شمال جهنمی

این داستان بقاست!
ده روز پیش بود. یه روز عادی که ناگهان تبدیل شد به کابوسی که هنوزم سایه‌ش روی زندگیم سنگینی می‌کنه. زنگ تلفن خواهر زنم بود. صداش می‌لرزید، انگار توی یه باتلاق گیر افتاده باشه. تو شمال بود و ماشینش دقیقاً وسط ناکجاآباد خراب شده بود. منم که دستم به آچار می‌رفت و یه چیزایی از ماشین سرم می‌شد، فوری خودم رو رسوندم. گفتم خیالت راحت، درستش می‌کنم. اما انگار شانس کلاً باهامون قهر کرده بود. هر کاری کردم، نشد که نشد. غروب بود و تاریکی داشت همه جا رو می‌گرفت. چاره‌ای جز پیدا کردن یه سرپناه نبود. خدا رو شکر یه ویلا همون نزدیکی پیدا کردیم.
چند ساعتی از ورودمون به ولا نگذشته بود که از ویلای کناری صدای خنده و آهنگ می‌اومد. انگار اونجا زندگی واقعاً جریان داشت. یهو در خونه کوبیده شد. یه پسر جوون بود. با یه روی باز و خندان گفت آب آشامیدنی ویلاشون قطع شده و کمک می‌خواست. اجازه دادم بیاد از آب ما استفاده کنه. تو همین رفت و آمد، چشمش به کاپوت بالا زده‌ی ماشینمون افتاد. پرسید: “اگه خرابه، دوستم مکانیکه. می‌خوای بگم بیاد یه نگاهی بندازه؟” گفتم: “آره اتفاقاً، خیلی هم خوب میشه اگه بتونه درستش کنه.”
دوستش اومد و مشغول تعمیر ماشین شد. کم‌کم باهاشون صمیمی‌تر شدیم و سر صحبت باز شد. گفتن سه نفرن؛ دوتا مرد و یه زن. ما رو برای چای به ویلاشون دعوت کردن. بعد یه مشورت کوتاه با خواهرزنم، قبول کردیم. اولش همه چی عادی و خوب پیش می‌رفت. چای و شیرینی و یه گپ دوستانه. اما این آرامش، فقط یه نقاب بود. کم‌کم حال من و خواهرزنم دگرگون شد. یه گیجی و خواب‌آلودگی سنگین، مثل یه پرده سیاه جلوی چشمامون کشیده شد. دیگه هیچی از اطراف نمی‌فهمیدیم، دنیا دور سرمون می‌چرخید.
سقوط به عمق تباهی
وقتی چشم باز کردم، دنیا دور سرم چرخید. درد اولین چیزی بود که حس کردم. درد طناب‌هایی که مچ‌هام رو به یه ستون سنگی بسته بودن. وحشت مثل یه تیغ تیز، قلبم رو خراشید. حتماً اونا چیزخورمون کرده بودن. خواهرزنم! اونم به یه ستون دیگه بسته شده بود. رنگ از روش پریده بود و چشماش، پر از ترس و التماس بود. گوشی‌هامون رو گرفته بودن. صدای تهدیدآمیز یکی از مردا تو فضا پیچید: “باید هر چی بگیم انجام بدین وگرنه آسیب می‌بینید!”
اون لحظه، دنیا رو سرم خراب شد. یه مرد رفت سمت خواهرزنم. دستای کثیفش، سینه‌های خواهر زنم رو لمس کرد. دیدم چطور تو خودش جمع شد، یه درد عمیق‌تر از هر چی که فکرش رو بکنید تو چشماش موج می‌زد. تمام وجودم یه فریاد شد: “نه! بهش دست نزنید! هر کاری بخواین می‌کنم، فقط لطفاً به خواهرزنم آسیب نرسونید!” اما فریادم تو گلوی شب، خفه شد.
تهدیدها ادامه پیدا کرد، آزار و اذیت‌ها بی‌رحمانه بود. یکی از مردا، منو به زانو درآورد. سرم رو به زور پایین کشید و کیرش رو از شلوارش بیرون کشید و آورد سمت دهنم. “بخورش!” دوستاش، با یه نگاه سرد و خیره، گوشه اتاق تماشا می‌کردن. دنیا سیاه شد. به خاطر خواهرزنم، برای اینکه زندگیمون رو حفظ کنیم، مجبور شدم. تلخی شرم و تحقیر، از هر زهری کشنده‌تر بود. نفسم بالا نمی‌اومد.
اون زن که آرایش غلیظی داشت اومد سمت خواهرزنم. با وقاحتی که هیچ‌وقت یادم نمیره، سینه‌هاش رو بیرون انداخت و به خواهرزنم گفت: “بیا لمسشون کن خوشگله.” خواهرزنم با صورتی که از اشک خیس شده بود، از سر اجبار و وحشت این کار رو کرد. زن بهش گفت: “بیشتر! حالا لیس بزن، نوک‌شون رو خوب بخور.” خواهرزنم نوک سینه زنه رو لیس می‌زد و من از شدت خشم سرخ شده بودم.
بعد اون زن اومد سمت من و شروع به لخت شدن کرد. لباس‌ها و لباس زیرش رو درآورد و کاملاً لخت شد. چشمام از تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد. اون زن جلو من روی زمین و به حالت داگی قرار گرفت و اون مرد به پشت سرش رفت و کیرش رو تو کس اون وارد کرد. اونا جلو من و خواهرزنم مشغول سکس شدن. تو تمام این مدت، مرده هر چند وقت یه بار کیرش رو از کس زنه در می‌آورد و توی دهنم می‌کرد و من مجبور بودم بخورمش، یه طعم چندش و تهوع‌آور. خواهرزنم چشماش رو بسته بود، انگار می‌خواست نباشه، می‌خواست بمیره. اما مرد دیگه، همون دوست مکانیک‌شون، با چاقویی که تو دستش برق می‌زد، خواهرزنم رو تهدید کرد و مجبورش کرد نگاه کنه. خواهرزنم چشماش باز شد، می‌لرزید، خیره به اون صحنه مرگبار روبروش و دست مرد روی کس خواهرزنم کشیده می‌شد، تحقیر، بی‌رحمانه ادامه داشت.
پاره پاره شدن روح در لحظات شرم
دستای خواهرزنم رو باز کردن و اونو کنار من نشوندن روی زانو. مرد مکانیک، لخت شد. کیرش رو بیرون آورد و رفت سمت دهن خواهرزنم. اجبار، بی‌رحم‌تر از هر بار. کیرش تو دهن خواهر زنم بود و من به اجبار تماشا می‌کردم. موهای خواهر زنم رو گرفته بود و اون رو به سمت خودش و کیرش می‌کشوند، عقب جلو، عقب جلو.
مرد مکانیک که حسابی تحریک شده بود به سمت دوستش و اون زن رفت و تو تمام اون لحظات شوم، اون دو تا مرد با اون زن رابطه جنسی داشتن. یکی تو کس زنه می‌ذاشت و یکی دیگه تو دهنش و چند لحظه بعد جابجا می‌کردن و هر چند لحظه یه بار، کیرشون رو می‌آوردن سمت دهن من و خواهرزنم و ما مجبور بودیم بخوریم. این کابوس، تمومی نداشت.
سکس سه‌نفره‌شون نصفه کاره موند. یکی از مردا اومد سمت من و دست و پام رو باز کرد. گفت کاملاً لخت شم. ته دلم می‌دونستم، می‌دونستم که آخرش تجاوزه. برای اینکه من و خواهرزنم کمترین آسیب رو ببینیم، قبول کردم. لخت شدم. جلوی چشمای اونا، جلوی چشمای خواهرزنم. خجالت، شرم، تحقیر… کلمات برای بیان اون لحظات حقیر، ناتوانن.
اونا خندیدن. گفتن: “عجب چیزیه!” به بدنم نگاه می‌کردن. بی‌مو و روشن، با باسنی خوش‌فرم. یه مرد دست به کیرم زد و گفت: “ببینید چه نازه.” حقیقتش این بود که کیر من از کیر اون دو تا مرد کوچیک‌تر بود. همیشه دلم می‌خواست کیر بزرگ‌تری داشته باشم و تو اون مقایسه، جلوی خواهر زنم خجالت کشیدم. اون زن سمت من اومد و با کیرم بازی کرد و شروع به لیس زدن و خوردن کیرم کرد، کیر بلند شده بود. یکی از مردها پشت سرم آمد و انگشتش را در کونم فرو کرد. درد تمام وجودم رو گرفت.
اون یکی مرد سمت خواهرزنم رفت و لباس‌های اون رو با خشونت پاره کرد. الان خواهرزنم لخت جلوی همه بود. سینه‌های سفید و کس و کونش الان در دسترس همه بود. من هم که برای اولین بار بود بدن اون رو می‌دیدم محو تماشای اون شده بودم.
اون مرد دستش رو روی بدن خواهرم می‌کشید و کسش رو لمس می‌کرد. انگشتش رو تو کسش فرو کرد و گفت: “اینجا رو ببین چقدر کسش خیسه انگار لذت می‌بره.” این حرفش مثل خنجر تو قلبم فرو رفت، در حالی که می‌دونستم اون خیسی، از لذت نبود، از ترس بود، از وحشت و اجبار.
زن، دست خواهرزنم رو گرفت و به سمت خودش کشید. از خواهرزنم خواست تا کس اون رو بخوره. زن روی زمین دراز کشید و خواهرزنم، با چشمای پر از اشک، مشغول لیسیدن شد. خواهرزنم لخت پشت به ما در حال خوردن و لیسیدن کس اون زن بود در حالی که کس و کون خودش روبروی ما بود، سوراخ کون کوچیکش و اون کس بی‌نظیرش بد جور جلب توجه می‌کرد.
مرد از من خواست تا به حالت داگی پشت سر خواهر زنم قرار بگیرم و کس و کون اون رو لیس بزنم و انگشت کنم. باورم نمی‌شد که من بایستی این کار رو انجام بدم. کس و کون خواهرزنم از نزدیک چیز دیگه بود. زبونم رو به کسش کشیدم چقدر نرم و خیس بود، تو این شرایط بدجور تحریک شده بودم که درد یه انگشت تو کونم من رو به خودم آورد.
همین‌جور انگشتش رو جلو عقب می‌کرد و بعدش، قصد کرد کیرش رو وارد کنه. تا اون روز، هرگز همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم. درد، تمام وجودم رو گرفت. اشک‌ها، بی‌امان سرازیر شدن. کیر کلفتش کونم رو پاره کرد، تمام اون کیر رو تو کونم حس می‌کردم و در حالی که اون تو من تلمبه می‌زد، دستور داد که کیر خودم رو تو کس خواهرزنم فرو کنم. دیگه چیزی برای از دست دادن نبود. مجبور شدم. من خواهرزنم رو می‌کردم و اون مرد، من رو. به هر ضربه‌ای که مرد با کیرش به من می‌زد کیر من هم تو کس خواهرزنم جلو و عقب می‌شد.
حالا نوبت مرد دیگه بود، کیر خودش رو تو دهن خواهر زنم کرد. مردی که منو می‌کرد، منو هل داد و اومد سمت خواهرزنم و کیرش رو تو کس خواهرزنم کرد. اونا به نوبت جابجا می‌شدن و خواهرزنم، همزمان با دو مرد، تو جهنم بود.
وقتی خسته شدن اونا از ما خواستن که با همدیگه رابطه جنسی کامل برقرار کنیم و خودشون هم ما رو تماشا کنن. گفتم: “یعنی چی کار کنیم؟” گفت: “یعنی همه کار باهاش بکن. سینه‌هاش رو، کسش رو بخور. بعد، هم از جلو، هم از پشت اون رو بکن.” دیگه هیچی نمی‌فهمیدم فقط می‌خواستم این ماجرا تموم بشه.
سمتش رفتم و در گوشش گفتم: “تحمل کن… تحمل کن…” خواهرزنم گفت: “حداقل تو بغل تو امنیت دارم.” شروع کردم. سینه‌هاش رو خوردم، بعد کسش رو لیس زدم لزج و خیس بود. حالا نوبت این بود که کیرم رو وارد کس خواهرزنم کنم. راحت فرو رفت. نه چیزی می‌دیدم نه حس می‌کردم. اونم تو اون منجلاب، کنار من، غرق بود. نوبت کونش بود که باید کرده می‌شد، آروم فرو کردم. سوراخ تنگ کونش به زحمت باز شد، می‌دونستم داره درد می‌کشه. چند ضربه و بعد، تو کون اون، ارضا شدم. خواهرزنم رو تو آغوش کشیدم. “متاسفم…” زیر لب زمزمه کردم، برای تمام آنچه اتفاق افتاده بود.
اون دو تا مرد، اومدن سمت ما. من رو از روی خواهرزنم بلند کردن و کنار اون به حالت داگی قرار دادن. من و خواهرزنم تو حالت داگی کنار هم بودیم. یکی از مردا پشت سر من، یکی پشت سر خواهرزنم. و اون کیرهای کلفت و لعنتی‌شون رو تو کونمون فرو کردن. من و خواهرزنم کنار هم، داشتیم کون می‌دادیم. کون من و خواهرزنم حسابی باز شده بود. اونا بعد از چند دقیقه تو کون ما ارضا شدن.
فردایی که هیچ‌وقت مثل دیروز نشد
بعد از تموم شدن اون حادثه هولناک، اونا ما رو تو اون خونه ول کردن و غیب شدن. من و خواهرزنم، لخت و آسیب‌دیده، تو آغوش هم گریه می‌کردیم و از شدت ترس و درد روحی به هم پناه بردیم. بعد از یه مدت، لباس‌هامون رو پوشیدیم و به ویلای خودمون برگشتیم. دوش گرفتیم، آب به تنمون می‌خورد ولی روحمون پاک نمی‌شد. تمام راه تا خونه، سکوت بود و اشک. انگار تمام حرف‌های دنیا تو اون اشک‌ها خلاصه شده بود.
چند روز گذشت و ما هنوز نتونستیم به حالت عادی برگردیم. خواهرزنم منو تنها پناه خودش می‌دونست. رفتیم پیش روانشناس و دکتر متخصص. روانشناس تاکید کرد که باید کنار هم باشیم و با هم حرف بزنیم تا از این برزخ عبور کنیم.
خواهرزنم مدام اون اتفاقات رو تو ذهنش مرور می‌کنه. روابط جنسی، شده یه موضوع برای تحلیل‌های ذهنیش. میگه بعد از اون اتفاق، اندام تناسلیش به شدت تحریک میشه و نیاز به ارضا داره، ولی به تنهایی نمی‌تونه. بردمش پیش متخصص زنان و این موضوع رو با روانشناس هم در میون گذاشتیم. بهش گفتم هر کاری بتونم برای حال خوبش انجام میدم.
خواهرزنم به مشاور گفته وقتی خودارضایی می‌کنه فشار روانیش کمتر میشه، اما به تنهایی قادر به ارضا نیست. مشاور پیشنهاد یه پارتنر رو داد، اما اون گفت فقط به من اعتماد داره. مشاور به من گفت، با توجه به شرایطی که گذروندیم و دیگه بینمون هیچ پرده‌ای نمونده، اگه می‌تونم، اونو ارضا کنم.
مرهمی تلخ و شیرین، گامی به سوی التیام
با توصیه مشاور و رضایت کامل خواهرزنم، من باهاش وارد رابطه جنسی شدم. البته بیشتر نوازش بود، دست کشیدن و گاهی خوردن کسش، و آخر سر هم دخول کامل. تمام این کارها رو با میل و خواست خود خواهر زنم انجام دادم و خودم انتخاب نکردم.
خودم هم بعد از این نزدیکی، یه آرامش عجیب حس کردم. استرس و افسردگی‌ام کم شد. تو آغوش خواهر زنم، احساس امنیت داشتم. انگار تو اون تاریکی، یه نقطه روشن پیدا کرده بودیم. تجربه‌مون رو با مشاور در میون گذاشتیم. اون با رضایت از این روند، گفت فعلاً اگه لازم بود و با رضایت کامل و نیاز، با هم رابطه داشته باشیم، اما از خشونت و هیجان دوری کنیم. دارو هم تجویز کرد.
زخم‌هایی که عمیق‌تر از تصور بودند
اما زخم‌های روحی عمیق‌تر از اونی بودن که با یه نزدیکی ساده خوب بشن. یه بار، خواهر زنم تصمیم به خودکشی گرفت و بهم زنگ زد و گفت: “می‌دونم تو هم زندگی داری و طاقت ندارم یه روزی کنارم نباشی، پس بهتره کلاً نباشم.” بهش گفتم: “تا خوب شدن کامل کنارتم. سعی می‌کنم همه چی رو روبه‌راه کنم تا تو آسیب نبینی.” همین حرف‌ها اون رو از خودکشی منصرف کرد. این موضوع رو با مشاور در میون گذاشتم. اون گفت بیشتر کنارش باشم تا کامل خوب بشه.
سکوتمون چند مدتی ادامه داشت. ولی دیگه نمی‌شد این قضایا رو پنهان کرد، مخصوصاً از زنم. موضوع رو با مشاور در میون گذاشتیم. اون گفت، قضیه رو آروم‌آروم به خانواده میگم و اولش فقط ماجرای شمال رو مطرح می‌کنم.
وقتی ماجرای شمال گفته شد، خانواده شوکه شدن. اولش منو سرزنش کردن که چرا بیشتر دقت نکردم. ولی با حرف‌های مشاور و روایت خودمون، از اینکه سالم برگشته بودیم، نفس راحتی کشیدن و خوشحال بودن. زنم اولش در برابر این موضوع و سکس اجباری من با خواهرش جبهه گرفت، یه جورایی تو شوک بود. ولی با صحبت‌هایی که من و مشاور باهاش داشتیم، اونم یه کم آروم شد. اما خانواده و مادرزنم از اینکه تونسته بودم به دخترشون کمک کنم، ازم قدردانی کردن.
این داستان، هنوز ادامه داره… و ما امیدواریم که یه روزی، این زخم‌ها التیام پیدا کنند.

نوشته: nOyOu

بازدید 2,426

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

15 پاسخ به “شمال جهنمی”

  1. اقا فقط یچیزی رو توضیح بده. چطور وقتی به ستون بسته بودی کیر یارو به دهنت رسید ؟

  2. همه کار کردین ولی شکایت نکردید!عجیبهدلیل شکایت نکردنتون اونم وقتی دیگه خونوادتون میدونن چی بود ؟تجاوز یکی از مسائلیه ک سریع بهش رسیدگی میکنن و پدرشونو در میارن

  3. داش خالی میبندی ببند ، ملالی نیستولی خالی ناموسی – جنایی نبندآدم دوبله سوبله چوبله اعصابش کیری میشه

  4. اکثرا باورمون اینه که داستانه و واقعی نیس.اما یه درصد خدای نکرده اگه حقیقت داره، بچه‌ها گفتن در موردش…من اصلا ببخشید قصد مسخره کردن ندارم فقط این جمله‌هارو که میخوندم نمیدونم چرا خنده‌م گرفت. به مسئله‌ی تجاوز اصلا، ابتدای پیامم گفتم، باز هم میگم، صرفا حرفم در مورد یه داستانه و نحوه‌ی نوشتار، واقعا خندیدم. 😂 😂 😂 😂 😂 ،شما نوشتی:

  5. متاسفانه امکان ویرایش یا حذف پیام نیس، وگرنه پاک میکردم.نمیخوام کسی رو ناراحت کنم، نمیدونستم نمیشه پاک کرد.به هرحال اگر باعث آزردگی‌ شما شد، عذرخواهی میکنم.من اصلا احتمال واقعی بودن این اتفاق‌و نمیدم که همچین کامنتی گذاشتم.اما یه درصد اگه خدای نکرده صحت داره و قصد شکایت داری، بهم توو خصوصی پیام بده.

  6. قطعا افسانه بود و ساخته ذهنی که خودشم کی هست و به شدت روی خواهر زنش کراش داره

  7. حیوونکییکفیلم هندی** را با هرچی خرت و پرت تو مغزش از قبل جا شده بود** را بایک قاشق غذاخوری آب حوض لجن گرفته، قاطی کرده و نهایتا تبدیل به اینمزخرفاتیشده که مشاهده می فرمایید.

  8. آخر نفهمیدیم یه جا گفتی خواهرم یه جا گفتی خواهرانم تکلیف رو معلوم کن تو کی رو داری میکنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید