زیردست خانم رئیس

من اسمم نادره و داستان مربوط به زمانی هست که توی ۲۹ سالگی تازه سربازیم تموم شده بود و برای استخدام وارد یه شرکت خصوصی شده بودم. من فوق لیسانس مهندسی صنایع دارم و به خاطر طول دادن دانشگاه و پشت کنکور ماندن و سربازی، ورودم به بازار کار طول کشید و به جز چیزایی که تو دانشگاه یاد گرفته بودم، چیزی بلد نبودم و عملا توی بازار کار صفر کیلومتر حساب میشدم.مدیر عامل شرکت بعد از مصاحبه نهایی داشت کار جدیدم رو بهم معرفی می‌کرد._آقا نادر متاسفانه سنت یکم بالاست. توی دوران تحصیلت تنبلی کردی. مسئول همین قسمتی که قراره پیشش کار کنی دانشجوی سال دوم کارشناسیه. الان یه ساله داره با ما کار میکنه و به سرعت پیشرفت کرده و به خاطر همین الان یه نیرو براش جذب کردیم که وردستش باشه. من یکم رکم راستشو بخوای وقتی رزومتو نشونش دادم قبولت نمی‌کرد. می‌گفت این آدم ده سال از من بزرگتره چطوری بهش دستور بدم و انتظار داشته باشم منو رییس خودش بدونه. با اصرار من و با توجه به اینکه شدیداً کمبود نیرو داریم قبول کرده که تو بری پیشش کار کنی. با این حال کماکان معتقده تو به درد اینجا نمیخوری و زیاد طول نمیکشه یا خودت استعفا میدی یا مجبور میشیم باهات خداحافظی کنیم. سعی کن منو پیشش رو سفید کنی و بهش بفهمونی که اشتباه نکردم. اگه میخوای مثل اون پیشرفت کنی، باید توکار غرور نداشته باشی. اخلاقش یکم تنده ولی خیلی چیزا میتونی ازش یاد بگیری.
_چشم آقای سیروانی خیالتون راحت تمام حواسمو جمع میکنم که شرمنده شما نشم.
_برو ببینم چیکار میکنی؛ طبقه بالا، سالن سمت راست، اتاق یکی مونده به آخر خانم قادری . خودتو معرفی کن تا کارتو باهاش شروع کنی.
توی راه که داشتم به سمت اتاق خانم قادری میرفتم، به حرفای مدیرعامل فکر میکردم. هر جور شده بود باید رضایت رئیس جدید مو جلب میکردم و بهش ثابت میکردم که لیاقت اعتماد مدیر عاملو داشتم. ببخشید خانم قادری شما هستید؟ سی ثانیه بعد همون‌طور که سرش تو گوشی بود، بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_آره شما نیروی جدیدی؟
_بله
_بیا تو درم ببند!
قبل از اینکه ببینمش فکر نمی‌کردم این مدیر بداخلاق کم سن و سالَم اینقدر زیبا باشه. یه مانتوی کوتاه قهوه ای سوخته که تا یه ذره زیر باسنش اومده بود، با یه شلوار مشکی. توی اتاق دو تا میز با سیستم بود که یکیش گوشه اتاق بود و خانم رئیس پشتش نشسته بود. میز کوچکتر هم که مانیتور روش، در زاویه دید خانم رئیس بود احتمالا قرار بود میز کار من باشه. هیچ تناسبی بین اندازه میزها وجود نداشت و میز خانم رییس تقریبا دو برابر میزی بود که قرار بود مال من باشه! عجیب تر این بود که خانم رئیس وقتی رو صندلی نشسته بود همچنان از من بلندتر بود! من قدم کوتاهه ولی احتمالا خانم رئیس هم روی صندلی مرتفعی نشسته! دو تا مبل راحتی دو نفره روبروی هم با یه میز بینشون هم وسط اتاق بود‌. بوی ادکلن خانم قادری کل اتاق رو پر کرده بود. نیم ساعت بعد از اینکه روی مبل نشستم و در و دیوار رو نگاه کردم، به خودم جرأت دادم و فضای سکوت اتاق رو شکستم.
_ببخشید خانم قادری من باید چیکار کنم؟
جوابی نیومد. بعد دو دقیقه دوباره سوالم رو تکرار کردم. این دفعه بعد از سکوت چند ثانیه ای آروم سرشو از مانیتور بالا آورد و با اخم یه نگاه به سر تا پام انداخت و زل زد تو چشام و گفت همیشه اینقدر عجولی؟
حرف مدیر عامل یادم افتاد و با ترس از این که نکنه از این هم عصبانی تر بشه آب گلوم رو قورت دادم و گفتم: نه ببخشید منظوری نداشتم‌. جوابی نیومد و من بلافاصله ادامه دادم:
_آقای مدیر گفتن که شما تمایلی به استخدام من نداشتید ولی من بهشون قول دادم که شما از من راضی باشید. شاید الان چیز زیاد…
یهو حرفمو قطع کرد و با بی حوصلگی گفت: اوکی بذار تمرکز کنم فعلا ساکت باش میام حرف می‌زنیم.
دختری که موقع ورود من به دانشگاه یه بچه دبستانی بود، کوچکترین تلاشی برای حفظ غرور و احترام من نمی‌کرد و من به ناچار در نهایت خصوع باهاش حرف میزدم تا دچار دردسر نشم. اون حتی موقع مخاطب قرار دادنم، منو جمع نمی بست. فضای رئیس مرئوسی کاملا تو اتاق ملموس بود. از یه طرف به خاطر رفتار تحقیر آمیزش کلافه میشدم و از طرف دیگه زیبایی و اعتماد به نفسش جوری مستم کرده بود که هر لحظه ممکن بود قید آبرمو بزنم و خودمو بندازم زیر پاهای سفیدش. بعد از یک ربع بالاخره از پشت میزش بلند شد تا بیاد روی مبل کنارم بشینه! نگاهی به صندلی خانم کردم و صندلی عادی به نظر می‌رسید ! وقتی خانم از روی صندلی بلند شد احساس میکردم خودم دارم کوچیک و کوچیک تر میشم تا وقتی که قد راست کرد حس میکردم حداقل باید دو متر قدش باشه و ناگهان اون حس قدیمی مقایسه با دخترای قدبلند اومد سراغم و همش داشتم به این فکر میکردم که من با قد ۱۴۵ سانت الان تا کجای خانم هستم! وقتی خانم به نزدیکی من رسید به رسم ادب بلند شدم! سرم از اختلاف قدی بینمون گیج رفت !

خانم با اون قدش پاشنه بلند هم پوشیده بود و من با اینکه ده سال بزرگتر از ایشون بودم ولی قدم تا سگک کمربند شون بود ! استرس شدیدی داشتم. نمیدونستم الان کار درست چیه. خیلی ترسیدم ! خانم به راحتی میتونست پاشو روم بذاره و منو زیر پاش مثل ی حشره موذی له کنه. از یه طرف دوست داشتم سکوت اتاق رو بشکنم اما از طرف دیگه میترسیدم اگه چیزی بگم عصبانی بشه. توی همین فکرا بودم و ناخواسته زل زده بودم به پاهاش که گفت:
_قرار شده شش ماه پیش من آزمایشی کار کنی و آموزش ببینی تا راجع به جذبت تصمیم بگیرم. توی شرکت ما مدت کار آزمایشی برای افراد با تجربه و مهارت مختلف متفاوته ولی تو این مدت حقوقی به فرد تعلق نمیگیره. اگه ازت راضی بودم بعد از دوره آزمایشی راجع به بقیه مسائل صحبت میکنیم.
_بله خیلی ممنون از توضیحات…
دوباره حرفمو قطع کرد و در حالی که از روی مبل بلند میشد بره به سمت میزش گفت
_فعلا اون سیستمو روشن کن و یکم باهاش ور برو تا کم کم خرده کاری هامو بهت بدم انجام بدی. اگه راجع به این حرفا سوال یا ابهامی داری بپرس.
_نه خیلی ممنون توضیحاتتون جامع و کافی بود.
_باید خودتو تو مدت ثابت کنی تا بتونم کارهای مهمترین بهت بسپارم !
اون روز با تمام بی توجهی ها و تحقیرهایی که دیدم، بهترین روز زندگیم بود. هر لحظه که می‌گذشت بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که از تحقیرهای خانم قادری لذت میبردم. تنها مشکل این بود که تا ۶ ماه هیچ حقوقی نداشتم. از حقوق سربازیم فقط دویست تومن ته کارتم مونده بود و با اینکه با خانوادم زندگی میکردم و برای خونه و غذا مشکلی نداشتم، ولی به هر حال هزینه های شخصیم بود و اصلا روم نمیشد تو ۲۹ سالگی از بابام پول بگیرم. کاش حداقل یه حقوق خیلی کمی میدادن وگرنه چند روز دیگه اصلا چطور میخواستم از خونه تا شرکت برم و بیام؟!
روز بعد یا کلی خجالت و پته پته اینارو به خانم قادری گفتمو ازش خواهش کردم از مدیر عامل بخواد که یه چیز کمی ماهیانه بهم بدن تو این ۶ ماه.
خانم قادری : ببینم قبلا جایی سابقه کار داشتی؟
_نه خانم!
_خوب با این سنت عجیبه که تا حالا سابقه کار نداشتی! شما آقایون برای فرار از سربازی و مسئولیت درس رو بهونه میکنید ! منم دانشجوی سال دومم و با این حال سابقه کارم ازت بیشتره! این یعنی مسئولیت پذیری پایینی داری! آدم بی مسئولیت به درد کارهای بزرگ نمیخوره! فعلا باید خرده کاری هامو انجام بدی! باید نامه ها رو ببری بایگانی! نامه ها رو برام بیاری! اسناد جلسات رو برام آماده کنی! و ی سری کارهای دیگه که در ادامه بهت میسپارم! راجع به حقوق هم قانون شرکت اینه که تو این مدت ۶ ماهه حقوقی نداری و اون اصلا دست من نیست. ولی اگه اینقدر واجبه که یه کم پول بگیری میتونی در کنار کارهای شرکت، یه سری کارهای شخصیمو انجام بدی چون خودم وقت نمی کنم بهشون برسم ! منم هر از گاهی یه کم بهت پول میدم که جیبت خالی نباشه!
_بله من خیلی به این پول نیاز دارم ولی ببخشید منظورتون چیه از کاراهای شخصی؟
_خیلی کار ساده ای هست ولی در عین حال در ارزیابی تو توسط من خیلی تاثیر گذار! می‌خوام اگه قبول کردی کار رو تمام و کمال انجام بدی و هیچ جای عذر و بهونه ای برای کم کاری وجود نداره! در عوض هم برات تجربه میشه و هم میتونی کلی چیز از من یاد بگیری! هرچند که همه اینا به پشتکار خودت برمیگرده!
_خانم همه تلاشمو میکنم تا شما راضی باشین! بفرمایید چیکار باید کنم!
_خوب از اونجایی که من کارهای مدیریتی زیادی دارم و سرم خیلی شلوغه می‌خوام کسی ور دستم باشه که بتونم بهش اعتماد کنم و بخشی از کارهامو بعدا بسپرم بهش! برای همین کسیو می‌خوام که تو انجام کارهای شخصیم کمک کنه و ازم اطاعت کنه و بتونه از عهده کارام بر بیاد ! اگه قبول داری بگو که شرایط رو بهت توضیح بدم !

نمی‌دونستم منظورش از کارهای شخصی چیه ! با این حال من به اون پول نیاز داشتم ! مجبور بودم هر کاری باشه رو قبول کنم ! پس گفتم بله خانم.
_خوب باید هر کاری میگم رو اطاعت کنی! بعد از کار باید منو برسونی منزل! خریدها رو انجام بدی! تمیزکاری فضای دفتر کار که از وظایفته! ولی اگه بتونی خونمو هم مرتب و تمیز کنی پوئن مثبته برات! شاید بگی کارهای شخصی من رو چرا باید انجام بدی! ولی همون طور که گفتم من برای خودم معیارهایی برای ارزیابی دارم و با انجام این کارها احتمال اینکه بعد از این ۶ ماه استخدام رسمی شرکت بشی افزایش پیدا میکنه! تو که نمیخوای بعد ۶ ماه به مدیر عامل بگم به دردم نمیخوری؟؟ از همه اینا گذشته اینطوری به یه ذره پولی که روزانه لازم داری هم میرسی!
نمی‌دونستم الان باید چی بگم! از طرفی نمی‌خواستم کارمو که تازه به دست آوردم از دست بدم و میخواستم حتما ازم راضی باشه ! از طرفی هم اگه کسی میفهمید که دارم این کارو میکنم خیلی برام بد میشد و شخصیتم خرد میشد! من با این تحصیلات و این سن باید پادویی دختری کوچیکتر از خودم رو میکردم ! اگر خونوادم میفهمیدن چه فکری راجع به من میکردن!

انگار متوجه تردیدم شد و گفت:
_خب لازم نیست همین الان جواب بدی میتونی تا آخر ساعت فکر کنی و بعد بگی. فعلا برو این نامه ها رو ببر بایگانی! این پولم بگیر سر راه ی لیوان قهوه برام بیار چون سرم درد می‌کنه از نگاه زیاد به مانیتور!
خیلی بهم برخورد! با اینکه ده سال ازم کوچیکتره ولی صلابت حرف زدنش جوری بود که انگار داره با بچه ۱۰ ساله صحبت می‌کنه! همه اینا رو بزارین کنار اختلاف قدمون! واقعا اعتماد به نفسمو از دست داده بودم و جرات مخالفت نداشتم! بلافاصله چشم گفتم و نامه ها رو بردم بایگانی و برگشتی برای خانم قهوه خریدم! یه تراول صدی بهم داده بود و قهوه هفتاد تومن بود. وقتی خواستم سی تومن بقیه پولو بهش بدم گفت: بقیش مال خودته، بزار جیبت لازمت میشه!
با اینکه توی اون لحظه خیلی برام تحقیرآمیز بود ولی بعدش که منطقی و به دور از احساسات فکر کردم به خودم گفتم لااقل با این سی تومن میتونم با مترو و اتوبوس خودمو تا خونمون برسونم. اگه روزی صد تومن هم بهم بده میشه ماهی سه تومن و حداقل مخارج شخصی خودم در میاد. بعلاوه انجام کارهای شخصیش یعنی هر روز زمان بیشتری رو باهاش خواهم بود و منم که واقعا مجذوبش شده بودم تصمیم گرفتم قبول کنم
قرار بود در آخر روز گزارشی از وضعیت روز اولم بهشون بدم!
مشغول انجام کارها بودم و نزدیک آخر وقت بود که خانم رییس صدام زد تا گزارش روز اولم و بازخوردم از فضای کار رو بهشون گزارش بدم! با هم رفتیم روی مبل ها نشستیم! خانم رییس پاهاشونو از هم باز کرده بودن و روبروی من نشسته بودن و حالت ارباب رعیتی داشتن! منم کاملا مطیعانه جلوشون پاهامو بسته بودم و سرم با زاویه رو به پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماشونو نداشتم! وقتی روبروشونی نشسته بودم قدم به زور به سینشون می‌رسید! و عرض شونه هاشون اینقدر پهن بود که دو تای من بود!
خوب بگو ببینم! فکر می‌کنی می توانی از عهده کارهایم بر بیای؟؟ میتونم روت حساب کنم ؟؟
مشتاقانه جواب دادم بله خانم ! حتما من در خدمتم !

قبل از پایان ساعت کاری خانم قادری بهم گفتن تا با خونه تماس بگیرم و اطلاع بدم که تا دیروقت سرکارم ! بعدش سوییچ ماشینشونو بهم دادن و گفتن که باید ایشون رو برسونم منزلشون و یه سری خرده کاریا رو انجام بدم ! طبق دستورشون عمل کردم و با مادرم صحبت کردم ! اولش شرایط کار رو به مادرم توضیح دادم و مادرم بهم دلداری داد که عیبی ندارد و تو این مدت خودتو به رییست ثابت کن تا بتونی پیشرفت کنی! انگار مادرم خیلی نگران این موضوع بود که شاید دیگه با توجه به شرایطم کاری برام پیدا نشه و برم سمت افسردگی ! برای همین اینکه سرم جایی مشغول باشه حتی بدون دریافت حقوق راضی بود !
ساعت کاری تموم شد و همراه خانم قادری از در بیرون رفتیم و وارد آسانسور شدیم ! همینکه وارد آسانسور شدم انگار تصویر کودکی با مادرش رو تو آینه دیدم و جا خوردم! بله اون من و خانم قادری بودیم! دختری با ده سال اختلاف سن با من ولی من مثل بچه دبستانی بودم پیشش! با اینکه برعکس دیروز پاشنه بلند نپوشیده بود باسنش تا شونه هام می‌رسید و سگک کمربندش نزدیک چشمام بود! پاهای کشیده و باسن پهنش تو لباس زیبایش خودنمایی میکرد ! برای نگاه کردن به صورت زیبا و بزرگش که نشون از قدرت برترش داشت باید به آسمون نگاه میکردم ! استخون بندی ایشون خیلی قوی و قدرتمند به نظر می‌رسید و از اینکه تو اون شرایط بودم هم لذت می‌بردم و هم اضطراب داشتم ! لذت از اینکه در کنار خانم قدبلند و زیبایی مثل خانم قادری ایستادم و اضطراب از ورود افراد دیگه به آسانسور و نگاه همکاران به تفاوت اندازم با خانم قادری ! بالاخره آسانسور به پارکینگ رسید ! ریموت دزدگیر رو که زدم چراغهای یه دنا پلاس اتومات روشن شد. سریع با چند قدم سریع کنار قدم‌های قدرتمند و با صلابت خانم تقریبا دوییدم و در رو براشون باز کردم! بعدش خودم سمت راننده سوار شدم! قبلا چندباری ماشین اتومات دوستامو رونده بودم واسه همین از این نظر مشکلی نداشتم ! فقط مسئله این بود که هرچقدر پامو کش میاوردم پام به پدال نمی‌رسید !
خانم قادری : دکمه بغل صندلی رو بزن تا صندلی بره نزدیک فرمون ! چون خودم صبح پشت فرمون بودم صندلی رو تا ته بردم عقب تا بتونم رانندگی کنم !
نادر: چشم خانم ! اولین بار بود که اشاره کوچیکی به تفاوت قد و هیکلمون کرده بود ! همیشه جوری رفتار میکرد که انگار چیز طبیعی هست ! وقتی ایشون صندلی عقب نشسته بودن میتونستم زانوهاشونو کنار خودم احساس کنم ولی جرات نداشتم به سمت راستم نگاه کنم ! چون از اینکه زانوهاشون در اون حالت هم سطح شونم باشه خیلی سرخورده میشدم ! آدرس منزلشونو دادن بهم و حرکت کردیم. خونشون تو یکی از برجهای غرب تهران بود که نگهبان پارکینگ هم داشت. خانم منو به محل پارکینگشون راهنمایی کردن و وقتی رسیدیم دیدم از جاشون تکون نمیخورن ! بعد از کمی مکث و چشم تو چشم شدن با خانم تازه دوزاریم افتاده بود که باید در ماشین رو براشون باز کنم ! سریع پیاده شدم و در ماشین رو براشون باز کردم!
سوار آسانسور شدیم و خانم قادری بهم گفتن که طبقه ۱۶ رو بزنم! فهمیدم که خونشون طبقه ۱۶ ام این برج بیست طبقست! برجشون یکی از برجهای نوساز و مدرن غرب بود که بعدا فهمیدم باشگاه و استخر هم داره و هر واحد می‌تونه استخر رو برای مدت مشخصی رزرو کنه و ازش استفاده کنه! خلاصه اول که سوار آسانسور شدیم فقط ما دو تا بودیم! تو فکر و خیال خودم بودم که باز نگاهم به آینه آسانسور افتاد! مثل وقتی که تو آسانسور شرکت بودیم رفتم تو فکر و خیال که ناگهان صورتم رو بالا بردم و متوجه شدم که این تفاوت قدی تو آینه توجه خانم قادری رو هم به خودش جلب کرده!
در همین حال بودیم که ناگهان آسانسور تو طبقه دوم نگه داشت و مرد مسن و با قد متوسط ۱۷۰ سانتی که از قضا جزو هیئت مدیره ساختمون هم بود وارد آسانسور شد و سلام و احوالپرسی گرمی با خانم قادری داشت! به واسطه اختلاف قدی که با هم داشتن مرد بیچاره باید سرشو بلند میکرد تا به چشمهای خانوم قادری که هم سن نوه اش بود نگاه میکرد ! همین هم باعث شد که تو لحظه اول منو که قدم به زور ۱۴۵ میشد رو نادیده بگیره و بعد چند لحظه تازه نگاهش به من افتاد و رو به خانوم قادری گفت: این آقا پسر از اقوامه؟ اسمت چیه گل پسر؟ منم هول شده بودم و هیچی نگفتم. آقای قربانی یکی دوبار به پشتم زد و گفت غذاتو کامل بخور که زودتر بزرگ بشی! هر دو خندیدن. خشم ، حقارت ، اضطراب و نگرانی و شاید کمی لذت رو با هم تجربه میکردم. مرتیکه طوری رفتار میکنه و مسخرم میکنه انگار خودش هم قد خانم قادری ه، ولی قدش تا شونه های خانم قادری بیشتر نیست. خوشبختانه طبقه چهارم گورشو گم کرد ولی به جاش یه زن با پسرش وارد شدن و خب خدارو شکر انگار زنه هیچ آشنایی با خانم قادری نداشت و حرفی نزد. ولی پسره که انگار فکر کرده بود منم هم سن و سال خودشم ازم پرسید: اسمت چیه؟ کلاس چندمی؟ خانم قادری سرش تو گوشی بود و اصلا هیچی نگفت و منم واقعا خجالت میکشیدم که جواب بدم و بگم که بچه نیستم. هیچی نگفتم تا بیخیال بشه ولی متاسفانه از این بچه وراج ها بود و یه ریز سوال میپرسید. بعد از چندین سوال پرسیدن و اهمیت ندادن من مادرش متوجه شد و گفت عزیزم زبونتو گربه خورده چرا حرف نمیزنی؟ خوشبختانه دوباره در آسانسور باز شد و دو تا خانوم و یه آقا هم وارد شدن بین من و پسره فاصله انداختن. آسانسور دیگه داشت پر میشد تقریبا اندازه دو نفر دیگه جا داشت. چون جا تنگ بود من از پشت به بدن خانوم قادری چسبیده بودم ولی ایشون اصلأ متوجه این پایین نبودن و غرق گوشی بودن. در آسانسور در طبقه سیزدهم(چه طبقه نحسی!) باز شد و یه خانوم به همراه پسرش که روی ویلچر بود خواستن وارد بشن.جا تنگ بود و مادره داشت نا امید میشد که یکی از خانوما که خیلی چاق هم بود گفت خانوما لطفاً بچه هاتون رو بغل کنید جا باز بشه. اون مادر پسرش رو بغل کرد و همه نگاه ها به من بود. بعد همون زن چاقه خم شد و دستاشو روی شونه هام گذاشت و با قدرتی که اصلا توان مقاومت در برابر شو نداشتم منو چرخوند که پشتم بهش باشه و بعد از زیربغلام گرفت و مثل پر کاه بلندم کرد و جلوی خانم قادری معلق نگهم داشت و به خانوم قادری که هنوز گوشی دستش بود گفت خانوم با شما هستم، بچه تون رو بگیرید. خانوم قادری هم که کمتر از من تعجب نکرده بود هیچی نگفت و هیچ کاری هم جز خیره نگاه کردن به من نکرد. زنه که معلوم بود عصبانی شده منو پرت کرد توی بغل خانم قادری و من از ترس افتادن به شکل کاملا غیر ارادی دستام دور گردن خانم قادری حلقه شد و احساس کردم که دست خانم قادری هم اومد زیر باسنم قرار گرفت که احتمالا اونم غیر ارادی بوده. یه لحظه توی همین شرایط با هم چشم تو چشم شدیم که از خجالت چشامو بستم و سرمو به سرعت گذاشتم روی شونه اش. بعد چند لحظه پاهامم آروم آروم حلقه شد دور کمرش. صدای زنه رو شنیدم که به خانم قادری میگفت خانوم شما هم بیشتر حواستون به خورد و خوراک پسرتون باشه خیلی کمبود وزن داره من لحظه ای که بلندش کردم احساس کردم یه پر برداشتم انگار که هیچ وزنی نداشته باشه. بالاخره اسانسور رسید به طبقه شانزدهم و از آسانسور خارج شدیم. شاید باید از بغلش پایین میومدم ولی اصلا توانشو نداشتم که سرمو از روی شونه اش بردارم و تو چشاش نگاه کنم پس منتظر موندم تا خودش منو زمین بذاره ولی این اتفاق نیفتاد. توی همون حالت چشمامو باز کردم و دیدم بعله زن چاقه هم همون طبقه پیاده شده و لابد خانوم قادری به همین دلیل منو تو بغلش نگه داشته. صدای کلید انداختنو شنیدم و بعدم صدای باز شدن در و تو همون حالت وارد خونه شدیم.
از زبان خانم قادری
نمیدونستم چه جوابی به خانم کاظمی بدم و فقط سرمو به نشونه تایید تکون دادم. ولی خب بیراه هم نمی گفت. نادر الان تو بغلم بود و واقعا سبک وزن بود و میتونستم همینطوری یه ساعت تو بغلم نگهش دارم. ولی آخه چرا به کاظمی نگفت که بچه نیست تا کار به اینجا نرسه؟ لابد خجالت کشیده و ساکت مونده ولی یعنی وضعیت الانش کمتر خجالت آوره؟ وضعیت عجیبی بود، محکم منو بغل کرده بود و اصلا تکون نمیخورد. راستش خوشم اومده بود از این وضعیت. یه جور حس قدرت بهم میداد جدای از قدرت مالی و اداری و کاری که مافوقشم تو شرکت. حس قدرت جسمی که حتی اگه سنش از منم بیشتره ولی در برابر من فرقی با یه بچه نداره. آسانسور رسید طبقه 16 ولی کاظمی هم توی همین طبقه است بهتره تو بغلم نگهش دارم تا دوباره غر نزنه. تازه من که بدمم نیومده. کلید انداختم و در و باز کردم و رفتم داخل خونه و درو بستم. نادر هنوز تکون نمیخوره، یعنی خوشش اومده بچه پررو؟ نه احتمالا روش نمیشه تو چشام نگاه کنه! حالا من چکار کنم؟ بذارمش زمین یا …؟

از زبان نادر
اصلا توان حرکت ندارم. بهتره صبر کنم خودش بذارتم زمین و به محض اینکه این کارو کنه سریع میرم خودمو مشغول نظافت میکنم انگار نه انگار که هیچ کدوم این اتفاق ها افتاده. آره بهترین کار همینه که خودمو به کوچه علی چپ بزنم. ولی پس چرا نمیذارتم زمین؟ منتظر چیه؟ داره کفشاشو در میاره. ولی چرا تو این حالت؟ اگه بزارم زمین که راحت تره! کفش دومش هم در آورد و شروع کرد به قدم زدن توی خونه! با صدای با صلابت و آرومی که چون دهنش نزدیک گوش من بود بلند به نظر میرسید گفت: آقا نادر قرار بود تو اینجا خدمتکار من باشی نه اینکه سربارم باشی و تو بغلم این ور اون ور ببرمت! خجالت و شرمندگیم به اوج رسید و داشتم میلرزیدم توی بغلش! نشست روی مبل و طبیعتا باسن منم رفت روی رونش و در واقع روی پاش نشوند منو! هنوز دستامو محکم دور گردنش حلقه کرده بودم و سرم روی شونه اش بود. توانشو نداشتم سرمو عقب بیارم و نگاهش کنم.
-سرتو از روی شونه ام بردار، ازت عصبانی نیستم فقط میخوام حرف بزنیم.
آروم سرمو بردم عقب و بهش نگاه کردم، عصبانی نبود، در واقع داشت بهم لبخند میزد که باعث شد آروم تر بشم.
-اینطور که به نظر میاد همه اینجا فکر میکنن تو پسر منی، راستش به نظرم زیادم بد نشد. اگه بهشون بگیم از بچه های شرکتی خب کم کم بهم گیر میدن که چرا هر روز میای خونه من. فقط تو توی این ساختمون هرگز نباید حرف بزنی مگر زمانی که با هم تنهاییم. هیچکی اینجا نباید صداتو بشنوه وگرنه میفهمه بچه نیستی. ضمنا صورتتو باید هر روز با تیغ بزنی. فردا یه مقدار لباس بچگانه هم باید بخریم که مواقعی که اینجایی بپوشی. نباید کوچکترین اشتباهی بکنیم. متوجه شدی؟
باورم نمیشد چی میشنوم. باید جلوی کل ساکنین اونجا نقش یه پسربچه رو بازی میکردم. ولی چطور میتونستم مخالفت کنم؟ خودتونو جای من بزارید، فرض کنید آینده شغلی تون در اختیار یه زنه که هیکلش دو برابر شماست و شما رو روی پاهاش نشونده و این حرفارو بهتون میزنه. همین چند دقیقه قبل هم جلوی چندین نفر از گردنش آویزون بودید. واقعا میتونستید مخالفتی بکنید؟
-بله خانوم فهمیدم.
بعد دستاشو گذاشت دو طرف سرم و شروع کرد با سر و موهام بازی کردن!
با خنده گفت: یعنی تو پسر منی؟! نمیدونستم چی بگم اونم همینطور باهام بازی میکرد و نیشگون که میگرفت واقعا دردم میومد ولی چیکار باید میکردم؟ چیکار میتونستم بکنم؟ اگه میگفتم آخ حتما میزد زیر خنده. اگه دستشو میگرفتم بعید بود زورم برسه حتی دستشو دور کنم. تا حالا تو وضعیتی گیر کردید که هر کاری بکنید اوضاع بدتر میشه؟ دختری که چند سال ازم کوچیکتره منو نشونده بود رو پاهاش و با سر و کله ام بازی میکرد و بهترین کاری که ازم بر میومد تحمل و صبر بود تا خودش خسته بشه!
-لباس های بچگونه که تنت کنم خیلی نازتر میشی! اینو که گفت ناگهان دستش رفت زیر بغلم و شروع کرد به قلقلک دادنم! ناخودآگاه دست و پا زدم ولی هیچ فایده ای نداشت و صدای خنده ام پخش شد تو خونه! متنفر بودم از اینکه میخندم ولی با این حال نمیتونستم نخندم. بالاخره انگار تفریحش تموم شد و گفت: خیلی خب ساعت دیگه داره هفت میشه، بلند شو برو نظافت خونه رو شروع کن. آروم از پاهاش رفتم پایین و شروع به نظافت کردم و به مرور خونه تمیز تر میشد و من و لباسام کثیف تر. نزدیک ساعت هشت بود که صدام زد.
-نادر جان باتری ساعت دیواری هم تموم شده، باتری نو داخل کشو هست بردار عوضش کن پسرم! در عین حالی که مثل برده ازم کار میکشه ولی نادر جان و پسرم صدام میزد! لابد میخواست عادت کنه جلوی بقیه سوتی نده. باتری رو برداشتم ولی ساعت خیلی بالا بود، دستامو بلند کردم ولی تعجبی نداشت که به ساعت نرسید، قبل از اینکه دستام برگرده پایین دو تا دست اومد زیر بغلم و منو بلند کرد و نشوند روی شونه های خانم قادری ! از ترس افتادن سرشونو گرفته بودم که گفت: نترس من گرفتمت! دستام رو رها کردم و ساعت رو برداشتم.بعد از عوض کردن باطری ساعت گفتم خانم تموم شد و گفت خوبه. تو همین لحظه زنگ واحد خورد. خانم قادری بدون اینکه حواسش باشه من روش شونه هاش هستم در رو باز کرد و با دیدن خانم کاظمی جلوی در هر دو مون تعجب کردیم.خانوم کاظمی با دیدن ما تو اون وضعیت زد زیر خنده و گفت وای ببخشید مزاحم خلوت مادر فرزندی تون شدم میرم بعدا میام که خانم قادری گفت نه چیزی نیست باتری ساعت رو عوض کردیم، خواهش میکنم بیاین داخل.خانم کاظمی داخل شد و خانم قادری هم منو گذاشت زمین و گفت برو تو اتاقت بازی کن. رفتم توی اتاق که پیامک خانم قادری اومد که اتاق رو تمیز کنم. مشغول شدم و اونام تو پذیرایی مشغول صحبت شدن. وسط صحبتاشون شنیدم که خانم قادری گفت: نادر یه پسر لاله که پدر و مادرشو توی تصادف از دست داده و من امروز از پرورشگاه آوردمش. کاظمی هم گفت: واقعا خدا خیرت بده دختر، چقدر تو مهربونی. واسه همینه که لباس مناسب نداره و کثیفه؟ خانم قادری جواب داد: آره وضع پرورشگاه ها رو که میدونین چجوریه. کاظمی: خب نمیخوای حمومش کنی؟ اصلا بلدی حمومش کنی؟ قادری : راستش نه. کاظمی: خب میخوای الان با هم حمومش کنیم تا یاد بگیری؟ قادری : آخه الان؟ کاظمی: پسرت کثیفه گناه داره! قادری : باشه، نادر جان بیا پسرم! رفتم پیششون که گفت: خانم کاظمی میخوان لطف کنن حمومت کنن. برو توی حموم لباساتو در بیار تا ما هم بیایم. همینطور خشکم زده بود که خانم قادری گفت: چرا معطلی؟ کاظمی: خب معلومه چون خجالت میکشه! خجالت نداره که پسرم، منم مثل مامانتم! همینطور که اینارو میگفت بهم نزدیک شد و بدون تلاش خاصی مثل پر کاه بلندم کرد و انداختم روی شونه اش و رفتیم سمت حموم. هر سه که وارد شدیم خانم قادری درو بست. منی که هیچ حرفی نمیتونستم بزنم و حتی حق اعتراض نداشتم لحظه ای که لباس هام توسط خانم کاظمی بیرون میومد بغض گلوم رو گرفته بود و ناخودآگاه اشک از چشمام اومد پایین. خانم قادری که هر لحظه بازیگر بهتری میشد و بهتر نقش مادر رو بازی میکرد اومد نزدیکم و اشکامو پاک کرد و گفت: گریه نکن پسر گلم، چیزی نیست که خانم کاظمی فقط میخواد تمیزت کنه! کاظمی: تمیزت کنم، خوشگلت کنم، مامانتم میخواد بره برات لباس های قشنگ بخره که بعد حموم بپوشی! بعد یه دستشو زد پشت زانوهام و دست دیگه اش پشت کمرم بود و گهواره ای بغلم کرد و رو به خانم قادری گفت: هر موقع تو حموم گریه کرد این کارو کن بچه ها عاشق این کارن! بعد دماغشو فرو کرد توی شکمم و محکم فوت کرد توی نافم. بی اراده خندیدم و قهقهه زدم. انقدر خنده ام شدید بود که تقریبا جیغ میزدم و اصلا شبیه خنده یه بزرگسال نبود. قادری : خیلی جالب بود حتما امتحانش میکنم. بعدش دیگه کاظمی دونه دونه تمام اعضای بدنمو شست و در حین این کار نکاتی رو به خانم قادری میگفت. تموم که شد گفت: اگه میشه خودمم همینجا حموم کنم؟ قادری : خواهش میکنم راحت باشین، پس تو این مدت منم میرم براش لباس میخرم. خانم قادری رفت و کاظمی توی وان خوابید و منو گذاشت روی شکم گنده اش و مشغول شستن خودش شد.
از شدت چربی های بدنش جام نرم شده بود و چشمام سنگین.نمیدونم چیشد که یه لحظه متوجه چیزی نشدم و خواب رفتم. چشمام که باز شد دیدم روی پاهای خانم قادری هستم با این تفاوت که ایشون پشت فرمون بودن و نزدیک خونه ی ما. خانم قادری که متوجه بیدار شدن من شدن گفتن خرس در مقابله ات حرفی نداره توی خوابیدن. گفتم چی شده خانم؟ خانم قادری گفت من دور شهر دنبال لباس بچگانه میگشتم برای تو بعد تو گرفتی تو بغل کاظمی خوابیدی؟! نمیدونستم چی جواب بدم. گفتم خانم ادرس خونمون از کجا بلد بودید گفت دیدم شما که خواب هفت پادشاهی زنگ منشی زدم گفتم فایل اطلاعاتت رو برام بفرسته. به رو به رو خیره شدم و دیگه میدونستم امشب به اندازه کافی ماجرا داشتم.رسیدیم جلو در خونمون. خانم قادری در رو باز کرد و منو از پاهاش بلند کرد و گذاشت بیرون. گفت دیر وقته کلید داری بری داخل؟ گفتم بله خانم. یه پلاستیک بهم داد و گفت بسیار خب اینم لباس های خودت فردا اول صبح شرکت باش و حتما لباسهایی که الان تنته رو هم همراهت بیار. گفتم چشم و ایشون سرمو گرفتن و پیشونیم رو بوسیدن و بهم شب بخیر گفتن و حرکت کردن و رفتن. وارد خونه شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم یه لباس و شلوارک که سر هم بودن تنم بود و اگر مادرم بیدار بود و منو اینجوری میدید حتما سکته رو میزد. رفتم داخل اتاقم و با همون لباس ها خوابیدم…

نوشته: بیبی سیتر

بازدید 16,791

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

11 پاسخ به “زیردست خانم رئیس”

  1. جدا دیگه ارزش نداره وقت و نت و فیلتر شکن‌و … بزاریم بیایم این چرندیات رو بخونیم

  2. پسره پرسید :اسمت چیه، کلاس چندمی؟این دیگه سطح مکالمه یه کارشناس خدمت رفته نیست، این شبیه مکالمه بچه دبستانیاس، حالا قدت کوتاه درست ولی مکالمه دیگه شاکله داستانو از هم پاشید… از اینجا ببعدارزش مرور تخیلات دیگری رو نداره

  3. ببین تو که داری وقت می‌گذاری مینویسی، خب چیز چرت ننویس که به شعور خواننده توهین کنی و فحش بخوری. اولش بنویس این یک داستان کمدی، زاییده تخیلات خودته. چون در حد یک داستان کمدی میتونه خواندنی باشه. تکلیف خواننده هم اول داستان مشخصه یا دوست داره میخونه یا نمیخونه.آخه اسکول تو آدم ۲۹ ساله قدت کوتاه بود. موهای بدنت و پشم کیرت تو حمام جلو چشم خانم کاظمی نیومد؟

  4. ولی واقعا قسمت آسانسورشو خوب نوشته بودی ریدم از خنده ، بیشتر طنز بود ماجرا واسم تصورشخوشم اومد خوب مینویسی ادامه بده…

  5. اینجور که تو گفتی پشت فرمون تو بغل خانم رئیس خواب بودم ۱۴۵ نیست ۶۰ سانته

  6. دخترا هم میرن سربازی مگه؟چجوری اسمت نادره س بعد رفتی سربازی؟نکنه میخواستی بگی اسمت نادر است؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید