ماه ها پشت سر هم گذشت و امتحانات پایان ترم تموم شد. دیگه وقت خداحافظی و رفتن پیش خانواده هامون بود.
ماری به شهرش و من به لندن رفتم. شب قبل جداییمون یه سکس حسابی کردیم که هر دومون تو سکس کردن عالی شده بودیم.
قرار شد باهم هر روز از روی اسکایپ حرف بزنیم. ماری رو قبلا با مامانم آشنا کرده بودم و گاهی باهم حرف میزدن، امام از ماری خیلی خوشش اومده بود و هی در موردش ازم سوال می کرد
-چی دوست داره؟
-دوست پسر داره؟
…
منم جواب میدادم
+نه دوست پسر نداره
+ماما، نکنه میخوای ماری رو عروس خودت کنی؟😄😄😄
-نه، ولی معلومه دختر خوبیه و خیلی خوشگل و مودب.
کمی بعد
-به نظرم اگه داداشت ازش خوشش بیاد اون وقت ماری هم از داداشت خوشش بیاد چرا که نه
+ماما چه زود حرفتو عوض کردی. قبلش میگی نه الانم میگی چرا که نه
-هر چی قسمته همون میشه دخترم
+نگران نباش ماما، ماری رو عروست میکنم شک نکن (البته تو دلم گفتم)
تابستون داشت تموم می شد و وقت برگشتن به آمریکا بود.
من زودتر برگشتم چون پدرم کار داشت زود برگشتن ایران واسه همین منم برگشتم آمریکا. تو این مدت باز تمام حواسمو رو درس هام گذاشتم و درس می خوندم.
تصمیم گرفته بودم فوق لیسانس رو هم تو آمریکا و با بورسیه ۱۰۰٪ بخونم و به ماری هم گفته بودم تو درساش سستی نکنه و اونم مثل من خوب درس بخونه تا بورسیه شو حفظ کنه.
تو این مدت که آمریکا بودم با مادر و خواهر بزرگ ماری آشنا شدم. مادر ماری یه زنی فوق العاده مهربون و زیبا بود و با اونا حرف می زدم و زیاد احساس تنهایی نمی کردم.
بعد چند هفته بالاخره ماری هم برگشت. وقتی ماری رسید با یه بغل گرم ازش پذیرایی کردم.
با بغل کردن هم انگار حس دلتنگی مون که به هم داشتیم تموم شده بود.
_سارا دلم برات خیلی تنگ شده بود
+منم خیلی، نمیدونی بی تو بودن چقدر برام سخت بود
لبامون به هم رسیده و با بوسیدن هم آتیش وجودمون روشن شد و با هر بوسیدن بیشتر می شد.
می خواستم تا صبح لباشو ببوسم تا شاید سیر بشم ولی حسرت من فقط به لباش نبود، به کل بدنش به ممه هاش به کصش به تنش به همه چیزش بود.
بدون معطلی لخت شدیم و رفتیم رو تخت. کل بدنشو شروع کردم به بوسیدن.
ممه هاشو می خوردم و کصشو مالیدم و بعدش کصشو خوردم و ممه هاش مالیدم تا وقتی که ارضا بشه. بعد ارگاسم ماری حالا نوبت اون بود که منو خالی کنه و شروع کرد به ور رفتن با من.
یادم نمیاد چند بار ارضا شدیم، گلوی من خشک شده بود رفتم اب خوردم وقتی برگشتم دیدم ماری به سینه خوابیده و کون خوش فرمش منو دعوت می کنه. رفتم بالا سرش لبامو رو کمرش گذاشتم و بوسش کردم.
_عزیزم خسته نشدی؟
+من هیچ وقت ازت خسته نمیشم، تو فقط لذت ببر
کل پشت کمرشو لیسیدم و بوسیدم و به لپ های کونش رسیدم و اونجامو مالیدم و فشار دادم و چاک کونش خوردم و هر از گاهی گاز های کوچیک می زدم.پاهاشو باز کردم و زبونمو رو سوراخ کونش گذاشتم و لیسیدم و با دستام کونش رو چنگ می زدم. از سوراخ کونش زبونمو به سوراخ کصش می کشیدم و هر دو رو می لیسیدم.
انگشتمو اول سوراخ کونش کردم و بعد تو کصش، انگشتمو جلو و عقب می کردم و کونش می خوردم که ارضا شد.
به پشت خوابوندش
_چیکار میکنی؟
+حالا نوبت منه
با تعجب بهم نگاه کرد.
پاشو بلند کردم و کص خیس شدمو به کصش مالیدم. با برخورد کص هامون به هم، شدت شهوتمون چند برابر می شد و تو اوج لذت با هم به ارگاسم رسیدیم. بدون حال و از شدت خستگی خوابیدیم.
تعطیلات کریسمس رسید
مادر ماری خاله رزالین اصرار می کرد که منم با ماری بیام میشیگان تا تعطیلات رو باهاشون سپری کنم. ولی من قبول نمی کردم و در اخر سر با پافشاری ماری قبول کردم.
این اولین مسافرتمون بود و اولین تعطیلاتی بود که باهم میگذرونیم.
وقتی رسیدیم میشیگان سوار یه اتوبوس شدیم و چند ساعت بعد رسیدیم خونه ی ماری.
یه خونه ی بزرگ و زیبا وسط یه مزرعه ی بزرگ بود. ماری گفته بود که مزرعه شون بزرگه ولی فکر نمی کردم اینقدر بزرگ باشه.
وقتی وارد خونه شون شدم با همه احوال پرسی کردم. ماری اینا ۳ دختر و ۲دپسر بودن مثل خانواده ی پدرم.
فرزند اولشون که خواهرش بود دیانا که ازدواج کرده بود و یه بچه داشت. بعد برادرش مایک، بعد ماری و بعد خواهر و برادر کوچیکش که دوقلو بودن امیلیا و الیور و آخر سر پدر ماری عمو فرانک، که معلوم بود یه مرد سخت گیره.
خواهر و برادر های ماری مثل خودش خوشگل بودن. این زن هر چی زاییده خوشگل زائیده بود.
خونشون پر از صلیب و مجسمه های حضرت عیسی بود و معلوم بود خیلی مذهبی دو آتیشه هستن. بعد خونه رو گشتم ماری همه جارو بهم نشون داد بعد مادر ماری ما رو واسه خوردن شام صدا کرد.
سر میز شام پدر ماری
-دخترم از خودت بگو
+حتما، من سارام ۲۱ سالمه اهل ایرانم
-چی میخونی؟
+رشته ی حقوق
-میخوای قاضی بشی یا وکیل؟
+به وکالت علاقه ی بیشتری دارم
-با بورسیه می خونی یا پولی؟
+نه من بورسیه ۱۰۰٪ دارم (با حس غرور)
همون موقع مادر ماری
-فرانک چیکار داری این بازپرس بازی ها واسه چیه؟
پدر ماری
-خب میخوام مهمونمون رو بهتر بشناسم
+اشکال نداره خاله، من خوشحال میشم جواب بدم
این حرفم باعث شد پدر ماری خوشحال بشه
-خب دخترم دینت چیه؟
+مسلمانم
-مسلمان؟
+بله
-برات سخت نیست الان خونه ی یه مسیحی کاتولیک شام می خوری؟
+نه اصلا. این مدت که با ماری هم اتاقی بودم خیلی باهاش احساس راحتی کردم. دین ما میگه مسلمان و مسیحی برادرن
-احکام دینی تو انجام میدی؟
+نه زیاد ولی سعی می کنم رعایت کنم
-مثلا چی؟
+مثلا گوشت خوک نمی خورم
-اهان،دوست پسر داری؟
-بسه دیگه فرانک…
+نه ندارم، تمرکز من فقط رو درسامه، میخوام تو درسم موفق بشم.
ماری بهم گفته بود بابام زیاد سوال پیچت میکنه ولی این حدشو انتظار نداشتم. همه ی جد و آباد عمو از شغل پدر و مادرم بگیر تا سن برادرم رو پرسید چیزی نموند که نپرسه.
منم با احترام و روی خوش جواب دادم این کارم باعث شد پدر ماری ازم خوشش بیاد.
بعد شام قرار شد من و ماری تو اتاق ماری بخوابیم از طرفی خواهر کوچیک ماری هم تو همون اتاق خواب می خوابید.
لباس خوابی که ماری بهم داده بود رو پوشیدم و رفتم اتاق خواب. تخت ماری چسبیده به دیوار بود من اول پشت به دیوار خوابیدم و ماری هم پشت به من تو تخت خوابید.
بعد مدتی بوی تن ماری دیونه ام کرده بود. موهاشو ناز کردم و بوسیدم. بعد موهاشو کنار زدم و گردنشو اروم بوسیدم و دستمو به آرومی زیر لباس خوابش بردم و به ممه هاش رسوندم.
ممه هاشو به آرومی می مالیدم که احساس کردم ماری بیدار شد. زیر گوشش گفتم
+عشقم سر و صدا نکن دلم بدجوری هواتو کرده. میخوای ادامه بدم؟
ماری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و من ممه هاشو چنگ زدمو فشار دادم.
گردنشو بودسیم بعد دستمو به سمت پایین به کصش رسوندم. انگشتمو رو شیار کس ماری می کشیدم و بالا و پایین می کردم.
ماری همون لحظه دستشو از پشت به کصم چسبوندم و ارز روی شلوار خوابم کصمو مالید.
با دست دیگه ام شلوار خوابمو پایین کشیدم تا ماری راحت کارشو بکنه.
من انگشتمو داخل کس ماری کردم و با انگشتمو تو کصش عقب و جلو می کردم. ماری هم همین کارو با کص من می کرد.
با هزار بدبختی صدای ناله هامون رو مخفی می کردیم که یه وقت خواهر ماری بیدار نشه. تخت خواهر ماری رو به روی ما بود برای همین سعی کردیم بیدار نشه.
سرعت انگشتامون رو زیاد کردیم که با حرکت انگشتانم باهم ارضا شدیم. بعدش من شلوار خودمو ماری رو بالا کشیدم و دستمو بردم داخل لباسش و روی ممه ی ماری گذاشتم و خوابیدم.
تعطیلات برای من تو خونه ی ماری خیلی خوش گذشت باهم کار های مزرعه رو انجام میدادیم به گشت و گذار می رفتیم و از طرفی هم هر شب مخفیانه و به آرومی باهم سکس میکردیم که لذت دیگه ی داشت.
خانواده ی ماری از من خیلی خوب پذیرایی کردن. موقع خداحافظی مادر ماری منو بغل کرد و بوسید و سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم دانشگاه.
رسیدم و با تمام وجود شروع کردیم درس خوندن. من با خودم تصمیم هایی گرفته بودم میخواستم با ماری ازدواج کنم ولی چطور و چگونه شو نمی دونستم.
فکرم دنبال راه حل این ماجرا بود که چطور میتونیم ازدواج کنیم و اگه ازدواج می کردیم چطور می توانستیم به خانواده هامون بگیم؟ اونا چطور واکنش نشون میدن و یا چیکار میکنن؟ اگه مارو نبخشن چی؟ اونوقت باید چیکار کنیم؟ آیا ماری به خاطر من می تونه رو در روی خانواده اش بایسته؟ یا میتونه به خاطر من دور خانواده اش خط بکشه؟ یا من می تونم پدر و مادر و نادیده بگیرم؟
یه مدت بود تو این افکار بودم. و ماری هی ازم می پرسید که چی اذیتت میکنه
اوایل نمی خواستم بگم تا یه وقت ناراحت نشه ولی بعدش یاد قولی که به هم داده بودیم افتادم تا چیزی رو از هم مخفی نکنیم.
+ماری میخوام چیزی رو بهت بگم
_خدارو شکر، بالاخره میگی چت شده؟
+ماری به نظرت اخر رابطه ی منو تو چی میشه؟
_این یعنی چی؟
+یعنی من و تو اینطوری می مونیم؟ یا باهم ازدواج می کنیم؟
ادامه دادم
+ما سال بعد فارغالتحصیل میشیم. چه برنامه ی مشترکی واسه آینده مون داریم؟
_سارا من چندین بار به این فکر کردم ولی نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی شک و تردید دارم ولی تنها چیزی که ازش مطمئنم عشق من به توئه و تو اینده هر اتفاقی بیفته من کنار تو خواهم بود
+ماری یه وقت خانواده هامون بفهمن و ازت بخوان از من جدا بشی اون وقت چیکار می کنی؟
سوال سختی بود انگار ماری روش زیاد فکر کردم.
_سارا من تورو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از خانواده ام. من هرگز ازت جدا نمی شم به هر قیمتی که میخواد باشه.
با این حرفای ماری انگار دنیا رو بهم دادن
+منم مثل تو ماری هیچ وقت و تو هیچ شرایطی ترکت نمی کنم.
بعد همو بغل کردیم
+من یه فکرایی برای آیندمون کردم. میخوام نظر تو رو هم بدونم
_خب بگو
+اول ازدواج می کنیم
_چطور؟ مگه میشه دوتا دختر باهم ازدواج کنن؟
+اینو نمی دونم ولی روش فکر میکنم تا یه چیزایی پیدا کنم
+دوم بعد فارغالتحصیلی یه خونه یه مشترک بیرون میگیریم
+سوم اگه بخوای ادامه ی تحصیل می دیم و یا کار پیدا می کنیم و شاغل می شیم
+آخر سر همه چی خوب پیش بره تا آخر عمر کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم.
ماری بعد حرفام یه خنده ی ریزی کرد😄😄😄
_اوه چه آینده ی رمانتیک و درخشانی داریم😂😂😂😂😂
+مسخره ام نکن. من همه ی اینکارا رو میکنم
_باشه حالا عصبی نشو. ما هنوز جوونیم اول درسمون رو تموم کنیم بعدش روش فکر می کنیم.
تا مدت ها دیگه رو این مورد بحث نکردیم ولی من تصمیمم رو گرفته بودم و خیلی جدی بودم.
می خواستم قبل تموم شدن دوره ی لیسانس با ماری ازدواج کنم ولی می
خواستم همه چیز براش سوپرایز بشه.
ماری به شهرش و من به لندن رفتم. شب قبل جداییمون یه سکس حسابی کردیم که هر دومون تو سکس کردن عالی شده بودیم.
قرار شد باهم هر روز از روی اسکایپ حرف بزنیم. ماری رو قبلا با مامانم آشنا کرده بودم و گاهی باهم حرف میزدن، امام از ماری خیلی خوشش اومده بود و هی در موردش ازم سوال می کرد
-چی دوست داره؟
-دوست پسر داره؟
…
منم جواب میدادم
+نه دوست پسر نداره
+ماما، نکنه میخوای ماری رو عروس خودت کنی؟😄😄😄
-نه، ولی معلومه دختر خوبیه و خیلی خوشگل و مودب.
کمی بعد
-به نظرم اگه داداشت ازش خوشش بیاد اون وقت ماری هم از داداشت خوشش بیاد چرا که نه
+ماما چه زود حرفتو عوض کردی. قبلش میگی نه الانم میگی چرا که نه
-هر چی قسمته همون میشه دخترم
+نگران نباش ماما، ماری رو عروست میکنم شک نکن (البته تو دلم گفتم)
تابستون داشت تموم می شد و وقت برگشتن به آمریکا بود.
من زودتر برگشتم چون پدرم کار داشت زود برگشتن ایران واسه همین منم برگشتم آمریکا. تو این مدت باز تمام حواسمو رو درس هام گذاشتم و درس می خوندم.
تصمیم گرفته بودم فوق لیسانس رو هم تو آمریکا و با بورسیه ۱۰۰٪ بخونم و به ماری هم گفته بودم تو درساش سستی نکنه و اونم مثل من خوب درس بخونه تا بورسیه شو حفظ کنه.
تو این مدت که آمریکا بودم با مادر و خواهر بزرگ ماری آشنا شدم. مادر ماری یه زنی فوق العاده مهربون و زیبا بود و با اونا حرف می زدم و زیاد احساس تنهایی نمی کردم.
بعد چند هفته بالاخره ماری هم برگشت. وقتی ماری رسید با یه بغل گرم ازش پذیرایی کردم.
با بغل کردن هم انگار حس دلتنگی مون که به هم داشتیم تموم شده بود.
_سارا دلم برات خیلی تنگ شده بود
+منم خیلی، نمیدونی بی تو بودن چقدر برام سخت بود
لبامون به هم رسیده و با بوسیدن هم آتیش وجودمون روشن شد و با هر بوسیدن بیشتر می شد.
می خواستم تا صبح لباشو ببوسم تا شاید سیر بشم ولی حسرت من فقط به لباش نبود، به کل بدنش به ممه هاش به کصش به تنش به همه چیزش بود.
بدون معطلی لخت شدیم و رفتیم رو تخت. کل بدنشو شروع کردم به بوسیدن.
ممه هاشو می خوردم و کصشو مالیدم و بعدش کصشو خوردم و ممه هاش مالیدم تا وقتی که ارضا بشه. بعد ارگاسم ماری حالا نوبت اون بود که منو خالی کنه و شروع کرد به ور رفتن با من.
یادم نمیاد چند بار ارضا شدیم، گلوی من خشک شده بود رفتم اب خوردم وقتی برگشتم دیدم ماری به سینه خوابیده و کون خوش فرمش منو دعوت می کنه. رفتم بالا سرش لبامو رو کمرش گذاشتم و بوسش کردم.
_عزیزم خسته نشدی؟
+من هیچ وقت ازت خسته نمیشم، تو فقط لذت ببر
کل پشت کمرشو لیسیدم و بوسیدم و به لپ های کونش رسیدم و اونجامو مالیدم و فشار دادم و چاک کونش خوردم و هر از گاهی گاز های کوچیک می زدم.پاهاشو باز کردم و زبونمو رو سوراخ کونش گذاشتم و لیسیدم و با دستام کونش رو چنگ می زدم. از سوراخ کونش زبونمو به سوراخ کصش می کشیدم و هر دو رو می لیسیدم.
انگشتمو اول سوراخ کونش کردم و بعد تو کصش، انگشتمو جلو و عقب می کردم و کونش می خوردم که ارضا شد.
به پشت خوابوندش
_چیکار میکنی؟
+حالا نوبت منه
با تعجب بهم نگاه کرد.
پاشو بلند کردم و کص خیس شدمو به کصش مالیدم. با برخورد کص هامون به هم، شدت شهوتمون چند برابر می شد و تو اوج لذت با هم به ارگاسم رسیدیم. بدون حال و از شدت خستگی خوابیدیم.
تعطیلات کریسمس رسید
مادر ماری خاله رزالین اصرار می کرد که منم با ماری بیام میشیگان تا تعطیلات رو باهاشون سپری کنم. ولی من قبول نمی کردم و در اخر سر با پافشاری ماری قبول کردم.
این اولین مسافرتمون بود و اولین تعطیلاتی بود که باهم میگذرونیم.
وقتی رسیدیم میشیگان سوار یه اتوبوس شدیم و چند ساعت بعد رسیدیم خونه ی ماری.
یه خونه ی بزرگ و زیبا وسط یه مزرعه ی بزرگ بود. ماری گفته بود که مزرعه شون بزرگه ولی فکر نمی کردم اینقدر بزرگ باشه.
وقتی وارد خونه شون شدم با همه احوال پرسی کردم. ماری اینا ۳ دختر و ۲دپسر بودن مثل خانواده ی پدرم.
فرزند اولشون که خواهرش بود دیانا که ازدواج کرده بود و یه بچه داشت. بعد برادرش مایک، بعد ماری و بعد خواهر و برادر کوچیکش که دوقلو بودن امیلیا و الیور و آخر سر پدر ماری عمو فرانک، که معلوم بود یه مرد سخت گیره.
خواهر و برادر های ماری مثل خودش خوشگل بودن. این زن هر چی زاییده خوشگل زائیده بود.
خونشون پر از صلیب و مجسمه های حضرت عیسی بود و معلوم بود خیلی مذهبی دو آتیشه هستن. بعد خونه رو گشتم ماری همه جارو بهم نشون داد بعد مادر ماری ما رو واسه خوردن شام صدا کرد.
سر میز شام پدر ماری
-دخترم از خودت بگو
+حتما، من سارام ۲۱ سالمه اهل ایرانم
-چی میخونی؟
+رشته ی حقوق
-میخوای قاضی بشی یا وکیل؟
+به وکالت علاقه ی بیشتری دارم
-با بورسیه می خونی یا پولی؟
+نه من بورسیه ۱۰۰٪ دارم (با حس غرور)
همون موقع مادر ماری
-فرانک چیکار داری این بازپرس بازی ها واسه چیه؟
پدر ماری
-خب میخوام مهمونمون رو بهتر بشناسم
+اشکال نداره خاله، من خوشحال میشم جواب بدم
این حرفم باعث شد پدر ماری خوشحال بشه
-خب دخترم دینت چیه؟
+مسلمانم
-مسلمان؟
+بله
-برات سخت نیست الان خونه ی یه مسیحی کاتولیک شام می خوری؟
+نه اصلا. این مدت که با ماری هم اتاقی بودم خیلی باهاش احساس راحتی کردم. دین ما میگه مسلمان و مسیحی برادرن
-احکام دینی تو انجام میدی؟
+نه زیاد ولی سعی می کنم رعایت کنم
-مثلا چی؟
+مثلا گوشت خوک نمی خورم
-اهان،دوست پسر داری؟
-بسه دیگه فرانک…
+نه ندارم، تمرکز من فقط رو درسامه، میخوام تو درسم موفق بشم.
ماری بهم گفته بود بابام زیاد سوال پیچت میکنه ولی این حدشو انتظار نداشتم. همه ی جد و آباد عمو از شغل پدر و مادرم بگیر تا سن برادرم رو پرسید چیزی نموند که نپرسه.
منم با احترام و روی خوش جواب دادم این کارم باعث شد پدر ماری ازم خوشش بیاد.
بعد شام قرار شد من و ماری تو اتاق ماری بخوابیم از طرفی خواهر کوچیک ماری هم تو همون اتاق خواب می خوابید.
لباس خوابی که ماری بهم داده بود رو پوشیدم و رفتم اتاق خواب. تخت ماری چسبیده به دیوار بود من اول پشت به دیوار خوابیدم و ماری هم پشت به من تو تخت خوابید.
بعد مدتی بوی تن ماری دیونه ام کرده بود. موهاشو ناز کردم و بوسیدم. بعد موهاشو کنار زدم و گردنشو اروم بوسیدم و دستمو به آرومی زیر لباس خوابش بردم و به ممه هاش رسوندم.
ممه هاشو به آرومی می مالیدم که احساس کردم ماری بیدار شد. زیر گوشش گفتم
+عشقم سر و صدا نکن دلم بدجوری هواتو کرده. میخوای ادامه بدم؟
ماری سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و من ممه هاشو چنگ زدمو فشار دادم.
گردنشو بودسیم بعد دستمو به سمت پایین به کصش رسوندم. انگشتمو رو شیار کس ماری می کشیدم و بالا و پایین می کردم.
ماری همون لحظه دستشو از پشت به کصم چسبوندم و ارز روی شلوار خوابم کصمو مالید.
با دست دیگه ام شلوار خوابمو پایین کشیدم تا ماری راحت کارشو بکنه.
من انگشتمو داخل کس ماری کردم و با انگشتمو تو کصش عقب و جلو می کردم. ماری هم همین کارو با کص من می کرد.
با هزار بدبختی صدای ناله هامون رو مخفی می کردیم که یه وقت خواهر ماری بیدار نشه. تخت خواهر ماری رو به روی ما بود برای همین سعی کردیم بیدار نشه.
سرعت انگشتامون رو زیاد کردیم که با حرکت انگشتانم باهم ارضا شدیم. بعدش من شلوار خودمو ماری رو بالا کشیدم و دستمو بردم داخل لباسش و روی ممه ی ماری گذاشتم و خوابیدم.
تعطیلات برای من تو خونه ی ماری خیلی خوش گذشت باهم کار های مزرعه رو انجام میدادیم به گشت و گذار می رفتیم و از طرفی هم هر شب مخفیانه و به آرومی باهم سکس میکردیم که لذت دیگه ی داشت.
خانواده ی ماری از من خیلی خوب پذیرایی کردن. موقع خداحافظی مادر ماری منو بغل کرد و بوسید و سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم دانشگاه.
رسیدم و با تمام وجود شروع کردیم درس خوندن. من با خودم تصمیم هایی گرفته بودم میخواستم با ماری ازدواج کنم ولی چطور و چگونه شو نمی دونستم.
فکرم دنبال راه حل این ماجرا بود که چطور میتونیم ازدواج کنیم و اگه ازدواج می کردیم چطور می توانستیم به خانواده هامون بگیم؟ اونا چطور واکنش نشون میدن و یا چیکار میکنن؟ اگه مارو نبخشن چی؟ اونوقت باید چیکار کنیم؟ آیا ماری به خاطر من می تونه رو در روی خانواده اش بایسته؟ یا میتونه به خاطر من دور خانواده اش خط بکشه؟ یا من می تونم پدر و مادر و نادیده بگیرم؟
یه مدت بود تو این افکار بودم. و ماری هی ازم می پرسید که چی اذیتت میکنه
اوایل نمی خواستم بگم تا یه وقت ناراحت نشه ولی بعدش یاد قولی که به هم داده بودیم افتادم تا چیزی رو از هم مخفی نکنیم.
+ماری میخوام چیزی رو بهت بگم
_خدارو شکر، بالاخره میگی چت شده؟
+ماری به نظرت اخر رابطه ی منو تو چی میشه؟
_این یعنی چی؟
+یعنی من و تو اینطوری می مونیم؟ یا باهم ازدواج می کنیم؟
ادامه دادم
+ما سال بعد فارغالتحصیل میشیم. چه برنامه ی مشترکی واسه آینده مون داریم؟
_سارا من چندین بار به این فکر کردم ولی نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی شک و تردید دارم ولی تنها چیزی که ازش مطمئنم عشق من به توئه و تو اینده هر اتفاقی بیفته من کنار تو خواهم بود
+ماری یه وقت خانواده هامون بفهمن و ازت بخوان از من جدا بشی اون وقت چیکار می کنی؟
سوال سختی بود انگار ماری روش زیاد فکر کردم.
_سارا من تورو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از خانواده ام. من هرگز ازت جدا نمی شم به هر قیمتی که میخواد باشه.
با این حرفای ماری انگار دنیا رو بهم دادن
+منم مثل تو ماری هیچ وقت و تو هیچ شرایطی ترکت نمی کنم.
بعد همو بغل کردیم
+من یه فکرایی برای آیندمون کردم. میخوام نظر تو رو هم بدونم
_خب بگو
+اول ازدواج می کنیم
_چطور؟ مگه میشه دوتا دختر باهم ازدواج کنن؟
+اینو نمی دونم ولی روش فکر میکنم تا یه چیزایی پیدا کنم
+دوم بعد فارغالتحصیلی یه خونه یه مشترک بیرون میگیریم
+سوم اگه بخوای ادامه ی تحصیل می دیم و یا کار پیدا می کنیم و شاغل می شیم
+آخر سر همه چی خوب پیش بره تا آخر عمر کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم.
ماری بعد حرفام یه خنده ی ریزی کرد😄😄😄
_اوه چه آینده ی رمانتیک و درخشانی داریم😂😂😂😂😂
+مسخره ام نکن. من همه ی اینکارا رو میکنم
_باشه حالا عصبی نشو. ما هنوز جوونیم اول درسمون رو تموم کنیم بعدش روش فکر می کنیم.
تا مدت ها دیگه رو این مورد بحث نکردیم ولی من تصمیمم رو گرفته بودم و خیلی جدی بودم.
می خواستم قبل تموم شدن دوره ی لیسانس با ماری ازدواج کنم ولی می
خواستم همه چیز براش سوپرایز بشه.
نوشته: S.S
یک پاسخ به “عشق ابدی من (۵ و پایانی)”
عالی