اول بخاطر تکرار بعضی از سطرهای داستان پوزش میطلبم نمیدونم چرا این اتفاق افتاده ،
بعدش موضوع داستان یه داستان کاملا واقعی و به مرور شاهد صحنه های فوق سکسی هم خواهید بود ،من دوست ندارم یه داستان ساخت تخیلات ذهنیم بنویسم
ممنون که صبوری کردید و خواندن قسمتهای بعدی داستان رو ادامه میدین
ادامه داستان …
یه سیم کارت بدون سند رو گوشیم بود که از طرف یکی از همکارام برام گیر آورده بود و هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم با اون خواستم به داریوش پیام بدم
چرتی زدم و با بوی باقالی پلو با ماهیچه و صدای تو آشپزخونه بیدار شدم
رفتم سمت آشپزخونه مادرم با موهای رنگ شده و صورت آرایش شده اش که معلوم بود تازه از آرایشگاه اومده بود مشغول تدارکات شام بود
گفتم مامان خبریه ؟
گفت امشب مهمان داریم ،حاجی رحیم میاد امشب
حاجی رحیم یه گنده لات قدیمی و خیلی پولدار بود چهره کریخت و سیاهی داشت قد بلند و چاق و با ریشهای که بیشترش سفید بود تا سیاه
و مهر داغی بر پیشانی
چندین ساختمان و برج در تهران و شهرستان های دیگه داشت
و برو بیای داشت اسمش تو بسیج و مقامات کشوری
گفتم مامان با خانوادش میاد
_نه عزیزم خودش تنها میاد ،مخان در مورد این جماعت گستاخ برنامه ریزی کنند
ـ چ برنامه ای مامان؟
_یه دختره جنده تو اغتشاشات دستگیر کردن
بعدش اومده خونه خودکشی کرده معلوم نیست کی و کجا بکارتش رو از دست داده
الآنم این از فرصت استفاده کرده و دلیلش رو انداخته گردن بسیجیا و بابات ،حاجی رحیمم میخواد بیاد امشب کلا اسم بابا رو حذف کنه از این شایعات ،
یهویی یاد داریوش و حرفاش افتادم
که نکنه اینو خواسته بهم بگه
شب حاجی با چهرهای که گفتم که خیسی عرق از زیر بغل و لباساش میچکید سر میز شام باهامون همراهی میکرد و تند تند با اشتها میخورد و از دست پخت مادرم تعریف میکرد
و مادرم انگار قند تو دلش آب میکردن و لذت میبرد و هی ناز و کرشمه میاورد
بعد شام بساط وافور و تریاک با کتری چای بزرگ چینی گرانبها و نبات و مخلفات رو مادرم حاضر میکرد و می برد تو اتاق و حسابی گل میگفتند و گل میشنفتن و بوی تریاک کل خونه رو برداشته بود
یه لحظه گوشه در اتاق باز بود مادرم با بلوز نازک قرمز و تنگش و شلوار مشکی کنار حاج رحیم نشسته بود و حاج رحیم نحوه کشیدن وافور رو به مادرم نشون میداد و بابام هم اینور روبروشون رو بالش لم داده بود و هی میخندیدن
سرم گیج میرفت از این همه حماقت و ریا و حتی بی غیرتی بابام
حاضر بود برا پول و مقام هر کاری انجام بده اینو دیگه کامل از شخصیت بابام شناخته بودم ،
ساعتهای دو نصف شب بود که تو اتاقم کمی چشام خسته شده بود و خوابم برده بود که صدای حاج رحیم و بابام اینا رو شنیدم که دارند حاج رحیم رو بدرقه می کنند و خنده کنان بسمت بیرون میرفتن ،
ناخودآگاه بلند شدم و از پنجره اتاقم داخل حیاط رو نگاه کردم
که بابام داشت درب رو کامل باز میکرد
که یهویی برق از چشام پرید
دور از نگاه بابام حاج رحیم دستشو از پشت تو باسن مادرم فشار داد و مادرم هم راضی براش وایساده بود یه حرکت کامل هماهنگی شده دور از چشای بابام
مادرم فوری سرش رو ب سمت پنجره اتاقم کشید که چون تو اتاقم تاریک بود منو ندید اما منم ناخودآگاه سرمو کشیدم عقب که نبینه
دیگه خودمو انداختم رو تخت دراز کشیدم
این حجم از ریا برام قابل قبول نبود من حتی خودمم شبیه اونا بودم
هیچ اعتقاد قلبی نداشتم دختری بودم ۳۴ ساله که سالها به خودارضایی روی آورده بودم و تقریبا هر روز این کارو میکردم
فقط حفظ حیا و آبرو برام مهم بود که اونم به ظاهر حفظ کرده بودم
و پوسته حیا و پاک بودن رو که به اجبار نگاه و افکار اقوام و خانواده دور خودم تنیده بودم
تو این افکار بودم که صدای جیغ و خنده های مامانم تو اتاقشون با بابام شنیده میشد خواستم برم مثل قبلا گوش بدم که حالشو نداشتم
صداهای که از همیشه بلندتر بود تصور میکردم که امشب مامانم حاج رحیم رو تصور میکنه ایقدر صداش بلند شده
به داریوش پیام دادم که من زهرام و فردا ظهر اگه میتونی بیای تا همو ببینیم و حرف بزنیم
نمیدونم کی خوابم برده بود که با صدای آلارم گوشیم برا نماز صبح بیدار شدم
مامان بابام که تو خونه نماز نمیخوندن مگر اینکه مهمون یا کسی تو خونمون باشه ،منم فقط چون مهر دختر پاک و مومن رو پیشونیم زده شده بود به ناچار ادامه میدادم یه آبی به صورتم زدم چادرمو سرم کشیدم یه نماز سر سری خوندم که فقط اگه کسی ببینه بدونه من همون دختر پاک و بچه شیعی هستم
اومدم تو تختم دراز کشیدم یه چرتی بزنم و بعدش برم حوزه
مه گوشیم رو نگاه کردم که دیشب داریوش پیام داده بود
سلام زهرا جان خوبی
_چشم هرجا و هر ساعتی بگی من میام در خدمتم
منم براش نوشتم بعد کارم حدودای ظهر
صبحونمو سریع خوردم و لباسامو پوشیدم و چادرم رو سرم کشیدم کمی دیر شده بود ماشینمو با کمی سرعت به حوزه رسوندم
حس کلاس رفتن و درس داشتن رو نداشتم هر جوری بود کلاس رو سپری کردم و بیرون کلاس حاجی رحیم رو دیدم
لنگ لنگان از وزن زیادش سریع به سمتم اومد حس نفرت و تنفرم با حرکت دیشب بهش بیشتر شده بود
سریعتر از من سلام کرد
سلام حاج خانوم خوبی بیا بیا کارت دارم
سرد جوابش رو دادم بفرمایید
زهرا جان دخترم یه کمکی به حاجی بکن
_چ کمکی حاجی ؟
چندتا از دخترهای زبر و زرنگ مثل خودت برام انتخاب کن برا تو اغتشاشات برا دستگیری زن و دختران بی حجاب رو ،نمیخوام فردا بگن فلان مرد دستش به زن و دختره خورد و فلان و فلان شد
نمخاستم زیاد باهاش هم صحبت بشم جواب سرسری بهش دادم که باشه حتما و رفت سراغ دبیران دیگه ،
سریع بیرون رفتم و ماشینمو از پارکینگ درآوردم و به داریوش زنگ زدم
انگار گوشیش دستش بود تمام وقت منتظر من بود یه بوق بزور خورد سریع جواب داد
صدای کلفت و مردونش جواب داد
_جانم زهرا سلام خوبی
_سلام ممنون کجایی
_ممنون، من تو پارکی که گفتی هستم
_آهان ،چ خوب الان منم میام
بسمت پارک حرکت کردم،یک ربع ساعت طول مسیر بود رسیدم
ماشینمو پارک کردم ،پارک خلوت بود چند تا معتاد کارتن خواب چرت میزدند و نگاهمو اطراف انداختم داریوش رو با اون هیبت بزرگش دیدم
بسمتش رفتم اونم متوجه من شد اونم داشت به طرفم اومد
خودم هیکلی و قد بلند بودم اما اون یه سر و گردن از من بلندتر بود
سیگارش رو پرت کرد و دودش رو تو سینه حبس کرد و سلام کرد که از لای لباش دود سیگار به بیرون داده شد
چشای سیاه و درشت ،چهارشونه و ورزیده تو صورتش چندتا خط و بخیه قدیمی بود ،چهره سبزه و موهای کوتاه از دور صفر شده اش اونو با یه هیبتی متفاوت که تو زندگیم هیچوقت از نزدیک با همچین کسی روبرو و هم سخن نشده بودم
بعد احوالپرسی منو ب سمت نیمکت راهنمایی کرد اما من گفتم نه نمیخوام زیاد طول بکشه فقط یه چیزو میخوام بگم
چرا اون حرفارو بهم گفتی ،بابام چیکار کرده همین ؟!
از لحن تند و صریحم کمی به خودش اومد و گفت نمیتونم بگم فقط خواستم بگم حواست به خودت باشه همین
گفتم اذیت نکن یا میگی چی شده یا میندازمت جایی که سالها توش بودی این بار حتی بیشتر ،
کمی سکوت کرد و یه حرف های نامفهوم داشت با خودش میگفت
گفتم میگی یا نه ؟
در مورد همون دخترس که خودکشی کرده ؟آره ؟
چهره اش مات و مبهوت ماند،آب دهنش رو قورت داد
_آره دیگه فکر کنم خودتون هم در جریان قرار دارید ،پس من بیخود نگرانتون شدم
… من نیومدم اینجا که بگم حرف شما چی بوده
میخوام اصل قضیه رو بدونم ،شما از کجا و دیگه چی میدونید
_زهرا خانم اینو دیگه همه میدونند چی بوده و چی شده ،مگه فیلم رو ندیدین؟
… فیلم؟ کدوم فیلم؟ نه ندیدم
_اینهاش وایسا
دستشو تو جیب شلوار جینش برد و گوشیش رو درآورد
کمی گشت و فیلم رو نشونم میداد
برق از سرم پرید ،آره بابام بود با سه نفر دیگه دختره رو تو ماشین دستمالی میکردن و لختش میکردن
فیلم رو یکی دیگه از شیشه ماشین مخفیانه گرفته بودن
تصویر زیاد مشخص نبود ولی برا من کاملا مشخص بود بابام بود
نمیدونستم چی بگم ،ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم
که صدام زد زهرا خانم باباتونه درست میگم ،
تورو خدا مراقب خودت باش
خودت که میدونی من چقدر دوست…
نذاشتم حرفشو کامل بزنه گفتم دیگه بهم گفتی ،ممنون هر چقدر لازمه بهتون میدم بابت آگاه کردنم
همینجور نگام کرد و گفت دیگه هیچی برو بسلامت خدانگهدارتون
حوصله هیچی رو نداشتم حتی خونه رفتن رو دیگه کلا ازش نفرت داشتم.اون از دیشب مامانم که حاج رحیم دستشو تو کونش کرد اینم از فیلم بابام
سوار ماشینم شدم نگاهمو بسمت داریوش کردم که یه پاش رو روی نیمکت گذاشته بود و داشت سیگاری دیگه روشن میکرد
داریوشی که برام یه تراژدی ترسناک و خشن بود فکر نمیکردم اینقدر باهام اینجور خوب رفتار کنه ،هر رفتاری میکرد حقش بود
بابام و داداشم احمد خیلی ناجوانمردانه اونو به زندان انداختن
یادمه که چطور بعد اینکه بابام داریوش رو تخم حرام و مادر جنده صدا زد چطور هردوشون رو زیر مشت و لگد قرار داد
زورشون بهش نرسید براش پاپوش درست کردن
همین افکار رو داشتم مرور میکردم که گوشیم زنگ خورد مامانم بود ،این یکی رو اصلا حوصلش رو نداشتم ،صداش رو قطع کردم و جواب ندادم
نگاهم هنوز به داریوش بود که اونم نگاهم میکرد
قطرات ریز ریز بارون به شیشه میخورد
از ماشین پیاده شدم و دوباره سمتش رفتم
خودمم نمیدونستم چرا میرم و چی میخوام بگم
یه حس امن و حامی بهش داشتم
حس میکردم تنها کسی هست که منو واقعیم رو دوست داره
نشستم رو نیمکت بی آنکه چیزی بگم سیگارش رو پرت کرد و کنارم نشست
گفتم چرا پرت کردی چرا نمیکشی سیگارت رو
_آخه دودش اذیتتون میکنه
…نه اتفاقا دوستدارم منم یه نخ باهاتون بکشم
خندید و گفت جدی میگید
گفتم آره بهم یه نخ بده لطفاً
سریع پاکت سیگارش رو در آورد و با دستای لرزونش یه نخ برام کشید بیرون داد دستم
سیگارو ازش گرفتم و فندکش رو به سمتم آورد و برام روشن کرد سیگار رو لای لبم گذاشتم و پک زدم تا اعماق درونم رفت شروع به چندتا سرفه کردم و خندیدیم
_چرا منو دوست داری ،تو که میدونی و میشناسی مارو
…دیگه زهرا دل اسیر بشه کاریش نمیشه کرد
_آخه وقتی یه درصد امیدی برا رسیدن نیست چرا الکی خودت رو آزار میدی
…میدونم که هیچوقت بهتون نمیرسم ،من یه لات بی سروپا و شما
حرفش رو قطع کردم اصلا منظورم این نبود
اتفاقا امروز فهمیدم که چقدر در موردتون اشتباه فکر کردم و اینو من باید ازتون معذرت خواهی کنم نمیزاشتم حرف بزنه دلمو به دریا زده بودم ،هرچی میخواست پیش بیاد بذار بشه
_داریوش فقط یه چیز هیچ کس نباید از این موضوع اطلاع پیدا کنه هیچکس و هیچوقت
مات شده بود چی بگه
…ببخشید زهرا کدوم موضوع ؟موضوع پدرتون رو میگی؟
خندیدم و گفتم نه ،موضوع خودمون رو هیچکس از رابطمون نباید بفهمه
_وااااای خدای من باور نمیکنم واااای خدای من شکرت
واین شد شروع رابطه من و داریوش
اون روز کلی باهم حرف زدیم و از هم خداحافظی کردیم تا میرفتم خونه سریع می رفتم تو اتاقم و شروع به چت و پیامک بهم دیگه تا خود صبح
خواب و قرار نداشتم یه دل نه صد دل دوسش داشتم و از بودنش لذت میبردم
یه هفته از قرار با داریوش گذشته بود و چت های شبانمون که حتی به نوشتن کلمات بوسیدن و حتی بغل کردن رسیده بود ،اما رفتار داخل خونه و بیرون رو اصلا تغییر نداده بودم نماز و کلاسهای حوزه و رو همه رو مرتب انجام میدادم و میرفتم ،
تا اینکه قرار شد یه روز صبح زود بریم کوه ،میدونستم و پذیرفته بودم دیگه هر کاری ممکنه امروز اتفاق بیفته شبش تو حموم حسابی کُس و کونمو صاف و تمیز کردم دریغ از وجود یه تار مو همه رو صاف کرده بودم
به مامان بابام گفتم میخوام بریم کوه امروز نماز جمعه رو نمیتونم بیام ،چربی دارم حس میکنم باید هراز گاهی کوهنوردی برم
بابام سخت پذیرفت ،الان من پیش حاج رحیم و داییت چی بگم و اینا تا بالاخره راضی شد
مامانش گفت فقط زیاد خودتو خسته نکنی امشب دایی اینا برا جواد میان خواستگاریت ، برق از سرم پرید
حالم گُه شد هیچی نگفتم و ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون ماشینمو بردم تو کوچه و به داریوش زنگ زدم کجایی من دارم میام
اونم گفت جایی که دیشب بهم پیام دادی همونجا منتظرت هستم
سریع گاز ماشین رو گرفتم بسمت داریوش رفتم قرار شد بریم دارآباد
از یکی از همکارام شنیده بودم که یه جای دنج و آرامه و اونا کلی اونجا عشقبازی کرده بودن
و حتی بغل کردن رسیده بود ،اما رفتار داخل خونه و بیرون رو اصلا تغییر نداده بودم نماز و کلاسهای حوزه و رو همه رو مرتب انجام میدادم و میرفتم ،
