_“ادامه نده…”
_“باهام جوری رفتار نکن که انگار خودم خواستم! اون به زور…”
_“بس کن! لطفا ادامه نده!”
سرم سیاهی میرفت. حالم از همه چی بهم میخورد. ما تو همون پارکی نشسته بودیم که سالها پیش همیشه همدیگه رو میدیدیم، اما دیگه هیچی شبیه اون سالها نبود.
اون وقتها…چقدر عاشق بودم. اگه حالش بد بود، حالم بد میشد. اگه میخندید، شاد بودم. اگه ازم ایرادی میگرفت با همهی وجود باور میکردم که کافی نیستم و اگه ازم تعریفی میکرد از صمیم قلب احساس فوقالعاده بودن میکردم. احمق نبودم، عاشقش بودم. و شاید چون احمق بودم عاشقش بودم! از اون عشقای اول جوونی که هنوز بچهای و زندگی میخواد باهاش بالغت کنه.
دختر چادری و با حجاب بود. به جز برق لب صورتی، آرایش دیگهای نمیکرد. تو کلاس خوشنویسی با هم آشنا شده بودیم. چند نوع دست خط مختلف داشت که یکیش مخصوص من بود و فقط برای نامه نوشتن به من از اون دست خطش استفاده میکرد چون یک بار سر کلاس گفته بودم که این خطش رو خیلی دوست دارم. بعد از کلاس تا پارک قدم میزدیم و با هم صحبت میکردیم. در مورد ادبیات، فلسفه، و کم کم در مورد عشق.
اون موقع آخرای دبیرستانمون بود. تو مسائل جنسی تجربهای جز خودارضایی نداشتم. اما مبینا همیشه تو تصوراتم بود. این بهم عذاب وجدان میداد. در واقعیت از اینکه درمورد این مسائل حرف بزنم میترسیدم. اگه ازم ناراحت میشد و ازم فاصله میگرفت چی؟ حاضر بودم هیچ وقت دستم بهش نخوره ولی ارتباطم رو باهاش حفظ کنم. اون تو ذهنم انقدر پاک بود که فکر میکردم حتی اگه شوهرم کنه، شوهرش روش نمیشه بکنتش.
تا اینکه یه روز دفتر خاطراتش رو داد بهم:
_“لطفا تو صفحهی آخر برام یه بیت شعر یادگاری بنویس. گوشهی صفحه رو تا زدم که بقیه صفحاتش رو نخونی و یک راست بری سراغ صفحهی آخر. تاکید میکنم…نوشتههامو نخون!”
منِ ساده بعدها فهمیدم که از قصد این کارو کرد که اتفاقا نوشتههاش رو بخونم…
وقتی رفتم خونه و دفتر رو باز کردم دیدم نصف نوشتههاش درمورد منه، با همون دست خطی که فقط برای منه:
” کاش الان بابک اینجا بود…سرمو میذاشتم رو پاش و به چشمهای شکلاتی و وانیلیش زل میزدم… خیلی دوستت دارم… کاش دوستم داشتی…کاش بوسههات لبهام رو تر میکرد…”
باورم نمیشد که مبینا چنین تصوراتی داشته باشه! بدنم داغ شده بود و کیرم تا جایی که میتونست شق شده بود. فکر میکردم این کارها براش بد و چندش به نظر میاد ولی اینجور که معلوم بود بیشتر از من به این مسائل فکر میکرد!
“تقریبا هر شب خوابت رو میبینم… حتما دیر یا زود وقت خداحافظی میرسه و من هنوز طعم لبهات رو نچشیدم… کاش میفهمیدی چقدر دوست دارم! ” فکر میکنم تو اون دو سه روزی که دفترش دستم بود سه چهار باری با نوشتههاش زدم و چه حالی میداد.
بعضی از این صفحهها خیس بود و جوهرش پخش شده بود، جوری که انگار اشکهاش روی کاغذ ریخته بودن. مخصوصا تو اون صفحهای که این شعر از فروغ رو نوشته بود:
“شاید این را شنیدهای که زنان
در دل « آری » و « نه » به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند
آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال”
پس فکر میکرد من یک امید محالم؟ تو صفحهای که گوشهی کاغذش تا شده بود من هم از فروغ نوشتم:
“کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر”
و با مداد رنگی، پایین صفحه شاخهی درخت پر شکوفه و دو پرستو نقاشی کردم. نمیخواستم شعری رو انتخاب کنم که خیلی مستقیم به مسائل عاشقانه بپردازه و زیادی صریح باشه. پرستو نماد امیده. این شعر رو انتخاب کردم که بگم میخوام بهم امیدوار باشه. پرستوها معمولا یک جفت ثابت دارن و نمادی از وفاداری هم هستن.
وقتی فهمیدم دوستم داره کم کم فضای بینمون صمیمیتر شد. خوشنویسی تموم شده بود ولی ما هنوز تو فضای سبز پارک هم رو میدیدیم. یه روز موقع قدم زدن دستم رو گرفت، یه روز من بهش گفتم که دوسش دارم، یه روز اون گفت که میخواد مال من باشه و یه روز من لبهاش رو بوسیدم.
دیگه چند دقیقهی آخر قرارامون، کتابهایی که روی نیمکت میخوندیم رو میذاشتیم توی کیفهامون و میرفتیم جاهای خلوتتر پارک. لبهاشو میبوسیدم و سینههاش رو میمالیدم. هر دو باور کرده بودیم که قراره با هم ازدواج کنیم.
یکبار که مادر و پدرش سفر بودن، من رفتم خونهشون. برام ناهار درست کرده بود و من فکر میکردم که همسر آیندهم عجب دستپختی داره! بعد از ناهار کنار هم دراز کشیدیم. براش شمع برده بودم و روشن کردم. پسر عاشق گل و شمع میبره، پسری که عشق و عاشقی از سرش گذشته، کاندوم… تو گوشش شعر زمزمه کردم، من رو بوسید، روی تنش خوابیدم. لباسش رو دادم بالا و سینههاش رو مالیدم. سینههای خیلی کوچیکی داشت با هالهی قهوهای روشن و نوک گرد کوچولو. انقدر مکیدمشون که نالهش در اومد. شلوارش رو کشید پایین و لای پاهاش رو میمالید. سرمو به سمت پایین فشار داد که یعنی کصش رو بخورم. من هم انقدر کصش رو مکیدم و زبونمو روش حرکت دارم تا ارضا بشه. لیز و خوشبو بود. کلی قربون صدقهم رفت و منو بوسید. بعد خودش دستش رو برد تو شلوارم و همزمان که خیلی داغ لبامو میخورد و گاز میگرفت کیرمو مالید و من نه خیلی دیر، ارضا شدم.
این اولین باری بود که ارضام کرد. و بر خلاف انتظارم اصلا خجالت نمیکشید. هیچ وقت ازش نخواستم کیرمو ساک بزنه، هیچ وقت هیچ دخولی صورت نگرفت، و هیچ وقت بدون خواست خودش شروع نمیکردم. میخواستم رابطهی کامل رو بذارم بعد از ازدواجمون. یک سال از کلاسهای خوشنویسی هم رو میشناختیم و یک سال هم بود که بینمون رابطهی عاشقانه شکل گرفته بود. تو این مدت فقط دو بار ارضام کرد. باقی زمانها در حد معاشقه بود.
همه جوره سعی میکردم هواش رو داشته باشم. به حرفهاش گوش میدادم، دیگه کم کم همزمان با درس خوندن کار میکردم و از پولِ کمی که در میاوردم براش هدیه و گل و خوراکی میگرفتم. تو انجام کارهایی که دوست داشت بهش دلگرمی میدادم و تشویقش میکردم.
اما از یه جایی کم کم سرد شد ازم. در مورد خواستگاراش حرف میزد. در مورد سختگیریهای خانواده و شرایط نامناسب من از نظر مالی. قرارهامون رو یکی در میون رد میکرد. جواب تماس رو هر دو روز میداد. پیامهام رو دیر میدید. وقتی میگفتم دوستت دارم سکوت میکرد. من هم پیگیر نشدم. دوست نداشتم اضافه باشم. کار به جایی کشید که بدون اینکه چیزی بهم بگه فهمیدم همه چیز تموم شده. ولی نمیخواستم این حقیقت رو بپذیرم.
آخرین باری که صداش رو شنیدم اون روزی بود که بهم زنگ زد:
“بابک… هکر میشناسی؟”
“نه… چطور؟”
“در مورد یک نفر… میخوام تلگرامش رو هک کنم که بفهمم کسی تو زندگیش هست یا نه…”
“چرا میخوای بفهمی؟”
“که اگه کسی تو زندگیش نیست باهاش آشنا بشم… ازش خوشم میاد…”
تنم یخ زد. نمیتونستم حرف بزنم. اون دختر مقدس تو فکر و خیالاتم، چقدر وقیح بود.
از اون وقت به بعد تا مدتی از سکس بدم میومد چون افکار مالیخولیایی به سرم میزد. مبینا تو ذهنم میومد که داره به یک غریبه کس میده و از لذت فریاد میکشه. فرشتهای که با یک بشکن به یکی از شیاطین سکس تبدیل میشه. مریم مقدسی که… خدای من…نمیتونستم این خیالات رو از ذهنم دور کنم. از عمد بیشتر ازش فاصله گرفتم که از احساساتم محافظت کنم. تماسهاش رو بی جواب گذاشتم، نامههاش رو ته کمدم قایم کردم. عروسکی که برای بچهی آیندهمون خریده بودم رو دادم به دختری که سر چهارراه آدامس میفروخت. فقط درس میخوندم و سخت کار میکردم تا فراموشش کنم.
و حالا بعد از سالها دوباره روی نیمکتهای همون پارک نشستیم و از تجاوزی که بهش شده بود با گریه حرف میزد.
_“چرا حالا داری اینا رو به من میگی؟”
_“چون تو همیشه امن بودی… به جز تو واقعا کسی رو ندارم…”
دختری که لای برگ گل میذاشتمش و مواظبش بودم، دختری که بیشترین فشاری که به تنش میومد فشار لبام بود، دختری که باهاش مثل ملکهها رفتار میکردم، زیر کیر خوابید و معلوم نیست چه کونی ازش گاییده شده… نمیخوامم بدونم… با پاهای خودشم رفت! میگه پسره قرار نبود این کارو بکنه! احمق فکر کرده همه مثل منن… خشتک اون مرتیکه رو میکشم رو سرش… آدمشو میشناسم تو سهسوت ادبش کنن…
_“عکس و مشخصاتش رو بده…”
مبینا:
دلم چقدر براش تنگ شده بود. بابک من… کاش اولین باری که من رو بوسیدی جونم رو از لبهام مینوشیدی و به زندگیم پایان میدادی. کاش به جز لبهای تو فقط لب مرگ رو میبوسیدم. بعد از تو هیچ کس شبیه تو نبود. و من معجزهی عشق رو وقتی باور کردم که چیزی جز نفرتِ تو به من باقی نمونده بود.
من میخواستم ازدواج کنم و اون شرایطش رو نداشت. وضع مالی خودش و خانوادهش حالا حالاها به ما نمیرسید و میدونستم خانوادم اجازهی ازدواج نمیدن. برای همین میخواستم قبل اینکه آسیب بیشتری ببینه ازم دور بشه. میخواستم ازم متنفر بشه و دل بکنه.
تا مدتها شبی نبود که از دوریش اشک نریزم.
بعد بابک چه آدمهایی دیدم… نادر که همون قرار اول تو ماشینش دستمالیم کرد و لبهاش رو که بوی سیگار میداد، روی لبهام گذاشت، در حالی که کیرش از روی شلوارش باد کرده بود زبونشو تو دهنم جلو و عقب میکرد.
محمد که به نظرش حرفهام مسخره بود و اعتقادش این بود زنها احساسی و ضعیفن:
_“زنها عقلشون کامل نیست… برای همین به کسی که خنگه میگن کصمغز… زنها کص دارن دیگه!”
مسعود که همهش رو دراگ و الکل بود.
اون یارو دیوث اسمش رو هم یادم رفت…از این فانتزیا داشت که بعد از ازدواج جلوی خودش به داداشش کس بدم…
منی که جز شعر کنار گوشم زمزمه نمیشد باهام شوخیهای جنسی میکردن، بهم حرفهای رکیک میزدن و ازم انتظار سکس داشتن، بدون هیچ تعهد و عشق و احساس مسئولیتی.
اونا همهی جسمم رو میخواستن به جز قلبمو!
و در آخر از همه بدتر سینا که به زور بهم تجاوز کرد. نمیتونم خودمو ببخشم… من واقعا نمیخواستم کار به اونجا بکشه ولی قبل قرار رفتم حموم و کصم رو شیو کردم! چرا؟!
واقعا خودمو نمیفهمم… وقتی لبهامو میخورد اعتراض کردم اما خودمم باهاش همراهی کردم و لبهاشو میمکیدم، تفش رو قورت میدادم و زبونش رو میخوردم… هنوز مانتو تنم بود که به زور شلوارمو از پام در آورد و به زور منو خوابوند و بهم لاپایی زد. پاهام سست شده بود. دستای بزرگش رو میکرد تو دهنم و باعث میشد حالم به هم بخوره.
یک عالمه ژل سرد رو فرو کرد تو کونم و سوراخ کونم رو انگشت میکرد. شاید نزدیک به بیست دقیقه فقط با کونم ور رفت… دیگه دو تا انگشتاش تو کونم بود و محکم چپ و راست تکونش میداد. از ناتوانی و فشار، بلند گوزیدم. خندید و مسخرم کرد و محکم به کونم اسپنک زد. از خیر سوراخام گذشت.
من گریه میکردم و از استرس عوق میزدم. سینا گفت که اگه کیرشو براش نخورم برای اینکه ارضا بشه باید منو بکنه. من برای اینکه بکارتم حفظ بمونه قبول کردم که براش ساک بزنم. به خاطر گریه راه بینیم کیپ شده بود و وقتی کیرش تو دهنم بود نمیتونستم درست نفس بکشم. بهم گفت که با دستم دهنمو باز و گشاد کنم که تو دهنم تلمبه بزنه. مثل دلقکها همینکارو کردم و سینا دهنمو گایید…
بعد گفت که خیلی کُندم و اینجوری ارضا نمیشه و برای اینکه پردمو نزنه باید یه جوری براش بخورم که از کس کردن لذتش بیشتر باشه. ازم خواست به چشماش نگاه کنم و با اشتها و سر و صدا کیرش رو بخورم، و حرفهای رکیک بزنم.
_“من جندتم آقا سینا…قاققاققاق… دهنمو بگا…قاقخخخ…”
_“تا حالا کیر خوردی جنده کوچولو؟”
_“ممممم… این اولین کیریه که دارم میخورم… مطمئنم خوشمزهترین کیره…قاققاققاقخخخ…””
_“یه جوری دهنتو میگام که تا یه هفته هر چی میخوری مزه کیر منو حس کنی.”
و شروع کرد به تلمبه زدن تو دهنم. انقدر عوق زدم که ماهیچههای معدم درد گرفت و دیگه چیزی توش نبود که بالا بیارم. سعی کردم براش طوری بخورم که حشرش بخوابه و دست از سرم برداره. وقتی ارضا شد مجبورم کرد همهی اسپرمهاش رو قورت بدم و از طعمش تعریف کنم.
_“از طعم آب کیرتون سیر نمیشم…”
_“دستپخت کیرم از دستپخت مادرتم بهتره!”
باورم نمیشه که با وجود همهی عذاب وجدان و استرسی که داشتم، حسابی تحریک شده بودم و کصم آب افتاده بود… و هنوزم با وجود خشم و نفرتی که بهش دارم فکر کردن به اون روز شدیدا تحریکم میکنه… انگار بدنم جدا از من داره واکنش میده… حتی یه بار این زد به سرم که خب چه اشکالی داشت اگه باهاش سکس میکردم؟ و بعد از خودم منزجر شدم…
دستشو گذاشت زیر گلوم، داشتم خفه میشدم. گفت: “کارت عالی بود عزیزم.”
و بعد دو طرف لپم رو جمع کرد که لبای بزرگم غنچه و نیمه باز بشه و یک تف بزرگ و حجیم رو لبام زد. آب دهنش رو قورت دادم. دو بار آروم زد زیر گوشم و لبخند کثافتی زد.
