عشق ابدی من (۲)

در و باز کردم یه دختر خیلی خوشگل با موهای زرد و بلند با چشم های آبی و تنی سفید که یه ست جین آبی با شورت و ژاکت و یه بلوز سفید با چمدان دم در ایستاده بود. (گفت گو هامونو به فارسی و نوع حرف زدن من با لهجه رو می نویسم)
_سلام
_سلام
منی که از دیدن این همه زیبایی بهت زده شده بودم نتونستم حرف بزنم
_سلااااااممممممم، با صدای بلندتر
+ببخشید سلام، شما؟
_خب اینجا اتاق منه و انگار شما هم ، هم اتاقی من
+اوه بله بفرمایید داخل شوید
یه تبسمی کرد و اومد تو🙂🙂🙂
_اسمت چیه؟
+اسم من سارا هستش از آشنایی با شما خوشبختم
اینبار خندید😂😂😂
یه خنده چقدر میتونه به یه آدم بیاد آخه؟
_اسم منم ماری دانشجویی مهندسی معماری ، از آشناییت خوشبختم
_سارا ، اسمت رو درست گفتم؟
+بله درست گفتین
_سارا اهل کدوم کشوری؟
+اهل ایران هستم
_ایران؟ ایران کجاست؟
+آسیا، خاورمیانه
_آهان، دلیل این مدل حرف زدنت معلوم شد
+چطور حرف میزنم مگه؟
_خیلی رسمی و کتابی 😂😂😂😂😂
+درسته هم اتاقی قبیلیم همینو می گفت
_اشکال نداره با مرور زمان بهتر میشی
+من حرف زدن شما رو خوب متوجه می شوم ، شما اهل کجا هستید؟
_من اهل میشیگان ام، شهر دیترویت و دختر یه کشاورز
منم از خودمو خانواده ام براش گفتم و بعد با هم شام خوردیم و کلی حرف زدیم و فهمیدم ماری و خانواده اش کاتولیک و مذهبی سرسخت هستن.
ماری دختر خیلی مهربون و خوش برخوردی بود و خیلی اجتماعی بود با منم خوب رفتار میکرد. بعد یه مدت منو با دوستاش هم معرفی کرد و یواش یواش منم یخم باز می شد (یه اصطلاح ترکی عه).
ماری بعد یه مدت یه دوس پسر هم پیدا کرده و اسمش لوکاس بود. از این آمریکایی های اصیل و خوشتیپ و خوش هیکل. لوکاس یه پسر ورزشکارو قد بلند بود و مثل ماری بلوند بود، خیلی بهم می اومدن.
به منم از پسرهای هندی و آمریکایی پیشنهاد دوستی می دادن ولی من همه رو رد می کردم چون به کسی علاقه نداشتم و اصلا نمیخواستم تو یه رابطه باشم.
رابطه ی منو ماری هر روز بهتر و صمیمی تر می شد و از طرفی هم به رابطه ی لوکاس و ماری حسودیم میشد چون نمی خواستم ماری با اون صمیمی بشه و وقت بگذرونه ولی کاری از دستم بر نمی اومد.
با خانواده ام از روی اسکایپ ارتباط برقرار می کردم و باهاشون تصویری حرف میزدم حالشون خوب بود و این باعث دلگرمی من میشد و من تمام تمرکزم رو ،تو درسام میزاشتم و همه ی سعی امو میکردم که بورسیه امو از دست ندم و بهترین دانشجوی رشته ی خودم باشم.
روز ها و هفته ها گذشت به تعطیلات کریسمس نزدیک می شدیم این تعطیلات از 25 دسامبر تا 6 ژانویه بود. ماری آماده شده بود به شهر خودش برگرده از منم خواست باهاش برم ولی من قبول نکردم و بعد رفتن ماری 12 روز رو تنها تو اتاقم سپری کردم واقعا جای خالی ماری رو حس می کردم ، به هم هر روز زنگ می زدیم و حرف می زدیم ولی حس دلتنگیشو پر نمی کرد خیلی دلم براش تنگ شده بود این 12 روز برام خیلی سخت گذشت وقتی ماری برگشت از شدت خوشحالی یه بغل سفت و سخت کردمش و چند بوس به صورتش زدم.
بعد شروع کلاس ها رابطه ی ماری و لوکاس قوی تر شد و ماری با من وقت کمتری رو میگذروند منم چندین دوست پیدا کرده بودم اما هیچ کس برام ماری نمی شد . امتحانات میان ترمم تموم شده بود و بهترین رتبه رو تو دانشگاه گرفته بودم این خیلی خوشحالم کرد و همچنین ماری هم بهترین دانشجوی رشته ی خودش بود اونم مثل من بورسیه داشت ولی 80% بود بقیه ی پولشو خانواده اش پرداخت می کردن.
عید نوروز ماهم رسیده بود و اولین عید نوروزی بود که از خانواده ام دور بودم خیلی دلم براشون تنگ شده بود . یه سفره ی هفت سین تو اتاق درست کرده بودم وقتی ماری دید و پرسید این چیه بهش کامل توضیح دادم و خیلی از رسم و رسوم ما خوشش اومده بود .
ماه ها گذشت و امتحانات پایان ترم رو دادم و بعدش تعطیلات تابستانی شروع شد. با خانواده ام صحبت کردم و قرار شد بیان لندن و اونجا همو ببینیم منم رفتم لندن و پدر و مادرم دیدم اما داداشم ایران مونده بود تا به کاروبار برسه. دو ماه با اونا سپری کردم و این بین از روی اسکایپ با ماری حرف میزنیم باهاش قرار گذاشتیم زودتر برگردیم و باهم وقت بگذرونیم و تو شهر با هم بگردیم و همین کارو هم کردیم و تا شروع کلاس ها با ماری روزهای خوبی رو گذروندیم و با شروع کلاس ها باز ماری با لوکاس دیدار و منو فراموش کرد.من چیزی نمی گفتم ولی با گذشت زمان احساس میکردم رابطشون کمی سردتر شده و مثل سابق باهم وقت نمی‌گذرند من هم دخالتی نکردم و چیزی ازش نمیپرسیدم.
نزدیکی های امتحانات بود که یه شب تو کتابخونه بودم و واسه امتحانات آماده میشدم برگشتم اتاق دیدم ماری داره گریه می کنه.
+ماری چیزی شده؟
_نه عزیزم چیزی نیست😭😭😭
+چرا گریه میکنی؟
_چیزی نیست😭😭😭
+از من مخفی می کنی؟ خب بگو ببینم چی شده؟
_با لوکاس دعوامون شده
+چرا؟😳😳😳
_میگه ما چطور دوست پسر و دوست دختریم که جز لب گرفتن کارای دیگه نمی تونیم بکنیم
+یعنی چی؟
_یعنی ازم یه چیز هایی میخواد
+چی میخواد؟
_چرا نمی فهمی، ازم میخواد باهاش بخوابم باهاش سکس کنم😠😠😠
+واییییییییییی، ببخش. تو چی گفتی بهش؟
_گفتم من یه کاتولیکم اعتقادم اجازه نمیده قبل ازدواج باهات سکس کنم
+یعنی تو باکره ای؟😲😲😲
_اره خب، مگه تو نیستی؟
+آره منم باکره ام ولی نمی دونستم تو آمریکا هم باکره ای باشه اونم تو سن و سال تو
_اره اینجا دخترا تو 16 سالگی سکس میکنن ولی من نکردم
+باشه عزیزم دیگه گریه نکن
_سارا؟
+جانم
_یه چیزی ازت میخوام
+چی میخوای؟
_بیا باهم مشروب بخوریم تا این دردم کمتر بشه
ماری زیاد اهل مشروب نبود زیاد نمی خورد یکی دو بار منم با تعارف دوستام خوردم هر دو بار هم از مزه اش و حالش خوشم نی اومد و بعد خوردن سردرد شدیدی داشتم.تصمیم گرفتم دیگه نخورم و ماری هم اینو میدونست
_به خاطر من امشب باهام بخور
+باشه عزیزم
بعد چند لیوان من دیگه مست شده بودم و از طرفی هم بدنم گرم شده بود و زیاد رو خودم و حرفام تسلط نداشتم . ماری هی می خورد و هی گریه می کرد
+ماری بسه دیگه گریه نکن
با دستم اشک هاشو پاک کردم
+ماری من خیلی دوست دارم تحمل دیدن گریه هاتو ندارم
با گریه کردن ماری منم شروع کردم به گریه کردن . ماری رو به من کرد و گفت
_تو چرا گریه میکنی؟
+چون تو گریه میکنی
_باشه دیگه گریه نمیکنم تو هم گریه نکن
بعد همو بغل کردیم سرشو ازم جدا کرد و چشم تو چشم شدیم. دقیق اون لحظه نمیدونم چی شد و چه حسی داشتم که یه لحظه لب هامو رو لب هاش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش چون زیاد بلد نبودم ماری ادامه داد و الان من و ماری داشتیم از هم لب میگرفتیم . شدت ضربان قلبم قابل وصف نبود حرارت بدنم لحظه به لحظه بالاتر می رفت.
یادم نمیاد چقدر همو بوسیدیم و کی از هم جدا شدیم و یا خوابمون برده بود . صبح با زنگ هشدار ساعت بیدار شدم دیدم ماری کنارم خوابیده بیدارش نکردم رفتم یه دوش گرفتم که یه هو یادم افتاد دیشب چه اتفاقی افتاده.
+وای خدا من چیکار کردم ؟ چرا این کارو کردم؟ الان چطور به صورت ماری نگاه کنم؟ اون زیاد مست بود شاید اصلا یادش نیاد چه اتفاقی افتاده.
با این حرفا به خودم روحیه دادم و تصمیم گرفتم که عادی رفتار کنم تا ماری شک نکنه . از طرفی هم سر درد بدی داشتم ،لباس هامو پوشیدم یه مسکن خوردم .ماری داشت یواش یواش بیدار میشد وقتی بیدار شد و منو دید یه هو حالت صورتش عوض شد. وای انگار اون هم همه چیز یادش بود.
+سلام صبح بخیر
_سلام
+حالت خوبه؟
مثلا داشتم عادی رفتار میکردم که چیزی نشده
_آره خوبم
اینو گفت و رفت حموم. منم چیزی واسه صبحونه آماده کردم بعد از حموم بیرون اومد.
+ماری بیا صبحونه بخوریم
_نه ممنون من نمیخورم
اینو گفت و رفت . از اون موقع دیگه منو ماری زیاد باهم حرف میزدیم . امتحانات شروع شده بود و من تمام وقتمو در کتابخونه می موندم و درس هامو میخوندم و فقط واسه خوابیدن به اتاق می رفتم . امتحانات تموم شده و تعطیلات کریسمس اومد و ماری رفت ،این دفعه کسی نبود که بهم زنگ بزنه و حرف بزنیم .گاهی اوقات با خانواده ام حرف میزدم ولی یه احساس خالی بودن تو دلم داشتم و هی خودمو سرزنش میکردم که چرا ماری رو بوسیدم و طرح و برنامه برای معذرت خواهی و آشتی باهاش می کشیدم.
بالاخره ماری برگشت
+سلام خوبی؟
_سلام . ممنون خودت خوبی؟
+منم خوبم تعطیلات چطور بود؟ خوش گذشت؟
_اره خوب بود
+ماری میخوام باهات بابت اون شب حرف بزنم
_من الان وقت ندارم بمونه واسه روز دیگه. من میرم بیرون
+الان اومدی که
_کار دارم
بازم بهم پشت کرد و رفت. اینطوری نمی شد باید کاری می کردم یه نامه براش نوشتم و گذاشتم بالای تخت خوابش و من هم رفتم اتاق یکی از همکلاسی هام و شب رو اونجا موندم.

سلام.بعضی از دوستان به غلط های املایی و نگرانشیم ایراد میگرفتن تا حدودی هم غلط املایی داشتم و این دفعه سعی کردم بیشتر دقت کنم ولی چون این اولین داستانه که می نویسم پس نگارشم بهتر هم میشه.ازتون میخوام صبور باشید و داستان رو دنبال کنید و با لایک و کامنت ها ازم حمایت کنید.

نوشته: S.S

بازدید 13,410

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “عشق ابدی من (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید