سلام به همه
سامان هستم ۳۰ ساله اولین داستانیه که مینویسم.
سه سالی هست که ازدواج کردم. با همسرم دوست بودیم و رابطمون لانگ دیستنس بود تقریبا ماهی یکبار چون پدر همسرم بسیار سختگیر بود به سختی و با کمک های مادرخانمم با همسرم دیت میرفتیم و … همین کمک کردن ها و تلفنی و چت کردن ها با مادرخانمم باعث شد رابطمون بهم نزدیک شه و از همون اول صمیمی باشیم. هیچوقت نگاه جنسی بهش نداشتم و قد همسرم دوسش داشتم.
مادرخانمم ۴۸ ساله قدش ۱۷۰ تقریبا هیکل لاغری داره و کمی سبزه است اما کون و ممه بزرگی داره که خوش استایلش کرده. مشخصه اصلی مادرخانمم مهربونی زیاد شه. که باعث شد من که تو یه خونواده سرد بزرگ شدم جذبش بشم.
بعد ازدواج خیلی زود رفتیم سر خونه زندگیمون و یه خونه کوچیک خریدم.
ماجرای اصلی از خرید همین خونه شروع شد. ما خونه رو خریدیم و رفتیم برا تمیزکاری منو همسرم و خواهر زنم و مادرخانمم.
خانواده همسرم بسیار گرم و صمیمی هستن و خیلی کلا شوخی با هم داریم.اون روز هم از صبح کار کردیم تا نزدیکا ظهر شستن و روفتن و منم دریل کاری میکردم و حین کار هم کلی خندیدیم. ظهر باجناقم اومد دنبال خاهرزنمو رفتن خونشون . رفتم از بیرون ناهار گرفتم سه تایی خوردیم و کمی گپ زدیم .خانمم گفت خوابش میاد رفت تو یکی از خواب ها و ی موکت پهن کرد و خوابید
من و مادر خانمم هم تو حال کف زمین نشستیم و مادر خانمم از خاطرات جوونیش میگفت و آشناییش با پدر خانمم.
از اونجا که صمیمی بودیم با لبخند بهش گفتم
+شیطونی هم می کردید قبل ازدواج؟
که خندید و گفت
-خب آره هر دختر پسری تنها شن شیطونی میکنن این رسمشه
+منو تو هم الان تنهاییم شیطون نشی بری تو جلدم
خندید و گفت
-از خداتم باشه
باهم شوخی داشتیم و این حرفا رو از سر شهوت نمیزدم واقعا شوخی بود.
ولی بعدها بم گفت از طرف اون کاملا هم جدی بوده.
یه چای ریختیمو خوردیم و چشام کمی گرم شد گفتم منم کمی می خوابم. گفت منم خوابم میاد همینجا میخوابم دیدم تیشرتشو در اورد یه تاپ مشکی تنش بود که بند سوتین سفیدش زیرش پیدا بود . تا حالا با تاپ جلوم نبود.
چند ثانیه نگاش کردم کیرم کمی تکون خورد
بهش گفتم اوه اوه شیطونه الانه که بیاد تو جلدم
که غش کرد از خنده و با خنده گفت کوفت بی جنبه
ما خوابمون برد فک کنم حدودا یه ربعی خوابیدم که حس کردم یکی داره با شکمم ور میره
گفتم حتما زنمه ولی جلو مادرش اخه!!
چشامو نیمه باز کردم
دیدم مادرخانمم داره شکممو میمالونه و نگاش سمت کیرمه و لباشو گاز گرفته
تعجب کردم ناخواسته چشامو کامل باز کردم نگاهمون گره خورد توهم و لبخند مهربونانه ای زد و گفت
-دیدم خسته ای گفتم کمی ماساژت بدم
منم کیرم نیمه راست شده بود و تابلو
+زحمت نکش خسته میشی
-بعد من نوبت توعه (با لبخند همیشگیش)
کمی شکممو مالوند منم کیرم دیگه راست راست بود
دیدم میخنده منم چشمامو از خجالت بستم و زیر چشمی نگاش میکردم
دیدم پاشد رفت اتاق خواب و نگاه انداخت و برگشت ی بوس یواش به شکمم کرد
منم دیگ رسما دیوونه شده بودم
دیدم کم کم دستشو میبره زیر کش شلوارم و میمالونه و منم حال میکردم و حالی به حالی شده بودم.