دو هفته از اون اتفاق میگذره و من هنوز احساس میکنم هر چقدر میرم حموم و مسواک میزنم باز هم کثیفم و بوی کیر سینا رو میدم. حتی به این فکر کردم که الان آب کیرش تو تنم هضم شده… هر چیزی که میخورم یاد اون جملهش میفتم:“یه جوری دهنتو میگام که تا یه هفته هر چی میخوری مزه کیر منو حس کنی.” و واقعا انگار هر چیزی که میخورم مزهی کیر میده…
دیگه توان تحمل این درد رو به تنهایی نداشتم پس به بابک زنگ زدم… بعد ازسالها…دوباره صداشو میشنیدم و با گریه خواستم ببینمش. قرارمون همون جای همیشگی. وقتی دیدمش بغلش کردم و فقط به حال خودم زار زدم. چهرهش سرخ شده بود و چشماش اشکی بود. بغلم کرد و برای دقایقی هیچ چی نگفت…
چند روزی به بهونهی این اتفاق و برای درد دل کردن، به بابک تلفن میکردم و باهاش در ارتباط بودم. اما اون باهام خیلی سرد بود.
از طرفی سینا هم مدام پیام میداد. عذرخواهی کرده بود و به غلط کردن افتاده بود. میگفت قصد آسیب نداشت.
-“اگه قصد تجاوز داشتم به کس و کونت رحم میکردم؟ حالا چیشده مگه عشقم… یه ساک بود دیگه… میخواستم ترست بریزه…”
_“من رضایت نداشتم! بدون میل من این کارو کردی!”
_“جدی؟! کس خیست که اینو نمیگفت!”
لال شدم. راست میگفت… ولی من واقعا نمیخواستم… وای نمیدونم…نمیفهمم چی شد… زبون چرب و نرمی داشت و منم کمکم خر شدم. واقعا قانع شدم… یه جوری درمورد اون روز حرف میزد که حس کردم حالا اونقدرم که فکر میکردم بد نبود. شاید زیادی بزرگش کرده بودم؟!
و بهش شانس دوباره برای ارتباطمون دادم.
اما بابک هم حسابی هواییم کرده بود و دلم براش تنگ تر از همیشه بود.
_“میخوام ببینمت بابک.”
_“دلیلی برای دیدار وجود نداره. فقط مشخصات اون پسره رو بده کارش دارم.”
مشخصات سینا رو ندادم. ترسیدم خون راه بیفته. پیچوندم. اما تقریبا به التماس افتادم که بابک رو ببینم. حاضر بودم هرکاری کنم که یک بار دیگه ببینمش. قبول کرد!
بابک:
تو ماشین دستش رو میذاشت رو پام برای اینکه دستش رو بگیرم. با اینکه دلم براش پر میکشید ولی توجهی نمیکردم. جنتلمن بازی و اخلاق و احترام دختر مورد علاقهم رو مال من نکرد، ولی قلدری و لاشی بازی اون پسره خوب زیرخوابش کرد. میخواستم ازم بترسه یا بدش بیاد و بره. تحمل دیدنش رو نداشتم. یه زخم قدیمی رو زنده کرد… یه عالم خشم سرکوب شده رو بیدار کرد. شاید اگه فکر میکرد منم مثل سینا شدم دست از سرم بر میداره.
بردمش سمت خونهم. دم در نگه داشتم گفتم: ” پیاده شو!”
از ماشین پیاده شد.
داد میکشیدم:” این خونهی منه. فکر کنم یاد گرفتی که اگه وارد خونهی یک پسر جوون بشی چی سرت میاد!”
رفتم جلوتر و آرومتر گفتم:“کیر کیره! فرقی نمیکنه لا پای کدوم مرد باشه! فهمیدی؟ پس اگه کس و کونتو میخوای، برو و دیگه بهم زنگ نزن!”
بعد با بغض و خشم از پلهها رفتم بالا. تموم تلاشمو کرده بودم که پسر بدی به نظر بیام تا ازم فاصله بگیره. توی خونه رو مبل ولو شدم و چشمامو بستم. بغضم شکست… که در زدن. مبینا پشت در بود. آروم اومد جلو، من رفتم عقب. درو بست. به لبام زل زد و اومد نزدیکم که لبامو ببوسه. این اجازه رو بهش دادم. گردنمو گرفت و لبامو بین لبای درشتش گرفت و مکید.
یه لیس محکم رو گردن، همزمان لمس سینههای داغش از زیر لباس با دستای سردم، تلاشش برای کندن لباسا، بعد اون همه سال…حالا دوباره لخت و بیدفاع… در برابر منِ تشنه… پر از خشم، اما پر از شهوت، پر از خواستن… این داغ دلم بود که گرماش تو تنم شعله میکشید یا آتش شهوت؟ نمیدونم…نمیتونستم درست فکر کنم…
جلوم زانو زد و خواست کیرمو بخوره. اولین باری بود که کیرمو میدادم دهنش. سرشو رو کیرم جلو عقب میکرد. دختر معصوم من حالا با اشتها داشت کیر میخورد. وقتی میخواست کیرمو از دهنش در بیاره لبهاش رو روی کیرم فشار میداد و محکم میمکید ولی سرش رو میاورد عقب. هنوز هم به جز برق لب صورتی، هیچ آرایش دیگهای نداشت. و حالا برق لبش با کیر و بیضههام از رو لب درشت و چروک خوردهش پاک میشد.
خوابوندمش رو مبل و سر کیرمو به کصش مالیدم.
_“من راضیم که پردمو تو بزنی…”
منظوری نداشتم اما با تعجب پرسیدم:“هنوزم دختری؟!” از حرفم ناراحت شد.
_“درموردم چی فکر کردی؟”
لباشو بوسیدم و طبق عادت قدیمی، سینههاش رو مکیدم. بهش گفتم هنوزم دوسش دارم… گفتم که دوباره با یک اشاره عشقی که سالها طول کشید بکشمش رو زنده کرد.
همزمان که موهامو ناز میکرد گفت:
_“بابک… فکر میکنم دیگه الان خیلی شرایطمون تغییر کرده… تو آدم موفقی شدی… دیگه فکر نمیکنم خانوادهم مخالفتی داشته باشن با ازدواجمون.”
سینهشو با یک مکش شدید از بین لبام کشیدم بیرون. “آااااه…”
_”الان وقت خوبی برای این صحبتها نیست. “
تو دلم واقعا میخواستم همه چی رو نادیده بگیرم و به ازدواج باهاش فکر کنم. ولی هنوز یه سری مسائل در درونم حل و فصل نشده بود.
دوباره شروع کردم به خوردن سینههاش و کیرم رو رو کصش میمالیدم.
_“جووووون…بابکِ من…بکن تو کصم…”
میدونست چنین کاری نمیکنم. کلاهک کیرمو لای کلیتوریسش تند تند مالیدم.
_“اوففف چه کیفی میده… بابک… لااقل انگشتم کن… کونمو انگشت کن…” دو تا انگشتامو دادم دهنش و خوب ساکش زد.
نشستم و اشاره زدم که بشینه رو پام. نشست و پاهاش رو داد بالا. بعد با یک انگشت کونش رو باز کردم.
_“بازش کن بابک… قربونت بشم من آخه… اوووه…جووون…بیشترش کن…انگشت بعدیتم میخواام…ممممم” انگشت بعدیمو به زور فرو کردم. همزمان خودشم محکم کصش رو با دست میمالید و تند تند تکونش میداد.
_“آه… جووون…تو بغل بابکمم… دوباره مال توئم… خوب فرو کن توش… اوه اوه اوه…ممم اوففف لعنتی…جووون…آااااااه” همزمان با ارضا شدن یکم از ادرارشم ریخت.
بعد اینکه ارضا شد حالتش تغییر کرد. کاملا ساکت شد. وقتی خواستم ببوسمش بی میل منو بوسید.
گفتم: “من هنوز ارضا نشدم.” با یک چهرهی مبهوت رو زمین رو دو زانو نشست تا ساک بزنه. آروم با چشمای ماتمزدهش بدون پلک زدن نگاهم میکرد و کیر میخورد. بعد دست از کار کشید و بیمیل زبونشو رو سر کیرم حرکت میداد. چشماش پر از اشک شد و همینجور که اشکاش میریختن دوباره شروع کرد به کیر خوردن… تا اینکه دیگه نتونست خودشو جمع کنه و زد زیر گریه:
_“من خیلی آدم بدیم… نمیتونم خودمو ببخشم… نمیفهمم دارم با زندگیم چیکار میکنم…از خودم متنفرم…”
_“چی شده مبینا؟ آروم باش عزیزم… لطفا…”
گریههاش دلمو میلرزوند؛ هنوزم! با کیر راست و دل لرزون، زل زدم به اون چشمای گریون…
گفت: “من الان که باهات خوابیدم… دوست پسر دارم…”
این حرفش یه سیلی بود تو گوشم، حرف بعدیش یه تیر تو قلبم:
_“من هنوز با سینا تو رابطهم…”
با سینا؟ کسی که بهش تجاوز کرده بود؟ نمیتونم بفهممش… پس قضیه ازدواج چی بود که بهم گفت؟ پس گریههاش برای تجاوز چی؟
مونده بودم به این دختر چی باید بگم که ادامه داد:
_“وای باورم نمیشه به سینا خیانت کردم…”
داشت منو به جنون میرسوند… به یک متجاوز شانس دوباره داده بود و حتی بابت عدم تعهد بهش عذاب وجدان داشت! خونم به جوش اومده بود. حس میکردم من غریبهم و همهی اون عشقی که بهش داده بودم، از سالهای پیش و حتی الان، هیچ ارزشی براش نداشت. هر حرفی که بهش میزدم، تو این شرایط مزخرف بود.
سریع گوشیمو برداشتم و ازش عکس گرفتم.
_”چیکار داری میکنی؟! “
_“از خونهم برو بیرون. دیگه هیچ وقت هم پیدات نشه وگرنه این عکس رو یه جوری میرسونم دست بابات!”
میدونستم مطمئنه که این کارو نمیکنم، حتی اگه دوباره پیداش بشه. با این حال با گریه لباساش رو پوشید، رفت و دیگه هیچ وقت هم پیداش نشد.
مبینا:
همه چیز از زیر تور سفیدی که رو صورتمه، سیاهتر دیده میشه… . نور از پنجره به سفرهی عقد میتابه. عطر شکوفهی درختی که از پنجره پیداست همه جا پخشه.
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
_“آیا وکیلم؟”
سینا گفت:“بله.”
بابک، کاش ما آن دو پرستو بودیم…من و تو، روی شاخههای اون درخت پر شکوفه…کاش پرستو بودیم…

نوشته: عالیجناب اژدها
20 پاسخ به “پرنده، مُردنیست”
سلام…آفرین،قلم و دست خوبی داری،نمیدونم قلمت فقط برای عاشقانه نوشتن قویه یا کلا دست و قلمت همینطور خواننده رو با خودش میکشه تا انتهای ماجرا.منو یاد یکی از نویسندههای قدیمی سایت انداختی که حالا دیگه چند سالیه نیست یا اگرم هست آیدیشو تغییر داده و یا اینکه هست و نمینویسه یا …بهرحال داستانت زیبا بود و خوب هم نوشتی،تغییر زاویه دیدتو از یکی به دیگری دوست داشتم و …مرسی
داستان عجیبی بود بیشتر سورئال بود تا رئالیست. حتی در سخیف ترین سریال های ترکی هم چنین اتفاقاتی رخ نمیدهد. دختری دبیرستانی و معصوم که در کلاس خوشنویسی با یک پسر همسن خودش یک رابطه پاک و معمولی برقرار میکند ناگهان به یک فاحشه حرفه ای تبدیل میشود که با چند نفر میخوابد و بعد به نفر اول برمیگردد و پیشنهاد ازدواج میدهد. این داستان فقط میتواند در یک تیمارستان اتفاق بیفتد زیرا کارکترها همه مشکلات شدید روانی دارند. دیسلایک
https://www.bokon.to/profile/حمید 28
https://www.bokon.to/profile/داریوشم
عاشقانه نوشتنت هم حال و هوای خوبی داشت. من قلمت رو دوست دارم. بدون توجه به تعداد لایکها و کامنتای منفی، چیزی که دوست داری رو بنویس. پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنیست!
آقا ماکه حال کردیم خیلیم خوب مینویسی ، دسخوش مشتی
قشنگ بود👍
خوب بود. خوشحال می شم بازم ازت داستان بخونم. 🤞🏻
ناراحت شدم.
https://www.bokon.to/profile/freya
https://www.bokon.to/profile/mr_unstable
https://www.bokon.to/profile/alipishi
درود به عالیجناب عزیزخوش حالم که داستان شما رو خوندم. و خوشحال تر برای آشنایی با نویسنده ای جدید که ارزش نوشتن را می داند.داستان های دیگر شما را هم خواهم خواند.داستانتان نقاط قوت زیادی داشت.نگارشی درخور ستایش و تغییر به موقع راوی از جمله آن هاست.منطقی که درست بود و دوست داشتم.اما برای مبینا باید منطق بیشتری خرج شخصیتش می کردی. چرا؟ دو چرا وجود داشت. چرا دوری کرد از پسر اول؟ که پاسخی داشت با شدت و ضعف. اما پاسخی وجود داشت در داستان. و چرا تنوع در شریک ها بعدی؟ می دانم این هم پاسخی داشت. اما توان نویسنده ای چون شما بهتر بود این چرایی را بشکافد. این فقط نظر من است. وگرنه عزیزید و نوشتتان هم قطعا عزیز.موفق باشی
اما در اصلسلیقه و نگاه نویسنده صحیح است.چه اشعاری که به خوبی در داستان قرار گرفت و چه نقش مناسبی از پرستوهاخیلی خوشم اومد. ممنونم از شما
دلیل اینکه کم لایک گرفته قطعاً این نیست که داستان ضعیفه! از این بابت به هیچ وجه ناامید نشو. متأسفانه اینجا کسی به اسامی ادبی علاقه ای نداره. به اسم داستان هایی که تو قسمت برگزیده هاست که دقت کنی متوجه میشی. تگ داستانم مهمه. معمولاً تگ اجتماعی، طنز، عاشقی، کمترین بازدید رو دارن. برعکس تگ تابو، مامان و خواهر و زنشوهردار و… بیشترین بازدید رو میگیرن.این خودش نشون میده اکثریت مخاطبان رو چه کسانی تشکیل میدن! ولی تعداد اندکی هم هستن که کیفیت داستان براشون مهمه. من به شخصه به عشق همون تعداد معدود اینجا داستان مینویسم. امیدوارم ناامید نشی و با قدرت به نوشتن ادامه بدی!
دلیل اینکه کم لایک گرفته قطعاً این نیست که داستان ضعیفه! از این بابت به هیچ وجه ناامید نشو. متأسفانه اینجا کسی به اسامی ادبی علاقه ای نداره. به اسم داستان هایی که تو قسمت برگزیده هاست که دقت کنی متوجه میشی. تگ داستانم مهمه. معمولاً تگ اجتماعی، طنز، عاشقی، کمترین بازدید رو دارن. برعکس تگ تابو، مامان و خواهر و زنشوهردار و… بیشترین بازدید رو میگیرن.این خودش نشون میده اکثریت مخاطبان رو چه کسانی تشکیل میدن! ولی تعداد اندکی هم هستن که کیفیت داستان براشون مهمه. من به شخصه به عشق همون تعداد معدود اینجا داستان مینویسم. امیدوارم ناامید نشی و با قدرت به نوشتن ادامه بدی!
دلیل اینکه کم لایک گرفته قطعاً این نیست که داستان ضعیفه! از این بابت به هیچ وجه ناامید نشو. متأسفانه اینجا کسی به اسامی ادبی علاقه ای نداره. به اسم داستان هایی که تو قسمت برگزیده هاست که دقت کنی متوجه میشی. تگ داستانم مهمه. معمولاً تگ اجتماعی، طنز، عاشقی، کمترین بازدید رو دارن. برعکس تگ تابو، مامان و خواهر و زنشوهردار و… بیشترین بازدید رو میگیرن.این خودش نشون میده اکثریت مخاطبان رو چه کسانی تشکیل میدن! ولی تعداد اندکی هم هستن که کیفیت داستان براشون مهمه. من به شخصه به عشق همون تعداد معدود اینجا داستان مینویسم. امیدوارم ناامید نشی و با قدرت به نوشتن ادامه بدی!
https://www.bokon.to/profile/27195
https://www.bokon.to/profile/freya
خیلی قلمت خوب بوددلم گرفت