در این داستان بسیاری لغات را می بینید که متفاوت نوشته شده است. مثل کاملا (کاملا) یا واقعا (واقعا) و کس (کس). من سعی کرده ام با این طرز نگارش از لغات عربی کمتری استفاده کنم. امیدوارم که بپذیرید.
من بهمن هستم و با همسرم فریده و دخترم ستاره زندگی میکنم. من آرشیتکت هستم و از دفترم که در خانه است کار میکنم و ساختمان طراحی میکنم و هفته ای یکی دوبار هم مراجع دارم. فریده در یک شرکت کار میکند و کارش از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر است و تقریبا (تقریبا) ساعت 6 به خانه میرسد. ستاره حالا دبیرستانی است و ساعات کار دبیرستانی ها را دارد.
بخاطر ساعات کاری فریده که بیشتر در خارج خانه است و ساعات کاری من که بیشتر در داخل خانه است، بسیاری از کارها مثل غذا پختن و خانه داری کردن ها را من میکنم. از جمله این کارها نگهداری از ستاره وقتی که بچه بود را من میکردم. و چون ساعات بسیار زیادی را با ستاره می گذراندم، او بسیار بمن نزدیک بود و بقدری از سر و کول من بالا میرفت که گاهی من را کلافه میکرد. و من هم که بقدر جونم دوستش دارم و میگذاشتم هر چه میخواهد با من بازی کند. یکی از بازی هایی که ستاره با من میکرد اسب سواری بود. روی یکی از رانهای من می نشست و در حالی که با دست به بغل ران من میزد اسبش را ترغیب به دویدن میکرد. و من هم با حرکت دادن پا و به بالا و پایین انداختنش احساس اسب سواری را به او میدادم. ولی سالها بود که ستاره بزرگتر شده بود و ما دیگر این بازی را نکرده بودیم.
یک روز بعد از ظهر که ستاره از مدرسه به خانه آمد، طبق روال همیشه، یک سری به یخچال زد و بعد آمد سراغ من. چون من مشغول کار خودم بود و زیاد به او توجهی نکردم، برای اینکه توجه مرا جلب کند، آمد و نشست روی پای من و بعد شروع کرد به اسب سواری مثل سالهای پیش. من در حالی که مشغول کار خود بودم پایم را بالا و پایین انداختم تا با او بازی را انجام دهم و از اینکه هنوز این دخترک کوچکم دوست دارد با من باشد لذت میبردم. یک کمی که گذشت احساس کردم که ران پایم خیس شد. چون هوا گرم شده بود من در خانه شلوار کوتاه می پوشیدم. و ستاره هم معمولن (معمولا) یک دامن نازک و راحت میپوشید. یک کمی دقت کردم، دیدم که طرز نفس کشیدنش هم عوض شده و عوض اینکه روی پای من اسب سواری کند دارد خودش را به من میماله و سعی میکند که به طور نامحسوس با پای من جلق بزند. دامنش را دو سمت پایم انداخته بود و چیزی دیده نمی شد ولی ما پوست با پوست تماس داشتیم و میتوانستم شورتش را که خیس شده بود احساس کنم.
پس از چند دقیقه ستار گفت من باید بروم و بلند شد و رفت. رفت داخل اتاقش و در را پشت سر بست و قفل کرد. سعی کرد اینکار را بدون صدا بکند ولی من صدای کلیک قفل را شنیدم. انگشتم را روی پایم کشیدم و بو کردم. بوی کس میداد. بوی کس ستاره. این اولین باری بود که بوی کس ستاره را استشمام میکردم. بوی بدی و نا آشنایی نبود. در حقیقت برای من کمی هیجان انگیز بود. میدانستم که دارد داخل اتاقش خود ارضایی میکند. خیلی دلم میخواست که ببینم چگونه و با چی اینکار را میکند؟ آیا با انگشت؟ با دسته برس؟ خودش را به لبه میز می مالد؟ یا شاید هم دیلدو (کیر مصنوعی) دارد. تقریبا مطمئن بودم که هنوز راهش باز نیست. ولی میخواستم که بدانم. دختر عزیز من بود و میخواستم همه چیز را راجع به او بدانم.
روز بعد پس از اینکه همه رفتند من به اتاق ستاره رفتم تا ببینم چگونه میتوانم یک دوربین بدون اینکه دیده شود کار بگذارم. در حالیکه بررسی میکردم چشمم به دوربین نظارت نوزاد افتاد. این دوربین هم صدا داشت و هم تصویر. ما از این دوربین برای موقعی که ستاره نوزادبود استفاده می کردیم و حالا سالها بود که بی استفاده بالای طبقه بالایی کتابخانه اش افتاده و خاک میخورد. در حقیقت همان جایی بود که من گذاشته بودم و طوری تنظیم کرده بودم که بیشتر اتاق معلوم بود. تنها کاری که باید میکردم به برق زدن دوربین بود. من قبلن (قبلا) یک پریز برق مخصوص این مانیتور بالای کتابخانه داشتم. مانیتور را به برق زدم و با استفاده از لاک ناخن ستاره دو تا چراغی را که مانیتور داشت پوشاندم. حالا من قادر بودم که همه چیز را داخل اتاق ستاره ببینم و بشنوم. رفتم به وبسایت کارخانه سازنده مانیتور و آخرین ورژن پروگرام مانیتور را که برای استفاده در کامپیوتر بود گرفتم. با نصب این پروگرام میتوانستم همه چیز را از کامپیوترم ببینم و اگر لازم شد ضبط کنم. همه چیز آماده بود.
آن روز وقتی که ستاره به خانه آمد، برنامه دیروز تکرار شد. تعویض لباس، یخچال، و بعد آمد سراغ من. من تظاهر کردم که خیلی مشغول هستم و متوجه نیستم چکار میکند. او دوباره روی پای من نشست و شروع به اسب سواری کرد. از تماس پوست با پوست، من احساس کردم که دارد تحریک می شود و شورتش خیستر و خیستر میشد. و بعد ناگهان برخاست و رفت. بعد از اینکه صدای کلیک قفل در را شنیدم، پنجره مانیتور را روی کامپیوترم باز کردم. ستاره وسط اتاق پشت به دوربین ایستاده بود. دامنش را در آورده بود و داشت شورتش را پایین می کشید. کون زیبایی داشت. یک کمی از خودم خجالت کشیدم. بعد فکر کردم که من همه جای این دختر را دیده ام و تمیز کرده ام. چند سال بزرگتر و یا کوچکتر فرقی نمیکند. دختر من است و مال من است. بعد از دامن، بلوزش را از سرش بالا کشید و سوتینش را باز کرد. سگک سوتین از جلو باز میشد. این همان جوری بود که فریده دوست داشت و طبعن برای ستاره هم همان مدل را خریده بود. ستاره به سمت دوربین چرخید. حالا من تصویر کامل جلویش را داشتم. سینه هایش بقدر یک پرتقال بودند که برای یک دختر به این سن کاملا کافی بودند. پشمهای کصش را کوتاه کرده بود. از زیر پشمها لبهای کصش که ورم کرده بودند بالا زده بودند. کاملا معلوم بود که حشری است. لبه های کصش از خیسی شفاف بود و آماده دریافت کیر. با وجودی که من این کس را هزاران بار دیده بودم و دست زده و تمیز کرده بودم و هرگز برایم یک مسئله سکسی نبود، ولی دیدن این کس که اینطور تحریک شده و آماده دریافت کیر من را تحریک کرد و کیرم شروع به رشد کردن کرد.
ستاره به سمت دوربین آمد که از توی کشو های زیر دوربین یک چیزی بر دارد. صدای تق و توق می آمد ولی خارج از دید دوربین بود و من چیزی نمی دیدم. و بعد به سوی تختش رفت. حالا او را از پشت میدیدم. چه هیکلی و چه کون و کپلی. بدنش یک ذره چربی نداشت. البته هنوز یک دختر جوان بود. موهای خرمایی رنگش تا پشت شانه هایش ریخته بود. و یک چیزی توی دستش بود که من تشخیص نمیدادم. وقتی که به تخت رسید، به پشت خوابید و لای پاهایش را باز کرد. حالا دیدم چه توی دستش است. یک برس برای گردگیری. یک طرفش چوب گرد صیقل شده و طرف دیگرش مقداری پر برای گردگیری. دختر من چقدر باهوش بود. ستاره شروع کرد پرها را بخود مالیدن. اول به ساقه های پا و بعد به رانها و بعد به کصش. پرها را چنان با ملایمت میمالید که یک نوازش بود. و با دست چپش هم نوک سینه ها را وشگون میگرفت. تمام بدنش به مالیده شدن پرها جواب میداد و پوستش دون دون شده بود و کصش خیستر شده بود. بعد برس را چرخاند و حالا با دسته شروع به مالیدن لای لبهای کصش کرد. و با دست چپ چوچولش را میمالید. بیین آه و اوه کردن ها یک چیزی هم زمزمه میکرد که من درست نمی شنیدم. یک هدفون بوز خوب توی کشوی میزم داشتم. آن را گذاشتم روی گوشهایم و والیوم صدا را گذاشتم روی حداکثر و گوش دادم. حالا میشنیدم که میگوید بابا جون محکمتر بکن. بکن تا ته کصم. بابا من عاشقتم. بابا من از تو بچه میخوام. خوب دقت کردم. دیدم که ته دسته برس را بیرون نگه داشته و فقط سرش را لای کصش گذاشته. بنابراین هنوز پرده دارد. میدانستم که ستاره هم مثل بسیاری از دختر بچه که عاشق پدرشان می شوند عاشق من شده. ولی دانستن این مطلب کمکی نکرد. من هنوز یک کیر به شدت شق شده داشتم و جلوی من یک دختر زیبای مثل هلو به عشق کیرم داشت خود ارضایی میکرد.
کیرم را از توی شورتم بیرون کشیدم و در حالی که به کس دخترم و به برسی که به جای کیر من توی کصش فرو میکرد نگاه میکردم شروع به جلق زدن کردم. من جلق زیاد میزنم. تقریبا به فکر تمام دوستان زنم و زنان همسایه و خواهران زنم و همکارانش جلق زده ام. حتی یک بار به فکر مادر زنم هم جلق زدم. من جوانتر که بودم عاشق مادرم بودم و به فکر مادر خودم هم زیاد جلق میزدم. بسیاری از مردان و زنان متاهل کمبودهای سکسی خود را با جلق زدن جبران میکنند. جلق زدن یکی از بهترین و بی زیان ترین و بی خرج ترین و بی خطرترین اشکال مبارزه با بیقراری های جنسی است. تمام آنچه درباره بدی جلق زدن میگویند از بی اطلاعی و خرافات است. جلق زدن به هیچکس ضرر نمی زند. بخصوص اگر مثل من ساعتها تنها در یک خانه باشی. ولی این اولین بار بود که به عشق کس دختر خودم جلق میزدم. جلق زدنم زیاد طول نکشید. قبل از اینکه کار ستاره تمام شود من آبم را ریختم توی یک دستمال کاغذی که روی میز داشتم و کیرم را کردم توی شلوارم و دوربین را خاموش کردم. موقعی که ستاره آمد توی اتاقم، روی صفحه کامپیوترم نقشه یک ساختمانی بود که روی آن کار میکردم. معلوم بود که ستاره یک بویی را استشمام میکند ولی نمیداند که بوی چیست. تا بحال بوی منی را نشنیده بود. یک کمی به طوری که محسوس نباشد اطراف اتاق راه رفت و بو کرد. چیزی حالیش نشد. با خودم گفتم دفعه بعد نباید دستمال آغشته را توی سطل آشغال بیندازیم. ستاره یک کمی خودش را به من مالید تا آن حس عشق به شریک سکس کم بشود و رفت. حالا می دانستم که چرا گاه گاهی بی دلیل پیدا می شود و خود را بمن می مالد.
تا چند روز بعد برنامه همین بود. آمد لباسش را عوض کرد. رفت سر یخچال، اسب سواری کرد، رفت توی اتاقش مشغول خود ارضایی شد و منهم این طرف پشت کامپیوتر به عشق کس دخترم مشغول خود ارضایی بودم. کم کم قبح کار من برایم از بین رفت و جلق هایم لذت بخش تر شد. ستاره هم جری تر شده بود و هر روز بیشتر شورت خیسش را به پایم میمالید. گویی می گفت احمق جان چرا متوجه نیستی از تو چه میخواهم. بالاخره یک روز من فکر کردم که این چه کار احمقانه ای است که ما هر دو در یک خانه هستیم و از عشق وصال هم می سوزیم ولی جرات عمل کردن نداریم. میدانستم که این تقصیر من است و من باید شروع کنم. یادم افتاد که جایی خوانده بودم که در قدیم دخترها اول متعلق به پدرها بودند و بعد برادر ها. و غیرت داشتن از همینجا شروع شد. چون مردان خانواده نمی خواستند که زنانشان را غریبه ها بکنند. بنابراین شروع کردند به جنگیدن تا زنانشان را برای خود حفظ کنند. بعدها که مسئله فاسد شدن دی-ان-ا کشف شد، مجبور شدند که اجازه بدهند که زنانشان از مردان غریبه بچه دار بشوند. ولی قضیه غیرت از بین نرفت و همچنان زنهای خانواده را متعلق به خود میدانستند. هنوز هم در بعضی عشایر شب ازدواج داماد باید عروس را بدزدد و مردان قبیله داماد را تعقیب میکنند. بوده که بعضی دامادها در این جنگ و گریزها کشته شده اند. با خودم گفتم که حماقت کافی است. من این دختر را با این همه عشق و علاقه و مواظبت بزرگ نخواهم کرد تا بدهم یک نره خری بیاید و بچپاندش. من خودم او را با یک دنیا عشق و مهربانی خواهم کرد. و مواظب خواهم بود که درد نکشد و آسیبی نبیند. بعدها اگر خواست می تواند از کس دیگری حامله بشود.
روز بعد از این تصمیم، وقتی که ستاره روی من اسب سواری می کرد، صبر کردم تا شورتش کاملا خیس بشود. بعد توی بغلم گرفتمش و بلند شدم. یک لحظه نمی دانست که چیکار میکنم. بعد فهمید و دستانش را به دور گردنم حلقه کرد و سرش را روی سینه ام گذاشت. من ستاره را همینطور توی بغلم حمل کردم و بردمش توی اتاق خودش. آرام رو تخت خوابوندم. دستهایش را از دور گردنم باز نکرد و من را به سمت خودش کشید. من روی تخت کنارش دراز کشیدم و شروع کردم به لب گرفتن. با ولع عجیبی پاسخ میداد. و وسط لب گرفتن ها میگفت بابا جونم من عاشقتم. من شروع کردم به سینه هایش را مالیدن. با دستان خودش دکمه هایش را باز کرد. زیرش لخت بود. من این را میدانستم. چون چند روز اخیر توی دوربین دیده بودم که دیگر سوتین نمی پوشد. سینه هایش را مکیدم و لیسیدم و بوسیدم و یک کمی گاز گاز کردم. مثل بخاری داغ شده بود. از رویش بلند شدم و لباسهایم را در آوردم. درحالیکه من لباسهایم را در می آوردم ستاره هم لخت شد. کیرم کاملا شق شده و رو به بالا ایستاده بود. ستاره به پشت خوابیده بود و لای پاهایش باز و به عقب کشیده شده و منتظر دریافت کیربود و با ولع و شاید با کنجکاوی زیاد به کیر من خیره شده بود. هشتاد درصد مردان دنیا کیرشان بین 15 تا 16 سانتیمتر است. من هم متفاوت نیستم و کیرم پانزده و نیم سانت است. من میدانستم که با وجودی که من خرکیر نیستم، این کیر برای دختر جوان باکره زیاد است. و من به هیچ وجه حاضر نبودم که دخترم را آسیب بزنم. سکس باید لذت بخش باشد. نه دردناک. کنارش به پهلو خوابیدم و شروع کردم به مالیدن و بوسیدنش. پس از چند دقیقه ستاره گفت بابا بیا وسط پاهام و من را بکن. به او گفتم عزیزم تو هنوز باکره هستی و دردت می آید. بعلاوه کیر من برای تو خیلی بزرگ است. جواب داد بالاخره یک روزی باید بکارت من پاره شود و من این درد را بکشم. من ترجیح میدهم که این درد را حالا بکشم و بکارتم را به تو بدهم نه به یک غریبه. نگران کوچک بودن کس من هم نباش، کص کش میآید. از توی این کس بچه رد میشود. فقط آهسته بکن که زمان داشته باشد و کش بیاید.
از اینکه دخترم اینقدر با هوش و با معلومات است لذت بردم. من قبلا تصمیم گرفته بودم که بکارتش را خودم بردارم. ولی نمیخواستم که به این سرعت این کار بکنم. رفتم لای پاهایش و کیرم را گذاشتم روی کصش ولی فشار ندادم. ستاره با دست کیرم را گرفت و گذاشت دم سوراخش و گفت اینجاست. فشار بده. یک کمی فشار دادم. کیرم برایش بزرگ بود و نرفت تو. حالت صورتش فشرده بود. همانطور که کیرم را با دست در سوراخش نگه داشته بود شروع کرد با سر کیرم لب سوراخش بازی بازی کردن و گفت بیشتر فشار بده. من بیشتر فشار دادم. نوکش وارد شد. از روی چهره ستاره و از طوری که لبهایش را بهم میفشارید میدانستم که این کار برایش سخت است و لذتی ندارد. ولی دخترم را خوب میشناختم. میدانستم که مصمم است که امروز بکارتش را به من بدهد و خواهد داد. گفت بیشتر. من بیشتر فشار دادم. گنبد کیرم رفت تو و من احساس کردم که به یک مقاومت برخورد. ستاره گفت بکارتم اینجاست. پاره اش کن. یک کمی عقب کشیدم و چند بار عقب و جلو کردم و بعد با فشار دادم جلو. پاره شدن بکارت را احساس کردم و کیرم تا کمر رفت تو. ستاره یه جیغ کوچیک کشید و خود را سفت کرد. من همانجا بی حرکت ماندم تا به کیر من عادت کند. سعی کردم که از این احساسی که از کس ستاره اطراف کیرم و در آغوش بودن او میگرفتم لذت ببرم و به خاطر بسپارم. این اولین بار و احتمالن آخرین باری بود که من بکارت بر میداشتم. موقع ازدواج زن من باکره نبود و من هرگز از او سئوال نکردم و کنجکاوی نکردم که چه کسی و کی و کجا. این یک مسئله کاملا خصوصی بود. او هم هرگز توضیح نداد.
من وزنم را روی دستهایم گذاشته بودم که به ستاره فشار نیاید. بعد از یکی دو دقیقه پرسیدم دخترم هنوز درد داری؟ گفت نه درد خوب شد. دارم از احساس داشتن تو توی خودم لذت میبرم. گفتم پس بگذار که این احساس لذت را بیشتر کنیم. شروع کردم آرام عقب و جلو کردن. کصش خیلی تنگ بود و کیرم را مثل یک غلاف خیلی تنگ بخود گرفته بود و فشار میداد. و در عین حال بسیار بسیار نرم و گرم و لذت بخش بود. عقب و جلو کردن ها بیشتر و بیشتر شد و ستاره هم با حرکت من خود را هماهنگ کرد و تبدیل شد به یک گاییدن پر انرژی. ستاره در گوشم زمزمه میکرد و اظهار عشق و عاشقی میکرد. من هم در گوشش زمزمه میکردم. من کم کم داشتم به ارضا شدن نزدیک میشدم و خدا خدا میکردم تا بتوانم جلوی خودم را بگیرم تا زودتر از ستاره آبم نیاید. نمیخواستم عشق بازیمان را متوقف کنم. ناگهان بدنش سفت شد و لرزید و کصش مثل چشمه آب ترشح کرد. فهمیدم که ارضا شده. دو تا فشار محکم دیگر دادم و دیدم که خایه هایم خود بالا کشیدند و آماده خالی کردن خود توی کس دخترم شده اند. با وجودی که در آن حالت سخت ترین کار دنیا برایم بود، خودم را از توی ستاره بیرون کشیدم و آبم را روی شکمش خالی کردم. و بعد بی حال کنارش افتادم. چند دقیقه بعد که یک کمی نفس گرفتم به ستاره نگاه کردم. ستاره در حال لبخند زدن بود و روی کس و شکم و بدنش پر از آب منی خون آلود بود. پرسیدم به چی میخندی؟ همانطور خندان گفت به تو پیرمرد که با یکبار کردن از حال رفته ای. حاضری برای بار دوم؟ گفتم نه. الان مامانت میاد و اگر ما را با این حال ببیند پدرمان را در می آورد. بلندش کردم و بردم حمام. ستاره یک حمام توی اتاق خودش دارد. بعد از اینکه هم را شستیم و یک کم ماچ و بوس کردیم من خود را خشک کردم و از حمام زدم بیرون تا قبل از آمدن فریده ملافه خونی شده را عوض کنم .
روز بعد ستاره را بردم پیش یک دکتر زنان تا برایش قرص ضد حاملگی بگیرم. وقتی که دکتر پرسید من کی هستم ، گفتم پدرش هستم و بلافاصله توضیح دادم که ستاره تازه نامزد کرده و من نمی خواهم تا ازدواج نکرده حامله بشود.
الان چند سال است که ما با هم هستیم و هفته ای چند بار عشق بازی میکنیم. این اواخر یک پسرک جوانی هم پیدا شده که یک کمی از بار را میکشد. چون من سنم بالا رفته و یک زن هم دارم که باید بهش برسم. بنابراین بیش از هفته ای دوبار نمی توان ستاره را بکنم. پسرک خیال میکند که خیلی زرنگ است که همچین کس باحالی شکار کرده و تا بحال دوبار از ستاره خواستگاری کرده که البته ما رد کرده ایم و گفته ایم که شما هر دو دانشجو هستید. تا درستان تمام نشود از ازدواج خبری نیست.
پیلتن.
سخنی با فحاش ها. کره خر ها. به نمره تعداد کسانی که این داستانها را میخوانند نگاه کنید. از میان این چند هزار نفر، فقط شما چند نفر هستید که اظهار نظر میکنید. آن هم بطور بی ادبانه. اگر این نوع داستان را دوست ندارید بروید جای دیگر. اگر خواندن نوشتار صحیح فارسی برایتان سخت است، بروید مدرسه. و آن احمقی که خود را احمدشاه چهارم مینامد. احمدشاه مرد دلیری بود که در راه نجات کشورش افغانستان شهید شد. اسم آن مرد دلیر را بر روی خود که فقط بلدی چهارتا کلمه غلط و غلوت و بی ادبانه بنویسی نگذار.
نوشته: پیلتن
15 پاسخ به “برداشتن بکارت دخترم”
لعنت به روزی که تو بدنیا آمدی. د آخه دختر؟؟؟؟
این داستان واقعا کسشره، جدی میگم.
نویسنده محترم جناب پیلتن سخنی با شما :
ببین ارزش نظر داده شدن داری که تهدید هم میکنی ؟؟؟
مروارید عزیز. از اظهار نظرات شما متشکرم. همه بجا و دقیق.شاید منهم باید به مدرسه بروم و سواد فارسی ام را بهتر کنم تا دیگر غلط و غلوط ننویسم. اشکال اینجاست که ما بقدری به تصحیح گر های خودکار عادت کرده ایم که بدون آنها فلج هستیم و آنها لغت غلوط را نمیشناسند که درست کنند. حقیقتش این زمان کمی که من برای نوشتن داستان میگذارم ارزش بیش از این وقت گذاشتن را ندارد. بخصوص جایی که سطح سواد اغلب خوانندگان بقدری پایین است که فرقی نمیکند.خیر شما جزو فحاشین و کره خر ها نیستید. شما دقیقن همانی هستید که من میخواهم نظرشان را بشنوم. حقیقت را بخواهید من اینجا برای داستان نویسی نیامده ام. هدف من کمک در بهبود معلومات نسل جوانتر (کره خر ها) از لابلای نوشته هایم است. و چون تازه شروع کرده ام، دارم یاد میگیرم که چه بنویسم و چگونه بنویسم. لطفن به داستان “زندگی سهراب” مراجعه فرمایید. باز هم از نظرات شما متشکرم. پیلتن
Minajoon4123 عزیز. من یکبار دیگر به نوشته هایم نگاه کردم که ببینم کجا تهدید کرده ام. و جایی تهدید ندیدم. ممکن است لطفن اشاره بفرمایید شما کجای نوشته من را تهدید میبینید؟ متشکرم.پیلتن
من عاشق این جور داستانام حتی تو پورن هابم میرم میبینم . قابل ذکره سکس با محارم خیلی لذت بخشه من بچه آبجیم کردتم و داداشمم قبلا لختم میکرد باهام لاس میزد البته زوری بود اما حال داد
قلم خوبی داریلایک دادم امااااااشما هنر نویسندگی خودت را به نمایش بگذارباقیش مهم نیستدوستانی اینجا هستند که به داستانهای عالی و خوب و متوسط و افتضاح کلا فحش میدن 😁نگران نظرها نباشاز لغات خارجی هم استفاده نکنممنون که وقت گذاشتی و نوشتیبیشتر و بهتر بنویسعالی بودی 👏
چه داستان سمی
همه آدما یک حیوان درون خود دارند یکی روحیات یک شیر را دارد،یکی روباه،یکی الاغ و یکی هم نجیب مثل اسب و بعضی هم لطیف مثل طاووس یا کبوتر و غیره اما هر چی فکر کردم جز الاغ یا همان خر در وجود شما چیزی نیست هر چند همین مقایسه را هم توهین به خر می دانم
As223311 عزیز من بچه دهاتم و بیسواد. پی وی و از این چیزها بلد نیستم. میخواهی آدرس ایمیلم را بدم؟
میشه منم بکنم دخترت رو
بنظر من قشنگ بود و خواندنی کاملا پر از احساسات انسانی شخصأ با تجاوز به زور موافق نیستم چون پیامدهای وحشتناکی تاسالها برای قربانی داره ولی اگه دونفر بالغ بارضایت وارد رابطه بشن چرا که نه درضمن جملات اخر که فرمودی اصلا نباید درموردش حتی ثانیه هم فکر کنی چون ما انسانها حالتهای بد و خوب نداریم تنها فرق ما باهم تفاوت داشتن ماست فرضا در غرب و امریکا ازدواج بین بچهای خاله عمو عمه تابو هست مثل خواهرو برادرند ولی در ایران جاهای دیگه عادی و طبیعی هست نه اون بد هست نه این فقط تفاوتهاست همین
🌹🌹💋💋😌😌
مهندس یه والیوم ۱۰۰ بخور بخواب.اون ولومه نه والیوم، بگذریم از پروگرام کوسشعری که تلاوت فرمودی.ورژن جدید پروگرام وسیِله ای که حداقل ۱۸،۱۹ سال قبل ساخته شده!!