داستان برای من جور دیگری شروع شد. تازه دکترا تو یکی از دانشگاه های تهران قبول شده بودم که همزمان یک فرصت شغلی مناسب هم پیدا کردم و از شر خوابگاه و هم خونه و… راحت گشتم. برای خودم پایین شهر یک آپارتمان ۴۰ متری تو یه مجتمع شلوغ که همه مثل زنبور کارگر توش زندگی می کنند اجاره کردم و مشغول درس و کار شدم. کارم کد نویسی بود طرح و الگوریتم را از شرکت برام می فرستادند و من کدش را می نوشتم. این کار این فرصت را هم در اختیارم گذاشته بود تا پروژه های دانشگاهی را هم با همین کدها انجام بدم. کلا نیازی به حضور در شرکت نبود. بیشتر وقتها یا خانه بودم و یا هفته ای ۲ روز دانشگاه.
یک کلاس ۶ نفره بودیم. ۵ تا مرد و فقط یک زن. افسانه. میدونم الان میگی آخه افسانه! این اسم که قدیمیه. خوب ما هم قدیمی هستیم. افسانه دختر خودساخته ای بود. بعد از فوق لیسانس چند سال کار کرده بود و حالا دکترا می خواند. هر چی تو ریاضی باهوش و ماهر بود تو برنامه نویسی عین خنگ ها لنگ می زد. این دقیقا همون نقطه قوت من بود. من زبون ماشین ها را از آدم ها بهتر می فهمم. مغرور نبود اما نجیب و سر و سنگین بود. فامیلش خیلی قشنگ بود: خرامان! افسانه خرامان. پسرها پشتش صفحه می گذاشتند و مسخره اش می کردند. می گفتند همان بخش اول فامیلش نشانه شخصیتشه. با من ارتباطش از بقیه بهتر بود. بهش احترام می گذاشتم. تو ریاضی خیلی کمکم می کرد. منم پروژه های کلاسیش را انجام می دادم و برنامه هاش را کامپایل می کردم. نزدیک امتحان ها بود. درس ها سنگین شده بود و مباحث پیچیده. تو واتس آپ هر چه توضیح می دادم نمی گرفت. این دخترها با همه تیزی گاهی چقدر خنگ می زنند. دیگه حال تایپ کردن نداشتم. براش پیغام گذاشتم کاش یا تو می اومدی اینجا یا من می اومدم خونتون تا از این گمراهی درت بیارم. یک استیکر خنده فرستاد. بالاخره اون شب گذشت و امتحان را با ۱۴ قبول شد. البته کمک ها (تقلب) منم بی تاثیر نبود. هفته بعد امتحان ریاضی داشتیم. حالا این من بودم که چون خر به گل نشسته بودم. هر چی می گفت نمی فهمیدم. پیام خودم را برام فوروارد کرد. منم پاسخ دادم قدمتون بچشم تشریف بیارید. انگار افتاده بود رو خط رو کم کنی. گفت لوکیشن بده تا بیام. منم دادم. نیم ساعت بعد زنگ خونه را می زد. تعجب کردم. یعنی تا این حد جدی گرفته بود؟ درو باز کردم. اومد و یک نگاه عمیقی به خونه انداخت. تعجب کرده بود که چرا اینقدر مرتبه. گفتم اگر زن می شدم خانم خونه خوبی می شدم.
خوشگل شده بود. آرایش ملایم روی اون صورت گردش خیلی خوب نشسته بود. از بس استرس امتحان داشتم گشنه هم نمی شدم چه برسه اینکه به سکس فکر کنم. نشست کنار میز و ۲ ساعتی منو خرفهم کرد. ساعت از ۸ گذشته بود. تو دلمون مثل قیام ۱۵ خرداد آشوب بود و قار و قور می کرد. بهش گفتم ببخشید که نمیتونم شخصا پذیرایی کنم و الا دستپختم مثل خانه داریم عالیه. من از اون دسته مردهایی هستم که اگه زن بگیرم حتما زن ذلیل میشم. قهقهه می زد. شام از بیرون سفارش دادم و با هم خوردیم.
حتما دوستان جقی انتظار دارند بعدش بریم تو رختخواب و لخت شیم و بریم سراغ بکن بکن. اما متاسفانه باید بگم ساعت ۱۰ براش اسنپ گرفتم و رفت. شما جقی های عزیزم اگر جای من بودید با اون حجم از درس و امتحان، کیرتون که هیچ، خودتون هم نمی تونستید جمع کنید.
فردا بعد از امتحان انگار عقلم سر جایش برگشته بود. یاد شب قبل افتادم. پیش خودم گفتم خدایا یعنی ما دیشب با هم تنها بودیم.
چند روز گذشت. امتحان ریاضی رو پاس کردم (خدا خیرش بده). دیگه نگاهش که میکردم، یه جور دیگه بود. نه از اون نگاههای چسبناک پسرا که فقط میخوان بکنن؛ یه جور نگاه که انگار دارم یه معادلهی پیچیده رو حل میکنم و هر بار یه تکهی جدید ازش رو میفهمم.
یه روز بعد از کلاس، همه رفتن و ما دوتا موندیم تو لابراتوار. داشت لپتاپش رو جمع میکرد. گفتم: خانم خرامان، یه چیزی بگم؟
گفت: بگو.
می خواستم بگم اون شب که اومدی خونهم… خیلی بهم چسبید. نه فقط درس… اما حرفم را خوردم. ادامه دادم بابت کمک بزرگتون ازتون ممنونم.
یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: خوب منم ممنونم که تو امتحان کمکم کردی.
گفت تو عین ویندوز ۱۱ می مونی. سریع و کارآمد و غیر پیچیده. با بقیه فرق داری. اونا یا میخوان نشون بدن چقدر باحالن، یا چقدر پول دارن، یا چقدر… خلاصه که تو فقط خودت هستی.
از اون روز دیگه پیام دادنهامون فرق کرد. نه از اون پیامهای سلام عزیزم، خوبی گلم؟ نه. هنوز درس و کد و پروژه بود، ولی یهو وسطش یه استیکر میفرستاد، یا من یه جوک مسخره میگفتم و اون یه ربع میخندید. یه شب ساعت دو بود، داشتم براش یه باگ رو توضیح میدادم، یهو نوشت: راستی… تو چرا مجردی؟
گفتم: چون کارهای جدی تری دارم.
جواب نداد. سه تا نقطه اومد و رفت، اومد و رفت. بعد نوشت: خوابم میاد، شب بخیر.
تو این مدت به این فکر نکرده بودم که چرا خودش مجرده.
اما قصه من فرق می کرد. اینبار نمی خواستم دیگر درگیر درد بشم همون زخم قبلی کافی بود…
فردا بعد از امتحان انگار عقلم سر جایش برگشته بود. یاد شب قبل افتادم. پیش خودم گفتم خدایا یعنی ما دیشب با هم تنها بودیم.
چند روز گذشت. امتحان ریاضی رو با ۱۷ دادم (خدا خیرش بده). تو کلاس دیگه نگاهش که میکردم، یه جور دیگه بود. نه از اون نگاههای چسبناک پسرا که فقط میخوان بکنن؛ یه جور نگاه که انگار دارم یه معادلهی پیچیده رو حل میکنم و هر بار یه تکهی جدید ازش رو میفهمم.
یه روز بعد از کلاس، همه رفتن و ما دوتا موندیم تو لابراتوار. داشت لپتاپش رو جمع میکرد. گفتم: خانم خرامان، یه چیزی بگم؟
گفت: بگو.
می خواستم بگم اون شب که اومدی خونهم… خیلی بهم چسبید. نه فقط درس… اما حرفم را خوردم. ادامه دادم بابت کمک بزرگتون ازتون ممنونم.
یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: خوب منم ممنونم که تو امتحان کمکم کردی.
گفت تو عین ویندوز ۱۱ می مونی. سریع و کارآمد و غیر پیچیده. با بقیه فرق داری. اونا یا میخوان نشون بدن چقدر باحالن، یا چقدر پول دارن، یا چقدر… خلاصه که تو فقط خودت هستی.
از اون روز دیگه پیام دادنهامون فرق کرد. نه از اون پیامهای «سلام عزیزم، خوبی گلم؟» نه. هنوز درس و کد و پروژه بود، ولی یهو وسطش یه استیکر میفرستاد، یا من یه جوک مسخره میگفتم و اون یه ربع میخندید. یه شب ساعت دو بود، داشتم براش یه باگ رو توضیح میدادم، یهو نوشت:
«راستی… تو چرا مجردی؟»
گفتم: «چون تا حالا کسی رو پیدا نکرده بودم که دلم بخواد هر روز باگ هاش را بگیرم.»
جواب نداد. سه تا نقطه اومد و رفت، اومد و رفت. بعد نوشت: «خوابم میاد، شب بخیر.»
تو این مدت به این فکر نکرده بودم که چرا خودش مجرده.
اما قصه من فرق می کرد. اینبار نمی خواستم دیگر درگیر درد بشم همون زخم قبلی کافی بود…
اینبار شرکت به دردسر افتاده بود. همه کدها درست بود اما چندتا بخش از برنامه بهم مچ نمیشد. رفتم با مدیر صحبت کردم. فکرم مستقیم رفت سروقت افسانه. کل کدها را رو لبتاپ کپی زدم و بردم دانشگاه. به افسانه که نشون دادم الگوریتم مچ کردن برنامه را طراحی کرد و محاسباتش را انجام داد و دست به سینه بالا سرم ایستاد تا کدش را بنویسم. باورم نمی شد… برنامه ران شد. بلند شدم و از خوشحالی داد زدم و افسانه را بغل کردم. داد زدم تو چقدر باهوشی لامصب. جا خورده بود. سریع بخودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم. گفتم فردا باید بیای شرکت رئیس ببینه چه کردی. گفت میام. صبح با هم رفتیم شرکت. رئیس وقتی دید برنامه اجرا شد نتونست هیجانش را پنهان کنه و محکم بغلم کرد و کله ام را بوسید. رفت پشت میزش و از کشو دسته چکش را در آورد و یک چک نوشت و گذاشت تو پاکت. داد بهم و گفت اینم ناز شستت. بهش گفتم از این پاداش ۱۲۰ هزار تومن پول اسنپ سهم منه. زحمتش را این خانم کشیدند. پاکت را دادم به افسانه. رئیس پرسید سرکار خانم کی باشند؟ ماجرا را براش گفتم. رو کرد به افسانه و گفت کجا مشغولید؟ گفت الان کار نمی کنم. رئیس گفت اگر مایل باشید از همین لحظه استخدام هستید. با تردید نگاهم کرد. رئیس گفت نگران نباش سینا را اخراج نمی کنم. شما تیم خوبی هستید. با هم کار کنید. از اون روز افسانه زیاد بهخونه من می آمد. اون طراحی و محاسبه می کرد و من کد می زدم. دست آخر هم اصلاح و اجرا. کار خوب پیش می رفت. یک شب ساعت از ۱۱ گذشته بود. بهش گفتم بمون. گفت جواب مادرم را چی بدم؟ گفتم بگو پیش همکلاسی ات هستی و شب نمیای. دروغ هم نگفته ای. زنگ زد و گفت امشب پیش مهتاب میمونم. مادرش پس از توصیه های ایمنی قبول کرد. گفت حالا من چی بپوشم؟ رفتم براش یک تک پوش و شلوارک آوردم. کلی خندید. رفت تو اتاق پوشید. گفت من رو مبل بخوابم. گفتم عمرا اگه بگذارم. ملحفه تختم را عوض کردم و گفتم همینجا بخواب. تختم ۲ نفره بود. از من اصرار و از اون انکار. آخر سر گفتم بیا همینجا بخوابیم. گفت اهههه زرنگی. گفتم من یک خط قرمز دارم و اون اینکه کسی را آزار ندم و به کسی آسیب نرسونم، چه برسه به تو که برام خیلی عزیز و قابل احترامی. بهم اعتماد داشت. دراز کشید. پشتش به من بود. منم کنارش خوابیدم. دستم را از زیر گردنش بردم و دور گردنش حلقه کردم و روی شونه اش گذاشتم. با اون دستم هم شکمش را به خودم چسبوندم. به سختی می تونستم حرکت لگنم روی باسنش را کنترل کنم. چیزی نمی گفتیم. دهنم نزدیک گوشش بود. بهش گفتم من همون آدم ساخته شده از گل هستم که هنوز خدا روح بهم ندمیده. دلم می خواد با نفس تو جون پیدا کنم. بهش گفتم حس می کنم اگه بخورمت مال من میشی. خندید. پای راستم را از بالای لگن تا جلوی پاهاش دارای کردم و با دست و پام محکم به خودم فشارش دادم. دستش را آروم روی دستم که زیر سینه اش بود گذاشته بود. گردنش با با حالتی از گاز و مکش بوسیدم. یک آه بلند کشید. دست راستم را بالاتر بردم و یه سینه هاش رسوندم. باز محکم بغلش کردم و به خودم چسبوندم. حرکت باسنش نشون میداد تحریک شده. از پایین تیشرت دستم را رد کردم و به سینه هاش رسوندم. باهام همراهی می کرد. دست راستش را آورد پشت سر من و سرش را برگردوند و ازم لب گرفت. وحشی شده بودم. سینه هاش را محکم فشار می دادم. رفتم سراغ کصش. پاهاش را بست و نگذاشت بیشتر پیش برم. باز اومدم بالا و تیشرتش را تا بالای سینه هاش بالا زدم. نشستم و اونو تو بغل گرفتم. لب از لبش بر نمیذاشتم. سینه اش هم تو دستم بود. دست انداختم و تیشرت را در آوردم. حالا نیم تنه بالایی اش لخت بود. با حوصله ادامه می دادم. دستم رفت سمت کصش. آروم گفت سینا بدبختم نکنی؟ گفتم نترس. مال خودمی. دستم را به چاک کصش رسوندم. خیس شده بود. با انگشت وسطم چوچوله اش را میمالیدم و اونم تو بغلم بهخودش می پیچید. رفتم جلو پاهاش نشستم و شورت و شلوارک را با هم از پاش در آوردم. خودمم هم لخت شدم. اومدم روش. باز لب گرفتیم. پاهاش را بسته بود. پاهای من دو طرف پاهاش بود. دستهایم را اهرم کردم بودم که روی سینه اش فشار نیارم. از سینه هاش خوردم و مالیدم تا بالای کصش. پاهاش را باز کردم. هنوز ترس داشت. گفت سینا بیا تمومش کنیم. گفتم نه بیا تا آخرش بریم. از من نترس. بهم اعتماد کن. من کاری نمی کنم که اذیت شی. رفتم لای پاهاش و شروع کردم به لیس زدن. سینه هاش را هم با دو تا دستم گرفته بودم. لبش را گاز گرفت و چشمانش را بست. دستای منم تو دستاش گرفت. ۱۰ دقیقه نشده بود که تکون شدیدی به خودش داد و روی پهلو خوابید. نفس نفس می زد. هی وای وای می کرد. باز از پشت بغلش کردم. تو گوشش گفتم دوستت دارم. از پشت بهش چسبیده بودم. ازش خواستم رو شکم بخوابه. گفت سینا از عقب نهههههه. گفتم کی از عقب خواست. خط قرمز منو که یادت هست. تازه تو که عزیز منی و راضی به یک ناراحتیت هم نیستم. با تردید و ترس خوابید. لای کونش تا لای پاش را لیس آبداری زدم و خوابیدم روش. آلتم لای پاهاش بود. چند دقیقه ای تلمبه زدم تا آبم لای پاهاش اومد. صبح که چشمامو باز کردم، نور از لای پرده میاومد تو و درست میافتاد رو صورتش. موهاش ریخته بود رو بالش، یه دستهش افتاده بود رو دهنش. آروم برش داشتم کنار. نفسش آروم و منظم بود. هنوز لخت بودیم، پتو تا کمرش بالا اومده بود. یه لحظه به خودم گفتم: «خدایا، یعنی این واقعاً مال منه؟»
چشماشو باز کرد. یه لحظه گیج نگاه کرد، بعد یادش اومد. لبخند زد، یه لبخند خوابآلود و خجالتی. دستشو اورد زیر چونهش و گفت:
«صبح بخیر…»
گفتم: «چشماتو ببند، یکم دیگه بخواب. منم یکم بیشتر زیبایی ببینم»
خندید و پتو رو کشید رو سرش.
بلند شد رفت حمام. منم رفتم آشپزخونه، چایی دم کردم، تخممرغ نیمرو کردم. وقتی اومد بیرون، موهاش خیس بود، تیشرت من تنش بود که تا وسط رونش میرسید. گفت:
«این بوی تخممرغ… من دیگه هیچوقت نمیتونم بدون تو صبحونه بخورم.»
نشستیم رو زمین، پشت میز کوچیک. چایی خوردیم، نیمرو خوردیم، هیچی نگفتیم. فقط گاهی نگاهمون میافتاد تو نگاه هم و لبخند میزدیم. انگار زبونمون بند اومده بود از خجالت و خوشحالی.
بالاخره اون سکوت رو شکست:
«سینا… دیشب… من تا حالا اینجوری نشده بودم. یعنی… هیچوقت.»
گفتم: «منم هیچوقت کسی رو اینجوری نخواسته بودم.»
گفت: «میترسم.»
گفتم: «از چی؟»
گفت: «از اینکه یه روز تموم بشه. از اینکه یه روز بگی دیگه کافیه.»
دستشو گرفتم، محکم:
«افسانه، من اگه یه روز بخوام تموم کنم، اول خودمو تموم میکنم. تو دیگه فقط یه آدم تو زندگیم نیستی. تو شدهای خودِ زندگیم.»
اشک تو چشماش جمع شد. اومد تو بغلم. سرشو گذاشت رو سینهم. گفت:
«منم همینو میخوام. فقط… آروم آروم. من هنوز یه جاهایی میترسم.»
گفتم: «هر چقدر که بخوای آروم. تا وقتی که دیگه نترسی.»
از اون روز دیگه خونهی من، خونهی ما شد.
یه مسواک اضافه، یه شال خاکستری آویزون تو کمد، یه عطر زنونه تو حموم، یه جفت دمپایی صورتی کنار در.
گاهی شبها که کار زیاد بود، تا صبح پشت لپتاپ بودیم؛ اون یه گوشه مینشست، پاهاشو جمع میکرد تو بغلش، چایی میخورد و فقط نگاهم میکرد. من کد میزدم، اون محاسبات میکرد. گاهی وسط کار میاومد از پشت بغلم میکرد و میگفت: «خسته شدی، یه کم بخواب.»
یه شب ساعت چهار صبح بود، پروژه رو تحویل دادیم. برنامه ران شد، همه چیز مچ بود. رئیس پیام داد: «عالی بودید بچهها. پاداش جدا دارین.»
افسانه خسته بود، سرشو گذاشت رو شونهم. گفت:
«دیگه تموم شد؟»
گفتم: «آره، تموم شد.»
گفت: «حالا میتونیم بخوابیم؟»
گفتم: «نه. حالا میتونیم زندگی کنیم.»
بلندش کردم، بغلش کردم، بردم تو اتاق. پتو رو کشیدیم رو سرمون. همونجوری که بودیم، با لباس، فقط بغل هم.
گفت: «سینا؟»
گفتم: «جانم؟»
گفت: «دوستت دارم.»
گفتم: «من بیشتر.»
گفت: «نه، من بیشتر.»
خندیدیم. مثل بچهها. بعد آروم خوابش برد.
من تا صبح بیدار موندم، فقط نگاهش کردم.
دو سال بعد، همون آپارتمان ۴۰ متری دیگه برای دو تا لپتاپ و دو تا زندگی کافی نبود. یه واحد ۱۱۰ متری گرفتیم؛ طبقهی پنجم، بالکن رو به جنوب، که آفتاب صبح میاومد تو و میافتاد رو تخت. همون تخت دو نفرهی قدیمی رو بردیم تو اتاق خواب جدید، چون افسانه گفت «این تخت خاطره داره، نمیتونم ولش کنم.»
عروسیمون ساده بود. فقط خانوادههای نزدیک، چند تا دوست صمیمی، و یه سالن کوچیک تو یک باغ. افسانه لباس سفید ساده پوشیده بود، بدون تور و دم بلند، فقط یه گل رز سفید تو موهاش. وقتی اومد جلو، نفس من بند اومد. خطبه رو که خوندیم، آروم تو گوشم گفت: «دیگه مال توام، آقای برنامهنویس.» خندیدم و جواب دادم: «خطای ۴۰۴ پیدا نشد، خانم الگوریتمنویس.» همه زدن زیر خنده.
حالا دیگه 2 تا بچه قد و نیم قد داشتیم. شبها از شیطنتشان خواب نداشتیم و روزها از دردسر هاشون زندگی…
شرکت خودمون رو راه انداختیم: «خرامان کد». اول فقط من و افسانه و یه کارمند پارهوقت. حالا ۲۸ نفر شدیم. دفتر رو بردیم تو یک برج . روی در دفتر یه تابلو زدیم: «اینجا باگ نمیمونه، اما عشق چرا.»
همیشه وقتی دلم هواشو می کرد و هوس می کردم بهش می گفتم بیا بنشین با هم درس بخونیم خانم خرامان! بعد لپتاپ رو میبستم، میگفتم: «سرورها تا صبح آفلاین.»
بعد تا هر چند که دلمون میخواست، با هم بودیم؛ گاهی آروم و عاشقانه، گاهی وحشی و پر سر و صدا. بعدش دوش میگرفتیم، میاومدیم دوباره سر کارمون. ساعت سه صبح هنوز کد میزدم، اون هنوز الگوریتم مینوشت، ولی دیگه تنهایی نه؛ دستش رو دستم بود، پاهاش رو پام.
حالا شبها قبل از اینکه بچهها بخوابن، نورا میاد میپره تو بغلمون، آرمان هم دنبالش. چهارتایی میافتیم تو تخت بزرگ، افسانه وسط، من یه طرف، بچهها طرف دیگه. نورا میگه: «بابا، چرا مامان همیشه میخنده؟»
میگم: «چون مامان بهترین دیباگر دنیاست و همهی باگهای بابا رو درست کرده.»
افسانه میزنه زیر خنده و میگه: «نه بابا، چون بابا بهترین کدنویسه و همهی آرزوهامو ران کرده.»
بعد چراغ رو خاموش میکنیم. دست افسانه رو میگیرم، انگشتامون تو هم قفل میشه. تو تاریکی آروم میگه:
«سینا؟»
میگم: «جانم؟»
میگه: «دوستت دارم.»
میگم: «من بیشتر.»
میگه: «نه، من بیشتر.»
و مثل همیشه این بحث ادامه داره و میخندیم.
عشق از درد شروع شد…
ولی آدمی بی درد بی معناست. انگار آرامش را در درد جستجو می کنه. درد بی دردی علاجش آتش است…
این قصه، هیچوقت تموم نمیشه.
نوشته: سینا
26 پاسخ به “درس، سکس، عشق”
اولین باره که راجع به یک داستان نظر میدمفوقالعاده بودبا این که چندان صحنه های هیجان انگیز و اروتیک تصویر نکرده بودیداما اینقدر دلچسب بود که بی اندازه لذت بردم از خوندن داستانتونامیدوارم شبهای قشنگتون هیچوقت سحر نشه و تا ابد از عشقتون لذت ببرید
داستان درست حسابی 🫠❤️ پایان خوشخوشبختی بی پایان
ممنونم که این نوشته زیبا را با ما به اشتراک گذاشتی سینا جانروان ، پر کشش و جذاببمونی برامون سینا جان
فقط میتونم بگم دمت گرم عالی بود عشقتون پایدار
من بالای ۱۰۰۰ تا داستان خوندم تو این سایت اصلا هم نظری ندادم به هیچکدوم چه خوب چه بدولی این داستان تو فوق محشر بود و عالی همه قسمتاش عالی بود دمت گرمخوشبخت باشین
ساعت چهار و نیم صبح این داستان رو خوندم و باید بگم که دست و پنجت دردنکنه، اگه کامنتارو میخونی یه پیام به من بده خیلی دوست دارم باهات هم صحبت بشم
کاش این ماجرا واقعیت داشت …خیلی زیبا بودخیلی خیلی زیبا بودقلمت نه در حد نویسنده های قدیمی بود و نه اروتیک واردش کردی ولی انقدر قشنگ نوشتی که منی که بالای ۱۰۰ تا داستان خوندم تو تمام وبسایت ها ، بغضم گرفت.ممنون داداش واقعا امشب نیاز داشتم به این داستانامیدوارم هر جایی هستی حال دلت خوب باشه♥️پ.ن : منم رشته ام کامپیوتره اتفاقا برنامه نویسی
عشقتون پایدار 😍
حیفه آدم اینو بخونه و تشکر نکنه. یه عشق پاک، توصیف های قشنگ و ساده، زندگی جمع و جور و ایده آل. از همه مهم تر یه حال خوب. نه مثل بقیه حال بهم زن.خیلی قشنگ بود. فراتر از قشنگ. محشر بودی تو.
بهت اعنماد داشت بعد یهو دست انداختی دور گردنش چسبیدی بهش😐😐
به این میگن یه زندگی درستچیه سایت پر شده از خیانت و گی و تریسامتشکر تشکر تشکر از نویسنده گرامی
خیلی به دلم نشستحسودیم شد به افسانه 😭
دمت گرم بار اول کامنت میذارم عشق بهترین لذت دنیاس اگه لیاقت داشته باشیم میاد
بین اینهمه مزخرفی که نه سر داره نه ته و نمیشه حتی بهشون متن گفت تا داستان واقعا میگمبهترین داستانی که تو عمرم خوندم دمت گرم و قلمت روون و همیشگی
یه قسمتش انگار تکرار شده بود ولی جز اون، داستان کاملاً روون و بیغلط و عاشقـــــــــانه بود. قلم خوبی دارین. به نوشتن ادامه بدین.
خیلی خوب نوشتی،کاش اون اوایل داستانت تکرار نشده بود.
آورین . عالی بید . دَمِت جیز . شما خودت نمیدونی چه کردی ! حالا بهت میگم . با نوشتنت به همه این شعرناز نویس ها فهموندی که میشه محارم ، گِی ، نفر سوم ، بیغیرتی و از این چیزها ننوشت و ترتیب خواهر و مادر و عمه و خاله و زندایی و زنعمو و چه میدونم بقیه محارم و نزدیکان رو نداد اما داستان کماکان زیبا ، پُرکشش ، روان و خوندنی باشه . یعنی یه فرهنگ جدید رو در بکن تو جاری کردی . نافِت رو پیشونی همه شون .
حد همه چی رعایت شده بودهمین ک کیر بیس سانتی و شربت و یساعت تلمبه زدن نبود خودش کافیه
چقدر حال خوووووب
معلومه نویسنده آدمیه که سرش به تنش میارزهعالی بود♥️🌹🙏🏻
عالی بود ❤️
حس می کنم با کمک هوش مصنوعی داستان نوشته شده
کس شعر
داستان حسابی
آورین،واقعا لذت بردم حتی اگر مجلوق فلک زده بدبخت هم باشی نگارش خوبی داری امیدوارم بیشتر ازت ببینم
فوق العاده بودبرای اولین برام لذت بردم از داستان خوندن