نغمه های خزان (۱)

هفته اول پاییز بود و هوا حسابی خنک شده بود. مهسا بعد از یه روز کاری طولانی و پر استرس، دنبال یه جای آروم می‌گشت تا کمی نفس بکشه و از هیاهوی شهر فاصله بگیره. وارد کافه‌ای شد که همیشه پر از آدم‌هایی بود که دوست داشتن یه گوشه آروم داشته باشن؛ جایی که بشه بدون شلوغی و هیاهو، فقط لحظه‌ها رو حس کرد.

کافه پر از صداهای نرم قهوه‌ساز و زمزمه آدم‌ها بود. مهسا دنبال یه میز خالی گشت و دید کنار پنجره یه میز دو نفره هست که دو نفر کنار هم نشسته‌اند و دارند درباره یه پروژه صحبت می‌کنن.
مهسا با لبخندی مودبانه گفت: «ببخشید، ممکنه کنار شما بشینم؟ کافه خیلی شلوغه.»
یکی از اون‌ها که موهای مشکی و چشمای گرم داشت، سرش رو بالا آورد و گفت: «البته، بفرمایید.» مهسا نشست و کیف و کتابش رو گذاشت کنار.

بعد از چند دقیقه، یکی از اون دو نفر بلند شد و رفت، و تنها کسی که موند، آرش بود. نگاهش به مهسا افتاد و لبخند ساده‌ای زد. گفت: «یه روز شلوغ شده امروز، نه؟»
مهسا خندید و گفت: «آره، انگار همه تصمیم گرفتن توی همین کافه باشن.»
آرش گفت: «اسم من آرشه، تو چطوری؟»
مهسا جواب داد: «مهسا.»

شروع کردن به حرف زدن درباره چیزای معمولی؛ از کار و دانشگاه گرفته تا فیلم و موسیقی. حرف‌هاشون ساده و صمیمی بود، طوری که مهسا حس کرد یه دوست تازه پیدا کرده که می‌تونه راحت باشه و قضاوت نشه.
آرش وقتی لبخند مهسا رو دید، یه حس آرامش توی دلش نشست، انگار یه نقطه امن وسط روز شلوغش پیدا کرده بود.

از اون روز به بعد، پیام‌هاشون شروع شد؛ پیام‌های کوتاه و بی‌تکلفی که هر روز صبح و شب رد و بدل می‌شد. مهسا هر بار که گوشی رو برمی‌داشت و پیام آرش رو می‌خوند، لبخند می‌زد و دلش یه کم گرم‌تر می‌شد.
یه روز آرش نوشت: «امروز می‌خوای یه قهوه بزنیم؟» مهسا جواب داد: «آره، خوشحال می‌شم.»

قرار گذاشتن دوباره تو همون کافه. هوا خنک‌تر شده بود و برگ‌های رنگی پاییزی روی زمین پخش شده بودن. مهسا پالتوی ضخیم‌تری پوشیده بود و شالش رو محکم‌تر دور گردنش پیچیده بود. آرش گفت: «پاییز یه حس عجیبی داره، انگار همه چیز تازه می‌شه.»
مهسا خندید: «شاید ما هم تازه می‌شیم.»
قدم زدن تو پارک، حرف زدن درباره روزهای بچگی، درباره سفرهایی که دوست داشتن برن، و آرزوهایی که تو دلشون داشتند.

یه عصر سرد، مهسا داشت تو خیابون قدم می‌زد که آرش اومد سمتش. با یه لبخند گفت: «اومدم با تو باشم، حتی فقط برای یه قدم زدن.»
دست‌هاشون به هم رسید و برای اولین بار، مهسا اجازه داد دست آرش توی دستش باشه. اون حس گرما، مثل شعله کوچیکی بود که توی سردترین شب‌ها دلش رو گرم نگه می‌داشت.

شب‌ها پیام‌هاشون پر از حرف‌های عاشقانه و آرزوهای مشترک شد. مهسا حس کرد که آرش فقط یه دوست نیست، بلکه کسیه که می‌تونه آینده‌ش رو باهاش تصور کنه.
یه شب آرش مهسا رو به خونه‌ش دعوت کرد، یه شام ساده اما پر از حس درست کرد. وقتی تو آشپزخانه دست‌هاشون به هم خورد، نگاه‌هاشون پر از تمنا و نرمی بود.
بعد شام، روی کاناپه نشستند. آرش دستش رو به آرامی روی زانوی مهسا گذاشت و مهسا نفس عمیقی کشید. قلبش تندتر می‌زد، انگار پرنده‌ای آزاد شده.

اون شب پاییزی، وقتی مهسا در خونه آرش رو باز کرد و آرش وارد شد، همه چیز آماده بود. دست‌هاشون آرام همدیگر رو گرفتند و نفس‌هاشون تند شد. لب‌هاشون به هم نزدیک شدند، با هر لمس، صدای نرم برگ‌های خش‌خش‌کرده توی ذهنشون پیچید.
قدم به قدم، وجودشون به هم نزدیک‌تر شد، مثل دو رودخانه که تو یه دریا به هم می‌رسند؛ بدون عجله، فقط با آرامش و عشق.
آن شب، قصه‌ی مهسا و آرش شروع شد، قصه‌ای پر از رنگ، بو و حس پاییز؛ پر از لمس‌های نرم، نگاه‌های عمیق و عشقی که تازه جوانه زده بود.

نوشته: ممد عاقا

بازدید 4,085

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “نغمه های خزان (۱)”

  1. داستان کوتاهی بود ولی بااحساس نوشته شده. رعایت علائم نگارشی بسیار عالی بود. متن ویرایش شده و بدون غلط 👌خوشحال می‌شم وقتی بین اون همه داستان درهم و برهم و پر از غلط املائی و تایپی و دستوری چنین داستان‌هایی هم گاهی پیدا میشن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید