خاکستر عشق (۲)

نور خورشید چشمامو نوازش میکرد، با یه دنیا امید و شادی سرمو از روی بالش برداشتم. به ساعت نگاه کردم، با عجله ملافه رو کنار زدم و جیغ بنفشی (جیغ خیلی خیلی بلند) کشیدم:
ن- مهدییییییی… خواب موندم
در اتاقو باز کردم و جیغ زنان و با سرعت از پله ها پائین رفتم. چند جایی پام پیچید، شانس آوردم مغزم نیومد توی دهنم. مهدی با خونسردی مشغول خوردن صبحونه و گوش دادن به رادیو بود:
ن- من خواب موندم، چرا بیدارم نکردی؟
م- علیک سلام، صبح شما هم بخیر. اگه انقدر گشنته بشین تا همه چی حاضره صبحونه ات رو بخور.
ن- ببخشید سلام، صبح بخیر. مهدی خواب موندم این امتحان آخرم بود.
مهدی در حالیکه ظرف مربا رو جلوم میذاشت، نگاهی کرد و گفت:
م- میگن زیاد درس خوندن آدمو کس خل میکنه… ایناهاش
با دست اشاره ای به من کرد:
م- آخه دیوونه تو دیروز آخریش رو دادی و تازه به منم ندادی!!!
اینو با یه حالت با مزه ای گفت و مثل بچه ها لب ورچید. تازه یادم افتاد که دیروز امتحان زبان تخصصی آخرین امتحان دانشگاه بود. روی پاهاش نشستم، یه نفس عمیق کشیدم و سرمو روی شونه هاش گذاشتم:
ن- وای مهدی داشتم سکته میکردم.
م- من از این شانس ها ندارم
با مشت به سینه اش کوبیدم:
ن- بدجنس
به آرومی دستی به سرم کشید:
م- اگه دوست داری برو استراحت کن… تو این مدت خیلی به خودت فشار آوردی.
ن- نه دیگه خواب از سرم پرید، بلند شم یه ذره به وضع خونه برسم.
م- دکتر بعد از این یه کم هم به وضع خودت و من برس… امروز برننامه خاصی داری؟
همونطور که برای شستن دست و صورتم به سمت دستشویی می رفتم:
ن- نه چطور مگه؟
م- حالا برو به کارت برس
کارم نسبتا طول کشید، کلی با موهام ور رفتم. وقتی اومدم بیرون، مهدی توی آشپزخونه نبود. چند بار صداش کردم و جواب نداد. فکر کردم رفته سرکار، میز صبحونه رو جمع کردم و به سمت اتاق خواب حرکت کردم، صدامو انداخته بودم روی سرم و از پله ها میرفتم بالا:
توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته، دو تا تنها
یکیشون تو، یکیشون من…
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بیصدایی
به لبای
م- مممممم خفتت کردم، همین الان باید بدی
لباشو از روی لبام برداشت:
ن- کی میخوای دست از این کارات برداری، قلبم ریخت
م- ا ببینم کجا ریخت؟ توی شورتت؟؟؟؟؟
با گفتن این حرف توی دو ثانیه شورتم رو کشید پائین
م- جوووووووووووون
کسم رو گرفته بود توی دستش و فشار میداد. انگشتش رو روی چاک کسم میکشید و لباش توی گردنم بود. دست و پام شل شد، حق داشت طفلی الان سه هفته بود که بخاطر امتحانام کاری به کارم نداشت. بعد چند لحظه لبامون توی هم قفل شد و دستامون توی بدن هم مشغول مالش… همونجور که لبامون توی هم بود، منو توی بغلش گرفت و به سمت اتاق رفت. دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم و محکم لباشو میخوردم. به اتاق که رسیدیم منو روی تخت گذاشت و خودشم آروم روم خوابید، لباش توی گردنم حرکت میکرد و دستاش روی بدنم… داغ شده بودم.