سلام
یه مدت بعد از خدمت سربازی یه مغازه ای زدم و مشغول کار و کاسبی و اغلب اوقات که بیکار میشدم و تنها بودم داستان های سکسی میخوندم و داستانهای منو زن عموم یا زن دایی یا خاله و غیره … منم عجیب تو کف زن عمو کوچیکم بودم اندامی فوق العاده ای داشت سینه ها و کون بزرگ و خوش قد و بالا بود و چون همسایه دیوار به دیوار بودن گهگاهی دید میزدم خیلی خوش اندام بود ولی جرات نمیکردم مراحل داستان نویس های سایت رو اجرا کنم … بخاطر همین بیشتر داستان منو زن عموم رو میخوندم ، خلاصه بعد از چند سالی یکی از اقوام پیشنهاد ازدواجی داده شد و که دختری که پیشنهاد شد تک فرزند بود و پدرش تو یه شرکت کار میکرد و به صورت شیفتی هشت ساعته مشغول کار تو شرکت بود و مادرش هم خونه دار بود… ازدواج کردیم و بعد از ازدواج بیشتر اوقات معمولا شام خونشون پلاس بودم… اگرم دو سه روز از رفتنم به اونجا بیشتر طول می کشید زنگ میزدن و که چرا نمیای و اینا … مادر خانمم اندامش دقیقا شبیه زن عموم بود شایدم بهتر … بخاطر همینم گرایش پیدا کردم به داستانهای من و مادرزن و اینا … عجیب تو کف مادرزن بودم همیشه … همش یاد داستان های سکسی میوفتادم که طرف به راحتی مادر زنشو میکرد و مادرزنشم کلی خوشبحالش میشد . زنم هم دانشجو بود و کلاسهایی که در طول هفته داشت رو دقیق میدونستم . خلاصه یه روز برای ناهار خانمم زنگ زد که بیا حتما و منتظریم و امروز کلاسم زود تموم میشه و بیا دنبالم منم گفتم باشه . اینجا بود که شیطون رفت تو جلدم و گفت زودتر برو مادر خانم رو خوشبحالش کن و بعد برو دنبال زنت . شیطون موفق شد و من ساعت 10 رفتم خونشون مادر زنم چایی شیرینی برام آورد و یه شلوار تنگ و بلوز تنش بود که اندامش منو محو خودش میکرد تو همون آشپزخونه که مشغول غذا پختن بود و راست و دولا میشد وسیله برداره اندامش بیشتر خودنمایی میکرد وقتی روش بسمت اجاق گاز بود شیطون گفت الان وقتشه و از پشت بغلش کن و منم رفتم تو آشپزخونه و از پشت بغلش کردم و سینهای بزرگشو با دستم گرفتمو محکم فشار دادم و طوری که کیرم لای کونش بود کاملا شق شده بود … مادر زنم یه جیغی کشید تا جیغ کشید دستام شل شد اونم چرخید با در قابلمه ای دستش بود محکم زد تو سرم و چشام سیاهی رفت و نشستم سرمو دو دستی گرفتم درد عجیبی تو سرم بود و شیطونی که منو فرستاد برای این کار با اون جیغ و ضربه پا گذاشت به فرار و مرحله بعدشو بهم نگفت که باید چیکار کنم … منم تو همون حال و احوال و داد و بیداد مادر زنم که هی میگفت بی حیای بیشعور و بی تربیت و … تازه فهمیدم چه غلطی کردم ، گفتم ببخش گوه خوردم غلط کردم و قسمش میدادم به کسی چیزی نگو و من همچین آدمی نبودم و شیطون گولم زد و هزار تا از این چرت و پرتا و اون همش میگفت برو از خونه بیرون ریخت تو دیگه نبینم و من همش میگفتم چشم میرم ولی با آبروم بازی نکن غلط اضافی کردم یهویی نمیدونم چی شد فقط ببخش و آبرو داری کن و نمیدونم چی میگفتم فقط قسمش میدادم… رفتم و بعد یکی دو ساعتی زنم زنگ زد و که من دم در دانشگاهم و تو کجایی … منم گفتم یه کاری برام پیش اومد و معذرت خواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام و زنگ میزدم مادر زنم که جواب نمی داد و اس دادم به بزرگیت منو ببخش و آبرومو نبر … یه ساعت بعدش دوباره زنم زنگ زد و منم گفتم دیگه هیچی الان همه چیو بهش گفته و … گوشی رو جواب دادم و گفت تازه رسیدم خونه و مامان سرش درد میکنه و خوابیده ولی برات غذا درست کرده بود منم گفتم ازش تشکر کن و عذر خواهی کن سر فرصت میام باز … شب شده بود که پدر زنم زنگ زد و پیش خودم گفتم وای خدا بخیر کنه با ترس و لرز گوشی رو جواب دادم بعد سلام و احوالپرسی گفت این رسمشه من زبونم بند اومده بود تا بخوام چیزی بگم گفت مادرزن مریضت برات غذا درست کنه بعد تو نیای شام منتظریم حتما بیا ، یه نفسی کشیدم و گفتم قربونش برم که همش باعث زحمتشم امشب رو نمیتونم بیام سر فرصت حتما میام و گفت لااقل بیا به مادر زن مریضت یه سری بزن از زیر پتو هم بیرون نمیاد گفتم بروی چشم فردا حتما بهش سر میزنم و با کلی عذر خواهی قطع کردم فرداش وقتی میدونستم نه پدرزنم خونه هست و نه زنم ، مادرزنم شکلات و شیرینی خیلی دوست داره با یه جعبه شکلات و شیرینی رفتم خونشون آیفون رو زدم جواب نداد چون کلید خونشونو هون موقع بعد ازدواج بهم داده بودن، کلید انداختم و رفتم تو دیدم مادزنم رنگ به رخش نداره پیشش نشستم شکلات و شیرینی رو گذاشتم پیشش و گفتم خدا منو بکشه چه غلطی بود کردم ، تو رو خدا ندید بگیر شیطون رفت تو جلدم من دارم میرم هر وقت منو بخشیدی بهم زنگ بزن من میام خونتون اگرم نبخشیدی هیچوقت دیگه نمیام ، هیچی نگفت و من رفتم ، عصری زنم زنگ زد و کمی صحبت کردیم و گفت شب میای اینجا منم گفتم نه سرم شلوغ بود امروز خیلی خسته ام و هی میگفت و منم بهونه میاوردم تا اینکه گفت مامان میگه بهش بگو بیاد گفتم گوشی رو بده مامانت ، مادرزنم تا گفت الو گفتم جانم خوبی بهتر شدی ؟ گفت بیا امشب منتظرتیم گفتم چشم ، تازه اینجا شانس آوردم نگفتم منو بخشیدی یا از این حرفا که گوشی رو بلندگو بود ، زنم گفت نفهمیدم نفهمیدم چیشد حالا . من میگم بیا نمیای مادرزن جونت میگه میگی چشم ، تو دلم گفتم حالا بیا اینو جمعش کن سریع یه چرت و پرتی جم و جور کردم و گفتم بخاطر اینکه حالش خوب بشه گفتم و شب رفتم اونجا همونجور که انتظار داشتم مادرزنم برخورد خیلی سردی داشت و زنم به این خیال که چون حالش خوب نیست همچین برخوردی داشته ، من و زنم کمی صحبت میکردیم و کمی تلویزیون میدیدم خیلی برام سخت بود نشستن اونجا … جایی که همش اونجا بودم و مثل خونه خودم راحت بودم یه حس غریب بودن بهم دست میداد تا اینکه پدر زنم اومد و جو یه مقدار عوض شده بود ولی من همون حس رو داشتم و الان با اینکه مدتهاست از اون موضوع گذشته ولی همچنان مادرزنم برخوردی که قبلا با من داشته رو نداره .
یه مدت بعد از خدمت سربازی یه مغازه ای زدم و مشغول کار و کاسبی و اغلب اوقات که بیکار میشدم و تنها بودم داستان های سکسی میخوندم و داستانهای منو زن عموم یا زن دایی یا خاله و غیره … منم عجیب تو کف زن عمو کوچیکم بودم اندامی فوق العاده ای داشت سینه ها و کون بزرگ و خوش قد و بالا بود و چون همسایه دیوار به دیوار بودن گهگاهی دید میزدم خیلی خوش اندام بود ولی جرات نمیکردم مراحل داستان نویس های سایت رو اجرا کنم … بخاطر همین بیشتر داستان منو زن عموم رو میخوندم ، خلاصه بعد از چند سالی یکی از اقوام پیشنهاد ازدواجی داده شد و که دختری که پیشنهاد شد تک فرزند بود و پدرش تو یه شرکت کار میکرد و به صورت شیفتی هشت ساعته مشغول کار تو شرکت بود و مادرش هم خونه دار بود… ازدواج کردیم و بعد از ازدواج بیشتر اوقات معمولا شام خونشون پلاس بودم… اگرم دو سه روز از رفتنم به اونجا بیشتر طول می کشید زنگ میزدن و که چرا نمیای و اینا … مادر خانمم اندامش دقیقا شبیه زن عموم بود شایدم بهتر … بخاطر همینم گرایش پیدا کردم به داستانهای من و مادرزن و اینا … عجیب تو کف مادرزن بودم همیشه … همش یاد داستان های سکسی میوفتادم که طرف به راحتی مادر زنشو میکرد و مادرزنشم کلی خوشبحالش میشد . زنم هم دانشجو بود و کلاسهایی که در طول هفته داشت رو دقیق میدونستم . خلاصه یه روز برای ناهار خانمم زنگ زد که بیا حتما و منتظریم و امروز کلاسم زود تموم میشه و بیا دنبالم منم گفتم باشه . اینجا بود که شیطون رفت تو جلدم و گفت زودتر برو مادر خانم رو خوشبحالش کن و بعد برو دنبال زنت . شیطون موفق شد و من ساعت 10 رفتم خونشون مادر زنم چایی شیرینی برام آورد و یه شلوار تنگ و بلوز تنش بود که اندامش منو محو خودش میکرد تو همون آشپزخونه که مشغول غذا پختن بود و راست و دولا میشد وسیله برداره اندامش بیشتر خودنمایی میکرد وقتی روش بسمت اجاق گاز بود شیطون گفت الان وقتشه و از پشت بغلش کن و منم رفتم تو آشپزخونه و از پشت بغلش کردم و سینهای بزرگشو با دستم گرفتمو محکم فشار دادم و طوری که کیرم لای کونش بود کاملا شق شده بود … مادر زنم یه جیغی کشید تا جیغ کشید دستام شل شد اونم چرخید با در قابلمه ای دستش بود محکم زد تو سرم و چشام سیاهی رفت و نشستم سرمو دو دستی گرفتم درد عجیبی تو سرم بود و شیطونی که منو فرستاد برای این کار با اون جیغ و ضربه پا گذاشت به فرار و مرحله بعدشو بهم نگفت که باید چیکار کنم … منم تو همون حال و احوال و داد و بیداد مادر زنم که هی میگفت بی حیای بیشعور و بی تربیت و … تازه فهمیدم چه غلطی کردم ، گفتم ببخش گوه خوردم غلط کردم و قسمش میدادم به کسی چیزی نگو و من همچین آدمی نبودم و شیطون گولم زد و هزار تا از این چرت و پرتا و اون همش میگفت برو از خونه بیرون ریخت تو دیگه نبینم و من همش میگفتم چشم میرم ولی با آبروم بازی نکن غلط اضافی کردم یهویی نمیدونم چی شد فقط ببخش و آبرو داری کن و نمیدونم چی میگفتم فقط قسمش میدادم… رفتم و بعد یکی دو ساعتی زنم زنگ زد و که من دم در دانشگاهم و تو کجایی … منم گفتم یه کاری برام پیش اومد و معذرت خواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام و زنگ میزدم مادر زنم که جواب نمی داد و اس دادم به بزرگیت منو ببخش و آبرومو نبر … یه ساعت بعدش دوباره زنم زنگ زد و منم گفتم دیگه هیچی الان همه چیو بهش گفته و … گوشی رو جواب دادم و گفت تازه رسیدم خونه و مامان سرش درد میکنه و خوابیده ولی برات غذا درست کرده بود منم گفتم ازش تشکر کن و عذر خواهی کن سر فرصت میام باز … شب شده بود که پدر زنم زنگ زد و پیش خودم گفتم وای خدا بخیر کنه با ترس و لرز گوشی رو جواب دادم بعد سلام و احوالپرسی گفت این رسمشه من زبونم بند اومده بود تا بخوام چیزی بگم گفت مادرزن مریضت برات غذا درست کنه بعد تو نیای شام منتظریم حتما بیا ، یه نفسی کشیدم و گفتم قربونش برم که همش باعث زحمتشم امشب رو نمیتونم بیام سر فرصت حتما میام و گفت لااقل بیا به مادر زن مریضت یه سری بزن از زیر پتو هم بیرون نمیاد گفتم بروی چشم فردا حتما بهش سر میزنم و با کلی عذر خواهی قطع کردم فرداش وقتی میدونستم نه پدرزنم خونه هست و نه زنم ، مادرزنم شکلات و شیرینی خیلی دوست داره با یه جعبه شکلات و شیرینی رفتم خونشون آیفون رو زدم جواب نداد چون کلید خونشونو هون موقع بعد ازدواج بهم داده بودن، کلید انداختم و رفتم تو دیدم مادزنم رنگ به رخش نداره پیشش نشستم شکلات و شیرینی رو گذاشتم پیشش و گفتم خدا منو بکشه چه غلطی بود کردم ، تو رو خدا ندید بگیر شیطون رفت تو جلدم من دارم میرم هر وقت منو بخشیدی بهم زنگ بزن من میام خونتون اگرم نبخشیدی هیچوقت دیگه نمیام ، هیچی نگفت و من رفتم ، عصری زنم زنگ زد و کمی صحبت کردیم و گفت شب میای اینجا منم گفتم نه سرم شلوغ بود امروز خیلی خسته ام و هی میگفت و منم بهونه میاوردم تا اینکه گفت مامان میگه بهش بگو بیاد گفتم گوشی رو بده مامانت ، مادرزنم تا گفت الو گفتم جانم خوبی بهتر شدی ؟ گفت بیا امشب منتظرتیم گفتم چشم ، تازه اینجا شانس آوردم نگفتم منو بخشیدی یا از این حرفا که گوشی رو بلندگو بود ، زنم گفت نفهمیدم نفهمیدم چیشد حالا . من میگم بیا نمیای مادرزن جونت میگه میگی چشم ، تو دلم گفتم حالا بیا اینو جمعش کن سریع یه چرت و پرتی جم و جور کردم و گفتم بخاطر اینکه حالش خوب بشه گفتم و شب رفتم اونجا همونجور که انتظار داشتم مادرزنم برخورد خیلی سردی داشت و زنم به این خیال که چون حالش خوب نیست همچین برخوردی داشته ، من و زنم کمی صحبت میکردیم و کمی تلویزیون میدیدم خیلی برام سخت بود نشستن اونجا … جایی که همش اونجا بودم و مثل خونه خودم راحت بودم یه حس غریب بودن بهم دست میداد تا اینکه پدر زنم اومد و جو یه مقدار عوض شده بود ولی من همون حس رو داشتم و الان با اینکه مدتهاست از اون موضوع گذشته ولی همچنان مادرزنم برخوردی که قبلا با من داشته رو نداره .
بیشتر این داستانها البته بهتر بگم 99 درصد این داستانها زاده ذهن نویسنده هست که اجراش برای شخص خواننده میتونه تبعات سختی داشته باشه
شاد و پیروز باشید
نوشته: آرش
34 پاسخ به “داستان من و مادرزنم”
اکثر داستانهای سایت تخمی تخیلی و نباید از روی یک نوشته الگو برداری کرد. حتی میگن شنیدن کی بود مانند دیدن
چرت و پرت و غیرقابل باورچرا باید به مادر زنی که حداقل ۲۰ سال از زنت بزرگتره با این ترتیبی که روایت کردی منجر به سکس بشهکسخل تو به مادر زنت بدون هیچ آلارمی از طرفش تجاوز کردی.داستان تخیلی و چرت و پرت
بنازم به این صداقتت که حرف دل همه رو زدی دمت گرم
داستانت باید هزار تا لایک بخوره
یه خاطره راست
زندگیتو روی داستانای اینجا یا هرجا به چوخ نده
بعد ازدواج هم باز زنت خونه باباشه؟؟؟؟چ جالب
من در عجبم ناظر چرااینو گذاشته،،،الان این کجاش سکسی بود؟رفته خفت کنه نشده زدن تو سرش خب بعدش چی؟؟؟؟
۹۰ درصد به واقعیت نزدیک بود. افرین
مارو ببین چه فکر میکردیم چی شد 👍 👍
هر چند که نگفتنش خودش داستان رو خراب میکنهچون کسی اجازه نمیده دخترش به دست آدم هوسران بیفتههمون اول کار تا نامزد بودین بهم میزدولی باز قابل باورتر از بقیه داستانا بود
همینقدر که تا الان نیازی به نخ بخیه با شماره صفر شیش برای دوخت و دوز کونت توسط پدرزنت نیاز پیدا نکردی برو خدا رو شکر کن
هر چند از داستانهای سکس با محارم ابدا خوشم نمیاد ولی روایت، بیان حس و حال و نگارش خاطره خوب بود.جالب و عجیب
چه عجب یک داستان واقعی خوندم اینجا
خب مردک بدون هیچ حرفی ، نخی یا دیدن شیطونی از سمت مادر زنت رفتی یهو چسپیدی از پشت بهش ، اول باید آدمتو بشناسی بعد ازین گوها بخوری
قشنگ بود
به جرات میتونم بگم اولین داستان واقعی رو تو این سایت خوندم
عالییی بود
دمت گرم حداقل جرات داری حقیقت رو میگی ولی مطمئن باش یه روزی بهت پا میده و به آرزوت میرسی چون هنوز برجستگی کیرت رو روی کونش حس میکنه همونطور که من زن عموم رو بعد از سالیان سال کردم و به آرزوم رسیدم شاید روزی داستانم رو بنویسم
تو شروع کننده خوبی نبودی هیچ کس نمیتونه پله های نردبان را یکی یکی طی نکرده به پشت بام برسه،رابطه بر قرار کردن با زنی که اصلا شناختی از روحیات و افکارش نداری کار چند دقیقه نیست بلکه ممکن است به چندین سال زمان نیاز داشته باشه،هر کسی که کون گنده و اندام قشنگی داشته باشه دلیل بر این نیست اگر بدون مقدمه چینی بغلش کنی و نزنه تو گوشت
ولی داستانت هم جالب بود هم واقعی به نظر میرسه آخه همه داستانها بعد دست زدن به سینه کارشون رفته تو یارو تموم شده .من خودم تو کف خواهر خانومم هستم یه بارم تو مستی بهش گفتم عاشق سینه هاتم خندید ولی فرداش زنگ زد حسابی قهوه ایم کرد ولی بازم من عاشق سینه هاشم نمیدونم چه کنم
کسمشنگ مراحل درست انجام ندادی 🤣🤣🤣
دقیقاً متأسفانه سکس بامحارم عواقب خیلی خیلی خیلی خیلی ناگواری داره اگه طرف به صرف فانتزی های سکسی بره جلو عاقبتش میشه بی آبرویی 👍👍👍👍
تجاوز محکومههیچ چیز ارزشمندی ارزان بدست نمیاد
نکته اخلاقی : عقلتون رو ندید دست این داستانا.
دمت گرم
کسخل
میگم چه جوری باید تاپیک بزارم
خدا بهت عقل بده پس تو فکر کردی این داستانها واقعیته؟تازه تو کشورهای لائیک و بی دین و مذهب هم به این گشادی که تو این داستانها مینویسن نیست که طرف مادرزنشو بکنه و با مادرش و خواهرش و زن شوهردار براحتی جلوی شوهرش رابطه داشته باشه حتی اونجاها هم اینطوری نسیت که کسی با کسی تو رابطه باشه و به یکی دیگه پا بده چه برسه به اینکه اکثر ایرانیها مسلمان و ناموس پرستن . همیشه توجه داشته باش این داستاها همش تخیله و ساخته ذهن یک انسان کف کرده
نمیدونم چرا داستانهای سایت و باور کرده بودییکی از همکارای من با مادرخانمش مشروب میخورنحالا یادم نیست عرق یا شرابمهم هم نیست مهم اینه که بعد از مستی کارشون به سکس میکشهاون شب خانمش شیفت بیمارستان بودهفرداش که مستی از سر مادر زنش میپرههمه چیو به دخترش میگه و توافقی طلاق می گیرندنباید این جقنامه هارو باور می کردیبعدشم پسر خوب اون کاری که تو کردی اسمش تجاوزهخیلی بی گدار به آب زدیاولش یه دستی به پاش می کشیدی ببینی عکس العملش چیهخودش و میکشه کنار یا بهت اجازه ی ورود به حریم شخصیش میده.
سلام بشذت شهوتی و تنهام کسی هست کمکم کنه خیلی وقته سکس نداشتمایدی تلگرام من@HHH13412
سلام خیلی وقته سکس ندارم وخیلی و توی عذابم لطفا یا مفعول یا دختر پیام بده ایدی من در تلگرام@HHH13412
سلام واقعا یه دختر نیست اینجا ؟ نزدیک یه سالع سکس نداشتمپیام بذه یه دختر سکسی و خیلی خیلی هاتآیدی تلگرام@King_boy2009
خیلی خیطه خدایی یارو کلید خونشو داده بهت ینی تو رو از خانواده خودش میدونسته