عادت یک برده به بیغیرتی (۲)

قسمت اول این داستان را با عنوان (عادت یک برده به بی غیرتی)حتما بخونید
این قسمت داستان یکم طولانی شد چون ریز به ریز همه چیز زندگیم را با جزئیات نوشتم براتون
خب برسیم به ادامه ی داستان:
شیما که از حموم اومد رفتم توی اتاقش تا باهاش حرف بزنم
گفتم از اینکه مامان را فحش میده خوشم نمیاد
اما با واکنش شدید اون روبرو شدم
گفت فکر میکنی مادرت باز خیلی علیه السلامه؟
میخوای بگم بهت که چند بار خودم باهاش رفتم پیش دوست پسرش
میخوای بهت بگم از کبودی های روی تنش؟
فک میکنی صبح تا شب فقط سر کاره؟
بعدم گفت برو گمشو از اتاقم بیرون تا بیشتر از این نگفتم برات
از اتاقش رفتم بیرون و چند ساعتی خیلی تو فکر حرفای شیما بودم ،اعصابم بهم ریخت تا اینکه خوابم برد و آخر شب بیدار شدم و بعد چند ساعت دوباره خوابم برد
فرداش ب شیما گفتم در مورد حرفات فکر کردم و مامان اینجوری نیست و دیگه نگو بهم
گفت حالا چند وقت دیگه قراره با دوست پسرامون بریم مسافرت مجردی
بعد اونجا دیگه باورت میشه قشنگ
روزها همینجوری سپری میشد و زندگیم به همین منوال میگذشت
تا بعد تقریبا یه ۲ماه،مادرم توی خونه گفت که یه دوره ی آموزشی ۳روزه باید بره تهران،
میگفت با اینکه راضی به رفتن نیست اما بیمارستان برای بخش جدیدی که راه انداخته بالاجبار اسمش را فرستاده و باید بره،
با پدرم صحبت کرد که یکی از بچه ها را هم میبرم تا تنها نباشم،اونم مخالفتی نکرد و گفت فرهاد را ببر
اما مادرم گفت که فرهاد کنکور داره و شیما را میبرم
شما آقایون هم این چند روز را با خودتون باشید تا قدر مارو بیشتر بدونید😁😁
شیما هم با کلی ذوق و شوق پرید تو هوا که ای جااااانم
اینجا بود که یاد حرف شیما افتادم و سفر با دوست پسراشون
روز موعود رسید و شیما و مامانم رفتن،
توی طول این چند روز همش اعصابم داغون بود،بیشتر از اینکه نکنه اینایی که انقد با هم راحتن چیزی از ماجراهای من ب مامان بگن
روزی یکی ۲بار به مامان زنگ میزدم تا ببینم
تغییری توی رفتارش هست یا نه،که هییییچ تغییر رفتاری پشت تلفن نمیدیدم
روز دوم ساعتای ۵عصر بود که بعد زنگم به مامان و جواب ندادنش،شیما بهم زنگ زد و گفت که وقت و بی وقت زنگ نزن به مادرت،زیر دوس پسرشه و نمیتونه وسط آه و ناله هاش جواب تو رو بده دیگه،صدای سینا میومد که میگفت به این کونی بگو زنگ نزنه وسط کس کردنمون
منم گفتم باشه و قطع کرد شیما
این چند روز با هر مشقتی بود گذشت و مامان و شیما برگشتن،
سرزنده و شاداب
میشد فهمید ک خیلی بهشون خوش گذشته
یکی۲تیکه لباس هم برای من و بابا ب عنوان سوغاتی گرفته بودن،
تا اینکه فردا مامان رفت سر کار و من توی اتاقم مشغول درسام بودم که شیما از خواب بیدار شد و اومد توی اتاقم،
گفت امروز کاری باهات ندارم برا خودت باش بعد اون همه کس دادن دیگه حال و حوصله ی تو رو ندارم
من یهو پشمام ریخت
گفتم کس دادن!!!
بلند خندید و گفت چیه؟چرا جا خوردی؟!
گفتم آخه تو همیشه کون میدادی ب سینا،میگفتی من دخترم و نمیذاشتی،الان چی شد؟!!!
گفت بتو چه کونی،الآن دلم خواسته ک بدم و رفت از اتاق بیرون
دیگه اونقدر ب هم ریختم و توی شک این حرفا و اتفاقات این هفته شدم که دیگه نمیتونستم تمرکزم را بذارم روی کتاب و درس
رفتم توی آشپزخونه یه چیزی خوردم و رفتم توی اتاق شیما،بهش گفتم شیما،میشه بهم بگی چی شد این چند روز؟
این داستان دوست پسر مامان راست بود؟
گفت آهاااا پس هنوز باور نکردی
باشه بیا اینجا کونی تا بهت نشون بدم
گوشیش را باز کرد و رفت توی گالری
روی تختش نشستم تا ببینم
اما محکم کوبوند توی سینم و گفت گمشو پایین،چند روز نبودم بردگیت را یادت رفته مثل اینکه
پایین نشستم و چشمم به گوشیش بود و توی دلم میخواستم که بهم دروغ گفته باشه تا اینکه عکسها و فیلم ها دونه ب دونه جلو چشمم پلی میشد🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂
و واقعا داشت راست میگفت
اصلا تهران نبودن و رفته بودن شمال،یه ویلا و انواع و اقسام لباس های لختی و سکسی که تن مادرم و خواهرم بود و ۴نفری عکس گرفته بودن،فیلم دادن خودش و کس دادن مادرم،همه و همه بود🤦‍♂🤦‍♂
ناراحت شدم و شروع کردم ب پرخاش که این چه وضعیه که یهو شیما بلند شد و خوابوند زیر گوشم که اینجا ادای آدمای با غیرت را در نیار واسمون بچه کونی
روزی که ب تموم محل کون میدادی فکر ابرومون را نمیکردی؟
ما که به یه نفر میدیم که کارمون هم دادنه،
تو رو اگه ول میکردم که ب همه محل میدادی
الآنم دهنت را ببند
خدا نکنه ک بفهمم زری بخوای بزنی
بیچارت میکنم
الآنم گمشو از اتاقم بیرون دیگه که ریدی ب اعصابم
با گریه رفتم توی اتاقم و تا فرداش بیرون نیومدم
شبش خیلی فکر کردم،در کنار همه ی اعصاب خوردی هایی که داشتم ته دلم ب این فکر میکردم که خب نیاز داشته و چقدر خوبه که اینجوریه و در کنارش ب ما هم میرسه و بالاخره با خودم کنار اومدم و حسش برام قشنگ بود
فردا ظهرش مامان اومد پیشم و گفت که از بحثت با خواهرت خبر دارم اما نمیخوام در موردش حرف بزنیم،به روال معمولی زندگیمون ادامه میدیم و انگار نه انگار که حرفی شنیدیم،از دیشبه هر تصمیمی هم که گرفتی تا قبل اومدن بابات میخوام بدونی که شیما همه چی را در موردت و اتفاقاتی که افتاده بهم گفته پس بهتره هر ۳تامون نشنیده بگیریم خودمون را و به ندیدن بزنیم
کلی حرف زد،با اینکه کاملا مهربانانه بود اما میشد از حرفاش فهمید که نباید حرفی بزنم وگرنه اتفاقات بدتری میوفته
منم ب مامان گفتم که دیشب کلی فکر کردم و با این قضیه مشکلی ندارم،ب هر حال شاید تو هم لازم داشتی این اتفاقات را،ولی فقط نمیخوام ک تنها بشم و مادرم را از دست بدم
اونم منو توی بغلش گرفت و گفت اگه همه چی باهام مثل تو و شیما پیش بره هیچوقت تنها نمیشی و یه چشمک زد و بلند شد😉
موقع بیرون رفتن از اتاقمم گفت بهتره دیگه بیای از اتاقت بیرون چیزی بخوری تا جووون داشته باشی به بقیه کارات برسی
گفتم کدوم کارا؟
گفت منکه برم آقا سینا قراره بیاد پیشت،و با لبخند و یه بوس فرستادن در اتاقو بست و این من بودم که از خجالت آب شدم
مادرم همه چی را میدونست دیگه🤦‍♂🤦‍♂
مامان رفت و ساعتی گذشت که سینا اومد
یه احوالپرسی گرم کرد و گفت فرهاد لباساتو بکن و لخت بیا پیشم و رفت توی اتاق شیما
همونطور که خواسته بود لخت با قلاده و زنجیر رفتم توی اتاق،انتظار داشتم در حال سکس ببینمشون ولی نشسته بودن و داشتن حرف میزدن
که سینا گفت خووووب آقا فرهاد
بیا من و تو امروز واسه خودمون حال کنیم
این شیما خانوم پا نمیده
نگو ک شیما خانوم هم ک ب رسم هر ماهه پریود بود و من باید آمپر سینا را میاوردم پایین😈
من که قند تو دلم آب شد یه نگاه ب شیما کردم و اونم ی نگاه ب من و گفت کس و کون منو با این عوض میکنی کصخل،برو باهاش عشق کن و خندیدن جفتشون
شیما و سینا مشغول صحبت های خودشون بودن و انگار اصلا منی وجود نداشتم،
رفتم سمت سینا و کمربندش را باز کرد و کیرش را انداخت بیرون و شروع کردم ساک زدن،اوووووف ک چقد دلم براش تنگ شده بود
شرت و شلوارش را در آوردم و خایه هاش را پر تف میخوردم و اونم کم کم تو دهنم تلمبه میزد و با شیما حرف میزدن
تا صحبتاشون رسید به داستان های سفرشون،
اون لابه لا فهمیدم اسم دوست پسر مامان حمیده و خیلی باکلاس و خوش برخورده و خووووب هم میکنه
و اینکه حسابی با هم کیف کردن
و کلی از خاطره هاشون گفتن و خندیدن
تو این وضعیت سینا داشت داگی توی کونم تلمبه میزد که یهو گفت ولی شیما دمتون گررررم،خونوادگی کونای خوبی دارید و محکم یه اسپنک زد دم کونم
ریتم تلمبه هاش را تند تر کرد و کیرش را تا خایه میکرد توی کونم و من اون زیر آه و ناله میکردم و میگفت اوووووف عجب مادری دارید شماها،
شیما گفت خواهر،برادر را که میکنی نکنه میخوای مادره را هم برات جور کنیم عوضی؟
سینا گفت نه توی این فازا نیستم
ولی خب مادر زنم خووووب چیزیه
شیما گفت نه تو رو خدا تو این فازا باش و مشغول جمع کردن لباساش شد و من خییییلی این صحبتا بهم حال میداد و آه و ناله میکردم
شیما به ما نگاه کرد و گفت سینا تمومش کن دیگه حوصله ی ناله های این بی خایه را ندارم
چند دقیقه دیگه تلمبه زد و همه ی آبش را ریخت توی کونم و گفت حالا برو دیگه،
حتی نذاشت ساک آخری را واسش بزنم🥹
روزگارم ب همین منوال میگذشت و کنکورم تموم شد که سینا اومد خواستگاری که بابای از همه جا بی خبرم شرط گذاشت که باید یکم رفت و آمدا بیشتر باشه تا خانواده ها بیشتر هم را بشناسن و من و خانوادم هم بیشتر آقا سینا را بشناسیم و تصمیم نهایی را بگیریم
😂😂😂😂
دیگه از اصل ماجرا خبر نداشت،که زنشم با پسره سفر رفته
و تموم این حس ها برام خیلی لذت بخش بود
مادرم یه مدتی را خونه بود و محل کار نمیرفت فقط اگر یکی ۲روزی یک بار چند ساعتی می رفت بیرون یا ک همین کارهای روزمره را انجام میدهد
اما در پشت پرده ی ماجرایی که پدرم خبر داشت سینا تقریبا هر روز میومد خونه و شیما رو توی اتاقش میگایید🫦
خیلی از روزها مادرم هم خونه بود و با اینکه من همه چیو میدونستم اما باز هم ازم مخفی میکرد و میگفت که پسرم به پدرت چیزی نگی یه وقتی که آقا سینا اومده خونه،
اونا قراره زن و شوهر بشن و لازمه ک ی حرفایی با هم بزنن
حرفایی که توی اتاق بسته با هم میزدن معمولا به تن عرق کرده ی سینا و حموم رفتن های شیما ختم میشد😂😂😂
و قبل اومدن پدرم هم از خونه خارج میشد و توی خونه هم هیچ حرفی ازش نبود جز اصرار مادرم به دعوت کردن خودش و خانوادش،
با اینکه بیشتر روزا میومد خونه و مادرم گررررم در آغوش میگرفتش اما طوری وانمود میکرد که نیاز به شناخت بیشتره
خیلی حرفه ای و با سیاست کار را پیش میبرد چون میدونست که پدرم آدم محتاطیه و اگر شک کنه ب ارتباطشون ممکنه کلا مخالف ازدواج شیما با سینا بشه.
سینا هربار که وارد خونه میشد با مادرم دست می داد و روبوسی گرمی میکرد و این برای من خیلی حس لذت داشت که اونجوری سفت همو بغل میکردن🫂
و هر دفعه هم که میومد بعد کمی نشستن،یا مادرم راهنماییش میکرد طرف اتاق شیما یا ب من میگفت ک آقا سینا را راهنمایی کن طرف اتاق شیما
و خوب تا حدود یک ساعتی اون ۲تا توی اتاقشون بودن،
و هر از گاهی مادرم براشون شربتی،میوه ای یا خوراکی می برد و پشت سرش اتاق را می بست و برمیگشت
منهم که این حس قشنگ و شیرین بی غیرتی در من فعال بود اعتراضی نمیکردم
اما کم کم تو همین مدت دیگه پوشش مادرم هم جلوی سینا کم شده بود،هر روز آزادانه تر می گشت و کمتر می پوشید
اولین و آخرین باری که بهش اعتراض کردم
که چرا کلا پوشش از وقتی این پسره میاد خونه عوض شده یا انقدر راحت با شیما خلوت میکنه وقتی ما اینجاییم
جوابش این بود که فرهاد بهتره دهنت را ببندی،نظرت چیه ک بگم بیان وسط پذیرایی کارشون را بکنن؟!
