گفتم واقعا عاشقمی و دوستم داری؟گفت بخدا خیلی دوستت دارم.گفتم پس مزاحمم نشو بزار من هم به عشقم برسم…گفت باشه پس من هم الان همینجا پیاده میشم…دیوانه می خواست در رو باز کنه بپره بیرون …محکم ترمز زدم بخدا اگه کمربند نبود همه از شیشه بیرون افتاده بودیم…نگه داشتم کنار نگاهش کردم.رفتم پایین اومد پیشم.گذاشتم زیر گوشش.گفت اشکالی نداره.بزن منو بکش ولی بیا برگردیم…اصلا دیگه باهاش حرف نزدم.هرچی گفت فقط ساکت شدم…رسیدم دم خونه عمه…زنگ زدم بابام در رو باز کرد…گفت پسر دیوانه شدی مگه…زن به اون خوبی داری بچه داری.میخوای زندگیتو آتیش بکشی.گفتم بابا یادت نیست من بخاطر سمیه در به در شدم…یادت نیست برای اینکه به همه بفهمونم که هر جور شده میخوام بهش برسم چقدر تلاش کردم.فقط درس خوندم و کار کردم…بابا اصلا میدونی عاشقی چیه میفهمی خواستن چیه…من که اصلا نمی خواستم زن بگیرم تو ومامان اصرار داشتین…که اون ازدواج لعنتی پیش اومد…شاید برای همه خوب شد.ولی برای من نشد…هرکی رو فرستادید ازین شهر بیمار بود بیکار بود بی پول بود.من زندگیشون رو درست کردم کار دادم خوبشون کردم.همه خوشحال شدن که فامیلشون بچه شهرشون یک کاره ای شده…و و خوشحال شدن…ولی چرا کسی نمیخواد منو خوشحال کنه.مگه من آدم نیستم…پسرم توی ماشین بود بابام رو دید…دوید اومد طرفش بابام نشست بوسش کرد…قرمساق نه گذاشت نه برداشت به بابام گفت…بابا مامانو زد… همون لحظه عمه و سمیه و مرضیه اومدن دم در…بابام بی ملاحظه محکم زد زیر گوشم …سرمو انداختم پایین…رویا از ماشین سریع اومد بیرون…گفت آقاجون چرا اینکارو کردین…بهمن خیلی مرد خوبیه مقصر من بودم.میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم بیرون عصبی بودم…ترسید بخاطر همین یکی زد تو صورتم…کار دیگه ای نکرد..گفتم رویا دست عمادو بگیر با بابا برین خونه ما…پدرم میدونست دیگه کاری نمیتونه بکنه.گفتم عمه با بچه هات بشینید توی ماشین…عمه که داشت مث خر کیف میکرد.نوه اش هم همینجور.ولی سمیه داشت گریه میکرد…سوار نمیشد…بابام رویا رو برداشت با عماد رفتن.من موندم و اونها.گفتم بشین سمیه.محکم گفتم نشست.توی ماشین…گفت نکن این کارو من نمیخام زندگی کسی رو بهم بریزم…خندیدم گفتم چی میگی تو…یکعمره منتظرتم…تازه گیرت آوردم…مستقیم رفتم دفتر امام جمعه شهرمون.چون منو خوب میشناختن…گفتم بیا پایین…گفت نه نمیشه نمیام.گقتم سمیه بازیم نده.گفت مگه میشه زورکی ازدواج کرد…گفتم نه…یعنی تو نمیخوای زن من بشی .یعنی یک عمر جوونیت گذشت بمن فک نکردی؟ساکت شد…بعدش گفت ولی نمیخوام بیام توی زندگی کسی…خسته شدم از حقارت خسته شدم از زخم زبون مردم.خودی و آشنا…گفتم عمه تو یک چیز بگو…گفت من همه چی گفتم…من راضیم دخترش راضیه.حتی برادرای بی پدرش هم از وقتی فهمیدن راضی و خوشحالند…ولی خودش لج کرده میگه من نمیخوام زن بهمن بشم.گفتم چرا آخه…گفت شاید دیگه دوستت ندارم…گفتم نه شوخی میکنی،گفت نه چی شوخی…چندساله ندیدمت چی مهر و علاقه ای بین ماهست که دوستت داشته باشم…عمه گفت گوه خوردی که دروغ میگی..هزار بار نشستی توی دفترهات جفنگ نوشتی.این دختر خونده برام صدبار ازم پرسیده بهمن کیه ننه جون که مامانم اینقد همش ازش چیز میگه و مینویسه…گفت نه دروغه…گفتم ولش کن عمه.این داره هم بامن هم با خودش لج میکنه…بخدا ازون روز که توی سرد خونه دیدمش بهم نگاه میکرد.نشناختمش ولی چشماش داشت آتیشم میزد.چون ماسک روی صورتش بود فقط چشماش رو میدیدم…وقتی فهمیدم کی بوده دلم هری ریخت پایین…کسی که جوونیم و به یادش گذروندم…بخاطر این رفتم درس خوندم کار کردم جوونی نکردم که به جایی برسم که حرفی توش نباشه.که به این برسم…الان بهترین شغل و دارم کارخونه دارم ماشین خونه ویلا.سهام هرچی بگی دارم.ولی هیچکدوم رو بدون سمیه نمیخوام…ولی این میگه منو دوست نداره.باشه سمیه خانوم تو هم منو دوست نداشته باش.دخترش گفت مامان چرا دروغ میگی…از اون روز که دیدیش هرشب میری توی حیاط میشینی گریه میکنی.میخندی عین دیوونه ها شدی…چرا به عمو بهمن دروغ میگی…زنش نمیشی نشو.ولی بهش دروغ نگو دلش رو نشکن.گناه داره.گفت خفه شو دختره عوضی لعنتی…همتون فکر خودتونین. کسی فکر اون زن بیچاره هست که داره دق میکنه سکته میکنه…گفتم نگران اون نباش من که اونو ول نمیکنم که…اونم دوستش دارم…گفت ولی من اینجوری نمیخوام.یا من یا اون…گفتم آها حالا خوب شد…کسی که یک عمره به فکرش خوابیدی بلند شدی…برات شرایط میزاره.همون موقع گوشیم زنگ خورد دیدم مادرمه.میخواستم جواب ندم…ولی به احترامش جواب دادم…گفت من که نمیبخشمت…ولی بیا بیمارستان حال خانومت خوب نیست.از حال رفته…گفتم کجا کدوم بیمارستان.؟؟سریع نشستم پشت فرمون رفتم بیمارستان.توی اورژانس بود…سریع رفتم پیشش…سرم وصل بود…چشماشو باز کرد.گفت نترس چون صبحونه نخوردم حالم بد شده.قندم افتاده…گفتم عزیز
دلم نکن با خودت این کارو.جوش نزن.بخدا من تو رو کنارت نمیزارم…تو توی قلبمی…گفت مبارکت باشه.عقدش کردی.گفتم نه بخدا نه.نه صیغه نه عقد هیچی. اونم از تو بدتره.میگه نمیخوام بیام زندگی مردم و خراب کنم…گفت معلومه زن فهمیده ایه…گفتم فک کنم نفهمتون منم…مادر باهم قهر کرده بود.پیش رویا بودم مادرمو با خواهرم فرستادم خونه…گفتم برین خونه موقع ناهار میام خونه…رفتن.دیدم عمه با سمیه و مرضیه اومدن پیش ما…سمیه اومد کنار تخت رویا.گفت بخدا رویا خانوم من نمیخوام بیام زندگی کسی رو بهم بریزم…اصلا این مسائل رو من راه ننداختم. از روزی که منو دیده دیوونه شدهبهم ریخته.بهش گفتم بهمن منو ول کن بزار تو همین زندگی لعنتی خودم بسوزم بسازم…ولی گوشش بدهکار نیست.الانم که اینجا هستم بخاطر اینه که دیشب منو تهدید کرد که اگه صبح بیاد ولی منو نبینه.با ماشین میندازه خودشو توی دره…من میدونم لج بازه انجام میده…بخدا ترسیدم…حتی به دایی و مامان هم نگفتم فقط الان بشما گفتم که بدونی چرا اینجا وایستادم…گفت بهمن سمیه خانم راست میگه.یعنی واقعا میخواستی منو عماد و تنها بزاری بدبختمون کنی.گفتم الان هیچ کدوم حرفی نزنید…خسته ام اصلا نخوابیدم…میخوام برم خونه مامان بخوابم…سمیه گفت بهمن برس به زندگیت زنت حیفه…گفتم نه صبر کن کارت دارم…رفتم بیرون گفتم…ولی اگه من بعد بری سر کار نه من نه تو…گفت باشه نمیرم…گفتم نباید کار کنی.هر ماه برات پول میزنم دو سه برابر حقوقت توی کارخونه…فقط به خودت برس…اگه نه دیگه نه من نه تو…گفت باشه. گفتم کارت ملیتو بده بهم…با اکراه داد ولی گرفتم ازش.سرم رویا تموم شد برداشتمش. اول رفتم برای سمیه و دخترش نفری یک گوشی و خط خریدم…بعدش براش توی بانک خودم حساب باز کردم.و پول خوبی زدم کارتش…رفتم در خونه اونها…دخترش اومد گفت عزیزم بگو مامانت بیاد.سمیه آمد… دید رویا توی ماشینهتعارف کرد بیایید داخل…گفت بخدا حال ندارم…برم خونه مامان بخوابم…گوشیها رو با کارت بانکی و کارت ملی دادم بهش.نمی گرفت ولی دید ناراحت شدم گرفت…گفتم سر کار بی سرکار…گفتم مرضیه براتون پول زدم…من بعد فقط بخور و بخواب ببرش دکتر پاهاش خوب شه…شماره منو که داری اگه رفت سرکار بمن زنگ بزن…گفت چشم عمو…خداحافظی کردم و رفتم خونه بابام…همه بودن و همه باهم قهر بودن…مستقیم رفتم اتاق خودم گرفتم خوابیدم…بلند شدم رفتم…پیش بقیه دیدم سر سنگین شدن باهام.گفتم رویا پاشین بریم…فردا باید سرکار باشم.بابام گفت تو برو اینها اینجا هستن…میخوام چند روزی بمونند.گفتم باشه خداحافظ…رویا گفت نه آقا جون وقتی تنهاست پشت فرمون یا خوابش میگیره یا حوصله نداره تند میره…بزارین ما بریم…گفت بدبخت ببین چی زنی داری…اونوقت هنوز چشمت هرز میره دنبال اون دختر عمه قراضه ات افتادی…گفتم میدونم که خیلی ناراحتی آقا جون…ولی دله دیگه…گرفتاره.بالای۲۰ساله که گرفتاره…بالای ۲۰ساله فقط به عشق همون قراضه داره تالاپ تولوپ میکنه…بعدش دیگه برام مهم نیست.چون اونی رو که براش دویدم که به همه جا وهمه چی برسم و رسیدم…به دستش نیاوردم بهش نرسیدم…بقیه اش مهم نیست.زنده بودن و زندگی کردنه الکیه…گفت تو دیوانه ای…دورو برت این همه هستن دوستت دارن…تو نونت کمه آبت کمه.عاشقیت چیه…گفتم روزی که رفتم تهران دانشگاه یادته…بهت گفتم عجله نکن آقاجون یک روزی میام بدستش میارم…یکروزی بقیه حسرت زندگی منو داشته باشن…ولی همش الکی بودالان خودم حسرت زندگی ساده ای رو داشتم که باید میداشتم و ندارم…چرا چون تو کارگر ساده ای بودی که اونشب ما رو با تاکسی بردی خونه خواهرت…حتی موتور نداشتی.من برای سرافرازی تو هرکاری کردم. ولی تو برای دلخوشی من حتی خواستگاری دختر خواهرتم نرفتی و در عوض رفتی منو پیشش کوچیک کردی…اون سیلی که ۲۵سال قبل باید بهم میزدی که نریم اون موقع خواستگاریش رو امروز جلوی همه بهم زدی…مهم نیست پدر جان.من برات پسر بدی نبودم ولی تو برام اصلا پدر خوبی نبودی…چون حاصل زندگیم بعد یک عمر جوونی پوچه…گفت پسر جان بخدا برای خودت میگم…تو زندگی و عمر منی…تو نباشی دنیا نباشه.خب چیکار کنم این زن وبچه ات هم گناه دارند…به گردن من حق دارن.این دختر توی ایران تنهاست فقط ما رو داره…بچه هم که نداره…اونوقت تو فیلت هوای هندوستان کرده…گفت ولش کن گور بابای دل من.ماکه یکعمر توی حسرتش سوختیم این هم روش…بیا بریم رویا.گفت باشه بهمن جون…هرچی مادرم پدرم خواهرام اصرار کردن نموندم وشبانه راه افتادم.خیلی گرسنه بودم ظهر هم ناهار نخورده بودم فقط خوابیدم.رسیدم اولین رستوران سفارش شام دادم…آوردن پسرم بهم نگاه میکرد…
گفتم چیه بابا جون.گفت نمیگی بفرمایید سرد میشه…نوشابه هامون رو باز نمیکنی…زورم نمیرسه در قوطی رو باز کنم…گفتم ببخشید پسرم باشه بفرمایید…مشغول غذا خوردن بودم دیدم رویا داره با غذاش بازی میکنه…با قاشق خودم یک قاشق غذا بردم جلوی دهنش…اول نگاه کرد.بعدش خورد.سرش و گذاشت روی میز بدجور گربه میکرد… گفتم خانومم عزیزم زشته…دیگه همه چی تموم شد داریم میریم خونه…خیلی گرسنه ام.اگه اینجوری کنی از گلوی من هم پایین نمیره…گفت بخدا اگه امشب الان بهم این قاشق غذا رو نمیدادی.می فهمیدم دیگه منو نمیخوای…با خودم گفتم خدایا اگه بهم تعارف کرد پیشش میمونم.اگه نه میرم کانادا دیگه نمیام…گفتم پس خدا بهم رحم کرد…شامو خوردیم راه افتادیم…دیر رسیدیم خونه…بابام اینا هرچی زنگ زدن دیگه جواب ندادم…تا اینکه دیدم ساعت دو بود.از شماره گوشی مرضیه دختر سمیه بهم زنگ زدن.برداشتمش…بابام بود گفت نامرد دیگه شماره منو بر نمی داری باید این وقت شب بیام خونه عمه گوشی برداری…گفتم جانم بابا جان.شما که منو نمیخواین فقط بفکر عروس و نوه اتون هستین…گفت پسر جان لب بود که دندون اومد…فردا بهت زنگ میزنم کار مهمی باهات دارم…الان کجایی گفتم رسیدم خونه ام…گفتم شبت خوش.همین که رسیدی خدا رو شکر.گفتم باشه تا فردا شب خوش.قطع کردم…رویا رو تخت بود گفت کی بود.گفتم یعنی نمیدونی کی بود.گفت از کجا بدونم…گفتم خب از حرف زدنم.گفت فهمیدم باباته اما چیکارت داشت…گفتم هیچی میخواست بدونه که رسیدم یا نه.گفت پس اون کار مهمه چی بود.گفتم فضول خانوم گفت برو امشب از عقب و جلو خانومت رو جر بده…گفت نخیرم بابای تو با ادبه مث تو نیست که پرو باشه…بعدشم من امروز اورژانس بودم.نمیتونم کون بدم…فقط جلو بزار که حالم جا بیاد.گفتم چشم…خلاصه که همه چی داشت به حالت عادی برمیگشت من دیگه زیاد حوصله نداشتم جر رو بحث کنم.میدونم حق با رویا بود اما.پس من چی.
پدرم فرداش بهم زنگ زد.گفت دیشب شما که رفتین…منو مادرت و خواهرت دیدیم تو هم حق داری…رفتیم خونه عمه…همه راضی هستن.بغیر خود سمیه…گفتم میدونم بابا…این هم شانس منه…دیگه تقریبا قید همه چی رو زدم…دیگه صبحها زود میرفتم سرکار و تاظهر وزارت خونه بودم.عصرها تا شب توی کارخونه…حوصله هیچکسو نداشتم.اکثرا توی محل کارم شام و ناهار میخوردم.چندوقت بود پسرمو حتی درست ندیده بودم…باور کنید بیشتر از یک ماه بود رابطه جنسی با رویا نداشتم…اصلا دل و دماغ زندگی نداشتم…توی گوشیم بودم تازه تلگرام اومده بود.اون موقع فیلتر شکن نمیخواست… توی تلگرام دیدم شماره مرضیه هست چندتا عکس از خودش و مادرش گذاشته بود توی پروفایلش…دیدم چه شاداب شده بود.سمیه سرحال بود لباس قشنگ تنشون بود…آنلاین بود.دیدم برام نوشت مرسی عمو بهمن…من هم دارم میفهمم زندگی کردن چیه…نوشتم قربونت بشم عزیزم.قابلتو نداشت…فقط درس بخون هرچی لازم داشتی بهم بگو.نزار مادرت کار کنه…من خرجتون رو میدم…گفت خیلی خوبی…خدا کنه همیشه خوشحال و سالم باشی…گفتم مرسی دخترم…ولی دیگه خوشحال نیستم…گفت چرا اینقدر مامان منو دوست داری…تو که زن به اون خوشگلی داری.گفت نشنیدی میگن هر کی عاشقه مجنون میشه.گفتم من هم اینجوریم…گفت میخوای یک عکس خوشگل با لباس خوشگل آرایش شده از مامان برات بفرستم…گفتم نه یه وقت ناراحت میشه…گفت نمیفهمه… تازه بزار بشه…اون خودش اینقدر تورو دوست داره.که چند شب قبل با هم توی پارک بودیم ننه نبود…در مورد تو حرف زدیم.گفتم مامان عمو بهمن حیفه چقدر تو رو دوست داره چرا گفتی دوستش نداری…گفت من هر چقدر هم بگم دوستش ندارم اون میدونه که دوستش دارم و من هم دیوونه اونم…ولی چون دوستش دارم نمیخوام زندگیش بهم بخوره…چون اونم یکبار مثل من طعم تلخ شکست رو چشیده…زنش خیلی خوبه و مهربونه…دخترم آدم با آجر دیوار خراب شده زندگی دیگران…زندگی خودشو بنا نمیکنه…بزار همه فک کنند من دیوونه ام که زن بهمن نمیشم…ولی هم اون منو میخواد هم من اونو…گفتم برام بفرست عکسشو…برام یک عکس فرستاد با لباس خوشگل معلوم بود تازه خریده…هنوز برچسببرچسبش بود این ازش عکس گرفته بود…ولی لاغر شده بود…ناز بود زیبا…خیلی موهای بلند مشکی…که چند تا کنار پیشونی و گوشاش سفید بودن…چقدر دلم میخواست الان پیشم باشه…همینجور که به عکسش نگاه میکردم خوابم برد پشت میز…تو خواب دیدن سمیه روبروم جلوی میز نشسته داره با موهام بازی میکنه…گفتم نکن سمیه جون بزار بخوابم…خسته ام…یک آن صدای در اومد بلند بسته شد بهم کوبیده شد.از خواب پاشدم رفتم بیرون مسئول حراست قدم میزد…گفتم مومنی صدای چی بود.گفت خانومتون بود عصبی بود محکم در رو بست…دویدم دنبالش وقتی رسیدم اون پایین پله ها بود داشت سوار ماشینش میشد…یککم برف باریده بود…اما پله ها یخ بود.تا اومدم برم دنبالش…از روی پله ها سر خوردم ۱۲تا پله چرخون چرخون افتادم پایین…نگهبان منو دید.خانومم بوق زد درو باز کنه…نفهمید خوردم زمین…گفت بیشعور بیا در رو باز کن کدوم گوری میری…هنوز منو ندیده بود…گفت خانوم مهندس …آقای مهندس پرت شدن پایین نمرده باشن خوبه…خانومم تا برگشت منو دید…دوید طرفم گفت بهمن جون عزیزم خدا مرگم بده چت شد…گفتم نمیدونم چم شده کمرم درد میکنه…پام با دستم فک کنم شکسته…زنگ زدن آمبولانس… تا اومد بدتر شدم هوا سرد بود…پتو انداختن رو ولی چون نباید بهم دست میزدن…نباید تکونم میدادن.توی سرما روی زمین مونده بودم…بردنم بیمارستان… وقتی به هوش اومدم فهمیدم.دست وپام شکسته…گردنم آسیب دیده فقط شانس آوردم کمرم نشکسته…بسته بندیم کرده بودن.خیلی بیمارستان و اتاقم شلوغ بود.از همکارام و تمام خانواده و بیشتر اقوام بودن.ولی سمیه و عمه نبودن.چشمم به دربود.مادرم روی سرم بود گریه میکرد خواهرام بودن…بابام نگران بود…گفتم آخه نمردم که گریه میکنین…همکارام خندیدن…رویانبود.گفتم مامان رویا کو گفت الان میاد…گفتم کجاست…گفت میگم که الان میاد…گفتم راستشو بگو…همکارام بنده های خدا فک کردن مسئله خاصیه…همه خداحافظی کردن رفتن…من موندم و اقوام…گفتم آبجی رویا کجاست…گفت بیرونه با عماد.اما از دیشب که این اتفاق برات افتاده همش خودش رو مقصر میدونه…میگه من نذاشتم که این به خواستش برسه…اون دیگه برای خودشم زندگی نمیکنه.خواب و خوراکش سمیه است…الانم میگه ازش خجالت میکشم…نمیام ببینمش.داداش فک کنم خیالات بدی داره…گفتم چی خیالی…در گوشم گفت میخام از بهمن جدا بشم.با سمیه ازدواج کنه…تا اینو گفت عصبی و شوکه شدید شدم…نمدونم چکارم شد یک آب تلخی اومد توی دهنم حالت تهوع شدید گرفتم.نمیتونستم گردنمون تکون بدم…استفراغ شدید کردم بقيه اش برگشت توی دهنم به مرز خفه گی رسیدم…فقط صدای جیغ و داد و فریاد پدر مادرم و شنیدم ودیگه چیزی نفهمیدم…وقتی دوباره بیدار شدم…بغیر یک پرستار کسی پیشم نبود…گفتم خانم دکتر کسی از آشناهای من هست یانه…گفت وای خدایا شکر بهوش اومدین.آره همه هستن بیرونند…نصف روزه بی هوش بودین…همه ترسیدن…بیرون توی سالن ۲۰۰نفر آدمه هر کاری میکنند هیچچکی بیرون نمیره…پرستاره رفت بیرون.شنیدم گفت خانوم مهندس مشتولوق بدین به هوش اومد.سراغ شما روگرفت…مادرم همونجا بهش یک انگشتر داده بود از خوشحالی…اومدن تو…گفتم مامان بگو فقط رویا بیاد.کار مهمی دارم…گفت باشه پسرم میگم بیاد…رفت بیرون پدرم دم در بهم نگاه کرد…داخل نیومد.چند لحظه بیرون غلغله شد…پدرم اومد تو گفت بهمن راستش رویا از صبح نیست .موقع عمل تو پشت در بود اما ازون موقع رفته نیست…گفتم بابا برو بگو حاج مهدی رفیقم بیاد تو…شما بیرون باشین…رفیقم اومد گفتم حاجی خواهش میکنم این شماره پلاک رو برام پیدا کن…ببین کجاست…خانومم رو ممنوع الخروج کن.اگه بره دیگه من بلند نمیشم ها.یکبار یکی شون رفت…دیگه برنگشت زندگیمو باختم…گفت باشه.اسم و فامیل گفتم…گفت تا نیم ساعت دیگه بهت خبر میدم…یکساعت هم بیشتر شد…دیدم مادرم اومد…گفت بهمن خبر خوش حاجی پیداش کرد…رفیقم اومد گفت نگران نباش توی جاده بود با ۳تا خانوم دیگه…گفتم کجا میرفت… گفت میومد تهران…گفتم ممنونتم رفیق…خیالم راحت شد…هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم مادرم اومد تو گفت حاجی بیزحمت همه بیایید بیرون…پدرم رفیقم حتی دکتر رفتن بیرون…یک لحظه دیدم در باز شد منتظر رویا بودم…دیدم سمیه اومد تو…سلام داد.خوبی پسر دایی…گفتم رویا کجاست…گفت آلان میگم بیاد داخل…توکه دوستش داری چرا اذیتش میکنی…گفتم من کی اذیتش کردم…سمیه بگو بیاد دارم دق میکنم…اگه نیاد همینجا میمیرم…رفت صداش زد…رویا اومد…گفتم نالوطی الان که چپه شدم نمیتونم بلندشم تنهام گذاشتی…مگه رفیق نیمه راهی…ساکت بود اومد جلو.نمیتونستم بلند شم.دستشو گرفتم…بردم جلو لبم بوسیدم…گفتم چی شده چرا حرفی نمیزنی…فقط نگاهم میکرد… سمیه کنار وایستاده بود…گفتم چی شده بهم بگو…زبون باز کرد گفت بهمن من و تو دیگه به آخر خط رسیدیم…بهم اجازه بده برگردم کانادا.گفتم چی میگی مگه دیوونه شدی.مگه من کاری کردم.من که دیگه نرفتم سراغ سمیه حتی بهش زنگ هم نزدم…سمیه از اون روز بهت زنگ زدم…یا خبری ازت گرفتم تو رو خدا راستش روبگو…سمیه گفت بخدا من هم بهش گفتم ولی باور نمیکنه…میگه یکماه بیشتره خونه نمیری…اومده پیشت دیده خوابی…توی خواب گوشیتو باز کرده دیده عکس منو روی صفحه داری.میبینی…من که بهت عکسی ندادم…نه سمیه من داشتم موهاشو ماساژ میدادم.وقتی خوابه خوشش میاد…بهم گفت سمیه اذیتم نکن خسته ام بزار بخوابم…اون دیگه نه تنها توی بیداری که توی خواب هم فقط بتو فکر میکنه…من اینجا اضافه ام…تو رو خدا به زندگیتون برسین…بزارین من هم برم به بدبختیم برسم…گفتم بخدا من یادم نمیاد…فقط میدونم که مرضیه برام توی تلگرام یک عکس ازت فرستاد…گوشیم کجاست…بیاریدش. رفتن آوردن دست مادرم بود…گفتم بازش کن .بازش کن.میگم.باز کرد گوشی رو گفتم…ببین هنوز صفحه ای که باز.تلگرامه…بسته نیست…ببین صفحه مرضیه است.ساعتش و ببین مال دیشبه…اون فرستاد.من خوابم برده…توی خواب سمیه تو ذهنم بوده…فک کردم اونه…گفت بهمن چهل روزه بامن حتی صبحانه نخوردی…چهل شبه بغلم نکردی پیشم نخوابیدی…گفتم میدونم اشتباه کردم ولی دلم تنهایی میخواست که خودمو پیدا کنم.دلیل نمیشه تو رو ول کنم…من بدون سمیه تا الان گذرون کردم چون به این وضعیت عادت کردم…اما بدون تو اصلا نمیتونم ادامه بدم…نفست بهم آرامش میده…نگاهت خستگیمو در میاره…من دروغ نمیگم…تاالان فک میکردم فقط دوستت دارم .اما از لحظه ای که فهمیدم نیستی ترس از دست دادنت از عشق نداشته ام سنگینسنگینتره. فهمیدم نباشی میمیرم…وقتی آبجی بهم گفت میخای متارکه کنی…اینقدر شوکه شدم…بالا آوردم داشتم خفه میشدم…نکنه واقعا دوست داری بمیرم و خفه شم…که این کارو باهام میکنی…گفت نه خدا نکنه…من اینقدر دوستت دارم که میخام با عشقت بدون مزاحم راحت باشی …امروز خودم رفتم آوردمش.که از نزدیک ببینیش نه عکسشو ببینی…گفتم ممنونم از لطفت…ولی دیگه با این وضعم نه بدرد تو میخورم نه این…گفت خوب میشی نترس دکتر گفته عمل دست وپات خوب بوده…فقط باید مواظب مهر های گردنت باشی…گفتم اگه تو بزاری که من خوب شم…بجای اینکه مراقبم باشی تنهام میزاری…اشکال نداره تو هم برو…کو شانس…گفت لوس نشو.غصه نخور نمیرم تنهات نمیزارم…الان شنیدم که وقتی نبودم ترسیدی.تنها بمونی بهم ریختی…راستش هم خوشحال شدم، هم ناراحت. خوشحال شدم چون فهمیدم هنوزم دوستم داری…ناراحت شدم چون فهمیدم دور از جونت میخواستی خفه شی.سمیه اومد نزدیک تخت…خم شد پیشونیم رو بوسید.گفت پسر دایی گلم حیف این خانومت نیست که بزاره بره تو هم حسرت به دل بمونی.اینو خواهرانه بوسیدم…با اجازه.در ضمن ممنونم از کمک مالی که کردی…راستش برای من از همه چی بهتر بود وهست…گفتم خیالت راحت نمیزارم سختی بکشی…رفت و منو بازم تنها گذاشت.من موندم و خانوم گلم…تا سمیه رفت تازه انگار درد دلش شروع شد و عقده دلش پاره شد…چه گریه ناله ای سر داد چقدر گلایه کرد…
تقریبا دوماه بیشتر پام ودستم توی گچ بود.خوب شدم فیزیوتراپی رفتم سرحال تر شدم…۲روز به عید بود…گردنم هنوز بسته بود…ولی میتونستم رانندگی کنم…برای سال تحویل رفتم خونه بابام. خوشحال شدن…فهمیدم عمه مریضه…هم فشار خون داره هم زخم معده شدید…نمتونه دارو بخوره حالش خرابه.بردنش بیمارستان.نمیخواستم برم ببینمش چون میدونستم هوایی میشم…روز سوم عید رفتم دیدنش.گفتن حالش بد بوده بردنش تهران.زنگ زدم مرضیه گفتم کجایی عموجان.گفت با آمبولانس هستیم اما ننه حالش خرابه.معده اش خونریزی کرده میخاد بمیره…گفتم مادرت کجاست گفت همینجاست… ولی پشت آمبولانس پیش ننه است…گفتم هر وقت رسیدین بهم زنگ بزن…داییهات هم هستن.گفت نه نیومدن…گفتن شما برید ماهم پشت سر میآییم… ولی فک نکنم بیان…گفتم مهم نیست…هر بیمارستانی رفتید بهم زنگ بزن کارتون رو درست میکنم…رفتم خونه به رویا گفتم عزیزم حال عمه خرابه بردنش تهران.فک کنم بمیره…بابام گفت خدا نکنه من همین خواهر فقط برام مونده…غروب بود…گوشیم زنگ خورد.خود سمیه بود…خوب بود بیرون بودم رفته بودم خرید رویا نبود باهام…برداشتم گفتم سلام دختر عمه خوبی سال نو مبارک…گفت سال نو تو و خانواده هم مبارک باشه…بهمن جان پسر دایی حال مادرم خرابه…اوردنمون بیمارستان…ولی میگن تخت نیست.بستریش نمیکنند… میگن دکترها همه رفتن مرخصی عید نیستن…میتونی یک کاری کنی…گفتم آره همونجا باش الان برات آمبولانس میفرستم ببرند بیمارستان دیگه مال وزارت خونه است…هیچ هزینه ای هم نداره…نترس باهاشون برو…گفت ممنونتم…انشالله بشه جبران کنم…گفتم سمیه فقط گاه گداری بهم زنگ بزن صداتو بشنوم…خیلی دلتنگتم…گفت باشه بهمن بخدا خیلی دوستت دارم.اما نمتونم باهات باشم…زنت خیلی خوبه زندگیت بهم میریزه…اگه بفهمه من و تو با هم هستیم دق میکنه.دق نکنه خودکشی میکنه…بهت گفتم بدونی ها…نگی نگفت…گفتم باشه تو به هیچکس نگو فقط وسط روز بهم زنگ بزن…بزار صدای قشنگتو بشنوم…گفت تو دیوونه ای بخدا…گفتم مجنون دیوونه عاشق…گفتم قطع کن تا کار عمه رو درست کنم…ببین من تا۵عید اینجا هستم اگه الان بیام رویا شک میکنه…پنجم میام میبینمت.ولی هر وقت زنگ زدم جواب بده…چون نمتونم دائم باهت تماس بگیرم…گفت باشه…خلاصه زنگ زدم همون رفیقم حاج مهدی جریان رو گفتم…خیلی مرد آقاییه. گفت مورد نداره…سریع براشون آمبولانس فرستاده بود…برده بودشون.اتاق خصوصی دکتر معاینه اش کرده بود…چون اتاق خصوصی بود…سمیه و مرضیه هر دو همونجا مستقر شده بودن..زنگ زدم بهشون…۱۲شب بود برداشت گفتم عزیز دلم جات خوبه.مادرت خوبه…گفت الهی فدات بشم که اینقدر خوبی…همه کارا درست شد…ولی دروغچی اینجا که پولی و خصوصیه…چرا نگفتی…گفتم تو به اینها کار نداشته باش…سفارش کردم شام وناهار تو و مرضیه رو هم کامل بدن…فردا صبح برات پول میزنم کارتت…تو هزینه بیمارستان و کار نداشته باش…برو برای اون بچه و خودت سر تاپا همه چی بخر…گفت هنوز ازون پولی که قبل عید فرستادی خیلی مونده نمیخاد بزنی…گفتم فقط بگو چشم…برو استراحت کن شبت خوش…گفت مرسی عزیزم…گفتم چی شده سمیه باهام مهربون شدی.گفت بخدا از اول هم بودم…ولی الان دیگه دیدم ول کن من نیستی.خودمم گرفتارتم…نمیتونم دیگه بدون تو زندگی کنم…ولی تو رو خدا هیچکس نفهمه که بد میشه…همینجوری مادرت و خواهرات سایه منو با تیر میزنند.گفتم نترس خیالت راحت.فردا راه میفتم…با رویا میام بیمارستان ولی تو باهام سر سنگین باش…خندید گفت خیلی کلکی…فرداش صبح راه افتادم.رویا گفت بهمن میخای بری دیدن عمه گفتم تا تو نگی نمیرم…گفت باهم بریم.گفتم بریم…بدون تو که نمیرم…گفت کدوم بیمارستانه…گفتم بیمارستان…گفت اونجا که خصوصیه.،گفتم آره میدونم…گفت تو فرستادیشون …گفتم آره همون روز اول ازاینجا به آمبولانس گفتم بردشون…گفت سمیه میدونه گفتم آره…به دخترش گفتم…گفت الان حتما باید بری ببینیشون… گفتم که تو بیایی میرم …تو نیای نمیرم…ناراحت بیرون و نگاه کرد.وایستادم کنار…گفتم الان باخودت میگی تو چی مخمصه ای گیر کردم…گفت آره دیگه…گفتم نگران نباش…دارم کارها رو جور میکنم…تابستون یکسر بریم کانادا…دیدن خانواده ات.برای۳ماه کامل…بزار مدرسه عماد تموم شه…گفت نه دروغ میگی…گفتم کی بهت دروغ گفتم…خندید.از ذوقش محکم بوسم کرد…گفتم وای گردنم درد گرفت…گفت خیلی خوبی…چقدر خوشحالم کردی…ساعت ۵غروب باهم رفتیم بیمارستان…راسته که پول مرده رو زنده میکنه…عمه حالش داشت خوب میشد…مرضیه تا مارو دید زود اومد استقبال.عید رو به من و رویا تبریک گفت…رفتیم داخل…عمه نشسته بود داشت نوشیدنی میخورد… رویا گل و شیرینی رو داد سمیه و احوال پرسی کرد.عمه رو بوسیدم…گفت عمه جون خدا خیرت بده خدا تن خودت و زن وبچه ات و سالم نگاه داره…سمیه گفته اینجا چقدر گرونه خرجشو دادی…گفتم مهم نیست عمه جون.یککم نشستیم و بعدش بلند شدیم رفتیم.گفتم میایی بریم کارخونه سر بزنیم گفت نه از اونجا بدم میاد.کم مونده بود اونجا تو رو از دست بدم…گفتم مقصر خودت بودی خب هر چی صدات میزنم فرار میکنی قهر میکنی جواب نمیدی.گفت نگو دیگه…اینقدر دلم آتیش گرفت توی خواب اسم سمیه رو آوردی…میخواستم سکته کنم…گفتم حسودی دیگه تو خواب هم نمیزاری من تخیل بزنم…گفت غلط میکنی.چی بیداری چی توی خواب باید فقط بامن باشی..بردم رسوندمش خونه…سریع زنگ زدم سمیه گفتم بیا پایین کارت دارم ولی به عمه و مرضیه نگو …بگو میخوام برم دارو بگیرم.میخام برم خرید نمیدونم دیگه یک چرتی بگو…رسیدم دم بیمارستان منتظر من بود.نشست توی ماشین…بهم نگاه کرد.تاریک بود و شیشه ها مشکی دودی…زیر درخت توی پارکینگ…چراغ داخل رو خاموش کردم…بخدا بعد از ۲۰وچندسال بغلش کردم اومد بغلم…خودش هم منتظر همین لحظه بود…چند لحظه بود فقط همو میبوسیدیم…توی بغلم گریه میکردسرش رو شونه هام بود…کوچولو ناز خوشگل…گفتم سمیه دیگه نمیخوام تنهام بزاری…اگه بری میمیرم…گفت خب تو مه نمیتونی از رویا دل بکنی…گفتم خیلی مهربون و خوبه…اونم دوستش دارم…ولی عاشقتم لامصب…دیوونه توام دست خودم نیست…گفتم بریم خونه من…گفت نه رویا میبینه…گفتم خنگه خونه مجردیم. گفت وا مگه توهم ازین کارا میکنی…گفتم نه ولی برای روزای تنهاییم.که میخام راحت باشم کسی مزاحمم نباشه…گفت بریم…رفتیم اونجا…بردمش داخل ساختمون…رفتیم بالا.اومد داخل گفت.وای چی دم ودستگاهی بهم زدی ناقلا…گفتم بیا راحت باش.مانتوش رو در آورد…نشست کنارم.بلند شدم رفتم دوتا نوشیدنی اوردم…سمیه ریزه میزه تر از رویا بود…داشتیم صحبت میکردیم از گذشته از زندگی مون…گفتم نمدونم چرا زندگی باهام اینجور بازی میکنه..نه میتونم از تو دل بکنم نه رویا.هر دو تون رو باهم میخام…ولی شما هیچکدوم کنار نمیآیین…گفت چون پر رویی خندید…گفتم نخند…اگه من از اول این همه بدبختی سرم نمیومد…که تهران نمیومدم الان باهم داشتیم زندگی میکردیم…گفت برای تو که بد نشد آقا شدی من بدبخت شدم.یک ننه تریاکی معتاد با یک دختر پر توقع مونده روی دستم…گفتم نگو اینجوری جوونه دلش زندگی میخاد…گفت خب پاشو بیشتر از گلیمش دراز میکنه.میگم تو چرا عکس منو برای بهمن فرستادی میگه…اگه دوستش نداری من میخامش دوستش دارم…عکس خودمو بفرستم…گفتم پس دخترت از خودت باهوش تره.گفتم دلش شوهر پولدار میخاد…گفت آره ذلیل مرگ شده.مث باباش فقط پول دوست داره و عرضه هم نداره…گفتم سمیه اومدی اینجا فقط گلایه کنی.گفت چی کار کنم.گفتم بیا بغلم دلم تورو میخاد…اومد پیشم بلندش کردم با وجود اینکه تازه دست وپام خوب شده بود و گردنم هنوز کار زیاد داشت…ولی از ذوقم بلندش کردم بردمش انداختمش روی تخت…تا تخت و دید سریع بلند شد.گفت نه بهمن نه…نمیتونم…گفتم چرا…مگه باکره ای…خندید گفت نه لعنتی.چرا نمیفهمی…این خیانته به خانومت…گفتم آخه.گفت آخه نداره…قرارمون چیز دیگه ای بود…فقط رفاقت و عشق…گفتم سمیه یعنی لب چشمه تشنه لب بمونم…نشستم اومد پیشم گذاشتمش روی پاهام…چقدر بدن نرم و قشنگی داشت…میخواستم ببوسمش…گوشیم زنگ خورد.رویا بود.گفتم ساکت باش…گفتم جانم عزیزم…گفت رسیدی کارخونه.یک آن به ذهنم رسید شاید زنگ زده باشه کارخونه…گفتم نه نرفتم اونجا…گفت پس کجایی…پیش سمیه ای.گفتم آره.گفت بیمارستانی…گفتم نه…گفت پس کجایی…گفتم توی آپارتمان خودمون…گفت سر کارم میزاری.گفتم نه من بهت دروغ نمیگم…فکر بد نکن فقط اومدیم حرف میزنیم…من هیچوقت بهت خیانت نمیکنم…چون خودم طعم تلخش و چشیدم…گفت پس اگه راست میگی بیا در رو باز کن…گفتم مگه تو کجایی.گفت پشت درم…گفتم باشه بیا تو…کلید داری که…گفت باشه. اومد داخل صدای در اومد…ما سریع رفتیم توی پذیرایی…اومد پیشمون…گفت من که بهتون گفتم …بزارین من برم دنبال کارم…چرا هم خودتون رو اذیت میکنید هم منو…گفتم بخدا ما بعد از چندین سال اولین باره با هم تنهاییم…خب ما هم دل داریم دیگه…مگه همش کارای سکسیه…ما اصلا به اونش فکر هم نمیکنیم…
دلمون میخواست فقط در دو دل کنیم…گفت یعنی من مزاحمم…گفتم اصلا بیا بشین پیش ما…نامرد نه گذاشت نه برداشت محکم زد زیر گوشم…گفت پس چرا دک کردی منو…ها چرا.یکی دیگه زد…گفتم خیلی ازت ممنونم…کتم رو برداشتم رفتم بیرون…سمیه گفت وای رویا خانوم چکار کردی…نباید میزدیش…اون توی برزخ منو تو گیر کرده…هر دوتامون رو بد جور دوست داره…بخدا میره کار دست خودش میده…نه تو دستت بهش برسه نه من…گفت چکار کنم…داره سر کارم میزاره.بهت زنگ زده…ولی بمن نگفته…توی گوشیش دیدم…صداشو شنیدم…گفتم رویا اگه من میخواستم تو نفهمی…یک خط و گوشی دیگه میگرفتم…یا اصلا تماس رو پاک میکردم…یا رمز گوشیمو عوض میکردم…بلو نبودم یا امکانش نبود…ولی تو که منو تعقیب میکنی گوشیمو چک میکنی…خرابم میکنی…جاسوسیمو به مامانم میکنی…به بچه ام یاد میدی به پدرم بگه بینمون چی گذشت…که اون جلوی همه بزنه زیر گوشم…من هیچوقت بهت هیچچی نگفتم…برای من لایی کشیدن عین آب خوردنه…هم پولشو دارم هم امکاناتش رو هم پارتیش رو…ولی همیشه با همه رو راست بودم…دلم نخواسته کسی رو بزارم سرکار…ولی ازاین به بعد دیگه همه چی فرق داره…ببر سمیه رو برسون…من کار دارم…رفتم بیرون هر دو دنبالم دوییدن اومدن بیرون…بهمن بهمن میکردن.رفتم توی آسانسور.بزور اومدن داخل…گفتم در رو بستین.این به اون میگفت اون به این.دوباره زدم طبقه بالا رفتم دیدم در بازه بازه…بستمش رفتیم پایین…دیدم تاکسی دربست گرفته دنبالم راه افتاده…پول یارو رو دادم.نشستن توی ماشین…باهاش قهر بودم…گفت کجا میری…حرف نزدم.گفت میگم کجا میری…بچه رو گذاشتم پیش همسایه…گفتم چطوری پیدام کردی…گفت میدونستم میایی پیش عشقت.دیدمت توی ماشین میخواستی لباشو بکنی اینقدر محکم بوسیدیش…گفتم از اولش دنبالم بودی…گفت آره.من تو که رفتی سریع دربستی گرفتم بیام دنبالت…بدبختیم اینه که بهم دروغ نمیگی…اگه نه میدونستم چیکارت کنم…گفتم هنوز ازین بدترم کنی…خرابم کنی…گفت تو چرا نمیفهمی…تو شوهرمی مرد منی عشق منی همه چی منی.من نمیخام تو رو با کسی شریک بشم…بفهم نفهم…گفتم مرسی از ادبیات تمیزت…ممنونم که دوستم داری تعقیبم میکنی کتکم میزنی بهم فحش میدی.چون دوستم داری…عزت مزید لطفت مستدام.الان هم دیگه نمیخام ببینمت…میری خونه تا بیام تکلیفت رو روشن کنم.سمیه گفت یعنی چی بهمن.گفتم یعنی که شام درست نکرده گرسنه ام میخام برم رستوران چیزی بخورم…گفت خاک تو سرت کنند ترسیدم گفتم چی خیالی داره…رویا نگاهم کرد…دستش و گرفتم گفتم شوخی کردم بریم چیزی بخوریم گرسنه ام…صورتش و برگردوند نگاهم نکرد…گفتم قهر نکن دیگه…اگه کسی هم بخواد قهرکنه…منم دیگه…گفت بعدا واسه چی…گفتم خب من سیلی خوردم تو که نخوردی؟گفت حقت بود…گفت الان میای یانه من برم.