودش فهمید درخواست نابجایی داره.گفت سهراب بخدا انگار با خنجر زدی اونجام.پاره شد.گفتم خب عزیزم بار اول درد داره دیگه…الان اگه دوباره بدی درد نداره.گفت نخبرم رفتم دستشویی با انگشت اومدم عسل رو خالی کنم.توش سوخت.گفتم یکبار دیگه امتحان کنیم اگه درد اومد نکنیم.البته درد زیاد.گفت نه بخدا نمیتونم تحمل کنم…گفتم فقط یکبار عشقم…دمر شو زیر شکمت بالش بزار کونت قنبل بشه.بهت میگم.گفت نه…گفتم باشه پس دوستن نداری.خودت گفتی میدونی شوهرها همه کون کردنو دوست دارند…اومد دمر شد روی بالش.کون نازشو لیس زدم و کیرمو خیلی خیس کردم و آروم فقط سرش و کردم کونش.گفت دیدی درد داره. گفتم ولی کم درسته.گفت آره بیشتر میسوزه.تلمبه های ریز میزدم.ولی خیلی جیغ جیغ میکرد… ولی گوش ندادم به حرکاتش.و صداش.کم کم بیشتر میکردمش.یکبلر کشیدم بیرون.گوز قشنگی داد. و زد زیر گریه…نگاهش کردم گفتم طبیعیه.و من هم بدم نمیاد راحت باش تا من هم راحت بکنمت.اگه میخای خانم خوبی برای من باشی…گریه نکن.و دوستم داشته باش…گفت باشه…دوباره خیس کردم تا فشار دادم رفت توش.داد زد سهراب بسه.کشتی منو.دوستم نداری…دروغ میگی…از روش بلندشدم…گفتم باشه باشه فقط بهم چرت وپرت نگو…پاشو.گفت سهراب دلم درد گرفته.گفتم کجاش…گفتم اینجام…گفتم بالش زیر شکمت بود.برای همین.طوری نیست.نترس،باکیر شق.زیر کولر پتو کشیدم روش…اومد بغلم کرد.خودش بوسم میکرد… خندیدم.گفتم میدونم دوستم داری.اروم باش…من عاشقتم…دردت زیاد بود؟گفت خیلی زیاد…گفتم بهش عادت میکنی،،با کیر شق خوابیدم…ساعت۱۱بیدلر شدیم.گفتم بریم گردش.گفت زنک بزنم مرضیه هم بیاد.گفتم بگو بیاد…منتظر شدیم اونم اومد.لباسش بد نبود خوشگل هم هست…رفتیم کافه رستوران آلاچیق گرفتیم…ناهار و زدیم.بعد ناهار قلیون گفتم آوردن.سمیرا که رفت توالت…مرضیه سینه ناز و سفید وگنده اش و آروم کشید بیرون کرد دهن بچه…زیر چشمی منو نگاهم کرد. گقتم عزیزم من میرم بیرون…گفت نه نمیخاد شما چشم و دلت سیره.اگه آدم بدی بودی توی این چند روز با سمیرا هزار تا کار کرده بودی،،خندیدم.گفت عموسهراب میدونم هم رو دوست دارید. بگیرش…ولی تو رو جون عزیزانت مواظب منو و پسرم هم باش.گفتم پسره یا دختره؟گفت پسره…گفتم خیالت راحت.خدا برسونه که تو هم مث دخترمی…کلی گشتیم.شب با پرویز قرار فردا رو گذاشتیم.گفت پول چی،گفتم احمق توی محضر موقع عقد امضا بزنی چک بهت میدم برو بردار.خیالت راحت.تو ازین به بعد پدر زن منی دیگه…خندید.شب گفتم عزیزم بریم حموم خوشگل بشیم برای فردا…گفت جدی جدی…پس چرا به خانواده ات چیزی نمیگی…گفتم دلم نمیخاد کسی بدونه…چندساله مجردم کسی حتی بهم نگفته بیا برات آستین بالا بزنیم…حالا که خودم یار خوشگلمو پیدا کردم برم بگم بیان برام چکار کنند…عقدت میکنم بعدشم پاسپورتت و بگیریم با هم بریم…ترکیه…یا تایلند یا هرجایی که دوست داری،با چشمای قشنگش نگاهم کرد پرید توی بغلم.