خاکستر عشق (قسمت آخر)

با سلام و درود به همه دوستان خوب خودم
اینم از آخرین قسمت داستان که میدونم همتون خوشحال شدین
ببخشین که تو این مدت خیلی اذیت شدین و چشمهای قشنگتون رو به درد آوردم

با صدا و تكونهاي دست مهدي از خواب پريدم:
م- ندا… ندا؟! … پاشو ببينم چي شده؟ چرا اینجا افتادی؟
به زور چشامو باز كردم، نور چنان چشام رو زد كه دستمو روي چشمام گذاشتم:
ن- ترو خدا خاموشش كن!
چشام از گريه ميسوخت، سرم طوري درد ميكرد که احساس میکردم انگار مغزم به دیواره های جمجمه ام میخوره. تنم خسته و خرد بود، استخونام انگار زیر آوار شکسته و له شده بودن. همه جام درد میکرد و تنم کوفته بود، بدتر از همه قلبم انگار یکی در میون میزد و نمیذاشت نفسم درست بالا بیاد. زمان رو گم کرده بودم…
دستمو روی شکمم گذاشتم، چرا خالی بود؟ با وحشت به طرف مهدی نگاه کردم:
ن- دوقلوها؟… دوقلوهام چی شدن؟
م- ببخشین؟! … دوقلوهاتون؟!؟… یعنی چی؟
دستمو روی شقیقه هام گذاشتم و با قدرت تمام فشار دادم، یه چیزایی جور در نمیومد!
مهدی کنارم نشست و به آرامی دستشو روی دستم گذاشت:
م- چی شده؟ داری با خودت چی میگی؟ … تو چرا زنگ نزدی به من بگی حالت خوب نیست تا بیام دنبالت؟!
بهش نگاه کردم:
م- اون طرف هم که مریم بیچاره از دلهره مرد و زنده شد. میدونی چند بار تا حالا زنگ زده؟ بیچاره دیده تو دیر کردی، رفته درمونگاه اونجا هم نبودی، هر چی منتظر شده خبری ازت نشده، با چه حالی به من زنگ زد، آخه دختر خوب اضطراب واسه زن حامله خوب نیست.
هنوز نمیدونستم ماجرا چیه؟ من باید الان بیمارستان بودم …
دستشو جلوی صورتم تکون داد:
م- ندا؟! مثل اینکه جدا حالت خوش نیست، پاشو بریم دکتر…
ن- من چرا اینجام؟
م- خوب پس باید کجا باشی؟!
ن- نمیدونم … من باید بیمارستان باشم
م- بیمارستان برای چی؟
ن- یه عالمه قرص خوردم
م- قرص؟ قرص چی؟ واسه چی؟
ن- نمیدونم
خدای من چه بلایی سرم اومده بود؟ چرا چیزی یادم نمیومد؟
ن- از اول بگو چی شده؟
م- من توی شرکت بودم که مریم به من زنگ زد گفت از ندا خبر داری؟ منم گفتم نه چطوز مگه؟ گفت صبح رفتی دفتر اما حالت خوب نبوده، گفتی میری درمونگاه پیش دکتر و بعدش هم حاجی حاجی مکه. منم که توی این ترافیک کوفتی تا بیام مردم، بعدش اومدم خونه و دیدم تو اینجا افتادی!
از جام بلند شدم، سرم گیج میرفت. خودمو به پنجره رسوندم، صورتم رو بیرون گرفتم. نسیم گرم اون شب برای صورت من که مثل کوره میسوخت، چقدر خنک بود!!! توی مغزم هیاهو و جنجالی به پا بود. چقدر فکرام درهم و برهم بود، چقدر حالم مزخرف بود. از سرسام و سردرگمی انگار یکی گلومو فشار میداد، حالت خفقان داشتم، رعشه عجیبی از اضطراب و دلهره تنم رو لرزوند.
م- ندا؟!
صورتم رو به طرفش برگردوندم، با چشمهاش یه دنیا سوال داشت:
ن- هیچ جوابی ندارم بهت بدم، چون خودم هم نمیدونم چی شده؟!
دستاشو بطرفم دراز کرد، خودمو توی بغلش جا دادم. سرمو روی سینه اش گذاشتم ، روی سینه ای که پناه تن خسته و رنجورم بود و آغوشی که گرماش همیشه برام آشنا، نفس عمیقی کشیدم و عطر تنش رو بلعیدم، اشکهام آهسته شروع به ریختن کردن. یه کم موهامو نوازش کرد، آخر طاقت نیاورد:
م- خوب الان گریه ات واسه چیه؟ … تو چت شده؟!
ن- نمیدونم … خواب بود یا …
م- عزیز دل من خواب بوده، هر چی که دیدی
دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو آورد بالا. توی چشمام خیره شد، نگاهش پر از مهر و اقتدار بود. لبخند گرمی زد، لبخندش احساسی به من میداد که توی این دنیا و در کنار اون هیچ کسی و هیچ قدرتی برام مهم نبود. دستمو گرفت و لبهاشو روی لبام گذاشت. برای چند لحظه چشامو بستم، فشار خفیفی به انگشتام داد:
م- میخوام وقتی لبام روی لباته چشماتو ببینم
چشامو باز کردم و بهش خیره شدم:
م- یه مسافرت دو سه روزه حالتو سرجاش میاره…
ن- مسافرت؟ پس کارت چی؟
م- گور بابای کار… خانومی خودم مهمتره. میگم حمید چند روز به جای من وایسته
ن- هر چی تو بخوای
م- من ترو میخوام… ترو که داشته باشم همه دنیا رو دارم
ن- منو که داری!!!
م- میخوام بهم قول بدی که همیشه پیشم بمونی
ن- خیالت راحت من تا آخر عمر بیخ ریش خودتم.
م- خوب… پس دوقلو میخوای؟
دستامو دور بازوش حلقه کردم و سرمو به شونه اش تکیه دادم:
م- دو تا رو قول نمیدم بهت اما میتونی روی یه قل روم حساب کنی.
چشامو بستم:
ن- مهدی؟
م- جونم؟!!
ن- خیلی دوستت دارم
خندید و منو بیشتر به خودش فشار داد:
م- دوسم داری من بیشتر خاطر خوامی من بیشتر

