سلام، من شیمام. الان ۲۴ سالمه، میخوام یه داستان از ۱۸ سالگیم براتون تعریف کنم. موهام مشکی، بلند و لخته، سینه هام ژنتیکی خیلی بزرگه الان تقریبا 85 یا 90 اون موقع 80بود قدم166و وزنم 59. یه روز رفته بودم خونهی دوستم مینا، قرار بود شب اونجا بمونم چون خانوادم رفته بودن مسافرت و من باهاشون نرفته بودم.
تو آشپزخونه پیش مینا بودم. یه دامن کوتاه مشکی با یه تاپ نیمتنه سفید پوشیده بودم که سینههام مثل دوتا سیب رسیده نشون میداد،نوک سینههام از زیر پارچه نازک تابلو بود. من و مینا پنج سالی بود دوست بودیم، کلاً پوششمون آزاد بود چون خانوادههامون سختگیر نبودن، مخصوصاً مینا که تا ۱۴ سالگیش تو فرانسه بزرگ شده بود. مینا غرق درست کردن شام بود، یه موزیک فرانسوی از اسپیکر پخش میشد. من کنار کانتر وایستاده بودم، خم شده بودم و غرق سکسچت با دوستپسرم بودم. حسابی حالم بد بود، پیاما انقدر داغ بود که کصم خیس خیس شده بود. شورت توری صورتی زیر دامنم غرق آب بود و چون خم شده بودم، لبههای کصم از زیر دامن پیدا بود، خیس و آماده، انگار التماس یه کیر گنده میکرد.
یهو حس کردم انگشتی لبههای کصمو لمس کرد. با ترس برگشتم، بهرام بود، بابای ۵۰ سالهی مینا با ریش جوگندمی و هیکل گنده ورزشیش. دستشو از زیر دامنم درآورد و سلام کرد. مینا برگشت و گفت: «سلام باباجون، اومدی؟» بهرام جوابشو داد و رفت تا دستشو بشوره و لباسشو عوض کنه. وقتی برگشت، بیشتر باسنم رو به سمت بیرون دادم. انقدر حشری بودم که هیچی برام مهم نبود، چشمام خمار شد. نگاهم افتاد به شلوارک گشادش، معلوم بود کیرش حسابی سفت شده . مینا حواسش به قابلمه بود و پشتش به ما. بهرام یواشکی اومد پشت سرم، انگار میخواد از یخچال چیزی برداره. زمزمه کرد: «جندهی کوچولو، این کص خیس چیه زیر دامنت؟» خواستم برگردم، ولی با یه دست کمرمو گرفت و انگشت شستشو آروم کشید رو لبههای شرت خیسم. یه آه خفه کشیدم، گوشیم تو دستم لرزید.
مینا میوههای سالاد میوه رو خرد میکرد. بهرام انگشت وسطشو آروم کرد تو کس خیسم. کصم انقدر خیس بود که انگشتش راحت لیز خورد تو، ولی تنگ بود، انگار داشت انگشتشو میمکید. پاهام لرزید، ولی خودمو نگه داشتم که مینا نفهمه. بهرام یه خیار قلمی رو کانتر دید، دراز و سفت. بدون اینکه مینا بفهمه، خیارو برداشت و سرشو مالید به لبههای کصم. نفسم بند اومد، خواستم چیزی بگم، ولی زمزمه کرد: «هیس، جنده، سروصدا نکن، مینا میفهمه.» خیارو آروم کرد تو کصم، یواش یواش تلمبه زد. خیسی کصم رو خیار جمع شده بود و برق میزد. به زور نالمو خفه کردم، کصم خیس خیس بود و یه نالهی آروم ازم دراومد. خدا رو شکر موزیک پلی بود و صدام گم شد.