گفت تو داری باهام شوخی میکنی،؟گفتم مگه نمیخای بری ماه عسل؟میچرخید و میخندید… میرقصید وای خدا.جانم…رفتیم حموم.گفت ببین ازدیشب سوراخمو پاره کردی…نمیخام بهت از پشت بدم.ولی توی وان میخام برات خیلی بخورم.خیلی، خندیدم…اومد توی بغلم دراز کش بودیم.ودلم نمیخواست بیرون بیام.گفتم یکبار دیگه بکنمت.گفت صبر کن خودم بشینم روی چیزت…گفتم نه اسمشو بگو…گفت نمیخام خجالت میکشم…گفتم اگه بگی خیلی کیف میکنم.پشتش بهم بود.گغت:سهراب جون
اب دهن بزن سر کیرت.گفتم جانم قربونت بشم.باشه…دستاش لبه وان بود.هنوز بدنش کبودی داشت…خودشو با دستاش کنترل میکرد… آروم میومدپایین سر کیرم رفت توش.برگشت گفت سهراب جون میکشه منو.چقدر بزرگه…راستش از مرضیه پرسیدم میگه اون سایزش بزرگه.گفتم وای زشته دختر…گفت نه بهم گفته بعدا که از جلو بکنه چون کلفته کیف میکنی…مخصوصا بعد حاملگی چون خانومها رحمشون باز میشه…گفتم آفرین مرضیه خانم…آروم اومد پایین خودمم بادستام کونشو نگه داشته بودم…تا رفت داخلش…گفت صبر کن…چندتا تلمبه زدم توی کونش…چون از قبل توی دلم مونده بود آبم نیومده بود…چندتای دیگه که زدم…بیشتر میرفت داخلش…ابمو ریختم توش.گفت سهراب چی داغ شد توش.گفتم تموم شد ریختم توش.مرسی…رفت بیرون خودشو خالی کرد.برگشت بغلم…صبح رفتیم دنبال پرویز نبود.عروسش هم طفلکی توی هایپر کار میکرد… رفتیم سراغش گفت دیشب هم بعد شما رفت برنگشت.هر چی گشتیم.پیداش نکردیم…کوسکش با غیبتش تموم رشته هامو پنبه کرد…دلم میخواست امشب داماد بشم.ولی نبود که نبود.دختره هم زیر ۱۸بود نمیشد عقدش کرد.اجازه پدر میخواست…دو شب و روز گذشت پیداش نشد…اعلام مفقودی کردیم…و شبها مرضیه هم میومد پیش ما…زیاد نمیشد کاری کرد.فقط وسط روز میومدم.کون تنگشو میگاییدم برمیگشتم…مهمون خونه من بودن…مرضیه هم توی کارخونه خودمون بود…بچه پیش سمیرا بود…خیلی دنبالش گشتن…تا اینکه…تقریبا آخرای تابستون نزدیک…مدرسه ها بود.از توی چاه توی روستا پیداش کردن…و طی چند مراسم و اینکه قتل نیست و اینها.دفنش کردیم…من موندم و دوتا دختر و ۱بچه.طبق قانون چیزی به مرضیه و پسرش نمیرسید.چون پسر قبل پدر مرده بود.خونه قدیمی و خوبی بالا شهر بود دیگه،قیمت خوب به فروش رفت…براشون توی شهر آپارتمان خریدم و بقیه پولشون رو توی بانک گذاشتن و سود پول میگرفتن…از پیشم رفتن.گفتم سمیرا چی شد پس…ولم کردی که،گفت سهراب جون بزار یکمم فک کنم.امسال هم کنکور دارم. درس بخونم.شاید قبول شدم…گفتم باشه خوب فک کن…چرا دروغ اومد تموم هزینه های منو بده ولی نگرفتم ازش…مرضیه پیش خودم کار میکرد.توی کار خونه بهش گفتم مرضیه حال سمیرا چطوره.؟گفت آقا سهراب سمیرا اون دختر قبلی نیست.همش سرش توی گوشیه.دروغ میگه درس نمیخونه،من چند باری بهش گوشزد کردم ولی باهام برخورد بدی داشته…بدبختی چون از اون خونه چیزی بهم نرسید.من زبون کوتاهم…خدا لعنتش کنه.پرویز رو.بدبختم کرد.بگو میمردی اقلا دو دانگش رو بنام نوه ات میزدی…فرداش رفتم دم مدرسه اش.دیدمش تیپ زده بود خفن.بوق زدم منو دید اومد سوار شد.گفتم نا لوطی علی علی مکه…رفتی و منو یادت رفت.اومدی خاطرتو انداختی توی سرم و مهرت و کاشتی توی قلبم رفتی که رفتی،خندید.گفت سهراب جون…بزار چند وقتی من هم خوش باشم و جوونی کنم.بفهمم زندگی چیه.گفتم توی این دو سه ما.خوب خودتو ساختی ها.هوای مرضیه رو داشته باش.گناه داره.اون بچه داداشته،درسته شرعا قانونا چیزی بهشون تعلق نگرفت.ولی اگه داداشت بود نصفش مال اونا بود…گفت حالا که نیست…کی به من رحم کرده که من به اونها بکنم…ولشون کن.خودش میدونه دختره فضول و غربتی بد قدم.از روزی عروس ما شد.و بچه بد قدم تر از خودش هم اومد ما بدبخت شدیم.گفتم عه سمیرا این تویی.ازین حرفها میزنی.سمیرا مگه من به تو رحم و لطف نکردم.هواتو نداشتم…سمیرا اگه من نبودم بهت یاد نمیدادم الان این زندگی رو نداشتی ها…مهربون باش، گفت ول کن سهراب…تو هم دختر خوشگل و جوون دیدی دهنت آب افتاد…نگاهش کردم. گفتم مرسی…سمیرا خانوم…خب باشه تو راست میگی…ولی کاش اون شبی رو یادت بیاد که از درد بیدارم کردی بدنتو ژل بکشم…و دائم دکتر میبردمت…یادته توی داروخانه با پول من برای بچه داداشت و زن داداشت حاتم خرجی میکردی.دلتو نشکوندم…ببین اونها هم خدایی دارند…ولی ظلم نکن تا ظلم نبینی،،گفت آقا معلم من خودم امروز کلاس دینی داشتم ها،،گفتم اشکال نداره.در ضمن.سمیرا خانوم چیزی که برای من زیاده دختره حتی خیلی از تو خانوم تر و خوشگلتر…فقط فرقشون با تو توی یک چیز دیگه است.گفت چی،؟؟گفتم اونها خانواده خوب دارند تو نداشتی و نداری،.من تو رو از منجلاب کشیدمت بیرون و آدم شدی،،برو پایین.جا خورد.گفتم برو پایین…ماشینم کثیف شد.خیلی بهش برخورد.رفت پایین…دو ساعت نبود برگشتم کارهامو توی کارخونه تموم کنم.که مرضیه منو دید.گفت عمو سهراب اون بیشعور زنگ زده میگه تموم اسباب وسایل منو همه رو ریخته توی پارکینگ ساختمون.دیگه خونه راهم نمیده…مگه چی بهش گفتی،،گفتم هیچچی اصلا ربطی به تو نداشت…گفت وای اون فک کرده من تو رو فرستادمت اونجا…گفتم ولش کن…گفت عمو بخدا من از اول مدرسه ها بچه رو میزارم مهد.خونه هم ندارم مگه چقدر حقوق میگیرم هم پول مهد بدم هم کرایه خونه…الان چکار کنم.چی اشکی میریخت.بی کسی بد دردیه،گفتم نمیدونم چی بگم.بین خودتون حلش کنید…من یکبار دست کسی و گرفتم…اینجوری گازم گرفت.
گفت عمو سهراب تو رو خدا.کمکم کن.اون هم مث باباش بی رحمه…وحشیه…گفتم اون خوب بود نمیدونم چرا اینجوری شد…گفت خب آب پیدا نمیکرد اگه نه شناگر خوبی بود…بعد کارم برگشتم خونه…ساعت۹شب بود.قلیون گذاشتم برای خودم دیدم زنگ و زدن.نگاه کردم.دیدم مرضیه است بچه تو بغل با یک ساک…نمیخواستم در رو باز کنم…ولی دیدم داره توی دوربین و نگاه میکنه حرف میزنه…زدم اومد بالا.گریه میکرد.گفت امشب پیشت میمونم جا ندارم.منو انداخت بیرون…فردا میبرم بچه رو میزارم بهزیستی،خودم برمیگردم روستا پیش مامان بابام.خدا کریمه.گفتم بیا داخل…اومد.خونه بهم ریخته بود.گفتم خب سر به سرش نزار.گفت عمو سهراب بدبخت دوست پسر داره اون هم هر شب میاد پیشش،،از عقب و جلو میکندش.اخرش حامله میشه.سر اینو خونده بفروشند برند خارج.منتظره ۱۸سالش تموم بشه…گفتم ای دل غافل این هم که راه پدرش و میره…گفت به درک…گفتم کیه که زده اینو ترکونده.گفت این بدبختو صدبار بهش گفتم مرد از سهراب بهتر پیدا نمیکنی.هرکس جای اون بود شب اول بی سیرتت کرده بود.ولی اون عین دخترش ازت نگهداری کرد…بمون پیشش زنش بشو.گوش نداد.گفتم عزیزم راهی که اون میره به ترکستانه،ولش کن…دیگه به درد من نمیخوره…اون باکره بود میخواستمش…الان زن عین اون بخام فراوونه.تو هم ناراحت نشو…اون اتاق دستت باشه…فردا برو به زندگیت برس.پرسیدم شام خوردی؟؟گفت نه…عمو سهراب میتونم دوش بگیرم.امروز بار گیری پنیر پیتزا و خامه داشتیم…بدنم بو گرفته.گفتم باشه برو…بچه رو گذاشت روی کاناپه…رفت.حموم.گفت خوابه بیدار نمیشه…۵دقیقه نبود که رفته بود.بچه بیدار شد و گریه اش شروع شد…رفتم در زدم مرضی خانم این داره گریه میکنه…گفت وای مگه بیدار شده؟گفتم آره.گفت صبر کنید گرسنه است شیر میخاد.الان میگیرمش،سر لخت شونه ها لخت…پاها لخت فقط حوله از سینه ها تا زانو رو پوشونده بود…در رو باز کرد بچه رو گرفت این چقدر خوشگل بود…موهای بلند مشکی…گردن تپل غبغب قشنگ…چقدر سفید بود.وو برابر صورتش بدنش سفید بود…در رو بست.چند دقیقه بعد گفت عمو سهراب میگیریش،،شیرش و خورد و خوابید…رفتم ازش گرفتم.موقعی که بچه رو داد دستم.دستم ناخودآگاه خورد به سینه گنده و نرمش،نگاهم کرد.بردم بچه رو گذاشتم روی مبل.خواب بود.دل رو زدم دریا.لباسامو در آوردم.با شورت رفتم در زدم.گفت بله.گفتم بازش کن کارت دارم…آروم لای ذثدر رو باز کرد.گفتم برو کنار منم بیام.گفت نه… آخه…گفتم آخه نداره.تو که دختر نیستی،،مظلومانه اجبارا رفت کنار.لخته لخت بود.دستاشو گرفته بود روی نازش و سینه هاش…رفتم زیر دوش.دستشو گرفتم.