  • خدایا شکرت که همش کابوس بود…
    من خوشبخت ترین زن دنیام

نوشته: mimi joon

بازدید 8,302

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

29 پاسخ به “خاکستر عشق (قسمت آخر)”

  1. ممنونولی مینونم بگم تهشو بد جوری گره زدی به همچیزی در حد رفع تکلیفبازم در کل مرسیولی بعد از اینهمه انتظار و کش و قوس اصلا جالب نبودفقط دمت گرم که تمومش کردی و خانواده ای رو از نگرانی رهاندی

  2. می می جونانتظار این پایانو نداشتم ولی حالتو درک میکنم اون روزی که داشتی پایانو می فرستادی . به هر حال از ارزش داستان کم نکردوای می می جونم این داستانتو با همه نظراش سیو کردم واسه من خاطره سازه دوسش دارم خیلی .یادته که؟خودتم می دونی خوب می نویسی بازم بنویس منتظریم ولی با همین کاربری

  3. خوب شد وقت رو برای خوندن این داستان تلف نکردم چون همش یه کابوس بود… یعنی ادرار کردی به انتظار خواننده. مثل فیلم فارسی ها که آخرش رو خوب تموم می کردند که تماشاچی جواد صندلی سینما رو پاره نکنه. هه ههاحتمالا نویسنده این داستان دکه ای دین بزرگی به فهیمه رحیمی داره.

  4. رخت بر بند از اين ميكده ى سربه سرىپاى بگذار درانجا كه فكر ميكني بهتريكه فقط فكر كنى بهترى…خوش ندارم حرف بى ربط بزنم لكن سكوت روهم جايز نمى دونم زدى حالمونو خراب كردى ،مى رم كتابشو دانلودمى كنم.

  5. غريبه ى محترمداداش هرچيزى رو كه مى شنوى باور نكنچيزى روكه مى بينى هم صد در صد باورنكن ،من كلى گفتم اما شمامي توني تعميم بدي وموشكافي كني شايد متوجه شي منظورمو ،چيز بيشتري نميگم ،خدا عاقبت هممون روختم به خير كنه

  6. سلام می می جون و همه ی دوستان…می می جون می خواستی این قسمت آخر، یه چیزی بگی اما به خاطر یه سری می دونم حرفتو خوردی…پس با اجازه…نمی دونم چرا در قسمت قبل، همه تک بعدی به این داستان نگاه کردن…نمی دونم چرا خیلی ها این داستانو کپی برداری تلقی کردن…چرا؟؟؟یعنی حالت دیگری امکان نداشت؟؟؟بعضی ها از سر نادانی، هرچی لایق خودشون و خونوادشون بود، نثار این نویسنده ی بزرگ کردن…چرا کسی از خودش نپرسید…چرا؟؟؟شاید نمی تونستن محبوبیت و بزرگی ایشونو ببینن…خب باشه قبول…پس چرا توهین کردن؟؟؟جوابش با خودتون…یعنی اون سکوت پرمعنای نویسنده رو درک نکردن؟؟؟سکوت بزرگان دیگری چون فریجاب و جسور رو چطور؟؟؟یا براشون توجیه آوردن؟؟؟راستی شاید بعد دریافتن واقعیت به اون کافر شدن!!!همتون الان دیدید که می می این داستانو فقط از سرش باز کرد…بعد از حرفای دیشب…خب حقم داشت…از گفتن اینا قصدم خایه مالیه کس خاصی نبود…ولی اینو فقط بدونید:ما باید برای خودمون تأسف بخوریم که هنوز تو این قرن که همه خودشونو روشن فکر می دونن، هممون داریم صورت قضایا رو می بینیم و تلاشی برای درک محتوا نمی کنیم…می می جون رفت…جای تأسف برای اون نیست…جای تأسف فقط برای ماست که ایشونو از دست دادیم…نمی دونم آخرش می خوایم با این کارامون کجا رو بگیریم؟؟؟

  7. mimijongharribehاول به آجي گلم سلام وخسته نباشيد ميگم ويادآور ميشم قسمت سوم اصلآ به داستان نچسبيد!دوم اينكه تو خوبي، ماهي، گلي، نويسنده خوبي هستي و. . . ولي مواظب باش نه تعريف وتمجيدها تورو مغرور كنه ونه نقدها تورومايوس!مواظب باش به ورطه اي كه بعضي از دوستان در اون غلطيدند، نيافتي.اما داداش يا آجي غريبه عزيز:من با توهين مخالفم وكار هركس كه توهين ميكنه رو توجيه نميكنم اما نظر توروهم تائيد نميكنم.داستان مي مي عالي وخودش متعالي ولي شما يا ديگران چه حقي داري كه تعيين تكليف كني كه ما چگونه فكر كنيم؟شايد من وامثال من داستان رو كپي يا بد بدونيم، به ديگران چه مربوط؟انيشتن از ابتدا تا كنون نقد ونقاد داشته آيا از ارزش خودش ونظرياتش كم شده؟منظورم اينه اگه مي مي خوب باشه وداستانش قشنگ (كه هست) نقد وانتقاد ديگران چه تاثيري روي اون داره؟به نظر شما فقط فريجاب وجسور واحيانآ خود شما بزرگند وبزرگيد؟آيا سايناجون، NOAH،دخمل نازنازي، مهيار53،فري، اسد، مرتضي و و و و بزرگ نيستند؟آيا تو از همه زوايا وكارهاي زندگي بزرگان وكوچكان سايت اطلاع داري؟آيا اشتباهات همين بزرگان وخوبيهاي همين كوچيكها رو نديدي تا حالا؟آيا بزرگترين اشتباه نسل بشر تكبر نيست؟تمام تاريخ رو كه بگردي فقط 2 عامل رو باعث بدبختي وويراني ميبيني: تكبر وحرص وآز!من قصد بدجلوه دادن ديگران رو ندارم كه بعد خودشون يا طرفداراشون يا. . . بيان ودر كمال ادب وبزرگي توهين بارونم كنند، فقط ميخوام يك نكته رو يادآور بشم:همه محترم وبزرگند چه طرفدار تو، مي مي، فريجاب، جسور، سارا، ساينا، مهيار، من و… باشند وچه نباشند!همه حق اظهار نظر ونقد دارند!فقط كساني بزرگ نيستند كه كوچكي خودشون وروحشون رو با كلماتي كه بكار ميبرند نشون ميدن!آجي مي مي عزيز، عذر ميخوام اينجا حرفامو زدم وخواهش ميكنم نظرتو هرچي كه ميخواد باشه رو بگو.مسي.باي.

  8. اي اي اي … “بزرگان” رو برم. اين آقا از آفت تكبر حرف مي زنه بعد يه گلچيني با نام “بزرگان سايت” ارائه ميده. بزرگي تو چي؟ لاس زدن تو تالار؟ سگ خطاب كردن كاربرا؟ امر به معروف؟! توپيدن به داستاناي خيانت؟ خايه مالي و حمايت الكي از همديگه؟ حتي اگه بزرگ هم باشيد درست كردن فيلتري به اسم بزرگي و يا قديمي بودن تكبره. تو فروم هاي زيادي عضوم. از تفريحي بگير تا آي تي. چيزي كه تو همشون مشتركه خود بزرگ بيني يه اكيپيه كه اسمشون رو اعضاي قديمي يا بزرگان سايت مي زارن. در صورتي قانونن “مافيا”ي سايتن.آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است

  9. بچه های عزیزمن تا حالا در مورد این داستان نظر نداده بودم که الان می دماولین داستانی که می می جون اینجا گذاشت خیلی خوب بود. تا جایی که می دونم از جایی کپی برداری نشده بود و خیلی هم ازش استقبال شد

  10. سلام مجدد خدمت دوستان…اول از همه از می می عذرخواهی می کنم، که زیر داستانشو دارم خراب می کنم…lili 1990 عزیزاگه دقت می کردید موضوع اصلی مورد بحث به هیچ وجه اشاره نشده و بر پایه ی اعتماد و احترام به درک خواننده مخفی شده…امیدوارم خود شما منظورم را گرفته باشید…تا جایی که در اون چند خط می بینم، هرگز سعی در تحمیل نظر نداشتم…یه نکته هم اینکه: فکر نمی کنم انتقاد از نظر دیگران به معنی تعیین تکلیف باشه…فرمودید: “به نظر شما فقط فريجاب وجسور واحيانآ خود شما بزرگند وبزرگيد؟”که در جواب “سکوت بزرگان دیگری چون فریجاب و جسور رو چطور؟؟؟” بود.فکر نمی کنم در این جمله معنی فقط نهفته باشد…اما ایهامی دارد که باعث اون همه حرف شما شد…همین جا خدمت دوستان عرض می کنم که اصلاً منظور، خودم نبودم اما اگه اینطوری برداشت کردید از همتون عذر می خوام…از آوردن اسم این دو عزیز هم هدفی داشتم که خود می می جون در جریانند…وگرنه خدمت همه ی عزیزان عرض ارادت دارم.

  11. توي اين مملكت خراب شده احيانا چيزي به نام قانون كپي رايت هم هست! اگه كپي ميكنيد يا الهام(يا هردختر ديگه اي!) ميگيريد حداقل عنوان كنيد,به جايي برنميخوره!اينكه چون يكي دوست ماست پس ما بايد چشمون روي حقيقت ببنديم!و حرفهايي بزنيم كه خودمون هم بهش اعتقاد نداريم,كار درستي نيست والا! اينجوري كه همه ما در قانون شكني شريك ميشيم!حتي توي اين دنياي مجازي…از اين ادبيات حرامزاده!!(كپي شده از چند رمان)بيزارم!تلخي حرفم رو اگر حقيقتي در اون ديديد,ببخشيد

  12. Babak sexyدوست عزيز سلام.اگه منظورت به من بود من خواهر، خانم، آبجي و…هستم نه آقا وداداش!دوم هم به شما وهم به سايرين يادآوري ميكنم من نه قصد ارائه ليست بزرگان رو داشته ونه دارم واصولآ به مسئله اي به نام بزرگان سايت اعتقاد ندارم!من هرچي اسم توذهنم بود رو به اضافه چندتا اسم خيالي وچند تا و و و و رديف كردم كه كسي به خودش نگيره!همانطور كه يكي از دوستان قبل از ايجاد اينگونه مشكلات توي يك تالار هشدار داد وچندتا از همين بزرگان چنان بهش توهين كردند كه نگو!من مثل اون شير مرد طاقت فحش وناسزا وسكوت رو ندارم!باي