بخدا گرسنه ام بدجور…میدونم چندروز هم خونه نبودیم چیزی از قبل نمونده که گرم کنی بخوریم…پس بریم دیگه…رفتم رستوران همیشگی خودم…توی رستوران بودیم شام آوردن…گفتم خانوما لطفا بفرمایید شام تا یخ نکرده…اگه میخاین لقمه بگیرم…هر دو بهم نگاه کردن…گفتم چیه خب بخورین دیگه…تازه مشغول بودیم که مهندس صادق پور از همکارای ارشد وزارت خونه رسیدن با خانومش…بلند شدیم حال و احوال پرسی کردیم…رویا رو میشناخت… ولی سمیه رو نه…گفت بهمن جان خانوم و معرفیش نکردی…تا میخواستم بگم…دختر عمه ام هستن تهران مهمون ماهستن…رویا بچه گی کرد گفت ایشون سمیه خانوم عشق اول و آخر مهندس هستن…مهندس صادق پور زد زیر خنده…گفتم خانومم شوخی میکنه…دختر عمه من هستن مهمون ماهستن…عمه مریضه بیمارستانه…امشب ایشون مهمون ماهستن…خلاصه که رفتن سر میز خودشون و ولی من بدجور ازش دلگیر شدم…خیلی خجالت کشیدم.بلند شدم به بهانه دستشویی رفتم بیرون ولی سوییچ و عمدا گذاشتم روی میز که ماشین و با خودش ببره…رفتم مثلا دستشویی.ولی رفتم بیرون…تاکسی گرفتم…رفتم اول کارخونه…بعدش یک سری که زدم…سوییچ پیکاپ رو برداشتم زدم بیرون…حوصله هیچ کس و هیچچی رو نداشتم…دائم گوشیم زنگ میخورد یا سمیه بود یا رویا…خاموش کردم گوشیو…زدم جاده سمت شمال…تا صبح روندم.رسیدم رامسر.یک ویلای خوشگل داشتم که دست باغبون بود بهش میرسید.در رو باز کردم رفتم داخل.دیدم یک۲۰۶سفید داخلشه. گفتم شاید مهمون داره نرفتم داخل…صداش زدم .نبود.زنگ زدم بهش.گفتم کجایی این ماشین کیه تو ویلا…اومد اما به دست وپا افتاده بود.چون بهش گفته بودم بخاطر شغل دولتی مهمی که دارم نباید ویلای منو اجاره بده.ولی داده بود.۴تا دختره ازتون ویلا اومدن بیرون لوند و دلبرونه. گفتند چی شده چرا سروصدا می کنید…آقا آب استخرش زیاد گرم نبودها…در ضمن ما تا ساعت۲که گفتین هستیم ها…از الان مشتری دیگه آوردین…دیروز هم قرار بود.بود۳خالی باشه۴تحویل دادین…گفتم مرتیکه عوضی بهت نگفتم ویلای منو اجاره نده…مگه خری کوسکش…هر چی عقده بود سر این بدبخت خالی کردم…زدم زیر گوشش.کله اش خورد شیشه در عقب…زنگ زدم به یکی از رفیقای مهم توی رامسر جریان و گفتم…ده دقیقه نشد رسیدن…دستبند خورده بردنش هرچی التماس کرد…ولش نکردم.گفتم ببریدش مرتیکه دزد عوضی رو..اون دخترها بدون اینکه چیزی بگن فهمیدن جریان چیه زود جیم زدن رفتن…در ویلا رو بستم…گرفتم خوابیدم…دوساعتی نبود.که دیدم یک زنی اومده توی ویلا داد میزد ولی ولی کدوم گوری خبر مرگت…نگاه کردم دیدم زن همین شمالیه است…چه سفید و تپل بود جلوی چادرش باز بود۳۰سالش بیشتر نبود موهاش طلایی و چشماش همچین سبز بود که توی نور آفتاب برق میزد.گفتم بزار بیاد تو…کلید ویلا رو ازش بگیرم بره گمشه. من از آدم دروغگو و دودره باز بدم میاد…اومد داخل گفتم های کجا سرت و انداختی پایین عین گاو میای داخل…گفت شما کی هستی آقای با ادب…گفتم شما که با ادبی یالله سلامت کو…کلید ویلا دست تو چکار میکنه…گفت ها شما مهمون جدیدی…گفتم برای امروز مسافر جدید بیارم…که ولی آورده…گفتم ولی گوه خورده احمق من صاحب ویلا هستم.مگه نگفتم ویلای منو اجاره ندید.من کارم امنیتی نباید کسی بدونه…گفت بخدا آقاجان آقای مهندس نشناختمتون…عیده بی پول بودیم گفتیم یک قرون دوزار دشت کنیم ما بدبختیم…گفتم خوشبختت میکنم…لعنتی ها مگه نگفتم هر وقت پول لازم بودین زنگ بزنید.گفت بخدا ده بار زنگ زدیم قبل عید جواب ندادین…همش رد دادین…ولی گفت مهندس خارجه ماهم بی پولی… بخدا غلط کردیم…حاجی ولی کجاست گفتم شنیدی میگن طرف رو فرستادن جایی که عرب نی انداخت رفته اونجا…گفت وای بدبخت شدم…زد زیر گریه و زاری…گفتم دوست داری بری پیشش که زنگ بزنم بیان تو رو هم ببرند…گفت نه رحم کنید آقا…ولی گناه داره…باباش پیره داره میمیره…همینجور میرفت بیرون میزد توی سرش…کلید رو هم نداد…گرفتم خوابیدم.ساعت دو بود بیدار شدم دیدم بوی خوب میاد ویلا تمیز بود…لباسام که همینجور در آورده بودم روی چوب لباسی بود.بلند شدم…رفتم سراغ گوشیم توی ماشین بود…کسی تو ویلا نبود ولی توی آشپزخونه بوی خوبی میومد…این زنه معلوم بود اومده…همه چی رو مرتب کرده غذا گذاشته…رفتم از ماشین گوشیمو بیارم…دیدم از پشت ویلا سر وصدا میاد قسمتی که رو به دریا بود.وباربیکیو و آلاچیق و استخر اونجا بود..دیدم زنه آب استخر رو خالی کرده…داشت با یک تاپ و شلوارک با یک پسر و دختر ۱۰ و۱۵ساله استخر رو تمیز میکردن…بوی مواد شوینده تمام سالن رو گرفته بود حواسشون نبود…زنه خیلی ناز بود.بی پدر این موهای بور و طلاییش عین دم اسبهای کهر زیبا بلند پشتش آویزون بود…کونش چقدر بزرگ بود.پاهاش سفید بود ساقهای گوشتی و تپل.خم میشد خط شورتش دیده میشد…فقط نشستم بهشون نگاه کردم…دختره چقد خوشگل بود…نوجوان ناز مثه بچه آهو.دنبال مادرش بود…یک لحظه برگشت دید دارم به مادرش نگاه میکنم…خودم بلند شدم رفتم طرف ماشین…دیدم مادرش چادر به سر دنبالمه…بچه ها نبودن.گوشیمو برداشتم…رفتم توی ویلا …آمد داخل گفت حاجی جان مهندس جان…ما رفتیم کلانتری اونجا نبود که…گفتم مگه کلانتری جاییه که عرب نی میندازه…اون برگشتش با خداست.گفت وای وای شمالی حرف میزد.میگفت بدبخت شدم…گفتم الکی اشک نریز.کو ازین غذایی که ساختی بوش ویلا رو گرفته بکش بیار بخوریم.گرسنه ام…گفت ای بچشم جون بخواه…رفت آورد.چی ساخته بود دمش گرم…بقران زن توی دستپخت فقط زنای شمالی…بعد ناهار گفتم بلدی قهوه بسازی…گفت من نه.دخترم بلده چندبار با دستگاه شما ساخته…گفتم بگو بیاد بسازه…گفت برم استخرو تمیز کنم مریم و میفرستم براتون بسازه…دختره اومد سلام داد…گفت آقاجان بیزحمت بگین بابام کجاست…گفتم بابات باید تنبیه بشه که دیگه توی امانت خیانت نکنه…گفت وا چی خیانتی مگه خوردیم ویلاتون رو…گفتم قهوه تو بساز پرچونگی نکن.گفت ها چیه حرف حق گفتم ته خیار تلخ شد…دوماهه یک قرون حقوق ندادی خب عیده ماهم بی پولیم. آدمیم دیگه نه؟گفتم تو چی زبونی داری نیم وجبی…گفت حرف حق میگم دیگه…تو حقوق بده ما خیانت نکنیم…گفتم دختر خوب من بیمارستان بودم تا دم مرگ رفتم…الان مگه کوری نمیبینی گردنم بسته است…گفت حتما ظلمی کردی که خدا گذاشته توی کاسه ات…گفتم شاید…قهوه رو درست کرد.دیدم مادرش پشت سرمه…گفت خدا بد نده مهندس چی شده مگه…گفتم بیمارستان بودم…پله های کارخونه روشون برف بود پام سر خورد از بالای۱۲تا پله افتادم پایین.دست وپام وگردنم آسیب دید…یا بقول دخترت شاید هم ظلمی کردم که خدا گذاشته توی کاسه ام.رفت جلو محکم گذاشت توی گوش بچه اش…گفتم خانم دیگه اینکارو جلوی من نکنید.جوونه غرور داره…شما هم حق دارید…من حواسم از شما پرت بود یادم نبود عیده همه پول لازمند…بخدا گرفتار بودم زیاد.غفلت کردم…گفتم فردا تمام حقوق ۲ماه قبل و با عیدی تون براتون میزنم کارتتون…فقط بیزحمت کلید ویلا رو بهم پس بدین…گفت مهندس تو رو خدا ولی رو آزاد کنید…گناه داره…گفتم اون باید تنبیه بشه…ولی حقوقش حقتونه…خیانت چیز بدیه…گفتم بیزحمت اینها رو جمع کنید من میرم بیرون برمیگردم لطفا وسایل باغبونی رو از اتاق ته ویلا جمع کنید.میخام نگهبان جدید بیارم…رفتم بیرون دیدم پسره طفلک ماشینمو میشست.گفتم ممنونم پسرم…بهش چندتا تراول ۱۰۰تومنی عیدی دادم خیلی خوشحال شد…چندتا دیگه هم دادم بهش گفتم بده خواهرت مال اونه…سوار شدم.اومد در رو باز کرد.اروم گفت آقا جان بابامو آزاد میکنی…گفتم آره غصه نخور…میاد خونه…خندید…گفتم مرد باش به مامانت نگو بزار غصه بخوره دلش برای بابات تنگ بشه قدرش و بدونه…گفت باشه…قول دادی گفتم برو برای خودت خرید کن…گفت ها میدونم برای عید لباس نخریدم…گفتم بگو مادرت بیاد…صداش زد…گفتم خانوم ببخشید الان پول نقد کم دارم عیدی بچه ها رو دادم…فعلا همین مبلغ رو داشته باشین.تا فردا…گفت بخدا پول مهم نیست ولی مهمه…گفتم عجله نکن…باید تنبیه بشه…گفت ویلا چی آقاجان… گفتم اونو بهت قول نمیدم…خودت میدونی که نگهبان زیاده…مخصوصا با حقوق من…گفت ها برار ولی نکن این کارو…گفتم فعلا تا شب خداحافظ.رفتم لب ساحل نشسته بودم دلم نمیخواست گوشیمو روشن کنم…ولی مجبور شدم باور کنید میگم شاید ۱۰۰تا زنگ وپیام بود که جواب نداده بودم…همه از خانواده بودن.فقط چندتا از حاج مهدی بود…بهش زنگ زدم.گفت مرد کجایی دلمون شور افتاد.گفتم دنبال خودمم…گفت ظهری فهمیدم شمالی خانومت خیلی اصرار داشت بهش مجبور شدم گفتم.گفتم ای وای مهدی داداش چرا گفتی…گفت بنده خدا داشت دلش میترکید.گفت ماشین خودتو گذاشتی رفتی.فهمیده بود ماشین کارخونه رو بردی ترسیده بود…گفتم الان دیگه فدای سرت…ازش خداحافظی کردم و رفتم گشت و گذار.با خودم فک کردم چقدر من بدبختم این همه پول و امکانات دارم اما توی این دنیا هیچ لذتی نبردم…خیلی فک کردم…خودمو اسیر زن و بچه کردم تموم عمر کار کردم درس خوندم الان هم گرفتار دوتا زن هستم که نمیتونم هیچ کدوم رو ول کنم…گوشیم همینجور زنگ میخورد و توی جیبم میلرزید…دیدم پدرمه…برداشتم گفتم باباجان کاری داشتی.گفت پسر جان خون به جگر ما کردی رفتم با عمه صحبت کردم سمیه رو برات دوباره خواستگاری کردم برو عقدش کن…از دیشب مارو بیچاره کردی…چرا جواب نمیدی.گفتم پدر جان بزار چند روز هم من مثل آدم زندگی کنم…تنها بدون این سر خرها…دیوانه شدم…رویا سنگ خودشو به سینه میزنه…سمیه منو با اون نمیخاد…شما و عمه هر کدوم یک طرف جبهه هستین…پس من کجای ماجرا هستم…ولم کنید دیگه…خسته شدم…گفت پسر جون ما همه نگرانتیم…گفتم پدرم تو که نگرانمی من که برای خودم شخصیتی هستم چرا جلوی بچه و زنم و کس و کارم میزنی توی گوشم…چرا۲۰سال قبل نزدی تو گوشم چرا۲۰سال قبل سمیه رو آوردی خونه ما.مگه نمدونستی پنبه و آتیش نباید کنار هم باشن…الان کاسه داغ تر از اش شدی…بخاطررویا میزنی توی گوشم…من رویا رو اصلا برای همسری انتخابش نکردم از روی اجبار و رو کم کنی کامران بود…که به زن من تجاوز کرد…من هم زن اونو گرفتم…چون برای عماد مادری کرد نگهش داشتم.الانم دیگه نمیتونم نگهش دارم طلاقش میدم میخام با سمیه ازدواج کنم…یک کلام ختم کلام…حالا شما چی میگی.گفت بخدا این دختره حیفه سمیه رو بگیر ولی اینو طلاق نده.گفتم اگه تا دیشب پریشب نمیخواستم طلاقش بدم.ولی بعد از ماجرای رستوران دیگه میخوام طلاقش بدم چون ایندفعه بدجور خرابم کرد آبرومو پیش همکارم و خانمش برد.بعدشم قطعش کردم…رفتم طرف ویلا.…مادرم چند بار زنگ زد…آخرش برداشتم…گفت کار ندارم میخوای اون دختره یک لا قبا رو بگیریش…من ازش بدم میاد.ولی بخدا اگه رویا رو طلاق بدی حتی نمیزارم زیر تابوتم و بگیری…دیگه نه من نه تو…گفتم مادرم…توکه هیچی نمیدونی چرا اینجوری میگی.گفت اتفاقا رویا همه چب رو بهم گفته خیلی هم پشیمونه…میدونه اشتباه کرده.خودشم میگفت این دفعه کلکم کنده است…ولی شما رو دیده بود توی ماشین که هم رو بغل کردین بوسیدین…بردیش خونه مجردی خودت.اونجا باهم دیده شما رو انتظار داری بهت بگه ماشالله شوهر خوبم…بخدا من بودم چشماتو در میآوردم… اون بوده که هیچی نگفته…فقط بفهمم که رویا رو طلاق دادی دیگه پسرم نیستی…گفتم مادرم همه چی بین من و رویا تمومه…تو هم تصمیمت رو بگیر یا من یا رویا خداحافظ.مادرم زد توی کار دادو بیداد و فحش و نفرین عمه و سمیه.من قطع کردم…بابام زنگ زد…گفت چی گفتی به این که دیوانه شده…الان سکته میکنه…گفتم همونی که به شما گفتم…گفت پس تصمیمت و گرفتی گفتم آره… خداحافظ… رفتم ویلا در رو باز کردم زن ولی هنوز بود ولی بچه هاش نبودن…با همون تیپ نازش و موهاش توی ویلا بود…خیلی خوش تیپ و کردنی بود.یاالله گفتم رفتم داخل هرچند که صدای ماشین و شنیده بود…ولی دیدم یه جوریه. بی حیا بازی در میاره…کونشو قر میداد…سینه های گندش و عمدا میلرزوند…گفتم شامت حاضره یا نه…گفت بله بله…همه چی حاضره…استخر حاضر شام حاضره…گفتم پس بیزحمت کلید وبدین و تشریف ببرین…گفت مهندس من برای شما وایستادم با شما شام بخورم استخر بریم…درسته من روستاییم اما میدونم خوشگلم…گفتم خوشگلی هرچی هستی مال من نیستی.صاحب داری…من هم صاحب دارم.یک صاحب لجباز و خوشگل که اگر ببیندت. تیکه پاره ات میکنه…گفتم در ضمن خیلی دوستش دارم…گفت پس چرا تنها اینجایی حتما اذیتت کرده که عید رو تنها اومدی ویلا..بعدشم من دیدمش…آلان چکار کنم…نمیخوای واستم پیشت…گفتم اصلا خیانت پاخور داره…من درسته از شوهرت ناراحتم.ولی نه به اون نه به خانومم خیانت نمیکنم…تو هم نکن تا زندگیت همیشه سالم باشه…گفت پس کو شوهرم من برای برگردوندنش هر کاری میکنم…گفتم به پسرت فردا باباش برمیگرده…صبح خونه است بزار امشب تنبیه بشه…گفت خدا خیرت بده به هرچی میخوای الهی برسی…گفتم به اونی که میخوام میدونم نمیرسم…گفت چشمات میگه بدجور دلت گیره…گفتم نمک رو زخمم نباش فقط برو…گفت چشم…گفتم کلید و ببر با خودت ولی خواهشا دیگه ویلای منو اجاره ندین…پول خواستی بگو برات بزنم…از طرف من از بچه هات تشکر کن…گفت طفلکی ها رفتن لباس خریدن…خیلی خوشحالن…گفتم ببخشید که یادتون نبودم…مشکل داشتم.رفت و من تنها بودم.دستم به قاشق نمیرفت… غذا بخورم..وقتی رفت…چنددقیقه نشد سرم روی میز بود.داشتم فکر میکردم فقط به رویا که باهاش چکار کنم…دیدم دستی اومد توی موهام ترسیدم. سریع بلند شدم…دیدم رویاست…داره گریه میکنه…گفتم اینجا چکار میکنی کی اومدی،؟گفت ۲ساعته اینجام منتظرت بودم…میخواستم ببینم این زنه کیه…داره واسط خودشو آرایش میکنه غذا میپزه…بابات و مامانت بهم زنگ زدن گفتن تصمیمت چیه…ولی تو که اینقدر خوبی و آقایی چرا بامن این کارا رو میکنی…من از لحظه ای که اومدم با خودم فک کردم الان بیایی…میخای با این زنه چکار کنی حتی به مامانت گفتم…یک زن توی ویلاست.گفت پسرم شیر پاک خورده است…گفتم نه مامان این حرفها قدیمی شده.نکنه مامانت بهت خبر داده.گفتم بیا گوشیمو ببین…زنگ زد فقط نفرین و فحشم داد که چرا با سمیه توی ماشین هم رو بوسیدین.بهت نگفتم جاسوسی منو نکن…بدم میاد.رویا دیگه بین منو تو چیزی نمونده…گفت بهمن الان مگه به همین زنه نگفتی من صاحب دارم صاحبم رو هم دوست دارم اونم منو دوست داره…خب الان چرا اینجوری میکنی…من نمیخوام زندگیمو از دست بدم تو رو ازدست بدم…گفتم مگه منظورم تو بودی شاید سمیه بوده.گفت سمیه گوه خورده که صاحب تو باشه.دارم بهت میگم…بخدا دفعه دیگه اگه اسمشو جلوی من بیاری بخدا بقران بجان عماد بخاطر اون منو ول کنی خودمو میکشم…من بدون تو نمیخام بمونم.گفتم کار من با تو دیگه تمومه…تو فقط میخای یکجوری منو خرابم کنی.من عاشقم دیوانه ام اما نامرد نیستم…ولی تو نامردی…چندبار خواستی مچ منو بگیری که چی رو ثابت کنی…فرق عشق با خواستن معمولی همینه دیگه…اگه عاشقم بودی خرابم نمیکردی…چنددفعه اینکارو باهام کردی…ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم…مگه چقدر دیگه از جوونیم مونده که توی حسرت بمونم…من دنبال جنده بازی و این حرفها نیستم…من دنبال زندگی و جوونی گم شده ام میگردم…میفهمی…الان دوساعته اومدی بیرون منتظر موندی که من بیام ببینی این زنه رو چکارش میکنم…فقط میخای ازم آتو بگیری.چون هنوز منو نشناختی که اهل خیانت و دروغ نیستم…پس تو فقط منو مجبوری تحمل میکنی…گفت نه بخدا نه.من اینقدری که دوستت دارم نمیدونم چطوری باید برای خودم نگهت دارم…من امشب بیشتر بهت علاقه مند شدم.تازه فهمیدم چه نازنینی شوهرمه…قربونت بشم…غذات سرد شد…نشست روبروم برام غذا کشید.ساکت بودیم باهم غذا خوردیم…جمعش کرد ظرفها رو شست…هنوز لباس بیرون تنش بود…گفتم من میرم بیرون گفت بدون من…گفتم چه پیله ای تو…بزار توی خودم باشم…گفت اصلا هم نمیزارم.من اینجا تنها میترسم…توی این باغ بزرگ…گفتم دیوانه توی حیاطم. نمیرم کره ماه که…گفتم میرم استخر گفت باشه برو فقط فرار نکن.هر جا بری من هم میام…رفتم توی استخر آب گرم بود به بدنم میخورد میمیچسبید بهم…بدنم سبک میشه…گردنم آروم می شد خستگیم در میومد…آروم در رو باز کرد اومد داخل.رب دوشامبر تنش بود…درش آورد.لخته لخت اومد توی آب.گفتم بی حیا هم شورت و مایو که میپوشیدی…گفت نه نمیخوام…دلم میخواد لخت باشم پیش تو…به نظرت بدنم ریخته…یا زشتم…گفتم،تو نازی خوشگلی شاید که آرزوی هر مردی باشی…ولی…گفت ولی چی…خودشو انداخت توی بغلم…بگو ولی چی زود باش…دلمو داری میشکنی… ولی چی یکی از من خوشگلتر اومده…گفتم رویا جون گردنم درد میکنه محکم نگیرش دردم میاد…گفت بگو ولی چی لامصب…الان بد شدم دلتو زدم…چرا چندماهه بهم دست نزدی…مث دختره باکره تنگ شدم…امشب اگه این زنه رو میمیکردیش خودم و جلوت آتیش میزدم…ولی فهمیدم که مسئله تو سکس بامن نیست توی بی دین فقط اون سمیه رو میبینیش هیچ زن دیگه به چشمت نمیاد…توی ماشین چنان از ته دل بوسیدیش دلم آتیش گرفت.فهمیدم توی دلت یک چیزی بیشتر از عشقه…دلت براش میتپه دست خودت نیست…میدونم دیگه من هم به چشمت نمیام…دیگه منو هم نمیبینی…ولی من نمیتونم ازت دل بکنم.الان همینجا بهم بگو میخوای چکارم کنی…گفتم نمیدونم…گفت بگو…مامانت دعوام کرد گفت چکارش کردی که روی حرف من هم حرف زد و بهم گوش نداده…بهم گفت دختر جون بهم گفته یا تو رو انتخاب کنم یا پسرمو…من دیگه زورم بهش نمیرسه…چکارش کردی توی رستوران که دلش ازت چرکی شده…حتی گوشی پدرشم بزور جواب داده…خودت خراب کردی رویا…بهمن جون منو ببخش یکوقت فکر طلاق دادن منو نکنی که همه چی برام تموم میشه…گفتم رویا ولم کن خسته شدم.آروم رفت بیرون رب دشامبرش رو برداشت…پوشید…رفت بیرون…چند دقیقه بعد رفتم دنبالش توی خونه نبود…لباساش رو پوشیده بود…دیدم ماشین هست خودش نیست…گفتم حتما از در پشتی رفته سمت ساحل…رفتم اونطرف دیدم چندنفر جمع شدن شلوغ شده…رفتم دیدم رویاست لباساش خیسه چندنفری بودن گفتم چی شده گفت با سرعت خودشو انداخت توی آب اگه ما نبودیم غرق شده بود…الان که بهتر شده بجای تشکر بدوبیراه میگه…زنگ زدن ۱۱۰بیاد ببینند با کی اومده…گفتم با منه عصبیه برین کنار…نشسته بود.گفتم رویا فقط همین کارت مونده بود.الان مامور بیاد چی بگم بهشون.گفتم دوستان لطف کردین خواهش میکنم خلوت کنید مردم جمع نشین…بامن مشکل داره…اومد بغلم گریه کرد…گفتم پاشو بریم ویلا…گفت نه نمیام اصلا این دنیا رو دیگه دوست ندارم…گفتم بخاطر من…گفت وقتی تو نباشی نمیخوام باشم…گفتم خانوم گل پاشو اگه دوستم داری پاشو نزار بیشتر ازین آبروم بره…بلندشد دستشو گرفتم.همون موقع ماشین ۱۱۰ اومد مردم جمع شدن.جریان و گفتن…پلیس اومد گفت باید بره کلانتری…گفتم ببخشید یک لحظه تشریف بارید خودمو معرفی کردم کارتمو نشون دادم…بنده خدا گفت حاجی مورد نداره صورت جلسه کنم…گفتم نه کارتو بکن…خانوممه…امشب جر و بحثمون شد یککم ناز نازیه.تا حالا بهش بدو بیراه نگفته بودم دلش شکست…خواسته خودشو برام لوس کنه خوب شد دوستان به دادش رسیدن…از شما هم معذرت میخوام…تمام بدنش ولباساش خیس بود.باد بهش خورده بود یک خورده هم ترسیده بود. بدجور میلرزید…باهم رفتیم طرف ویلا.بردمش داخل…فهمیدم این امشب مریض میشه…حالش خوب نبود بردمش رو تخت.تمام لباسها رو در آوردم لخت بود…بخاری رو زیادش کردم اتاق گرم شد…براش چایی دم کردم…آوردم براش…فقط زیر پتو بود بهم نگاه میکرد. آروم آروم اشکاش میریختن…گفتم رویا رویا جون…بهت قول میدم بهت قول شرف میدم نه طلاقت بدم نه که با سمیه ازدواج کنم. دیگه ازین کارا نکن…بخدا گناه کبیره است.خودکشی توی تمام ادیان محکومه گناهه.رویا جون ببخشید دیگه میدونم چندوقته اصلا بهت نرسیدم…گفتم بهت قول میدم که حتما میبرمت کانادا…دیگه اصلا هیچوقت سراغ هیچ خانوم دیگه نرم…بخدا من اصلا تاالان بهت هیچوقت خیانت نکردم…اینقدر بهم مشکوک نباش…میدونی چیه مغزم تو رو دوست داره.ولی قلبم اونو.دو تیکه شدم توی وجود خودم بهم ریختم…خواهش میکنم آروم باش…چاییتو بخور گرم شی…از زیر پتو بیرون اومد…آروم چاییشو هورت کشید نفساش تند بود…دلش پر بود…موهای قشنگش پر شن دریا بود…با اون چشمهای درشتش بهم نگاه میکرد.خیلی خجالت کشیدم. الکی الکی داشت خودشو به کشتن میداد…آخه مگه من کی هستم که تو بخاطر من خودتو بکشی…من یک بی لیاقتم که قدر تورو نمیدونم.حیف توی مهربون نیست…اگه تورو طوری میشد من تا آخر عمرم مدیون خودم بودم…تا آخر عمرم باید تاوان تو رو به خودم پس میدادم.این حرفها همه توی سرم میگذشت… همش باخودم زمزمه میکردم…پریشون خاطر بودم.نمیدونستم چی میگم و چکار میکنم…تمام شب لخت زیر پتو توی بغلم بود…صبح بود.آفتاب بیرون زده بود.بلند شدم دیدم پتو روی منه اما رویا نیست…خیلی ترسیدم گفتم خدایا این بازکجا رفته…اومدم برم بیرون دیدم صدا از داخل حمام میاد…رفتم در رو باز کردم زیر دوش بود خودشو داشت میشست.اروم منم لخت شدم رفتم پیشش…متوجه من شد.بهم پشت کرد…ازپشت گرفتمش توی بغلم…گفتم قهری خانوم کوچولو…نوک سینه هاشو گرفتم…گفت لوس نشو…توی موهام پر شن شده…نگاه کن ببین تمیز شده یانه؟گفتم جان چی گردن بلند و نازی گفت الان جای اینکارا نیست…منو بشور خسته ام.خوابم میاد…گفتم باشه الان میشورم… گفتم بچرخ گفت نه پشتمو بشور…دستم نمیرسه…شامپو بدن ریختم روی شانه هاش شروع کردم دست کشیدن بدنش نرم و لیز شد…آلتم توی بزرگترین حالت خودش بود…از پشت گذاشتم لای پاهاش…گفت نه نمیخوام…نکن…ولم کن…نمیخواد منو بشوری…اول فک کردم داره ناز میکنه.ولی دیدم نه واقعا راه نمیده پا نمیده.بد جور قهره…گفتم رویا خودت میدونی چندوقته اصلا با هم رابطه نداشتیم…الان بهترین وقته ها عزیزم…گفت نه ما دیگه نمیتونیم باهم رابطه ای داشته باشیم.چون محبتی در کار نیست…من نمیخوام تو بخاطر دلسوزی و ترحم با من باشی…حق داری عشق که یکطرفه نمیشه…از اون موقعی که دیدمتون توی ماشین چنان بوسیدیش که تا الان هیچوقت منو اینجوری نبوسیدی.من نمیتونم بزور تو رو برای خودم نگه دارم.محبت رو هم دیگه گدایی نمیکنم…گفتم چی داری میگی… من کی بهت ترحم کردم.کی بهت بی محبتی کردم.کی ازت چیزی رو دریغ کردم…شاید کمی کوتاهی کردم.ولی میدونم اشتباه کردم…ازت هم عذر خواستم…ولی تو هم کم منو خورد نکردی کم خرابم نکردی…تو از محبت زیادی من سو استفاده کردی…شاید اگه گزارش کارای منو به خانواده ام نمیدادی من هم لج نمی کردم…بیشتر برم طرف سمیه…بهت گفتم چیزی نگو بهشون…ولی گوش ندادی.پشتش بهم بود…اصلا گوش نمیداد داشت خودشو میشست… محکم کمرشو گرفتم ازپشت گذاشتم لای پاهاش.خودشو از من جدا کرد…از توی بغلم فرار کرد…برگشت طرف من اومدم بگیرمش بدنش شامپویی شده بود لیز بود…با تمام قدرتش هل داد منو عقب…پام گرفت به گوشه وان تعادلم رو از دست دادم…بدجور افتادم کف حمام…خواستم بلند شم از درب حمام گرفتم زورمو انداختم روش در یهو باز شد…پرت شدم توی رختکن درب خورد به دیوار شیشه ریخت پایین…من هم که دوباره افتادم زمین…یک تیکه شیشه عین پیکان سر نیزه از بالا افتاد روی شیکمم.نرفت داخل اما جر داد از روی شکمم تا سر زانوی منو رفت پایین افتاد وسط دوتا انگشت بزرگ پام…بدنم پر خون شد.تمام این واقعه توی ده ثانیه اتفاق افتاد…بازم توی حمام بود به خودش نیاورد…اصلا نیومد ببینه چکارم شده…بدجور خونین و مالین بودم…خون هم بند نمیومد…گفتم رویا کمکم کن نمیتونم درست وایستم…از توی حمام گفت بهم ربطی نداره مقصر خودت بودی…گفتم رویا بیا منو برسون درمانگاه.گفت ننه من غریبم بازی در نیار.اصلا بر نمینمیگشت ببینه.چکارم شده…خودم رفتم بیرون.ولی توی پذیرایی دوباره افتادم زمین…فقط صدای جیغ شنیدم و از هوش رفتم…وقتی به هوش اومدم…توی بیمارستان رامسر بودم…فقط همون رفیقم حاج مهدی روی سرم بود با یک دکتر…چشمامو که باز کردم…صلوات فرستاد…گفتم مهدی چی شده.گفت خدا بهت رحم کرد.شاهرگ پات پاره شده بود.خونریزی شدید داشتی چندتا بخیه خوردی…گفتم نمیدونم چی شد…بگو رویا بیاد کجاست.گفت راستش باز داشته…گفتم چرا بازداشت باشه…گفت افسرگشت گفته مشکوک به سوءقصد بوده…مث اینکه دیشب کلانتری یک جریان خودکشی رو از طرف خانوم شما صورت جلسه کردن نوشتن چندنفر هم امضا کردن.چون خودت گفتی با خانومت جر رو بحثت شده اون اینکارو کرده اینها هم فک کردن که حتما خانومت عصبانی بوده تو رو زده…گفتم نه مهدی جان راستش داداش توی حموم شوخی میکردیم اینجوری شد…خندید گفت راستش گفتن وقتی پیدات کردن چیزی تنت نبوده…گفتم کی پیدا کرده گفت زنی که مواظب ویلاتونه…
گفتم پس رویا کجا بوده؟گفت حین فرار اول جاده چالوس گرفتنش.گفتم واویلا…تو رو خدا برو بیارش…الانه که دلش بترکه…گفت ولی خب فهمیدن که اول رویا زنگ زده آمبولانس بعد زنه سرایدار زنگ زده…گفت اونم بازداشته…گفتم برو آزادشون کن زن هستن میترسن…برو شوهر این زنه رو هم آزاد کن…گناه داره بهش قول داده بودم…گفت باشه داداش همه تا نیم ساعت دیگه اینجا هستن…گفتم خدا خیرت بده مهدی…رفت دکتر گفت به هیچ عنوان تکون نمیخوری از ده سانت کنار نافت تا نزدیک زانوت تقریبا۳۵تا بخیه خوردی…احتمالا از یک ساعت دیگه درد و سوزش زیاد داشته باشی.گفتم دکتر جون درد من جای ديگه است…گفت نکنه واقعا خانومت زده…گفتم نه خدا نکنه…اون خیلی مهربونه…مشکل خودمم…گفت میخوام بهت آرامبخش بزنم…گفتم نه خواهش میکنم نزن.بزار ببینمشون ازشون عذر خواهی کنم بعد…هر وقت دردم اومد میگم بزن…گفت حاجی شغل چیه که بیرون برات محافظ گذاشتن…گفتم جدی میگی گفت آره بخدا…گفتم برو بگو بیاد.یک استوار بعدشم یک سرباز اومدن داخل…احترام گذاشتن…گفتم آقا جان کی گفته شما اینجا خودتون رو علاف من کنید…برید به کارتون برسین…استواره گفت حاجی کارمون همینه…برای همین حقوق میگیریم…گفت در ضمن حاج آقا که رفتن بیرون نمیشناسمشون دستور اکید برای حفاظت دادن…مجبور به اطاعتیم…گفتم هر جور صلاحه…تقریبا نزدیک یکساعت بود که مهدی اومد…گفت اول کی رو بیارم داخل…گفتم سرایدار وزنش رو.اومدن داخل ولی سلام داد…گفت آقا جان بخدا ببخشید.اشتباه کردم گفتم ولی تو منو ببخش.با خانومت برین ویلا رو تمیز کنید مرتب بشه…الان به خانومم میگم بیاد براتون حقوق عقب افتاده ات رو بزنه کارتت.بخدا من دست وپام توی گچ بود نتونستم حقوقت و بزنم.منو حلال کن…گفت شما منو حلال کن…دیروز مث اینکه بچه هامو خوشحال کردی خدا خوشحالت کنه…گفتم برو بجنب که فک کنم امروز سرت شلوغ بشه چون خانواده و دوستام بفهمند اینجور شدم میان اینجا شلوغ میشه جایی غیر ویلا ندارند که بمونند.گفت قدمشون سر چشم باشه…ولی رفت گفتم تو برو من چیزی به خانومت بگم بعد…اون رفت بیرون.گفتم دیشب که من اومدم با او وضعیت بودی میدونستی خانومم توی خونه قایم شده یانه؟گفت والا آقا جان بخدا خانوم مجبورم کرد…گفتم اشکال نداره زنه دیگه…گفت ولی شما سرافراز بیرون اومدی…گفتم برو به کارت برس دیگه حتی برای شوخی هم ادای خیانت و در نیار.شوهرت گناه داره…خندید رفت…گفتم بگو خانومم بیاد گفت چشم و در رو بست…آروم دیدم در باز شد.رویا بود.بهم ریخته و درمونده…تا منو دید بغضش ترکید.گفت بهمن زنده ای بخدا فک کردم مردی دلم داشت میترکید…گفتم رفیق نیمه راه…چرا ولم کردی بمیرم…دیگه واقعا دوستم نداری…اشکال نداره…ولی آدم که بودم میخواست اقلا وایستی روی سرم تا ببینی زنده ام یا مردهخب کجا می خواست فرار کنی.گفت بخدا ترسیدم…من فک کردم مردی.گفتم اصلا مرده باشم.تو باید منو تنها بزاری تا بپوسم جنازه ام بو بگیره…گفتم فهمیدم که دیگه منو نمیخوای اما قرار نبود که از هم متنفر بشیم.اینقدر که به مردن هم راضی بشیم.گفت چرا چرت وپرت میگی…بخدا بقران من دوستت دارم.اون موقع من فقط نقش بازی میکردم تا تو ازم بدت بیاد طلاقم بدی بری دنبال عشقت.تا با اون خوش باشی. من وقتی توی حموم صدای شکستن شیشه شنیدم.فک کردم داری خودتو لوس میکنی…اومدم توی رخت کن دیدم پر خونه اومدم بیرون دیدم افتادی زمین مثل گوسفند سر بریده ازت خون میره دلم داشت میترکید.سریع لباس پوشیدم اورژانس زنگ زدم.ولی ترسیدم دیدم تکون نمیخوری…دیشب هم اون اتفاق افتاده بود.گفتم حتما همه فک میکنند من با چاقو زدمت.که همینجور هم شد.از وقتی گرفتنم تا الان دارند بازجوییم میکنند.خندیدم گفتم حقته تا تو باشی دیگه منو تنها بزاری بری فلنگ و ببندی…گفت میترسم بهمن اینا میخوان دوباره منو ببرند…گفتم نه نمیبرند من بهشون گفتم باهم توی حموم شوخی میکردیم اینجوری شده…گفت بگو بخدا گفتم قسم خوردن نداره که…گفت اگه منو ببرند از غصه و ترس میمیرم…گفتم مشنگ کجا ببرندت.اگه تو بری من اینجا بدون تو دق میکنم.تو اگه پیشم نباشی توی این بیمارستان این یک ماه باید چکار کنم.گفت چی یکماه…گفتم شایدم بیشتر…میگه نباید تکون بخورم اگه نه بخیه پاره میشه…نشست روی صندلی کنار تختم…سرشو گذاشت روی دستم که خون وصل بود بهم.زار میزد همش تقصیر منه…بخدا فقط خواستم که تو ازم بدت بیاد بری پی زندگیت…نمیخواستم اینجوری بشه…گفتم گریه نکن گل من…پاشو برو ویلا تدارک ناهار اینا رو ببین…به اون ولی سپردم که مهمون زیاد میاد هرچی گفتی به حرفت گوش بده…فقط ببین بنده خدا حقوق ۳ماه رو براش بزن با عیدی خودش و زنش و دست خوش فیلم بازی کردن دیشبش…گفت فهمیدی گفتم الان بهم گفت…دیگه نکن باهام بخدا من بهت هیچ وقت خیانت نکرده و نمیکنم…شاید دلم خواسته اما چشمای قشنگت که یادم اومده منصرف شدم…گفت،تو رو خدا دیگه چیزی نگو ازت شرمنده ام…گفتم اگه هم دوستم نداری ولی بخاطر دیگران این چندوقته رو تحمل کن تا خوب بشم ببرمت کانادا پیش خانواده ات…گفت به تمام مقدسات عالم قسم دوستت دارم از خودم هم بیشتر…دلم خواست فقط به عشقت برسی…گفتم به اون برسم تو رو از دست بدم چه فایده ای داره…گفت لامصب یعنی دوتامون رو باهم میخای …خندیدم گفتم آره راستش همینطوره…گفت حیف که دیگه داغونی اگه نه میدونستم چکارت کنم.چی پر رو شده…گفتم عزیزم برو از توی جیب شلوارم کارتم و بردار کارهاتو انجام بده حتما مادرم اینها میان.راستی عماد کجاست…گفت گذاشتمش پیش سمیه…گفتم بگو بیارنش. دلم واسه پسرم تنگ شده…گفت واسه پسرت یا عشقت…گفتم بیا جلو نمیتونم تکون بخورم.گوشتو بیار جلو اومد جلو یکدونه بوسیدمش…گفتم چقدر تو فهمیده ای از کجا فهمیدی دلم برای عشقم تنگ شده…گفت ای لعنتی…گازم گرفت…گفتم رویا جون به خودت برس خب…نگران چیزی نباش…هر کس چیزی پرسید فقط همونی که گفتم بگو شوخی خرکي توی حموم…رویا رفت دیدم واقعا سوزش و درد شدیدی دارم… دکتر اومد بهم آمپول زد خوابم برد بیدار شدم…دیدم شب شده…کنارم کسی نبود…چنددقیقه نبود که دیدم رویا اومد داخل لباس شیک جدید پوشیده بود..گفت بهمن عماد اینجاست بیارمش گفتم آره بگو بیاد…آوردش اومد پیشم.بلندش کرد بوسیدمش.گفت بابایی چکارت شده چرا نیومدی خونه…گفتم پامو شیشه بریده…گفتم باکی اومدی گفت با خاله سمیه…گفتم رویا مادرم اینا هم میدونن اومدن…گفت راستش من که روم نشد بگم ولی سمیه زنگ زد گفت مث اینکه تو راهند…جاده شلوغه تا بیان دیر وقت میشه…گفتم ویلا رو تمیز کردین…روی فرش فک کنم پر خون شد…گفت آره اصلا فرش و عوض کردم…پول اون بنده خدا ها رو زدم عیدی هم دادم…گفتم عزیزم لطف کن پول بزن حساب سمیه عمه رو ترخیص کنه مث اینکه حالش خوبه…دیروز پریروز سرحال بود…گفت باشه هر چی تو بگی.گفتم خیال فرار که نداری آهوی بیابان…گفت نگو دیگه خجالت میکشم…گفتم جان نازتو قربون…گفتم این چند روز مواظب خودت و بقیه باش…همه چی رو الان تو مسئولی هرکی هرچی گفت یک گوش در باشه یکی دروازه…یک لب بهم میدی یا که هنوزم دوستم نداری…گفت لوس نشو دوستت داشتم و دارم.فقط خواستم تو از طرف من خیالت راحت شه…یک لب قشنگ بهم داد …رژ زده بود لبهاش بوی خوبی میداد.گفتم رویا بیام بیرون از بیمارستان هرطور شده میخوام برام یک بچه خوشگل مث خودت بیاری.گفت جدی گفتم بخدا…تا الان زیاد مایل نبودم ولی الان دیگه خیلی دلم میخاد مادربشی شاید رام بشی…گفت ای بی ادب مگه من وحشی ام…گفتم بد جور مث اسبهای نجیب و زیبا ولی وحشی هستی بدجور.چقدر هم زور داری…بدجور هولم دادی…گفت مگه قرار نبود یادم نندازی.بزار فراموش کنم…هر وقت یادم میاد دلم میخاد بترکه.فک کردم داری فیلم بازی میکنی.وقتی اومدم توی رخت کن و دیدم واومدم بیرون داشتم زهره ترک میشدم…همه جا پر خون بود…گفتم فدای سرت شاید بقول دختر ولی سرایدار خدا گذاشته توی کاسه ام که تنبیه بشم…گفت دختره گوه خورده همچین زر زری کرده…گفتم اوه اوه تو هم مگه فحش بلدی؟گفت کجاشو دیدی تو هنوز اون روی سگ منو ندیدی. گفتم چرا دیگه خوشگل خانوم این نتیجه اون روی دیگه شماست عزیزم…گفت حالا که گفتی میگم پس حقته…خندید رفت بیرون.گفتم کجا گفت سمیه میخواد ببینتت وبره ویلا با عماد من پیشت میمونم…گفتم رویا نگاه کن خودت قلبمو سیخ میکنی…گفت باشه ببینش یک نظر حلاله…گفتم داری بهم فورجه میدی.گفت ببینش…بعد انتخاب کن…گفتم انتخابی نیست.یا تو یا هردو…بدون تو هیچ کدوم…گفت جدی نمیگی…گفتم به جان عماد جدی میگم…تو نباشی هیچ کدومتون رو نمیخوام.اول تو بعد سمیه…چون بدون سمیه بودن برام عادته…رنج اونو همیشه تحمل کردم ولی اگه تو بری دیگه نمیتونم تحمل کنم.من قبلا دوتا شکست خوردم…اول سمیه بعد هم مهرنوشتو دیگه سومی نباش.عشقم باش و بمون…دوست داشتی سمیه رو هم برام بگیر نخواستی نگیر…گفت نمیخوام و نمیگیرم…فهمیدی من حسودم هیچوقت اینکارو نمیکنم…گفتم باشه بزار حسرتش و بگور ببرم تا دلت خنک شه…گفت واقعا اینقدر حسرت به دلی با سر بهش گفتم آره خیلی.گفت پس همینجور بمون…رفت دو دقیقه بعد سمیه اومد.سلام داد نزدیکم شد.خودش خم شد منو بوسید.گفت بهمن چی شد چرا اینجوری شدی…گفتم هیچی نپرس مقصر خودم بودم…ولی من شنیدم رویا بهت حمله کرده سوء قصد بوده…گفتم نه دیوونه این حرفها چیه توی حموم باهم بودیم مثلا میخواست منو از خودش دلسرد کنه ترکم کنه هولم داد خوردم شیشه درب حمام ریخت روم…که اونم بازم خودم مقصر بودم…شرایط رابطه رو نداشت…من هم خیلی حالم خراب بود…میخواستم بزور بهش نزدیک شم منو هول داد خوردم شیشه…رویا میخاد هر جور شده زندگیشو نجات بده…دیشب خودکشی کرد از توی دریا کشیدیمش بیرون داشت غرق میشد…گفت وای خدایا…دروغ میگی ؟؟گفتم نه بخدا راسته.ممنونم بخاطر عماد…سمیه عمه رو ترخیص کن بفرستش با مرضیه برند شهر خودمون خونه خودمون…چندوقت پیش منو رویا باش بزار بهت عادت کنه…کار مهمی باهت دارم…گفت باشه. گفتم رویا رو گفتم پول ترخیصش رو بزنه کارت…ترخیصش کن بفرستشون خونه حتما بیا پیشم چون باید خیلی اینجا بمونم…الان برو دو روز دیگه بیا .چون مادر و پدرم بیان بد میشه تو رو مقصر میدونن…دستشو داد بهم.بوسیدمش.گفت نکن اینکارو…گفتم آخرش میمیرم و بتو نمیرسم…گفت خدا نکنه.الانم رسیدی…من فقط مال توام…خیالت راحت.دیگه کسی نمیتونه مارو از هم جدا کنه…خم شد این بار لبامو بوسید و رفت.…چند روزی بیمارستان بودم و شاید ده روزی بود حالم داشت بهتر میشد…جای بخیه ها داشت جوش میخورد خوب میشد اما بديش این بود که پوستم کشیده نمی شد خطر پاره گی داخلی داشت…رگ پام کوتاه شده بود میگفتن خیلی کار داره تا به حالت عادی برگرده… از دکتر خواستم منو بفرسته خونه موافقت کردن که بعد از کشیدن بخیه ها برم خونه…دلم نمیخواست برم تهران ولی بخاطر مدرسه عماد مجبور بودیم روز۱۶عید رفتیم تهران…توی خونه بودم بخیه ها رو کشیدم…ولی خیلی درد و سوزش داشتم موقع راه رفتن پام کامل باز نمیشد پوست و رگش کوتاه شده بود…اوضاعم اینبار خراب تر بود.هنوز گردنم درد میکرد…با ماساژ درمانی و فیزیوتراپی داشتم بهتر میشدم.ولی نه زیاد…از سمیه خبری نبود حتی زنگ هم نمیزد…گفتم رویا گفت چیه…گفتم بریم بیرون گردش کنیم…گفت دلت گرفته…گفتم خیلی…گفت از سمیه چی خبر،؟گفتم عزیزم چوب تو لونه زنبور نکن دیگه…الان پکرم نمیدونم دلم چی میخاد…حالم خوش نیست…گفتم رویا نریم بیرون گفت چی شد نظرت عوض شد…گفتم فهمیدم دلم چی میخاد…گفت چی عزیزم…گفتم عماد کجاست؟گفت توی اتاقش داره پلی استیشن بازی میکنه…گفتم ببند درو بیا پیشم…ازون روز دلم تو رو میخاد بدن نازت و میخاد…گفت مطمئن هستی برات بد نیست…گفتم اگه الان تخلیه جنسی نشم دیوونه میشم…گفت میخای برات بخورمش گفتم اونم آره اما برام لخت شو بیا بغلم…چقدر ناز بود…بدنش عین برگ گل بود…نشستم روی لبه تخت…شروع کرد ساک زدن…ولی دو دقیقه نشد توی دهنش خالی شدم…چنان پاشید توی دهنش داشت خفه میشد…بلند شد دویید توی دستشویی خیلی عوق زد و تف کرد…اومد گفت لعنتی چرا این کار و باهام کردی چرا ریختی توی دهنم…حالم بهم خورد…گفتم رویا جون دست خودم نبود زود آبم اومد نتونستم کنترلش کنم.معذرت میخام…گفت به درک که زود آبت اومد…میخام که نیاد…گفتم رویا چته چرا اینجوری میکنی…ازت عذر خواهی کردم دیگه…گفتم دست خودم نبود…خیلی احتیاج داشتم تخلیه شم…دوباره گفت به گور سیاه که میخواستی بشی یانه…لعنتی حالت تهوع گرفتم…بلند شدم شورتمو پوشیدم لنگ لنگان رفتم حموم چیزی دیگه بهش نگفتم…ولی قلبم عین چینی شکست…خیلی بهم بدوبیراه گفت…هنوز داشت غرغر میکرد… رفتم توی وان دراز کشیدم…ازوقتی خونه مونده بودم عین بچه ها دلم کوچیک شده بود…سرم و بردم زیر آب…اومدم بیرون…آب گرم بود…ولی دلم سرد.چشمام پر اشک قلبم پر غم…از کسی که دوستش داشتم و بخاطرش پا روی همه چی گذاشتم بخاطرش دوبار تا دم مردن رفتم انتظار این حرکت و نداشتم. الان میفهمیدم اگه کسی عاشق واقعی و خاطر خواه واقعیت باشه بخاطرت جونشو میزاره نه اینکه سرکوبت کنه…اونم سر همچین مسئله پیش پا افتاده ای…توی آب آروم به حال خودم اشک میریختم… خواستم از وان بیام بیرون که لخت اومد داخل…دیگه نمیخواستم ببینمش…همه حرفاش دروغ بود…گفت کجا تازه من اومدم…گفتم کار من تموم شد…گفت بمون پیشم…گفتم نمیتونم بدنم خسته است…خودمو آب کشیدم رفتم بیرون…تا بخواد بیاد دست عمادو گرفتم رفتم بیرون…براش نامه نوشتم…تا روز دادگاه توی خونه باش مال تو…بعدش مهریه ات رو بگیر برو پی زندگیت…ادامه اش بی معنیه…گاو صندوق رو خالی کردم توی کیفم.مدارکم رو برداشتم با پسرم…زنگ زدم رفیقم کلید آپارتمان اونو گرفتم…بهش گفتم…به هیچکس نگو خونه تو هستم حتی مادر پدرم…به وکیل کارخانه تمام ماجرا رو گفتم…گفت مهریه اش زیاد نیست.خودش اون موقع ازم فقط۱۴تاسکه خواست…چون پول خوبی براش از کامران و باباش گرفتیم.…یک ساعت نبود گذشته بود که گوشیم دائم زنگ میخورد.گذاشتمش روی لیست سیاه…چند دقیقه نشد که دیدم پدرم مادرم زنگ زدن…همه رو گذاشتم روی لیست سیاه…چند روز طول کشید تا روز دادگاه…پسرم و گذاشتم مدرسه رفتم دادگاه…توی سالن بود پدر مادرم بودن.اونارو وکیل خودش کرده بود زرنگ بود.وکیلم صدام کرد رفتم توی اتاق قاضی…پدرم فقط بهم نگاه میکرد… مادرم اومد جلو بوسیدم،گفت پسرم چی شده اینقدر ناراحتی،قاضی مرد خیلی پیر و ملاحظه گری بود…گفت جناب مهندس بهمن…دلیل تقاضای طلاقتون رو خوندم…از نظر قانونی چون خانومتون حرفهای شما رو قبل از ورودتون تایید کرده…صورتجلسه رو خونده و گفته بهش حق میدم درست گفته دروغ نیست.فحاشی کرده و دلیل زخمی شدنتون توی ویلای شمال رو پذیرفته…دادگاه حق رو کاملا به شما داده…اما دوست دارم که تجدید نظر کنید بخاطر عدم تمکین در شمال و فحاشی حین رابطه که خودش گفته مقصر بوده…برای شما اجازه ازدواج مجدد صادر میشه…و برای از بین رفتن این مشکلات و رفع و رجوع شدنش…ازتون خواهش میکنم۳جلسه مشاوره خانواده که اجباری هم هست تشریف ببرید…و این خانوم به من گفتن حتی اگه دوست داره میتونه ازدواج کنه…ولی خواهش میکنم طلاقم نده…و گفته خیلی خیلی به شما علاقه منده…تمام اتهامات و اشتباهاتش رو پذیرفته…وکیلم گفت حاج آقا مشاوره رفتن اشکالی نداره ساعتش و بفرمایید مهم نیست…اما ادامه و امکان زندگی با این خانوم برای موکل من از نظر جانی دیگه میسر نیست…خواهش،میکنم جلسه بعدی رای به جدایی کامل بدین…گفت آقای وکیل لطفا اجازه بدین مدتی بگذره…رفتیم بیرون…اومد جلو گفت نامرد حالا دیگه از من میترسی.من قصد جونتو دارم…وایستا کارت دارم…وایسا میگم محکم دستمو گرفت…پدر مادرم هیچچی نمیگفتن فقط ساکت بودن.گفت عماد کجاست دلم براش تنگ شده…نمیخاد بامن صحبت کنی اشکالی نداره،فقط بگو عمادکجاست.چکارش کردی.گفتم جاش امنه. تو لازم نیست نگرانش باشی.آره راست میگی من که مادرش نیستم مادرش همونه که قالت گذاشت بهت خیانت کرد…من که بزرگش نکردم.؟براش زحمت نکشیدم بیدار نبودم.گفتم میدونی خوبی تو اینه که اون روی کثیفت رو زود نشون میدی.زود و خوب بلدی آبروی آدمو ببریاینجا الان چی جای این بود که مردم بدونند همسر قبلی من خیانت کرده…گفتم برو دنبال زندگیت.بعد طلاقت پاسپورتت حاضره برگرد کانادا…گفت من نمیرم اصلا از پیشت نمیرم…خوشت بیاد بدت بیاد من ولت نمیکنم…گفتم باشه تو راست میگی ولم نکن…راهمو کشیدم رفتم…پدرم صدام زد گفتم جانم بابا.گفت پسرم چقدر از دستش کفری هستی…گفتم بیا تو ماشین…اومد داخل مادرم بیرون بود با رویا.تمام ماجرای شمال رو از اولش همه رو گفتم براش بدون کم کاست.گفت زنه دیگه…گذشت کن…الان که دادگاه حق ازدواج مجدد بهت داده.و این هم نمیخواد ازت طلاق بگیره.سمیه رو عقد کن برو دنبال زندگیت…گفتم پدر جان اینو اینجور نگاه نکن.یک روی کثیف دیگه داره که پر از کثافته…خیلی زود بلده آدمو خراب کنه و بعدش خودشو لوس کنه.گفتم این دیگه بدرد من نمیخوره…حذفش برای من عین آب خوردنه…اما نمیخوام وارد اون مسائل بشم…الان هم به مادر بگو زیاد لی لی به لالاش نزاره…گفت بدبختی مادرت بشدت طرفدارشه.و فقط سمیه رو مقصر میدونه…گفتم اون بدبخت اصلا از ما خبر هم نداره…گفت میدونم مادرت رفته دهن اون و عمه رو آسفالت کرده،گفتم جدی چی گفته مگه…گفت از افتادنت از پله ها تا خودکشی اینو واتفاقات شمال و پولی که بابت درمان عمه دادی رو همه رو میدونست.ورویا براش گفته…اونم با آبجیات رفتن خونه اونا سکه یک پولشون کردن و برگشتن…گفتم آقاجون چرا الان بهم میگی…گفت پسر جان مگه تو زورت به زنت میرسه که زور من برسه…گفتم چرا جواب تلفن منو نمیده.گفتم مادر بیا بالا بریم کارت دارم…گفت من با رویا میام…گفتم مادر رویا بی رویا کاسه داغ تر از آش نشو…تو رویا رو دوست نداری فقط میخای که من دستم به سمیه نرسه…چون از عمه بدت میاد…گفت هرجور دوست داری فکر کن…گفتم نمیدونم که عمه چه هیزم تری بهت فروخته ولی کاری به کار سمیه نداشته باش…چرا نداشته باشم.اون روزهایی که ما پول نداشتیم همه جا مینشست و بلند میشد میگفت داداشم اشتباه کرد با دست خالی اومد خواستگاری دخترم…شوهرم حق داشت…باجیب خالی که نمیشه زن گرفت…الان با جیب پسر من میره بیمارستان خصوصی تریاکش رو ترک میکنه میگه زخم معده دارم…دختر لوندش رو جمع نمیکنه ریده به زندگی پسر من…من بچه بزرگ نکردم که حمال بی مزد دشمنانم بشه…زن میخوای بیا برات صدتا بگیرم…ولی اون نه…گفتم مادرم اگه تو برای من زن بگیر بودی که این حال و روزم نبود که با این مدرک دکترای برق…و ریاضی مضحکه خاص و عام بشم…اگه میتونستی زن بگیری توانش و داشتی همون موقع که۲۰سالم بود…دختری رو که خودتون آوردین توی خونه عاشقش شدم برام میگرفتین. الان پز چیو میدی…پز یک عمر دویدن و درس خوندن و رنج کشیدن بخاطر رسیدن به همون دختری که الان بهش نرسیدم و حسرتش به دلم مونده…که تو بجای اینکه اونی که باعث پیشرفتم شد و باعث شد خودت و شوهرت و دخترات پولدار شین و یک چشمتون رو امروز باز کنید یکی رو فردا…بجای اینکه ازش تشکر کنی هر روز بی آبرو ترش میکنی…مادر گلم حالا که به اینجا رسید و تو جلوی پای من سنگ میندازی…بهت بگم من هم چی اینو طلاق بدم چه ندم همه چی رو میفروشم میرم آلمان با پسرم…اینو که ممنوع الخروجش میکنم.عمرا حتی نتونه برای مرگ مادرش بره کانادا…و شما وپدرجونم هم دیدارمون به قیامت میکشه…خداحافظ…که بدونی لج کردن چطوریه…پدرم گفت خدا خودت و پدر مادرت رو لعنت کنه زن که آخر عمری پسرم رو از من گرفتین…نشستم پشت فرمون… رویا گفت وای بهمن جون تو رو خدا اینکارو نکن…بخدا خودم میرم برات خواستگاری سمیه…آقا جون این لجبازه اینکارو حتما میکنه…تورو خدا یه کاری بکنید…بره دیگه رفته ها…پدرم گفت خدا تورو و این زن منو از روی زمین برداره که بهتون گفتم بزارید چند وقتی سمیه رو داشته باشه بلکه از کله اش عاشقی بیفته…حالا این آتیشیه که خودتون روشن کردین…من کاری ازم بر نمیاد…بنده خدا نشست روی جدول کنار جوب آب گریه کرد. میخواستم راه بیفتم برم.اما اومدم پایین کمکش کردم…آروم گفت همین روال خوبه ادامه بده کم نیار برو سوار شو برو بزار منتت رو بکشن…گفتم دمتگرم…گفت برو دیگه کوسخول…گفتم پدرجان شرمندتم خداحافظ…بابام الکی شروع کرد اشک ریختن.مادرم همینجور هاج و واج مونده بود…رویا گفت مامان رفت بره رفته دیگه…من گازشو گرفتم رفتم مدرسه عماد برداشتمش.رفتیم دور زدن و پیتزا خوردن…همش میگفت مامانی کجاست…گفتم چند روزی مسافرته میاد…فرداش الکی مشتری فرستادم برای خرید خونه…پدر مادرم هنوز خونه من بودن…رفیقم که مشتری الکی خونه بود.مثلا با بنگاهی رفته بودن اونجا…تعریف میکرد.که گفتم خانوم در رو باز کنید برای دیدن ملک اومدیم…ما تقریبا معامله رو با مهندس تموم کردیم.چون زمینش برای برج سازی میخواهیم…ملکش مهم نیست…فقط متراژ واقعیش مهمه…لطف کنید در و باز کنید…می گفت خانومتون اومدن گفتن تو رو خدا آدرسی ازش بهم بدین اگه بره بدبخت میشم من کسی و بغیر اون ندارم.گفتیم والا ما ندیدیمش که کارها رو وکیلش میکنه…گفتم فک کنم داره تا آخر این ماه میره آلمان مث اینکه دعوتنامه و درخواست از آلمان داره…رفتنش راحته…هم پول هم لازم نیست با خودش ببره.چون پیشنهاد کاری بالایی داره…میگفت میدونم بخدا میدونم…خدایا من چه گوهی خوردم که به حرف اینها گوش دادم…چرا بدست خودم زندگیمو خراب کردم…نگو اینا مشکل خانوادگی ازقبل باهم داشتن منو طعمه کردن…اگه بهمن و دیدین بگین رویا کار مهمی باهات داره…رفیقم گفت بهمن بهش زنگ بزن.،ببین چکارت داره ولی کم نیار بهش رو نده.،هنوز حرفمون تموم نشده بود بابام زنگ زد،گفت پسر کم نیاری ها اینا ننه ات و زنت به گوه خوردن افتادن باورشون شده که میخای بری،گفتم پدرجان من دروغ نگفتم واقعا مخام برم.حتی به وزارت خونه هم اطلاع دادم…تقریبا بیشتر کارهامو کردم…گفت تو گوه میخوری آخر عمری منو تنها بزاری بی پدر مادر دیوس کجایی…بخدا اگه بری سکته میکنم خونم گردنته. عاقت میکنم…گفتم برای این حرفها دیگه دیره باباجان…گفت رویا بخدا اگه پسرم بره تو رو این زنو تیکه تیکه تون میکنم…بی پدر مادرا…بدبختم کردین…تازه فهمیدم گوشي روی آیفون بوده گوش میدادن…همه شون هنوز توی یک جبهه بودن.رویا گفت چی میگی بابا جون مقصر مادره من نبودم که شما راه اشتباه جلوی من گذاشتین…من که داشتم زندگیمو میکردم با شوهر و بچه ام خوش بودم…یادشون رفته بود گوشي رو قطع کنند.صداشون میومد…بابام گفت اگه تو روز اول نمیومدی به این زن احمق من راپورت پسره رو نمیدادی چرا این ناقص العقل به تو اون حرفها رد یاد بده.صدبار گفتم…لامصب به حرف این و دخترانش نکن…گوش ندادی…این اگه بره که میره من بدبخت میشم.بخدا به عشق این و پسرش زنده ام…گفتم پدرسگها بزار سمیه رو بگیره…چی میشه چندروز بگذره تبش میخوابه… گفتین بچه دار میشه میخشو محکم میشه…خوب بشه مگه بی پوله مگه ناتوانه…ماشالله بری خودش کسیه…زن یک عمر این درس خوند آقا شد که الان استفاده اش رو ببره…نه اینکه مث بچه کوچیک باهاش رفتار کنی.این از اول به عشق و علاقه اون دختره رفت درس خوند اگه نه کی فکر میکرد این بره دکتر مهندس بشه…صدای گریه مادرم میومد.گفت خاموش کن او سیگار لامصب رو برای قلب و فشارت خوب نیست…گفت قلب و میخوام قبر پدرت بکوبم…پسر و نوه ام اینجا نباشن من نمیتونم نفس بکشم…جنده بی پدر مادر یک عمر هیچی بهت نگفتم پر رو شدی خدا شاهده پسره بره…۷طلاقت میکنم…آبروت بره…به جان خودش توی این سن وسال ۷طلاقت میکنم…مادرم میگفت جوش نزن نمیزارم بره…گفت آلان قلبت میگیره…نکن اینکارو…چقدر بابام طفلک جوش میزد و غرغر میکرد… دیگه قطع کردم خودم گوشي رو…نیمساعت بعد دیدم مهدی رفیقمه…گفت بهمن برو بیمارستان نیروی انتظامی خیابون بهار .گفتم چرا گفت داداش حال بابات خوب نیست مث اینکه سکته کرده…گفت ای وای…گاز ماشین و گرفتم رفتم اونجا.گفتن فشارش رفته بالا سکته ناقص کرده…مادرم بود رویا بود…داشتن میومدن پیشم… گفتم خدا شاهده رویا نزدیک من بشی جنازه ات رو میندازم زمین.پدرم طوریش بشه…من میدونم با تو و مادرم و اون خواهرای سلیطه ام…هم رویا هم مادرم فهمیدن این تو بمیری ازون تو بمیری ها تعارفی نیست…زنگ زدم عماد و هم آوردن… تقریبا دو ساعته کشید بنده خدا بهتر شد.عماد و فرستادم پیشش…خیلی اینو دوست داشت…این کوسکش هم خودشو برای بابام شیرین میکرد… گفت آقاجون زود خوب شو باز بریم پارک برام بستنی قیفی بخری…من چند روزه بستنی نخوردم…گفت تو نرو خارج من همیشه میخرم…گفت بابام میخواد منو ببره.گفت بابات گوه میخوره…تمام دکتر و پرستاران… رفیقم مهدی و چندتا دیگه از خنده روده بر شده بودن…چنان گوه رو محکم گفت که من خودم خنده ام گرفت…رفتم بیرون…داد زد ناکس رفیق نیمه راه خودت هر قبری میری برو ولی اینو هیچ جا نمیبریش. گفتم بابا جون چقدر منو دوست داری…گفت تو نمیدونی چقدر دوستت دارم…گفتم تازه تو چندتا بچه داری ولی من همین یکی رو دارم.پس ببین من چند برابر تو دوستش دارم .میگی چکار کنم…گفتم میگم برو هر جا کون میدی بده ولی اینو نبر.دوباره اتاق ترکید از خنده…مادرم گفت بهمن باهاش یکی به دو نکن الان عصبانیه.دیگه نمیفهمه چی میگه…گفت زنی که خرفت من نمیفهمم چی میگم…جناب سرهنگ بخدا اگه این پسر با این بچه برن خارج نباشن من مردم خونم گردن این خوکه پیره…و این دختره لوس از خود راضی اینها این دکتر مملکت این متخصص رو فراری دادنش.گفتم بابا باباجان…خونسرد باش من جایی نمیرم…گفت بهت گفتم که گوه میخوری بری…رفتی کون دادن این بچه رو نمیبریش.دکتر گفت مهندس جان بیزحمت شما و مادر و خانومتون بیرون باشید حاجی خیلی عصبیه براش بده خیلی هم بده…گفتم عذر میخوام الان ناراحته همه چی میگه…پسرم هم دیوس دست اینو گرفته بود بوس میکرد… گفت دکتر تو باشی میزاری این نقل و نبات از پیشت بره…گفت نه حاجی نمیره.من مهندس و میشناسم اون برای مملکتش جون میده خدمتگزاره…گفت دکتر اون نمیخواد بره این کفتار پیر با اون روباه مکار مجبورش میکنند… دم در بودم…با چشمام به بابام اشاره کردم پدرم گفت بخدا چشماتو برای من کج و راست نکن.میام اون چشماتو از کاسه در میارم ها…خندیدم رفتم بیرون مهدی از خنده روده بر شده بود…گفت چقدر بد دهنه…گفتم عصبیه نمیدونه چی میگه…گفت چرا میخوای بری…گفتم دیگه موندم برام فایده ای نداره…زندگیم بهم خورده…برای هیچ کسی دیگه ارزشی ندارم…خانومم بهم بی احترامی میکنه…پدر مادرم فقط برای پز دادن خودشون منو میخوان…خواهرام الکی دور و برم میچرخن.که کار خودشون و شوهراشون و بچه هاشون راه بیفته.بجای اینکه مرهم زخمم بشن…نمک روی زخمم شدن…گفت حاجی کارت کجا گیره چند وقته از دنیا عقب موندی…تو الان باید ارتقاي مقام و پست میگرفتی…گفتم اصلا به فکرش هم نیستم…الان پیش خودم هم سقوط کردم چه برسه به صعود.…داشتم صحبت میکردم. نشسته بودیم روی صندلی بیرون اتاق دیدم مهدی گفت مهندس بعدا میبینمت… دیدم بلند شد.پشت سرمو نگاه کردم دیدم رویاست.بلند شدم برم.گفت بهمن تورو خدا نرو دلم برات یه ذره شده…صبر کن همه چی رو بهت میگم…بخدا خودم میرم سمیه رو برات خواستگاری میکنم…گفتم بهت گفتم یا هر دو یا هیچ کدوم…الان روی مود هیچکدوم.از هرچی زنه متنفرم…تو مادرم خواهرام همه.شماها ذهنتون مریضه.گفت هر چی هر کاری من کردم فقط مامانو آبجی بزرگت یادم دادن…
نوشته: بهمنی
4 پاسخ به “خواستن توانستن است (۲)”
تو حتی بلد نیستی چطوری با یه زن رفتار کنیتو اگه بلد بودی زن اولت رو نگه میداشتی نمیزاشتی بره زیر خواب این و اون بشهسگ برینه تو دهن هر چی درس و دانشگا و کار و اینجور چیزای که بخواد آدم رو از خانواده و زن و بچه ش دور کنهیه مقدار آدم درآمد داشته باشه یه نونی واسه خوردن و یه سقفی بالاسرش بسه . صبح تا شب تو بغل هم وول بخورین و عشق و حال کنین . به این میگن زندگی .کل دنیا چشش دنبال زن توتو چشت دنبال توله سگ همسایه سافتادی دنبال کس یه زن دهاتی مریض و چروکیده که تو کسش بادمجونه که فرو نکرده و دختری که زیر خواب کل پسرای دهات و کونش میزارن و ننه معتاد تریاکیش بیاد تو ماشینت بشینه و کسش رو بماله رو صندلیای ماشینت و بچسه و بگوزه و بگه خوب خری پیدا کردیم و پول تریاکم جور شدبدبخت زنی که بخاطر امثال تو خودش رو بکشتن داده و خانواده ش رو ول کرده . تویی که فکر و ذکرت دادن پول به اون عمه جن ده ت هستی که بره تریاکش رو بخره …تو که عرضه کردن نداری بزار یکی دیگه لااقل زنت رو بکنن…تجربه میگه به هیچوجه با زنهای سمی و بدبخت و گذشته داغون وارد رابطه نشیداونها شما را تا حد خودشون پایین میکشن…این بابا یکی از احمق ها و کسخلهای روزگار که اسیر سوراخ کس شدهاسیر سوراخ بشی تو زندگیت آینده و پول و زندگی و کارت نابود میشه .این بابا اگه اسیر سوراخ و اون زن کونی دهاتی نشده بود الان وزیر شده بود .هیچوقت اسیر سوراخ نشیدیه آن میفهمید چهل پنجاه سالتون شد و فرصتها و آرزو هاتون آیندتون به باد رفت
جنگلهای زاگرس رو نجات بدینتوسط دهاتی های محلی کسکش آتش زده میشهدرختهای بلوط سالم و سبز رو زغال میکنند ومیفروشند.تمام نماینده های مجلس و دادگاه و پاسگاه و دادستانی پشتشونه چون برای نماینده ها رای جمع میکنند و نماینده ها هم بکار دادستان و قاضی و پلیس رشوه های سنگینی میده
بهمنی جان کارت درسته داستانت عالی حرف نداره ادامش زودتر بزار به پیام این کسایی که فرق داستان خوب و چرندیات یه عده مجقول رو نمیدونن اهمیت نده راستی اگه ممکنه خصوصی برام پیام بزار تا بتونم تاپیکها و داستانها تو دنبال کنم قلمت مانا
آقا عالیه، فقط زیاد بین نوشتهها فاصله ننداز که حسش میپره.توصیم اینه که زیاد هم به کامنت های بعضی دوستان اهمیت نده و با قدرت بنویس.