و بعد کمی حس کردم کیرم داغ شد
چشام باز کردم دیدم دهنشو وا کرده از روشلوار گذاشته رو کیرم چشاشو دوخته به چشمام میخنده
گفتم یاد جوونیات کردیا
گفت اره شیطونه گولم زد بالاخره
گفتم آخه اینجا
گفت پس بریم تو اون اتاق
رفتیم تو اون اتاق و ی سر م به زنم زدم دیدم از خستگی خواب خوابه
رفتم تو اتاق و بغلش کردم و لبامو چسبوندم بهش وحشی شده بود محکم گازم می گرفت جداش کردم گفتم یواش صدامون میره
گف آمپر چسبوندم دست خودم نیست
سریع و زیلو پهن کردم و درازش کردمو و چون تایم نداشتیم سریع رفتم سراغ ممه هاش و از سوتین درش اوردم
دوتا ممه گرد و سبزه با نوک کرمی خوردنی
گذاشتمش دهنم و با زبونم نوکشو میخوردم قشنگ دیوونه شده بود با دستش جلو دهنشو گرفته بود
سیر که دوتاشو خوردم گفت بخواب نوبت منه
خوابیدم اومد شلوارمو کشید پایین شرتمو با دندونش داد پایین کیرم راست خورد به پیشونیش که خنده ای کرد و گفت جووون قربون کیر سفیدت برم من
تازه پشمامم بلند بود
گفت عاشق کیر پشمالو ام ده تا بوسش کرد و
سرشو گذاشت تو دهنش داغی دهنش و چهره معصوم و مهربونش که داره کیرمو میخوره داشت دیوونم میکرد
شروع کرد با دستاش بالا پایین کردن دو دقیقه ای میخورد که گفتم زود باش خلاصش کن
داگیش کردم شلوارو دادم پایین مثل خودش شرت سفیدشو با دندون دادم پایین و کس خیسش افتاد بیرون چون خیس بود نذاشت بخورم هرچی اصرار کردم گفت نه
یه تف مشتی به کصش انداختم و کف دستم بردم برام تف کرد مالیدم سر کیرمو گذاشتم رو کصش
جلو دهنشو گرفته بود ک ناله نکنه با ی اشاره تا نصف از بس خیس بود رفت تو
خیلی اروم شروع کردم تلمبه زدن
ریتمیک تلمبه میزدم تو کصش
و لرزش کونشو نگاه میکردم و داشتم از خوشی از حال میرفتم
دو دیقه نشده به لرزه افتاد و ارضا شد برش گردوندم از جلو گذاشتم تو کصش یه لبخند رضایت رو لبش بود دست انداخت گردنمو کشوند سمت خودش و شروع کرد لب گرفتن
خیلی آروم و ریتمیک تو کصش تلمبه میزدم
یه دیق نشده چشماش سفید شد و لرزید و آهش رفت هوا سریع دهنشو گرفتم.
خنده ای کرد و چهارزانو نشست
اومد جلو ی ماچ سر کیرم کرد
گذاشت دهنش با دستش هم بالا پایین میکرد
منم نگاش میکردم و کیف میکردم سه چهار دقیقه ساک زد
بهش گفتم دارم میام ممه هاشو آورد جلو ریختم رو ممه هاش
و پاشد ی لب طولانی عاشقانه گرفتیم و همونجا حس کردم خیلی عاشقش شدم.
سریع جمع کردیم و رفتیم تو حال با فاصله از هم از خستگی بیهوش شدیم…
سامان هستم ۳۰ ساله اولین داستانیه که مینویسم.
سه سالی هست که ازدواج کردم. با همسرم دوست بودیم و رابطمون لانگ دیستنس بود تقریبا ماهی یکبار چون پدر همسرم بسیار سختگیر بود به سختی و با کمک های مادرخانمم با همسرم دیت میرفتیم و … همین کمک کردن ها و تلفنی و چت کردن ها با مادرخانمم باعث شد رابطمون بهم نزدیک شه و از همون اول صمیمی باشیم. هیچوقت نگاه جنسی بهش نداشتم و قد همسرم دوسش داشتم.
مادرخانمم ۴۸ ساله قدش ۱۷۰ تقریبا هیکل لاغری داره و کمی سبزه است اما کون و ممه بزرگی داره که خوش استایلش کرده. مشخصه اصلی مادرخانمم مهربونی زیاد شه. که باعث شد من که تو یه خونواده سرد بزرگ شدم جذبش بشم.
بعد ازدواج خیلی زود رفتیم سر خونه زندگیمون و یه خونه کوچیک خریدم.
ماجرای اصلی از خرید همین خونه شروع شد. ما خونه رو خریدیم و رفتیم برا تمیزکاری منو همسرم و خواهر زنم و مادرخانمم.
خانواده همسرم بسیار گرم و صمیمی هستن و خیلی کلا شوخی با هم داریم.اون روز هم از صبح کار کردیم تا نزدیکا ظهر شستن و روفتن و منم دریل کاری میکردم و حین کار هم کلی خندیدیم. ظهر باجناقم اومد دنبال خاهرزنمو رفتن خونشون . رفتم از بیرون ناهار گرفتم سه تایی خوردیم و کمی گپ زدیم .خانمم گفت خوابش میاد رفت تو یکی از خواب ها و ی موکت پهن کرد و خوابید
من و مادر خانمم هم تو حال کف زمین نشستیم و مادر خانمم از خاطرات جوونیش میگفت و آشناییش با پدر خانمم.
از اونجا که صمیمی بودیم با لبخند بهش گفتم
+شیطونی هم می کردید قبل ازدواج؟
که خندید و گفت
-خب آره هر دختر پسری تنها شن شیطونی میکنن این رسمشه
+منو تو هم الان تنهاییم شیطون نشی بری تو جلدم
خندید و گفت
-از خداتم باشه
باهم شوخی داشتیم و این حرفا رو از سر شهوت نمیزدم واقعا شوخی بود.
ولی بعدها بم گفت از طرف اون کاملا هم جدی بوده.
یه چای ریختیمو خوردیم و چشام کمی گرم شد گفتم منم کمی می خوابم. گفت منم خوابم میاد همینجا میخوابم دیدم تیشرتشو در اورد یه تاپ مشکی تنش بود که بند سوتین سفیدش زیرش پیدا بود . تا حالا با تاپ جلوم نبود.
چند ثانیه نگاش کردم کیرم کمی تکون خورد
بهش گفتم اوه اوه شیطونه الانه که بیاد تو جلدم
که غش کرد از خنده و با خنده گفت کوفت بی جنبه
ما خوابمون برد فک کنم حدودا یه ربعی خوابیدم که حس کردم یکی داره با شکمم ور میره
گفتم حتما زنمه ولی جلو مادرش اخه!!
چشامو نیمه باز کردم
دیدم مادرخانمم داره شکممو میمالونه و نگاش سمت کیرمه و لباشو گاز گرفته
تعجب کردم ناخواسته چشامو کامل باز کردم نگاهمون گره خورد توهم و لبخند مهربونانه ای زد و گفت
-دیدم خسته ای گفتم کمی ماساژت بدم
منم کیرم نیمه راست شده بود و تابلو
+زحمت نکش خسته میشی
-بعد من نوبت توعه (با لبخند همیشگیش)
کمی شکممو مالوند منم کیرم دیگه راست راست بود
دیدم میخنده منم چشمامو از خجالت بستم و زیر چشمی نگاش میکردم
دیدم پاشد رفت اتاق خواب و نگاه انداخت و برگشت ی بوس یواش به شکمم کرد
منم دیگ رسما دیوونه شده بودم
دیدم کم کم دستشو میبره زیر کش شلوارم و میمالونه و منم حال میکردم و حالی به حالی شده بودم.
و بعد کمی حس کردم کیرم داغ شد
چشام باز کردم دیدم دهنشو وا کرده از روشلوار گذاشته رو کیرم چشاشو دوخته به چشمام میخنده
گفتم یاد جوونیات کردیا
گفت اره شیطونه گولم زد بالاخره
گفتم آخه اینجا
گفت پس بریم تو اون اتاق
رفتیم تو اون اتاق و ی سر م به زنم زدم دیدم از خستگی خواب خوابه
رفتم تو اتاق و بغلش کردم و لبامو چسبوندم بهش وحشی شده بود محکم گازم می گرفت جداش کردم گفتم یواش صدامون میره
گف آمپر چسبوندم دست خودم نیست
سریع و زیلو پهن کردم و درازش کردمو و چون تایم نداشتیم سریع رفتم سراغ ممه هاش و از سوتین درش اوردم
دوتا ممه گرد و سبزه با نوک کرمی خوردنی
گذاشتمش دهنم و با زبونم نوکشو میخوردم قشنگ دیوونه شده بود با دستش جلو دهنشو گرفته بود
سیر که دوتاشو خوردم گفت بخواب نوبت منه
خوابیدم اومد شلوارمو کشید پایین شرتمو با دندونش داد پایین کیرم راست خورد به پیشونیش که خنده ای کرد و گفت جووون قربون کیر سفیدت برم من
تازه پشمامم بلند بود
گفت عاشق کیر پشمالو ام ده تا بوسش کرد و
سرشو گذاشت تو دهنش داغی دهنش و چهره معصوم و مهربونش که داره کیرمو میخوره داشت دیوونم میکرد
شروع کرد با دستاش بالا پایین کردن دو دقیقه ای میخورد که گفتم زود باش خلاصش کن
داگیش کردم شلوارو دادم پایین مثل خودش شرت سفیدشو با دندون دادم پایین و کس خیسش افتاد بیرون چون خیس بود نذاشت بخورم هرچی اصرار کردم گفت نه
یه تف مشتی به کصش انداختم و کف دستم بردم برام تف کرد مالیدم سر کیرمو گذاشتم رو کصش
جلو دهنشو گرفته بود ک ناله نکنه با ی اشاره تا نصف از بس خیس بود رفت تو
خیلی اروم شروع کردم تلمبه زدن
ریتمیک تلمبه میزدم تو کصش
و لرزش کونشو نگاه میکردم و داشتم از خوشی از حال میرفتم
دو دیقه نشده به لرزه افتاد و ارضا شد برش گردوندم از جلو گذاشتم تو کصش یه لبخند رضایت رو لبش بود دست انداخت گردنمو کشوند سمت خودش و شروع کرد لب گرفتن
خیلی آروم و ریتمیک تو کصش تلمبه میزدم
یه دیق نشده چشماش سفید شد و لرزید و آهش رفت هوا سریع دهنشو گرفتم.
خنده ای کرد و چهارزانو نشست
اومد جلو ی ماچ سر کیرم کرد
گذاشت دهنش با دستش هم بالا پایین میکرد
منم نگاش میکردم و کیف میکردم سه چهار دقیقه ساک زد
بهش گفتم دارم میام ممه هاشو آورد جلو ریختم رو ممه هاش
و پاشد ی لب طولانی عاشقانه گرفتیم و همونجا حس کردم خیلی عاشقش شدم.
سریع جمع کردیم و رفتیم تو حال با فاصله از هم از خستگی بیهوش شدیم…
نوشته: دامادی عاشق مادرزن
16 پاسخ به “مادرزن جانم”
جق ناشتا حادثه آفرید
هیچی تو افکار ادما بعید نیست. با هرکی دلت میخواد میتونی سکس کنی . حتی مادر زن ، امکانش هست واقعی هم باشه.
بابا لانگ دیستنس گندهای دیتگر تمومه دیتگرااولاً توی داستان نوشتن چس کلاس نیا برامون و مثل آدم نگارش کنثانیا اگه برفض محال این کستانت واقعی باشه و بازم اگه برفرض بعید زن داشته باشی پس باید کلاهتو بذاری بالاتر چون خونواده زنت اصالتا و از پایه همگی جنده تشریف دارن بالاخص همسرت…اگه احیانا تا این حد خنگی که علت این حرف منو ندونستی بگو تا روشنت بکنم …
الان زنت دیگه بهت حرومه احمق
زنش زمانی به محرم میشه که با مادرزنش قبل از محرم شدن به زن سکس کنه؛ چه صیغه چه زنا! ینی وقتی عقد کردی اگر مادر زنتو بکنی زنت حروم نمیشه براشاس فقه اسلامی!
ما هییییچ وقت یاد نخواهیم گرفت رفتارمون چی باید باشه و چی خوبه و چی بد .متاسفم از خوندن بعضی کامنتها .خیلی از کامنتها مشخصه توسط افراد محقر و کم شخصیت نوشته شده .و راجع به داستان نظر داده نشده و راجع به افرتد قضاوت شده
چرندیات حاصل عقده های ذهنی یک جوان دست به کیر
عالیی
تجربه خوبی هست من هم داشتم
خوشبخالت چه حالی کردی
آخه مریضی بیماری چرا این مزخرفات رو مینویسی تا همونجا خوندم که نوشتی با شکمم ور میرفت…بر فرض مثال اگر واقعیت داشته باشه ارتباط با مادر زنت که نیست آخه طرف دخترش تو اون اطاق خوابیده میاد باتو وربره هیچ بشری همچین حرکتی نمیکنه از همین یک جمله اراجیفی که بافته بودی ،ننویس لطفأ این مزخرفات رو حداقل برای خواننده ارزش قایل بشوید .
عاشق این داستانها هستم
وقتی تاحالا کوس نکرده باشی، یه تف مشتی میزی به کوسی که خودش خیس آبه😂😂😂😂
اصل داستانپدر زن اومد خونه دید چشمت به مادرزنته بردت اتاق و کونت گذاشت گفت یادت باشه نگاهتو درست کن دوباره تنبیه نشی
توازتوکون گشادت خوردی
کاری به صداتون ندارمولی چطور تونستی بشماری چندتا بوسش کرد😂😂👏