غلطی زدیم و من اومدم روش، شورتش رو در آوردم – شاید بد باشه اما واسه ما خوبه، ما دو تا عادت داریم که توی خونه با یه لباس و یه شورت می چرخیم- با دستم کیرش رو می مالیدم و مثل آدمای قحطی زده لباشو میخوردم. اونم با دستش چوچولم رو میمالید. احساس میکردم که کسم خیس شده، از گردنش شروع کردم و با بوسهای کوچولو آروم آروم رفتم پائین. مثل همیشه کیرش به احترام من خبردار بود، یه بوس کوچولو ازش گرفتم و رفتم وسط پاهاش دمر خوابیدم، با دستم کیرش رو گرفتم و افتادم به جون تخمهاش. هر کدوم رو توی دهنم میکردم و با زبون نازشون میکردم، صدای ناله های مهدی در اومده بود:
م- آههههههه …
زبونم رو به سر کیرش کشیدم و با سوراخ سرش بازی میکردم، مهدی سرم رو با دستاش گرفت و بطرف کیرش برد:
م- آروم آروم بخورشکیرش رو تا آخرش کردم توی دهنم و میخوردم. با دستم هم تخمهاشو می مالیدم. نفسهاش تندتر شده بود و با دستاش ملافه رو چنگ میزد. حالا وقت شیطنت بود، تند تند کیرش رو می مکیدم، صدای دادش بلند شد:
م- کیرم دهنت… بسه ندا
خودم خوب میدونستم که با این کار دیوونه میشه، توی چشماش خیره شدم، بهم اشاره کرد که بخوابم:
ن- نوچچچچچچچچ
م- نچ یعنی چی بچه پررو… بیا بخواب بهت بگم
هر کاری کردم از دستش فرار کنم نشد، من کشید بالا و خوابوند روی تخت، آروم خوابید روم و مشغول خوردن لبای هم شدیم. کیرش داغ داغ بود و لای کسم جا خوش کرده بود. دستم رو بردم پائین و گذاشتمش دم سوراخ کسم، توی چشماش نگاه کردم:
م- الان بره تو؟؟؟؟ من که هنوز کست رو نخوردم
ن- الان آماده ست
لباش رو روی لبم گذاشت و با یه حرکت کیرش رو فرستاد تو. چقدر دلم واسه کیرش، واسهتکونهای با مزه ای که وقتی توی کسم وایستاده بود بهش میداد تنگ شده بود، گرماشو حس میکردم. عاشق صدای تخمهاش بودم وقتی محکم میخورد به کسم…
بعد سه هفته بلاخره بهش رسیدم: آرامش. حدود 10 دقیقه ای آروم تلنبه میزد، چشمهامو بسته بودم و لبخند میزدم. ضربه هاش یواش یواش تندتر و محکمتر شد…
ن- آیییییی
داغی آبش رو روی سینه هام حس کردم، چشامو باز کردم:
ن- زود اومد
شرمنده به خدا این بچه طاقتش همین بود… آخه اول صبحی شکم ناشتا وقتی انقدر تکون تکونش بدی معلومه حالش بهم میخوره.
با دستمال آب روی سینه م رو پاک کردم و لباشو بوسیدم
م- مرسی خانومی
ن- کاری نکردم، خوابیدم و دادم. شما خسته شدی…
مهدی رفت حموم و من روی تخت دراز کشیدم. همیشه بعد از سکس از خدا تشکر میکردم بخدا بدن سالم و آرامشی که خدا بهمون داده بود. خیلی از دوستها و فامیل میگفتن که این عشق بین ما افسانه ست و ما داریم فیلم بازی میکنیم. بیشتر وقتا به این حرف میخندیدم و خودم خوب میدونستم که اگه آرامشی توی خونه دارم مدیون محبتهای پدر و مادرم هستم.
توی این 27 سالی که از خدا عمر گرفته بودم تا حالا بخاطر نداشتم که مامان و بابا با هم دعوا کرده باشن یا حتی با صدای بلند همدیگه رو صدا کرده باشن. در مقابل من و برادرم متحد بودن و حرفشون آیه. نگاه کردن به زندگی والدینم ، کمکها و نصیحتهای مادرم باعث میشد که منم زندگیم رو با صبر و آرامش و عشق به مهدی بسازم.
مادر من زنی زیبا و نجیب از یک خانواده اصل و نسب دار تهرانی بود. اصولا زن خودداری بود که نه زیاد میخندید و نه زیاد ناراحت میشد، حتی در بدترین شرایط مقاوم و خونسرد بود و در برابر مشکلات خم به ابرو نمی آورد و این بخاطر تربیت و مقررات خشک پدرش بود. تحت هیچ شرایطی دروغ نمیگفت. قدی بلند و چشمها و موهای روشنی داشت که از مادرش به ارث برده بود.
پدرم از خانواده های اصیل و قدیمی شیراز بود که از ده سالگی بخاطر کار پدرش به تهران اومده و ساکن شده بودن. قد بلند و چشمهای سیاه و پر جذبه ای داشت که هیچکس جرات خیره نگاه کردن بهش رو نداشت. صداش گرم و پر محبت و پوست گندمی اش به جذابیتش افزوده بود.
تنها برادرم بابک که شباهت بی نظیری به پدرم داشت، حدود سه سالی از من بزرگتر بود و در رشته عمران تدریس میکرد. شوخ طبعی اش رو از دایی ام به ارث برده بود و به هر مجلسی که وارد میشد موجی از انرژی و شادی رو با خودش میبرد. همیشه سر به سر من میذاشت و اذیتم میکرد. اما با این حال بعد پدر و مادر و مهدی یک تکیه گاه محکم و یه دوسنت خیلی خوب برای من بود.
از نظر اقتصادی خانواده ما همیشه وضع خوب و حتی عالی داشت. خونه بزرگ و دوبلکسی با سه خواب و پذیرایی بزرگی که با چند پله از اتاق مهمون و آشپزخونه قرار داشت، استخر سرپوشیده و حیاط بزرگی که انتهاش پیدا نبود، تو یکی از بهترین نقاط شمالی شهر حاصل زحمتهای شبانه روزی پدر و تدبیر مادرم بود. در مقابل همه این نعمتها پدرم از ما فقط توقع درس خوندن داشت که با وجود اون همه امکانات و فضای امن و آروم خونه توقع بیجایی نبود.
من و بابک هم نهایت سعی خودمون رو میکردیم تا طبق خواسته پدر و مادر درس بخونیم شاید اینجوری گوشه ای از زحمتهای اونا رو جبران میکردیم. هر دو توی مدرسه تیزهوشان درس خونده و حتی دو سال را هم جهشی سپری کرده بودیم.
م- نداااااااا … جیگر خوابیدی؟
آروم چشمهامو باز کردم و دستامو بطرفش دراز کردم:
م- پاشو خجالت بکش، خرس گنده من که نباید بغلت کنم
ن- ممممممم من ببل (بغل) میخوام.
دولا شد و لبامو بوس کرد:
م- هانی بخدا دیرم شده، شب قول میدم بکنمت خوب؟
خندیدم و لباشو بوسیدم:
ن- مواظب خودت باش
م- شب میبینمت
از روی تخت بلند شدم، بعد از پوشیدن شورتم با کلافگی به دور و برم نگاه کردم:
ن- خدای من چقدر کار دارم.
یه کم اتاق رو مرتب کردم و روی تخت دراز کشیده، با یادآوری سکس صبحمون چشمامو بستم و خوابم برد.
با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، ساعت 11 ظهر بود. مامان بود که میخواست حالم رو بپرسه و شام دعوتمون کنه. حدود نیم ساعتی با مامان گپ زدم و قرار شد که شب بریم خونشون. بعد تلفن مامان یه زنگ به مهدی زدم و برنامه شب رو باهاش هماهنگ کردم.
دیگه باید یه سر و سامونی به خونه میدادم…

ادامه…

نوشته: mimi joon

بازدید 16,888

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

33 پاسخ به “خاکستر عشق (۲)”

  1. می می جونفلش بک بسیار جالبی داشتی به گذشته پر شور و عشقت،احساس میکنم شباهتهای زیادی با زندگی من داره!گذشته ای پر انرژی و حالی پر غم!برا همین شاید بهتر از همه درکت کنم!

  2. برات آرزوی موفقیت دارم،قلم بسیار زیبایی داری(ناقلا کی برات خریده؟!)ارتباطی که با من مخاطب برقرار کردی بسیار عالی بود،طوری بود که با شادی هات شاد شدم و با غمت غمگین و… .در کل ایرادی تو داستانت ندیدم فقط…

  3. rude.manسلام استاد به نظرتون احتمالا داستان اصلاحیه نمی خواد ؟ آخه گفتین فقط…الان می می منو میکشه 😀 ا چرا می زنی؟ خب سوال بود دیگه :-p

  4. تا 10 مین پیش خوابیده بودم که یه کلاغ زشت بد ترکیب اومد بالا سرم غارغار کرد و بیدارم کرد!خبر انتشار داستانت رو آورده بود!تا چشامو باز کردم دیدم یه طوطی خوشگل بالا سرمه داره ادای کلاغ رو در میاره!خلاصه اومدم یه سر به سایت بزم که داستان قشنگت روحیه ای شد برای ادامه روزم.موفق باشی

  5. سلام مي مي جان خوب بودازخداميخوام كه هركي به كسي كه دوست داره بهش برسه وتااخرعمرباهاش زندگي كنه!موفق باشي!

  6. معلومه که تراژدیه داستانت . نمیدونم کیو چطوری تموم میشه .فقط ایکاش اسم شخصیت زنو یه چیزه دیگه میذاشتی .

  7. می می جان فوق العاده بودامروز با عزیز ترین کسم به هم زدم ، بعد از 1 سال ، این داستان خیلی از خاطراتم رو برام زنده کرد ، منتظر ادامش هستم

  8. می می جون دستت درد نکنه از داستان هایی که احتمال آخرش اونی نباشه که همه فکر میکنن خیلی لذت میبرم منتظر بقیشم

  9. مي مي جون خسته نباشي ،امروز فقط داستان توخوب بود وواقعا ارزش خوندن داشت ،منتظر ادامه اش هستم

  10. سلام.فعلآ به دو دليل نظرم رونميگم :1-داستان هنوز ادامه داره وتموم نشده!2-باوجود تعصبات فراوان دوستان به نويسنده نه قصد خودكشي دارم، نه فحش شنيدن!هرچند اگه آدمهاي متمدني باشيم به منتقد كاري نخواهيم داشت وفقط به نقد توجه ميكنيم!!!فقط دريك جمله ميگم كه سكسواز داستان حذف كنيدو ببينيد هنوز داستان كامليه؟ اگه هست پس جاي داستان اينجا نيست وسكس اضافه شده كه. . .برقرارباشيد.فعلآ.

  11. يه كاري داشتم ،كاش نمي رفتم ،بچه هاچي شدن؟ شماكه به نبودصابخونه عادت داشتين!

  12. اخه يعني چي؟ بچه ها كجان؟اقامهدي -پسرشجاع-شاه اسماعيل -فريجاب -سارا ،خودت الان يه تالارگفتگوراه ميندازي جمعشون كنيم؟

  13. سلام داداش اسي پي ام دادم ،هستي بيام ياهو؟مي مي جون اگه تالار راه انداختي من پايه ام

  14. dokhmale_naznaziاز ابراز همدردیت ممنونم.زندگی همه ما فراز و نشیب هایی داره،فقط برا بعضی ها این پستی بلندی ها بیشترن.کسی موفقه که حتی اگه آهسته بره پیوسته ادامه بده!

  15. فقط ميتونم بگم توصيفاتت خيلي محسوس و قابل لمس بود.اما درباره كليت داستانت نمي‌تونم نظر بدم تا اينكه همه‌شو بخونم.راستي چرا همه‌شو با هم نمي‌فرستي؟نكنه مي‌خواي مثل سريالاي فارسي1 كنيش :dفعلا فقط مي‌تونم بگم قسمت اولشو بخاطر توصيف حالتهاي روانيش بيشتر مي‌پسندم.تا در قسمتهاي بعد ببينيم بالاخره پرتقال فروش پيدا ميشه يا نه!

  16. میمی عزیز.همانطور که در قسمت قبلی نظرم رو عرض کردم.در اینجا هم به شما وسخن نوشته شما احترام میگذارم. به عبارتی ساده عرض میکنم که همیشه این منتقدین بودند که ذهن خلاق صاحبان اثر را متبلور وبه سوی اثری بهتر هدایت کرده اند،حتی منقدین مغرض.جو وفضای اینجا اجازه نداد که نظر خودمو خدمتتون عرض کنم .موفق باشید

  17. مهدی بیدار شومهدی؟مهدی؟با توأم مهدی بیدار شو؛کیرتو گذاشتی لای دو تا بالش؛مهدی پاشو

  18. Mr.ok minevisad:بچه ها؛یار قدیمی اومدآمدم؛وه که چه مشتاق و پریشان بودید :Dمی می خسته نباشی؛مثل قسمت قبل زیبا بودزود ادامشو بذار دیگه؛همشو یه جا بذار؛اگه تونستی برام میل کنی(غذا رو نه؛داستانو میگم) که خیلی خوشحال میشم

  19. salam baro bach.mimi jonam dastanet ghashange.ehsas mikonam vagheiye .onam be khatere ye chiz.on tikehayi ke sare mize sobone mindakhtid(agha mehdi andakh)midoni kodom.n.dashtam sekte mikardam.m.man az in shansa nadaram.n.bad jens.(inja khanoma miganzahremar.bakhanden.mizanam to sinashTABRIK MIGAM CHON IN TIKE VASAM MESLE AYINEYE ZENDEGIM ROBEROMEvali mitarsam az akharesh.RASTI SAFARBIKHATAR.BAAGHA MEHDI RAFTI MOSAFERAT.pas tarsamalakiye.na?

  20. Slm mimijunMigam u khodt sarotahe dastanto mifahmi?Laqala kamel bezar shaiad beshe fahmid dastan chiye2khtare ke dasht khodkoshy mikard to qesmat awal,bad qesmat 2wom yedafe hameji qashang mishe wo aramesho,khodaro shokro …! ! !Toke kafe hamum budi,bad yedafe az rakhtekhab boland shody! Yani qesmate awal kolan 1 khab bud?Lotfan tozi bede,man ke hes kardam 1dastan dg ro neweshti

  21. Mr.ok minevisad:sima majd:به نظرم می می یه فلش بک به گذشته زده که دلیل خود کشی رو بگه و دوباره برسه به حمام و خودکشی

  22. قلم توانایی دارید، خواننده را به دنبال خود میکشدواین هنر نویسندگی است.اگر پاراگرافها را به این طریق می نوشتید بهتر نبود؟برایتان آرزوی موفقیت دارم.مهدی با خونسردی مشغول خوردن صبحونه و گوش دادن به رادیو بود:گفتم چرا بیدارم نکردی؟گفت ، علیک سلام، صبح شما هم بخیر. اگه گشنته بشین صبحونه ات رو بخور.گفتم، نه ، ببخشید، سلام، صبح بخیر. خواب موندم، آخه این امتحان آخرم بود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید