استاد وقت استراحت داده بود و من همون موقع به مهناز زنگ زدم و بهش گفتم ساعت چهار بیاد همونجا. توی فکرم چیزی بود که نمیدونستم میشه یا نه ! بعد کلاس رفتم خونه لباس عوض کردم و رفتم محل قرارمون . بعد از اون بوسه و بغل ها و مالیدن سینه هاش با یکم شرم و خجالت ازش خواستم برام بخوره و اون هم هرچند که اولش نشون میداد که منظورمو متوجه نشده اما با اصرار من قبول کرد و آروم کیرمو داخل دهنش گذاشت . از همون اول دندون میزد و سریع هم از دهنش بیرون می آورد اما لذت حس گرمای دهنش باعث شد بعد حدود دو دقیقه ابم بیاد. بغلش کردم و ازش تشکر کردم و اون هم گفت بار اولم بوده و تاحالا همچین کاری نکرده بودم. شب وقتی زنگ زدیم خیلی ناراحت بود و میگفت نباید اینکارو میکردیم و …
اما وقتی باهاش حرف زدم قانع شد و قرارهای ما حدود هر هفته تکرار میشد و هربار هم با ساک زدنش برای من تموم میشد. هرچند ک بعضی روزها هم اونطور که خواستیم پیش نمیرفت و اون اطراف شلوغ میشد یا اینکه باید زود به خونه برمیگشت و…
اوج گرمای تابستون بود و من هربار که بغلش میکردم آهنگ فریدون فروغی رو میخوندم : تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره …
تمام طول تابستون رو باهم گذروندیم و هر روز با یک داستان خاص همون روز و مرورش توی تلفن های شبانه مون تمام میشد
کم کم گرمای تابستون جاشو به خنکی پاییز داد و مدارس به صورت نیمه حضوری باز شدن و باید مدرسه میرفت.
دیگ کمتر میتونست سرقرار بیاد و مشکلات درس و دانشگاه من هم چند برابر شده بود و طوری شده بود که هر ده روز یکبار همدیگر رو روبروی مدرسش میدیدم. روبروی خیابونی که مدرسش بود یه مادی بود که پله میخورد و پایین میرفت و پر از درخت بود. نمیدونم اما عجیب بود که ما همیشه مکانی برای اینکه باهم باشیم پیدا میکردیم و بعد کلاسش میومد اونجا و همون کارای قبلی رو تکرار میکردیم.
دیگه کم کم ازین حالت هر دو مون خسته شده بودیم و میخواستیم یه تغییری ایجاد کنیم اما ازونجایی که خونه ای نداشتیم همینطور پیش میرفت. یه روز توی پارک وسط شهر قرار گذاشتیم و حدود دو ساعتی رو کنار هم بودیم اما ازونجایی که پارک شلوغ بود هیچکاری نمیتونستیم انجام بدهیم و یه مسیری که به سمت پل بود رو پیش گرفتیم. کنار ستون های پل که نگاه میکردم هیچکس نبود ولی به هرحال خطر بالایی هم داشت و ممکن بود هرلحظه یک نفر مارو ببینه. اما هرطور که بود کارمون رو انجام دادیم و وقتی خواستیم از پشت ستون پل بیرون بریم , یه موتور پلیس با دوسرنشین رد شدن که آخرِ نگاه مون به هم برخورد
سریع به مهناز گفتم تو از سمت چپ برو من از راست میرم. هنوز دو قدم برنداشتیم ک موتور برگشت و بهمون گفت سرجاتون بایستین من به مهناز گفتم تو فقط برو و نایست و اونم بدون توجه به حرف پلیس آروم راهشو گرفت و رفت. اوناهم وقتی دیدند که من ایستادم به سمت مهناز نرفتند. سرباز صفر که راننده موتور هم بود ازم خواست برم پیشش(موتور روی سنگفرش پارک بود و من کنار پایه های پلی که روی بستر رودخونه خشک شهرمون بود) و من آروم آروم طرفش راه رفتم و وقتی یه لحظه دیدم حواسش پرت شد سریع برگشتم و با تمام سرعتم توی بستر رود دویدم و سربازهم با باتومش دنبال من … بعد از چند دقیقه پیچ و تاب توی کوچه های اطراف اونطرف رود بالاخره منو گم کرد
تقریبا آخرای آبان ماه بود. از دو روز قبل ازم قول گرفت که روز شنبه ساعت دو ظهر بیام روی پل قدیمی و معروف شهر که همیشه شلوغ بود. وقتی رسیدم سریع جلو اومد و گفت چشماتو ببند ! چشمامو بستم و با صدای دست و جیغ و فشفشه چشمامو باز کردم. یه جعبه کوچیک رو گرفت جلوی چشمام و گفت : عزیزم تولدت مبارک ! یه کیک خیلی کوچیک با یه شمع وسطش رو هم روی نیمکت گذاشته بود و ازم خواست شمع رو فوت کنم…
اون روز بود که من واقعا حس میکردم دوستش دارم و جزئی از زندگیم شده
بعد از اون روز کمتر جلوی مدرسه اش قرار میذاشتیم و بیشتر با هم داخل شهر میگشتیم و حس بین مون قوی تر شده بود.
اما خب همونطور که فیلم bitter moon میخواست به ما بفهمونه قصه ی یه عشق موفق بعد از مدتی کم کم به عادی شدن میرسه و اون شور و شوق اولیه جاشو به روزمرگی میده. وسطای دی ماه بود که متوجه شدم مهناز داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه و رفتارش دیگه مثل قبل نیست. بعد از چندبار انکار کردن از طرف مهناز تصمیم گرفتم یه بار موبایلشو چک کنم و اونجا فهمیدم که با یه پسر قرار گذاشته بود و چتاشونو خوندم.هرچند که چت ها خیلی ساده بودن و هیچ حرفی از علاقه و … داخلش نبود اما من این رو خیانت میدونستم و نمیتونستم تحمل کنم اما تصمیم گرفتم فعلا در موردش باهاش بحث نکنم. یک روز که به کتابخونه مرکز شهر رفته بودیم بعد خریدن کتابی که دوستش داشت ازم خواست که یه خونه جور کنم که بتونیم اونجا راحت باشیم و از این نگرانی که نکنه یه نفر مارو ببینه خلاص بشیم. بالاخره بعد گشتن تو برنامه دیوار یه خونه رو توی یکی از خیابونای وسط شهر پیدا کردم که هزینه کمی برای یک روز میگرفت. با مهناز قرار گذاشتم که بعد از مدرسه اش بیام دنبالش و باهم بریم اونجا. وقتی رسیدیم اولش یکم ترسید اما وقتی در خونه رو بستم و بهش اطمینان دادم که کسی اینجا نیست اروم شد و بغلم کرد. آروم آروم در حین بوسیدن لباش دکمه های مانتوشو باز کردم و وقتی لباسامونو در اوردیم زانو زد و کیرمو توی دهنش عقب و جلو میکردم درازش کردم روی تخت و گفتم به پشت بخواب. ازم میخواست که نکنم و با همین مالیدن و خوردن تمومش کنیم اما من قبول نکردم و گفتم خونه رو برای همین گرفتیم. بعد از خوابیدنش به پشت ، انگشت اشاره مو آروم توی کونش عقب و جلو میکردم و بعد دو انگشت و بعد سه انگشتی… تا جایی که کامل سوراخشو باز کردم. روی کیرم وازلین زدم و آروم سرشو کردم داخل کونش. هنوز یک سانت هم داخل نرفتم که داد میزد نمیتونم و درش بیار که مجبور شدم بازم با انگشت سوراخشو بزرگ تر کنم. بازهم سر کیرم رو اروم تو کونش کردم اما کمتر حس درد داشت و بعد از کمی عقب و جلو کردن و تلمبه زدن آبم اومد ولی کیرمو در نیاوردم و آبمو کامل توی کونش ریختم که همون لحظه جیغ یواشی کشید و منم کیرمو بیرون اوردم. سریع پاشد و لباساشو پوشید و وقتی بهش گفتم تو که ارضا نشدی گفت دهنت رو ببند منو ازینجا ببر…
بعد ازون روز حدود یک هفته قهر بود و هرچقدر زنگ میزدم بهش گوشی رو جواب نمیداد. بالاخره قبول کرد که یک روز بیاد همو ببینیم و اونجا خیلی شاکی و ناراحت بود که چرا اینکارو انجام دادی و با حرفای منم قانع نشد و اینجا بود که من قضیه اون پسر رو پیش کشیدم و گفتم تو به من خیانت کردی. هرچند که اولش انکار کرد ولی وقتی پیاماشونم بهش گفتم قبول کرد و گفت رابطه ما تکراری شده بود و من حسم نسبت به تو کم شده بود.از رو صندلی بلند شدم و بهش گفتم: یادته بهت گفتم همه چیز رو قبول میکنم و باهاش کنار میام اما هیچ وقت خیانت رو نمیبخشم؛ حالا هم برو سراغ زندگیت و هرکی که میخوای. اونم گفت شاید جدا شدن ما به نفع هردوتامون باشه چون اون حس قبل رو نداریم. ازش خواستم از سرجاش بلند بشه. پیشونیش رو بوسیدم و یه تیکه از اهنگ آرتوش رو براش خوندم :
ای شکسته خاطر من , روزگارت شادمان باد
پی نوشت نویسنده: اگر که مشکلی در نگارش و بیانم بود که قطعا هم بوده معذرت میخوام. بار اولم بود که مینوشتم. قصه ای که خوندید داستان کوتاه و خلاصه ای بود از اونچه سال گذشته برمن گذشت. اولین بار سایت بکن تو رو سال نود و یک پیداکردم و داستان هاشو میخوندم
نوشته: من همون جزیره بودم
4 پاسخ به “صفر تا صد”
کسی ک خیانت میکنه زیپ شلوارتم نباید براش باز کنی
میگن هیچوقت نگید خوش به حالت و… شاید دارم خیلی ساده میبینم واز احساساتتون درک وتصوری ندارم اما خیلی راحت تونستید دل بکنید وجدا بشید بعد از 11سال هنوز کابوسهایی میبینم که وقتی بیدار میشم تانیم ساعت یا 40دقیقه نمیتونم دستمو تکون بدم یا بشدت فک وچونم درد میکنه اینقدر که دندونهام وروی هم فشار دادماول تصمیم گرفتم دیگه رها وبی قید وبند بگذرونم اما هنوزم …
شتر در خواب بیند پنبه دانه آخه شتر این همه کس شعر و خیالات رو کجای مغزت پنهان کرده بودی
از شهیار قنبری خوندی فهمیدن ادم پوچی نیستی، کارت را هم خوب انجام دادی ولی آخرش اون بوسه و بیت شعر آرتوش ازت بازنده ساخت…رابطه چیزی نیست ک بخوایم برد و باخت ببینیمش…ولی وقتیهمچین طوری پیش میره دیگه واجب میشه