برداشتم از روی سینه هاش.بغلش کردم.کوسشو دست زدم.کمی مو از قبل داشت.با چشمای درشتش نگاهم میکرد.گفتم اینجوری نگاهم نکن.خب من هم آدمم دیگه.گفت میزاری پیشت بمونم.همه کار برات میکنم.فقط جاخواب میخام.بچه مو نبرم بهزیستی خیلی دوستش دارم…گریه هم کرد.گفتم هیس…باشه.بمون پیشم.فقط شر نسازی ها.اگه کسی فهمید بگو صیغه شدم.دستلشو انداخت دور کمرم محکم بغلم کرد سینه های نرمش خورد بهم…من هم کونشو محکم چلوندم.لبهاشو خوردم.چی لبی میداد.نشست زیر پام کشید پایین شورتمو.گفت اوف عجب کیری داری حق داشت میترسید بهت کون بده…فهمیدم جرش دادای.حقش بود.چی ساکی میزد این.گفتم راستشو بگو از وقتی شوهرت مرده با کسی بودی،،گفت فقط یکبار برای کار با پسر صاحب هایپری بودم…میگن هر زنی میاد مجرد و متاهل فقط یکبار میکنه میره بعدی،،گفتم خوب کردت…گفت کل کیرش اندازه خوابیده این هم نمیشد.کردنش چی بود.گفتم بخورش عزیزم بخور…گفت برگرد.گفتم چرا،؟گفت برگرد دیگه…برگشتم.سرش و برد لای کونم.از سوراخ کونم تا خایه هامو چنان لیسید که تا اومد سر کیرمو کرد دهنش آبم ریخت توی دهنش.کیف کردم.گفتم واردی ها…گفت چیزی بگم بین خودمون میمونه.گفتم آره.گفت از وقتی مادر شوهرم دق کرد بعد خودکشی شوهرم…پرویز هفته ای یکبار منو میگایید.بد هم میگایید…ولی کیرش نازک بود.دوست داشت سوراخ کونشو بخورم…اون موقع زود آبش میومد…من الان خواستم تو زود آبت بیاد بریم بیرون روی تخت منو سیر بکنی، گفتم ایوالله دختر خوب، گفتم صبر کن.موهای تیز کوسشو تراشیدم…لخت رفتیم بیرون…روی تخت من هم به تلافی ساکی که زد کوس تپل و بزرگش و خوب خوردم.و چوچوله اش و با دندون میگرفتم.گفت دوست داری اول کوس بکنی یا کون…گفتم فدات شم دختر.تو چی دوست داری عقبت یا جلوت…گفت راستش هر دو…ولی اول کوس بکن.محکم هم بکن دردم بگیره.درد دوست دارم.گفتم ای جانم.دراز کشید فرغونی پاهاشو دادم بالا.خیس کردم وچنان با یک فشار تمامش دادم توش از جیغی که زد بچه اش بیدار شد.گفت ولی چه درد بدی داشت.چندوقته نداده بودم.کوس چسبیده بود به هم…دردم گرفت.گفتم عزيز جان پاشو بچه رو ساکت کن.گفت مرسی که اینقدر قشنگ صحبت میکنی…مرسی که میدونی و میفهمی بچه گناه داره.گفتم پاشو خودتو ناراحت نکن به گذشته فک نکن.کنار من باش.فقط،تو یکی قدر بدون.سمیرا نامردی کرد.من میخواستمش. ولی لیاقت نداشت.بچه شو دوباره خوابوند برگشت اول بوسم کرد معذرتخواهی کرد.بعدش گفت عزیزم اولش آروم بکن ماشالله بزرگه بزار صدام در نیاد که بیدار بشه بهت ضد حال بخوره.گفتم چشم…ولی بازم چنان کوس نرم و گرمش و گاییدم.که آب کوسش تماما دور کیرمو گرفته بود.پر شده بود.گفتم خوبه دوست داری،،،؟؟گفت آره بکن واینستا. تندتند بکن. لب تولب بهم حال میدادیم.و میکردمش.ابم میخواست بیاد بلند شد کرد توی دهنش مکید…آبم ریخت دهنش همشو خورد.گفتم کاش میزاشتی میکردم توی کونت…گفت وقت زیاده اونم میکنی…عزیزم.قربون کیر کلفتت بشم.چندبار کمرم خالی شد. مرسی.گفت میتونم پیش تو روی تختت بخوابم.یا برم اون اتاق.گفتم مگه خولم تنها بخوابم…گفت آخه پسرم نصف شب که بیدار میشه گشنشه گریه میکنه.گفتم چی اشکال داره بزار من هم فک کنم پدر شدم…باباها چی حسی دارند.چسبید بهم بغلم کرد.با شورت و سوتین خوابید بغلم خودشو کوچولو کرد.گفت میشه سرمو بزارم روی بازوت بخوابم…گفتم آره عزیزم…پرسیدم مرضیه خانم متولد چی سالی هستی؟گفت ۸۴.گفتم چی؟؟گفت بخدا۸۴،،گفتم گفتم الان ۱۹سالته…گفت آره دیگه.من ۱۶سالگی ازدواج کردم.گفتم هنوز وارد جوونی هم نشدی که…گفت عمو سهراب دستای کوچیک و قشنگمو ببین…اونموقع ها هر وقت هرکس میدید میگفتن چه انگشتای ظریف و قشنگی داری،،الان نیگاه کن ببین اینقدری که کار کردم…کف دستهام پینه بسته.گفتم ای باباراست میگی ها…گفتم حیف شدی دختر،گفت آره.گفتم الان بگیر بخواب.عزیزم.خدا بزرگه…توی بغلم خوابیده بود.چقدر خوشگلم بود.با وجود سمیرا اصلا به این دقت نکرده بودم…چه هیکل نازی داشت.بخاطر زایمانش.بدنش شکل مادرانه گرفته بود به خودش.ولی اصلا سینه هاش آویزون نشده بودن.سفت وبزرگ و شیر دار بودن…سفید نوک مشکی.خودش خوشگل کوس سفید صورتی… کون قشنگ با سوراخ کمی باز…پاها تپل و سفید ولی خسته و افسرده.بغل تو بغل خوابیدیم.اتفاقا بچه اصلا بیدار نشد.خوب خوابیده بودم.صبح باهم بلندشدیم.نگاهم میکرد.گفتم بجنب دیگه دیرمون شد.ببریم بچه رو بزاریم مهد…دیر میشه حوصله مظفری رو ندارم…نگاهم کرد.لقمه نون پنیر دهنش بود.سرش و گذاشت روی میز ناهار خوری گریه کرد. گفتم چی گفتم مگه.خب نمیایی نیا.بلند شد من که نشسته بودم.محکم بغلم کرد مرسی مرد مهربون.و خوب.گفتم چرا؟گفت با خودم گفتم صبح چطوری بچه امو ببرم بزارم بهزیستی،،بعدا کجا برم.چی بگم…سهراب جون.بخدا دیشب رو نخوابیدم اصلا…اینقدر خستهام.گفتم باشه نیا خودم میگم مریض بودی برات مرخصی رد میکنم.بخواب.فقط ناهار با خودت.دلم ازون سوپی که اولین دفعه ساختی برای سمیرا میخواد…برام بسازش.خونه هم دست خودتو میبوسه.فقط خودتو خسته نکن.گفت باشه عزیزم.برو به سلامت.بوسم کرد.گفت خدا عوضش و اینقدر بهت خوبی بده …نتونی جمع کنی مال و اموالتو…خندیدم.بخدا دعای این زود مستجاب میشه…وقتی برگشتم کارخونه…یکی از سهامداران اصلی رفیقم بود.میخواست کوچ کنه بره…پول لازم بود.سهامشو به زیر قیمت بهم فروخت دیگه شدم جزو نفرات اول کارخونه…باورتون نمیشه.یک ماه بعدش.که خودتون میدونین.دولت نرخ جدید لبنیات رو اعلام کرد…۳۰درصد رفت بالا.البته خیلی برای مصرف کننده بده ولی برای من سهامدار خوب شد.شرکت ما شکر خدا صادرات خوبی یه افغانستان و ترکمنستان داره…برای من عالی شد.بماند.دیگه دوهفته ای پیشم بود.و خوب به خونه زندگی میرسید.تر و تمیز.تا اینکه غروبی من رفته بودم خرید بهم زنگ زد.سهراب بیا.۳تا خانوم اومدن دم در خونه اند.یکی میگه مادرشم دوتای دیگه میگن خواهراشیم…گفتم اوه چی عجب بعد نود و بوقی اومدن به پسر عذب اوغلی شون سر بزنن.گفت الان چکار کنم.گفتم بگو بیان بالا پذیرایی کن.گفتند کی هستی بگو زن صیغه ایشم.گفت پس بچه چی،گفتم بگو بچه مونه…من الان میام…وقتی رسیدم خونه…اول مامانم یککم اخم وتخم و غر و لند کرد.بعدش خواهرام خندیدن و بوسم کردن.افرین داداش.چقد خانومه و خوشگله.عقدش کن داداش…بهمون گفت نمیتونم دروغ بگم شوهرم مرده…آقا سهراب مواظب منو بچه امه…مادرم گفت کیه سهراب…من هم قضیه رو گفتم.خب خوب میشناخت پرویز رو.ولی چون چندسال بود رفته بود خونه آپارتمانی توی این محل نبود خبری از مردم اینجا نداشت…خلاصه دوستان بعد عمری با تاکید و سفارش مادرم.من همین مرضیه خانوم رو عقدش کردم.الان خانوم خونه منه…بسیار هم متین و با شخصیته…دیگه نمیزارم سر کار بره.با اولین آرایش و رنگ مو چنان چهره زیباش قشنگتر شده که خودم نشناختمش.خبری هم از سمیرا ندارم و نمیخام که داشته باشم.به مرضیه هم سپردم اصلا باهاش تماس نگیره
نوشته: رستم و سهراب
5 پاسخ به “عشقهای ناخواسته”
سلام کسلیییییییسدمت گرممثل همیشه عالیو صد برابر بهتر از قبلیهادست مریزاد 👏ممنونم که اینهمه وقت میزاری و مینویسیفقط کاش پرویز رو هممیکردی 😂🙌
داداش سرویس کردی با این داستان طولانیت چشم درد گرفتم به خدا 😂 یعنی واقعا خسته نباشید
سبک داستانهای فردین آسای که داری همیشه جالب هستن. لایک بابت زحمتی که میکشی
آقا دَم شما گرم که مارو مستفیض می کنید و اینقدر طولانی و قشنگ می نویسید . فقط دوتا مطلب :
آخرش خودتو لو دادی با اینکه هردفعه یه اسمی پایین داستانهات می نویسی و تا آخراش نفهمیده بودم که همون کص مغز بی سوادی که تو همه کستانها وضع مالی توپ داره و کص جوون میکنهتا گفتی سوپ برام بسازریده شد تو کل داستان و دیگه بقیه ش و نخوندم.دیسلایک اول و بهت اماله کردم.