این داستان از زبون یه مادر مجرد ۳۵ ساله به اسم ایزابلا روایت میشه.
پسر من، جاش، اول هفته 16 سالش شده بود، ولی میخواست جشن تولدشو تا آخر هفته وقتی بهترین دوستش پاول هم 16 سالش میشه عقب بندازه.
قرار بود پسرا روز جمعه رو بیرون بگردن و خوش بگذرونن و شب بیان خونهی ما بخوابن.
منم بهعنوان مامان جاش، داشتم تدارک میدیدم که یه شب خاطرهانگیز براشون درست کنم. اما وقتی جمعه شب پسرا تو اتاق جاش جمع شدن و با PS5 غرق بازیهای فیفا و کال آو دیوتی بودن، متوجه شدم تعداد دوست های جاش بیشتر از اونی بود که فکرشو میکردم.
با یه حساب سرانگشتی، فهمیدم جا برای خوابیدن همه کمه. هر جوری حساب کردم، یکی از پسرا باید شب تو اتاق من میخوابید.
حدود ساعت 11 وقتی این موضوع رو به پسرا گفتم دنیل فوراً داوطلب شد که بیاد اتاق من. اصلاً تعجب نکردم. دنیل یه پسر 16 سالهی خوشقیافه با موهای قهوهای فر و چشمای سبز تیره بود، از دوستای قدیمی جاش بود. از طرز رفتارش میشد فهمید تا حدودی به من علاقه داره البته تو سن و سال اونا این چیزا طبیعیه، هورمونا غوغا میکنه! برای منم راحتتر بود که دنیل کنارم بخوابه، چون میشناختمش و باهاش صمیمیتر بودم.
چون از صبح مشغول تدارک مهمونی بودم حسابی خسته شدم بودم به پسرا شب بخیر گفتم تا زودتر از بقیه بخوابم، با اینکه به دنیل گفتم تا هر وقت بخواد میتونه با بقیه پسرا بیدار باشه و بعدش بیاد کنارم بخوابه ولی گفت چون خیلی تکون میخوره تا خوابش ببره اگه وقتی خوابم بیاد کنارم ممکنه بیدارم کنه منم اصلا خوشم نمیاومد بد خواب بشم بنابراین رفتیم تو اتاقم دنیل زودتر از من رفت رو تخت و دراز کشید و یه قسمت از ملافه رو روی خودش کشید، چون عادت داشتم اتاق کاملا تاریک باشه تا بخوابم ازش پرسیدم مشکلی نداره که همهی چراغ ها رو خاموش کنم اونم گفت اشکالی نداره، بعد از این که چراغ ها رو خاموش کردم رو تخت دراز کشیدم و خیلی سریع خوابم برد نصفهشب، با احساس فشار نعوظ دنیل به باسنم از خواب پریدم.
قلبم تند تند زد. لباس خوابم بالا رفته بود، و حس کردم داره کیرشو آروم به شورت من میماله. اتاق خیلی تاریک بود فقط نور ماه که از پرده اتاق میگذشت یه کم فضا رو روشن کرده بود. با خودم گفتم: «لعنتی، حالا چیکار کنم؟ سرش داد بزنم؟ هلش بدم؟»
نمیخواستم جاش و دوستاش بفهمن و جشن خراب بشه. از طرفی، دلم نمیخواست با دنیل بد برخورد کنم که راه برگشتی نمونه. اون فقط 16 سالش بود و پر از هورمون، و منم میدونستم این کارا تو این سن یه جورایی غریزیه. وانمود کردم تو خواب تکون میخورم تا بترسه و دست بکشه، ولی فقط چند ثانیه مکث کرد و یه کم فاصله گرفت. بعد، این بار آروم کیرشو لای پاهام گذاشت.بدنم داشت داغ میشد انگار بین رون هام آتیش روشن شده بود، وقتی نرمی کیر دنیل رو پوستم حس میکردم ناخودآگاه حس خوبی بهم دست میداد. لعنتی، حس کردم دارم خیس میشم! نمیخواستم، ولی بدنم داشت بهم خیانت میکرد. آروم با انگشتاش شرتمو کنار زد میخواستم برگردم سمتش تا نتونه کاری کنه، ولی قبل از اینکه واکنشی نشون بدم، خیلی آروم کیرشو گذاشت تو کسم.
هر اینچ که تو میرفت، انگار قلبم تندتر میزد. وقتی تا ته فرو رفت، گرمای شکم و پاهاشو رو باسنم حس کردم. باید وانمود میکردم خوابم، ولی غرق لذت شده بودم. هیجان این که جاش و دوستاش چند قدم اونطرفتر تو اتاقای دیگهان، و من دارم فانتزی تاریک سکس با یکی از دوستای پسرم که همیشه تو ذهنم بود انجام میدم داشت دیوونم میکرد.دنیل آروم تلمبه میزد، و از صدای نفسای سریعش معلوم بود داره از کس داغ و خیسم لذت میبره. با این که سعی میکرد خیلی بهم نچسبه گرمای نفسهاش پشت گردنم حس میکردم با هر حرکتش بیشتر غرق لذت میشدم. نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت بودم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم ولی کمکم حس کردم کسم داره تنگتر میشه، نزدیک ارگاسم بودم. سرمو بردم پایین و پیراهن خوابمو گاز گرفتم تا نالهم بلند نشه. دنیل یه لحظه وایستاد، یه نالهی ضعیف کرد، انگار تمام قدرتشو جمع کرده بود که صداش درنیاد و ارضا شد. کسم پر از اسپرم گرمش شد. انگشتای پام زیر پتو جمع شد، و با هر ضربان کسم منقبض میشد و انگار داشتم هر قطره ازشو میدوشیدم.
دنیل کیرشو آروم بیرون کشید، شورتمو درست کرد، و پیراهن خوابمو پایین کشید تا بدنمو بپوشونه. بعد به طرف دیگه چرخید، و خیلی زود هر دو خوابیدیم.صبح شنبه، من اولین نفر تو خونه بودم که بیدار شدم. سریع پریدم تو حمام. زیر دوش، همونطور که آب گرم رو بدنم میریخت، به دیشب فکر میکردم. لعنتی، خیلی خوب بود! ولی باید طوری رفتار میکردم که انگار هیچی نشده. واژنمو با وسواس شستم، و وقتی از حمام اومدم بیرون، با لباس خوابم رفتم آشپزخونه. پسرا کمکم بیدار شدن، وسایلشونو جمع کردن، و کفشاشونو پوشیدن. قرار بود برن خونهی پاول، ولی دنیل گفت نمیاد چون ظهر با خانوادش قراره جایی بره. منتظر موند تا مامانش، کاترین، بیاد دنبالش.تنها بودن با دنیل تو آشپزخونه، با بوی حس عجیبی داشت. اتفاقای دیشب تو ذهنم رژه میرفتن. میدونستم عادی رفتار کردن سخته، ولی چارهای نبود. داشتم قهوهمو مینوشیدم که دنیل یهو گفت: «بابت دیشب متأسفم.»
قهوهمو تف کردم و گفتم: «منظورت چیه؟»
سعی کردم چیزی لو ندم.با یه لبخند گفت: «مطمئن نیستم با وجود من که نصف تختو گرفته بودم، خوب خوابیده باشی.»
یه نفس راحت کشیدم. «اوه، من کاملاً خوب خوابیدم. تو چی؟»
«خوب بود… گرم و نرم.»
قلبم یه لحظه ریخت، ولی خودمو زدم به اون راه. بعد صبحانه، دنیل رفت تو اتاق نشیمن تا تلویزیون نگاه کنه، و من رفتم رختشویی تا لباسا رو بشورم. این بهم فرصت داد یه کم فکر کنم. نمیتونستم تهدیدش کنم که ساکت بمونه، اگه چیزی میگفت، میتونست همهچیزو بندازه گردن من. به پلیس یا والدینش هم نمیتونستم چیزی بگم، چون باید اعتراف میکردم چی شده. از طرفی، اگه کاری نمیکردم، شاید پیش دوستاش لاف میزد که با من سکس کرده. فقط یه چیز برام مهم بود: جاش نباید هیچوقت میفهمید.وقتی داشتم لباسا رو از خشککن درمیآوردم، زیر چشمی نگاش کردم. متوجه نگاهم شد، از رو مبل بلند شد و اومد سمتم و گفت:«هی، کمک میخوای؟»
گفتم: «البته، ممنون.»
با خودم فکر کردم سرگرم کردن خودمون تا وقتی کاترین بیاد، ایدهی خوبیه. شروع کردیم لباسا رو مرتب کنیم. وقتی شورت دیشبمو برداشتم، یه لحظه تردید کردم، هنوز یه کم خیس بود جوری که تو نور اتاق مشخص بود.دنیل وقتی چشمش به شورت افتاد با یه لبخند شیطون گفت: «واقعاً خیس شده بودی!»
با تعجب گفتم: «چی؟ چی گفتی؟»
دنیل:«میدونم خواب نبودی.»
گفتم:«منظورت چیه؟»
دنیل:«میتونیم مثل الان بیخیال بشیم… یا یه کم خوش بگذرونیم.»
سعی کردم وانمود کنم نمیفهمم و گفتم:«ببخشید؟»
دست راستمو گرفت و گذاشت رو شلوارش. نعوظ رو از زیر شلوار حس کردم. یه لحظه صبر کردم، حس سفت شدن کیرش تو دستم دیوونم کرد. با تردید گفتم: «باشه.» با سر تأیید کردم.
لبخند زد و منو برد به نزدیکترین اتاق که اتفاقاً اتاق جاش بود. رو تخت دراز کشید و با یه نگاه پرانتظار گفت:«یالا، بریم شصت و نه.»
چشمامو از برجستگی کیرش گرفتم، رو تخت رفتم، و شلوار و شورتشو درآوردم. کیرش جلوی صورتم بود، سفت و آماده. شروع کردم به لیسیدنش، و اون دامنمو بالا داد و شورتمو کنار زد تا کسمو بخوره. شب قبل خوب بود، ولی حالا داشتم فانتزی تاریکمو کامل زندگی میکردم. برام مهم نبود که رو تخت جاشم تمام تمرکزم رو کیر دنیل و زبونش روی کسم بود. لبامو دور کیرش محکم کردم و تا ته تو دهنم جاش دادم. کسم خیس شده بود، داشتم حال میکردم. شوهر سابقم هیچوقت اهل سکس دهانی نبود، و این حس برام غریبه و دیوانهکننده بود.حس کردم دنیل داره ارضا میشه. سریع از حالت شصت و نه اومدم بیرون و لباسامو دراوردم و برگشتم تو بغلش قرار گرفتم. سرشو به سینههام نزدیک کردم تا نوک سینهمو بخوره. با دستم کیرشو تنظیم کردم و آروم پایین اومدم تا کامل تو کسم فرو بره. دنیل با دو تا دستش باسنمو گرفت و با زبونش نوک سینهی چپمو لیس میزد. منم شروع کردم باسنمو تکون دادن. به عکس جاش رو میز کنار تخت نگاه کردم و با خودم گفتم: «متاسفم، عزیزم. ولی پدرت هیچوقت چیزی که نیاز داشتمو بهم نداد.»
کمکش کردم پیرهنشو در میاره، دستامو رو سینهش گذاشتم تا با کنترل بیشتر سواری کنم. هر لحظه تندتر باسنم تکون میدادم، و به صورت جوون و عرقکردهش نگاه میکردم. یهو هشدار داد:«دارم ارضا میشم.»
حرکتامو آروم کردم، بهش نزدیک شدم، لبامون برای اولین بار به هم رسید. بعد چند بوسه، زیر گوشش زمزمه کردم: «این راز بین ما میمونه؟»
گفت: «البته که میمونه.»
بوسهها بیشتر شد، و دنیل با دستش کمر و باسنمو نوازش میکرد. کمرشو به سمت بالا فشار میداد، معلوم بود به حدش رسیده. گفتم: «میتونی بریزی توش.»
بعد این حرف، همونطور که باسنمو تکون میدادم، اونم شروع کرد به تلمبه زدن و همراهیم کرد. میگفتم: «اینطوری خوبه، محکم بکن.»از خودبیخود شده بودم. هر چی تندتر تلمبه میزد، خیستر میشدم. کنترلمو از دست دادم و جیغ زدم:«لعنتی! اوه لعنتی، آبتو خالی کن تو کسم!»
تو یه لحظه انگار تمام عضلاتش منقبض شد، آه بلندی کشید، و محکم بغلم کرد. ارضا شد، و کسم که حسابی تنگ شده بود، هر قطره از اسپرمشو میکشید. چند ثانیه تو بغلش موندم، بالا و پایین رفتن قفسهی سینهشو حس کردم. به هم نگاه کردیم، ولی هیچکدوم نمیدونستیم چی بگیم. دو تا سکس غیرمنتظره تو کمتر از 24 ساعت دیوونهکننده بود.یهو صدای زنگ در اومد. لبخند زدیم. قبل از اینکه از رو تخت بلند شیم، یه بوسهی آروم از لبش گرفتم و گفتم: «پشیمون نیستم. خیلی لذت بردم.»
دنیل:«منم همینطور.»
گفتم: «قولی دادی که این راز بین ما میمونه.»
دنیل:«معلومه. نمیخوام چیزی که بینمون بود خراب کنم.»
قبل از بستن سوتینم، سینههامو جلوش تکون دادم تا برای بار آخر یه نگاهی بهشون بندازه. خندهش گرفت. با هم رفتیم سمت در.
کاترین، مامان دنیل، اونطرف وایستاده بود. با لبخند احوالپرسی کردیم.کاترین گفت: «ببخشید که این دو شب بهت زحمت دادم. امیدوارم اذیتت نکرده باشه.»
با خنده گفتم: «نه، چه حرفیه! حسابی خوش گذشت.»
بعد خوشوبش، دنیل و کاترین به سمت ماشینشون رفتن. در و بستم و یه نفس عمیق کشیدم. رفتم تو اتاق جاش، ملافهها خیس و پر از بوی عرق بود. باید عوضشون میکردم. یه کم عذاب وجدان داشتم چون دنیل دوست جاش بود. ولی از طرفی، این چیزی بود که نیاز داشتم. قلب و عشقم برای جاشه، ولی اون لحظه، بدنم مال دنیل بود.
خوب دوستان من مترجم حرفهای نیستم ولی سعی کردن متن تا جای ممکن عامیانه ترجمه کنم.
اگه به این سبک کارهای ترجمه خارجی علاقه دارید، حمایت کنید تا بیشتر ترجمه کنم.
راستی اسم کار قبلی که ترجمه کردم«سکس تو اردوگاه جنگلی» است.
نوشته: Amir_CPT
12 پاسخ به “سکس تو مهمونی پسرم”
لایک بخاطر زحمتت …
قشنگ بود 👌
خیلی فانتزی قشنگی بود .
خیلی قشنگ بود ممنون
قشنگ بود، انگار ترجمه ها از داستانهای وطنی خیلی بهتره ، البته به پای خاطرات نمیرسن…
داستان قشنگی بود مخصوصا نوع فانتزیترجمه عالی 💎💊
دمت گرمبهتر از داستانهای پر از غلط املائی و لیوان شربت و بزرگتر از مال شوهر بودن ایرانی هستش
خیلی خوب بود مرسی
میشه لطفا بگی از کدوم سایت خارجی داستان رو ترجمه کردی؟
سری بعدی اسم سایت هم بگو
کاش من مامان جاش بودم ن تنها ب دنیل میدادم بلکه ب جاش و بقیه دوستاشم میدادم
عالی پر قدرت ادامه بده 💪