نکنه دوس داری همه چی برگرده ب روال قبل برات؟
(ک واقعا هم از ته دلم دوست داشتم)
من و تو میدونیم ک آره یه کارایی میکنن اما خب بهتره ک دیگه حرفی در موردش نزنیم
و اینکه پوشش منهم مشکلی نداره ک بخوای حرفی در موردش بزنی
پدرت اگه یکم سخت گیری میکنه دیگه قرار نیست ک من وقتی اون نیست هم همین باشم،
بهتره کلا هرچی تو ذهنت داری را بریزی بیرون و تغییرش بدی چون قراره من و تو از این ب بعد بیشتر با هم تنها باشیم و نمیخوام حرفی از بدنمون بیرون بره و یا از یه چیزایی پدرت خبردار بشه
خلاصه که منهم بعد شنیدن این حرفا استقبال کردم و گفتم که منکه مشکلی ندارم و اتفاقا دوست هم دارم
اونم گفت که با شیما و سینا حرف زدم و اتفاقاتی ک قبلا بینتون افتاده دیگه قرار نیست ک بیفته و خوب بهتره که با اینکه میدونیم اونجا چه خبره حرفی در موردش نزنیم
اونها هم دیگه اصلا مراعات نمیکردن و صدای شالاپ شلوپ سکسشون خونه را بر می داشت و اگه گاهی انقدر زیاد بود که من و مادرم می شنیدیم بلند میشد میرفت توی اتاقشون و بهشون تذکر میداد
و همیشه برام سوال بود که آخه چطور مادرم،در حال سکس وقتی لخت لخت هستن میره پیششون
و همه ی این اتفاقا برام جذاب بود
خلاصه که بعد چند بار رفتن و اومدن و دیدن خونواده ها و طرفداری های زیاد مادرم بالاخره قرار شد شب آخری بیان برای صحبت های نهایی و مراسم اصلی خواستگاری
قبل اومدن اونا وقتی هممون سر میز ناهار بودیم پدرم گفت که فرهاد امشب که مهمانا اومدن لازمه که سینا و شیما یه وقتی را با هم حرف بزنن و تو راهنماییشون میکنی اتاق خودت و در را هم باز میذاری و خودت هم بیرون اتاق طوری که مزاحمتی براشون ایجاد نکنی منتظر میمونی تا معذب هم نباشن که بتونن حرفاشون را بزنن
اولش مادرم و شیما مخالفت کردن که نیاز به حضور فرهاد نیست اما پدرم گفت نه نمیخوام دخترم احساس نا امنی کنه و واجبه
😂😂😂😂
ای پدر ساده ی من😂😂😂
خلاصه پذیرفتن و پدرم برای خرید رفت بیرون
که مامان اومد سراغم و گفت که فرهاد مراقب حرفایی که بعد حتما پدرت ازت میپرسه باشی ک گفتم چشم
اما شیما جلوی مامان با عصبانیت گفت من و سینا امشب قرار سکس گذاشته بودیم وقت حرف زدنمون اما گویا نمیشه چون سگ نگهبان واسمون گذاشتن
این اولین باری بود که جلوی مامان از این حرفا میزد و مامان یه تذکر جدی بهش داد که امشب اصلا وقت مناسبی برای این کار نیست شیما و بهتره بعد ۱۰دقه برگردید پیش مهمونا
خلاصه همه ی اینها تموم شد و عقد کردن و بعد گذشت ۶ماهی هم عروسیشون را گرفتن و منهم توی این مدت دانشگاه قبول شدم و عازم شیراز شدم و توی این مدت هییییچ اتفاق خاصی نیفتاد
خیلی دوس داشتم ک مامانمو زیر کیر حمید ببینم اما با اینکه میدونستیم با هم در ارتباط هستن هیچوقت مادرم کاررا به اینجا نرسوند
خلاصه ک
یک سالی از عروسی شیما و سینا گذشت و اونا توی آپارتمانی که با کمک پدر من و پدر سینا خریده بودن زندگی میکردن و منم درگیر درس و دانشگاهم شدم،توی این مدت خودم را با جق ارضا میکردم اما واقعا لذتی برام نداشت،برای همین هر از چندگاهی میرفتم خونه ی شیماشون چون واقعا دلم اون سکس های گذشته را میخواست اما پیش نمیومد اصلا،و یا با اینکه میدونستم مادرم دوست پسر داره و بنا ب علاقه ی شدیدم دوست داشتم با دیدن گاییده شدنش اون حس تحقیر را دوباره تجربه کنم اما هرگز تا ب اونجا پیش نرفت با مادرم،
تا اینکه کم کم درد و دلهای خواهر برادری شروع شد و چون منهم دیگه اون برادر کوچیک گذشته نبودم شیما باهام کاملا محترمانه برخورد میکرد اما خب ته دلم من هنوز همون خواهر وحشی را میخواستم
صحبت هامون رسید به اینکه آیا دوست دختری تونستم برای خودم توی دانشگاه پیدا کنم یا نه که خوب جوابم منفی بود و اونم متعجب از اینکه پس چجوری خودمو ارضا میکنم و نکنه هنوز هم با اینکه سنم بالاتر رفته کون میدم؟ و لابلای همین صحبت ها بود ک دلو زدم ب دریا و بهش گفتم که واقعا هییییچ تمایلی به جز همون مدل سکس های جذابی که باهاش داشتم ندارم و متاسفانه کسی را هم نمیتونم اینجوری گیر بیارم که با پذیرش حس بردگی من کنار بیاد و حقیقتا در اول رابطه هم حس خجالت دارم از مطرح کردن این داستان و هم نمیشه ک ب هر کسی اعتماد کنم و همه ی خودم را براش رو کنم از اول رابطم باهاش
با اینکه دوست داشتم بهم پیشنهاد بده تا مثل گذشته شریک و دخیل در سکسشون باشم اما چیزی نمی گفت
و خب تا رسیدم ب سن ۲۰_۲۱سالگی و به پیشنهاد پدرم رفتیم خواستگاری دختر یکی از هم صنفی هاش،سارا
یه دختر سفید پوست و خیلی خیلی خوشگل ،اونقدر سفید که اگه دست بهش میزدی لک میشد با قد۱۶۶ که کلا یه ۱۰سانت از من کوتاه تر بود،چشمای روشن و هم سن خودم(فقط ۲ماه ازم کوچیکتر بود)
همه شاد و خوشحال بودن از عروسی که قرار بود بیارن اما من با حس بی غیرتی که داشتم خیلی تو ذوقم بود چادری بودنش،
خلاصه ک عقد کردیم و پدرم یه آپارتمان و یه ماشین بهمون هدیه داد و قرار شد عروسی را بعد از چیدن خونمون بگیریم
از زیبایی و خوشگلی سارا خیلی تو کونم عروسی بود اما خب من بی غیرتی را خیلی دوست داشتم و به نظرم این حس با یه دختر محجبه کلا نشد بود کلا
مدتی گذشت و ما هر روز و هر روز بیشتر و بیشتر بهم وابسته میشدیم و لذت میبردیم از هم،خیلی آدم قابل اعتمادی شده بود برام و دوست داشتم حسمو بهش بگم اما باز هم خجالت میکشیدم،بعضی روزها به بهانه ی کار یا خرید میبردمش خونه خودمون و مثل قحطی زده ها می افتادیم روی هم
اولش خیلی حس خجالت داشت از اینکه حتی جلوم لخت بشه،حتی اون یکی ۲دفعه ی اول ب کیرم نگاه هم نمیکرد از شرم و حیاش اما بعد گذشت یه مدتی خودش میگفت که مثلا فردا بیا دنبالم بریم خونه ی خودمون که میخوام بهت بدم ولی هیچ وقت توی دوران عقد نذاشت کصش را بکنم،و کلا فقط یکبار گذاشت که از کون بکنمش حتی الان که چند سال هم از زندگیمون میگذره به من اجازه نمیده ک از کون بکنمش،
بعد اون یک بار گفت که درد زیادی داره و نمیخواد ک تکرارش کنه که حالا داستانهای در آیندش را هم میگم بهتون
توی خونه هم فقط لاپایی میذاشت بکنمش و بمالمش و کم کم با اصرار من اجازه داد که واسش بخورم
تازه داشت لذت هام شروع میشه با کس لیسی هام و خوردن ممه هاش و لیسیدن تنش،
یه کس صورتی و کوچولو و تر و تمیز که دلت میخواست ساعت ها لیسش بزنی و کون صورتیش ،ممه هاش ۷۰بود و عااااالی و نرم و خوش دست،و اونم کلی کیف میکرد و هر دفعه وحشی تر میشد و هم من خودمو ب خواستم نزدیکتر می دیدیم اما باید آروووم آروووم پیش میرفتم تا هیچی خراب نشه
برای همین تصمیم گرفتم ک از خواهرم کمک بگیرم و ریز و درشت تموم این ماجراها را بهش گفتم
اونم استقبال کرد اما گفت فرهاد من به یه شرط کمکت میکنم تا تو هم کمکم کنی،
گفتم چه کمکی؟
گفت میگم بهت اما خب من سارا را برات یه وحشی تمام عیار بار میارم اما منم یه چیزایی هست که نمیخوام سینا ازش مطلع بشه و میخوام که تو کمکم کنی
منم قبول کردم و اونم چیز بیشتری بهم نگفت و شروع کرد ب راهنمایی کردنم اما گفت که زمان بره و باید صبر کنم
تا اینکه گفت سارا را میخوام با خودم ببرم بیرون و یکم چش و گوشش را باز تر کنم و یه چیزایی بهش یاد بدم تا یکم بازتر لباس بپوشه و زیاد سفت و سخت نگیره
گفتم باشه منکه از خدامه
چند باری با هم رفتن بیرون و هربار سارا بیشتر شیفته ی شیما میشد کلی تعریف میکرد ازش و با هم حرف میزدیم در موردش،
در کل با این اختلاف سنی خیلی خیلی با هم رفیق شدن،
تا اینکه دیگه من عروسیم را گرفتم و توی نمایشگاه بابام مشغول ب کار شدم و دانشگاه هم دیگه نرفتم و ساکن شدیم توی خونمون و موعد اولین سکسمون رسید
من تا حالا کص نکرده بودم و به شدت منتظرتش بودم تا تجربش کنم،
ساعت های ۳صبح بود که همه مهمونا رفتن و من و سارا دیگه تنها شدیم
لباسهامون را کندیم و پریدیم روی تخت
من فقط یه شرت داشتم و سارا هم یه لباس خواب ابریشمی و لختی که انگار هیچی تنش نبود پوشید
شروع کردم خوردن لباش و اونم همراهی میکرد تا اینکه یهو خیلی غافلگیرانه خودش را ازم جدا کرد و گفت که فرهاد امشب خیلی خستم و نمیشه ک سکس کنیم
من را ک انگار برق گرفته بود گفتم ولی من امشب میخوام واقعا بکنمت
چند ماهه ک منتظر این شب هستم
گفت وقت زیاد داریم البته کردن مفت مفت ک نمیشه چی بهم میدی؟
من یه هدیه براش تهیه کرده بودم ولی گفت اینکه وظیفته،یه کس معرکه قراره واسه تو باشه دیگه باید میخریدی براش اما من یه چیزی میخوام ازت اگر که موافقت کنی
گفتم چی؟
و همونطور که تنش را نوازش میکردم و دستم روی رون نرمش بود گفت ببین منکه دختر بی حجابی نیستم،همیشه هم چادر داشتم سرم اما خب اونجا خونه ی پدرم بوده و باید با قواعد اون زندگی میکردم اما الآن من و تو قراره زندگی را پیش ببریم و میخوام اگرکه از نظر تو مشکلی نداره دیگه چادر نپوشم و یکم راحت تر لباس بپوشم
آخ ک با شنیدن این جمله چه کیفی کردم و سریع لباشو بوسیدم و گفتم آره منم خیلی موافقم حقیقتش خودمم میخواستم بهت بگم اما فکر کردم که نپذیری اما الان که گفتی من هییییچ مشکلی ندارم
گفت میدونستم که تو معرکه ای و محکم لبای همو میخوردیم که گفت فرهاد اگه پدرم چیزی بگه چی بگم بهش؟
گفتم بگو شوهرم اینجوری میخواد و یا اینکه اگه نظر خودت هست کلا این پوششت را بذار برای خودمون تا هر جور که دلمون میخواد بپوشیم و بگردیم و لازم هم نیست که کسی ازش خبردار بشه که گفت من با کسه دیگه ای مشکل ندارم ک فقط بابای خودم ممکنه چرت و پرتی بگه
ک من از این لحن حرف زدنش تعجب کردم چون تا حالا نشده بود ک اینطوری بگه
دوباره اصرار به سکس کردم اما نپذیرفت یه دستی به کیر شق شدم کشید و بلنننند خندید و گفت که فرهااااد شق کردی؟
گفتم آره خب دلم میخواد
گفت خستم عزیزم اما نگران نباش فردا بهت میدم اگه پسر خوبی باشی
گفتم پسر خوووب چیه سارا خانوم؟
آرووووم توی گوشم گفت اگه مثل همیشه زبونت کارش را خووووب انجام بده😈
منم گفتم چشم ملکه ی من،همه جات را میخورم
گفت همه جام؟
گفتم آره همه جاااااات
گفت اسم ببر
گفتم لبات،گوشات،گردنت،ممه هات،دستات،تنت،کصت،رونات،پاهات کلا همه جا
گفت اووووف
ولی یجارو چرا نگفتی؟!
گفتم کجا؟
گفت کونم
انقدر قربونش میری چرا نگفتیش🥹
همونطور که نگاهش میکردم و میخواستم جواب بدم توی بغلم برگشت و پشتش را ب من کرد و با یه صدای لووووس گفت که من باهات قهلم ☺️
منم کلی قربون صدقش رفتم و نازش را کشیدم و همونطور که کپلای نرم و سفیدش را چنگ میزدم و کیرمو بهش فشار میدادم گفتم که اینطوری نیست و اتفاقا کلی دوسش دارم
و سارا هم بعد کلی ناز کردن گفت اگه دوسش داری ثابت کن
گفتم چجوری؟
گفت نمیدونم مثلا برام ببوسش،دوست دارم ولی تو تا حالا با اینکه انقد ازش تعریف میکنی من ازت چیزی ندیدم
و من هم که عاشق این چیزا بودم سریع رفتم پایین و کامل برش گردوندم و در حالیکه سارا قهقهه ی بلندی زد و گفت آرووووم وحشی لبه های لباس خوابش را بین کپلش جمع کردم و تند تند بوسیدمشون و اومدم بالاتر تا صورتش را ببوسم که دیدم بیشتر قهره و گفت که لازم نکرده،دستت هم درد نکنه بخوابیم دیگه
من توی شوک بودم که چی شده
گفتم چرا ناراحتی هنوز عشقم؟
گفت ناراحت نیستم بخوابیم دیگه
و من همچنان در حال ناز کشیدنش بودم و میخواستم ک حرف بزنه تا اینکه گفت
گفتم کونمو ببوسی نه کپلام را،
که فهمیدم مثل اینکه دوست نداری
منکه تازه فهمیده بودم چی شده گفتم دیوونه من عااااشقتم این چه حرفیه
تو همه جات برام بهشته
بیا الان برات میبوسمش
که گفت دیگه بوس نمیخوام،
تنبیهت اینکه باید مثل کصم بخوریش تا ببخشمت
یه چشم جا داری گفتم و رفتم پایین،شرتکش را کشیدم پایین
کپلاش را از هم باز کردم و و زبونمو گذاشتم روی سوراخ کونش و شروع کردم ب لیسیدن
حسابی براش خوردم و گفتم برگرده تا کصش را هم بخورم که گفت امشب سهمت فقط خوردن کونم بود و حالا هم بخوابیم دیگه
لاسیدنمون ک تموم شد گرفتیم و خوابیدیم با اینکه کلی بهم برخورده بود که امشب بهم کس نداد اما لذت هم داشت
فردا صبحش با زنگ مادرش از خواب بیدار شدیم که برامون صبحانه آورده بود،من یه لباسی پوشیدم و سارا هم با یه تیپ خفن و سکسی اومد سر سفره نشستیم،از خونه برای انجام یه سری از کارا رفتم بیرون و اونجا کل ماجرای دیشب را برای شیما تعریف کردم
که اونم گفت ایول عجب دختر حرف گوش کنیه سارا و چقدر همه چیز را قشنگ پیش میبره
گفتم چطور مگه؟
گفت هیچی یه چیزایی بین من و اونه
گفت حالا یه چند روزی خودتون پیش برید تا که من بهت بگم چیکار کنی
ناهار را برگشتم خونه و یه غذای عاااالی مادر سارا درست کرده بود و رفته بود و گفته بود که دیگه از این خبرا نیست و فقط همین یک روز بوده و از این ب بعد خود سارا باید این کارها را انجام بده
بعد ناهار یه گپ و گفت عاشقانه داشتیم و یه برنامه ی سفر ریختیم و رفتیم برای استراحت،
که به سارا گفتم خووووب بیا ک وقت فتح اون کس خوشگلته😈
استقبال کرد و گفت که آره اگه اون زبون خوشگلت قشنگ کار کنه چون من عااااشق اون زبونتم
گفتم منم عاشق خوردنتم خوشگله
حالا از کجات شروع کنم؟
گفت از هر کجا ک دوس داری
گفتم از پایین ب بالا میام پس
از پاهات شروع میکنم
رفتم پایین تنش و یه پاش را گرفتم توی دستم و همینکه لبام را گذاشتم روی پاهاش و بوسیدمشون گفت عه فرهاد نکن،نشستم از دیشبه پاهام را،از صبح هم توی دمپایی بوده توی خونه پاهام،مریض نشی
گفتم مریض چیه دیوانه پاهای عشقمه،مگر اینکه خودت دوست نداشته باشی
گفت منکه نمیدونم حالا پس امتحان میکنیم

پاهاش را با بوسیدن شروع کردم و کم کم شروع کردم ب لیسیدن
سارا گفت ک فرهاد چقد خوبی تو
این کارت را دوست دارم
دوست دارم وقتی تنم را میلیسی با دقت نگاهت کنم
عااااشقتم
چقدر خوبه که انقدر میخوای منو که هر کاری واسم میکنی
منم کشوندمش لبه ی تخت و پاهاش را روی زمین گذاشتم و خودم هم پایین تخت نشستم
پاهاش را دونه دونه میاورد بالا و من براش میخوردم
لای انگشتاش را زبون میکشیدم و اون ممه هاش را میمالید
یه جایی دیگه زبونم خشک شد و در اوج شهوت بودیم
به امید اینکه خودش متوجه بشه بهش گفتم زبونم خشک شده اما نفهمید و ازش خواستم تا از تفاش بهم بده
گفت عه چندشه فرهااااد
گفتم خره تو زنمی آخه چه چندشی
من حتی سوراخ کونتم خوردم و میخورم تفات ک دیگه خوراکمه
من داشتم کم کم می آوردمش توی بازی و اونم توی اوج شهوت هر چیزی را می پذیرفت
لباشو گذاشت روی لبام و کمی از آب دهنش را بهم داد و شروع کردم ب لیسیدن
بهش گفتم اگه پر تف تر دوس داشتی ک واست بخورم رو تنت تف کن تا خودم برات بلییییسم و همینطور اومدم بالاتر
زانوهاش را هم بوسیدم و خوردم و هم اینکه به روناش رسیدم سرم را کشید سمت کصش و فهمیدم که باید شروع کنم همینکه یکم کصشو خوردم ارضا شد و همه ی آبش را از کصش لیسیدم و اومدم سمت ممه هاش و گردنش و خودمم لخت کردم و کیرمو میمالیدم دم کصش
سمت لباش رفتم تا یه لب حسابی ازش بگیرم اما احساس کردم که زیاد تمایلی ب این کار نداره پس پاهاش را باز کردم و کیرم را آروووم آروووم فشار دادم توی کصش
داشت دردش میومد و با دستش نگهم می داشت و من فشار را هر لحظه بیشتر میکردم و کیرم سانت به سانت میرفت توی کصش که دیگه از یه جایی به بعد آب کصش و خون قاطی هم شد و بعد ۲_۳دقیقه تلمبه زدن آبم داشت میومد که کشیدم بیرون و ریختم توی یک دستمال.
یکی۲ساعت کنار هم خوابیدیم و این شد اولین کس کردن عمرم.
بعد بیدار شدن توی بغل هم بودیم که ازش پرسیدم چرا اونجا احساس کردم بهم نمیخوای لب بدی؟
گفت آخه فرهاد تو هم یه کارایی میکنی
پاهای کثیفمو خوردی،تفامم لیس زدی،کصمم خوردی
بعد چجوری میخوای بزارم ک لب بگیری ازم؟
گفتم خب پس یعنی دوس نداشتی؟دیگه انجام ندم؟
با پر رویی یه ابرویی انداخت بالا و گفت که بیخود کردیییی
باید انجام بدی خیلی چسبید ولی خب لب نمیدم دیگه بهت بعدش
گفتم آخه خودت لباتو گذاشتی رو لبام و تفاتو بهم دادی
گفت خب یاد میگیرم که لبامو نچسبونم
گفتم چطوری تفاتو میدی پس؟
گفت مثلا خودم تفامو میریزم روی تنم و بعد تو بلیییس برام
با ذوق زدگی ۲طرف صورتم را گرفت و گفت
جووووون هر جای تنم که تف کنم باید برام بلییییسیش
منم دیدم بحث داغه
گفتم خب پس تف کردن را یاد بگیر تا دقیق تف کنی توی دهنم
چرا لقمه را دور سرت میچرخونی
توی دهن خودم تف کن و بهم بگو تا هر جای تنت را ک میخوای واست بلیسم.
یکم در مورد جزئیات حرف زدیم و بلند شدیم به شست و شو و مرتب کردن و حموم کردن
توی حموم هم البته همونطور که زیر دوش ایستاده بود من پاهاش را کف حموم میلیسیدم و اون قدرت و لذت را میشد توی چشم ها و چهره ی سارا دید که اینجوری داره پرستیده میشه
سرم را بالا میاوردم و دهنم را باز میکردم و اون خیلی مبتدی تفاش را برام میفرستاد
ک اکثرا هم توی صورتم میریخت و خیلی زود با آب دوش شسته میشد
پاهاش را ک برای خوردن جابجا میکرد من بلند میگفتم چشم اربااااب
و اون یک حس قدرت عجییییب و با اعتماد بنفس بالا میگرفت و کم کم خودش هم کارهایی می کرد تا اینکه بعد خوردن کصش ارضا شد و گفت خسته شدم فرهاد بریم دیگه
و کیر منم همینجوری شق موند ک گفتم منکه هنوز ارضا نشدم
در حالی که از حموم می رفت بیرون گفت
فرهاااااد الان بهت دادم که
خودت یه کاریش بکن دیگه
من دردم اومده
بعد رفتنش یه جق زدم و خودم را خالی کردم و رفتم از حموم بیرون که دیدم لباس پوشیده و داره حاضر میشه ک بره بیرون،
قسمت دوم همینجا تموم شد و خیلی زوووود قسمت سوم هم میاد براتون با کلی اتفاق جذاااب دیگه که توی زندگیمون افتاد

نوشته: کون لیس

بازدید 4,266

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “عادت یک برده به بیغیرتی (۲)”

  1. عاااالیه،سریعتر ادامشو بذاربعد مدت ها یه داستانی خوندم که واقعی ب نظر رسید

  2. خیلی منتظر ادامه ش بودمحتما بنویسبا تحقیر و جزئیات مراحل برده شدن بیشتر…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید