پهلوانان نمیمیرند (۲)

زن این جملات را گفت و با همان گردن کج و گیسوان سیاه آونگین ، و لبخند شکر شکن ،خیره به صورت سالار به انتظار شنیدن جواب از سالار نگاه میکرد.
سالار که مُلتفت بی اِبایی زن از پوشاندن سر و رویش شد، اندکی سر بالا آورد و در نگاهی خیره, ولی محجوب به چشمان زن گفت:
ـ پس آقای این خانه تو نیستی؟
زن در لحظه پُوقی به خنده شد و دستی که مجمع را هل داده بود را به جلوی دهان برد و به دست دیگرش که در پَسش گذاشته بود تکیه داد و سرش را تا آنجا که میشد به عقب کشید و صدای قهقهه زن اتاق را پر کرد و گفت :
نه پهلوان خاااانم این خانه من نیستم.
و دوباره قهقه زد و همان حالات را تکرار کرد.
سالار که مُلتفت تُپُق خودش شده بود با لبخند خواست اشتباهش را بگیرد و حرفی بزند که چشمش تازه افتاد بر پستان های زن که به سبب عقب بردن سرش ،برجسته تر می نمودند و بر اثر قهقهه زن به لرزش در آمده بودند.
لباس یک تکه زن به رنگ گلبهی با گلدوزی های سفید ،از بالای برآمدگی های جناغ سینه تا ساق پاهای زن را میپوشانید، بس لطیف و لَخت بود و بر برآمدگی های اندام زن چنان نشان میداد که گویی زن چیزی بر تن ندارد.
سالار با ریز خندی گفت:
ـ ها ،بله. خانم خانه .و سپس سعی کرد قبل از تمام شدن خنده زن نگاهش را از پستان زن بدزدد.
زن که با ته مانده خنده اش سرش را برگردانده بود و قبل از اینکه سالار بتواند نگاهش را از پستان هایش بدزدد،متوجه نگاه سالار به پستان هایش شد و گفت:
نه پهلوان من کنیزشان هستم ،کنیز شما هم هستم.هر امری دارید بفرمایید. اساعه اجابت میکنم.هر چه که باشد.
سالار که از حرف زن یکه خورده بود و انگار برق صحبتهای زن در او رسوخ کرده بود، در ذهن خودش جملات زن را ،حالات زن را ،بی ابایی از حجاب زن را،خنده قهقهه جلوی غریبه زن را تحلیل میکرد و با زن چشم در چشم شد و نیاز زن را از درون سیاهی چشم خواند .
آن دم بود که هردو به یک چیز فکر می کردند و نگاه ها به هم می فهماندند که آتش شهوت به وجودشان چنگ میزند.
شرمگاه زن که از بَدو ورود با خیال بغل خوابی با پهلوان نمناک شده بود ،با کلامی که از زبانش خارج شد،خیس تر و خیس تر شد.
و سالار که به یک باره همه حالات شرم و شهوت و برانگیختگی همراه با شک به سراغش آمده بود،نرینه اش در تنبان اندک تکانی خورد اما…
به یک باره نفس لوامه عنان نفس اَماره را کشید و با بیاد آوردن قضایای دیروز و تیر و تفنگ و کَسانش، به یک بار تمام آنان حالات خوش ،جایش را به غم و اندوه داد.
سالار سر به زیر انداخت و تلاش کرد غم و اندوهش را از نگاه بُرّای زن پنهان کند .همانطور سر به زیر افکنده پرسید :
ـ چه نام داری؟
زن که تغییر حالت سالار را فهمیده بود.جواب داد.:
کنیزتان فاطمه نام دارد ارباب.دلخورتان کردم؟
ـ نه.برو به زندگیت برس .یک ساعت دیگر که خبر آمدن اربابت را آوردی بیا و مجمع ناشتا ببر.به سلامت.
هنوز این جمله سالار تمام نشده بود که در اتاق باز شد و قباد در آستانه در ظاهر شد.
برای سالار و فاطمه سخت بود که در لحظه حالتشان را عوض کنند و به خودشان آدرس کوچه علی چپ بدهند و وانمود کنند که لَختی قبل شهوت تمام وجودشان را نگرفته بود.
اما به هر جان کندنی که بود سعی به عوض کردن حالات ،سالار خود را مشغول خوردن کرد و در ذهن با خودش میگفت:
این قباد الان با خودش نمی گوید که چرا کنیزش اینجا پیش من دو زانو نشسته ؟
با خودش نمی گوید که مجمع ناشتا را گذاشتی ،حالا چرا بیرون نمی رود و با من صحبت میکند؟
و هزار چرای دیگر .سالار با خجالت به سرعت مشغول خوردن شد و خدا خدا میکرد که حرمت صاحب خانه را نشکند.
اما فاطمه در کله اش فقط یک سوال چرخ میزد. که چرا اینقدر زود آمدی ای قباد؟
قباد سلام کرد و با لبخند به پیش پای سالار نشست .
همزمان فاطمه بی هیچ حرفی بیرون کشید و پله ها را به سرعت پایین کشید.
سالار با هزار جور فکر درباره آنچه شد و آنچه بر آن سه نفر در آن دم گذشت ،سلام قباد را اینطور جواب داد.:
ـ سلام قباد خان.خدا برکت بدهد به روزی ایت.
قباد گفت :
بله پهلوان نوکرتان قباد هستم .اما خان نیستم.
عذر خواهم که شما را تنها گذاشتم .عیالم ناخوش است و مجبور شدم به شهر ببرمش .مریضخانه خوابوندمش و رسیدم به خدمت شما.
دیشب که چای آوردم ،خیلی صداتان کردم ،اما انگار پهلوان اصلا صدایم را نمیشنید.
سالار پرسید.:
ـ از شهر چه خبر؟
قباد گفت هیچ پهلوان .در شهر مردم زمزمه میکردند که دیروز در بلوک شال فروشان تیر و ترقه در کردند.
انگار که خانِ بلوک با امنیه دست به یکی کردند و یکی از عیاران و یارانش را دوره کردند .
از هر دو طرف کشته زیاد دادند .ولی انگار سردسته عیاران گریخته و در جایی پنهان شده و هیچ کس از جایش خبر ندارد. خدا انشالله به عیاران سلامتی بدهد .
همه مردم این سه بلوک هم جوار دعاگوی عیاران و پهلوانان هستند. بس که این علی قلی خان شال فروش ظالم و پست و خونخوار است.
همین پارسال ،پَسَله دعوایی که با رعیت ها سر سهم رعیتی دعوا کرده بود،داده بود سه نفرشان را آتش زدند.
بعد گفت اینها عرق می کشیدند دیگشان ترکیده آتش گرفتند.
ای حرام باد لقمه ای که بر دهن زن و بچه ات میزاری.
راستی گفتم عرق .عرق کاشمر دارم پهلوان .بیارم لبی تر کنید؟
گفته ام به بخته هم به زمین بزنند.
منت نذاشته باشم. هم به برکت وجود شما .هم نذر سلامتی عیالم.
امشب گوشتش را کباب می کنیم و با عرق نیش میکشیم ارباب جان.
سالار گفت:
ـ اینقدر نگو ارباب من ارباب نیستم.
قباد جواب داد:
چشم پهلوان .
الان میگویم فاطمه برایتان بساط عرق بچیند .
سالار گفت: نمیخواهد اگر خودت هم میخوری خودت بیار بشینیم و گپ بزنیم.
قباد با خنده گفت: از اینکه بی حیاست ناراحت شدی پهلوان؟
این را به دل نگیر.خودم به او گفته ام که در خانه من راحت باش.خواستی بپوشان خواستی بنمایان .شما هم راحت باش پهلوان .نیازی نیست به چشم ناموسم نگاهش کنی .ببین و لذتش را ببر.
ببین چه طور کپلش تو آن لباس چپ و راست میرود.
سینه اش انار بجستان است لامذهب .امشب می گویم بیاید خدمتتان کند.
قباد خنده کنان برخاست و به سوی در رفت و سالار را با دو هزار سوال بی جواب در سرش تنها گذاشت.

نوشته: نیما

ادامه…

بازدید 6,406

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “پهلوانان نمیمیرند (۲)”

  1. منی که کتاب کلیدرو خوندم اونم چند بار احساس میکنم یا خودت محمود دولت آبادی هستی یا پدربزرگت بوده 😂.فضا سازی و داستان نویسیت خیلی شبیه اونه 👍و این داستانم احساس میکنم توی همون منطقه اتفاق افتاده چون لهجه ی مردمی که در موردشون داستان می نویسی همونه .ولی یه چیزی هست که داستانت واقعا گیراست جوری که همه ش مخاطب دوست داره بدونه بعدش چی میشه .دقیقا مثله کلیدر نوشتیش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید