میخواستم آماده بشم برای رفتن،نمیدونستم چجوری،تا حالا پیش نیومده بود و بلد نبودم.یه لباس زیر ست پوشیدم و داشتم بقیه ی لباسهامو میپوشیدم که اومد گفت بسته دیگه چیزی نپوش،با تعجب گفتم یعنی چی دیگه نپوش؟!لخت بیام داخل خیابون؟گفت کسی نمیبینتت.نمیفهمیدم چی میگه،چیزی هم نپرسیدم چون فایده ای نداشت.تصمیم گرفتم ساکت باشم و هرچی گفت انجام بدم.
یه ساک برداشت و اومد دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین.در صندوق داد بالا ،با حالت زار و وارفته صداش زدم ،محمد،گفت برو داخل،پاهام شل شد.دید معطل میکنم یه ضرب بلندم کرد و انداختم داخل صندوق.
گفت یک بار بیشتر نمیگم:تکون نمیخوری صداتم در نمیاد تا برسیم،بیست دقیقه راهه
گفتم چشم فقط میترسم محمد
گفت نترس ،هیچ کس تا حالا بیست دقیقه ای داخل صندوق نمرده،تکون نخور تا برسیم داخل ویلا بعدش میارمت بیرون.
رسیدیم درو وا کرد و بلندم کرد و گذاشت زمین،گفت آفرین دختر خوب،حالا به حرفام گوش بده،باید اینارو ببندم بهت،بشین و صدات در نیاد.
چند تا بند چرمی به مچ دستام و پاهام زد ،سوتینمو وا مرد و با بندهای چرمی مخصوص بست که نوکشون پیدا بود.قلاده بست با یه زنجیر،شرتمو دراورد.یه پلاک که تهش یه دم داشت خواست بزاره داخل کونم که رفتم مقاومت کنم محکم نگهم داشت و گفت عاقل باش،خودت میدونی الان دیگه مقاومت کردن برای هیچ کاری فایده ای نداره،پس آروم باش،پلاک رو گذاشت،زیاد سخت نبود،گفت پلاکی که دیشب تا صب تحمل کردی الان کارتو راحت تر کرده عزیزم.
زنجیرمو گرفت و گفت میریم داخل،حق نداری حرف بزنی اونجا،فقط اطاعت میکنی
داخل اون ساک کلی دیگه اسباب بازی جنسی بود،شلاق و دهن بند و گیره و پلاک در چندین مدل
رفتیم داخل ،من چهاردست و پا مثل حیوونای خونگی و اونم در حالیکه یه دستش زنجیر قلادم بود و یه دست دیگش یه شلاق فانتزی
دیدم حدودا ۱۰تا ارباب هستن که همه یه برده مثل من همراشونه و یه هفت هشت نفری هم بدون برده
محمد رفت ب سمتشون و بهش خوش آمد گفتن و هر کدوم میومدن سمتم و مثلن داشتن نازم میکردن،واقعا انگار یه پت خونگی دیدن.محمد قلادمو بست به چوب صندلی و اشاره کرد که بشینم و سرمو پایین نگه دارم،خودشم نشست روی صندلی
ازش پذیرایی کردن و اون هم هیچ توجهی به من نگه نمی کرد و باهم حرف میزدن و میخندیدن و شراب میخوردن
تا اینکه صاحب خونه که یه مرد بسیار کریه و زشت بود اومد گفت خوب بریم سراغ تفریحات امشبمون
همه قلاده برده هارو جدا کنید و به خط کنید ،مسابقه داریم.دنج تا توپ گذاشت انتهای سالن گفت با صدای دست من برده ها بزن به سمت اون توپها و پنج نفر آخر توسط صاحب برده هایی که بردن با ۱۰ضربه شلاق تنبیه میشن
محمد بلند شد و زنجیر قلادمو وا کرد و من رو برد سمت خط مسابقه،آروم زیر گوشم گفت دوست ندارم تنبیه بشی
همین حرفش کلی انرژی بهم داد،صاحبخونه دستاشو زد بهم و همه دوییدیم به سمت توپها.موفق شدم یکیو بگیرم و در حال برگشتن به سمت محمد بودم که دوتا از اون برده ها ریختن رو سرمو توپ منو گرفتن و یکیشون رسوند به صاحبش،یعنی من باختم و باید شلاق میخوردم
از ترس داشتم میلرزیدم،به صورت محمد نگاه نکردم
میدونستم اونم الان اذیت میشه
مردک گفت برده هایی که باختین بیان سمت این مبل.یه مبل باریک بدون تکیه گاه مثل نیمکت که روکش چرم داشت،بهمون گفت خم بشیم روی این مبل،و پنج تا از مردها اومدن سمتمون شلاق به دست،بعد به صاحبامون کفت بیاین بالای سرشون و نگهشون دارین که تقلا نکنن
،هرچی اون مردک زشت میگفت همه با خنده و قهقهه انجام میدادن.محمد اومد بالا سرم و دستامو گرفت،بازم به چهرش نگاه نکردم،میلرزیدم ،شروع کردن به زدن،هر ضربه که زده میشد محمد هم دستمو محکمتر فشار میداد،انگار اونم دردش میومد،ضربه ی دهم که رسید گفت برین کنار ،دهم خودم میزنم،و شروع کرد یکی یدونه با تمام توانش زد،هیچ وقت هیچ وقت همچین ضربه ای نخوردم در عمرم
جیغ هممون در اومد،کثافت اسمش مالک بود،محمد اومد نزدیک صورتم و گفت جبران میکنم برات لیلی جونم،دستش بشکنه الهی
اشکام سرازیر شد و صدای ناله همه در مد .به خودمون میپیچیدیم که گفت همه برده هاتونو ببرین سمت ظرف شیر که یه کم بخورن.باید مثل سگ و گربه از ظرف شیر میخوردیم ،خیلی زجر آور و تحقیر کننده بود.بعدش مثل مربی های باشگاه سوت زد و گفت خوب حالا برده هاتونو عوض کنین ،هرکی برده ی کناریشو بگیره و بزاره روی زانوهاش و آماده اسپنک بشین،گفت برده ها دوتا دوتا روبروی هم ،یعنی هرکدوم جلوی صورتمون یه برده ی دیگه بود ،بعدش گفت تا زمانی که اسپنک میشین باید به هم لب بدین و زبون همدیگه رو بلیسین،چه کار لجنی،خیلی بدم میومد،روی زانوی یکی قرار گرفته بودم و سرمو که میاوردم بالا چهره ی یه برده دیگه بود که رو پاهای محمد بود ،باید لبای اینو میخوردم،یه لحظه چشام افتاد به نگاه محمد،اون میدونست لز دوس ندارم و الان چه عذابی میکشم،اولین ضربه های اسپنک که شروع شد تازه متوجه شدم فقط دارم به لز فکر میکنم و اسپنک یادم رفته.خیلی محکم میزد ،نامرد فقط هم به یه جا میزد هراز گاهی هم یه چنگ می گرفت،گفت پنج دقیقه تمام باید اسپنک کنین،تایم گرفت و این زمان هم واستاده بود انگار،دیگه ناله ی هممون داشت در میومد و نمیتونستیم لب بدیم که مالک لعنتی اومد بالاسر تک تکمون و صورتامونو فشار میداد میگفت بخورین لعنتیا
همه ی اون مردها قه قهه میزدن و کیف میکردن بجز محمد و که در اخم و سکوت انجام میداد
پنج دقیقه شد و شل و وارفته همه افتادیم روی زمین
مالک گفت پلاک برده هاتونو در بیارین و ببندینشون
بعد گفت یدونه یدونه بیان برای اینکه شیره مقوی بهشون بدیم بخورن و بعدش با دوستاش بلند بلند خندیدن
همون چند نفر که برده نداشتن و تنها اومدن
انگار اونا برنده های قمار بودن
گفت برده هاتونو به ما تحویل بدین و شما برین اتاق شام
مارو برد داخل یه اتاق دیگه ،بهمون چشم بند زد و قلاده هامونو بست
یکی یکی میبردن و بقیه صدای جیغ و ناله داشت روانیمون میکرد .هر کدوم پنج دقیقه پنج دقیقه تعویض میشدن،فکر کنم نفر سوم منو بردن و بستن به تخت،به پشت بستن به تخت.دستامو از مچ و بازو بستن.پاهامو باز کردن و بستن.چشامو باز کرد دیدم مالک بالاسرمه،سرم از تخت به عقب آویزون کرد ،یه نگاه تحقیرآمیز با خندت کرد و یکی خوابوند زیر گوشم،یکی دیگه اون سمت،مغزم تکون خورد،گفت چند تا سوراخ داری؟گریم گرفته بود نتونستم ج بدم یکی دیگه زد گفت ج بده ،گفتم دوتا،گفت جیش نمیکنی؟یه چک دیگه زد گفتم ۳تا،گفت آفرین
برگشت به دوستاش گفت سوراخاشو پر کنین و با هم خندیدن
گفت دهنتو واکن و زبونتو درار.انجام دادم،کیر بد بو شو کرد داخل دهنم ،یه ضرب تا ته کرد داخل حلقم،نست و پام بسته بود ،اقم گرفت و داشتم خفه میشدم،گفت شروع کنین
یهو حس مردم چند تا دست اومده روی کوس و کونم
یکیشون شروع کرد به فرو کردن کیرش داخل کونم،یکی انگشتاشو کرد داخل کوسم و یکی دیگه هم یه میله وارد محرای ادراریم کرد مه سوزش وحشتناکی داشت،کیرشو دراورد و گذاشت نفس بکشم
کونم داشت پاره میشد ،نمیدونستم از کدوم درد بنالم،حیوون به هر ۳تا میگفت با هم انجام بدین،اونی که انگشتش داخل کسم بود گفت عوضش کن ،انگشتشو درآورد و یه اسباب بازی کلفت و بلند کرد داخل کسم،فقط چند تا نفس تونستم بکش که وادارم کرد دهنمو وا کنم ،سوراخ بینیمو میگرفت،دوباره کیرشو کرد داخل دهنم،اینبار شروع کرد به تلمبه زدن،بقیه ی اونا هم همزمان تلمبه میزدن،داشتم مرگ رو جلوی چشمام می دیدم،کیرشو دراورد و گفت ببین جنده ما ۱۰بار و هر بار ۱۰ثانیه این کارو میکنیم و تو هر ۱۰ثانیه فقط اجازه داری دو تا نفس بکشی و باز شروع کردن و وقتی کیرشو تا ته میکرد داخل حلقم شروع میکرد به شمردن تا ۱۰و با هم میخندیدن
دفعه پنجم حالم بد شد و احساس کردم دارم تشنج میکنم یه کم صبر کرد و گفت چیه کاریت نداریم که و بعدش دوتا چک زد زیر گوشم
ده بارشون که تموم شد اومد زیر گوشم گفت آفرین توله خوب،شاید از اربابت بخورمت بعد گفت بازش کنید و ببریدش اتاق بعدی
میخواست منو بخره،نه محمد!!!امکان نداره
به خودم گفتم به حرفش توجه نکن
من فقط زندت ازون تخت اومدم پایین
مجرای ادراریم میسوخت و خیلی اذیت شدم؟گلوم داشت پاره میشد از شدت فشاری که آورده بود بهم
دوتاشون دست و پاهامو گرفتن و بردن انداختن اتاق کناری و اونجا دوتا دیگه از اون برنده های قمار بودن
باید پاهاشونو میلیسیدم ،برده های قبل از من هم اونجا بودن،گفت اینقدر اینجا باید بلیسیم تا صاحبامون بیان و مارو ببرن
هر کدوم یه جایی از این مردا رو شروع کردیم به لیسیدن،دست و پا و کیر و کون و …
و جابجامون میکردن و هرزگاهی هم ضرباتی به کون و صورتمون حواله میشد یا سینه هامونو چنگ میزدن و نوکشو فشار میدادن،دیگه توانی نداشتیم و داشتیم از حال میرفتیم که یکی یکی صاحب ها میومدن و هر کی برده ی خودشو میگرفت و میرفت ،یکیشون که اومد بردشو گرفت اول چند تا چک زد زیر گوشش و گفت چرا خوب کارتو انجام ندادی که مالک قبولت کنه و بخردتت
اینجا یهو تنم لرزید و ترسیدم ،نکنه ،،،نه امکان نداره
چن. دقیقه بعد همه رفتن و فقط من داخل اتاق بودم
بدنم یخ کرد
اون مردها هم بلند شدن و رفتن که یهو یکیشون گفت قرار بود امشب بهترینتو مالک به قیمت خیلی وسوسه کننده بخره
و خندید و رفت
و من موندم و چشم به در که محمد بیاد و منو ببره
…
اگه خوشتون اومد حتما ادامشو مینویسم
یه ساک برداشت و اومد دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین.در صندوق داد بالا ،با حالت زار و وارفته صداش زدم ،محمد،گفت برو داخل،پاهام شل شد.دید معطل میکنم یه ضرب بلندم کرد و انداختم داخل صندوق.
گفت یک بار بیشتر نمیگم:تکون نمیخوری صداتم در نمیاد تا برسیم،بیست دقیقه راهه
گفتم چشم فقط میترسم محمد
گفت نترس ،هیچ کس تا حالا بیست دقیقه ای داخل صندوق نمرده،تکون نخور تا برسیم داخل ویلا بعدش میارمت بیرون.
رسیدیم درو وا کرد و بلندم کرد و گذاشت زمین،گفت آفرین دختر خوب،حالا به حرفام گوش بده،باید اینارو ببندم بهت،بشین و صدات در نیاد.
چند تا بند چرمی به مچ دستام و پاهام زد ،سوتینمو وا مرد و با بندهای چرمی مخصوص بست که نوکشون پیدا بود.قلاده بست با یه زنجیر،شرتمو دراورد.یه پلاک که تهش یه دم داشت خواست بزاره داخل کونم که رفتم مقاومت کنم محکم نگهم داشت و گفت عاقل باش،خودت میدونی الان دیگه مقاومت کردن برای هیچ کاری فایده ای نداره،پس آروم باش،پلاک رو گذاشت،زیاد سخت نبود،گفت پلاکی که دیشب تا صب تحمل کردی الان کارتو راحت تر کرده عزیزم.
زنجیرمو گرفت و گفت میریم داخل،حق نداری حرف بزنی اونجا،فقط اطاعت میکنی
داخل اون ساک کلی دیگه اسباب بازی جنسی بود،شلاق و دهن بند و گیره و پلاک در چندین مدل
رفتیم داخل ،من چهاردست و پا مثل حیوونای خونگی و اونم در حالیکه یه دستش زنجیر قلادم بود و یه دست دیگش یه شلاق فانتزی
دیدم حدودا ۱۰تا ارباب هستن که همه یه برده مثل من همراشونه و یه هفت هشت نفری هم بدون برده
محمد رفت ب سمتشون و بهش خوش آمد گفتن و هر کدوم میومدن سمتم و مثلن داشتن نازم میکردن،واقعا انگار یه پت خونگی دیدن.محمد قلادمو بست به چوب صندلی و اشاره کرد که بشینم و سرمو پایین نگه دارم،خودشم نشست روی صندلی
ازش پذیرایی کردن و اون هم هیچ توجهی به من نگه نمی کرد و باهم حرف میزدن و میخندیدن و شراب میخوردن
تا اینکه صاحب خونه که یه مرد بسیار کریه و زشت بود اومد گفت خوب بریم سراغ تفریحات امشبمون
همه قلاده برده هارو جدا کنید و به خط کنید ،مسابقه داریم.دنج تا توپ گذاشت انتهای سالن گفت با صدای دست من برده ها بزن به سمت اون توپها و پنج نفر آخر توسط صاحب برده هایی که بردن با ۱۰ضربه شلاق تنبیه میشن
محمد بلند شد و زنجیر قلادمو وا کرد و من رو برد سمت خط مسابقه،آروم زیر گوشم گفت دوست ندارم تنبیه بشی
همین حرفش کلی انرژی بهم داد،صاحبخونه دستاشو زد بهم و همه دوییدیم به سمت توپها.موفق شدم یکیو بگیرم و در حال برگشتن به سمت محمد بودم که دوتا از اون برده ها ریختن رو سرمو توپ منو گرفتن و یکیشون رسوند به صاحبش،یعنی من باختم و باید شلاق میخوردم
از ترس داشتم میلرزیدم،به صورت محمد نگاه نکردم
میدونستم اونم الان اذیت میشه
مردک گفت برده هایی که باختین بیان سمت این مبل.یه مبل باریک بدون تکیه گاه مثل نیمکت که روکش چرم داشت،بهمون گفت خم بشیم روی این مبل،و پنج تا از مردها اومدن سمتمون شلاق به دست،بعد به صاحبامون کفت بیاین بالای سرشون و نگهشون دارین که تقلا نکنن
،هرچی اون مردک زشت میگفت همه با خنده و قهقهه انجام میدادن.محمد اومد بالا سرم و دستامو گرفت،بازم به چهرش نگاه نکردم،میلرزیدم ،شروع کردن به زدن،هر ضربه که زده میشد محمد هم دستمو محکمتر فشار میداد،انگار اونم دردش میومد،ضربه ی دهم که رسید گفت برین کنار ،دهم خودم میزنم،و شروع کرد یکی یدونه با تمام توانش زد،هیچ وقت هیچ وقت همچین ضربه ای نخوردم در عمرم
جیغ هممون در اومد،کثافت اسمش مالک بود،محمد اومد نزدیک صورتم و گفت جبران میکنم برات لیلی جونم،دستش بشکنه الهی
اشکام سرازیر شد و صدای ناله همه در مد .به خودمون میپیچیدیم که گفت همه برده هاتونو ببرین سمت ظرف شیر که یه کم بخورن.باید مثل سگ و گربه از ظرف شیر میخوردیم ،خیلی زجر آور و تحقیر کننده بود.بعدش مثل مربی های باشگاه سوت زد و گفت خوب حالا برده هاتونو عوض کنین ،هرکی برده ی کناریشو بگیره و بزاره روی زانوهاش و آماده اسپنک بشین،گفت برده ها دوتا دوتا روبروی هم ،یعنی هرکدوم جلوی صورتمون یه برده ی دیگه بود ،بعدش گفت تا زمانی که اسپنک میشین باید به هم لب بدین و زبون همدیگه رو بلیسین،چه کار لجنی،خیلی بدم میومد،روی زانوی یکی قرار گرفته بودم و سرمو که میاوردم بالا چهره ی یه برده دیگه بود که رو پاهای محمد بود ،باید لبای اینو میخوردم،یه لحظه چشام افتاد به نگاه محمد،اون میدونست لز دوس ندارم و الان چه عذابی میکشم،اولین ضربه های اسپنک که شروع شد تازه متوجه شدم فقط دارم به لز فکر میکنم و اسپنک یادم رفته.خیلی محکم میزد ،نامرد فقط هم به یه جا میزد هراز گاهی هم یه چنگ می گرفت،گفت پنج دقیقه تمام باید اسپنک کنین،تایم گرفت و این زمان هم واستاده بود انگار،دیگه ناله ی هممون داشت در میومد و نمیتونستیم لب بدیم که مالک لعنتی اومد بالاسر تک تکمون و صورتامونو فشار میداد میگفت بخورین لعنتیا
همه ی اون مردها قه قهه میزدن و کیف میکردن بجز محمد و که در اخم و سکوت انجام میداد
پنج دقیقه شد و شل و وارفته همه افتادیم روی زمین
مالک گفت پلاک برده هاتونو در بیارین و ببندینشون
بعد گفت یدونه یدونه بیان برای اینکه شیره مقوی بهشون بدیم بخورن و بعدش با دوستاش بلند بلند خندیدن
همون چند نفر که برده نداشتن و تنها اومدن
انگار اونا برنده های قمار بودن
گفت برده هاتونو به ما تحویل بدین و شما برین اتاق شام
مارو برد داخل یه اتاق دیگه ،بهمون چشم بند زد و قلاده هامونو بست
یکی یکی میبردن و بقیه صدای جیغ و ناله داشت روانیمون میکرد .هر کدوم پنج دقیقه پنج دقیقه تعویض میشدن،فکر کنم نفر سوم منو بردن و بستن به تخت،به پشت بستن به تخت.دستامو از مچ و بازو بستن.پاهامو باز کردن و بستن.چشامو باز کرد دیدم مالک بالاسرمه،سرم از تخت به عقب آویزون کرد ،یه نگاه تحقیرآمیز با خندت کرد و یکی خوابوند زیر گوشم،یکی دیگه اون سمت،مغزم تکون خورد،گفت چند تا سوراخ داری؟گریم گرفته بود نتونستم ج بدم یکی دیگه زد گفت ج بده ،گفتم دوتا،گفت جیش نمیکنی؟یه چک دیگه زد گفتم ۳تا،گفت آفرین
برگشت به دوستاش گفت سوراخاشو پر کنین و با هم خندیدن
گفت دهنتو واکن و زبونتو درار.انجام دادم،کیر بد بو شو کرد داخل دهنم ،یه ضرب تا ته کرد داخل حلقم،نست و پام بسته بود ،اقم گرفت و داشتم خفه میشدم،گفت شروع کنین
یهو حس مردم چند تا دست اومده روی کوس و کونم
یکیشون شروع کرد به فرو کردن کیرش داخل کونم،یکی انگشتاشو کرد داخل کوسم و یکی دیگه هم یه میله وارد محرای ادراریم کرد مه سوزش وحشتناکی داشت،کیرشو دراورد و گذاشت نفس بکشم
کونم داشت پاره میشد ،نمیدونستم از کدوم درد بنالم،حیوون به هر ۳تا میگفت با هم انجام بدین،اونی که انگشتش داخل کسم بود گفت عوضش کن ،انگشتشو درآورد و یه اسباب بازی کلفت و بلند کرد داخل کسم،فقط چند تا نفس تونستم بکش که وادارم کرد دهنمو وا کنم ،سوراخ بینیمو میگرفت،دوباره کیرشو کرد داخل دهنم،اینبار شروع کرد به تلمبه زدن،بقیه ی اونا هم همزمان تلمبه میزدن،داشتم مرگ رو جلوی چشمام می دیدم،کیرشو دراورد و گفت ببین جنده ما ۱۰بار و هر بار ۱۰ثانیه این کارو میکنیم و تو هر ۱۰ثانیه فقط اجازه داری دو تا نفس بکشی و باز شروع کردن و وقتی کیرشو تا ته میکرد داخل حلقم شروع میکرد به شمردن تا ۱۰و با هم میخندیدن
دفعه پنجم حالم بد شد و احساس کردم دارم تشنج میکنم یه کم صبر کرد و گفت چیه کاریت نداریم که و بعدش دوتا چک زد زیر گوشم
ده بارشون که تموم شد اومد زیر گوشم گفت آفرین توله خوب،شاید از اربابت بخورمت بعد گفت بازش کنید و ببریدش اتاق بعدی
میخواست منو بخره،نه محمد!!!امکان نداره
به خودم گفتم به حرفش توجه نکن
من فقط زندت ازون تخت اومدم پایین
مجرای ادراریم میسوخت و خیلی اذیت شدم؟گلوم داشت پاره میشد از شدت فشاری که آورده بود بهم
دوتاشون دست و پاهامو گرفتن و بردن انداختن اتاق کناری و اونجا دوتا دیگه از اون برنده های قمار بودن
باید پاهاشونو میلیسیدم ،برده های قبل از من هم اونجا بودن،گفت اینقدر اینجا باید بلیسیم تا صاحبامون بیان و مارو ببرن
هر کدوم یه جایی از این مردا رو شروع کردیم به لیسیدن،دست و پا و کیر و کون و …
و جابجامون میکردن و هرزگاهی هم ضرباتی به کون و صورتمون حواله میشد یا سینه هامونو چنگ میزدن و نوکشو فشار میدادن،دیگه توانی نداشتیم و داشتیم از حال میرفتیم که یکی یکی صاحب ها میومدن و هر کی برده ی خودشو میگرفت و میرفت ،یکیشون که اومد بردشو گرفت اول چند تا چک زد زیر گوشش و گفت چرا خوب کارتو انجام ندادی که مالک قبولت کنه و بخردتت
اینجا یهو تنم لرزید و ترسیدم ،نکنه ،،،نه امکان نداره
چن. دقیقه بعد همه رفتن و فقط من داخل اتاق بودم
بدنم یخ کرد
اون مردها هم بلند شدن و رفتن که یهو یکیشون گفت قرار بود امشب بهترینتو مالک به قیمت خیلی وسوسه کننده بخره
و خندید و رفت
و من موندم و چشم به در که محمد بیاد و منو ببره
…
اگه خوشتون اومد حتما ادامشو مینویسم
نوشته: لیلی
4 پاسخ به “تنبیه بخاطر هیچ و پوچ (۴)”
کلا آدم مزخرفی هستی
ریدم تو این فانتزی های چَرت و مُزخرف تون .
عالی عزیزیم
جون یک ارباب مثل مالک داشتن عالیه که بندازت زیر دست مردها…اووف.