بزارید رک بگم هم قراره شهوتتون رو قلقلک بدم و هم حس واقعیمو بگم…
موضوع شاید برمیگرده به قبل ازدواج دوستم با خانمش و زمانی که باهاش دوست بود! خانومش که اون موقع هنوز دوست دخترشم نبود دوست داشت با من دوست بشه اما من دوست دختر داشتم و بهش وفادار بودم ، دوستم که این موضوع رو فهمید و منو توی اکیپشون کم رنگ کرد و بعدم پیچوند! دوستم با خانومش و یکی دو نفر دیگه یه اکیپ شده بودن و منم گاهی وقتا توی جمعشون میرفتم که بعد از اون قضیه دوستم دیگه بهم زنگ نزد که برم و منم دوست دختر داشتم و برام مهم نبود به دوستمم حق میدادم آدم نباید تک خور باشه، من سهم خودم رو داشتم و اونم از اون دختر خوشش اومده بود!..خلاصه بگذریم
گذشت و اونا با هم ازدواج کردن و منم با دوست دخترم ازدواج کردم و همگی متاهل شدیم…
خانوم دوستم کاملا متعهد بود بهش و همینطور من به خانومم و رفت و آمد داشتیم باهم…همچی اوکی بود انصافا…
خانوم دوستم یه دختر خوش هیکل و سفید بود و خیلی صمیمی با همه برخورد میکرد ، یکم حاضر جواب بود و خیلی فمنیست بود و هر زمان که دور هم بودیم و سرکارش میذاشتم مدام از مردها و شوهرش شکایت میکرد و ما هم میخندیدیم
چیزی که منو جذبش می کرد رنگ پوست بدنش و حاضر جوابیش بود اما هیچ وقت به خودم اجازه نزدیک شدن بهش رو نمیدادم اون هم توی این داستانا اصلا نبود
دوستمم یه پسر ساده و خوب هستش و نمیخوام دربارش بیشتر توضیح بدم اسماشونم عوض میکنم…
منو رفیقم مدت زیادی هست باهم هستیم و خیلی چیزا از هم میدونیم، اما همیشه خط قرمزا مون رو داشتیم …میخوام بگم که بدونید حد و مرز هم داشتیم همیشه…
خودمم آدم حاضر جواب و قد ۱۸۰ و تقریبا توی کارم موفق هستم و متاهلم و از زندگیمم راضی هستم دوتاییمون (منو همسرم)خیلی سخت کار میکنیم… اما من واقعا اونجوری ک نشون میده نیستم.
من خیانت جنسی زیاد کردم و کلا آدم خیلی تنوع طلبی هستم نتونستم خودمو هیچ وقت کنترل کنم اما هیچ وقت توی دوست آشنا این کارو نکرده بودم!
خلاصه که ما یه سفری رفته بودیم با دوستان و من روی ناهید(اسم رو عوض کردم) بعضی وقتا هیزی میکردم…بنظرم خیلی سفید بود و وقتی روی قایق بودیم جلوی ما تاپشو درآورد و یه لباس گشاد پوشید یدفه سینه های سفیدشو دیدم عین بلور بود! اما سریع سرم رو پایین انداختم، اونجا بود که تو ذهن مریضم اوردمش ، دوست داشتم بکنمش جوری که نه دوستم بفهمه و نه زنم اما چجوریشو نمیدونستم هیچ دری به روم باز نبود!
از اون سفر برگشتیم و گاهی وقتی ناهید و دوستم رو میدیدم فکار گاییدن زنش میامد جلوی چشمم اما هیچ کاری از دستم بر نمیامد! ناهید هم اصلا آدم حرف نگهداری نبود … پس کلا فقط به اندازه یک فکر مسخره و یک داستان سکسی توی سرم میپروروندمش…
(همه اینایی که تعریف کردم زمان گذشت ازش حدود ۴ سال طول کشیده ها)
تا اینکه متوجه اختلاف ناهید با دوستم شدم اونا زندگیشون خوب پیش نمی رفت دوستم به مشکل مالی خورده بود و بی حوصله شده بود و خانومش همش بهش گیر میداد…حتی توی یه مهمونی وقتی خیلی مست بودن ناهید شروع میکنه به لاس زدن با یه غریبه جلوی چشم دوستم…و دوستمم خیلی بهش برخورده بود…
اینها حتی جلوی ما هم از اختلافشون صحبت میکردن و ما هم کمکشون میکردیم حتی ناهید جلوی ما گفت از اون پسره توی مهمونی خوشش اومده بود چون شبیه عشق سابقش بوده!
فکر کنید جلوی ما و دوستم اینو گفت!!!
ناهید و دوستم خیلی باهم جروبحث میکردن و حرف میزدن ولی فکر نمیکردم اینجوری باشن، خیلی سعی کردم باهاشون حرف بزنم و البته این حرف زدن ها منو به ناهید نزدیک تر هم کرد…اما هیچ وقت فکر سو استفاده نبودم ، جراتش رو نداشتم…
سرتون رو درد نیارم خواستم بدونید این داستان واقعیه و اگه بخوام بگم چه اتفاقاتی افتاد باید ۴ روز فقط بنویسم
یه شب یکی از دوستامون مارو به مهمونی تولد دعوت کرده بود و ما ۴ نفری دعوت بودیم…
من داشتم مست میکردم و میرقصیدم واسه خودم ک یکی منو صدا کرد ، دیدم ناهیده گفتم چیه؟
گفت اون دوتا رو نگاه کن
نگاه کردم به اونجایی که ناهید اشاره میکرد
همسرم و دوستم کنار هم نشسته بودن و دوستم داشت یه چیزی رو براش توضیح میداد…احتمالا داشت از ناهید حرف میزد نوع صحبتشون و طرز حرکت دادن دست ها نشون میداد که دوستم داره با عصبانیت یه چیزی رو تعریف میکنه برای خانومم ، فاصله ما با اونا ۳-۴ متر بود اما صدا زیاد بود…
من به ناهید با خنده گفتم خب که چی؟
گفت تو هم با من حرف بزن حرصشون در بیاد😂
منم دست انداختم گردنش و دست دیگمو در گوشش بردم و شرو ور گفتم و به دوستمو زنم نگاه کردیم تا اونا متوجه ما شدن و خندیدن ، ما هم خندیدیم اومدن سمت ما یکم رقصیدیم…دوباره منو ناهید مونده بودیم دوستم رفته بود بیرون سیگار بکشه و خانومم داشت با یکی صحبت میکرد منم خیلی مست بودم داشتم میرقصیدم که با ناهید چشم تو چشم شدم اونم گفت سرتو بیار یچی بهت بگم(صدا زیاد بود)
سرم بردم سمتش اونم گونه منو بوسید!!!
من اینجا هنگ کرده بودم که چرااا؟دیدم کسی ندید خودمو جمو جور کردم و خندیدم و رفتم بیرون!
گذاشتم روی مستی! اما میگن مستیو راستی! یعنی اونم داشته به من فکر میکرده؟!!! باید بیشتر حواسمو جمع میکردم!
از این ماجرا ۲ ماهی گذشت ما همدیگرو بازم دیدیم اما هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاد! تا اینکه یه شب ما دوستان رو دعوت کردیم خونمون اما دوستم و ناهید جای دیگه ای مهمونی بودن! قرار شد دیرتر بیان! تا اینکه بالاخره ساعت ده شب اومدن! خانومم درو باز کرد و ناهید مثل همیشه پر انرژی اومد تو بغلش کرد و به همه بلند سلام کرد! مست بود خیلی هم مست بود! گفت دلم برای همتون تنگ شده…منم توی بالکن بودم منو دید گفت چطورییی گفتم خوبم و منو بغل کرد و گونمو بوسید! جلوی چشم یکی دیگه از دوستام و خانومش!😂 با چشم های گرد شده به دوستام که داشتن با خنده نگام میکردن نگاه کردم، و به ناهید گفتم خوبه حالت؟گفت خوبه خوب و رفت داخل…من اون شب خیلی دیگه فکرمو درگیر ش کردم و فکر کردم که راه هایی داره باز میشه و منتظر فرصت بودم تا ببینم آیا چیزی ک توی ذهنمه میشه یا نه!
از این ماجرا ۱ سالی گذشت… مشکلاتشون کمو زیاد میشد و گهگداری ما هم این وسط میشدیم قاضی و باهاشون حرف میزدیم تا اینکه ناهید گفت میخواد جدا بشه اما دوست داره یه فرصتی هم به دوست من بده ما زیاد جدی نمی گرفتیم چون از این حرفا بینشون زیاد بود،
ناهید همونطور که قبلا گفتم شخصیت کمی مرد ستیزی داشت و همیشه میگفت زنت خیلی از تو بهتره بفکر تره و بیشعوری و فلانی و … ، حتی گاهی به شوخی بحث جنسی هم پیش می آمد میگفت من دوست ندارم برای بهروز(اسم عوض شده)
بخورم!
(اگه هم براتون سواله که چجوری این بحث ها پیش می آمد باید بگم جرات حقیقت بازی میکردیم و من مثلا باید یه موز رو روی کیر دوستم از روی شلوار میزاشتم و براش ساک میزدم…😂 میگفتم این بهترین ساک عمرت میشد اگه واقعی بود و ناهید هم گفت من برای بهروز که اصلا نمیخورم، ما هم میخندیدم و دستش مینداختیم)
ما یه روز رفتیم ویلا گرفتیم شیش نفر بودیم ۳ تا زوج بودیم جاتون خالی کلی گفتیم و خندیدیم و من خیلی مشروب خوردم تا جایی که واقعا نمیتونستم روی پاهام بند بشم ، همه خورده بودیم بجز یکی از دوستامون که نمیخوره ، بقیه رو نمیدونم اما من از الاچیق پاشدم رفتم سمت جکوزی لباسامو در اوردم مایو از قبل پام بود و رفتم توی جکوزی
بچه ها هنوز توی آلاچیق بودن و من میدیدمشون چشامو بسته بودم و خدا خدا میکردم حالم بدتر نشه، دوست نداشتم جلوشون بالا بیارم که یکی دیگه هم پرید توی آب
چشامو باز کردم دیدم ناهیده اونم مست بود، گفت خوبه حالت؟
با خنده بهش گفتم رو هوام اما خوبم شصت دستمو بالا اوردم لایک دادم،
بقیه هنوز توی آلاچیق بودن و داشتن میزو جمع میگردن که بیان، ناهید خودشو نزدیک کرد دست انداخت گردن من که چیزی بهم بگه، فکر کنم در مورد بهروز بود اصلا یادم نمیاد چی گفت فقط یادمه داشت دمه گوشم چیزی میگفت و منم از فرصت استفاده کردم و دستم گذاشتم روی رون پاش ویکم مالیدم و فشار خیلی ریز دادم، خودشو عقب کشید و نگاه معنا داری بهم کرد و یه لبخند ریز روی لبش بود!
این اتفاق شاید ۱۰ ثانیه طول کشیده بود! من مست بودم اما حواسم بود چه گوهی خوردم! خانومم اینا هم اومدن که بیان جکوزی، ولی خانومم خیلی ناراحت بود ، از دور صحنه دست انداختن دور گردن منو دیده بود و من درحالی که توی آب بودم و سرم بیرون بود اروم دمه گوشم گفت حواست هست داری چیکار میکنی؟من واقعا ریده بودم توی خودم اما نباختم خودمو! گفتم چیکار؟گفت حالا بعدا بهت میگم بعد اومد تو آب و کنارم نشست بقیه بچه ها داشتن میامدن، یکم جو داشت بهتر میشد که خانومم گفت من باید برم حالم خوب نیست! و شروع کرد به اوق زدن!
بهروز و دوست خانومم و من سعی کردیم کمکش کنیم اما حالش خوب نبود! به ناچار رفتیم بیرون و خانومم بردیم دستشویی تا بالا بیاره! خانومم به بچه ها گفت شبتونو خراب نکنید شما برید من اوکی هستم, بعد اینکه یکم بالا اورد گذاشتیمش رو تخت و یه کیسه هم کنارش گذاشتیمو گفتیم بخوابه تا بهتر بشه و دوباره بیاییم بهش سر بزنیم، دوباره برگشتیم توی آب
…اما دیگه دوست خانومم زیاد نیومد و میرفت پیش خانومم تا سر بزنه! شوهرش هم رفت بخوابه ، بهروز هم رفت تا یسری وسایل و جمع کنه! منو ناهید موندیم توی آب…نگاهش کردم خندید دستمو گرفت زیر آب! قلبم داشت از توی شرتم میزد بیرون ,دستمو گذاشت روی پاش منم رونشو مالیدم و دستمو کردم لای پاش و زیر شرتش ، اما بروی خودش نیاورد ، دستمو بردم دمه کوصش و انگشتمو فرو کردم تو کصش که زیر لب گفت اوف …من پشمام ریخته بود خودمو جمو جور کردم و حواسم بود که کسی نبینه، خودمو عقب کشیدم اونم همینطور ولی پاهاشو از زیر روی پاهام کشید!
من از شق داشتم میترکیدم اما هرکار اضافی متونست به فاجعه تبدیل بشه! خلاصه که دوست خانومم اومد توی آب و پیش ما موند و بهروزم رفت خوابید تا دمه صبح من توی آب بودم اما هیچ حرکت اضافی انجام ندادم، من کار خودمو کرده بودم!
نزدیکای صبح رفتیم خوابیدم و صبح روز بعد و نگم براتون که از خواب پا شدم و به کار دیشب که فکر میکردم هم میترسیدم هم خجالت میکشیدم هم شهوتی میشدم ، جنگی درونم شروع شده بود که اصلا نمیدونستم کی پیروز میشه!
از اتاق نمیخواستم برم بیرون ، می ترسیدم ناهید همچیو به بهروز بگه! به خودم میگفتم اینا که زندگیشون داره تموم میشه الان میتونن زندگیه منم بگا بدن! با کلی استرس و ترس از اتاق اومدم بیرون اما فاذ حال بد هارو برداشتم و تا وقتی میخواستیم برگردیم توی چشمای دوستم نگاه نکردم!
فرداش ناهید حدودای ظهر توی اینستا بهم پیام داد! صدام کرد
گفتم بله؟
گفت یادته چیکار کردی؟
منم زدم تو خط عذر خواهی که: وای ببخشید تورو خدا اصلا نمیدونم چی شد اصلا دست خودم نبود خیلی شرمنده و…
ناهید گفت: خیلی هم باحال بود
من:🫥
واقعا؟
ناهید: آره حس عجیبی داشتم قلبم تند تند میزد خیلی باحال بود
من:اره منم همینطور خیلی عجیب بود ولی خب نباید میشد
ناهید: ولی فکر نمیکردم با تو بشه! اره نباید میشد ولی اشکال نداره! یعنی نمیخوای دیگه تکرار بشه؟
من:🫥تکرار چی؟ببین بزار همو ببینیم و باهم حرف بزنیم کارمون جالب نبود!
ناهید: امروز بیا محل کارم کسی نیست…
من : باشه میام
(
(مکالمه بالا کمی خلاصه شده است)
رفتم محل کارش(محل کارش هم نمیتونم بگم چی بود)
کسی نبود تنها بود. پشت میز نشسته بود با لباس کارش و شال که سرش بود…
چند تا صندلی کنار میزش بود نشستم و گفتم تو روحت…زدیم زیر خنده!
گفتم عوضی دیدی حالم بده چرا از پیشم نرفتی؟
گفت اخه باحال بود خیلی خوشم اومد!
گفتم خب خوشت بیاد میدونی نزدیک بود بقیه بفهمن؟
گفت اره اتفاقا بهروز خیلی شک کرده بود…
گفتم حق داره بنده خدا! خیلی ضایع بود
گفت آره دیگه ، گفتم اومدم بگم اشتباه بود اما منم خوشم اومد ولی نباید ادامه داد
.
.
پاشد اومد روبروم وایساد گفت مطمئنی؟
نگاش کردم شالشو درآورده بود کنار گردنش که سفیدیش توی چشم بود نظرمو جلب کرد…
پاشدم جلوش وایسادم
نمیدونستم چی بگم!
خودمو جمعو جور کردم و گفتم آره مطمئنم! خودشو چسبوند بهم و گفت اگه مطمئن بودی که نمی اومدی اینجا!!
راست میگفت،نباید میرفتم! اما نباید میباختم اون لحظه!
گفتم اوکی الانم دیر نشده و اونو از خودم دور کردم و از در زدم بیرون…رفتم تو ماشین…قلبم داشت از مغزم میزد بیرون…ناهیدم انتظار این رفتارو نداشت! منم خودم هنگ کرده بودم! اومدم استارت بزنم که برم ، گفتم بهش زنگ بزنم بگم بیاد ببرم برسونمش! …زنگ زدم…نذاشتم حرف بزنه گفتم بیا پاین برسونمت ، گفت بیا بالا
گفتم نمیام ، بیا برسونمت میخوام برم خونه! گفت:بیا بالا کارت دارم نترس میخوام حرف بزنم!
گفتم باشه و دوباره برگشتم!
درو باز کردم رفتم داخل…
من بغل کرد و لباشو چسبوند به لبام…منم نتونستم و همکاری کردم و شروع کردم به لب گرفتن…باورم نمیشد که اتفاق افتاد! باورم نمیشد!
به دیوار چسبوندمش و داشتیم لبای همو عین وحشی ها میخوردیم و به چیزی فکر نمیکردیم…دستمو گرفت برد توی یکی از اتاقا که تخت هم داشت و لباساشو دراورد نشست روی تخت…من نمیتونستم برم روی تخت چون یک نفره بود و مرتبط به کارش بود وقتی روی تخت نشسته بود اندازه قد من شده بود وقتی ایستاده هستم و شروع کردیم لب گرفتن و از بالاتنه لباساشو دراوردم زیر لب میگفت فقط منو بکن…بکنتم…بدنش خیلی سفید بود و باورم نمیشد که داره همکاری میکنه که لباساشو در بیارم اونم توی محیط کار بالا رو نگاه کردم اما دوربینی نبود، من فکر میکردم دارم خواب میبینم…شلوارشو از پاش درآوردم شرت صورتیشو یادمه و وقتی شرت در اوردم از ساق پاهای سفیدش که به سمت بالا برده بود ، کس صورتیشو دیدم داشتم جر میخوردم… دقیقا جلوی صورت ، یه کوص صورتی که همیشه توی فکرم فقط میتونستم بخورمش اما اینبار واقعی بود سریع شروع کردم به خوردن کصش و اونم اه و اوهش رفت بالا…زبونمو میکردم و میچرخوندم و از پایین نگاهش میکردم که سرش رو به سقف بود و انگشتش هم از شدت شهوت گاز گرفته بود …منم مشغول کصش بودم خیلی خوشمزه بود و وقتی سرم بین رون های سفیدش بود خودمو تصور میکردم! میگفتم بالاخره شد! یاد دوستمم افتاده بودم که الان سر کار بود و روحشم خبردار نبود که دارم کوص زنشو میخورم
وقت زیادی نداشتم کمربندمو باز کردم کیرمو دراوردم…داشت از شدت شق شدن شرتمو جر میداد…ناهید پاهاشو باز کرد و گفت بکن! اومدم که بکنم یاد حرفش افتادم که گفت من برای بهروز نمیخورم! گفتم باید بخوریش! انتظار داشتم مخالفت کنه اما سرشو اورد نزدیک کیرم و منم کیرم کردم توی دهنش! اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره!کیر من بالاخره به لباش خورد! اون حس قدرت و شهوت بینظری رو یادم نمیره! به پهلو خوابیده بود و من چندبار کیرم تو دهنش کردم و بیرون اوردم و اونم بدون مقاومت میخورد! ای کاش میتونستم عکس بگیریم، بازم داشتم به دوستم فکر میکردم که الان خبر نداره کیر بهترین رفیقش توی دهن زنشه!!! بعد کیرمو در اوردم و با همون خیسی که از دهنش اومده بود بیرون گذاشتم دم کصش روی لبه تخت! یکم باید روی پنجه وایمیسادم تا فشنگ بره توش! کیرمو گذاشتم و فشار دادم رفت تو و یه آه کشید! من شروع کردم به تلمبه زدن و لب گرفتن !باورم نمیشد که دارم میکنمش! سعی کردم یه پامو روی تخت بزارم تا راحت تر بکنمش اما خیلی سخت شد! به کیرم که توی کوص بالا پایین میشه به سینه های صورتیش نگاه میکردم…سینش از چیزی که فکر میکردم کوچیک تر بود اما اوکی بود… از تخت اوردمش پایین برش گردوندم جوری که از کمر روی تخت خم شده بود و پاهاش روی زمین ، کونشو قنبل کرد و از پشت گذاشتم توی کصش وای وقتی این صحنه رو میدیدم داشتم جر میخوردم! قیافشو وقتی کیرم میرفت توش باید می دیدید …تا حالا یکی انقدر کلفت نکرده بودتش! و اه و اوه میکرد!
حدود ده دقیقه بیشتر طول نکشید و دیدم داره آبم میاد! معمولا تا یک ساعتم میتونم ادامه بدم اما وقتی استرس دارم نمیشه بیشتر ادامه بدم! و آبم اومد …کشیدم بیرون آبم یکم ریخت روی لباسش و بیشترش توی دستم…بعد اینکه اومد سریع دنبال یجا میگشتم تا تمیزش کنم و فرار کنم …حس گوه عذاب وجدان شروع شده بود دقیقا بعد اینکه آبم اومد!!! خب که چی؟ اینم کردیش؟ زن رفیقتو؟ خجالت نکشیدی؟و هاج و واج به ناهید نگاه کردم! اونم به من!
گفتم چه کاری بود خب!😄
گفت ناراحت شدی! گفتم خب الان تهش چی!
دیدی چیکار کردیم؟ واقعا کردیم!
گفت اشکال نداره …مقصر خودم بودم! بهش فکر نکن! گفتم نمیشه ، باید بریم الان ، من خونه رو پیچوندم واسه تعمیر ماشین ، از این بیشتر بمونم ضایع هستش! گفت باشه بریم تو ماشین حرف میزنیم …خلاصه که رفتیم تو ماشین و تا دمه خونه حرف زدیم و قرار شد که همچی تموم بشه !من توی راه و بعد اینکه کرده بودمش واقعا از کارم پشیمون شده بودم! واقعاااا پشیمون شده بودم وقتی به عمق موضوع فکر میکردم خیلی عذاب وجدان داشتم! از طرفی حس شهوتی رو تجربه کرده بودم که خیلی وقت بود نداشتم! و از طرفی حس اینکه این آدم بره توی دعوا کف دسته شوهرش بزاره که به من داده لحظه ای رهام نمیکرد!
حس عذاب وجدان به کل حس اون شهوت رو توی اون روز و هفته های بعدش از بین برد !
بعد از اون هم متاسفانه یا خوشبختانه دوباره کردمش که از دفعه اول خیلی بهتر بود ولی عذاب وجدانه تا لحظه آخر بود! کلا ۴-۵ بار دیگه هم سکس داشتیم که اگه خوشتون اومد داستانشو میگم!
اما لو نرفتیم! و الان که دارم براتون مینویسم هنوز در ارتباطیم اما دیگه سکس نداریم! و مثل دوست شدیم البته فرصتش پیش نیومده و امیدوارم پیش نیاد که بخوام گول بخورم و امتحان کنم!
داستان کاملا واقعیه نصیحت دوستانه اینه که!
اگه پول دارید و میتونید جنده بکنید! حتی خیانت هم می کنید طرف آشنا نرید خیلی بگاییه من شانس اوردم که بگا نرفتم حتی همین الانم ممکنه بگا برم! اما ارزش از دست دادن زندگیمو نداره! اون موقع کلم داغ بود نمیفهمیدم اما الان که از دور نگاه میکنم میگم شانس اوردم
نوشته: دانیلو
14 پاسخ به “سکس با زن شیطون دوستم”
ممه صورتی کوص صورتییهو بگو پلنگ صورتی بود کونی
چرا اینقدر کس شعر میگی اولاً که آدم از یکی خوشش میاد حالا زن رفیقش باشه یا هر کسی ببینه اونم پا میده میره سریع پیشنهاد میده بعدشم مگه بچه است که بخواد بره لو بده نه اینکه ۱۰ سال طول بکشه بره پیشنهاد بدی بعدم این داستانی که گفتی مثل یه سری فیلما میمونه اینجا ایرانه چند تا دوست با هم با زن و شوهراشون با مایو نمیرن تو جکوزی یا تو استخر و در آخر گلابی شما خودتون دوست داشتین سکس بکنید بعد هی میگه عذاب وجدان گرفتم تو گوه خوردی که عذاب وجدان گرفتی الا چند بار بعدش سکس نمیکردی بعداً میای میگی خدا کنه پیش هم نباشیم که سکس نکنیم ای شیطونو میکشی وسط حتماً باید شیطون بیاد مادرتونو بگادبگه چکار به من بدبخت دارید اتفاقا فمینیستها را باید تا میتونید بکنید اینا فقط برای دادن درست شدن منم زن رفیقم خیلی دوست داشتم بکنمش خیلی علاقه بهش نداشتم ولی خیلی دوست داشتم ولی مفت از دستم در رفت ه جز حسرتهای زندگیم شد ولی در عوضش زن یکی از دوستام همیشه با من کل میگرفت و دعوا میکرد سر یه موضوعی باهاش رفیق شدم رفیقم همیشه میگفت زنم برام ساک نمیزنه منم فکر میکردم زنش سرده و دست تقدیر من با زنش رفیق شدم دیدم چقدر داغه و چقدر خوب ساک میزنه اینو فقط ادا تنگا را در میارن برا شوهراشون
خوب بود
کارش چی بوده ناهید خانم ؟که محل کارشون اتاق خواب و تخت تک نفره داشته ؟
داستانت خوب بود.تو عذاب وجدان نداری ، تو میترسی به گا بریدوستمون تو نظرات گفت زنها فقط برای شوهرشون ادا درمیارن.اتفاقا منم همین فکر رو میکنم، زنها برای شوهرشون خیلی کارها انجام نمیدن، اما وقتی با یکی دیگه جور میشن هر مدلی که بخوان میکنن . متاسفانه زن ها شوهرشون رو راضی نمیکنن.و من احتمال میدم شغل ناهید باید یه چیزایی تو فاز دکتری و اینا باشه که اتاقش یه اتاق با تخت داره
اگه زنت سرکار میره مطمئن باش یکی دیگه هم زنتو میکنه
وقته بگا رفتیمغزت رو میگم
از ادمایی که میکنن و بعدش مثلا فاز پشیمونی میگیرن حالم بهم میخوره.
زدی ضربتی ضربتی نوش کن مطمعا باش همون زمانم که تو سر کاری یکی داره زنتو میکنه و تو روحتم خبر نداره ولی اون عذاب وجدان نمیگیره
ممنون بعضی ها قضاوت کردن اما حس واقعیمو گفتم و نوشتم کون لقه اونایی که نظر منفی دادن! متاسفانه یا خوشبختانه هنوزم با زنم مشکل ندارم و چون خودم کونم گوهیه حواسم همیشه به همچی هست … اما زن یسریاتونو اگه قابل بدونید میتونم بیام و بگامشون و داستانشو اینجا بنویسم🙏
مگه لایک همگرفتیکه فحش میدی به اونها که دیسلایک دادن 😂👉
بخدا که باید خالی ببندی همه لایک کنن😅 البته مهم نیست دیگه خواستم بگم ، من واقعا دهنم گ اییده شد هم حال کردم هم ترسیدم همپیشمون شدم هم دوباره کردم ، خواستم به یکی گفته باشم چون نمیشد به هیچکس گفت…عکس کون سفیدشو که دارم میکنمم میازم توی تاپیکا ببینن جر بخورن و برن با داستان الکی جق بزنن
حستو درک میکنم 😆
دهمین دیس لایک باعشق، توتاحالا کون بزهم نزاشتی