  13. داستان با بيداري از يك خواب شروع شد و با بيداري از يك خواب تموم شد.خواب اول قرار بود آخر داستان باشه؛ قرار بود بعد از اون كابوس و خوردن اون قرصها داستان در يك مسير فلش بك به همون نقطه‌اي برسه كه شروع شده بود؛ اما بجاش به يه خواب تازه رسيد! راستش اين قضيه منو ياد يك پل هوايي مي‌ندازه كه چند وقت پيش در رشت ساخته بودن؛ ساخت پل رو از دو سمت شروع كرده بودن و قرار بود دو طرف پل در ميانه راه به هم برسن؛ درنهايت هم البته رسيدن اما با نيم متر اختلاف سطح!اختلاف سطح در اين داستان اما بيشتر از نيم متر بود. معماي اون كابوس ابتداي داستان و ماجراي قرصها و خودكشي نه تنها بي پاسخ موند بلكه هيچ اشاره و نشانه‌اي هم كه ذهن خواننده رو به سمت پاسخ بكشونه ديده نميشه. يك زندگي آروم و بي تلاطم و بدون فراز و نشيب با همه فاكتورهايي كه يك زن ايراني از مفهوم خوشبختي انتظار داره و شوهري كه وقف خانواده‌ست و نيازهاي جنسي برآورده شده كه همه و همه در پايان داستان باعث ميشه كه ندا خودش رو خوشبخت‌ترين زن دنيا بدونه چه ارتباطي با كابوس ابنداي داستان و خودكشي پيدا ميكنه؟!در كل به عقيده من اين قسمت پاياني در مقايسه با كل داستان، شاخه گلابيه كه به درخت گردو پيوند زدن!

  14. سلام مي مي جون_داستانت خوب بود_ولي فكر نكنم كسي انتظار اين بايان و داشت_به هر حال من اين بايان ميذارم به حساب اين جند روز_موفق باشي_

  15. كل يخ_من تو تالار شب زدها واسط كامنت كذاشتم_كه بدونم كي هستي_البته از روزي كه 90صندلي داغ رو زدي شك كردم_ولي ميخواستم مطمئن بشمجوابمو بده تو 90_و اينكه اين بحثارو تموم كنيد_ديكه بسه_هرجا اسم همو ميبينيد به هم حمله ميكنيد_اين دفعه ديكه رفتم_كامنت اخرم هم كه خدافظي بود 10باره0اسبم شده_ولي ديكر سلامي دوباره نيست

  16. و نه ادمي هستم كه با نامهاي متعدد بخوام بيام و از لاور دفاع كنم و يا به به براي خودم راه بندازم_و اما اقاي كل يخ اينبار جيزي نميكم جون اون كلمه(دي)به كار نرفت_در كل اي واي من

  17. و اقاي ارديمنش_من تو اولين برخوردم هم كفتم كه شمارو اصلأ نميشناختم_و هنوزم نميشناسم_من خودم ادم شوخي هستم ولي اصلأ شوخي تو جمع و قبول ندارم_وبه همين خاطر اونروز اون حرفارو كفتم_و همونجا هم تمومش كردم هر جند به من كفتي نقاب دارم_و ميتونستم اين قصه را كشش بدم_ولي نكردم_و تا جايي كه شد اصلا باهم حرف نزديم_بس اين بحثارو تموم كنيد_خواهشأ

  18. هر جقدر اين بحثا طولاني بشه /كاربراي بيشتر ميان تو اين قصه شركت ميكنن_باور نداري_ببين جند نفر كه بجهارو نميشناختن اومدن يه كامنت كذاشتن و وارد اين بازي شدن

  19. از همون تالار دفتر ازدواج ميدونستم كه اين روزها خواهد اومد_تو همون تالار هم كه غريبه بركشت و اون حرفو زد(غريبه يادت هست)بهش جوابي دادم كه يعني اين شوخيارو نكنيد_ولي متاسفانه اشتباه برداشت كردو نفهميد منظورم جي بود_عزت زياد_يدالله به همراه تان_اهورا نكهدارتان

  20. گاهي بعضي حرفها بدمزه ان ،بهتره خودمون بخوريموشون تا اينكه به خورد بقيه بديمشون ،ممكنه دهنمون از مزش تلخ شه اما حداقل تلخي زبونمون بقيه روآزار نميده

  21. خواهشا سكوت وصبورى پيشه كنيد متأسفانه بوى خوبي نمياد ،هر كس نيازنيست حدسياتش روبه زبون بياره تاهمه پي به دقيق بودن وتيز بودنش ببرن ،خواهش ميكنم حرفهاتونو پيش خودتون وتودلتون نگه دارين ،پرده هارو كنار نزنيد هميشه شكوه حقيقت متحيركننده نيست ،اكثرا تلخ وآزار دهنده ست

