عاشقی در دبیرستان (۲)

چند هفته ایی از شروع مدارس گذشته بود و یخ بچها با هم آب شده بود، امیر هم جاشو عوض کرده بود رفته بود ته کلاس و پیش قلدرهای کلاس نشسته بود و تو تیم اونا بود
تقریبا کلاس گروه گروه شده بود و هرکس تو یکی از این گروها بود
مثلا بسیجیای کلاس دوره هم بودن
درس خونا گروه خودشونو داشتن و…
من این وسط مثل همه سالهایی که رفته بودم مدرسه تنها بودم. فقط هفته اول مدرسه برام جذاب بود
باقیش همه به اذیت و آزار ختم میشد
چون صدای من یکم نازک تر بود وقتی میخواستم سوال بپرسم همه میگفتن :ای جان ساکت باشید بذارید حامد جان حرف بزنه 🤦‍♂️
خلاصه تو کلاس جلو معلما با نیش و کنایه مسخره میکردن منو
زنگای تفریحم موقع خارج شدن از کلاس دستمالیم میکردن، تنها کسی که بهم تا حالا دست نزده بود اون گروه بسیجیا بودن و امیر
اینجور موقع ها امیر یه لبخند میزد و به دوستاش با خنده می گفت:اذیتش نکنین جاکشا
این وصیت من توی مدرسه از سال 7ام بود تقریبا و واقعا عذاب میکشیدم، مخصوصا جلوی امیر اصلا دوست نداشتم کسی اذیتم کنه،
تصمیم گرفته بودم سر کلاس سوال نپرسم و موقع استراحت بین کلاس برم پیش معلما و سوالاتمو بپرسم و تایم زنگ تفریح میرفتم تو سالن غذاخوری کوچکی که وسط راهرو بود (این سالن یه میز داشت با چند تا صندلی و یه هیتر برای بچهای کتابخونه مدرسه که کنکور داشتن و تو کتابخونه درس ميخوندن اونجا بیان غذا بخورن) تو این مدت فقط با بغل دستیم جور شده بودم و بر خلاف تصوراتم با امیر غیر چند کلمه حرف دیگه ایی نزده بودم.
یکی دوهفته به همین منوال گذشت و کم حرفی من باعث شده بود کمتر اذیتم کنن
یه روز صبح که هوا خیلی سرد بود و چند نفری بیشتر توی کلاس نبودیم امیر وارد شد و از یه طرف به همه دست داد. شیفته یه همین اجتماعی بودنش شده بودم
به من که رسید گفت*به به حامد آقا کجایی، تو خودتی چرا؟
دستمو دراز کردم و گفتم :نه جایی نیستم، همینجام، چی بگم خب
و رفت سر جاش نشست
این اولین مکالمه نسبتا طولانی ما شد

مدتی گذشت و امتحانای نوبت اول شروع شد و اتفاق خاصی دیگه نیفتاده بود و من هر روز بیشتر به امیر فکر میکردم، به طرز راه رفتنش، موهای خوش فرمش که به سمت بالا بود همیشه ، عضله های بازوش شکم نسبتا تختش، چهره استخونی و مردونش منو دیوونه کرده بود. نوبت اول تموم شد و من شاگرد اول کلاس شدم، خیلی خوشحال بودم و داشتم تو درسام پیشرفت میکردم
اما امیر اصلا اوضاع خوبی نداشت درساش و همه معلما از دستش ناراحت بودن، حتی از شرترین کلاس هم کمتر شده بود
چیزی از شروع نوبت دوم نگذشته بود که کرونا اومده و کلاسا تعطیل شد، توی دوران مجازی یا مشغول مدرسه بودم یا خودمو با کلاس زبان آنلاین مشغول کرده بودم و داشتم از فکر امیر کم کم بیرون میومدم، حس میکردم وارد یه عشق یه طرفه شدم و از امیر بدم میومد، از طرفی با خودم میگفتم اون بدبخت که از هیچی خبر نداره اصلا، من حتی بهش نزدیکم نشدم اون از کجا باید حال درونیتو بفهمه. توی همین جنگ و جدال با خودم بودم که یه روز امیر بهم پیام داد، چند ثانیه ایی شوکه بودم، دل تو دلم نبود پیامو باز کردم
$سلام حامد جان خوبی، شاهرخیم یه خواهش ازت داشتم، فردا امتحان ریاضیو میشه جواباتو برا منم بفرستی؟! فقط به کسی نگو بین خودمون باشه
*سلام ممنون، آره چرا که نه برات میفرستم
$ممنون ❤️
__
خوشحال بودم، از اینکه با فکر کسی که هر شب میخوابم، خودمو تو آغوشش تصور می‌کنم و کارای بعدش🤭 باهاش صحبت کردم اونم بعد از این همه مدت
واقعا فکر کنم عاشقش شده بودم
__
اون امتحانو براش فرستادم و نمره جفتمون بالا شد و چند تا امتحان میانترم بعدشم من مینوشتم جوابمو و بعدش سریع براش می‌فرستادم اونم وارد سایت می‌کرد (کوئیز 24 بود سایته فک کنم)
جوابای آخرین امتحانو که براش فرستادم کلی ازم تشکر کرد و منم برای اینکه یکم سر صحبت بیشتر باز بشه و فقط در مورد امتحان نباشه بهش گفتم چرا خودت درس نمیخونی خب، اینجوری بالاخره یه روزی حضوری میشه و همه می‌فهمن تقلب میکردی (البته همه تقلب میکردن اما اینکه شاگرد آخر کلاس یهو بیان جزو اولا خیلی ضایع بود دیگه)
در جواب به من گفتش که سر کار دست تنها شده و 2نفری دیگه ایی که کمک دستش بودن رفتن و فقط خودش و صاحب کارش و آشپز رستوران موندن
من از این فرصت استفاده کردم و بهش گفتم: میتونم بیام کمکت، خودمم خیلی وقته دلم میخواسته کار کنم و طعم مستقل شدنو بچشم
اونم گفت:بزار با ممد آقا (صاحب رستورانی که توش امیر کار میکرد) صحبت کنم و خبرشو بهت میدم
فرداش بهم گفت که میتونم برم، موافقت کرده ممد آقا
فقط مونده بود راضی کردن خانوادم که پدرم موافق بود اما مادرم مخالف که با اصرار زیاد و بهانه تنهایی، مادرمم قبول کرد و من قرار شد برم سرکار تصورش خیلی لذت بخش بود چه برسه به اینکه واقعیت داشته باشه
کنار پسری که همیشه داری تو هر لحظه بهش فکر میکنی کار کنی ، دیگه خبری از همکلاسی‌های مزاحم هم نبود اولین روزی بود که میخواستم برم سرکار و اولین بار… استرس خاصی داشتم، توی دلم آشوبی بود، مثل موقعه هایی که منتظری نمرات بیاد
طبق قراری که با امیر گذاشته بودم ساعت2 باید اونجا می بودم تا با محمد آقا صحبت کنم در مورد شرایط کاری و اینا
کار من جمع کردین میز و شستن ظرفا بود، درسته رستوران معروف و بزرگی نبود، اما تنهایی شستن اون همه ظرف کار سختی بود کاری که قبلا 2 نفر میکردن و من باید تنهایی انجام می‌دادم
یه هفته ایی از رفتن من به سرکار گذشته بود و توی این یک هفته امیرو زیر چشمی نگاه میکردم، (مخصوصا موقع ایی که آخر شب لباساشو می خواست عوض بکنه،) خیلی هوامو داش و توی انجام دادن کارهای من کمکم می‌کرد
کار امیر بعد رفتن من شده بود وایستادن وردست آشپز و محمد آقا هم جای صندوق بودش و خارج از آشپزخونه، کاظم آقا هم که یک مرد 65 ساله ایی بودش آشپز اونجا
کرونا اوج گرفته بود و مغازه خلوت تر میشد، تا اینکه یه روز متوجه شدیم آقا کاظم کرونا گرفته و نمیتونه بیاد سرکار
من و امیرم نگران این بودیم خودمون کرونا نگرفته باشیم ازش تا اینکه تست دادیم و خداروشکر ما مبتلا نشده بودیم
محمد آقا میخواست مغازه رو ببنده، چون آشپز نداشتیم تا اینکه امیر بهش پیشنهاد داد بزاره شانسشو امتحان کنه،
محمد آقام چاره ایی نداشت، توی اون کسادی اوضاع از هیچی بهتر بود
صندلی های سالن جمع شده بود و فقط غذا به صورت بیرون بر بودش، کار من هم آسون شده بود هم سخت، آسون از اونجایی که لازم نبود میز تمیز کنم و سخت از اونجایی که باید کارای امیرو میکردم و امیر کارای آقا کاظم…
چند روزی بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته کارا داشت پیش میرفت
تو این مدت با امیر راحت تر شده بودم و اون یخی که توی کلاس و مدرسه داشتم آب شده بود
البته شایدم به خاطر تنها بودنمون بود
یه شب که محمد آقا سرش درد میکرد مغازه رو زودتر تعطیل کرد و گفت# من امشب زودتر میرم، امیر کلید داری؟؟
*آره کلید آوردم شما برید خودم جمع میکنم، حالتون خوب نیست
این اولین بار بود که من و امیر تنهای، تنها بودیم
امیر پشت سر محمد آقا رفت و کرکره برقیو زد بیاد پایین که کسی داخل نیاد
داشتم دور و بر دستمال میکشیدم و اشغالارو میریختم کف زمین تا جارو کنم یهو برگشتم و امیر داشت رو میشد خیلی اتفاقی دست خورد به باسن امیر
*حامد آقا، دست شما درد نکنه دیگه مارو دست مالی میکنی حالا، ما اینجا امنیت جانی نداریم، باید به محمد آقا بگم در خطریم ما (اینارو داشت با خنده میگفت)
@نهههههه😂 دستم خورد، اتفاقی بود ببخشید
*هععی خدا، مصبتو شکر
انگار که کنترل زبونم دست خودم نباشه برداشتم گفتم
@خب حالا، همچین چیز مالیم نبود، خودم نرم ترشو دارم
امیر که از این حرف من تعجب کرده بود و داشت می‌خندید تازه فهمیدم چه سوتی دادم
*اینجوری که نمیشه هیشکی نمیگه ماست من ترشه دیگران باید نظر بدن 😂
@دیگران غلط کردن، دستشونو خورد میکنم😂😂
*حالا کی گفت دیگران میخوان دست بزنن 😂😂تو امشب یه چیزیت هست، خیلی خودزنی میکنی 😂
@خسته شدم بابا، امشبم که باید خودم برم (چون منو محمد آقا شبا میرسوند، مسیرمون یکی بود)
*جمع کن سریع بریم، من میرسونمت امشب( امیر موتور داشت)

پشت امیر نشستم و حرکت کردیم، خیابونا خلوت بود و سرعتمون هم بالا بود، چون به اون قسمت موتور که دستتو میگیرن قفل آویزون بود من جا نداشتم دوتا دستمو از اونجا بگیرم وقتی سرعت زیاد شد دوتا دستمو حلقه کردم و از پهلوهای امیر گرفتم
حس خیلی خوبی داشتم آرزوم این بود مسیر طولانی تر بشه
عضله های سفته شکمش تا حدودی میتونستم حس کنم
پیاده شدم و خدافظی کردم و رفتم خونه
تا صبح نتونستم بخوابم، همش فکرم درگیر امیر بود
با خودم میگفتم اونم به من فکر میکنه؟؟ یه چیزی تو دلم میگفت آره ولی یه حس قوی میگفت نه
دوست داشتم یه جوری بهش نزدیک تر بشم ولی هم نمیدونستم واکنشش چیه! دست نندازه منو؟ آبرومو بین بچها نبره، اصلا چرا نباید یه پسری با همچین بر و رویی دنبال یه پسر باشه
راحت میتونه دوست دختر داشته باشه برا خودش
با همه این فکرا دوسش داشتم، با عقل و قلبم به این تفاهم رسیده بودم که عاشقم
هر چند شاید اون هیچ وقت متوجه حس من نمیشد
کارای مغازه سبک تر شده بود و بیشتر باهم حرف میزدیم، در مورد هر چیزی حرف میزدیم و جزو بهترین لحظه های زندگیم بود…
ماشین محمد آقا خراب شده بود و قرار بود امیر شبا منو برسونه یه چند شبی
همه چی انگار داشت طوری پیش می‌رفت که ما به هم نزدیک تر بشیم
هر شب از شب قبل تند تر میرفت و من بیشتر بهش میچسبیدم،،،، این کاراش از قصد بود

چند روز بعد مغازه رو به دلیل تشدید کرونا بستن
البته باز بودنشم فرق زیادی نداشت با بسته بودنش
خانواده امیر رفته بودن روستاشون تا از کرونا دور تر باشد چون پدر امیر بیماری زمینه ایی داشت و قرار بود امیرم بره چون دیگه سرکاری نبود که به خاطرش وایسته
دو روز قبل رفتنش به من زنگ زد که میای بریم یه دوری بزنیم منم قبول کردم و آماده شدم و با موتور اومد دنبالم
بیرون در حال چرخ زدن الکی بودیم و صحبت میکردیم
دستشویی شدیدی داشتم، یهو اومد انگار تا قبلش اصلا حس نمیکردم
@امیر همین پارک وایستا من یه دستشویی بریم
*چه سریع، خونه می رفتی خب این پارکا بستن دستشوییا رو
@حالا بزار برم یه امتحان بکنم
رفتم و بعلهه به خاطر کرونا هم دور ورودی پارکو با نوار زرد بسته بودن هم دستشویارو
برگشتم جای امیر
*چی شد؟ باز نبود؟
@نه بستس
*بشین بریم، یه کاریش میکنم
نشستم و چند دقیقه بعد جلو یه آپارتمان وایستاد
@خونتونه؟!
*آره، بیا بریم برو دستشویی، نریزه به خودت کوچولو
@هههههع
یکم خجالت میکشیدم ولی چاره اییم نداشتم
همین که میدونستم کسی خونشون نیست باز یکم از خجالتم کم می‌کرد
ورودی خونشون یه حال باریک بود سمت چپ دستشویی، و بعدش حموم، سمت راست یک اتاق و بعدش پذیرایی و سمت چپ پذیرایی آشپرخانه و پایین ترش اتاق دیگه
دستشوییمو کردم و اومدم بیرون،دیدم امیر نشسته و تلویزیون روشنه و داره شبکه نمایش یه سینمایی میبینه
*کارت تموم شد
@اره، داشتم می‌ترکیدم یعنی، یهویی نمیدونم از کجا اومد
*از مثانت اومده 😂
@😂😂
*چرا برپایی بیا بشین میخ نداره هااا
اینو ببینم بعد بریم،اصن کجا میخوای بری شب همینجا بمون من که تنهام
رفتم سمت مبل دو نفره @حالا شب که نه ولی اینو ببینیم اگه حال داشتی بعد منو برسون یا خودم میرم
*باشه هر جور راحتی
نشستم و به تلویزیون نگاه میکردم اما فکرم این بود که کاش بیشتر امیر اصرار کنه و من شب پیشش بمونم، تو دلم یه خوشحالی عجیبی داشتم و یه استرس کوچیک
چند دقیقه بعد امیر پا شد و رفت از آشپزخونه یه ظرف تخمه آورد و اومد کنار من رو مبل دو نفره نشست (رو تک نفره رو به روی من نشسته بود قبلش)
یکم خودشو نزدیک تر کرد چون چند تا پوسته تخمه رو نتونست بندازه تو ظرفی که برای آشغالا بود
حس میکردم صدای ضربان قلبمو میشنوه
انقدر که بالا بود
داشتم حشری میشدم کم کم
داشتم با کسی فیلم میدیدم که تا چند وقته پیش نمیتونستم درست و حسابی باهاش حرف بزنم
حالا کنارش نشستم، چی از این بالا تر که آدم انقدر سریع به کسی که عاشقشه دست پیدا کنه
دوباره یه چیزی افتاد تو ذهنم که نکنه اینا همش یه سری توهم ذهنی باشه و امیر منو فقط به عنوان دوست تو ذهنش داشته باشه
فیلم تموم شد و تو این مدت من چیز زیادی از فیلم متوجه نشده بودم و با امیرم حرفی نزدم خیلی تو فیلم فرو رفته بود اون و تو مشتم کمی تخمه بود و نیت داشتم اونارو تموم کنم و پاشم برم
@خب امیر من میرم دیگه،،،، آخرین دونه تخمه رو هم داشتم میخوردم و میخواستم بلند بشم که یهو امیر دستشو گذاشت رو شونم *کجا میخوای بری
همینجا وایستا، منم که تنهام
@نه خب به خونه هم چیزی نگفتم، بعدشم مزاحمت نمیشم دیگه، دستتم درد نکنه خوش گذشت
*خب به خونه که زنگ بزن ، بگو امیر تنهاست شب پیشش میمونم
@عا پس شب تنها می‌ترسی تو خونه، از اول بگو خب😂
*خب عاقل از چی میخوام بترسم، بعدشم بترسم تو مثلا میخوای از من محافظت کنی،
یه خورده لبه تیشرتشو داد بالا تر و یه بازو گرفت *با این بازو و بدن، تو میخوای از من مراقبت کنی
@خب بابا همچین میگه بدن بدن، نکشیمون بابا
زنگ میزنم خونه میگم شب جای امیر وای میستم چون که تنها می‌ترسه خوابش نمیبره 😂
*حامد میکشمت ها 😂
به خونه زنگ زدم و شبو قرار شد پیش امیر بمونم
کرمم گرفته بود
دوست داشتم همونجا بغلش کنم و خودمو بچسبونم بهش و حسمو بهش بگم
اه چیه این ترس و خجالت لعنتی
تصمیم گرفتم یه جوری سر بحثو باز کنم
شب موقع خواب شد و دوتا رختخواب آورد امیر و نزدیک هم انداخت، جراغارو خاموش کردیم دراز کشیدیم
@امیر، بری روستاتون دلت برا مغازه تنگ نمیشه؟!
*چرا خب ولی چاره ایی نیست دیگه
به پشت دراز بودم، برگشتم به شونه سمت امیر
@دلت واسه من تنگ میشه؟!
خجالتو گذاشتم کنار اگه این موقعیت از دستم میرفت دیگه هیچ وقت به امیر نمی‌رسیدم. دستمو گذاشتم رو صورت امیر، تو تاریکی میتونستم برق زدن چشماشو ببینم
چند ثانیه سکوت شد و فقط صدای نفس میومد دسشتو انداخت پشتم و در حالتی که دا‌شت منو به خودش نزدیک می‌کرد گفت
*چرا خب، دلم برا تو بیشتر از همه تنگ میشه
یه بوس از پیشونیم کرد
من هنگ بودم، فک کنم تا مرز سکته رفتم
لبامو بردم جلو، البته نیاز نبود زیاد ببرم جلو، گذاشتم رو لباش و وایستادم تا واکنش شو ببینم، شروع کرد به بوسه ریز زدن، منم همراهیش کردم
دستمو رو صورتش سفت کرده بودم و با انگشتام موها‌شو بازی میدادم، زبونمو رو لباش میکشیدم، زبونمو میک میزد من چشمامو بسته بودم و خودمو سپرده بودم به امیر، لبامو گاز ریز میزد و منم آخ ریز میگفتم
باورم نمیشد، از اعماق وجودم خوشحال بودم، این حسو تا حالا نداشتم
یه آن فاصله دادم خودمو و چشمامو باز کردم
میخواستم ببینم رویا نباشه
دوباره چسبوند به من. کل صورتمو بوسه ریز میزد ، رسید به دور لبام و باز میک زدن لبامداغِ داغ ‌شدم بودم، از حالت شونه به پشت درازم کرد و کلی بوسم کرد، منم همراهیش میکردم تا اینکه رفت سمت گوشم و یه بوس ریز زد، نفسام دیگه دست خودم نبود و با یه آه کشیده پرتاب میکردمشون بیرون
تا اینکه رفت سمت گردنم، دیگه واقعا هیچ خجالتی نداشتم و شهوت اومده بود جاشو گرفته بود
داشتم نفس نفس میزدم، جوری گردنمو میک میزد که ردش موند
@امیررر، خیلی دوست دارم،
*منم عاشقتم، میدونی چند وقته منتظر یه لحظم که بهت بگم
@پس چرا هیچی نگفتی
اومد رو به روی صورتم،
*چون نمیدونستم چطوری بهت بگم تا فکر بد نکنی
با این حرفش حشر من به آخرین حد خودش شاید رسید
یه جوری ازش لب گرفتم که خودمم باورم نمیشد اون انرژی از کجا اومده بود
تیشرت منو درآورد، دهنشو گذاشته بود روی سینمو و زبونشو تند روی نیپلم بالا و پایین می‌کرد
داشتم میمردم، صدای اه و نالم همینجوری رفته بود بالا
تیشرتشو درآوردم و دستام روی پشتش بود
هربار که سینمو گاز می‌گرفت پشتشو فشار میدادم
@امیررررر،بسه کشتی منو، بکن دیگه، دارم میمیرم
اومد خودشو انداخت بالای بدنم، داشتم له میشدم
یه ماچ طولانی از لبام گرفت و گفت
*حامد، درد داره ها، وسطش جا نزنی عشقم
@باشه، فقط تو آروم ترین حالت لطفا
*باشه عزیزم، نگران نباش
من رفتم دستشویی و خودمو خالی کردم، تو آینه دستشویی خودمو دیدم، صورتم قرمز و بعضی جاها قرمز تر
یکم شهوتم کم شده بود و داشت حس ترس توم میومد دوباره
ولی میخواستم این بار به حس ترسم غلبه کنم
بعد من امیر هم اومد و رفت دستشویی چون بهش گفته بودم اگه میخواد ساک بزنم باید بشوره
از توی یخچال رفتم آب بخورم تو جا تخم مرغیشون وازلینم دیدم، اونم گذاشتم بیرون یکم از سرماش کم بشه
امیر اومد بیرون و روی مبل نشستش و منم رفتم کنارش
یه خورده خجالته اومده بود باز چون هم از اوج فاصله گرفته بودیم و هم نور آشپزخونه محیطو روشن تر کرده بود
نشستم کنارش رد مبل و دوباره لب گرفتیم
دستمو بردم تو شورتش و دور کیرش حلقه زدم
*اوف، بگردم تو رو من
بعد یکم لب رفتم پایین مبل نشستم و اونم تو همین حین شلوارشو کامل کشید پایین ولی در نیاورد، خودم کیرشو از شورتش درآوردم و یه راست کردم تو دهنم
یه کیر حدودا 16 سانتی میشد، زیاد هم کلفت نبود
شروع کردم به بالا و پایین کردن فکم

  • اوفففف حامد آروم تر، دندون نزن
    خیلی ناشی بودم تا میومدم از فک پایین دندون نخوره فک بالا میخورد بهش😂
    دستای امیر روی سرم بود و اون کمکم می‌کرد تو بالا و پایین کردن‌ سرم، لذت زیادی خودم نمی‌بردم بیشتر صدای آخ و اوف امیر تحریکم می‌کرد
    بعد 3،4 دقیقه:*حامدم بسه الان آبم میاد
    منم کشیدم بیرون
    @خوب بود، دوست داشتی؟!
    *عالی بود عشقم
    منو بلند کرد و برد روی تخت اتاق پدر و مادرش
    یه چراغ خواب بود که روشن کرد رو تخت دراز کرد و پاهام بیرون از تخت بود
    شروع کرد دوباره به لب گرفتن اما این بار سریع تر و خشن تر اومد روی سینه هام و دوباره همون کارو شروع کرد به انجام دادن، اه و اوه من شروع شده بود
    شورت و شلوارمو کشید پایین و از وسط کیر 12 سانتیم یه ماچ ریز برداشت
    @اخخخخ امیر کشتی منو
    *جون میخوام الان جرت بدم
    تو چشمای امیر فقط شهوت بود، خودمم تو اون لحظه به هیچی دیگه فکر نمیکردم
    میخواستم کونو بدم
    به کسی که همه چیزم شده بود
    دیدن و لمس کردن بدن امیر چقدر اون شب منو شارژ نگه می‌داشت
    برعکس کرد و گفت *داگی شو
    رفت بیرون از اتاق و صدامو بلند کردم بهش گفتم وازلین کجاست
    اومد پشتم نشست، منو گفت برم یکم جلو تر تقریبا وسط تخت بودم
    یه تف گنده انداخت کف دستش و مالوند به سوراخمو با انگشت فاکش شروع کرد به مالوندن و ماساژ دادن
    با دست دیگش کیرمو گرفته بود و حالت جق زدن میداد
    @اخخخخخ بسه امیر الان آبم میاد
    *چشممم
    انگشتشو کرد تو کونم و شروع کرد به فشار دادن
    @اییی،اخخ
    انگشتشو کشید بیرون و وازلین زد
    یکم سرد بود هنوز و مور مورم شدم
    یه بوس از لپ کونم گرفت و انگشتشو آروم کرد داخل و با دست دیگش سر کیرمو گرفته بود
    یکم درد داشتم و یه موجی دادم به خودم
    *حامد، دردت اومد، الان تموم میشه صبر کن
    کشید بیرون
    یکم دیگه وازلین زد و انگشتشو دوباره کرد داخل
    یکم که داخل بود انگشت دیگشم به زور داد داخل
    @آییییی،آه
    *جونننن
    انگشتاشو سعی می‌کرد تو کونم از هم فاصله بده
    یه خورده انگشتاشو فشار داد تا بره داخل تر
    دردم گرفته بود، ولی به خودم دلداری میدادم که بالاخره به امیر رسیدم و باید تحملش کنم
    یکم که بازی کرد کشید بیرون با احتیاط
    خداییش خیلی مراقب بود و با احتیاط انجام می‌داد
    یکم دیگه وازلین برداشت و مالید این بار سعی می‌کرد یکم وارد سوراخم بکنه، من سرمو گذشته بودم رو تخت و لپامو از هم باز نگه داشته بودم
    صدای تف شنیدم که زد به کیرش و چند ثانیه بعد سر کیرش رو سوراخم حس کردم
    @آههههه، بکن توش
    *چشم عزیزم
    یکم فشار داد داخل، دردش زیاد بود از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر ولی خودم دوست داشتم پس باید تحمل میکردم
    یه خورده دیگه فشار داد و نتونستم تحمل کنم و خودم کشیدم جلو و افتادم رو تخت
    *چی شد حامد، خیلی درد داشت؟
    به زحمت به پشت شدم @اره خیلی ببخشید نمیتونم تحمل کنم
    *عیب نداره عزیزم، من که گفتم یکم درد داده
    اومد روم دراز کشید و شروع کرد به زبونشو کشیدن رو لبام و همراهیش کردم
    از خودم فاصلش دادم
    تو چشماش مهربونی میدیدم، دستم بردم تو موهاش و داشتم بازی میدادم
    @امیر بیا یه بار دیگه امتحان کنیم
    *حامدم، این درد داره، هیچ فرقی نمیکنه، میتونی صبر کنی؟ من مشتاق ترم
    نمیخواستم امیر نا امیدش کنم، از طرفی خودمم دوست داشتم
    بر گشتم و اوکی به امیر دادم
    دوباره وازلین زد و این بار به جای تف سر کیرشم وازلین زد و فشار داد، نصفشو داد داخل که یه جیغ بزرگ کشیدم
    *باید صبر کنی حامد
    کیرشو از همونجا آورد عقب و دوباره برد داخل
    @اههه
    یکم باز صبر کرد
    کشید کامل بیرون و دوباره وازلین زد
    این سری کامل فرستاد تو و نگه داشت
    @اههههه ارومم، دارم میمیرم
    *نترس عشقم نمیمیری
    داشتم میمردم واقعا، احساس درد خیلی شدید داشتم از همه ترسناک تر این بود که تا حالا همچین دردی حس نکرده بودم اصلا
    شروع کرد آروم جلو عقب کردن، دردم بود اما لذت بیشتر شده بود
    ناله های ریز من شروع شده بود
    @اههههه، تندتر، زود باش
    @امیر، همینجوری بزن
    @آخ، اههههه
    *جوننن، عشق خودمی تو
    تلنبه هاش سریع تر شده بود و راحت میرفت و میومد
    5دقیقه شاید نگذشته بود که داشت آبش میومد
    صدای نفساش رفته بود بالا و تند تر نفس میکشید
    *آه، عشق من کیه، این کون تنگ مال کیه
    *آهههه
    بعد این نعره آبش کامل ریخت داخلم، داغ بود اما اصلا دوست نداشتم آبش داخلم بریزه
    همونجوری موند و تکون نخورد، دستش گذاشت دور کیرم و شروع کرد به جق زدن تو همون حالت برام و کیرشو آروم بالا و پایین می‌کرد داخلم
    @اههه،همینجوری بکن، تند تر، آه آه، تند تر
    واییییی
    2 دقیقه بعد منم با فشاری که تا حالا تجربشو نداشتم (انگار از پشت پاهام یه نیرویی آبمو هل داد انقدر که شدتش بالا بود) آبم اومد و ریخت رو تخت، آروم کیرشو کشید بیرون و رفت بیرون و سریع دستمال آورد به من گفت تو همون حالت بمونم کیر من تمیز کرد، اینجا بود که خجالت اومده بود تو وجودم و اصلا نمیخواستم چشمام امیرو ببینه
    با دستمال کونمو تمیز کرد ولی خواستم برم بشورم که دیدم اصلا نمیتونم تکون بخورم
    امیر طبیعی رفتار می‌کرد اما من داشتم از خجالت میمردم
    ازش کمک خواستم و رفتم سمت دستشویی، آب که به سوراخم می خورد آتیش می‌گرفت
    بیخیال شدم نتونستم اصلا تمیز کنم و با یکم زور زدن ته مونده ابشو خالی کردم باقیشم که امیر قبلش تمیز کرده بود
    اومدم بیرون و رفتم لباسام بپوشم
    میخواستم اصلا فرار کنم از اون خونه
    صورتم قرمز شده بود، تا حالا انقدر خجالت نکشیده بودم
    امیر رو تخت لخت دراز کشیده بود
    *حامد بیا
    لباس پوشیده رفتم پیشش
    @چرا لباس نپوشیدی
    *حامد چرا اینجوری میکنی، چت شد یهو، حالت خوبه
    هیچی نگفتم اومد منو برد رو تخت
    تخت تمیز شده بود اما لکش بود
    *تو چشمام چرا نگاه نمیکنی، چیه خجالت میکشی؟
    پاشد برقو که روشن کرده بود خاموش کرد
    یه پتو از جایی که دراز کشیده بودیم آورد و انداخت رو تخت دراز کشید
    و منم دراز کرد و چرخوند سمت خودش دوست داشتم واکنششو ببینم
    *حامد جانم، خجالت نداره که، از چی خجالت میکشی
    مگه نگفتی منو دوست داری، پس اون دوست داشتن نبوده اون شهوت بوده اگه نه الان تو چشمام نگاه میکردی
    به صورتش نگاه کردم تو خیلی بیشعوری من الان اصلا حالم خوب نیست، نمیدونم تو الان درمورد من چجوری فکر میکنی،خجالت میکشم خب
    دستاشو گذاشت دو طرف صورتم
    عزیزم، خجالت نداره که این نیاز من و تو بود که بر طرف شد
    آخه کجاش خجالت
    من در مورد تو چه فکری آخه دارم بکنم، عزیزم
    دوست دارم
    الانم بگیر بخواب
    منو تو خودش فشار داد و نذاشت هیچ حرفی بزنم
    تا صبح کنار هم خوابیدیم و اون طرز برخورد امیر باعث شد یکی از بهترین شب های زندگیم رقم بخوره
    دوستان قصه من و امیر اینجا تموم نشد و کلی اتفاق غیر سکسی و پر فراز و نشیب برای ما افتاد
    که بعدا اگه فرصت شد براتون میگم
    ممنون از توجه تون

نوشته: سایلنت

بازدید 8,858

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “عاشقی در دبیرستان (۲)”

  1. عالی نسبت به قسمت قبلی پیشرفت فوق‌العاده ای داشتیخوشحالم که بالاخره دارم یه داستان گی واقعی میخونم نه مثل اکثر داستان ها که عقده و پدوفیلیزم ازشون می‌باره💐💐💐

  2. قشنگ بود و مثه یه داستان آدمو جلو می بردچون با عشق بود حالش بیشتر بود برا من

  3. آفرین.عالی بود.ولی بنظرم بجای جزئیات و دیالوگ های طولانی قسمت های سکسیش بیشتر باشه بهتره

  4. رفت واسه سه ماه دیگه؟اگه اره به خودت زحمت نده اما اگه نهایت یه هفته دیگه قسمت بعد میاد خوب بود.

  5. ممنون از همه دوستان که نظر دادید، خیلی برام جالب بود که بی احترامی توی کامنتا ندیدم انگیزه گرفتم ❤️، سعی میکنم قسمت بعدیو سریع تر بنویسم، سعی میکنم از نظرات شما استفاده کنم در نگارش این خاطره❤️

  6. یکم دیگ ادامه میدادی قشنگ گریم میگرفت چون خیلی شبیه داستان زندگی خودم بود اون قسمت مدرسه و امتحانا و حتی اسم طرفت ولی متاسفانه من هیچوقت جرات ابراز علاقمو نداشتم داستانیم بینمون پیش نیومد الانم هرروز میبینمش ولی میترسم از احساسم بهش بگم چون دقیقا مث تو گفتم این با این قیافه میتونه صدتا دوست دختر داشته باشه چرا بخواد سمت من بیاددرکل عالی بود🖤

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید