لازم به ذکر است که اسامی مکان ها برای نگه داشتن احترام اهالی ،خیالی و غیر واقعیست.
انتظار می رود حوصله به خرج دهید و بخوانید . مطمئن باشید مقصود شما ازین نوشته به عمل خواهد آمد.
مرد سوار بر اسب در پهنای کویر می تاخت و زمین بر زیر سم اسبش در نوردیده میشد ،ذره های خاک از پشت سم اسب به هوا برمیخواست و چون مجنونی دور خود میچرخید و سرگیجان بر زمین مینشست.
تاختن نگو که گویی اسب پرواز میکرد و نوک دماغ سوار هوا را می شکافد و پیش میرفت.سینه اسب دائم از هوا پر و خالی میشد و هر دَم گویی که انتظار می رفت سینه اسب بترکد.
سوار بعد از چند بار نگاه کردن به پشت سر و اطمینان از نفس انداختن کسانی که تعقیبش می کردند،عنان کشید و اسب سم دست بر هوا برد و نیم چرخی به دور خود،ایستاد.
پره های دماغ اسب دائم می پرید و اسب سم دست بر زمین میکوبید.
سوار نگاه به سویی داشت که غیر از خاکِ سم اسب خودش چیزی دیده نمی شد و با نگاه در آفتاب غروب
واگویه کنان که انگار با خود سخن میگوید، گفت: حرام زاده ها .میکشمتان .یک روز خودم بر بالین میایم و در .خواب سر از تنِ نجستان جدا میکنم .
قسم میخورم خودم به زندگانی بی ارزشتان پایان دهم ،شما نباید عمر به کمال کنید ،شما را باید از دم تیغ گذراند.
غم و خشم و اندوه در صدای لرزان سوار و آبی که در چاله چشم سوار جمع شده بود،هویدا بود .
سپس عنان سست کرد و راهی را که میرفت در پیش گرفت و با خود واگویه میکرد و از خودش سوال میپرسید و خودش جوابش را میداد.
سوار خودش با خودش در درون خودش به جنگ رفته بود .
ـ نه بهتر که گریختم از نبرد که زنده بمانم وبعدها انتقام کسانم را بگیرم؟
ـ شاید هم بهتر بود بمانم و بجنگم و به آن ترسو ها می فهماندم که جنگیدن یعنی چه .که بفهمند با چه کسی درافتادند.
ـ نه ،همان به که گریختم ،تعدادشان دو مقابل ما بیشتر بود.
ـ شاهدان با خودشان نمی گویند که سالار،مَرد نبرد،مرد روزهای تنگ،مرد عدالت ،مرد جنگ های نابرابر ،یاور تنگدستان … چرا گریخت؟چرا نه ایستاد تا بکُشد و کشته شود؟
چرا نیاستاد تا در خون کَسان خود بغلتد و تا آخرین نفس و آخرین فشنگ با یزیدان زمان بجنگد؟
آخر از کسانم ،برادرانم،دوستانم کسی نمانده بود که در کنارش و برایش بجنگم.هر کدام به طرفی افتاده و در خونشان میغلتیدند.یکی یکی در پیش چشمانم گلوله داغ بر جانشان نشست و چون کبوتری پر زدند و رفتند.
سوار ما که سالار نام داشت واگویه کنان به مقصدی نامعلوم و بی آن که بفهمد کجاست و کجا میرود ،اشک از چاله های سرخ چشمش بر روی گونه های برافروخته اش می ریخت و خاک نشسته بر روی گونه اش را می شست و اثر اشکش چون جاده ای در دل کویر بر روی صورتش نمود میاورد.
شب ،چادر سیاهش را در پهنای کویر پهن کرده بود و ستاره ها چون الماسی دوخته شده به چادر در ژرفای آسمان سوسو می زنند.
سالار سر بر روی دو دست بر دماغه زین، عنان اسب را یَله داده بود. اسب سلانه سلانه راه را به بیراهه زده بود و کُتل به کُتل پیش میرفت و چنان آهسته گز میکرد که گویی اسب پِی برده که سوارش به خواب است.
آخ خواب بعد از گریستن.آخ که جان میطلبد خواب را که گویی بدن می فهمد اگر به خواب نرود ،دل میترکد.همچون بیهوشی بعد از دردِ کشیدن تیر از پا.
خروس خوان ،اسب ایستاد و سم دست بر زمین کوبید و عضلات کپلش را لرزاند که سوار را بفهماند به آبادی رسیده
و سالار سر از دو دست برداشت .چشمانش به خاطر اشکی که ریخته بود و با خواب درآمیخته بود تار میدید.
به صدا درآمد و دست در یال اسب کشید و گفت:
ـ چه شده توسن من؟چرا ایستادی؟کجاییم ما؟کِی هست حالا؟
سالار به یک حرکت از اسب پایین جَست و در جوی کنار راه دست و رو شست و دید در سر درِ طاغیِ ابریشم ده رسیده است.