  22. جشم داداش_ولي كامنت خداحافظيم هي اسبم ميشه_اونو بذارم ديكه مرا نخواهيد ديد

  23. با سدیم هیدروکسید موافقم!نیازی نیس به صورت “”“مثلا””” غیر مستقیم حرفتون رو بزنید!لطف کنین تصوراتتون رو برای خودتون نگه دارین دوستان!هیچ دوست ندارم به خاطر تصورات موهوم بعضی از دوستان به کسی توهین بشه،مخصوصا به می می جون!پس لطفا این بحث رو تموم کنید!چون چیزی نیست جز آب در هاون کوبیدن!..و اما در مورد داستان!نمیخواستم نظری بذارم،تنها و تنها به دلیل اینکه این داستان آخرش خراب شد!اونم به دلیل دلی که از می می جون شکست و اعصابی که ازش خرد شد!وگرنه با یه نگاه ساده به ““قسمت اول”” داستان میشه فهمید کسی که به این سلیسی مینویسه و قلمش انقدر شیواس ابدا همچین پایانی در ذهنش نبوده!اونم با این همه نقطه ی ابهام،و نا همگونی بین قسمت های قبل و این قسمت!تا اونجایی که اطلاع دارم این داستان دقیقا زمانی نوشته شده که اعصاب می می جون خط خطی بوده!به هر حال…مرسی می می جون که حداقل وقت گذاشتی و نوشتیدوستت دارم،بازم بنویس

  24. سلامدر ابتدا فقط خیلی ساده میگم که من سیمامجد هیچگاه پشت چیزی قایم نشدم،که اگه اینجور بود اینفدر صریح وبی پرده حرف نمیزدم.حالا اگه 1عده اصرار دارن چندتا کاربیری رو بمن نسبت بدن بذار بگن !اما بریم سراغ داستان.اول لازمه 1موضوعی رو بگم.صادقانه میگم. بسیار خوشحالموقتی نظرات هیدروکسید فریجاب دخترنازنازی لاور یا همون میتراسم و… رو خوندم، و دیدم که علیرقم وجود بهانه های واهی بسیار، و نیز نقطه عطفهای بیشمار داستان میمی جون، و نثر قشنگ و دلنشینش، به دیده ی انصاف و منطق به داستان نگاه کردن و اشکالاتش رو مطرح و ازش انتقاد کردن، خیلی خوشحال شدم.خوشحالم که دیگه خبری ازنانوایی نیست، و با اینکه فصل هندونه س دیگه زیر بغل کسی خبری ازهندونه نیست.بگذریمدوستان قدیمی احتمالا میدوننن lisa‏ کی هست و چقدر هممون براش احترام قائلیم،منم دوسش دارم و بش ارادت دارم، اما بنظرم دوستمون درباره ی شباهت داستان با اون رمان اغراق کردن، جملات شبیه هست،اما کپی نیست.1توصیه هم به نویسنده ی محترم، لطفا 1نظر پای داستانت بذار و آخر داستانت رو بیشتر توضیح بده،چون اگه بنا به گفته ی بعضی دوستان پایان ضعیف داستانت بخاطر انتقادات زیر قسمتهای قبلی باشه، واقعا جای تأسف داره. ومتأسفانه فعلا که ظاهر قضیه اینجور به ما القاء میکنه.و در آخر،حوصله ی 1بحث جدید رو ندارم، فقط خیلی خلاصه بگم، بحث بزرگای سایت با این متر که قدیمیترها صرفا “بزرگ” هستند، خنده داره! اما این سایت حتی اگه بزرگانی داشته باشه بوضوح مشخصه کسایی که یه نفرکه کارش فقط چاپلوسی افراد توی تالاراساسم برد اصلا جزءشون نیستن.باز هیدروکسید رو اگه اسم میبردی، بسیار لایقتر بود.

  25. خانم نازنازي: گذاشتن كوتيشن غير مستقيم حرف زدنه؟ اون هايي كه بايد بفهمن فهميدن و البته اونهايي كه نمي خواستن بفهمن هم فهميدن!در ضمن من هنوز دنبال پسر خاله هكرتم! هه هه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید