سلام و عرض ادب. دوستان عزیزم این خاطره است و ماجرای زندگی خودمه و واقعیه.با جزئیات نوشتم کمی طولانیه،باید ببخشید،فقط اسمها ساختگی هستند…باور کردن و نکردنش…مهم نیست…اما دلم خواست بنویسم و کمی درد ودل کنم…آخه نمیشه هر چیزی رو هر جایی گفت…اینجا بعضی وقتا مث سنگ صبور میمونه…همه عقده های دلت رو میتونی خالی کنی،…بریم سر اصل ماجرا…وحید هستم و الان نزدیک۳۰سالمه جوون و به اندازه خودم هم خوشگل و خوشتیپم…البته نمیخوام تعریف زیادی بکنم چون دوستان توی این جمع دست به فحششون بهتر از تشویق کردنشونه،،ولی خب…خودم که از خودم راضیم…دوستان ولی بشدت هات هستم خیلی زیاد…از۱۲سالگی که با پسرخاله کوسکشم کون کردیم…اون هم کون رفیقش رو تا الان هرچی گیرم اومده کردم…البته گرایشم خانومهای نازنین هستن…قربون خلقت خدا بشم…زنها چهره و صورتشون مهم نیست ها…سیرت و ذاتشون مهمتره…و قربونش با اون اندام قشنگ…از لب بگیر بیا پایین تا انگشت پا…خلاصه عزیزان ۴سال توی۱رشته تخمی دانشگاه آزاد درس خوندم و لیسانس تخمی مشاوره گرفتم…دو تا برادر هستیم… پدرم گفت وحید دیپلم گرفتی آخه لیسانس میخوای چیکار بیا به تو هم مغازه بدم کاسبی کن…گفتم نه میخوام استخدام بشم…توی دانشگاه کلی کوس کلک بازی کردم…ولی هر کی رو تونستم تورش کنم…مریم رو نتونستم…محجبه زیبا سفت و سخت…سفید قد متوسط.هر روز سر ساعت با مادرش میومد دانشگاه…سرساعت هم مادرش میومد دنبالش..یکی از دخترها که رفیقم بود میگفت توی دوران دبیرستان هم مادرش میرسوندتش،آخه مادرش هم خوشگل بود۱پراید ۱۴۱داشتن…من همون موقع هم شاسی سوار بودم آخه ماشالله بابام وضعش خوبه…چندباری خودمو بهش نزدیک کردم ولی تحویلم نگرفت…تا اینکه دانشگاهم تموم شد.به واسطه پدرم استخدام یک مرکز زیر نظر بهزیستی شدم…حقوقش اصلا جواب کوس کلک بازیهای منو نمیداد… واقعا رفتم دست بوس بابام و ازش مغازه بزرگی رو سر پاساژ اصلی شهرمون گرفتم…و فقط مانتو شلوار ریختم توش.آخه واقعا نمیدونم چرا…خیلی خانومها رو دوستشون دارم…پیر و جوون رو…استخدام بودم روزیکه از اداره میخواستم بیام بیرون رئیس اونجا خیلی با من صمیمی شده بود از اینکه میخواستم کارم رو ول کنم ناراحت بود…البته چندماهی نزدیک یکسال کار کردم ها…وقتی هنوز داخل اتاق بودم مریم اومد داخل فرم استخدام پر کرده بود…منو ندید.کناری نشسته بودم…رئیس اداره گفت خانوم بزارید اگه این آقا کارمندمون واقعا قصد داشتند استعفا بدن بعد برای استخدام شما فکری می کنیم…غیر از شما چندین نفر دیگه هم هستند…گفت بخدا من به این شغل احتیاج دارم… پدرم فوت شدن منو و مادرم تنها هستیم…برگشت ببینه من واقعا میخوام استعفا بدم یا نه…تا منو دید.گفت وای سلام آقای صیامی(گفتم تمام اسامی مستعارهستند)شما میخاین استعفا بدین…گفتم آره آخه برام نمینمیصرفه، ،فروشگاه مانتو و لباس زنونه زدم سر پاساژ…اگه تشریف بیارید خوشحال میشم.گفت تو رو خدا ضمانت منو بکنید استخدام بشم…گفتم چشم…واقعا هم ضمانتشو کردم و استخدام شد…رئیسم گفت وحید یکدست مانتو شلوار مجلسی ازت میگیرم…گفتم شما استخدامش کن روی چشم…توی این گیر و دار دوتا فروشنده خانوم داشتم ناز و خوشگل،،خوب عشق و حالی باهاشون میکردم…دست بر قضا روزی که داشتیم۳نفره صبحونه میخوردیم اون هم ساعت۱۰،مریم با مادرش با گل و شیرینی وارد شدن…هم تبریک مغازه هم برای تشکر از بابت استخدام…منشی من هم داشت خودشو لوس میکرد و ناز ناز صحبت میکرد… بدبختی اومدن داخل ولی دیر شده بود هرکس دیگه هم بود میفهمید طرف داره به بهونه صبحونه شیطونی میکنه…البته با وجودی که تازه افتتاح کرده بودم ولی خیلی کاسبیم خوب بود…واقعا دوتا فروشنده جواب نمیداد…مادرش اومد داخل بعدش مریم و اولش هر دو ترش کردن…اخمهای مادرش رفت توی هم…من به دخترها اشاره کردم خودشون رو جمع کردن…گل و شیرینی رو دادن و کلی تعارف الکی تیکه و پاره کردند.و واقعا دود ست مانتو شلوار شیک خریدند و کلی تخفیف دادم…مادرش کمی اخم هاش باز شد…رفتند و غروب با یک فروشنده تنها بودم مریم برگشت…گفت وحید آقا این مانتوی خودم ازین کنارش درز لباس بازه…گفتم ببینمش…تا داد بهم دیدم راست میگه…بخدا نوک انگشتای قشنگش که بهم خورد دلمو تکون داد.نگاهمون توی هم قفل شد.گفتم باشه الان میدم بزارند زیر چرخ…ببینید اصلا زیر چرخ نرفته فراموششون شده…ولی باز هم این ست دیگه رو تست کنید فک کنم توی تنتون قشنگتره،گفت چشم…رفت اتاق پرو…به فروشنده ام گفتم برو ببین چطوره منو هم صدا بزن ببینمش…رفت در زد گفت پسندیدین،گفت نمیدونم…فروشنده ام گفت اگه مشکلی نیست در اتاق پرو رو باز کنید بهتون میگم…در رو باز کرد.مانتو کوتاه زیبایی بود کنارش چاک قشنگی داشت که رون و باسنش هم دیده میشدگفت وحید آقا ببینید.مریم گفت وای نه،فروشنده گفت طوری نیست پوشیده اید.یالله گفتم و آوخ چه بدنی داشت لامصصصببب،،گفت وحید آقا فک کنم کمر شلوارش گشاد باشه،گفتم نمیدونم،مریم گفت آره کمرش وله،،فروشنده به بهانه تست…مانتو رو زد کنار تا مریم اومد خودشو جمع و جور کنه دیر شده بود…نازنین دختر کونش تپل بود کمرش باریک خط شورتش هم دیده میشد… گفتم درش بیارید الان میدونم چیکار کنم…شلوارو داد…بردمش جای خیاطی مردونه بود رفیقم بود…هم مانتو قبلی هم این یکی رو دادم درستش کردن طوری که خودم گفتم…یک ربع طول کشید برگشتم…گفتم این مانتو قبلیه مرتبه…ولی اینو دوباره تست کنید شلوارشو درست کردم…رفت پوشید چند دقیقه بعد دوباره فروشنده ام رو فرستادم در رو باز کرد.نگاه انداخت مریم گفت عالیه،،چقدر خوب شد…از اون یکی قشنگتره ،اومد بیرون.گفت وحید آقا موردی نداره اینو بجای اون بردارم…بخدا قیمتش درست دوبرابر اون بود…گفتم نه چه موردی داره،فروشنده ام گفت وحید آقا این ازون کارای جدید حاجی صادقیه که خیلی گرونه ها…تا اومدم چیزی بگم…حرفشو زده بود دیگه…گفتم نه این از اونها نیست…مریم گفت راست میگن من صبح هم پرسیدم اون خانوم دیگه قیمتشو گفت.نه نمیخامش…یا که پولشو بگیرید…گفتم لازم نیست خواهش میکنم…گفت چرا اونوقت…گفتم چون چون،،گفت چون چی،،گفتم چون دوستت دارم چند ساله و میخوام بیام خواستگاریت…گفت اگه میخوای بیایی بیا ولی اگه پولشو ازم نگیری نمیخوام بهم نزدیک بشی و خواستگاریم هم بیایی،گفتم چشم.بده من کارتتو،،تازه ملاحظه کردم…گفت وای چی زیاد.گفتم خودت گفتی پولشو بگیر…فروشنده ام خنده محکمی کرد…مریم گفت پشیمون شدم…رفت و دلمو با خودش برد…بخدا توی یکماه اینقدر رفتم خواستگاریش،،مامانم عمه خاله همه رو میفرستادم… مادرش جنده راضی نبود…بلاخره راضی شد…مریم باهام قرار کرد فروشنده هام همه باید بالای۴۰سال باشند…و اجبارا دوتا میانسال استخدام کردم…عقد کردیم و شدیم زن و شوهر…عروسی خوبی براش گرفتم…در ضمن مادرش کارمند اداره زندان بود…خوشگل بود ها ولی واقعا مث زندانبان بود.خشک و مقرراتی،خونه خوبی داشتن…مادرش ازم خواست که با اونها زندگی کنم…ملتمسانه ازم خواست…گفت من کسیو بغیر مریم و تو ندارم تنهام…پس اینجا با من زندگی کنید…پدرم ولی ناراحت بود گفت ما خودمون کلی ملک و خونه خالی داریم تو بری دوماد سر خونه بشی،،اون هم محله متوسط شهر…گفتم بابا مامانش گناه داره…بالاخره که شب زفاف و حجله ما شد…توی اون یک ماهه که عقد کردیم و خرید و کلی چیزهای دیگه…کلا چند بار تونستم بغلش کنم و ببوسمش…اونم دوستم داشت…بهم گفت صبر کن بریم خونه خودمون بعد هر کاری خواستی باهام بکن…مامانم از تو میترسه میگه وحید چشم و گوشش خیلی بازه و پسر دریده ای هستش…وحید میدونم مامانم راست میگه ولی بخدا اگه بهم خیانت کنی بفهمم ازت جدا میشم…گفتم خدا نکنه…اولین شب بود لباس زیبای عروسی رو آروم آروم درش میآورد.من هم کت شلوار دامادی رو درش آوردم.استرس داشت…کمکش کردم لخت شد…منو نگاهم میکرد. خودشو ول داد توی بغلم…با گریه گفت وحید خیلی میترسم.گفتم از من.گفت آره پس چی؟بقران به روح بابام اولین باره با مردی تنهام…گفتم خب من همسرتم بیگانه که نیستم.گفت باشه من هیچچی بلد نیستم…گفتم خودم یادت میدم.همچین که توی بغلم اشک می ریخت،.سرش روی شونه ام بود خیس شدم.لبهاشو بوسیدم با شورت و کرست بود.بغلش کردم خوابوندمش روی تخت…آرومی شورتشو در آوردم… تازه فهمیدم که چی گرفتم…کوس یکدست سفید و تپل بدون پرز و پشم…کوسشو بوسیدم.رفتم بالا…خودم هم با شورت بودم…کنارش دراز کشیدم.سوتینشم در آوردم حالا بیا ببین دوتا ممه ۷۵ سفید نوک صورتی خوشگل بدن مث الماس،چشمها پر اشک…نوک سینه هاشو بوسیدم.اروم اشک چشماشو پاک کردم.دستمو محکم گرفته بود…نمیزاشت کوسشو بمالم پاهاشو سفت کرده بود.بوسش کردم…گفت وحید بزاریم برای بعدا،گفتم برای من بد نمیشه واسه خودت بد میشه میگن صددرصد عروس موردی داره یا که خدایی نکرده دختر نیست. بدتر گریه کرد. چقدر ما دخترها بدبختیم…گفتم نه چرا بدبخت…یکبار ما پسرها درد میکشیم ختنه میشیم که اینو برای شما دخترها خوب تراشش بدن.یک بار هم شما دخترها زجر میکشین که پرده تون پاره بشه…تازه شماها بزرگین ولی ماها اون موقع بچه و کوچیکیم…گفت آره راست میگی…گفتم حالا تو نمیخوای ببینیش،گفت دلم میخواد خجالت میکشم…گفتم خجالت نداره که…منو تو دیگه تا آخر عمر مال همدیگه ایم…دستشو گرفتم بردم روی کیرم گذاشتمش…گفتم بگیرش.گفت باشه کیر گنده و کلفتم توی دستش بود به هرچی بگی قسم گفت…وحید نمیخوام رون پاتو بگیرم اونجاتو میخوام.گفتم رون پام نیست که…همون جایی که میخوای ببینی…زود بلند شد از بغلم.گفت نه نمیخوام مگه چقدره،گفتم بکش پایین شورتمو…تا ببینیش،آرومی کشید پایین.کیرم آزادتر شد.گفت یا امام هشتم…بخدا من نمیخوام…با قرآن اشتباه کردم…وحید تو رو خدا کاری باهام نداشته باش…یا خدا…از ساعد دستم بزرگتره.گفتم نترس مال همه مردها همینجوریه،بالاخره که چی نمی خواستی ازدواج کنی،؟گفت نه این هم شانس
منه که اینقدریش گیرم اومده…خودشو چرخوند بازم گریه کرد…در اتاق رو زدن…لباس پوشیدم رفتم دم در…مامانم گفت چی شده عزیزم.گفتم میترسه همش گریه میکنه، مادرم و مادرش رفتند داخل.دوسه تا از خانومای دو طرف بودن…سن بالا بودن…چند دقیقه بعد مادرم اومد…گفت عزیزم پسرم بیا…فدات بشم خیلی خیلی مواظبش باش خب.عجله نکنی ها…ماشالله پسر خودم…ببین مادرجون…بدون رودربایستی بگم.مث اینکه چیز پسرم…عزیزم التت بزرگه خب…اونجوری که مریم میگه…قربونت بشم…خیلی مدارا کن…مادرش آدم بیشعوریه…بجای اینکه راه حل بزاره جلوی پاش داره میگه دخترم آسیب میبینه،گفتم اونو ولش کن…دربون جهنمه،نفهمیدم پشت سرمه،گفت دستت درد نکنه وحید خان.مادرزن مث مادر آدمه… دوماد پسر دوم آدم… اونوقت من دربون جهنمم،گفتم آخه خاله چرا اذیت میکنی…برو بهش دلداری بده،نه که بترسونیش،شب اول زندگی اوقاتمون رو تلخ میکنی…آخه میگن شب زفاف کمتر از شب پادشاهی نیست…پس این چه شبیه،من نه مرد دیگه…بلاخره نمیخاد شوهر کنه…الان من ولش کنم.پشت سرش نمیگن دختره چش بود…آبروش در خطره،گفت زبون باز زبون دراز.برو باهاش حرف زدم مواظبش باش…خندیدم…مادرم زده بودزیر خنده، گفت حاج خانوم نخند دیگه…چقدر این پسرت زبون درازه، گفت از این به بعد داماد خودته…من که نتونستم از پس زبونش بر بیام…ببینم تو چکار میکنی؟رفتم توی اتاق…پتو روش بود…گفت بیا بی ادب…گفتم تو گریه میکنی آبرومون رفت من بی ادبم،گفت به مامانم گفتی دربون جهنم خودم شنیدم…عمه ام خندید.گفتم ببخشید دیگه.عصبی بودم…گفتم مریمی تو رو خدا یکربع خودتو بسپار دست من از هیچچی نترس.کاری بکنم هرشب بیایی بگی بکن…گفت…وحید گناه دارم.ببینش چقدر مال من کوچولوست،،وای چی کوسی تپل کوچیک سفید…بدون معطلی لبهامو گذاشتم روی کوسش…مکیدمش.گفتم پاهاتو نبند بازشون کن…آروم سینه هاشو مالیدم.کوسشو میلیسیدم…زبونمو که لای چاکش از بالا تا پایین کشیدم.گفت اخ،،گفتم جان.خوبه،گفت آره… مرسی…گفتم چشاتو ببند حالشو ببر…کوسشو ناز و آروم میلیسیدم،دستامو خودش گرفت…انگشتاشو لای انگشتام سفت کرد.گفت وای وحید…گفتم جانم چیه؟گفت خوبه.بخورش،گفتم بچرخ…گفت چرا؟گفتم تو بچرخ…حالا مگه میتونم ازین کون دست بکشم، اینقدر سوراخ کونش تنگ بود.سوزن ازش رد نمیشد…تپل و سفید.جیگر و مامانی، فقط لیسش میزدم…از کون تا کوس،،از کوس تا کون…خودش برگشت.وحید جلو رو بیشتر بخور.گفتم باشه…میخواست ارگاسم بشه…گفتم نه وایستا عجله نکن…آخه خودش روی زبونم کمر میزد…رفتم بالا…دوباره ترس توی نگاهش بود…پاهاشو بازه باز کردم و تف زدم سر کیرم…میمالیدم روی کوسش…گفتم نترس خب فعلا میمالم روش…تو فقط ریلکس باش چشاتو ببند…گفت باشه عزیزم…قشنگ چندبار تا دم پرده آروم فشار میدادم تا بدونم میخام چکارش کنم…دهنه کوس باز شده بود پاهاش بازتر…خیسه خیسش کردم…یکهو تا نصف بیشتر کیرمو فرو کردم توی کوسش…رفت که رفت…چنان جیغ بلند و ادامه داری کشید که نگو ونپرس،،لبهاشو محکم بوسیدم ولش نکردم…تندتند چندتا تلمبه سنگین زدم…کیرم عین اینکه چرب بشه خیس بود حدس زدم خیلی خونیه…ولی خوب کردمش…کشیدم بیرون…ملحفه روی تخت پر بود خودشم بی حاله بی حال شده بود.گفت وحید بگو مامانم بیاد دارم میمیرم…گفتم خدا نکنه، با همون دستمال معروف خون ها رو پاک کردم.کیرمم تمیز کردم…در اتاقو زدند…مادرم بود.تا دستمال و دید دست و هورا کشیدن…من رفتم بیرون…خاله ام گفت بی دین.صداش تا اون سر شهر رفت…گفتم نازنازیه خاله…گفت زهر مار مادرش میگفت دختره گفته از ساعد دستم بزرگتره…مادرش میخواست دخترشو پس بگیره…گفتم بزار الان بگیره…خندید…گفت دمتگرم…خاله ام پیره از مادرم بزرگتره،…من و مریم رو فرستادن حموم…نمیتونست خوب راه بره…توی حموم بغلش کردم و شستمش…کم کم حالش جا اومد…کمی تقویتی دادن خورد و بماند دیگه،،تاده روزی میگفت میسوزه،،خلاصه که شب دهم…ترسید پریود شد…درست۱۸روز از شب عروسیمون گذشته بود که بهش گفتم…مریم دیگه نه نگو که دارم عصبی میشم…گفتم که با مادرش توی یک خونه بودیم…اون دوتا اتاق اونطرف تر بود…خونه بزرگ و سنتی بود…گفت وای وحید.گفتم زهر مار…خجالت نمیشه… ۱۸روز رد شده…کلافه شدم…گفت باشه عزیزم داد نزن خب.گفتم مریم از عشق و علاقه من نسبت به خودت داری سواستفاده میکنی، گفت باشه باشه…ببخشید.خودش لخت شد.من هم لباس کندم…خیلی لب و لب بازی کردیم…گفت دوباره برام بخورش…رفتم پایین گفتم تو هم بخور دیگه فقط من بخورم…گفت وای نه نمیخوام…گفتم چی نمیخوای،پس من هم نمیخورم… گفت تو مردی باید بخوری،گفتم کی گفته،اصلا هم نمیخورم… زنها باید بیشتر بخورند…مخصوصا خانومهایی که از کیر کلفت شوهرشون و از درد دادن میترسند…
و میخان که مردشون زودتر آبش بیاد.گفت جدی.اگه بخورم زودتر ارضا میشی،گفتم اره عشقم…نمیدونست بخوره سالار بیشتر دلش کس میخواد…خلاصه که یادش دادم و خورد.گفت چی شد مگه بد بود.69 شدیم و گفت بخور محکم بخور.خوبه…دیگه پرده نداشت زبونمو میدادم توی کوسش…چرخوندنش.گفت وای مامان…وحید وقتشه؟گفتم آره… خیسش کردم…با ملایمت میدادم داخل و درش میآوردم… کمی که کردم بیشتر دادم داخلش…بخدا بازم آب و خون اومد.و باز هم گریه و التماسش شروع شد…ولش نکردم…با حالت گریه یک ربع ترتیبش رو دادم…خوب گاییدمش…به حرفش گوش ندادم…صدای گریه اش بلند بود.کارمون تموم شد حوله برداشتیم بریم حموم هنوز اشک میریخت… مادرش گفت حقته نگفتم زن این نشو…دیدی به حرفم رسیدی،فرداش به مادرش نگفتم رفتم سراغ پدرم جریان رو گفتم…گفت اون مادرش بیماره…به اون لطف نیومده…ترحم بر پلنگ تیز دندان خیانت میشود بر گوسفندان…سریع یک آپارتمان تمیز بهم داد…تمام جهیزیه اش رو بدون رودربایستی هر چقدر هر دوتا التماس کردن.و مادرش گریه کرد گوش ندادم بردم سر خونه خودمون…از اولش هم باید همینکار میکردم…ديگه راحت شدم…دوشب اول باهام قهر بود.اما وقتی زیبایی و باکلاس خونه رو دید و فهمید مستقل بودن چقدر خوبه…خودش هم مهربون شد…من واقعا عاشقش بودم…قید هر چی زن و دختره زده بودم.دیگه به کارهام عادت کرده بود…روال هر دوشب…صددرصد میکردمش…مگر وقتی که پریود بود…اونموقع مث پلنگ ماده وحشی بود نمیزاشت نزدیکش بشم…تمام وقت در خدمتش بود خیلی خیلی خوشگل بود.مادرش زودزود بهش سر میزد…کاری به کار مادرش نداشتم…اصلا زیاد باهم حرف نمیزدیم…وقت نیاز جنسی میگفت وحید سیر نمیشی توچقدر میکنی،گفتم مگه بدت میاد.گفت بخدا وحید کمر درد گرفتم عزیزم…نکن دیگه،گفتم اگه بزاری یکبار از پشت بکنم.ده روز نمیکنمت…گفت نه بخدا اگه بزارم…از جلو میکنی بیزار میشم…از پشت انگشتم میکنی منو میکشی…اونوقت میخای با چیزت منو از پشت بکنی،نمیخام…اصلا راه نمیومد کون بده…به زور انگشتش میکردم…تا اینکه مادرش اومد گفت عروسی دختر خواهرشه…اون هم کجا…توی قم…رک گفتم من از خودت بیزارم اونوقت دختر خواهرت واسم مهمه، خودش باعثش شده بود رومون توی روی هم باز بشه،…رفتم خونه مریم باهام قهر بود…گفتم باز چت شده…گفت چرا به مامانم اونجوری گفتی؟گفتم دروغ که نگفتم میدونی که ازش بدم میاد فضوله حسوده خودخواهه،،اصلا من نمیخام بیام عروسی فامیلتون اون هم کجا…توی قم…عه عه…ببین بخدا اگه یکبار دیگه بخاطر مادرت باهام قهر کنی من میدونم و تو…هر چی من دوستت دارم تو پررو تر میشی، گریه کرد رفت توی اتاقش.شب اومد بهم شام داد رفت توی اتاقش.گفتم اگه نیایی کنارم شام بخوری همشو میریزم دور.روزی خدا رو…تو نماز خونی نمازت هم درست نیست…اومد بیرون گفت میخای به زور دوستت داشته باشم…زوریه،گفتم باشه مرسی دوستم نداشته باش…اشکال نداره…پس زوری باهام ازدواج کردی…اینقدر دوستت دارم هرکاری میخای هر جایی میری،،هرچقدر میخای خرج میکنی فقط میگم فدای سرت…گفت خب تو خوبی میدونم…ولی مامانم چی، گفتم بمن چه…مگه من مسوول،زندگی مامانتم،،ریده توی زندگی ما…مگه مردم مامان ندارند…بیچاره امون کردی،،نمیخام زوری دوستم داشته باشی…مهم نیست…برو برگرد پیش مامانت…قهر کرد رفت توی اتاقش…خودم چایی دم کردم و خوردم دوش گرفتم رفتم توی تخت پشت بهش خوابیدم…خودش اومد بغلم…گفت تو رو خدا بزار این عروسی رو برم…بخدا همه مذهبی هستند…رقص و اینها نیست…خودتم بیا بخدا مامانم خراب میشه نمیپرسند پس کو دامادت کجاست؟اصلا بیا یکبار از پشت بکن…ولی باید خودتم باهام بیایی،.خندیدم گفتم دروغ میگی،گفت ای نامرد اینقدر دوست داری،گفتم تو تنها دختری هستی که عاشقش شدم و بخاطرت دل به دریای مواج مادرت زدم و گرفتمت،،اما هیچوقت نزاشتی اون حس کامل سکس رو باهات تجربه کنم…گفت باشه بکن…بزار از دلت در بیاد.ولی شب جمعه شیک و پیک منو مادرمو میرسونی قم…مجلس عروسی…گفتم چشم بروی چشم…خودش لخته کامل شد…بالش گذاشتم زیر شکمش،کون نازشو کلی لیسیدم.گفتم با دست لای کونتو باز کن…آب دهن زدم…گفتم بکشش تا باز بشه…شل بگیر…گوش داد…تا سر سالار رفت داخلش…چنان جیغی زد…محکم دهنشو گرفتم…تا دهنشو ول کردم بازم جیغ زد.کشیدم بیرون…گریه میکرد.داد میزد بیشعور بیشعور بیچاره ام کردی،مامان مامان جون گوه خوردم به حرفات گوش ندادم.بغلش کردم…گفت وحشی نمیخامت…برو گمشو.خیلی گوهی پاره ام کردی لعنتی،بقران دیگه دوسنت ندارم…بلند شدم رفتم توالت کیرمو شستم…اومد رفت سرویس برگشت خوابید…صبح رفتم مغازه کارم زیاد بود زنگ بهم نزد…شب برگشتم نیود… فقط بهش پیام دادم کجایی برگرد.نوشت دیگه نمیخامت…گفتم خودت گفتی بکن.گفت باشه بگم…تو نامردی دوستم نداری فقط منو برای عشق و حالت میخای،.نوشتم برگرد پیشم.گفت نمیخام دوستت ندارم…گفتم پس تا روزی که
دوباره دوستم داشته باشی اونجا باش ولی نبینم بری عروسی ها…گفت میرم…گفتم اگه بری رفتنت برات گرون تموم میشه…بخدا شبونه برگشت خونه…گفتم برگشتی قهر مهر تعطیل…گریه کرد وحید اونجام میسوزه…مامانم فهمید.گفتم خب چرا رفتی بهش گفتی،منو بیشتر خرابم کردی،،گفتم تا شب جمعه خوب بشو میبرمت عروسی…گفت بگو جون مریم…گفتم عشقم بگم جون مریم اونوقت نتونستم ببرمت بعدا چی، گفت پس دروغ میگی…گفتم لامصب افتادم مردم بعد چطوری ببرمت…گفت خدا نکنه…تو عزیز دل مریمی،گفتم تو که گفتی ازت متنفرم بدم میاد بیشعوری،.گفت آخه خیلی دردم اومد…دیگه نکن خب.گفتم چون دوستت دارم.تا نخای نمیکنمت،گفت بیا امشب از جلو بکن ارضا بشی.بیار برات بخورم.خلاصه که عروسی هم بردمش…مادر جنده اش رو هم دنبال کون خودمون راه انداختیم و بردیمش…دیگه قشنگ توی روال زندگی افتاده بودیم.دو سال رد شده بود حامله نمیشد.مادرم گفت ریگی توی کفششه،یا قرص میخوره یا طور دیگه جلوگیری میکنه،…خلاصه که دکتر هم نمیومد.تا اینکه شب بعد نزدیکی کردن…به بهونه توالت رفتم بیرون از اتاق دیدم.تا من رفتم بیرون از کیفش قرص در آورد خورد.چند بار ازش پرسیده بودم و بهش گفته بودم قرص نخوری ها میخام حامله بشی…میگفت نه چرا قرص بخورم…خدا نمیخاد…یکهو مچش رو گرفتم…گفتم لعنتی قرص میخوری حامله نشی…ساکت شد.گفتم اونوقت چرا؟ساکت بود داد زدم.چرا؟گفت مامانم گفته هنوز برای بچه زوده…وحید آدم مطمئنی توی زندگی نیست…ازدواج شما محکم نیست…گفتم سگ پدر خب باردار بشو بزار بچه محکمترش کنه…گفت خودتی فحش نده…گفتم ریدم دهن مهن مادر جنده ات…دو سه تا کشیده آبدار زدمش…گفت مامانم راست میگه تو مهربون نیستی،.گفتم فردا برو پیش مامانت خودم میام تکلیفتو معلوم میکنم…بی پدر واقعا فرداش رفت…یکماه طول کشید بر نگشت…در ضمن دوستان سر اون کاره هم که به جای من استخدام شده بود هم میرفت…۳سال رد شده بود.مواظبش بودم بغیر خونه و اداره جایی نمیرفت… براش۱ماشین۲۰۶خریده بودم…اون رو هم برده بود…دیگه نزدیک دوماه بود…پدر مادرم فهمیدن رفتند دنبالش مادرش نزاشت برگرده…بدبختی بدجور توی کف بودم قید دوست دخترام رو هم زده بودم.فروشگاه هم بغیر دوتا چلغوز کارگر نداشتم.که خوشگل باشند.پدرم گفت برو تقاضای طلاق بده…گفتم بابا خیلی دوستش دارم. گفت پسر جان تو رو نمیخواد…رفتم خونه مادرش با گل و شیرینی…اصلا بهش سلام هم ندادم…رفتم پیش خانومم…پدرم و مادرم هم بودند…گفتم عزیزم برگرد دیگه…هنوزم دلت با من نیست…خسته نشدی،تا اومد حرف بزنه مامانش گفت…مگه بهت نگفت ازت متنفره…دست بکش از دخترم دیگه،…چرا زدی توی گوشش.گفتم فقط تو مقصری چرا نمیزاری زندگیمون سامون بگیره…چرا یادش دادی قرص بخوره باردار نشه…گفت چون که این روزها رو میدیدم…میدونستم این زندگی پایه و اساسی نداره…گفتم مریم به حرف مادرت نکن…این زن ایران خراب کنه،،این خوشبختیت رو نمیخاد.مادرش گفت چرت نگو برو بیرون…گفتم مریم اگه برم رفتم ها…مجبور میشم طلاقت بدم…مادرش گفت از خدا میخواد…پرسیدم آره مریم…چیزی نگفت گریه کرد. گفت وحید تنهام بزار…مادرم دستمو گرفت و گفت بیا پسرم مگه قحطی دختره ،بالاخره اشکم در اومد گفتم مامان آخه فقط اینو دوستش دارم…مریم رفت اتاقش…من باز هم نرفتم ازش شکایت کنم…فقط میرفتم مغازه و میومدم.۳ماه رد شد.یکی از فروشنده هام نتونست بیاد سر کار من هم به این داغی و گرمی، خدا میدونه چندماه بود رابطه نداشتم…پدرم گفت وحید برو تقاضای طلاق بده دختره میترسه برمیگرده سر خونه زندگیش…گفتم باشه تقاضای طلاق دادم…فروشنده خوشگله اولی رو آوردمش… ظهرها نگهش میداشتم…چند بار خواستم باهاش باشم ولی یاد زن خوشگلم افتادم منصرف شدم…توی این گیر و دار داشتم ویترین میچیدم…ظهر بود…ساعت۲سعیده فروشنده ام گفت وحید یکدست ازین مانتو شلوار جدیده رو بهم میدی…گفتم مجانی نمیدم…ولی قیمت خرید به جای مزدت میدم…گفت خسیس خان مجرد بودی مهربونتر بودی،گفت پس پرو کنم.گفتم بکن…بی شرف نامرد با شورت کون لخت اومد بیرون گفت وحید چطوره…تا نگاهش کردم. خواستم حرفی بزنم…شانس کیری من…مریم با یک قابلمه غذای کوچیک توی مغازه بود.تا من و اون رو اینجوری دید.قابلمه رو انداخت زمین…دوید بیرون…هر کاری کردم هر چی گفتم…بخدا به جون خودت از وقتی رفتی من با کسی رابطه نداشتم…اون هم الان خودشو واسم لوس کرد.باور نکرد که نکرد.سوار ماشینش شد و رفت.که رفت…فقط بهم گفت مامانم راست میگه…که تو زیر دستت زن زیاده…اگه نه زودتر میخواستی من برگردم…توی دادگاه همه چی رو گفتم…تمام قضایا رو.قاضی بیشتر حق رو بهم داد.گفت خانوم۴ماهه خونه نیستی انتظار داری شوهرت رابطه دیگه نداشته باشه.توی دادگاه دست گذاشتم روی سر مادرم گفتم بخدا رابطه ای نبوده.اون زن که اخراجشم کردم فقط خواست خودشو لوس کنه.آقای قاضی مادرش یادش داده قرص بخوره باردار نشه.قاضی حق ازدواج
دوباره بهم داد.خودمون مشاور بودیم مارو باز هم فرستادن مشاوره…خلاصه که مرغش۱پا داشت…گفتم من طلاق نمیدم…از همه چیش رد شد.گفت طلاق میخام…بیرون دادگاه بهم گفت فقط وحیدماشینمو بهم میدی،،گفتم هر چی بخای بهت میدم.گفت ماشینو بهم بده…گفتم یکبار دیگه میایی پیشم باهم بخوابیم…جای ماشین.گفت باشه دلم میخاد…قرار گذاشتیم واسه غروب فردا…به بهانه برخی لوازمش اومده بود.وقتی اومد گریه اش گرفت.گفتم عزیزم به حرف مامانت گوش نکن…برگرد سر زندگیمون.گفت اگه خیانت نمیکردی بر میگشتم…گفتم بقران خیانت نکردم چرا مسلمون نیستی باور نمیکنی،.گفت اگه دوباره حرف بزنی از اینجا میرم، پیشت نمیمونم…کارتو بکن تموم بشه…دوتاییمون لخت شدیم…اینبار خیلی خیلی عاشقانه باهاش رابطه بر قرار کردم…بیشتر ازش لب میگرفتم و میبوسیدمش…ولی زود آبم اومد…ایندفعه کشیدم ریختم توی دستمال…گفت چرا نریختی توش…پس دیدی دلت نمیخاد من مادر بشم…گفتم مریم بخدا با خودم گفتم گناه داری خوردن اون قرصها باعث سرطان میشه…تو که دوستم نداری…ولی من که میخامت…چرا مریض بشی…برای همون نریختم…چون باز قرص میخوردی…چیزی نگفت…فقط گفت وحید من هنوز دلم میخاد…گفتم باشه عشقم…براش خوردم مست و عاشقانه…ناله میکرد… کارمون تموم شد…گفتم بیا بریم حموم.اومد باهام.توی حموم ازش خیلی خواهش تمنا کردم ولی باز هم نمیخواست برگرده…مادرش بد جور مخش رو بهم ریخته بود…بقران براش گریه کردم.قبول نکرد…زیر دوش توی بغلم محکم گرفتمش…گفتم خیلی دوستت دارم…باشه مدتی برو فک کن …خواستی برگردی در خونه من روت بازه، رفت که رفت…طلاقشو گرفت.درست ماه چهارم بعد طلاقش زن یک معلمه شد.که ریغو قد بلند و مردنی بود.وقتی شنیدم به مرتضی علی قسم…سکته ناقص زدم…مادرم دلش برام کباب شده بود…اصلا دیگه حرفی نمیزدم.جایی نمیرفتم… شب بود تاساعت۱در مغازه میموندم…پدرم چندبار اومد دنبالم…عشق بد دردیه،،محبوبم معشوقه قشنگ من…افتاده بودزیر دست یک ناکس ریغو…اگه قیافه اش رو میدیدی ریدنت میگرفت… موهام سفید شده بودن.دختر خاله هام با مادرم و زنداداشم و چندتا خانوم دیگه اومده بودن خرید…همه میخواستن برن کربلا تور خانوادگی…اومدن مانتو شلواربخرند…حوصله نداشتم.خاله ام تا موهای سفیدم رو دید گریه کرد.خاله واست بمیره مگه چقدر دوستش داری…فقط گریه کردم…همه ناراحت شدن.دختر خاله ام گفت…حیف تو پسر خاله…چقدر تو شاداب بودی…بقران الان که شوهر دارم میگم…یک روزی آرزوم بود تو شوهرم بشی…مادرم بغلم کرد.و بدجور مادر مریم رو نفرینش کرد…خیلی بدجور…دلم آتیش بود…پدرم چند روز بعد اومد مغازه ام.کنارم نشست…گفت وحید دوباره ازدواج کن…زندگی ادامه داره…یک زن خوب با خانواده خوب پیداکن…ببین زنت خوب بود خانواده اش بد بودن…سعی کن کسی باشه که هر دوتاشون خوب باشند…نزدیک یکسال از ازدواج مریم گذشته بود.دیگه برگشته بودم توی روال زندگی،.دقیق یادمه روز سوم عید بود…اصلا برای کاسبی نیومده بودم…منتظر دوست دختربیوه ام بودم…که بیاد بکنمش…خوشگل موشگل بود…اصلا دیگه نمیخواستم زن بگیرم…یک قرص سیلدنافیل۱۰۰هم خوردم که بیاد جرررشش بدم…زنگ زد…وحید بخدا خونه مادرم مهمون اومده نمیتونم بیام…باشه یکروز دیگه…عصبی شدم…توی همین حین یک خانومی اومد داخل…میشناختم و میدونستم که روستاییه،،گاه گداری میومد خرید…از روستا میومد شهر چندتا مغازه پایین تر از ما توی لبنیاتی کار میکرد… پسرش با موتور میومد دنبالش برش میگردوند…پسرش شاید۱۷سالش میشد…گفتم خانوم تعطیله میخام ببندم…گفت تو رو خدا آقا وحید من توی چندتا مغازه پایینتر کار میکنم…کم پولم،قبل عید روم نمیشد بیام خرید.تپ رو خدا یکدست مانتو شلوار ازون قدیمیها بهم بده ارزون حساب کن…لباسام خیلی کهنه هستند…چیزی نگفتم…چندمدلی آف زده بودم…دادم بهش.میگفت مانتوش خوبه شلوارش تنگه…گفتم میشه ببینم…وای خدا این زن چه کونی داشت…یک شلوار دیگه دادم بپوشه…خره خر شدم…از دوربین بیرون رو تماشا کردم خیابون خلوت بود،کرکره حفاظ مغازه رو زدم اومد پایین داخل تاریک شد.لامپهای ته مغازه رو روشن کردم…رفتم سراغش…گفتم هر چی باد آباد… ریدم توی این روزگار…تا اومد در اتاق رو باز کنه…بگه این خوبه جلوی در بودم…چسبیدم بهش…طفلکی بوی ماست و پنیر و کره میداد.اصلا زورش بهم نمیرسید… التماس میکرد ولش کنم.گفتم تا نکنمت نمیزارم بری…گفت تو رو خدا پسرم رفته نونوایی الان برمیگرده میدونه اینجام…بفهمه نیستم بد میشه…نکن…تو رو خدا…گفتم مگه شوهر داری؟گفت نه بخدا بیوه ام…میام پیشت قول میدم بزار الان برگردم…گفتم تو رو جون پسرت یک حال کوچیک بهم بده…گناه دارم…ببین چه بزرگ شده…تا کیرمو در آوردم دیدش…گفت وای خدا چقدره…گفتم حالا برگرد.گفت زود باش ها…رامه رام شد…چرخید سرپا خم شد.واویلا،،چقدر زیبا بود و چه کون بزرگی داشت…با یک تف چنان تا ته
کیرمو فشاردادم داخل کوسش…عین چوب که میخ کلفت میره توش ترک میخوره کوسش ترک خورد.جیغ کوچیکی زد…آروم باش آروم… کمر داشت باریک کون بزرگ،،سفیده سفید…قیافه عین چینیها… ولی قدش بلند بود و عینکی…اصلا بهش نمیخورد اینقدر اندامش سکسی باشه…چه تلمبه ای توی کوسش زدم…کوسش آب انداخته بود…های های میکرد.تو رو خدا آروم باش چه خبرته…وای وای چقدر وحشی هستی…آخ مامان…کشت منو.بعدافهمیدم۴۲سالشه…تمام ابمو ریختم توی کوسش.گفت لامصب حامله میشم.بدبخت میشم…گفتم توی مغازه قرص هست…هرکی رو میکنم بهش قرص میدم…برگشت لباس پوشید بوسش کردم ازش تشکر کردم همون لباس رو بهش مجانی دادم…گفت خدا خیرت بده خودم چندوقته دلم مرد میخواست…ممنونتم…گفتم بازم بیا.گوشی کوچیک داشت…شماره دادیم به هم.گفتم در ضمن پشماتم بزن.خندید و رفت…دلم آروم شد…توی عید چند بار اومد بهم داد…میگفت چقدر خوب بلدی بکنی،حتی توی کونش هم گذاشتم…گریهاش در اومد ولی تا آخرش طاقت آورد… خیلی اندام بیستی داشت…سینه ها بزرگ سر بالا بخدا عین سینه های مونیکا بلوچی، موهاش بلند مشکی…حموم رفته بود کوسشو تراشیده بود چنان بدنی داشت عین مرمر…هر وقت میخواستم میومد…توقعی هم نداشت…یکبار گقت چرا زن نمیگیری.بیشتر جریان زندگیمو براش تعریف کردم…گفت خاک تو اون سر زنت و مادر زنت…کجا مرد و داماد از تو بهتر پیدا میکردن…گفت بهت قول میدم زنت الان مث سگ پاسوخته پشیمونه،خدا هم صددرصد به اون مادر زنت نشون میده ظلم چیه.صبر کن…زن عاقله ای بود…گفت وحید دختر منو میخای.گفتم نه…گفت بخدا اینقدر خوشگله۱۷سالشه…پدر نداره من خرجشون رو میدم…یکبار میارمش ببینش…اگه خواستی هیچچی ازت نمیخام فقط عقدش کن گناه داره زرنگه خرجشون بده بزار درس بخونه…توی روستابچه ام میسوزه…گفتم حالا بیارش یکدست لباس شیک بهش بدم…درست نزدیک امتحانات خرداد بود.ظهر بود آوردش… جل الخالق چقدر خوشگل بود خوش قد وبالا…سفید زیبا عین دخترای کره ای.سلام قشنگی داد…در ضمن اسم این خانومه رو اینجا میزاریم فاطمه،گفتم خوش اومدی فاطمه خانوم…معرفی نمیکنیش…گفت زهرا دخترمه آوردمش یکدست مانتو شلوار شیک بهش بدی…گفتم چشم…عمدا دو سه دست دادم تا پرو کنه.رفت اتاق پرو…مادرش گفت وحید خان شلوارشون جور نمیشه بیا ببین…دختره گفت وای نه مامان چی چی رو ببینه، گفت ساکت باش حرف نزن.ادم خوبیه وارده من میشناسمش،رفتم اونجا در اتاق پرو رو بازش کرد.مادرش مانتو رو عمدا بیشتر داد بالا تا سفیدی کمرش معلوم بشه ۱چشمک بهم زد…عین بلور بارفتن بود…کونش سفت خوشگل کمر باریک مث مادرش…خانوم آروم مظلوم.گفتم الان یکی دیگه میارم.یکدست شیک و جدید بهش دادم…مادرش لای در رو باز گذاشته بود تا دوباره لخت شد لباس عوض کنه اینبار واقعا پسندیدمش،اومدن بیرون…لباس رو براش گذاشتم داخل کاور گفت قیمتش چنده گفتم…بهتون میگم به جاش برام لبنیات بیارید.خودش فهمید بهش کادو دادم…دخترش تعجب کرد.چند روزی ندیدمشون تا که امتحانات دخترش تموم شد.مادرش اومد گفت…تو که فروشنده میخای بزار دخترم بیاد کنارت تا هم بهتر بشناسیش هم صبح با من بیاد شب برگرده اقلا پولی هم دستش بیاد…شاید هم پسندیدیش،گفتم تا دخترتو بهم نندازی دست بردار نیستی ها…گفت وحید جان مگه دخترم زشته بده…گفتم نه بخدا عالیه،،ولی بقران بعد همسرم دلم با هیچ زنی نیست…نگاه نکن لفت و لیس دارم…اون فقط برای ارضای جنسیمه…من همسری میخام عاشقم باشه…گفت اولی که نبود ولت کرد…گفتم بود خیلی هم بود مادرش نزاشت…ولی تو از فردا دخترتو بیارش…فردا اول صبح کاری دخترش رو آورد… خودش۷ونیم سرکارش بود…ما۹میاییم…دختر این ساکت بود و فروشنده دیگه کارها رو بهش یاد میداد…که دونفری چطوری نظافت کنند و چطوری لباسها رو بچینند…ساعت۱۰وقت صبحونه بود.خجالت میکشید.چیزی بخوره…گفتم اگه خجالت بکشی از کفت رفته،،ظهری فروشنده دیگه رفت خونه…گفت من کجا برم.گفتم هیچ جا سفارش پیتزا دادم ناهار با من باش…گفت وحید آقا میخواستم چیزی بهت بگم ولی نمیتونم…پرسیدم اونوقت چرا؟گفت راستش مامانم میگه شما مرد خوبی هستی، و من اگه با شما ازدواج کنم خوشبخت میشم،ولی ولی…گفتم ولی چی،؟به نظرت من آدم گندی هستم و بدبختت میکنم…گفت نه بخدا. منظورم چیز دیگه ایه،،ولی من و پسر عموم مرتضی همدیگه رو دوست داریم…پسر خوبیه تازه سربازیش تموم شده و نیسان داره…عموم دوستم داره…ولی مادرم باهاشون لجه، گفتم باشه غمت نباشه.با مادرت صحبت میکنم…بگو پسر عموت بیاد ببینمش…گفت همینجاست از صبح ده بار اومده و رفته…میترسه بیاد باهاتون حرف بزنه…درگیری پیش بیاد…گفتم نه بگو بیاد کجاست…گفت اون نیسان اون طرف خیابون…رفت صداش زد اومد…گفتم به به آقای عاشق…تازه به درد من گرفتاری…نامزدت مال خودت…مادرش پیشنهاد داد ولی من دلم با همسر سابقمه.نمیتونم زن دیگه ای رو توی دلم جا بدم.پسره ساکت بود.گفتم بیا ناهار بخور
گفت مرسی نوش جان…گفتم بشین با نامزدت خوش باش.رفتم زنگ زدم فاطی گفتم بیا…اومد.تا پسره رو دید گفت این اینجا چیکار میکنه؟گفتم فاطمه قاطی نکن.بزار بهم برسند.تو حکایت منو میدونی نذار داستان من برای این دوتا پیش بیاد.ستم نکن.هنوز که هنوزه یکسال و نیمه از ازدواج همسرم گذشته دلم آتیشه.بهترین خونه ماشین زندگی رو دارم اما هیچ دلخوشی ندارم.این پسر خوبیه.از صبح چند بار اومده رفته مواظب عشقش بوده…اگه منو قبولم داری حرفمو بشنو…بزار همیشه همه دوستت داشته باشند.ساکت بود.بردمش ته مغازه…اول صورتشو بوسیدم…گفتم تو زن زحمت کش و خوبی هستی ظالم نباش…دختره رو بهش بده بزار خوشبخت بشن…گفت باشه حرفت برام سنده…رفتم بیرون بهشون گفتم مبارکه بچه ها…آقا مرتضی خوشبختش کن نزار من که برات ریش گرو گذاشتم خراب بشم…بلند شد دستمو ببوسه…گفتم فقط صورت…گفت انشالله تو هم به عشقت برسی، گفتم عشقمو یک پفیوس ازم گرفت.حرف میزدم اشکام میریخت… عاشقی و خاطر خواهی بد دردیه…هر سه تا از اشکای من گریه اشون اومد…بلاخره پسره عقدش کرد ولی دختره هنوز مغازه خودمه…هر روز مادرزن و زنش رو میرسونه شهر غروب میاد دنبالشون…با هم رفیق شدیم…شب بود…پدرم اومد سراغم گفت وحید بابا.حاج میثم رفیقم دامادش بنده خدا فوت شده…دختره بچه نداره…خیلی هم خوشگله.شب جمعه بیا بریم ببینش…اگه خواستی برات بگیرمش…توقعی هم ندارند…خودت میدونی اسم و رسمی هم داره.گفتم بابا دلم با هیچ دختری نیست…گفت بیا ببینش دو کلام حرف بزن شاید مهرش به دلت نشست.گفتم باشه…قرار شب جمعه گذاشتن…ساعت۱۱شب بود زدم بیرون…بیخودی میچرخیدم…رفتم سمت خونه مریم همسر سابقم…به بهونه خرید رفتم توی سوپر مارکتی روبروی منزلشون…منو شناخت،،گفت داش وحید چطوری، عه پسر موهات کنار گوشهات همه سفید شدن…پیر نشی رفیق…گفتم ای داداش روزگار نامردیه،گفت دختره بعد تو خیر ندیده…مرده اذیتش میکنه چند باری کتکش زده.گفتم چی؟گفت بخدا…یکشب اینجا پر مامور شد.شنیدم طرف با ماشینی که دادی مریم خانوم تصادف کرده…ماشین اوراق شده…رابطه خوبی ندارند…اه تو دختره رو گرفت…حیف تو…قدر تو رو ندونستن…مادره خودش مث سگ پشیمونه…پیش مادرم گفته بود خودم با دست خودم دخترمو انداختم توی چاه…یارو اومده خونه اینها چتر باز کرده معلم هم هست…حتی یک نون نمیخره…خسیسه که چجوری هم خسیسه،،حتی نمیزاره این بدبخت حقوق خودشم برای خودش خرج کنه…باورت میشه نزدیک دوساله زن این یارو شده هنوز مانتوهای تو دادی میپوشه…تازه حقوق این رو هم ازش میگیره…دلم داشت برای مریم آتیش میگرفت.فردا صبح اول وقت اومدم برم اداره اش ببینمش…دیدم با یارو از اداره اومدن بیرون…با هم صحبت کردند.و طرف سوار تاکسی شد و رفت…به چی و به کی قسم…قلبم داشت وایمیستاد…نتونستم بهش زنگ بزنم.شب جمعه با دلی ناخوش رفتم خواستگاری،،دختره خانوم خوبی بود.پدر مادرش عالی بودن.قبل توی مجالس دیده بودمش…حتی توی فیلم عروسی من و مریم هم بود…ما که میرقصیدیم برامون دست میزد…کمی حرف زدیم و قرار گذاشتیم مدتی باهم رفت وامد کنیم ببینیم اخلاقمون به هم میسازه یانه،،برای شنبه غروب توی کافی شاپ قرار گذاشتیم…دیر تر تونست بیاد کلاس میرفت… برای وقت پر کنی…بردمش رستوران.آروم بود.گفتم منیره خانوم تو هم دلت با این ازدواج نیست مگه نه،؟گفت مگه شما به زور اومدی؟گفتم نه اجباری اصلا نیست…چون شرایط ازدواج و ندارم چون دلخوشی ندارم…گفتم اگه نه از شما برازنده تر کدوم خانوم رو پیدا میکنم…گفت وحید آقا من هم هنوز یاد اون همسرم توی ذهن و دلمه،گفتم خدا رحمتش کنه…تو این حین…خانومه رئیس اداره مریم رو دیدم…اومد جلو و سلام و علیکی کردیم…گفت مبارک باشه…ازدواج کردی؟گفتم نه در شرف ازدواجیم… فعلا جهت آشنایی با هم هستیم…کمی حرف زدیم و رفت…دو ساعتی باهم بودیم و گشتیم رسوندمش خونه اشون…مادرش کلی تعارف کرد برم داخل.اما خب خجالت کشیدم…برگشتم خونه خودم…ساعت۱نصف شب.بود.برام پیام اومد.خوابی وحید؟؟نوشتم شما؟خط بیگانه بود…نوشت میخواستی کی باشه؟گفتم نمیدونم چند وقته کسی سراغی از وحید نمیگیره؟نوشت مبارک باشه ازدواج کردی؟نوشتم تا ندونم با کی حرف میزنم جواب نمیدم.بعدشم حتی گوشی رو خاموش کردم…ساعت۸بیدار شدم.گوشیمو روشن کردم.کلی اس بود و میس کال…پدرم بهم زنگ زده بود…زنگ زدم بهش…خیلی دوست داشت دختر رفیقش رو بگیرم.گفتم بابا جون میزاری یککم فک کنم.گفت باشه پسرم…اون دختره تو رو جادو کرده…گفتم بابا زماني که باهاش ازدواج کردم قبلش بالای۱۰تا دوست دختر داشتم…همه رو بخاطرش کنار گذاشتم.پشت گوشی گفتم بابا…از غم جداییش یکجور پیر شدم از غم ازدواجش هزار جور شکستم…گفت خدا مادرشو لعنت کنه…گفت فک کن پسرم بعدا جواب بده…دیگه حواسم پرت شد بقیه زنگ هامو نگاه نکردم…راه افتادم طرف مغازه…کلا پکر بودم،سر چهارراه مغازه اومدم پارک کنم.اولش فک کردم تخیل
زدم ولی خوب که دقت کردم دیدم…نه خودشه مریمه…نزدیک شیشه مغازه شد…داخل رو نگاه کرد دید من نیستم…آرومی برگشت…اصلا متوجه من نبود که اون سمت خیابون دنبال جا پارک بودم…رفت منتظر تاکسی شد…چرخیدم رفتم جلوی پاش ترمز زدم…شیشه پایین بود…تا منو دید.نگاهش قفل نگاهم شد…گفتم بیا بالا…در جلو رو باز کردم اومد نشست…گفتم چطوری خانوم خانوما.یادی از فقیر فقرا کردی،آروم بود.ساکته ساکت…هنوزم با چادر بود.لاغر شده بود…ولی زیباتر از گذشته…غم قشنگی توی چهره اش بود…گفتم کاری باهام داشتی،گفت وحید گفتم جان وحید…بخدا تا گفتم جان وحید…توی ماشین چنان هق هق گریه اش بالا رفت زیاد شد…مجبور شدم شیشه رو دادم بالا…گفتم چته چی شده…فدات شم…بگو شاید بتونم کاری برات انجام بدم…نمیتونست جلوی گریه اش رو بگیره…رفتم پایین براش ۱بطری آب گرفتم برگشتم…درش رو باز کردم…کمی نوشید…گفت مرسی…گفتم نوش جونت عزیزم…دوباره زد زیر گریه…گفتم اومدی بیشتر آتیشم بدی…گریه هاتو واسم آوردی؟؟گفت وحید مگه هنوزم دوستم داری؟،گفتم بدبختی وحید اینه که از اول عاشقت بودم قلبم برای تو میتپید…باورم نداشتی و نداری…بی وفا بعد عده طلاقت صبر نکردی زودی ازدواج کردی…رفتی ددر دودور،،ولی وحید دوساله از دوریت سوخته…موهام سفید شده…تنهای تنها زندگی میکنم…شب و روز ندارم…ولی تو رفتی علی علی مکه، الان میگی هنوزم دوستت دارم…نامرد اگه وحید هم مث تو بود الان باید دوتا بچه هم از همسر جدیدم میداشتم…حتی زن هم ندارم.به نظرت دوستت ندارم.محکم بازوی منو گرفت…سرشو چسبوند به بازوم…صورت قشنگش چسبیده بود به بازوم…اینقدر گریه کرد لباسم خیس شد…چیزی بهش نگفتم…دستمال برداشتم…اشکاشو پاک کردم…دستمو بوسید.گفتم زندگیت چطوره بچه دار شدی یانه.؟میدونستم بچه نداره،،مرد خوبیه دیگه مث وحید نیست که هرشب اذیتت کنه…آزارت بده…دائما بری حموم و موهای بلندت همش خیس باشه سرما بخوری…مجبورت نمیکنه که مانتوهای جدیدو بپوشی تا قر بدی مدل وحید بشی خوشگل بشی…دیگه مجبورت نمیکنه هر روز جمعه بری تفریح…جمعه هایی که همش خوابت میومدیادته؟راستی ماشینت کجاست پیاده ای؟کلک نکنه گذاشته برای فروش برات صفر بخره…خب معلمها حقوق ثابت دارند بقول مادرت که به عمه ام گفته بود…معلمها زندگیشون روی حساب کتابه.با ادب و با شعورند.من فقط یکبار اون هم چون قرص خوردی باردار نشی زدم زیر گوش تو…که خیلی ازت عذرخواهی کردم ولی لج کردی،…حالا اون یککم مهربونتره…و کتک نمیزنه…خلاصه خدا را شکر اقلا از ما دوتا یکیمون خوشبخت شد.ساکت بود.من فقط حرف میزدم.و خودش میدونست.که مث برره ای ها دارم از افعال معکوس استفاده میکنم…سر چهارراه پشت چراغ قرمز بودم…برگشتم ببینم چرا ساکته…سرش رو به بازوم تکیه داده بود.بخدا بیهوش بود…ای بدبختی زن مردم داشتم قبض روح میشدم…کشیدم کنار…روی صورتش آب پاشیدم…تکون تکونش دادم…بیدار شد…ولی نمیتونست حرف بزنه…کمی دوباره بهش آب دادم…حالش خوب شد…راه افتادم.گفتم دیگه گریه نکن…بخدا بری خونه فک میکنند چکارت شده…باز دوباره مادرت میاد سراغم…بعدشم شوهرت بدونه با من هستی برات بد میشه…آروم گفت…وحید من چندماهه جدا شدم…مادرم سکته کرده الان قم با خاله ام زندگی میکنه…این خونه رو پدرم قبل فوتش زده بود بنام من…مادرم همیشه اذیتش میکرد… تو حق داشتی…گفتم دروغ نگو چند روز قبل خودم دوتاتون رو دم اداره باهم دیدم…گفت چند روز قبل اومده بود.منو برد اون دفتر اسناد رسمی سر بازارچه…۲دانگ یک زمین رو بجای کل مهریه ام بهم داد…تا بقیه اش رو رضایت بدم…وحید نامرد چندبار بدجور کتکم زد…وحید بار آخر دماغم شکست خونریزی شدید کردم…همش با مادرم دعوا داشتن…من دیگه تقاضای طلاق دادم با یک سوم مهریه طلاقم بده…اون رو هم نداشت بده…همین دو دانگ رو بهم داد…وحید روانی بود.وحید وحید خدا انتقام تو رو از منو مادرم گرفت…من قدر تو رو ندونستم…منیژه بهم گفت داری ازدواج میکنی…بیام پیشت،،گفتم که چی بشه…حالا الان نوبت من بود.ناز کنم،،گفت وحید تو که گفتی هنوز دوستم داری. دلم برای خواستن هات غش رفت…گفتم من به پدرم و خانواده ام و دختره قول دادم…باهاش هم حرف زدم…گفتم من هر شب سکس دوست دارم…از پشت هم دوست دارم…با همه چی من کنار اومده…گفت دروغ نگو کی میره خواستگاری به دختره میگه من هرشب سکس میخوام…گفتم من بهش گفتم چون اون شوهرش مرده دختر که نیست ندونه سکس چیه…بهم گفت چی بهتر…گفت آره اینها رو میگی منو بسوزونی،اون که نمیدونه مال تو چقدره؟نکنه اونم نشونش دادی،گفتم نه چرا دروغ بگم؟ولی بقیه شرایطم رو بهش گفتم…دختره توی فیلم عروسیمون هست…گفت مگه تو هنوز عکس و فیلم های عروسیمون رو نگه داشتی.گفتم لامصب اگه نگهشون نمی داشتم که تا حالا صد بار مرده بودم.همونها رو هر شب میبینم…که تو رو ببینم…شب بهت شب بخیر بگم بعد بخوابم…ولی تو رفتی توی بغل
یک چلغوز منو فروختی به اون…مگه من چیکارت کرده بودم که اینقدر ازم متنفر بودی زودی ازدواج کردی…گفت وحید فک کردم بهم خیانت میکنی…مادرم هم بیشتر بهم فشار میآورد… دختره اومد در خونه ما قسم خورد تو بهم خیانت نکردی،حتی گفت که اون خواسته تو نخواستی، ولی باز هم مادرم رای منو زد…نذاشت برگردم پیشت…وحید وحید جان…گفتم چیه؟حتما میخوای بگی بیا دوباره با هم ازدواج کنیم اره؟گفت مگه نمیشه،؟گفتم اونوقت جواب مردم رو چی بدم…نمیگن زنش دو سال رفت زیر مرد دیگه خوابید برگشت…گفت کدوم خوابیدن…بقران چیزش اندازه انگشت وسطی دستش بود…تازه یک دقیقه هم نشده خالی میشد.هیچوقت نتونست حالمو خوب کنه…تازه قیافه هم میگرفت اصلا برام نمیخورد… گفتم باشه مردم که نمیدونند اون دول موشی بوده…گفت یعنی دیگه دوستم نداری…گفتم خیلی زیاد دوستت دارم ولی ازدواج شرمندتم…خودت باشی…این شرایط برای من بود قبول میکردی؟ساکت شد.رسوندمش دم در خونه اش.گفت وحید میخوای تنهام بزاری…یعنی برم پایین،گفتم بخدا نمیدونم باید باهات چکار کنم؟میگی جدا شدی…خب حتما ناراحت بودی که شدی،تو خودت خواستی که جدا بشیم…من که نخواستم تازه التماست هم کردم. حتی گریه هم کردم…یادته آخرین بار توی حموم چقدر گریه کردم…تو غرورم و شکوندی، حتی لذت هم میبردی،…وحید ببخشید…وحید برم پایین…گفتم نمیخای بری خونه؟وحید خیلی تنهام…بیام فروشگاه کنارت…گفتم چرا نمیری سر کار؟گفت میرم ولی مرخصی گرفتم خسته بودم…دوباره گریه کرد…وحید توی این خونه تک وتنها پر از خاطرات تلخ و شیرین…گفت وحید برم خونه خودمون، گفتم جان؟کدوم خونه خودمون؟وحید یعنی دیگه منو راهم نمیدی؟گفتم مریم چند شبه جدا شدی کسی باهات نیست…دوسال بیشتره منو ول کردی به امون خدا…یکبار بهم فک نکردی…موهامو نگاه سفید شدن…صدبار پدرم ساعت۱نصف شب اومد دنبالم…صدبار شبها کف مغازه خوابیدم نرفتم خونه…مگه من چکارت کرده بودم…غمگین و محزون رفت پایین که بره خونه خودش…هنوز در رو نبسته بود مامانم زنگ زد…عمدا گوشیم رو روی حالت بلندگو فعالش کردم جواب دادم،میدونستم مادرم میخاد در مورد چی حرف بزنه،گفتم جانم مادرم.گفت وحید خونواده حاج میثم دعوتمون کردن شام اونجاییم،شیک و پیک تر و تمیز میایی خونه همه با هم میریم…گل و شیرینی فراموشت نشه.حتی اگه تونستی یکدست مانتو شلوار شیک هم واسه دختره میاری.دیر نمیایی ها…گفتم چشم باشه.گفت آفرین خوشگل پسر خودم…وحیدپسرم اینقدر ذوق و شوق دارم که نمیدونی،،خندیدم.گفتم مگه بار اولمه که میخام ازدواج کنم…گفت اون اولی که ازدواج نبود…اجبار و جبر بود.گفتم مامان مریم که بد نبود…گفت خوب هم نبود…اگه خوب بود مادرش رو به تو ترجیح نمیداد.وحید تو خبر نداری،چند باری رفتم در خونه اشون بار آخری مادرش بیرونم کرد.مریم اصلا چیزی به مادرش نگفت…بخدا وحید بری سراغش شیرمو حلالت نمیکنم…گفتم اون شوهر داره میرم سراغش که چی بشه…گفت میدونم فهمیدی طلاق گرفته…یکربع قبل عمه و دختر عمه سر چراغ قرمز دو تایی شما رو باهم دیده بودند بهم زنگ زدن…اگه اونجاست بهش بگو کور خوندی رفتی گشت و گزارت رو کردی حالا برگشتی فیلت یاد هندوستان کرده…گفتم نه اینجا نیست،گفت وحید به مامانت دروغ میگی…گفتم ببخشید عزیز دلم…اصلا پسرم دختر حاج میثم رو ولش کن بقول عمه بیابریم برات دختر باکره بگیرم…نوه عمه صدیقه ۱۸سالشه از خدا شون هم هست باباتم راضیه…فقط من از عمه بدم میومد که من هم بخاطر تو راضیم…۱۸ سالشه دختره…دیدیش که چقدر خوشگله…گفتم فدات شم غصه نخور جوش نزن.درست میشه، گفت نه نمیشه تو دوباره میخوای با طناب پوسیده مریم بری توی چاه…تو که نمیدونم چند بار با پدرت شبها اومدیم بیرون مغازه تماشات کردیم.و از غصه تو من هم غصه خوردم.وحید اینقدر با قلبت تصمیم نگیر یکبار با عقلت تصمیم بگیر…گفتم مامان زور قلبم بیشتره…گفتم مامان تو مگه نمیدونی من مریمو چقدر دوستش دارم؟؟گفت من میدونم اون نمیدونه ونمیفهمه،پس لیاقت نداره…بذار بفهمه غم و غصه تنهایی چیه؟ظلم به کسی که دوستت داره چجوریه؟مریم می شنید و اشک میریخت.گفتم باشه چشم شب زود میام…و خداحافظی کردم…مریم برگشت بالا…گفت وحید برو پیش مامانت میخوام ازش عذرخواهی کنم…گفتم فک نکنم بخواد ببیندت،گفت بخاطر تو من نمیخوام از دستت بدم…رفتم خونه پیش مادرم تا مریم رو توی خونه دید رفت توی اتاقش در رو هم بست…مریم گفت مادر جون بخدا فقط اومدم ازت عذرخواهی کنم…بعدش میرم بهت قول میدم دیگه هیچوقت نه تو نه وحید منو نمیبینید.گفتم چی میگی تو؟گفت مامانت راست میگه…من مقصر بودم…چوبشم خوردم…مادرم اومد از اتاق بیرون،گفت قول دادی بری دنبال کارت دیگه سراغ منو و پسرم نیایی، میبخشمت حلال دنیا و آخرتت میکنم.گفت باشه خداحافظی کرد و داشت برمیگشت.بره…مادرم دستمو گرفت گفت کجا؟گفتم مامان گناه داره گفت میدونم بزار تنبیه بشه…من میدونم توی احمق بغیر این ذلیل مرده
دلت با کسی دیگه نیست…عمه ات میگفت چنان توی بغل هم توی ماشین پشت چراغ قرمز گریه میکردن…اصلا متوجه دوروبرشون نبودن…همون لحظه زنگ در خونه رو زدند…کسی گفت آقا یک خانوم از خونه اومد بیرون دم در حیاط توی خیابون افتاده روی زمین…تا شنیدم دوییدم توی خیابون مادرم دنبالم…طفلی دلش گرفته بود سرش گیج رفته بود…بغلش کردم آوردمش توی خونه…رنگ و روش عین گچ سفید شده بود…مادرم بهش آب قند داد…ساکته ساکت بود…گوشیش رو برداشت رفت اتاقش…من روی سرش بودم…روی تخت دراز بود…هنوزم خیلی خیلی خوشگل بود…یکربع نکشیده بود.که پدرم رسید…اومد پیش ما…مریم اومد بلند بشه.نتونست…بابام گفت استراحت.کن…پس برگشتی سر خونه اولت…اشکالی نداره…ولی دوباره که عقدت کنم…مهریه ات فقط ۱جلد قرانه، باید به همون قسم بخوری که دیگه پسرمو اذیت نکنی،گفت باشه باباجون…مهریه میخام چکار…مگه اون دفعه ازش گرفتم.که الان بخام.گفت بلاخره ۱ماشین خوب بهت داد.گفت ماشینم و خونه رو همه رو بنامش میزنم.بقران مشکل مالی ندارم.حقوق بابام نصفش مال منه.خونه و ماشین دارم.خودم هم که شاغلم.باباجون من فقط وحید و میخامش.مادرم خواست اذیتش کنه.گفت ولی من میخام براش دختر بگیرم.گفت اشکال نداره بزارید من هم کنارشون باشم.دلم برای وحید تنگ شده بود.مامان به جون وحید الان داشتم میرفتم خودمو خلاص کنم…بهش فک میکردم چطوری راحت تر اینکارو بکنم.سرم گیج رفت.بابام گفت نمیخاد.این حرفها چیه؟حاج خانوم داره اذیتت میکنه.پاشو ببرمت دکتر،،گفت نه آقاجون،چندشبه نخوابیدم…یکساعت بخوابم خوب میشم…گفتم حتما از لحظه ای که منیژه من و دختره رو توی رستوران دیده بهت گفته…حالت بد شده؟گریه کرد آره بخدا…صورتشو با دستاش پوشوند.گریه شدید کرد.بابام هم گریه کرد.گفت بخواب آروم باش عزیزم…خودت مقصر بودی…پسر تو بیا بیرون هنوز عقدت نیست.گفتم نه من پیشش هستم.گفت غلط میکنی تو توی وجودت کرم خاصی هست که نمیتونی سرجات بشینی،مریم که هنوز گریه میکرد.توی گریه اش کوچولو خندید…مادرم گفت امان از دست شماها.تا غروب خواب بود.غروبی مادرم یکدست لباس شیک داد مریم…بردش آرایشگاه دوساعتی بودن برگشت.با گل و شیرینی رفتیم خونه حاج میثم بهشون گفتند عروسمون برگشته و اومدن عذر خواهی و آرزوی سلامتی برای اونها.بنده خداها خیلی خوشحال شدند و پذیرایی خوبی ازمون کردن.شب بابام توی ماشین دوباره مریم رو برام صیغه کرد.تا روز شنبه که عقدش کنم.گفت برو بریم خونه خودمون…گفتم نریم خونه بابا…جانم عزیزم من میدونم میخای امشب جر واجرم کنی…پس میدونی که سر و صدا میشه…خونه خودمون راحت تریم…رفتیم خونه…گفت برم دوش بگیرم؟؟گفتم برو…تا رفت من یک چایی دم کردم.برگشت.لخته لخت بود.عین شبنم روی برگ گل…قطرات آب روی سینه های نازش بودن…روی کاناپه نشسته بودم…بهش زل زده بودم.خیسه خیس اومد روی پام نشست.گفتم حیف این تن و بدنت نبود رفتی با اون چلغوز.گفت وحید یک چی بهت بگم؟گفتم بگو.گفت نخندی ها.میدونی چرا باهام بد شد.اون هم از شب اوله اول،،گفتم نه چرا؟گفت بخدا بار اول شب اول داشت همه جامو میبوسید و کیف میکرد.بهم گفت داگی کنم تا منو بکنه.خیلی هم خورد و لیسید.من هنوز کیرشو ندیده بودم.پاشد.کرد داخل کوسم…بهش گفتم با انگشت نکن با کیرت بکن.گفت با کیرم میکنم انگشت نیست که، وحید منه خاک بر سر تا برگشتم کیرشو دیدم زدم زیر خنده.هرکاری میکردم خنده ام بند نمیومد.گفت چیه چته؟اینقدر دادی کیر منو کوچیک میبینی.گفتم لجن چی میگی اگه تو به این میگی کیر مال وحید چی بود.ساکت شد چیزی نگفت. از شدت خشم چهره اش مث خون شد،دیگه باهام لجه لج شد.همیشه پیشم حقیر بود.ازم متنفر شد…خودم همیشه برق تنفر و پشیمونی رو توی چشماش میدیدم.آخه دست خودم نبود تا دیدم خنده ام گرفت،مادرم فرداش گفت قربونت بشم چه خنده هایی میکردی، گفتم مامان خنده بدبختیم بود.این مرد نیست که…آلتش اندازه بچه ده ساله است…گفت نه؟؟همونجا بهش گفتم مامان بدبخت دو عالم شدم…چون بهش خندیدم از دیشب بهم نگاه هم نمیکنه.اما وقتی فهمید کون ندادم کونم تنگه…همش منو از پشت میکرد.وحید لج کرده بود.گفتم نمیدونم بهت چی بگم.گفت چی بگی؟پاشو بغلم کن مث قدیما حسابمون برس جیغمو در بیار…خودش لختم کرد…معلوم بود یارو دهن مهن اینو آسفالت کرده بود.بدون اینکه بگم ساک زد اونم چه ساکی…بلند شد لبهامو بوسید…وحید مگه دیگه دوستم نداری…نشستم روی کاناپه…بخدا ذوق و شوق نداشتم.گفت چته چرا ساکتی؟گفتم چه ظلمی تو به من و خودت کردی فقط خدا میدونه،؟؟یادته چقدر باید برات میخوردم تا راضی بشی یکبار فقط یکبار برام بخوریش، خیلی نامردی مریم…الان اینقدری توی ساک زدن استادی که میدونم یارو حتی آب کیرشم بهت میداده بخوری، اونوقت منو مجبورم میکردی وسط سکس برم بشورمش، تا بخوریش.گفت بخدا شرمندتم…آره راست میگی…بخدا دیگه از این کارها نمی کنم.بهت قول میدم آبت بیاد واسه تو هم میخورم…
قهر نکن خب…دوباره واسم ساک زد…داگی کرد گفت نخور برام فقط بکن…توی حالت داگی کیرمو فشار دادم توی کوسش واقعا تنگه تنگ بود…هیچکس الان باورش نمیشه…اما سر گذاشته بود روی کوسن مبل آه و ناله میکرد.من خودبخود اشکم میومد…خیلی بده که احساس کنی عشقت رو که لای برگ گل نگهش میداشتی،،بهش تو نمیگفتی…نازک تر از گل بهش نمیگفتی.خودش تو رو بزاره کنار بره زن یکی بشه که مجبورش کنه حتی سوراخ کون یارو رو هم ببوسه،،لخت بود اشکام از بالاریخت روی کمرش گفت وای وحید مگه پیرشدی که دو دقیقه نشده عرقت در اومده…فک کرد عرق پیشونیمه،روی کمرش ریخته…برگشت نگاهم کرد.کیرم ازش خارج شد…گفت بمیرم برات…داری گریه میکنی،،لختی توی بغلم محکم منو گرفته بود اونم گریه میکرد…درد بدیه…توی مخمصه گیر افتاده بودم…نمیدونستم دوستش داشته باشم یانه؟دوباره قبولش کنم یانه؟رفتارش عوض شده بود.معلوم بود دیگه اون دختر پاک و چشم و گوش بسته سابق نیست…من میدونستم هیچوقت و هیچ کجا با مرد دیگه ای بغیر من و اون یارو نبوده…اما اون یارو فاتحه اینو خونده بود…زمانیکه میخواست داگی بشه بده…صدبارخواهش میکرد…آروم باشم عجله نکنم…الان یکجوری خودش کوسشو میکوبوند به کیرم که انگار نه انگار همون مریمه،،نشستم روی مبل خودش کیرمو گرفت نشست روش…مدلی که عمرا بهم نمیداد… میگفت کیرت بلند و کلفته تا ته رحمم فرو میشه…میرسه توی نافم…دردم میاد…اما الان خودش ابدهن زد کرد توی کوسش…از شدت تلمبه هاش موهای بلند و زیباش روی صورتش افشون میشدند.لبهاشو چسبوند به لبهام…گفت وحید امشب منو خوب بکن…میدونم و فهمیدم دیگه بهم علاقه نداری…اون حس قشنگتو دیگه بهم نمیدی، ولی منو بکن بزار خاطره قشنگی برام باشه…محکم بکوب داخل کوسم.محکمه محکم…برگشت گفت نگاهم نکن.فک کن از اون جنده های خوشگل توی فیلمها هستم…جر بده کوسمو…دوباره نشست روی کیرم کمرشو گرفتم و نشوندمش روی کیرم تا ته رفت داخل کوسش.کمرشو راسته راست،کرد.گفت بگیر از پشت سینه هامو بچلونشون…نوکشو فشار بده.وحید محکم…اون سگ پدر مجبورم میکرد.بادمجون کلفت بکنم توی خودم مینشست جق میزد…سینه هامو دندون میگرفت… کونمو گاز میگرفت… بکن وحید بکن…وحید بی پدر یکبار مجبورم کرد دستامو بست به تخت…همزمان دو تا بادمجون کلفت رو عقب و جلو کرد توی کون و کوسم،،وحید جر داد هر دوتا رو…دهنم رو بسته بود تا صدای جیغم بیرون نره…میدونست نمیخامش…آخ وحید الان وقت گاییدن کونمه…خودش تف زد و کیرو کرد توی کونش…جیغ هم زد…گفت تلمبه بزن…ابشو بریز توش یادته همیشه دلت میخواست…اینقدری که عصبی بودم.کیرم دائما از حالت شقی بیرون میومد.تا بلاخره آبم اومد ریختم توی کونش…بلند شد تیز دویید توی توالت…روی مبل ولو بود.برگشت پیشم…خودشو با دستمال کاغذی خشک کرد.نشست کنارم…گفت میدونم فهمیدی چی بهم گذشته…بدون دیگه اون دختر نازنازی قبل نیستم…فکراتو بکن…عجله نکن…من عاشقتم وحید…فقط بدون که دیگه بغیر تو کسی رو نمیخام…وحید ولی روزگار تقاص تو رو ازم گرفت.تو نگیر…وحید جوب تموم اشتباهاتم رو خوردم…شکر خدا مامانم که داره میمیره…من که ازش راضی نیستم…خدا میدونه…خودم فهمیدم تو چی بودی و کی بودی و هستی،ولی شد دیگه…آدمیزاد شیرخام خورده است دیگه…وحید اگه بچه داشتیم الان مهد میرفت… آخ مامان خدا ازین که هستی بدترت کنه…بلند شد من رفتم حموم… گفت من نیام…برگشتم نگاهش کردم…رفتم توی حموم…فک کردم میاد…از حموم اومدم نبود رفته بود…شب خوبی رو باهاش نگذروندم…بجای اینکه حال کنم بدتر شدم…سراغشو نگرفتم.گفتم بزار بره،فردا نه پسفردا صبح اول وقت رفتم سراغش…نبود…رفتم پیش منیژه رئیسش…گفت مبارک باشه شنیدم صیغه ات شده…گفتم نمیدونی کجاست…گفت من میدونم بهم گفته دیگه نمیخایش، همه چی رو بهم گفته…جز به جزوش رو…حق داری…گفت حتی شب بهش اس هم ندادی، الان پس چرا سراغش رو گرفتی؟،گفتم چون نگرانشم…ترسیدم کار دست خودش بده…گفت نه جرات این گوه خوری ها رو نداره…دختره دیوونه وقتی میخواست ازت جدا بشه صدبار گفتم درست فک کن…وحید پسر خوبیه…هم با خودش هم باهمه لج کرد…الان همه چی رو میندازه تقصیر مادرش…وحید جون تو مرد خوبی هستی…ولی اینو بدون…کسی حتی مادرش چاقو نزاشت زیر گردنش که با اون نفله ازدواج کنه…مریم از اینکه تو رو تشنه خودش نگه داره لذت میبرد… بارها اینجا میگفت وحید دوروبرش هزار تا دختر خوشگل هستند اما من کاری باهاش کردم تا دلم نخواد بند کمرش باز نمیشه…وحید مریم درسته خوشگله اما…من نمیخوام بیشتر ازین بهت بگم…اما لياقت تو رو نداره…از محبتت سواستفاده میکنه…شاید الان خوب شده باشه اما بهت قول میدم موقتیه… اینها اشک تمساح هستند…برو دوباره برای خودت زندگی قشنگ تشکیل بده…و برای اینکه بهت بگم خیالت راحت بشه…بدونی دروغ نمیگم…وقتی عده۳ماهه طلاقش با این یارو تموم شد…تا چند روز قبل،صیغه همون پسرخاله اش بود که مادرش الان خونه اونهاست…میگی نه…زنگ بزن ازش بپرس…نمیخواستم بهت بگم…ولی دلم سوخت…چون تو مهربونی…بدون تو توی قلب مریم در رده آخری،،ببین کاری که مادر مریم با خوشگلیش سر پدر مریم آورد… صددرصد مریم هم واسه تو همین مسئله رو پیاده میکنه…تا الان هم دیر شده داداش من…تو خودتو عشقتو اثبات کردی…برو زندگی کن…چند وقته میخوام بهت بگم.ولی نمیشد…الان هم دیدم چقدر مهربونی که اومدی سراغش بهت گفتم،تا چند شب قبل نمیدونست خیال ازدواج داری تا من بهش گفتم توی رستوران با خانم دیگه ای بودی و دیدمت،حس حسادتش برانگیخته شد اومد سراغت…بهم گفت وحید غیر من کسیو دیگه نمیخواد…ولی صبح بهم گفت دوباره برام مرخصی رد کن،میخام برم قم.زن پسرخاله ام بشم.دوستم داره،وحید دیگه منو نمیخواد.صبح زنگ زد پسر خاله اش اومد بردش قم بره خونه خاله اش مادرشو ببینه…اون میدونست سراغشو میگیری،گفت بهت بگم خودت صیغه رو فسخش کنی…مهریه اش هم حلالت…چون پدرت صیغه کرده و ازش حق فسخ گرفته بود…ببین همه چی رو میدونم…این رو هم بهت بگم که بلایی که سر تو و اون یارو آورد سر پسرخاله اش هم میاره…تازه این بدبخت سن و سالش کمتر از مریمه…میدونی چرا چون مادرش محبت بلد نبود که به این هم یاد بده…دو تا کله خشک بودن که فقط خدا زیبا خلقشون کرده بود.صورت زیبا داشتن نه سیرت زیبا…نمیدونستم چیکار کنم.با این حرفهای منیژه دلم از مریم خونه خون شد…گفتم این هم شانس منه حالا بیا و خوبی کن.بدبختی بابام هم داشت زنگ میزد…جوابشو دادم…گفتم باباجون بعدا بهت زنگ میزنم…از منیژه خداحافظی کردم.نشستم توی ماشین زنگ زدم شماره منیژه همش رد میدادمیخواستم بهش چندتا حرف دری وری بگم تا دلمو خالی کنم…اون خط قدیمیش زنگ زدم.در دسترس نبود.گفتم برم پیش منیژه شاید شماره دیگه ای ازش داشته باشه.برگشتم توی اداره…در اتاقش باز بود.صدا میومد…گفت مریم تو احمقی چرا وادارم کردی همچین دروغهایی رو بهش بگم.طفلی وحید خیلی عصبی شد.باور کرد.مریم گفت اشکال نداره وحید گناه داره…اون هنوز دنبال همون مریم قدیمی خودش میگرده…نمیدونست روزگار چه بلایی سر مریمه بدبخت آورده.خدا لعنت کنه مادرمو،مقصر اون لعنتی بود…بابامو بدبخت کرد منو بدتر…با گریه گفت منیژه خدا کنه بره دختر خوب و باکره بگیره…منیژه تو نمیدونی وحید چقدر مهربونه…تو نمیدونی چه احترامی برای همسرش قائل میشه…من هم نمیدونستم تا اینکه زن اون کثافت شدم…یکبار بخدا یکبار یادم نمیاد به وحید چیزی گفته باشم واسم بخره ازم بپرسه واسه چی میخای،یا یکبار بهش بگم اینکارو نکن یا بکن ازم دلگیر بشه…گفت خب احمق کرم داشتی ازش جدا شدی…گفت منیژه خیلی هات بود… هر شب سکس میخواست…اول زندگیمون بود.من هم خام بودم…همش فک میکردم این فقط منو واسه اندامم میخاد.نگو عاشق من بوده…منو میدید خستگیش در میومد شاد میشد وحشی میشد…چنان تموم هیکلمو میبوسید آب لمبو میشدم.گفت خوشبحالت…ولی نه بد به حالت چون لیاقت نداشتی…گفت منیژه حقمه…ولی اون گناه داره…تموم پریشب موقع سکس یکبارعاشقونه نگاهم نکرد…آخه من دیوونه هم اینقدری ذوق کرده بودم که دوباره صیغه اش شدم…تموم حسم رو یکجا بهش نشون دادم از رفتارم شوکه شد…فک کرد خدایی نکرده جنده منده ای چیزی شدم…از نوع رفتارم بدش اومد و بهش برخورد…منیژه این چیزا گفتن نداره دارم دق میکنم…ولی طفلی پشتم بود تلمبه میزد…اشک میریخت.گفت خاک تو سرت که همچین جواهری رو از دستش دادی، حالا بزار بره یک دختر خوب بگیره تا کونت خوب بسوزه…در ضمن گناه حرفهایی هم که بهم یاد دادی بهش بگم گردن خودت…گفت اون که زن بگیره من دق میکنم…ولی فدای سرش.حقشه،و حقمه،،رفتم داخل…گفتم اگه تا الان هم نمیخواستم زن دیگه بگیرم ولی میرم میگیرم تا خوب دق کنی…بی پدر مادر خودتو قایم میکنی دروغ و جفنگ بهم میبافی،منو بگو که نگران کی هستم…منیژه خانوم از تو توقع نداشتم…گفت بخدا این خره مجبورم کرد…چرا برگشتی…گفتم منه خر برگشتم بهش بگم که من بخشیدمش بیاد دوباره زندگی کنیم گذشته رو فراموش کنیم…ولی خودش نخواست…زدم بیرون.عمدا اومدم بیرون…منیژه گفت ای وای مریم مریم چت شد…برگشتم داخل…غش کرده بود…گفتم تازه گیها دست به غشش هم خوب شده…خندید گفت بیشعور خان…تو خبر نداری طفلکی یکبار اون موقع که زن یارو بود از فشار بالا تا دم سکته رفت…الانم فشارش میزنه بالا اینجوری میشه…گفتم آهان الان فشارش بالاست یا پایین…خندید…آب زد صورت مریم.گفت پاشو نمیر این بدبخت کنارته…تو مهره مار داری…اینو هر کارش کنی بازم تو رو دوستت داره…گفتم پاشو بابام منتظره خیلی زنگ زده بریم محضر آدرس فرستاده…بایدساعت۱۱به بعد اونجا باشیم.گفت میخای دوباره عقدم کنی؟گفتم مگه بدت میاد.بغلم کرد گفت نه از خدامم هست.ولی شرط دارم.گفتم ها تازه الان شدی مریم خودم.خندید.گفت هیچچی هیچچی ازت نمیخام.فقط۱بوس عاشقانه.فقط همین،بعد باهات میام…لبهامو گذاشتم روی لبش…بردمش عقدش کردم.مهمونی کوچیکی گرفتم…عمهام اومد گفت به ولای علی دوباره اذیتش کنی، مریم چشاتو در میارم به جون۳تا بچه هام…میخواستم از لج تو نوه۱۷ساله ام رو بهش بدم…خودش نخواست…دختر جان برو زندگی کن.بچه دار بشو خوش باش…گفت چشم عمه جون…شب ساعت۱اومدیم خونه امون.اینبار خودم لخت شدم.گفتم بجنب معطل نکن.آروم بود…آرایش عروسی غلیظی هم داشت…خوشگل بود خوشگلتر شده بود…لختی خوابوندمش روی تخت…چنان کوسشو خوردم چوچوله اش رو مکیدم…که چندبار کمرش بالا پایین شد و آبش اومد…خودش برگشت ساک مشتی قشنگی برام زد.کوسشو خشک کرد.گفت عزیزم بکن محکم بکن…آبتو بریز توش میخوام مامان بشم…میدونم چند روزی از پریودیم رد شده وقتشه…من هم معطلش نکردم.به سبک سرخپوستی وحشیانه گاییدمش…گفت بخدا وحید غلط کردم کوسم جر خورد.دیوانه آروم… آخ پاره شد…گفتم حقته…ریختم ته کوسش…تقریبا۶ماهی بیشتر از ازدواجمون گذشته بود.که سرکار بودم مادرم زنگ زد ظهری بیا ناهار اینجا.به مریم نگو کار مهمی باهات دارم…ترسیدم چی شده…ظهر تا در خونه رو زدم رفتم داخل.زنداداشم گفت مژدگونی بده خانومت بارداره، فعلا که زندگی به کامه، تا ببینیم از طرف خدای بزرگ چی میاد…
منه که اینقدریش گیرم اومده…خودشو چرخوند بازم گریه کرد…در اتاق رو زدن…لباس پوشیدم رفتم دم در…مامانم گفت چی شده عزیزم.گفتم میترسه همش گریه میکنه، مادرم و مادرش رفتند داخل.دوسه تا از خانومای دو طرف بودن…سن بالا بودن…چند دقیقه بعد مادرم اومد…گفت عزیزم پسرم بیا…فدات بشم خیلی خیلی مواظبش باش خب.عجله نکنی ها…ماشالله پسر خودم…ببین مادرجون…بدون رودربایستی بگم.مث اینکه چیز پسرم…عزیزم التت بزرگه خب…اونجوری که مریم میگه…قربونت بشم…خیلی مدارا کن…مادرش آدم بیشعوریه…بجای اینکه راه حل بزاره جلوی پاش داره میگه دخترم آسیب میبینه،گفتم اونو ولش کن…دربون جهنمه،نفهمیدم پشت سرمه،گفت دستت درد نکنه وحید خان.مادرزن مث مادر آدمه… دوماد پسر دوم آدم… اونوقت من دربون جهنمم،گفتم آخه خاله چرا اذیت میکنی…برو بهش دلداری بده،نه که بترسونیش،شب اول زندگی اوقاتمون رو تلخ میکنی…آخه میگن شب زفاف کمتر از شب پادشاهی نیست…پس این چه شبیه،من نه مرد دیگه…بلاخره نمیخاد شوهر کنه…الان من ولش کنم.پشت سرش نمیگن دختره چش بود…آبروش در خطره،گفت زبون باز زبون دراز.برو باهاش حرف زدم مواظبش باش…خندیدم…مادرم زده بودزیر خنده، گفت حاج خانوم نخند دیگه…چقدر این پسرت زبون درازه، گفت از این به بعد داماد خودته…من که نتونستم از پس زبونش بر بیام…ببینم تو چکار میکنی؟رفتم توی اتاق…پتو روش بود…گفت بیا بی ادب…گفتم تو گریه میکنی آبرومون رفت من بی ادبم،گفت به مامانم گفتی دربون جهنم خودم شنیدم…عمه ام خندید.گفتم ببخشید دیگه.عصبی بودم…گفتم مریمی تو رو خدا یکربع خودتو بسپار دست من از هیچچی نترس.کاری بکنم هرشب بیایی بگی بکن…گفت…وحید گناه دارم.ببینش چقدر مال من کوچولوست،،وای چی کوسی تپل کوچیک سفید…بدون معطلی لبهامو گذاشتم روی کوسش…مکیدمش.گفتم پاهاتو نبند بازشون کن…آروم سینه هاشو مالیدم.کوسشو میلیسیدم…زبونمو که لای چاکش از بالا تا پایین کشیدم.گفت اخ،،گفتم جان.خوبه،گفت آره… مرسی…گفتم چشاتو ببند حالشو ببر…کوسشو ناز و آروم میلیسیدم،دستامو خودش گرفت…انگشتاشو لای انگشتام سفت کرد.گفت وای وحید…گفتم جانم چیه؟گفت خوبه.بخورش،گفتم بچرخ…گفت چرا؟گفتم تو بچرخ…حالا مگه میتونم ازین کون دست بکشم، اینقدر سوراخ کونش تنگ بود.سوزن ازش رد نمیشد…تپل و سفید.جیگر و مامانی، فقط لیسش میزدم…از کون تا کوس،،از کوس تا کون…خودش برگشت.وحید جلو رو بیشتر بخور.گفتم باشه…میخواست ارگاسم بشه…گفتم نه وایستا عجله نکن…آخه خودش روی زبونم کمر میزد…رفتم بالا…دوباره ترس توی نگاهش بود…پاهاشو بازه باز کردم و تف زدم سر کیرم…میمالیدم روی کوسش…گفتم نترس خب فعلا میمالم روش…تو فقط ریلکس باش چشاتو ببند…گفت باشه عزیزم…قشنگ چندبار تا دم پرده آروم فشار میدادم تا بدونم میخام چکارش کنم…دهنه کوس باز شده بود پاهاش بازتر…خیسه خیسش کردم…یکهو تا نصف بیشتر کیرمو فرو کردم توی کوسش…رفت که رفت…چنان جیغ بلند و ادامه داری کشید که نگو ونپرس،،لبهاشو محکم بوسیدم ولش نکردم…تندتند چندتا تلمبه سنگین زدم…کیرم عین اینکه چرب بشه خیس بود حدس زدم خیلی خونیه…ولی خوب کردمش…کشیدم بیرون…ملحفه روی تخت پر بود خودشم بی حاله بی حال شده بود.گفت وحید بگو مامانم بیاد دارم میمیرم…گفتم خدا نکنه، با همون دستمال معروف خون ها رو پاک کردم.کیرمم تمیز کردم…در اتاقو زدند…مادرم بود.تا دستمال و دید دست و هورا کشیدن…من رفتم بیرون…خاله ام گفت بی دین.صداش تا اون سر شهر رفت…گفتم نازنازیه خاله…گفت زهر مار مادرش میگفت دختره گفته از ساعد دستم بزرگتره…مادرش میخواست دخترشو پس بگیره…گفتم بزار الان بگیره…خندید…گفت دمتگرم…خاله ام پیره از مادرم بزرگتره،…من و مریم رو فرستادن حموم…نمیتونست خوب راه بره…توی حموم بغلش کردم و شستمش…کم کم حالش جا اومد…کمی تقویتی دادن خورد و بماند دیگه،،تاده روزی میگفت میسوزه،،خلاصه که شب دهم…ترسید پریود شد…درست۱۸روز از شب عروسیمون گذشته بود که بهش گفتم…مریم دیگه نه نگو که دارم عصبی میشم…گفتم که با مادرش توی یک خونه بودیم…اون دوتا اتاق اونطرف تر بود…خونه بزرگ و سنتی بود…گفت وای وحید.گفتم زهر مار…خجالت نمیشه… ۱۸روز رد شده…کلافه شدم…گفت باشه عزیزم داد نزن خب.گفتم مریم از عشق و علاقه من نسبت به خودت داری سواستفاده میکنی، گفت باشه باشه…ببخشید.خودش لخت شد.من هم لباس کندم…خیلی لب و لب بازی کردیم…گفت دوباره برام بخورش…رفتم پایین گفتم تو هم بخور دیگه فقط من بخورم…گفت وای نه نمیخوام…گفتم چی نمیخوای،پس من هم نمیخورم… گفت تو مردی باید بخوری،گفتم کی گفته،اصلا هم نمیخورم… زنها باید بیشتر بخورند…مخصوصا خانومهایی که از کیر کلفت شوهرشون و از درد دادن میترسند…
و میخان که مردشون زودتر آبش بیاد.گفت جدی.اگه بخورم زودتر ارضا میشی،گفتم اره عشقم…نمیدونست بخوره سالار بیشتر دلش کس میخواد…خلاصه که یادش دادم و خورد.گفت چی شد مگه بد بود.69 شدیم و گفت بخور محکم بخور.خوبه…دیگه پرده نداشت زبونمو میدادم توی کوسش…چرخوندنش.گفت وای مامان…وحید وقتشه؟گفتم آره… خیسش کردم…با ملایمت میدادم داخل و درش میآوردم… کمی که کردم بیشتر دادم داخلش…بخدا بازم آب و خون اومد.و باز هم گریه و التماسش شروع شد…ولش نکردم…با حالت گریه یک ربع ترتیبش رو دادم…خوب گاییدمش…به حرفش گوش ندادم…صدای گریه اش بلند بود.کارمون تموم شد حوله برداشتیم بریم حموم هنوز اشک میریخت… مادرش گفت حقته نگفتم زن این نشو…دیدی به حرفم رسیدی،فرداش به مادرش نگفتم رفتم سراغ پدرم جریان رو گفتم…گفت اون مادرش بیماره…به اون لطف نیومده…ترحم بر پلنگ تیز دندان خیانت میشود بر گوسفندان…سریع یک آپارتمان تمیز بهم داد…تمام جهیزیه اش رو بدون رودربایستی هر چقدر هر دوتا التماس کردن.و مادرش گریه کرد گوش ندادم بردم سر خونه خودمون…از اولش هم باید همینکار میکردم…ديگه راحت شدم…دوشب اول باهام قهر بود.اما وقتی زیبایی و باکلاس خونه رو دید و فهمید مستقل بودن چقدر خوبه…خودش هم مهربون شد…من واقعا عاشقش بودم…قید هر چی زن و دختره زده بودم.دیگه به کارهام عادت کرده بود…روال هر دوشب…صددرصد میکردمش…مگر وقتی که پریود بود…اونموقع مث پلنگ ماده وحشی بود نمیزاشت نزدیکش بشم…تمام وقت در خدمتش بود خیلی خیلی خوشگل بود.مادرش زودزود بهش سر میزد…کاری به کار مادرش نداشتم…اصلا زیاد باهم حرف نمیزدیم…وقت نیاز جنسی میگفت وحید سیر نمیشی توچقدر میکنی،گفتم مگه بدت میاد.گفت بخدا وحید کمر درد گرفتم عزیزم…نکن دیگه،گفتم اگه بزاری یکبار از پشت بکنم.ده روز نمیکنمت…گفت نه بخدا اگه بزارم…از جلو میکنی بیزار میشم…از پشت انگشتم میکنی منو میکشی…اونوقت میخای با چیزت منو از پشت بکنی،نمیخام…اصلا راه نمیومد کون بده…به زور انگشتش میکردم…تا اینکه مادرش اومد گفت عروسی دختر خواهرشه…اون هم کجا…توی قم…رک گفتم من از خودت بیزارم اونوقت دختر خواهرت واسم مهمه، خودش باعثش شده بود رومون توی روی هم باز بشه،…رفتم خونه مریم باهام قهر بود…گفتم باز چت شده…گفت چرا به مامانم اونجوری گفتی؟گفتم دروغ که نگفتم میدونی که ازش بدم میاد فضوله حسوده خودخواهه،،اصلا من نمیخام بیام عروسی فامیلتون اون هم کجا…توی قم…عه عه…ببین بخدا اگه یکبار دیگه بخاطر مادرت باهام قهر کنی من میدونم و تو…هر چی من دوستت دارم تو پررو تر میشی، گریه کرد رفت توی اتاقش.شب اومد بهم شام داد رفت توی اتاقش.گفتم اگه نیایی کنارم شام بخوری همشو میریزم دور.روزی خدا رو…تو نماز خونی نمازت هم درست نیست…اومد بیرون گفت میخای به زور دوستت داشته باشم…زوریه،گفتم باشه مرسی دوستم نداشته باش…اشکال نداره…پس زوری باهام ازدواج کردی…اینقدر دوستت دارم هرکاری میخای هر جایی میری،،هرچقدر میخای خرج میکنی فقط میگم فدای سرت…گفت خب تو خوبی میدونم…ولی مامانم چی، گفتم بمن چه…مگه من مسوول،زندگی مامانتم،،ریده توی زندگی ما…مگه مردم مامان ندارند…بیچاره امون کردی،،نمیخام زوری دوستم داشته باشی…مهم نیست…برو برگرد پیش مامانت…قهر کرد رفت توی اتاقش…خودم چایی دم کردم و خوردم دوش گرفتم رفتم توی تخت پشت بهش خوابیدم…خودش اومد بغلم…گفت تو رو خدا بزار این عروسی رو برم…بخدا همه مذهبی هستند…رقص و اینها نیست…خودتم بیا بخدا مامانم خراب میشه نمیپرسند پس کو دامادت کجاست؟اصلا بیا یکبار از پشت بکن…ولی باید خودتم باهام بیایی،.خندیدم گفتم دروغ میگی،گفت ای نامرد اینقدر دوست داری،گفتم تو تنها دختری هستی که عاشقش شدم و بخاطرت دل به دریای مواج مادرت زدم و گرفتمت،،اما هیچوقت نزاشتی اون حس کامل سکس رو باهات تجربه کنم…گفت باشه بکن…بزار از دلت در بیاد.ولی شب جمعه شیک و پیک منو مادرمو میرسونی قم…مجلس عروسی…گفتم چشم بروی چشم…خودش لخته کامل شد…بالش گذاشتم زیر شکمش،کون نازشو کلی لیسیدم.گفتم با دست لای کونتو باز کن…آب دهن زدم…گفتم بکشش تا باز بشه…شل بگیر…گوش داد…تا سر سالار رفت داخلش…چنان جیغی زد…محکم دهنشو گرفتم…تا دهنشو ول کردم بازم جیغ زد.کشیدم بیرون…گریه میکرد.داد میزد بیشعور بیشعور بیچاره ام کردی،مامان مامان جون گوه خوردم به حرفات گوش ندادم.بغلش کردم…گفت وحشی نمیخامت…برو گمشو.خیلی گوهی پاره ام کردی لعنتی،بقران دیگه دوسنت ندارم…بلند شدم رفتم توالت کیرمو شستم…اومد رفت سرویس برگشت خوابید…صبح رفتم مغازه کارم زیاد بود زنگ بهم نزد…شب برگشتم نیود… فقط بهش پیام دادم کجایی برگرد.نوشت دیگه نمیخامت…گفتم خودت گفتی بکن.گفت باشه بگم…تو نامردی دوستم نداری فقط منو برای عشق و حالت میخای،.نوشتم برگرد پیشم.گفت نمیخام دوستت ندارم…گفتم پس تا روزی که
دوباره دوستم داشته باشی اونجا باش ولی نبینم بری عروسی ها…گفت میرم…گفتم اگه بری رفتنت برات گرون تموم میشه…بخدا شبونه برگشت خونه…گفتم برگشتی قهر مهر تعطیل…گریه کرد وحید اونجام میسوزه…مامانم فهمید.گفتم خب چرا رفتی بهش گفتی،منو بیشتر خرابم کردی،،گفتم تا شب جمعه خوب بشو میبرمت عروسی…گفت بگو جون مریم…گفتم عشقم بگم جون مریم اونوقت نتونستم ببرمت بعدا چی، گفت پس دروغ میگی…گفتم لامصب افتادم مردم بعد چطوری ببرمت…گفت خدا نکنه…تو عزیز دل مریمی،گفتم تو که گفتی ازت متنفرم بدم میاد بیشعوری،.گفت آخه خیلی دردم اومد…دیگه نکن خب.گفتم چون دوستت دارم.تا نخای نمیکنمت،گفت بیا امشب از جلو بکن ارضا بشی.بیار برات بخورم.خلاصه که عروسی هم بردمش…مادر جنده اش رو هم دنبال کون خودمون راه انداختیم و بردیمش…دیگه قشنگ توی روال زندگی افتاده بودیم.دو سال رد شده بود حامله نمیشد.مادرم گفت ریگی توی کفششه،یا قرص میخوره یا طور دیگه جلوگیری میکنه،…خلاصه که دکتر هم نمیومد.تا اینکه شب بعد نزدیکی کردن…به بهونه توالت رفتم بیرون از اتاق دیدم.تا من رفتم بیرون از کیفش قرص در آورد خورد.چند بار ازش پرسیده بودم و بهش گفته بودم قرص نخوری ها میخام حامله بشی…میگفت نه چرا قرص بخورم…خدا نمیخاد…یکهو مچش رو گرفتم…گفتم لعنتی قرص میخوری حامله نشی…ساکت شد.گفتم اونوقت چرا؟ساکت بود داد زدم.چرا؟گفت مامانم گفته هنوز برای بچه زوده…وحید آدم مطمئنی توی زندگی نیست…ازدواج شما محکم نیست…گفتم سگ پدر خب باردار بشو بزار بچه محکمترش کنه…گفت خودتی فحش نده…گفتم ریدم دهن مهن مادر جنده ات…دو سه تا کشیده آبدار زدمش…گفت مامانم راست میگه تو مهربون نیستی،.گفتم فردا برو پیش مامانت خودم میام تکلیفتو معلوم میکنم…بی پدر واقعا فرداش رفت…یکماه طول کشید بر نگشت…در ضمن دوستان سر اون کاره هم که به جای من استخدام شده بود هم میرفت…۳سال رد شده بود.مواظبش بودم بغیر خونه و اداره جایی نمیرفت… براش۱ماشین۲۰۶خریده بودم…اون رو هم برده بود…دیگه نزدیک دوماه بود…پدر مادرم فهمیدن رفتند دنبالش مادرش نزاشت برگرده…بدبختی بدجور توی کف بودم قید دوست دخترام رو هم زده بودم.فروشگاه هم بغیر دوتا چلغوز کارگر نداشتم.که خوشگل باشند.پدرم گفت برو تقاضای طلاق بده…گفتم بابا خیلی دوستش دارم. گفت پسر جان تو رو نمیخواد…رفتم خونه مادرش با گل و شیرینی…اصلا بهش سلام هم ندادم…رفتم پیش خانومم…پدرم و مادرم هم بودند…گفتم عزیزم برگرد دیگه…هنوزم دلت با من نیست…خسته نشدی،تا اومد حرف بزنه مامانش گفت…مگه بهت نگفت ازت متنفره…دست بکش از دخترم دیگه،…چرا زدی توی گوشش.گفتم فقط تو مقصری چرا نمیزاری زندگیمون سامون بگیره…چرا یادش دادی قرص بخوره باردار نشه…گفت چون که این روزها رو میدیدم…میدونستم این زندگی پایه و اساسی نداره…گفتم مریم به حرف مادرت نکن…این زن ایران خراب کنه،،این خوشبختیت رو نمیخاد.مادرش گفت چرت نگو برو بیرون…گفتم مریم اگه برم رفتم ها…مجبور میشم طلاقت بدم…مادرش گفت از خدا میخواد…پرسیدم آره مریم…چیزی نگفت گریه کرد. گفت وحید تنهام بزار…مادرم دستمو گرفت و گفت بیا پسرم مگه قحطی دختره ،بالاخره اشکم در اومد گفتم مامان آخه فقط اینو دوستش دارم…مریم رفت اتاقش…من باز هم نرفتم ازش شکایت کنم…فقط میرفتم مغازه و میومدم.۳ماه رد شد.یکی از فروشنده هام نتونست بیاد سر کار من هم به این داغی و گرمی، خدا میدونه چندماه بود رابطه نداشتم…پدرم گفت وحید برو تقاضای طلاق بده دختره میترسه برمیگرده سر خونه زندگیش…گفتم باشه تقاضای طلاق دادم…فروشنده خوشگله اولی رو آوردمش… ظهرها نگهش میداشتم…چند بار خواستم باهاش باشم ولی یاد زن خوشگلم افتادم منصرف شدم…توی این گیر و دار داشتم ویترین میچیدم…ظهر بود…ساعت۲سعیده فروشنده ام گفت وحید یکدست ازین مانتو شلوار جدیده رو بهم میدی…گفتم مجانی نمیدم…ولی قیمت خرید به جای مزدت میدم…گفت خسیس خان مجرد بودی مهربونتر بودی،گفت پس پرو کنم.گفتم بکن…بی شرف نامرد با شورت کون لخت اومد بیرون گفت وحید چطوره…تا نگاهش کردم. خواستم حرفی بزنم…شانس کیری من…مریم با یک قابلمه غذای کوچیک توی مغازه بود.تا من و اون رو اینجوری دید.قابلمه رو انداخت زمین…دوید بیرون…هر کاری کردم هر چی گفتم…بخدا به جون خودت از وقتی رفتی من با کسی رابطه نداشتم…اون هم الان خودشو واسم لوس کرد.باور نکرد که نکرد.سوار ماشینش شد و رفت.که رفت…فقط بهم گفت مامانم راست میگه…که تو زیر دستت زن زیاده…اگه نه زودتر میخواستی من برگردم…توی دادگاه همه چی رو گفتم…تمام قضایا رو.قاضی بیشتر حق رو بهم داد.گفت خانوم۴ماهه خونه نیستی انتظار داری شوهرت رابطه دیگه نداشته باشه.توی دادگاه دست گذاشتم روی سر مادرم گفتم بخدا رابطه ای نبوده.اون زن که اخراجشم کردم فقط خواست خودشو لوس کنه.آقای قاضی مادرش یادش داده قرص بخوره باردار نشه.قاضی حق ازدواج
دوباره بهم داد.خودمون مشاور بودیم مارو باز هم فرستادن مشاوره…خلاصه که مرغش۱پا داشت…گفتم من طلاق نمیدم…از همه چیش رد شد.گفت طلاق میخام…بیرون دادگاه بهم گفت فقط وحیدماشینمو بهم میدی،،گفتم هر چی بخای بهت میدم.گفت ماشینو بهم بده…گفتم یکبار دیگه میایی پیشم باهم بخوابیم…جای ماشین.گفت باشه دلم میخاد…قرار گذاشتیم واسه غروب فردا…به بهانه برخی لوازمش اومده بود.وقتی اومد گریه اش گرفت.گفتم عزیزم به حرف مامانت گوش نکن…برگرد سر زندگیمون.گفت اگه خیانت نمیکردی بر میگشتم…گفتم بقران خیانت نکردم چرا مسلمون نیستی باور نمیکنی،.گفت اگه دوباره حرف بزنی از اینجا میرم، پیشت نمیمونم…کارتو بکن تموم بشه…دوتاییمون لخت شدیم…اینبار خیلی خیلی عاشقانه باهاش رابطه بر قرار کردم…بیشتر ازش لب میگرفتم و میبوسیدمش…ولی زود آبم اومد…ایندفعه کشیدم ریختم توی دستمال…گفت چرا نریختی توش…پس دیدی دلت نمیخاد من مادر بشم…گفتم مریم بخدا با خودم گفتم گناه داری خوردن اون قرصها باعث سرطان میشه…تو که دوستم نداری…ولی من که میخامت…چرا مریض بشی…برای همون نریختم…چون باز قرص میخوردی…چیزی نگفت…فقط گفت وحید من هنوز دلم میخاد…گفتم باشه عشقم…براش خوردم مست و عاشقانه…ناله میکرد… کارمون تموم شد…گفتم بیا بریم حموم.اومد باهام.توی حموم ازش خیلی خواهش تمنا کردم ولی باز هم نمیخواست برگرده…مادرش بد جور مخش رو بهم ریخته بود…بقران براش گریه کردم.قبول نکرد…زیر دوش توی بغلم محکم گرفتمش…گفتم خیلی دوستت دارم…باشه مدتی برو فک کن …خواستی برگردی در خونه من روت بازه، رفت که رفت…طلاقشو گرفت.درست ماه چهارم بعد طلاقش زن یک معلمه شد.که ریغو قد بلند و مردنی بود.وقتی شنیدم به مرتضی علی قسم…سکته ناقص زدم…مادرم دلش برام کباب شده بود…اصلا دیگه حرفی نمیزدم.جایی نمیرفتم… شب بود تاساعت۱در مغازه میموندم…پدرم چندبار اومد دنبالم…عشق بد دردیه،،محبوبم معشوقه قشنگ من…افتاده بودزیر دست یک ناکس ریغو…اگه قیافه اش رو میدیدی ریدنت میگرفت… موهام سفید شده بودن.دختر خاله هام با مادرم و زنداداشم و چندتا خانوم دیگه اومده بودن خرید…همه میخواستن برن کربلا تور خانوادگی…اومدن مانتو شلواربخرند…حوصله نداشتم.خاله ام تا موهای سفیدم رو دید گریه کرد.خاله واست بمیره مگه چقدر دوستش داری…فقط گریه کردم…همه ناراحت شدن.دختر خاله ام گفت…حیف تو پسر خاله…چقدر تو شاداب بودی…بقران الان که شوهر دارم میگم…یک روزی آرزوم بود تو شوهرم بشی…مادرم بغلم کرد.و بدجور مادر مریم رو نفرینش کرد…خیلی بدجور…دلم آتیش بود…پدرم چند روز بعد اومد مغازه ام.کنارم نشست…گفت وحید دوباره ازدواج کن…زندگی ادامه داره…یک زن خوب با خانواده خوب پیداکن…ببین زنت خوب بود خانواده اش بد بودن…سعی کن کسی باشه که هر دوتاشون خوب باشند…نزدیک یکسال از ازدواج مریم گذشته بود.دیگه برگشته بودم توی روال زندگی،.دقیق یادمه روز سوم عید بود…اصلا برای کاسبی نیومده بودم…منتظر دوست دختربیوه ام بودم…که بیاد بکنمش…خوشگل موشگل بود…اصلا دیگه نمیخواستم زن بگیرم…یک قرص سیلدنافیل۱۰۰هم خوردم که بیاد جرررشش بدم…زنگ زد…وحید بخدا خونه مادرم مهمون اومده نمیتونم بیام…باشه یکروز دیگه…عصبی شدم…توی همین حین یک خانومی اومد داخل…میشناختم و میدونستم که روستاییه،،گاه گداری میومد خرید…از روستا میومد شهر چندتا مغازه پایین تر از ما توی لبنیاتی کار میکرد… پسرش با موتور میومد دنبالش برش میگردوند…پسرش شاید۱۷سالش میشد…گفتم خانوم تعطیله میخام ببندم…گفت تو رو خدا آقا وحید من توی چندتا مغازه پایینتر کار میکنم…کم پولم،قبل عید روم نمیشد بیام خرید.تپ رو خدا یکدست مانتو شلوار ازون قدیمیها بهم بده ارزون حساب کن…لباسام خیلی کهنه هستند…چیزی نگفتم…چندمدلی آف زده بودم…دادم بهش.میگفت مانتوش خوبه شلوارش تنگه…گفتم میشه ببینم…وای خدا این زن چه کونی داشت…یک شلوار دیگه دادم بپوشه…خره خر شدم…از دوربین بیرون رو تماشا کردم خیابون خلوت بود،کرکره حفاظ مغازه رو زدم اومد پایین داخل تاریک شد.لامپهای ته مغازه رو روشن کردم…رفتم سراغش…گفتم هر چی باد آباد… ریدم توی این روزگار…تا اومد در اتاق رو باز کنه…بگه این خوبه جلوی در بودم…چسبیدم بهش…طفلکی بوی ماست و پنیر و کره میداد.اصلا زورش بهم نمیرسید… التماس میکرد ولش کنم.گفتم تا نکنمت نمیزارم بری…گفت تو رو خدا پسرم رفته نونوایی الان برمیگرده میدونه اینجام…بفهمه نیستم بد میشه…نکن…تو رو خدا…گفتم مگه شوهر داری؟گفت نه بخدا بیوه ام…میام پیشت قول میدم بزار الان برگردم…گفتم تو رو جون پسرت یک حال کوچیک بهم بده…گناه دارم…ببین چه بزرگ شده…تا کیرمو در آوردم دیدش…گفت وای خدا چقدره…گفتم حالا برگرد.گفت زود باش ها…رامه رام شد…چرخید سرپا خم شد.واویلا،،چقدر زیبا بود و چه کون بزرگی داشت…با یک تف چنان تا ته
کیرمو فشاردادم داخل کوسش…عین چوب که میخ کلفت میره توش ترک میخوره کوسش ترک خورد.جیغ کوچیکی زد…آروم باش آروم… کمر داشت باریک کون بزرگ،،سفیده سفید…قیافه عین چینیها… ولی قدش بلند بود و عینکی…اصلا بهش نمیخورد اینقدر اندامش سکسی باشه…چه تلمبه ای توی کوسش زدم…کوسش آب انداخته بود…های های میکرد.تو رو خدا آروم باش چه خبرته…وای وای چقدر وحشی هستی…آخ مامان…کشت منو.بعدافهمیدم۴۲سالشه…تمام ابمو ریختم توی کوسش.گفت لامصب حامله میشم.بدبخت میشم…گفتم توی مغازه قرص هست…هرکی رو میکنم بهش قرص میدم…برگشت لباس پوشید بوسش کردم ازش تشکر کردم همون لباس رو بهش مجانی دادم…گفت خدا خیرت بده خودم چندوقته دلم مرد میخواست…ممنونتم…گفتم بازم بیا.گوشی کوچیک داشت…شماره دادیم به هم.گفتم در ضمن پشماتم بزن.خندید و رفت…دلم آروم شد…توی عید چند بار اومد بهم داد…میگفت چقدر خوب بلدی بکنی،حتی توی کونش هم گذاشتم…گریهاش در اومد ولی تا آخرش طاقت آورد… خیلی اندام بیستی داشت…سینه ها بزرگ سر بالا بخدا عین سینه های مونیکا بلوچی، موهاش بلند مشکی…حموم رفته بود کوسشو تراشیده بود چنان بدنی داشت عین مرمر…هر وقت میخواستم میومد…توقعی هم نداشت…یکبار گقت چرا زن نمیگیری.بیشتر جریان زندگیمو براش تعریف کردم…گفت خاک تو اون سر زنت و مادر زنت…کجا مرد و داماد از تو بهتر پیدا میکردن…گفت بهت قول میدم زنت الان مث سگ پاسوخته پشیمونه،خدا هم صددرصد به اون مادر زنت نشون میده ظلم چیه.صبر کن…زن عاقله ای بود…گفت وحید دختر منو میخای.گفتم نه…گفت بخدا اینقدر خوشگله۱۷سالشه…پدر نداره من خرجشون رو میدم…یکبار میارمش ببینش…اگه خواستی هیچچی ازت نمیخام فقط عقدش کن گناه داره زرنگه خرجشون بده بزار درس بخونه…توی روستابچه ام میسوزه…گفتم حالا بیارش یکدست لباس شیک بهش بدم…درست نزدیک امتحانات خرداد بود.ظهر بود آوردش… جل الخالق چقدر خوشگل بود خوش قد وبالا…سفید زیبا عین دخترای کره ای.سلام قشنگی داد…در ضمن اسم این خانومه رو اینجا میزاریم فاطمه،گفتم خوش اومدی فاطمه خانوم…معرفی نمیکنیش…گفت زهرا دخترمه آوردمش یکدست مانتو شلوار شیک بهش بدی…گفتم چشم…عمدا دو سه دست دادم تا پرو کنه.رفت اتاق پرو…مادرش گفت وحید خان شلوارشون جور نمیشه بیا ببین…دختره گفت وای نه مامان چی چی رو ببینه، گفت ساکت باش حرف نزن.ادم خوبیه وارده من میشناسمش،رفتم اونجا در اتاق پرو رو بازش کرد.مادرش مانتو رو عمدا بیشتر داد بالا تا سفیدی کمرش معلوم بشه ۱چشمک بهم زد…عین بلور بارفتن بود…کونش سفت خوشگل کمر باریک مث مادرش…خانوم آروم مظلوم.گفتم الان یکی دیگه میارم.یکدست شیک و جدید بهش دادم…مادرش لای در رو باز گذاشته بود تا دوباره لخت شد لباس عوض کنه اینبار واقعا پسندیدمش،اومدن بیرون…لباس رو براش گذاشتم داخل کاور گفت قیمتش چنده گفتم…بهتون میگم به جاش برام لبنیات بیارید.خودش فهمید بهش کادو دادم…دخترش تعجب کرد.چند روزی ندیدمشون تا که امتحانات دخترش تموم شد.مادرش اومد گفت…تو که فروشنده میخای بزار دخترم بیاد کنارت تا هم بهتر بشناسیش هم صبح با من بیاد شب برگرده اقلا پولی هم دستش بیاد…شاید هم پسندیدیش،گفتم تا دخترتو بهم نندازی دست بردار نیستی ها…گفت وحید جان مگه دخترم زشته بده…گفتم نه بخدا عالیه،،ولی بقران بعد همسرم دلم با هیچ زنی نیست…نگاه نکن لفت و لیس دارم…اون فقط برای ارضای جنسیمه…من همسری میخام عاشقم باشه…گفت اولی که نبود ولت کرد…گفتم بود خیلی هم بود مادرش نزاشت…ولی تو از فردا دخترتو بیارش…فردا اول صبح کاری دخترش رو آورد… خودش۷ونیم سرکارش بود…ما۹میاییم…دختر این ساکت بود و فروشنده دیگه کارها رو بهش یاد میداد…که دونفری چطوری نظافت کنند و چطوری لباسها رو بچینند…ساعت۱۰وقت صبحونه بود.خجالت میکشید.چیزی بخوره…گفتم اگه خجالت بکشی از کفت رفته،،ظهری فروشنده دیگه رفت خونه…گفت من کجا برم.گفتم هیچ جا سفارش پیتزا دادم ناهار با من باش…گفت وحید آقا میخواستم چیزی بهت بگم ولی نمیتونم…پرسیدم اونوقت چرا؟گفت راستش مامانم میگه شما مرد خوبی هستی، و من اگه با شما ازدواج کنم خوشبخت میشم،ولی ولی…گفتم ولی چی،؟به نظرت من آدم گندی هستم و بدبختت میکنم…گفت نه بخدا. منظورم چیز دیگه ایه،،ولی من و پسر عموم مرتضی همدیگه رو دوست داریم…پسر خوبیه تازه سربازیش تموم شده و نیسان داره…عموم دوستم داره…ولی مادرم باهاشون لجه، گفتم باشه غمت نباشه.با مادرت صحبت میکنم…بگو پسر عموت بیاد ببینمش…گفت همینجاست از صبح ده بار اومده و رفته…میترسه بیاد باهاتون حرف بزنه…درگیری پیش بیاد…گفتم نه بگو بیاد کجاست…گفت اون نیسان اون طرف خیابون…رفت صداش زد اومد…گفتم به به آقای عاشق…تازه به درد من گرفتاری…نامزدت مال خودت…مادرش پیشنهاد داد ولی من دلم با همسر سابقمه.نمیتونم زن دیگه ای رو توی دلم جا بدم.پسره ساکت بود.گفتم بیا ناهار بخور
گفت مرسی نوش جان…گفتم بشین با نامزدت خوش باش.رفتم زنگ زدم فاطی گفتم بیا…اومد.تا پسره رو دید گفت این اینجا چیکار میکنه؟گفتم فاطمه قاطی نکن.بزار بهم برسند.تو حکایت منو میدونی نذار داستان من برای این دوتا پیش بیاد.ستم نکن.هنوز که هنوزه یکسال و نیمه از ازدواج همسرم گذشته دلم آتیشه.بهترین خونه ماشین زندگی رو دارم اما هیچ دلخوشی ندارم.این پسر خوبیه.از صبح چند بار اومده رفته مواظب عشقش بوده…اگه منو قبولم داری حرفمو بشنو…بزار همیشه همه دوستت داشته باشند.ساکت بود.بردمش ته مغازه…اول صورتشو بوسیدم…گفتم تو زن زحمت کش و خوبی هستی ظالم نباش…دختره رو بهش بده بزار خوشبخت بشن…گفت باشه حرفت برام سنده…رفتم بیرون بهشون گفتم مبارکه بچه ها…آقا مرتضی خوشبختش کن نزار من که برات ریش گرو گذاشتم خراب بشم…بلند شد دستمو ببوسه…گفتم فقط صورت…گفت انشالله تو هم به عشقت برسی، گفتم عشقمو یک پفیوس ازم گرفت.حرف میزدم اشکام میریخت… عاشقی و خاطر خواهی بد دردیه…هر سه تا از اشکای من گریه اشون اومد…بلاخره پسره عقدش کرد ولی دختره هنوز مغازه خودمه…هر روز مادرزن و زنش رو میرسونه شهر غروب میاد دنبالشون…با هم رفیق شدیم…شب بود…پدرم اومد سراغم گفت وحید بابا.حاج میثم رفیقم دامادش بنده خدا فوت شده…دختره بچه نداره…خیلی هم خوشگله.شب جمعه بیا بریم ببینش…اگه خواستی برات بگیرمش…توقعی هم ندارند…خودت میدونی اسم و رسمی هم داره.گفتم بابا دلم با هیچ دختری نیست…گفت بیا ببینش دو کلام حرف بزن شاید مهرش به دلت نشست.گفتم باشه…قرار شب جمعه گذاشتن…ساعت۱۱شب بود زدم بیرون…بیخودی میچرخیدم…رفتم سمت خونه مریم همسر سابقم…به بهونه خرید رفتم توی سوپر مارکتی روبروی منزلشون…منو شناخت،،گفت داش وحید چطوری، عه پسر موهات کنار گوشهات همه سفید شدن…پیر نشی رفیق…گفتم ای داداش روزگار نامردیه،گفت دختره بعد تو خیر ندیده…مرده اذیتش میکنه چند باری کتکش زده.گفتم چی؟گفت بخدا…یکشب اینجا پر مامور شد.شنیدم طرف با ماشینی که دادی مریم خانوم تصادف کرده…ماشین اوراق شده…رابطه خوبی ندارند…اه تو دختره رو گرفت…حیف تو…قدر تو رو ندونستن…مادره خودش مث سگ پشیمونه…پیش مادرم گفته بود خودم با دست خودم دخترمو انداختم توی چاه…یارو اومده خونه اینها چتر باز کرده معلم هم هست…حتی یک نون نمیخره…خسیسه که چجوری هم خسیسه،،حتی نمیزاره این بدبخت حقوق خودشم برای خودش خرج کنه…باورت میشه نزدیک دوساله زن این یارو شده هنوز مانتوهای تو دادی میپوشه…تازه حقوق این رو هم ازش میگیره…دلم داشت برای مریم آتیش میگرفت.فردا صبح اول وقت اومدم برم اداره اش ببینمش…دیدم با یارو از اداره اومدن بیرون…با هم صحبت کردند.و طرف سوار تاکسی شد و رفت…به چی و به کی قسم…قلبم داشت وایمیستاد…نتونستم بهش زنگ بزنم.شب جمعه با دلی ناخوش رفتم خواستگاری،،دختره خانوم خوبی بود.پدر مادرش عالی بودن.قبل توی مجالس دیده بودمش…حتی توی فیلم عروسی من و مریم هم بود…ما که میرقصیدیم برامون دست میزد…کمی حرف زدیم و قرار گذاشتیم مدتی باهم رفت وامد کنیم ببینیم اخلاقمون به هم میسازه یانه،،برای شنبه غروب توی کافی شاپ قرار گذاشتیم…دیر تر تونست بیاد کلاس میرفت… برای وقت پر کنی…بردمش رستوران.آروم بود.گفتم منیره خانوم تو هم دلت با این ازدواج نیست مگه نه،؟گفت مگه شما به زور اومدی؟گفتم نه اجباری اصلا نیست…چون شرایط ازدواج و ندارم چون دلخوشی ندارم…گفتم اگه نه از شما برازنده تر کدوم خانوم رو پیدا میکنم…گفت وحید آقا من هم هنوز یاد اون همسرم توی ذهن و دلمه،گفتم خدا رحمتش کنه…تو این حین…خانومه رئیس اداره مریم رو دیدم…اومد جلو و سلام و علیکی کردیم…گفت مبارک باشه…ازدواج کردی؟گفتم نه در شرف ازدواجیم… فعلا جهت آشنایی با هم هستیم…کمی حرف زدیم و رفت…دو ساعتی باهم بودیم و گشتیم رسوندمش خونه اشون…مادرش کلی تعارف کرد برم داخل.اما خب خجالت کشیدم…برگشتم خونه خودم…ساعت۱نصف شب.بود.برام پیام اومد.خوابی وحید؟؟نوشتم شما؟خط بیگانه بود…نوشت میخواستی کی باشه؟گفتم نمیدونم چند وقته کسی سراغی از وحید نمیگیره؟نوشت مبارک باشه ازدواج کردی؟نوشتم تا ندونم با کی حرف میزنم جواب نمیدم.بعدشم حتی گوشی رو خاموش کردم…ساعت۸بیدار شدم.گوشیمو روشن کردم.کلی اس بود و میس کال…پدرم بهم زنگ زده بود…زنگ زدم بهش…خیلی دوست داشت دختر رفیقش رو بگیرم.گفتم بابا جون میزاری یککم فک کنم.گفت باشه پسرم…اون دختره تو رو جادو کرده…گفتم بابا زماني که باهاش ازدواج کردم قبلش بالای۱۰تا دوست دختر داشتم…همه رو بخاطرش کنار گذاشتم.پشت گوشی گفتم بابا…از غم جداییش یکجور پیر شدم از غم ازدواجش هزار جور شکستم…گفت خدا مادرشو لعنت کنه…گفت فک کن پسرم بعدا جواب بده…دیگه حواسم پرت شد بقیه زنگ هامو نگاه نکردم…راه افتادم طرف مغازه…کلا پکر بودم،سر چهارراه مغازه اومدم پارک کنم.اولش فک کردم تخیل
زدم ولی خوب که دقت کردم دیدم…نه خودشه مریمه…نزدیک شیشه مغازه شد…داخل رو نگاه کرد دید من نیستم…آرومی برگشت…اصلا متوجه من نبود که اون سمت خیابون دنبال جا پارک بودم…رفت منتظر تاکسی شد…چرخیدم رفتم جلوی پاش ترمز زدم…شیشه پایین بود…تا منو دید.نگاهش قفل نگاهم شد…گفتم بیا بالا…در جلو رو باز کردم اومد نشست…گفتم چطوری خانوم خانوما.یادی از فقیر فقرا کردی،آروم بود.ساکته ساکت…هنوزم با چادر بود.لاغر شده بود…ولی زیباتر از گذشته…غم قشنگی توی چهره اش بود…گفتم کاری باهام داشتی،گفت وحید گفتم جان وحید…بخدا تا گفتم جان وحید…توی ماشین چنان هق هق گریه اش بالا رفت زیاد شد…مجبور شدم شیشه رو دادم بالا…گفتم چته چی شده…فدات شم…بگو شاید بتونم کاری برات انجام بدم…نمیتونست جلوی گریه اش رو بگیره…رفتم پایین براش ۱بطری آب گرفتم برگشتم…درش رو باز کردم…کمی نوشید…گفت مرسی…گفتم نوش جونت عزیزم…دوباره زد زیر گریه…گفتم اومدی بیشتر آتیشم بدی…گریه هاتو واسم آوردی؟؟گفت وحید مگه هنوزم دوستم داری؟،گفتم بدبختی وحید اینه که از اول عاشقت بودم قلبم برای تو میتپید…باورم نداشتی و نداری…بی وفا بعد عده طلاقت صبر نکردی زودی ازدواج کردی…رفتی ددر دودور،،ولی وحید دوساله از دوریت سوخته…موهام سفید شده…تنهای تنها زندگی میکنم…شب و روز ندارم…ولی تو رفتی علی علی مکه، الان میگی هنوزم دوستت دارم…نامرد اگه وحید هم مث تو بود الان باید دوتا بچه هم از همسر جدیدم میداشتم…حتی زن هم ندارم.به نظرت دوستت ندارم.محکم بازوی منو گرفت…سرشو چسبوند به بازوم…صورت قشنگش چسبیده بود به بازوم…اینقدر گریه کرد لباسم خیس شد…چیزی بهش نگفتم…دستمال برداشتم…اشکاشو پاک کردم…دستمو بوسید.گفتم زندگیت چطوره بچه دار شدی یانه.؟میدونستم بچه نداره،،مرد خوبیه دیگه مث وحید نیست که هرشب اذیتت کنه…آزارت بده…دائما بری حموم و موهای بلندت همش خیس باشه سرما بخوری…مجبورت نمیکنه که مانتوهای جدیدو بپوشی تا قر بدی مدل وحید بشی خوشگل بشی…دیگه مجبورت نمیکنه هر روز جمعه بری تفریح…جمعه هایی که همش خوابت میومدیادته؟راستی ماشینت کجاست پیاده ای؟کلک نکنه گذاشته برای فروش برات صفر بخره…خب معلمها حقوق ثابت دارند بقول مادرت که به عمه ام گفته بود…معلمها زندگیشون روی حساب کتابه.با ادب و با شعورند.من فقط یکبار اون هم چون قرص خوردی باردار نشی زدم زیر گوش تو…که خیلی ازت عذرخواهی کردم ولی لج کردی،…حالا اون یککم مهربونتره…و کتک نمیزنه…خلاصه خدا را شکر اقلا از ما دوتا یکیمون خوشبخت شد.ساکت بود.من فقط حرف میزدم.و خودش میدونست.که مث برره ای ها دارم از افعال معکوس استفاده میکنم…سر چهارراه پشت چراغ قرمز بودم…برگشتم ببینم چرا ساکته…سرش رو به بازوم تکیه داده بود.بخدا بیهوش بود…ای بدبختی زن مردم داشتم قبض روح میشدم…کشیدم کنار…روی صورتش آب پاشیدم…تکون تکونش دادم…بیدار شد…ولی نمیتونست حرف بزنه…کمی دوباره بهش آب دادم…حالش خوب شد…راه افتادم.گفتم دیگه گریه نکن…بخدا بری خونه فک میکنند چکارت شده…باز دوباره مادرت میاد سراغم…بعدشم شوهرت بدونه با من هستی برات بد میشه…آروم گفت…وحید من چندماهه جدا شدم…مادرم سکته کرده الان قم با خاله ام زندگی میکنه…این خونه رو پدرم قبل فوتش زده بود بنام من…مادرم همیشه اذیتش میکرد… تو حق داشتی…گفتم دروغ نگو چند روز قبل خودم دوتاتون رو دم اداره باهم دیدم…گفت چند روز قبل اومده بود.منو برد اون دفتر اسناد رسمی سر بازارچه…۲دانگ یک زمین رو بجای کل مهریه ام بهم داد…تا بقیه اش رو رضایت بدم…وحید نامرد چندبار بدجور کتکم زد…وحید بار آخر دماغم شکست خونریزی شدید کردم…همش با مادرم دعوا داشتن…من دیگه تقاضای طلاق دادم با یک سوم مهریه طلاقم بده…اون رو هم نداشت بده…همین دو دانگ رو بهم داد…وحید روانی بود.وحید وحید خدا انتقام تو رو از منو مادرم گرفت…من قدر تو رو ندونستم…منیژه بهم گفت داری ازدواج میکنی…بیام پیشت،،گفتم که چی بشه…حالا الان نوبت من بود.ناز کنم،،گفت وحید تو که گفتی هنوز دوستم داری. دلم برای خواستن هات غش رفت…گفتم من به پدرم و خانواده ام و دختره قول دادم…باهاش هم حرف زدم…گفتم من هر شب سکس دوست دارم…از پشت هم دوست دارم…با همه چی من کنار اومده…گفت دروغ نگو کی میره خواستگاری به دختره میگه من هرشب سکس میخوام…گفتم من بهش گفتم چون اون شوهرش مرده دختر که نیست ندونه سکس چیه…بهم گفت چی بهتر…گفت آره اینها رو میگی منو بسوزونی،اون که نمیدونه مال تو چقدره؟نکنه اونم نشونش دادی،گفتم نه چرا دروغ بگم؟ولی بقیه شرایطم رو بهش گفتم…دختره توی فیلم عروسیمون هست…گفت مگه تو هنوز عکس و فیلم های عروسیمون رو نگه داشتی.گفتم لامصب اگه نگهشون نمی داشتم که تا حالا صد بار مرده بودم.همونها رو هر شب میبینم…که تو رو ببینم…شب بهت شب بخیر بگم بعد بخوابم…ولی تو رفتی توی بغل
یک چلغوز منو فروختی به اون…مگه من چیکارت کرده بودم که اینقدر ازم متنفر بودی زودی ازدواج کردی…گفت وحید فک کردم بهم خیانت میکنی…مادرم هم بیشتر بهم فشار میآورد… دختره اومد در خونه ما قسم خورد تو بهم خیانت نکردی،حتی گفت که اون خواسته تو نخواستی، ولی باز هم مادرم رای منو زد…نذاشت برگردم پیشت…وحید وحید جان…گفتم چیه؟حتما میخوای بگی بیا دوباره با هم ازدواج کنیم اره؟گفت مگه نمیشه،؟گفتم اونوقت جواب مردم رو چی بدم…نمیگن زنش دو سال رفت زیر مرد دیگه خوابید برگشت…گفت کدوم خوابیدن…بقران چیزش اندازه انگشت وسطی دستش بود…تازه یک دقیقه هم نشده خالی میشد.هیچوقت نتونست حالمو خوب کنه…تازه قیافه هم میگرفت اصلا برام نمیخورد… گفتم باشه مردم که نمیدونند اون دول موشی بوده…گفت یعنی دیگه دوستم نداری…گفتم خیلی زیاد دوستت دارم ولی ازدواج شرمندتم…خودت باشی…این شرایط برای من بود قبول میکردی؟ساکت شد.رسوندمش دم در خونه اش.گفت وحید میخوای تنهام بزاری…یعنی برم پایین،گفتم بخدا نمیدونم باید باهات چکار کنم؟میگی جدا شدی…خب حتما ناراحت بودی که شدی،تو خودت خواستی که جدا بشیم…من که نخواستم تازه التماست هم کردم. حتی گریه هم کردم…یادته آخرین بار توی حموم چقدر گریه کردم…تو غرورم و شکوندی، حتی لذت هم میبردی،…وحید ببخشید…وحید برم پایین…گفتم نمیخای بری خونه؟وحید خیلی تنهام…بیام فروشگاه کنارت…گفتم چرا نمیری سر کار؟گفت میرم ولی مرخصی گرفتم خسته بودم…دوباره گریه کرد…وحید توی این خونه تک وتنها پر از خاطرات تلخ و شیرین…گفت وحید برم خونه خودمون، گفتم جان؟کدوم خونه خودمون؟وحید یعنی دیگه منو راهم نمیدی؟گفتم مریم چند شبه جدا شدی کسی باهات نیست…دوسال بیشتره منو ول کردی به امون خدا…یکبار بهم فک نکردی…موهامو نگاه سفید شدن…صدبار پدرم ساعت۱نصف شب اومد دنبالم…صدبار شبها کف مغازه خوابیدم نرفتم خونه…مگه من چکارت کرده بودم…غمگین و محزون رفت پایین که بره خونه خودش…هنوز در رو نبسته بود مامانم زنگ زد…عمدا گوشیم رو روی حالت بلندگو فعالش کردم جواب دادم،میدونستم مادرم میخاد در مورد چی حرف بزنه،گفتم جانم مادرم.گفت وحید خونواده حاج میثم دعوتمون کردن شام اونجاییم،شیک و پیک تر و تمیز میایی خونه همه با هم میریم…گل و شیرینی فراموشت نشه.حتی اگه تونستی یکدست مانتو شلوار شیک هم واسه دختره میاری.دیر نمیایی ها…گفتم چشم باشه.گفت آفرین خوشگل پسر خودم…وحیدپسرم اینقدر ذوق و شوق دارم که نمیدونی،،خندیدم.گفتم مگه بار اولمه که میخام ازدواج کنم…گفت اون اولی که ازدواج نبود…اجبار و جبر بود.گفتم مامان مریم که بد نبود…گفت خوب هم نبود…اگه خوب بود مادرش رو به تو ترجیح نمیداد.وحید تو خبر نداری،چند باری رفتم در خونه اشون بار آخری مادرش بیرونم کرد.مریم اصلا چیزی به مادرش نگفت…بخدا وحید بری سراغش شیرمو حلالت نمیکنم…گفتم اون شوهر داره میرم سراغش که چی بشه…گفت میدونم فهمیدی طلاق گرفته…یکربع قبل عمه و دختر عمه سر چراغ قرمز دو تایی شما رو باهم دیده بودند بهم زنگ زدن…اگه اونجاست بهش بگو کور خوندی رفتی گشت و گزارت رو کردی حالا برگشتی فیلت یاد هندوستان کرده…گفتم نه اینجا نیست،گفت وحید به مامانت دروغ میگی…گفتم ببخشید عزیز دلم…اصلا پسرم دختر حاج میثم رو ولش کن بقول عمه بیابریم برات دختر باکره بگیرم…نوه عمه صدیقه ۱۸سالشه از خدا شون هم هست باباتم راضیه…فقط من از عمه بدم میومد که من هم بخاطر تو راضیم…۱۸ سالشه دختره…دیدیش که چقدر خوشگله…گفتم فدات شم غصه نخور جوش نزن.درست میشه، گفت نه نمیشه تو دوباره میخوای با طناب پوسیده مریم بری توی چاه…تو که نمیدونم چند بار با پدرت شبها اومدیم بیرون مغازه تماشات کردیم.و از غصه تو من هم غصه خوردم.وحید اینقدر با قلبت تصمیم نگیر یکبار با عقلت تصمیم بگیر…گفتم مامان زور قلبم بیشتره…گفتم مامان تو مگه نمیدونی من مریمو چقدر دوستش دارم؟؟گفت من میدونم اون نمیدونه ونمیفهمه،پس لیاقت نداره…بذار بفهمه غم و غصه تنهایی چیه؟ظلم به کسی که دوستت داره چجوریه؟مریم می شنید و اشک میریخت.گفتم باشه چشم شب زود میام…و خداحافظی کردم…مریم برگشت بالا…گفت وحید برو پیش مامانت میخوام ازش عذرخواهی کنم…گفتم فک نکنم بخواد ببیندت،گفت بخاطر تو من نمیخوام از دستت بدم…رفتم خونه پیش مادرم تا مریم رو توی خونه دید رفت توی اتاقش در رو هم بست…مریم گفت مادر جون بخدا فقط اومدم ازت عذرخواهی کنم…بعدش میرم بهت قول میدم دیگه هیچوقت نه تو نه وحید منو نمیبینید.گفتم چی میگی تو؟گفت مامانت راست میگه…من مقصر بودم…چوبشم خوردم…مادرم اومد از اتاق بیرون،گفت قول دادی بری دنبال کارت دیگه سراغ منو و پسرم نیایی، میبخشمت حلال دنیا و آخرتت میکنم.گفت باشه خداحافظی کرد و داشت برمیگشت.بره…مادرم دستمو گرفت گفت کجا؟گفتم مامان گناه داره گفت میدونم بزار تنبیه بشه…من میدونم توی احمق بغیر این ذلیل مرده
دلت با کسی دیگه نیست…عمه ات میگفت چنان توی بغل هم توی ماشین پشت چراغ قرمز گریه میکردن…اصلا متوجه دوروبرشون نبودن…همون لحظه زنگ در خونه رو زدند…کسی گفت آقا یک خانوم از خونه اومد بیرون دم در حیاط توی خیابون افتاده روی زمین…تا شنیدم دوییدم توی خیابون مادرم دنبالم…طفلی دلش گرفته بود سرش گیج رفته بود…بغلش کردم آوردمش توی خونه…رنگ و روش عین گچ سفید شده بود…مادرم بهش آب قند داد…ساکته ساکت بود…گوشیش رو برداشت رفت اتاقش…من روی سرش بودم…روی تخت دراز بود…هنوزم خیلی خیلی خوشگل بود…یکربع نکشیده بود.که پدرم رسید…اومد پیش ما…مریم اومد بلند بشه.نتونست…بابام گفت استراحت.کن…پس برگشتی سر خونه اولت…اشکالی نداره…ولی دوباره که عقدت کنم…مهریه ات فقط ۱جلد قرانه، باید به همون قسم بخوری که دیگه پسرمو اذیت نکنی،گفت باشه باباجون…مهریه میخام چکار…مگه اون دفعه ازش گرفتم.که الان بخام.گفت بلاخره ۱ماشین خوب بهت داد.گفت ماشینم و خونه رو همه رو بنامش میزنم.بقران مشکل مالی ندارم.حقوق بابام نصفش مال منه.خونه و ماشین دارم.خودم هم که شاغلم.باباجون من فقط وحید و میخامش.مادرم خواست اذیتش کنه.گفت ولی من میخام براش دختر بگیرم.گفت اشکال نداره بزارید من هم کنارشون باشم.دلم برای وحید تنگ شده بود.مامان به جون وحید الان داشتم میرفتم خودمو خلاص کنم…بهش فک میکردم چطوری راحت تر اینکارو بکنم.سرم گیج رفت.بابام گفت نمیخاد.این حرفها چیه؟حاج خانوم داره اذیتت میکنه.پاشو ببرمت دکتر،،گفت نه آقاجون،چندشبه نخوابیدم…یکساعت بخوابم خوب میشم…گفتم حتما از لحظه ای که منیژه من و دختره رو توی رستوران دیده بهت گفته…حالت بد شده؟گریه کرد آره بخدا…صورتشو با دستاش پوشوند.گریه شدید کرد.بابام هم گریه کرد.گفت بخواب آروم باش عزیزم…خودت مقصر بودی…پسر تو بیا بیرون هنوز عقدت نیست.گفتم نه من پیشش هستم.گفت غلط میکنی تو توی وجودت کرم خاصی هست که نمیتونی سرجات بشینی،مریم که هنوز گریه میکرد.توی گریه اش کوچولو خندید…مادرم گفت امان از دست شماها.تا غروب خواب بود.غروبی مادرم یکدست لباس شیک داد مریم…بردش آرایشگاه دوساعتی بودن برگشت.با گل و شیرینی رفتیم خونه حاج میثم بهشون گفتند عروسمون برگشته و اومدن عذر خواهی و آرزوی سلامتی برای اونها.بنده خداها خیلی خوشحال شدند و پذیرایی خوبی ازمون کردن.شب بابام توی ماشین دوباره مریم رو برام صیغه کرد.تا روز شنبه که عقدش کنم.گفت برو بریم خونه خودمون…گفتم نریم خونه بابا…جانم عزیزم من میدونم میخای امشب جر واجرم کنی…پس میدونی که سر و صدا میشه…خونه خودمون راحت تریم…رفتیم خونه…گفت برم دوش بگیرم؟؟گفتم برو…تا رفت من یک چایی دم کردم.برگشت.لخته لخت بود.عین شبنم روی برگ گل…قطرات آب روی سینه های نازش بودن…روی کاناپه نشسته بودم…بهش زل زده بودم.خیسه خیس اومد روی پام نشست.گفتم حیف این تن و بدنت نبود رفتی با اون چلغوز.گفت وحید یک چی بهت بگم؟گفتم بگو.گفت نخندی ها.میدونی چرا باهام بد شد.اون هم از شب اوله اول،،گفتم نه چرا؟گفت بخدا بار اول شب اول داشت همه جامو میبوسید و کیف میکرد.بهم گفت داگی کنم تا منو بکنه.خیلی هم خورد و لیسید.من هنوز کیرشو ندیده بودم.پاشد.کرد داخل کوسم…بهش گفتم با انگشت نکن با کیرت بکن.گفت با کیرم میکنم انگشت نیست که، وحید منه خاک بر سر تا برگشتم کیرشو دیدم زدم زیر خنده.هرکاری میکردم خنده ام بند نمیومد.گفت چیه چته؟اینقدر دادی کیر منو کوچیک میبینی.گفتم لجن چی میگی اگه تو به این میگی کیر مال وحید چی بود.ساکت شد چیزی نگفت. از شدت خشم چهره اش مث خون شد،دیگه باهام لجه لج شد.همیشه پیشم حقیر بود.ازم متنفر شد…خودم همیشه برق تنفر و پشیمونی رو توی چشماش میدیدم.آخه دست خودم نبود تا دیدم خنده ام گرفت،مادرم فرداش گفت قربونت بشم چه خنده هایی میکردی، گفتم مامان خنده بدبختیم بود.این مرد نیست که…آلتش اندازه بچه ده ساله است…گفت نه؟؟همونجا بهش گفتم مامان بدبخت دو عالم شدم…چون بهش خندیدم از دیشب بهم نگاه هم نمیکنه.اما وقتی فهمید کون ندادم کونم تنگه…همش منو از پشت میکرد.وحید لج کرده بود.گفتم نمیدونم بهت چی بگم.گفت چی بگی؟پاشو بغلم کن مث قدیما حسابمون برس جیغمو در بیار…خودش لختم کرد…معلوم بود یارو دهن مهن اینو آسفالت کرده بود.بدون اینکه بگم ساک زد اونم چه ساکی…بلند شد لبهامو بوسید…وحید مگه دیگه دوستم نداری…نشستم روی کاناپه…بخدا ذوق و شوق نداشتم.گفت چته چرا ساکتی؟گفتم چه ظلمی تو به من و خودت کردی فقط خدا میدونه،؟؟یادته چقدر باید برات میخوردم تا راضی بشی یکبار فقط یکبار برام بخوریش، خیلی نامردی مریم…الان اینقدری توی ساک زدن استادی که میدونم یارو حتی آب کیرشم بهت میداده بخوری، اونوقت منو مجبورم میکردی وسط سکس برم بشورمش، تا بخوریش.گفت بخدا شرمندتم…آره راست میگی…بخدا دیگه از این کارها نمی کنم.بهت قول میدم آبت بیاد واسه تو هم میخورم…
قهر نکن خب…دوباره واسم ساک زد…داگی کرد گفت نخور برام فقط بکن…توی حالت داگی کیرمو فشار دادم توی کوسش واقعا تنگه تنگ بود…هیچکس الان باورش نمیشه…اما سر گذاشته بود روی کوسن مبل آه و ناله میکرد.من خودبخود اشکم میومد…خیلی بده که احساس کنی عشقت رو که لای برگ گل نگهش میداشتی،،بهش تو نمیگفتی…نازک تر از گل بهش نمیگفتی.خودش تو رو بزاره کنار بره زن یکی بشه که مجبورش کنه حتی سوراخ کون یارو رو هم ببوسه،،لخت بود اشکام از بالاریخت روی کمرش گفت وای وحید مگه پیرشدی که دو دقیقه نشده عرقت در اومده…فک کرد عرق پیشونیمه،روی کمرش ریخته…برگشت نگاهم کرد.کیرم ازش خارج شد…گفت بمیرم برات…داری گریه میکنی،،لختی توی بغلم محکم منو گرفته بود اونم گریه میکرد…درد بدیه…توی مخمصه گیر افتاده بودم…نمیدونستم دوستش داشته باشم یانه؟دوباره قبولش کنم یانه؟رفتارش عوض شده بود.معلوم بود دیگه اون دختر پاک و چشم و گوش بسته سابق نیست…من میدونستم هیچوقت و هیچ کجا با مرد دیگه ای بغیر من و اون یارو نبوده…اما اون یارو فاتحه اینو خونده بود…زمانیکه میخواست داگی بشه بده…صدبارخواهش میکرد…آروم باشم عجله نکنم…الان یکجوری خودش کوسشو میکوبوند به کیرم که انگار نه انگار همون مریمه،،نشستم روی مبل خودش کیرمو گرفت نشست روش…مدلی که عمرا بهم نمیداد… میگفت کیرت بلند و کلفته تا ته رحمم فرو میشه…میرسه توی نافم…دردم میاد…اما الان خودش ابدهن زد کرد توی کوسش…از شدت تلمبه هاش موهای بلند و زیباش روی صورتش افشون میشدند.لبهاشو چسبوند به لبهام…گفت وحید امشب منو خوب بکن…میدونم و فهمیدم دیگه بهم علاقه نداری…اون حس قشنگتو دیگه بهم نمیدی، ولی منو بکن بزار خاطره قشنگی برام باشه…محکم بکوب داخل کوسم.محکمه محکم…برگشت گفت نگاهم نکن.فک کن از اون جنده های خوشگل توی فیلمها هستم…جر بده کوسمو…دوباره نشست روی کیرم کمرشو گرفتم و نشوندمش روی کیرم تا ته رفت داخل کوسش.کمرشو راسته راست،کرد.گفت بگیر از پشت سینه هامو بچلونشون…نوکشو فشار بده.وحید محکم…اون سگ پدر مجبورم میکرد.بادمجون کلفت بکنم توی خودم مینشست جق میزد…سینه هامو دندون میگرفت… کونمو گاز میگرفت… بکن وحید بکن…وحید بی پدر یکبار مجبورم کرد دستامو بست به تخت…همزمان دو تا بادمجون کلفت رو عقب و جلو کرد توی کون و کوسم،،وحید جر داد هر دوتا رو…دهنم رو بسته بود تا صدای جیغم بیرون نره…میدونست نمیخامش…آخ وحید الان وقت گاییدن کونمه…خودش تف زد و کیرو کرد توی کونش…جیغ هم زد…گفت تلمبه بزن…ابشو بریز توش یادته همیشه دلت میخواست…اینقدری که عصبی بودم.کیرم دائما از حالت شقی بیرون میومد.تا بلاخره آبم اومد ریختم توی کونش…بلند شد تیز دویید توی توالت…روی مبل ولو بود.برگشت پیشم…خودشو با دستمال کاغذی خشک کرد.نشست کنارم…گفت میدونم فهمیدی چی بهم گذشته…بدون دیگه اون دختر نازنازی قبل نیستم…فکراتو بکن…عجله نکن…من عاشقتم وحید…فقط بدون که دیگه بغیر تو کسی رو نمیخام…وحید ولی روزگار تقاص تو رو ازم گرفت.تو نگیر…وحید جوب تموم اشتباهاتم رو خوردم…شکر خدا مامانم که داره میمیره…من که ازش راضی نیستم…خدا میدونه…خودم فهمیدم تو چی بودی و کی بودی و هستی،ولی شد دیگه…آدمیزاد شیرخام خورده است دیگه…وحید اگه بچه داشتیم الان مهد میرفت… آخ مامان خدا ازین که هستی بدترت کنه…بلند شد من رفتم حموم… گفت من نیام…برگشتم نگاهش کردم…رفتم توی حموم…فک کردم میاد…از حموم اومدم نبود رفته بود…شب خوبی رو باهاش نگذروندم…بجای اینکه حال کنم بدتر شدم…سراغشو نگرفتم.گفتم بزار بره،فردا نه پسفردا صبح اول وقت رفتم سراغش…نبود…رفتم پیش منیژه رئیسش…گفت مبارک باشه شنیدم صیغه ات شده…گفتم نمیدونی کجاست…گفت من میدونم بهم گفته دیگه نمیخایش، همه چی رو بهم گفته…جز به جزوش رو…حق داری…گفت حتی شب بهش اس هم ندادی، الان پس چرا سراغش رو گرفتی؟،گفتم چون نگرانشم…ترسیدم کار دست خودش بده…گفت نه جرات این گوه خوری ها رو نداره…دختره دیوونه وقتی میخواست ازت جدا بشه صدبار گفتم درست فک کن…وحید پسر خوبیه…هم با خودش هم باهمه لج کرد…الان همه چی رو میندازه تقصیر مادرش…وحید جون تو مرد خوبی هستی…ولی اینو بدون…کسی حتی مادرش چاقو نزاشت زیر گردنش که با اون نفله ازدواج کنه…مریم از اینکه تو رو تشنه خودش نگه داره لذت میبرد… بارها اینجا میگفت وحید دوروبرش هزار تا دختر خوشگل هستند اما من کاری باهاش کردم تا دلم نخواد بند کمرش باز نمیشه…وحید مریم درسته خوشگله اما…من نمیخوام بیشتر ازین بهت بگم…اما لياقت تو رو نداره…از محبتت سواستفاده میکنه…شاید الان خوب شده باشه اما بهت قول میدم موقتیه… اینها اشک تمساح هستند…برو دوباره برای خودت زندگی قشنگ تشکیل بده…و برای اینکه بهت بگم خیالت راحت بشه…بدونی دروغ نمیگم…وقتی عده۳ماهه طلاقش با این یارو تموم شد…تا چند روز قبل،صیغه همون پسرخاله اش بود که مادرش الان خونه اونهاست…میگی نه…زنگ بزن ازش بپرس…نمیخواستم بهت بگم…ولی دلم سوخت…چون تو مهربونی…بدون تو توی قلب مریم در رده آخری،،ببین کاری که مادر مریم با خوشگلیش سر پدر مریم آورد… صددرصد مریم هم واسه تو همین مسئله رو پیاده میکنه…تا الان هم دیر شده داداش من…تو خودتو عشقتو اثبات کردی…برو زندگی کن…چند وقته میخوام بهت بگم.ولی نمیشد…الان هم دیدم چقدر مهربونی که اومدی سراغش بهت گفتم،تا چند شب قبل نمیدونست خیال ازدواج داری تا من بهش گفتم توی رستوران با خانم دیگه ای بودی و دیدمت،حس حسادتش برانگیخته شد اومد سراغت…بهم گفت وحید غیر من کسیو دیگه نمیخواد…ولی صبح بهم گفت دوباره برام مرخصی رد کن،میخام برم قم.زن پسرخاله ام بشم.دوستم داره،وحید دیگه منو نمیخواد.صبح زنگ زد پسر خاله اش اومد بردش قم بره خونه خاله اش مادرشو ببینه…اون میدونست سراغشو میگیری،گفت بهت بگم خودت صیغه رو فسخش کنی…مهریه اش هم حلالت…چون پدرت صیغه کرده و ازش حق فسخ گرفته بود…ببین همه چی رو میدونم…این رو هم بهت بگم که بلایی که سر تو و اون یارو آورد سر پسرخاله اش هم میاره…تازه این بدبخت سن و سالش کمتر از مریمه…میدونی چرا چون مادرش محبت بلد نبود که به این هم یاد بده…دو تا کله خشک بودن که فقط خدا زیبا خلقشون کرده بود.صورت زیبا داشتن نه سیرت زیبا…نمیدونستم چیکار کنم.با این حرفهای منیژه دلم از مریم خونه خون شد…گفتم این هم شانس منه حالا بیا و خوبی کن.بدبختی بابام هم داشت زنگ میزد…جوابشو دادم…گفتم باباجون بعدا بهت زنگ میزنم…از منیژه خداحافظی کردم.نشستم توی ماشین زنگ زدم شماره منیژه همش رد میدادمیخواستم بهش چندتا حرف دری وری بگم تا دلمو خالی کنم…اون خط قدیمیش زنگ زدم.در دسترس نبود.گفتم برم پیش منیژه شاید شماره دیگه ای ازش داشته باشه.برگشتم توی اداره…در اتاقش باز بود.صدا میومد…گفت مریم تو احمقی چرا وادارم کردی همچین دروغهایی رو بهش بگم.طفلی وحید خیلی عصبی شد.باور کرد.مریم گفت اشکال نداره وحید گناه داره…اون هنوز دنبال همون مریم قدیمی خودش میگرده…نمیدونست روزگار چه بلایی سر مریمه بدبخت آورده.خدا لعنت کنه مادرمو،مقصر اون لعنتی بود…بابامو بدبخت کرد منو بدتر…با گریه گفت منیژه خدا کنه بره دختر خوب و باکره بگیره…منیژه تو نمیدونی وحید چقدر مهربونه…تو نمیدونی چه احترامی برای همسرش قائل میشه…من هم نمیدونستم تا اینکه زن اون کثافت شدم…یکبار بخدا یکبار یادم نمیاد به وحید چیزی گفته باشم واسم بخره ازم بپرسه واسه چی میخای،یا یکبار بهش بگم اینکارو نکن یا بکن ازم دلگیر بشه…گفت خب احمق کرم داشتی ازش جدا شدی…گفت منیژه خیلی هات بود… هر شب سکس میخواست…اول زندگیمون بود.من هم خام بودم…همش فک میکردم این فقط منو واسه اندامم میخاد.نگو عاشق من بوده…منو میدید خستگیش در میومد شاد میشد وحشی میشد…چنان تموم هیکلمو میبوسید آب لمبو میشدم.گفت خوشبحالت…ولی نه بد به حالت چون لیاقت نداشتی…گفت منیژه حقمه…ولی اون گناه داره…تموم پریشب موقع سکس یکبارعاشقونه نگاهم نکرد…آخه من دیوونه هم اینقدری ذوق کرده بودم که دوباره صیغه اش شدم…تموم حسم رو یکجا بهش نشون دادم از رفتارم شوکه شد…فک کرد خدایی نکرده جنده منده ای چیزی شدم…از نوع رفتارم بدش اومد و بهش برخورد…منیژه این چیزا گفتن نداره دارم دق میکنم…ولی طفلی پشتم بود تلمبه میزد…اشک میریخت.گفت خاک تو سرت که همچین جواهری رو از دستش دادی، حالا بزار بره یک دختر خوب بگیره تا کونت خوب بسوزه…در ضمن گناه حرفهایی هم که بهم یاد دادی بهش بگم گردن خودت…گفت اون که زن بگیره من دق میکنم…ولی فدای سرش.حقشه،و حقمه،،رفتم داخل…گفتم اگه تا الان هم نمیخواستم زن دیگه بگیرم ولی میرم میگیرم تا خوب دق کنی…بی پدر مادر خودتو قایم میکنی دروغ و جفنگ بهم میبافی،منو بگو که نگران کی هستم…منیژه خانوم از تو توقع نداشتم…گفت بخدا این خره مجبورم کرد…چرا برگشتی…گفتم منه خر برگشتم بهش بگم که من بخشیدمش بیاد دوباره زندگی کنیم گذشته رو فراموش کنیم…ولی خودش نخواست…زدم بیرون.عمدا اومدم بیرون…منیژه گفت ای وای مریم مریم چت شد…برگشتم داخل…غش کرده بود…گفتم تازه گیها دست به غشش هم خوب شده…خندید گفت بیشعور خان…تو خبر نداری طفلکی یکبار اون موقع که زن یارو بود از فشار بالا تا دم سکته رفت…الانم فشارش میزنه بالا اینجوری میشه…گفتم آهان الان فشارش بالاست یا پایین…خندید…آب زد صورت مریم.گفت پاشو نمیر این بدبخت کنارته…تو مهره مار داری…اینو هر کارش کنی بازم تو رو دوستت داره…گفتم پاشو بابام منتظره خیلی زنگ زده بریم محضر آدرس فرستاده…بایدساعت۱۱به بعد اونجا باشیم.گفت میخای دوباره عقدم کنی؟گفتم مگه بدت میاد.بغلم کرد گفت نه از خدامم هست.ولی شرط دارم.گفتم ها تازه الان شدی مریم خودم.خندید.گفت هیچچی هیچچی ازت نمیخام.فقط۱بوس عاشقانه.فقط همین،بعد باهات میام…لبهامو گذاشتم روی لبش…بردمش عقدش کردم.مهمونی کوچیکی گرفتم…عمهام اومد گفت به ولای علی دوباره اذیتش کنی، مریم چشاتو در میارم به جون۳تا بچه هام…میخواستم از لج تو نوه۱۷ساله ام رو بهش بدم…خودش نخواست…دختر جان برو زندگی کن.بچه دار بشو خوش باش…گفت چشم عمه جون…شب ساعت۱اومدیم خونه امون.اینبار خودم لخت شدم.گفتم بجنب معطل نکن.آروم بود…آرایش عروسی غلیظی هم داشت…خوشگل بود خوشگلتر شده بود…لختی خوابوندمش روی تخت…چنان کوسشو خوردم چوچوله اش رو مکیدم…که چندبار کمرش بالا پایین شد و آبش اومد…خودش برگشت ساک مشتی قشنگی برام زد.کوسشو خشک کرد.گفت عزیزم بکن محکم بکن…آبتو بریز توش میخوام مامان بشم…میدونم چند روزی از پریودیم رد شده وقتشه…من هم معطلش نکردم.به سبک سرخپوستی وحشیانه گاییدمش…گفت بخدا وحید غلط کردم کوسم جر خورد.دیوانه آروم… آخ پاره شد…گفتم حقته…ریختم ته کوسش…تقریبا۶ماهی بیشتر از ازدواجمون گذشته بود.که سرکار بودم مادرم زنگ زد ظهری بیا ناهار اینجا.به مریم نگو کار مهمی باهات دارم…ترسیدم چی شده…ظهر تا در خونه رو زدم رفتم داخل.زنداداشم گفت مژدگونی بده خانومت بارداره، فعلا که زندگی به کامه، تا ببینیم از طرف خدای بزرگ چی میاد…
نوشته: وحیدک
15 پاسخ به “صورت یا سیرت زن”
غلامرضا تختی زمانه دست به قلم شد دوباره
این ژانر مایه دار که میره کم سن میکنه ،زنش قدر نشناسه گایید
شاهنامه نوشتی
به به میبینم که یه کم تنوع دادی به داستان و طبق معمول با ارث پدری شروع نشدالبته حوصله نداشتم تا آخرش و بخونم چون من مثل تو شیشه نمیزنم ولی همین که یه کم فکر کردی و این یکی را نوشتیممنون
تکراری بود ولی بازم قشنگه
دمت گرم داداش خیلی قشنگ بود💙💙💙💙
حال کردم با داستانت
همون اول کار ارثو خوردی و مغازرو گرفتیفردین بازیم که کردی و خلاصه مثل همیشه بود
احمق
بخاطر به کس کردن چه دهنی ازت سرویس شد🤣🤣🤣
ای ول به این نگارش و داستان عالی. اونی که چشم دیدن و خوندن یک داستان عالی رو نداره میتونه یک حس منفی برات بفرسته پس اون منفی هارو خط قرمز بزن .و کاشکی خود این کسانی که نظر منفی میفرستن ،یک داستان میفرستادن که معلوم بشه تو داستان نویسی چکاره هستن
شیشه کش اعظم دوباره دست به قلم شد 😂😂😂😂
به به دکتر جغول دوباره دست به دودول ببخشین دست به قلم شد
گاییدم نزدیک یه ساعت نیم طول کشید برق رفت من شروع کردن خوندن تموم شد برق اومد .مریما من گاییدم زنا همیشه باید تشنه نگرداری محبت زیادی نکنی بهش اینا بعد 40سال میگم
تو یه بعد دیگه ای از بیغیرتی هستی