تا اینکه قرار شد یه روز صبح زود بریم کوه ،میدونستم و پذیرفته بودم دیگه هر کاری ممکنه امروز اتفاق بیفته شبش تو حموم حسابی کُس و کونمو صاف و تمیز کردم دریغ از وجود یه تار مو همه رو صاف کرده بودم
به مامان بابام گفتم میخوام بریم کوه امروز نماز جمعه رو نمیتونم بیام ،چربی دارم حس میکنم باید هراز گاهی کوهنوردی برم
بابام سخت پذیرفت ،الان من پیش حاج رحیم و داییت چی بگم و اینا تا بالاخره راضی شد
مامانش گفت فقط زیاد خودتو خسته نکنی امشب دایی اینا برا جواد میان خواستگاریت ، برق از سرم پرید
حالم گُه شد هیچی نگفتم و ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون ماشینمو بردم تو کوچه و به داریوش زنگ زدم کجایی من دارم میام
اونم گفت جایی که دیشب بهم پیام دادی همونجا منتظرت هستم
سریع گاز ماشین رو گرفتم بسمت داریوش رفتم قرار شد بریم دارآباد
از یکی از همکارام شنیده بودم که یه جای دنج و آرامه و اونا کلی اونجا عشقبازی کرده بودن
رسیدم به داریوش با یه تیپ اسپورت منتظرم بود بهش چراغ دادم و نزدیکش شدم
سوار شد
_سلام زهرا جان خوبی فدات،
_مرسی داریوش زیاد معطل موندی؟
_نه عزیزم یه ده دقیقه ای هست اینجام
هوای سرد آبانماه و سکوت خیابانها در روز جمعه و اغتشاشات باعث شده بود خلوتتر از همیشه باشه
صدای رادیو سیستم همش خبرهای آبکی پخش میکرد
که داریوش گفت حتی یه خبر کوتاه از این اوضاع و اعتراضات نمیگه ،
گفتم خاموشش کنم؟
_اگر ممکنه
لبخندی زدم و نگاه تو چشاش کردم
حس امنیت میکردم از وجود هیکلی بودنش
دلم میخواست دستامو تو دست بگیره و دستامو گم کنم تو دستای قوی و مردونه اش ،
اما میدونستم اینقدر از من و خانوادم تصور مذهبی بودن و مثبت بودن داشته که هیچوقت به خودش اجازه این کارو نمیده
پس من باید شروع کننده باشم
آروم دستم رو گذاشتم رو دستش
اونم دستمو گرفت و آروم شروع به نوازش کرد
شروع یه حس ناب بود برام شروع یه تازگی که هیچوقت اونو تجربه نکرده بودم
همین لمس کوچولو داغم کرد
حس میکردم صورتم قرمز شده و گل انداخته
_زهرا دوسم داری؟
…معلوم نیست ؟
_اصلا باور نمیکنم زهرا
خندیدم و یه مشت به روی بازوش زدم
فکر امشب و خواستگاری جواد اومد تو ذهنم حالمو مخاست بد کنه
اما سریع از ذهنم پاک کردم
هوا تموم ابری بود و یه هوای مطبوع پاییزی زیباییهای درآباد رو دو چندان کرده بود ،گفتم چکار کنیم داریوش 😁 بریم بچرخیم یا همینجا حرف بزنیم
گفت حس میکنم خودت دوست داری اینجا بمونیم
خندیدم و گفت آره واقعا همینطوره
نگاهمون تو هم قفل شد دستاشو آورد دوتا دستمو گرفت سرم رو ب سمت سینه اش بردم و تکیه دادم دستاش رو آروم به نوازش شونه هام کرد سرم رو بوسید
سرمو بالا آوردم لباش بهم اجازه هیچی رو نداد بسمت لباش رفتم ،اونم سرشو جلو آورد لبامون رو هم رفت برق وجودمو گرفت ،لبامو بوسید و دوباره نگام کرد انگار هنوز باورش نمیشد این چنین راحت تسلیمش شده بودم
جلو تنگ بود
گفتم بریم عقب داریوش بهتره
پیاده شدیم
شاسی بلند سانتافه جاش مناسب بود
کمی دور و برم رو نگاه کردم عقب سوار شدم
چادرمو برداشتم رو صندلی جلو گذاشتم
بدون هیچ حرفی شروع به لب گرفتن کردیم ،داریوش سرمو جلو صورتش گرفت ،وایسا زهرا من هنوز گنگ هستم نمیدونم باید تا کجا پیش برم
خندیدم و گفتم نترس راحت باش ،اصل کاری رو کاری نداشته باش هر کاری دوست داشتی باهام بکن ،
اینو شنید مثل یه گرگ گرسنه بهم حمله ور شد منو به خودش چسبوند و بغلم کرد لب پایینمو لای لباش گرفت و شروع به خوردنش کرد دستشو رو سینه ام گذاشت و آروم میمالید ،پاهامو بهم فشار میدادم و ول میخوردم دستشو دور کمرم گرفت و خودش بیشتر فشارم میداد
نفسام بزور در میومد مقنعمو از سرم در آورد گیسوانمو رو آروم نوازش میکرد و میبوسید
آروم آروم که داشت زیر گردنمو لیس میزد دکمه های مانتوم رو باز کرد دستشو رو سینه ام گذاشت و دوباره شروع به مالیدن کرد ،
چشام رو بسمت کیر سفت شده اش که زیر شلوارش نمایان بود انداختم دستمو روش گذاشتم و آروم شروع به مالیدن کردم
اونم که حرکت منو دید به خودش جرات بیشتری داد دستشو وسط پام گذاشت دقیق رو کسم
آه آه آهم بلند شد همین اول کار خیسی شورتمو حس میکردم که از لای شورتم داره رو رونم میرسه
کسمو با دستش فشار میداد طوریکه دیگه رو یه دستش بودم
سریع خودم مانتوم رو در آوردم
سراسر شهوت وجودمو گرفته بود حتی ممکن بود خودم کیرش رو تو کسم فرو کنم هیچی برام مهم نبود داغ شده بودم
کسم پف کرده بود
یه بلوز بافت نازک مشکی تنم بود اونم در آوردم سوتین قرمزم رو دید از نوع فانتزی بودنش تعجب کرد اینو از چشماش فهمیدم
نمیدونست زیر این همه حجاب چقدر شهوت خودش قایم کرده ،نمیدونست همین دختر مذهبی تا دسته خیار تو کون خودش بارها فرو کرده
زیپ شلوارش رو باز کردم خودش کمرش رو بالا گرفت شلوارش رو تا زیر زانو کشید پایین شورت سفید و کیر برجسته زیرش دیوونم کرد
سریع کیرش رو از زیر شورت آزاد کردم
سیخ وایساد بود
بی معطلی سر مو بسمتش بردم و تو دهنم کردم و شروع به ساک زدن کردم
تند و تندتر
کونم رو صندلی بود سرم رو لای پاش و براش ساک میزدم
دستش رو از رو شلوارم رو کونم گذاشت و شروع به مالیدن کونم کرد و سوراخمو لمس میکرد
که دیدم بیشتر میخوام سریع دکمه شلوارم رو باز کردم شلوارم رو در آوردم
داریوش هنوز گنگ بود
گفتم چرا اینجوری
خب دیگه نترس بکن منو دیگه
همینو که گفتم دیگه فهمید نباید خجالت بکشه منو برگردون و سرشو تو کس و کونم کرد و شروع به لیسیدن کرد از پایین به بالا از کسم تا سوراخ کونم داشتم دیوونه میشدم
نعره میزدم ،داد میزدم
گفتم داریوش بکن منو
بکن منو ،بکن منو
در ماشین رو باز کرد و کمی سرمو به بیرون داد
آروم سر کیرش رو سوراخ کونم حس کردم
انگشتش رو تو دهنم گذاشت براش خیسش کردم با چند بار ساک زدن انگشتش ،
و شروع به فرو کردن انگشتش کرد فکر میکرد هنوز چیزی توم نرفته ،من خیار سالادی تا ته توش جا کرده بودم
انگشتش رو آروم آروم تو کونم عقب جلو میکرد و نگه داشت تا جا باز کنم
سرکیرش رو حس کردم خیسش کرد و آروم شروع به فرو کردن کرد
کیر کلفت و رگ ارش ،
یهویی یه فشار عمیق داد ،قشنگ چشام سیاه شد یه لحظه حس کردم کور شدم
گفت خوبی
آره خوبم فقط آروووم
کیرش رو آروم آروم شروع به فرو کردن کرد حس میکردم الان از وسط نیم بشم
کیرش هرچی بسمت عقب تر میرفت کلفت تر میشد
تا ته فرو کرد و شروع به عقب جلو کردن کرد دردم کم شد و داشت لذت جاش رو میگرفت
با دستم از زیر کسمو تند تند میمالیدم
داریوش هم از پشت کمرم رو گرفت بود تو کونم تلمبه میزد
عشقمی زهرا جان فدات شم
کیرم تا ته تو کونته اینو میدونی
_آره میدونم عزیزم ،
داریوش میدونی داری معلم حوزه علمیه رو میکنی داری کونش رو جر
میدی،
این حرفم باعث شد دیوانه وار تو کونم بزنه محکم و محکمتر جیغم بلند شد
واااای داریوش یواشتر ،جان من
اما به حد جنون رسیده بود و محکمتر تو کونم میزد دیگه تا سینه سرم بیرون از ماشین بود کونم در اختیار داریوش
کسم با دستم تند تند میمالیدم داشتم به اوج میرسیدم
دیگه کنترل هیچی رو نداشتم کونم سُر و بی حس شده بود انقدر تا ته فرو میکرد حس میکردم هر لحظه برینم
هر بار کیرش رو از کونم در میاورد ازم باد خالی میشد و میگوزیدم و این داریوش رو بیشتر جنون آمیز تر کرده بود چون با هر صدای که از کونم در میومد اون محکم تر تو کونم کیرش رو فرو میکرد
بدنم به لرزه افتاد و دستم رو که داشت کسمو میمالید پر آب شد و ارگاسم رسیدم
وااای داریوش من اومد من خیس شدم ،آبم اومد بسه دیگه کشتی منو .اونم نفساش بلند شد و چند تلمبه عمیق و محکم زد و آب داغش رو تو کونم خالی کرد
آبش انقدر با فشار حس کردم که انگار میخواست از گلوم بزنه بیرون
بدن عرق کرده و نسیم خنک پاییزی رو صورتم و کیر فرو رفته تا دسته تو کونم
و نفسای عمیق هردومون همش باهم قاطی شده بود
کیرش رو کشید بیرون با دستمال کیر خودش و کس و کونمو تمیز کرد
تازه متوجه اوج درد تو استخوان لای کونم شدم
سرمو به بالین گرفت و نوازشم میکرد
ادامه دارد…
نوشته: پوران
5 پاسخ به “پشت پرده حیا (۲)”
خیلی عالی و قشنگ بود لطفا ادامهش رو بزار
عاااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییی
چقد خوب نوشتی دمت گرم عالی بود ادامه بده
قلمت عالیه ادامه بده
عالی بود دمت گرم ادامه بده کاش یه معلم حوزه علمیه خواهران هم گیرما میومد کونش روحسابی جر میدادیم 😁😁😁داریوش انتقام سخت از پدرو برادر زهرا گرفت