دهانه اسب را گرفت و در طول کوچه پیش رفت.
با خود گفت : باید تا روز نزده خودم را در خانه یکی مهمان کنم و دو سه روزی گم گور شوم .والا ممکن است یکی از مردمان اینجا مرا بشناسد و دو سه روز دیگر که خبر معرکه تیر در کردن در روستایمان را بفهمد ،به امنیه چی ها را پرتم را بدهد.
پس این با خود گفت و درب اولین خانه ای که خودش را کنار آن دید کوبید.
مرد میانه سالی که در حیاط مشغول ریختن علوفه در آخور گوسفندانش بود ،صدای کوفتن در را شنید و به پشت در کشید و با صدایی آهسته گفت:
کیست؟
سالار از پشت در با صدایی که تُن سنگین صدایش هوا را میدرید گفت:
ـ مسافرم .مهمان نمی خواهی برادر؟
مرد همزمان که لنگه در باز میکرد گفت:
چرا نخواهم .؟مهمان حبیب خداست.
سایه سالار در آستانه در ظاهر شد و مرد از هیبت اندام تنومند سالار نیم قدمی عقب کشید و سالار یک قدم به جلو آمد تا نور برآمده از ماه، صورتش را ظاهر کند.
ـ سلام برادر.میبخشی که مهمان ناخوانده و بد موقع شدم.لابد به حیاط خواب بودی.این را سالار در حالی که با حرکت سر به چپ و راست امتداد کوچه را میپایید گفت.
مرد گفت: نه دلاور ،داخل بیا.خواب نبودم .در آغل گوسفندان مشغول بودم.
دعوت مرد نیمی از سر مهمان نوازی و نیمی از سر ترس قطار فشنگ هایی که سالار بر دوشش حمایل کرده بود و تفنگ بِرنویی که در دست سالار دیده میشد بود.
ـ برادر جایی بده که بخُسبم و اگر چایی در بساط داری بد نیست که پیاله ای چای برایم مهیا کنی.
مرد گفت: به چشم.قدم بر چشم ما گذاشته اید پهلوان.
تا سالار کلمه پهلوان را از دهان مرد شنید ،در صورت او بُراغ شد و گفت؟
ـ تو مگر میشناسی من را؟
مرد با سرعت و لکنت به زبان گفت.:نه هم ولایتی نمیشناسمت .از هیبت مردانه شما و قد بلند تان و برنوی دستتان گمان بردم که به دیار خودتان پهلوانی هستید.
سالار که کمی خاطرش جمع شده بود که مرد صاحب خانه او را نمیشناسد از او پرسید:
چند مرد و چند زن به خانه اید؟غیر از این در ،این خانه معبر دیگری دارد؟
مرد جواب داد: مرد این خانه فقط منم .زنم و دو دخترم در اتاق کنار مطبخ در خواب هستند پهلوان .در آغل گوسفندانم یک راه خروجی دیگر هم هست که با خلاشه های هیزم پوشاندمش .خاطرت جمع.دل نگران نباش تو مهمان منی. به بالاخانه بیا .برو روی نمد مهمان پایی دراز کن.اسبت را راه می برم تا عرقش خشک شود.برایش علوفه هم میریزم .کنار گوسفندان خودم به آخور میبندمش.بعدش چای برایت می آورم تا خستگی راه از تنت بیرون رود.
سالار همان طور که از پله ها بالا میکشید رو به مرد گفت:
توسن من عرق ندارد .به تاخت نیامده ام .فقط آب و علوفه اش بده.
مرد گفت: پس توسن نام دارد.به راستی که برازنده نامش است.چشم پهلوان.چشم برو بالا و تن یَله کن.
اَساعه چای بیاورم خدمتتان.
دست راست را بر سر گذاشت و با خنده ای بر لب به داخل اتاقی که خانواده اش در آن خفته بودند دوید.
خنده مرد از چشمان سالار پنهان نماند و اندکی در فکر فرو بردش.
سالار یالله یالله گویان به مهمان خانه وارد شد و چراغ علاالدین و نمد و پشتی و فانوس دستی را فقط در مهمان خانه دید.
تفنگ برنو را کنار خودش به دیوار حمایل کرد و قطار فشنگ از شانه پایین کشید و بر نمد نشست.همان طور که پاتابه از پا باز میکرد با خود واگویه کرد: چرا این مرد این مقدار خنده رو خوش خلق بود.؟از وجود مهمان در خانه اش خوشحال بود؟شاید،شاید او مرا می شناسد و فکر مژدگانی که برای سر من گذاشته اند او را وجد اورده؟
سالار در این افکار بود که از فرط خستگی به خواب رفت.
نه خواب ،که گویی از این دنیا پر کشیده و به عالمی دیگر رفته.به قدری عمیق خوابیده بود که متوجه آمدن مردو صدای پای او نشده بود…
سالار با شنیدن صدای بسته شدن درب حیاط از خواب پرید .دست برد تا برنو را بگیرد .
تفنگ بر سر جایش نبود .در کسری از ثانیه به خاطر آورد که از دیروز ظهر تا الان چه بر او گذشته و الان کجاست.
از جای جهید تا از در بیرون رود و بنای فرار بگذارد .همان طور که به سمت در میشتافت تفنگ برنو را با قطار فشنگ بر لب طاقچه دید و دست برد و تفنگ و فشنگ را چنگ زد و از در بیرون شتافت .
نمیدانست چه وقت از روز شده.
صلات ظهر ؟،قبل از صلات مغرب؟ .یک روز بخواب بوده یا نیم روز ،این افکار همه در زمانی که گیوه هایش را میپوشید در سرش میگذشت.
پاشنه گیوه بالا کشید و تا ایستاد ،تازه متوجه زن صاحب خانه که در حیاط مشغول آویختن رخت های شسته بر روی بند بود،شد که با لبخندی گرم به او که بالای پله ها ایستاده بود مینگریست.
زن حجاب بر سر نداشت .همانطور به مرد نگاه میکرد و لبخند میزد.
سالار از اینکه ناگهان بی خبر از خانه بیرون زده بود و زن را در آن حالت دیده بود شرم کرد و به داخل اتاق بازگشت و درب را بروی خود بست و با سرعت به پنجره اتاق کشید تا بیرون را ببیند.
خدا خدا میکرد که بعد از کشیدن پرده با صحنه ای که قشون خانه را محاصره کرده باشند نشود.این گونه شد و سالار نفسی بلند کشید و از سایه درختان که تا بیخ درخت بالا کشیده بودند فهمید که از ساعت صلات ظهر کمی گذشته و همان طور به دیوار تکیه زد و پا سست کرد و تا نشیمن گاه به زمین برسد پا روی قالی سُر داد و عرقی سرد بر پیشانیش نشست.
در این هنگام در به آرامی باز شد و زن صاحب خانه به همان شمایلی که سالار او را از بالای پله ها دیده بود با مجمعی به دست وارد اتاق شد .سالار از جای جهید و تفنگ را به جهت اطمینان در دستش جا به جا کرد .اما زن با سلامی گرم سالار را دعوت به نشستن کرد.
سالار از سر شرم سر به زیر انداخت و سلام زن را با این جمله علیک گفت.
ـ سلام خواهر. میهمان ناخوانده تان را بیش از این شرمنده نکنید.
زن مجمع را پیش سالار خیزاند و همان طور که نشسته بود و یک دستش به سینی بود بدون هیچ عبایی سرش را کمی پایین آورد و کج کرد تا بتواند نگاه فراری سالار را در نگاه خودش تلاقی کند و با صدایی بس دلنشین که موی بر تن سالار سیخ کرد گفت:
بفرمایید ناشتایی.
قباد خان، صاحبکارم سپرد که وقتی بیدار شدید چایی و ناشتایی برایتان حاضر کنم .خودش و خانم خانه شیرو خاتون به شهر رفتند تا یک ساعتی دیگر میایند.
بفرمایید .بفرمایید چای از دهن می افتد.
این جملات را با همان سر کج می گفت و به چشمان سالار نگاه میکرد .
اما سالار از سر شرم فقط به دهان زن نگاه میکرد و گویی دندان هایش چون مروارید بر دل سرخ صدف میدرخشیدند.
ادامه دارد…
نوشته: نیما
11 پاسخ به “پهلوانان نمیمیرند (۱)”
این کصشعرا دیگه چیه این چه عنوانیه
عالی ادامه بده آفرین و خسته نباشیامیدوارم قسمتهای سکس هم همخون داستان و زمانه خودش و الفاظ همون دوره باشه و البته طوری که مناسب و لازمه سایت بکن تو باشه
کیرم؛توکوس وکون زنه.
بازم یه اَبُلَه دیگه
از تکرار کلمه واگویه رو اعصاب بود.…تو هر قسمتی که مینویسی حد اقل یه ماچ و بوسه ای هم توش بذار .انقد حاشیه لازم نیست بنویسی. سوراخ دماغ اسب نصف داستان پر کرده بود.اینجور داستان نوشتن برای یه رمان ده جلدی خوبه .…
قشنگ بود. احساس کردم که دارم فیلم می بینم.فقط لطفا مثل بقیه نباش و ادامه اش رو زودتر ارسال کن. ممنون
احساس کردم داری رجز میخونی وسط سحرای نینوا با این ادبیاتت
بد نبود فقط داداش؛“در ذهن نویسنده پرورش و به تحریر درآمده”داستایوفسکی ای کسی هستی احیانا؟
من جات بودم هفتهای دوبار نوبت داشتم پیشش ترس آبرو بدترین درده
عالیه که ادامه بده قشنگ تصویر سازی کردی، حتما ادامه بده
کیرم بر فراز کونت تپیدن کرد