بهرام برای مشغول کردن مینا داد زد: «مینا، هوس کیک کردم، یه کیک درست میکنی؟» مینا اولش غرغر کرد ولی زود قبول کرد و رفت سراغ کابینت، حواسش پرت شد. بهرام خیارو سریع کشید بیرون، پاهام میلرزید. به خیاری که از آب کصم خیس شده بود گاز زد و طوری که مینا بشنوه گفت: «بیا بریم پذیرایی، یه دست PS بزنیم.» میدونستم بهونهست، کصم از فکر کیر بهرام داشت منفجر میشد. مینا گفت: «آره، شیما برین، شام آماده شد صداتون میکنم.»
رفتیم طبقه بالا تو پذیرایی. بهرام رو مبل لم داد. شلوارک گشادی که پوشیده بود، نمیتونست کیر گندهشو قایم کنه. با لبخند حشری گفتم: «چی بازی کنیم؟» بهرام خندید و گفت: «اسبسواری؛ بشین رو کیرم، ببینم کس تنگت چطور سواری میکنه.» دامنمو کشیدم بالا، شورت توری خیسمو کنار زدم. کصم خیس بود، انگار التماس میکرد پر بشه. بهرام شلوارکشو یواش یکم داد پایین، کیرش عین فنر پرید بیرون، گنده، کلفت، با رگهای برجسته، مثل یه هیولای آمادهی پاره کردن. با دیدنش آب دهنم راه افتاد: «لعنتی، این زیادی گندهست » بهرام با خنده گفت: «کس تنگت قراره جر بخوره.»
خودمو آوردم پایین، سعی کردم سر کیرشو تو کصم جا بدم. سر کیرش به لبههای کصم خورد، یه آه خفه کشیدم. «آخ، لعنتی، نمیره تو » فقط یه بند انگشت رفت، ولی کصم انقدر تنگ بود که انگار قفل کرده بود. یه کم سوزش حس کردم، با اینکه قبلاً با دوستپسرم سکس داشتم، ولی این کیر کجا و اون کجا؟ انگار یه تیکه از بکارتم هنوز مونده بود. بهرام طاقتشو نداشت، دستشو برد سمت کلیتوریسم، با انگشت شستش تند تند مالید، دایرهوار، تا کصم خیستر بشه. از شهوت میلرزیدم، کصم آماده شد و آب بیشتری ریخت. بهرام با یه حرکت خشن دستاشو گذاشت رو شونههام و با زور فشارم داد پایین. «بشین، جنده تا ته میره تو کصت.»
یه جیغ خفه کشیدم وقتی کیرش تا ته رفت تو کصم. سرم گیج رفت، جر خوردم. کصم کیپ شده بود، نه من میتونستم تکون بخورم، نه بهرام. با نفس بریده گفتم: «درش بیار، نمیتونم نفس بکشم.» بهرام با خنده کثیفی گفت: «خیلی بزرگه، نه؟» یه کم صبر کرد، دوباره با کلیتوریسم بازی کرد تا خیستر شم. بعد دستشو گذاشت رو کپلهام و منو بالا پایین کرد، شروع کرد تلمبه زدن، خشن و عمیق، نزدیک ۱۷ دقیقه، که برام مثل یه ابدیت پر از درد و شهوت بود. دوبار ارضا شدم و بیحال بودم. بهرام با یه دست سینههامو گرفت، نوک سینههامو از روی تاپم گاز گرفت و گفت: «این سینهها چیان، جندهی کوچولو؟» با بیحالی یه نالهی بلند کشیدم و گفتم: «همش مال توئه، بهرام جون.»
بهرام با یه غرش خفه، آبشو با فشار تو کصم خالی کرد. حس کردم کصم پر از گرماشد، انگار یه سیل کثیف توش راه افتاده. کیر گندهش هنوز تو کصم بود، فشارش انقدر زیاد بود که حس میکردم تا تخمهاش تو بدنم فرو رفته. کصم نبض میزد، پر از آب و انگار زخم شده بود. درست همون لحظه، مینا از پایین اومد بالا و خشکش زد. «شما دارین چیکار میکنید؟» من و بهرام یخ زدیم. خوشبختانه لباسامونو در نیاورده بودیم، همهچی زیر دامن کوتاه من قایم شده بود و نمیتونستم بلند شم، چون کیر بهرام هنوز تو کصم بود، اگه تکون میخوردم، آبش میریخت بیرون و گندش درمیاومد. داشتم اذیت میشدم، کصم انقدر پر بود که فشار کیر و آبش انگار داشت دیوارههای کصمو میترکوند. بهرام با یه خنده عصبی گفت: «هیچی، مینا، شوخی بود، داشتیم سر PS دعوا میکردیم.» با صورت سرخ زمزمه کردم: «آره، گندش دراومد.»
مینا مشکوک نگامون کرد، چشاش بین من و بهرام چرخید. من هنوز رو پای بهرام بودم، کصم پر از کیر و آبش، نمیتونستم تکون بخورم. مینا غرغر کرد: «باشه، فقط شام آمادهست، بیاین» و برگشت آشپزخونه. نفسمو آروم بیرون دادم، ولی کصم هنوز از فشار کیر بهرام میسوخت. بهرام زمزمه کرد: «آخ، جنده، کصت پره، تکون نخور.» از حس پر بودن داشتم اذیت میشدم، با آه خفه گفتم: «لعنتی، دارم جر میخورم!»
مینا که رفت پایین، آروم بلند شدم. وقتی کیر بهرام از کصم کشیده شد، یهو کلی آب و خون از کصم ریخت بیرون، مثل یه آبشار کثیف، روی مبل چرم و زمین پخش شد. انگار دری تو کصم باز شده بود، خیسی و خون قاطی هم رو رونام راه افتاد. شورت توری صورتیام غرق شده بود، دیگه به درد نمیخورد. شرتمو در آوردم تو مشتم نگه داشتم تا بندازمش تو سطل آشغال . بهرام با یه لبخند کثیف گفت: «من زمینو تمیز میکنم، تو برو خودتو جمع کن.»
تلو تلو خوردم سمت سرویس، پاهام میلرزید. داشتم خودمو تمیز میکردم که در باز شد و بهرام اومد تو، با همون لبخند کثیف. «بذار بهت کمک کنم، جندهی کوچولو.» زانو زد جلوم، دستشو برد سمت کصم. انگشت وسطشو آروم کرد تو کس خیس و وارفتهام، لبههاش باز شده بود، پر از آب بهرام و یه کم خون. با انگشتش شروع کرد گشتن تو کصم، آروم آروم آب و خونو کشید بیرون. انگشتاش غرق خیسی شد، با نوک انگشتش دیوارههای کصمو مالید، انگار داشت همهچیزو خالی میکرد. یه آه خفه کشیدم، کصم حساس شده بود، هر لمس مثل یه شوک بود. بهرام انگشتاشو عمیقتر کرد، با یه حرکت چرخشی آب باقیمونده رو کشید بیرون، تا کصم پاک پاک شد، ولی لبههاش هنوز باز و وارفته بود. زمزمه کرد: «کصت طوری پاره شده که دیگه به درد کسی جز من نمیخوره، کس پاره.» از حرفای کثیفش میلرزیدم، کصم دوباره خیس شد. بهرام گفت: «هنوز زود بود پاره شی، جندهی کوچولو.»
خیلی لذت برده بودم تو آینه به خودم نگاه کردم، با یه لبخند گفتم: «لعنتی، این ارزششو داشت.»
بهرام زودتر رفت پایین و من یه کم صبر کردم، بعد رفتم پشت میز نشستم و شامو خوردیم. مینا هنوز مشکوک بود، کاملاً متوجه بودم. بارها راجع به سکس باباش با دوستدختراش برام گفته بود و اینکه بعضی وقتا میره دید میزنه باباشو موقع سکس. در هر صورت شام تموم شد و رفتیم بالا برای خواب. یکی از لباسخوابای سکسی مینا رو درآوردم و بهش گفتم: «شیطون، اینارو برای کی میپوشی؟» مینا خندید و گفت: «برای همونی که تو میپوشی » مینا رفت که مسواک بزنه. خیلی خوشم اومده بود از لباسش، پوشیدمش تو تنم و داشتم جلوی آینه به خودم نگاه میکردم. لباس یه توری مشکی نازک و سکسی بود، انقدر کوتاه که تا بالای رونم میرسید و سینههای 80 مثل دوتا سیب رسیده از زیرش داد میزد. چون شرت نداشتم، معذب بودم، کصم هنوز زخمی و وارفته بود از کیرسواری چند ساعت پیش با بهرام تو پذیرایی. لبههای کصم میسوخت، انگار یه زخم باز توش بود، ولی فکر کیر گندهی بهرام دیوونم میکرد. مینا اومد تو اتاق و گفت: «مثل اینکه خیلی خوشت اومده» گفتم: «آره، خیلی خوشگله.» تشکر کردم ازش و رفتیم رو تخت که بخوابیم. چند دقیقه بعد، مینا تو خواب عمیق بود، خرناس های آرومش تو اتاق میپیچید. داشتم چشام گرم میشد که…
در باز شد. بهرام، یواشکی اومد تو. خودمو زدم به خواب، حس کردم چک کرد مینا خواب باشه. بدون سروصدا، اومد سمتم، لباشو گذاشت رو گردنم و شروع کرد به مکیدن، نفس گرمش پوست رو آتیش زد. کیر سفتشو تنظیم کرد با لبههای کس خیسم و با یه فشار وحشی تا ته فرو کرد. گشاد شده بودم، راحت میرفت تو، ولی هنوز زخمی بود و سوزش داشت. با یه آه خفه تظاهر کردم بیدار شدم: «آخ، بهرام، چیکار میکنی؟ کصم زخمه، ولم کن.» بهرام با یه لبخند کثیف زمزمه کرد: «جندهی کوچولو، فکر کردی کصت امشب راحته؟ این کص گشادت مال منه، امشب طوری میگامش که دیگه جمع نشه.»
قلبم تند زد، کصم خیستر شد، ولی یه کم ترسیدم. زمزمه کردم: «دیوونه، مینا بیدار شه به گا میریم.» بهرام خندید: «خوابش سنگینه، نگران نباش.» دستشو برد زیر لباس توری، سینههای نرممو محکم گرفت، یواش یکیشو از کاپ درآورد، نوک سینهمو گاز گرفت، چنان مکید که حس کردم خون اومده. سینه سمت چپمو از روی توری لباس حسابی مالید. یه آه خفه کشیدم: «آخ، لعنتی، کبودم کردی.» بهرام کنار گوشم گفت: «میخوام همهجای این بدن مال من باشه، جنده.» زبونشو کشید وسط سینههام، دوباره نوک سینه سمت راستمو با دندون گرفت و به زور آهمو خفه کردم که مینا نشنوه.
بهرام دامن توری لباسمو بالا زد، کص لختم معلوم شد و داشت با لذت به رفتوآمد کیر گندش تو اون کص کوچولو نگاه میکرد و با حرص بیشتر تلمبه میزد. با انگشتش لبههای کس زخمیمو باز کرد، انگشت وسطشو کنار کیرش کرد تو و گفت: «لعنتی، کس غار شده، ولی هنوز برای من تنگه.» زمزمه کردم: «بهرام، یواش، کصم درد گرفت.» ولی بهرام خندید: «تو جندهی منی، میخوام تو کصت بچه بکارم.» لباشو گذاشت رو لبام، زبونشو وحشیانه تو دهنم چرخوند، چنان گاز گرفت که لبم خون اومد. به زور نفس میکشیدم، ولی کصم از شهوت حسابی خیس شده بود و با رفتوآمد کیر بهرام تو کصم، صدای کص خیسم دراومده بود.
تلمبههای بهرام خشنتر شد، کیرشو تقریباً درمیآورد و با یه فشار محکم به داخل میبرد. با هر فشار کصمو پر میکرد. صدای خیسی کصم تو اتاق میپیچید، و به زور نالهمو خفه میکردم. بهرام موهامو محکم گرفت: «مثل سگ میگامت، جنده. کصت مال منه.» با نفس بریده گفتم: «آخ، بهرام، کصم بیحس شده.» بهرام با یه غرش وحشی، آبشو با فشار تو کصم خالی کرد. حس کردم کصم پر از گرما شده و داغه، انگار آب بهرام تا عمق وجودم نفوذ کرده. فشار کیرش انقدر زیاد بود که حس میکردم تا تخمکهام پر شده.
درست همون لحظه، مینا تو تخت تکون خورد و چیزی مثل هذیون تو خواب و بیداری گفت، ولی هنوز خواب بود. قلبم اومد تو دهنم، کیر بهرام هنوز تو کصم بود، نمیتونست تکون بخوره. هردو یخ کرده بودیم و نفسمون بند اومده بود. کمکم مطمئن شدیم مینا داره خوابش عمیق میشه. تو تاریکی دیدم، شکمم یه کم برآمده بود از فشار کیر و آب بهرام. بهرام با یه لبخند کثیف کیرشو دوبار فشار داد تو کصم، که یه آه خفه کشیدم. صدای خرناس های مینا دوباره بلند شد.
بهرام پاهامو بالا نگه داشت، آبش که به لبههای کصم رسیده بود، دوباره برگشت تو. زمزمه کرد: «میخوای اینجوری نگهت دارم تا آبم به خورد کصت بره؟» کل بدنم میلرزید: «تروخدا، ولم کن، دیگه طاقت ندارم.» بهرام عروسک خرسی مینا رو از کنار تخت برداشت، صورتشو نگه داشت دم کصم تا آب نریزه، بعد کیرشو یواش کشید بیرون. صدای قرچ کصم بلند شد، سر عروسکو به بدنم فشار داد تا جلوی بیرون ریختن آبو بگیره. بهرام رفت بیرون و من هنوز پاهام بالا بود، عروسک رو بیشتر فشار دادم که آب نریزه رو تخت مینا.
صبر کردم تا یه کم حس به پاهام برگرده. کصم پر از آب بهرام بود، خیس و داغ. یواش از تخت بلند شدم، ولی حس کردم کصم چنان پره که داره میریزه. عروسک رو محکمتر فشار دادم به کصم، سوزشش داشت دیوونم میکرد. پاورچین رفتم سمت حموم ته راهرو، درو بستم. عروسک رو برداشتم و یهو کلی آب، و مجدد خون و خیسی سفید پنیریمانند از کصم ریخت رو سرامیکای حموم. خیلی از خونریزی دوباره ترسیده بودم،حتی وقتی بکارتمم پاره شده بود انقدر خونریزی نداشتم خیلی کم و لکه ای بود ولی الان انگار یه بمب تو واژنم ترکیده بود. شیر آب سرد و باز کردم، تو وان دراز کشیدم و پاهامو باز کردم تا آب سرد بریزه رو کس زخمیم. سوزشش یه کم آروم شد، ولی کسم هنوز حسابی ملتهب بود.
در باز شد و بهرام اومد تو، با یه لبخند کثیف گفت: «فکر کردی تمومه؟ یه ماهه سکس نداشتم…» گریم گرفت، خسته بودم، کصم زخمی بود، میسوخت و گشاد شده بود. با کلافگی گفتم: «بهرام، ولم کن، خستم، دیگه طاقت ندارم.» بهرام موهامو محکم گرفت: «جندهی من، کصت یا مال منه یا سگ ته باغ.» ترسیده بودم، قلبم عین گنجشک میزد، ته دلم خالی شد. این مرد مگه رباته؟ چرا ولم نمیکنه؟ واقعاً نمیتونستم یه راند دیگه رو تحمل کنم.
منو مثل عروسک بلند کرد، پاهامو باز کرد و از پشت به دیوار حموم کنار دوش تکیه داد. آب خنک از دوش رو بدنمون میریخت، بهرام آبو گرم کرد. سر کیرشو با سوراخ کصم هماهنگ کرد و با یه فشار تا ته فرو کرد داخل. آب سرد کصمو یه کم جمع کرده بود، یه جیغ خفه کشیدم: «آخ، لعنتی، کصمو دوباره جر دادی.» بهرام با خنده گفت: «چه جر دادنی، راحت رفت داخلت.» عین یه سگ وحشی داخل م تلمبه میزد. هیچ حسی نداشتم و درست عین عروسک تو هوا معلق بودم و بالا پایین میشدم، فقط با دستای قوی بهرام نگه داشته شده بودم. صدای قرچقرچ کصم با آب دوش قاطی شد. بهرام لباشو گذاشت رو لبام، زبونشو وحشیانه تو دهنم چرخوند، لبامو گاز گرفت، طعم گس خونو حس میکردم تو دهنم.
بهرام کیرشو کشید بیرون، آبو بست. منو گذاشت لبهی وان، سرم به دیوار خورد و گردنم خم شد. بهرام دهنشو برد سمت وسط پام، با ولع میخورد و زبونشو داخل م حرکت میداد و با زبونش تلمبه میزد و زبونشو اون تو میچرخوند، بعد سروش آورد بالا، دیدم خون و خیسی کصم دور لباش پخش شده بود. بعد لباشو گذاشت کنار رونم نزدیک واژنم، و چنان مکید و بعد گاز گرفت که شک نداشتم پوستش کبود شده. آه دردآلود کشیدم، رسماً داشتم از حال میرفتم. گفتم: «بهرام، ولم کن.» انگار کر شده بود، انگار اون یک ماه کص نکردنش حسابی فشار وارد کرد بهش و داشت عقده گشای میکرد،مرتیکه روانی.
بهرام با سینههام بازی میکرد، نوک سینههامو چنان گاز میگرفت که حس کردم قصد داره نوکشو بکنه، مرتیکه وحشی انگار از روز ازل زن ندیده بود. دوباره خودشو داخل م جا داد، کاملاً سر شده بود واژنم. گفت: «میخوام تو کصت بچه بکارم، جنده.» با نفس بریده زمزمه کردم: «لعنتی، کس تنگ کوچولومو گشاد کردی، دوبار آبتو توم خالی کردی، دیگه چی از جونم میخوای؟» بهرام خشنتر تلمبه زد، منو کشید تو وان، با هر تلمبهای که میزد، سرم به لبهی وان میخورد. با یه غرش وحشی، برای سومین بار تو یه روز آبشو تو کصم خالی کرد. بهرام کیرشو در نیاورد، خوابید روم، حس کردم دارم له میشم، فشار کیر و بدن بهرام از داخل و خارج نابودم کرده بود. وقتی کیرشو کشید بیرون، صدای قرچ بلند شد، کصم دو باره که چه عرض کنم، سه باره پر از آب و خون بود.
بهرام با لبخند کریهی گفت: «مثل سگ گاییدمت، کصت دیگه به درد کیرای دیگه نمیخوره، غاری شده برای خودش.» من که پاهام مثل ژله میلرزید، گفتم: «تو یه حیوونی، دفعههای قبل خودم خواستم، ولی این دفعه بهم تجاوز کردی، آشغال.» بهرام که انگار استفادشو کرده بود، حتی بهم کمک نکرد، سریع دوش گرفت و رفت بیرون. حس یه هرزه رو داشتم اون لحظه و خیلی بیحال بودم. حالم که بهتر شد، رفتم جلوی آینه حموم، کصمو چک کردم: لبههاش باز و وارفته بود، پر از خیسی و خون، کنار رونم کبود و زخمی از مک و گازای بهرام. گردنم پر از کبودی بود، نوک سینههام قرمز و زخمی شده بود و خون روش خشک شده بود. زمزمه کردم: «رسماً پارم کرد.» کصم که قبلاً کیر کوچیک دوستپسرم به زور توش میرفت، حالا رسماً میتونست مشتمم توش جا بده.
با هر بدبختی بود دوش گرفتم، رفتم از کشوی مینا لباسی برداشتم که کبودیامو بپوشونه.
صبح با بدن کوفته بیدار شدم، کصم هنوز میسوخت. وقتی از تخت بلند شدم، پاهام میلرزید، رنگم حسابی پریده بود. راه که میرفتم، انگار هوا تو کصم میرفت و پاها خوب جفت نمیشد. مینا که از قبل بیدار شده بود، تو چارچوب در حاضر شده بود، گفت: «شیما، چرا اینجوری راه میری؟» با لبخند مصنوعی گفتم: «دیشب سردم شد، پاشدم تو تاریکی لباسمو عوض کنم، پام پیچ خورد.» ولی تو دلم به وحشیبازیهای بهرام فکر میکردم که مثل یه عروسک جنسی باهام برخورد کرد. مینا مشکوک نگاه کرد، ولی چیزی نگفت.
تو آشپزخونه پیش مینا بودم. یه دامن کوتاه مشکی با یه تاپ نیمتنه سفید پوشیده بودم که سینههام مثل دوتا سیب رسیده نشون میداد،نوک سینههام از زیر پارچه نازک تابلو بود. من و مینا پنج سالی بود دوست بودیم، کلاً پوششمون آزاد بود چون خانوادههامون سختگیر نبودن، مخصوصاً مینا که تا ۱۴ سالگیش تو فرانسه بزرگ شده بود. مینا غرق درست کردن شام بود، یه موزیک فرانسوی از اسپیکر پخش میشد. من کنار کانتر وایستاده بودم، خم شده بودم و غرق سکسچت با دوستپسرم بودم. حسابی حالم بد بود، پیاما انقدر داغ بود که کصم خیس خیس شده بود. شورت توری صورتی زیر دامنم غرق آب بود و چون خم شده بودم، لبههای کصم از زیر دامن پیدا بود، خیس و آماده، انگار التماس یه کیر گنده میکرد.
یهو حس کردم انگشتی لبههای کصمو لمس کرد. با ترس برگشتم، بهرام بود، بابای ۵۰ سالهی مینا با ریش جوگندمی و هیکل گنده ورزشیش. دستشو از زیر دامنم درآورد و سلام کرد. مینا برگشت و گفت: «سلام باباجون، اومدی؟» بهرام جوابشو داد و رفت تا دستشو بشوره و لباسشو عوض کنه. وقتی برگشت، بیشتر باسنم رو به سمت بیرون دادم. انقدر حشری بودم که هیچی برام مهم نبود، چشمام خمار شد. نگاهم افتاد به شلوارک گشادش، معلوم بود کیرش حسابی سفت شده . مینا حواسش به قابلمه بود و پشتش به ما. بهرام یواشکی اومد پشت سرم، انگار میخواد از یخچال چیزی برداره. زمزمه کرد: «جندهی کوچولو، این کص خیس چیه زیر دامنت؟» خواستم برگردم، ولی با یه دست کمرمو گرفت و انگشت شستشو آروم کشید رو لبههای شرت خیسم. یه آه خفه کشیدم، گوشیم تو دستم لرزید.
مینا میوههای سالاد میوه رو خرد میکرد. بهرام انگشت وسطشو آروم کرد تو کس خیسم. کصم انقدر خیس بود که انگشتش راحت لیز خورد تو، ولی تنگ بود، انگار داشت انگشتشو میمکید. پاهام لرزید، ولی خودمو نگه داشتم که مینا نفهمه. بهرام یه خیار قلمی رو کانتر دید، دراز و سفت. بدون اینکه مینا بفهمه، خیارو برداشت و سرشو مالید به لبههای کصم. نفسم بند اومد، خواستم چیزی بگم، ولی زمزمه کرد: «هیس، جنده، سروصدا نکن، مینا میفهمه.» خیارو آروم کرد تو کصم، یواش یواش تلمبه زد. خیسی کصم رو خیار جمع شده بود و برق میزد. به زور نالمو خفه کردم، کصم خیس خیس بود و یه نالهی آروم ازم دراومد. خدا رو شکر موزیک پلی بود و صدام گم شد.
بهرام برای مشغول کردن مینا داد زد: «مینا، هوس کیک کردم، یه کیک درست میکنی؟» مینا اولش غرغر کرد ولی زود قبول کرد و رفت سراغ کابینت، حواسش پرت شد. بهرام خیارو سریع کشید بیرون، پاهام میلرزید. به خیاری که از آب کصم خیس شده بود گاز زد و طوری که مینا بشنوه گفت: «بیا بریم پذیرایی، یه دست PS بزنیم.» میدونستم بهونهست، کصم از فکر کیر بهرام داشت منفجر میشد. مینا گفت: «آره، شیما برین، شام آماده شد صداتون میکنم.»
رفتیم طبقه بالا تو پذیرایی. بهرام رو مبل لم داد. شلوارک گشادی که پوشیده بود، نمیتونست کیر گندهشو قایم کنه. با لبخند حشری گفتم: «چی بازی کنیم؟» بهرام خندید و گفت: «اسبسواری؛ بشین رو کیرم، ببینم کس تنگت چطور سواری میکنه.» دامنمو کشیدم بالا، شورت توری خیسمو کنار زدم. کصم خیس بود، انگار التماس میکرد پر بشه. بهرام شلوارکشو یواش یکم داد پایین، کیرش عین فنر پرید بیرون، گنده، کلفت، با رگهای برجسته، مثل یه هیولای آمادهی پاره کردن. با دیدنش آب دهنم راه افتاد: «لعنتی، این زیادی گندهست » بهرام با خنده گفت: «کس تنگت قراره جر بخوره.»
خودمو آوردم پایین، سعی کردم سر کیرشو تو کصم جا بدم. سر کیرش به لبههای کصم خورد، یه آه خفه کشیدم. «آخ، لعنتی، نمیره تو » فقط یه بند انگشت رفت، ولی کصم انقدر تنگ بود که انگار قفل کرده بود. یه کم سوزش حس کردم، با اینکه قبلاً با دوستپسرم سکس داشتم، ولی این کیر کجا و اون کجا؟ انگار یه تیکه از بکارتم هنوز مونده بود. بهرام طاقتشو نداشت، دستشو برد سمت کلیتوریسم، با انگشت شستش تند تند مالید، دایرهوار، تا کصم خیستر بشه. از شهوت میلرزیدم، کصم آماده شد و آب بیشتری ریخت. بهرام با یه حرکت خشن دستاشو گذاشت رو شونههام و با زور فشارم داد پایین. «بشین، جنده تا ته میره تو کصت.»
یه جیغ خفه کشیدم وقتی کیرش تا ته رفت تو کصم. سرم گیج رفت، جر خوردم. کصم کیپ شده بود، نه من میتونستم تکون بخورم، نه بهرام. با نفس بریده گفتم: «درش بیار، نمیتونم نفس بکشم.» بهرام با خنده کثیفی گفت: «خیلی بزرگه، نه؟» یه کم صبر کرد، دوباره با کلیتوریسم بازی کرد تا خیستر شم. بعد دستشو گذاشت رو کپلهام و منو بالا پایین کرد، شروع کرد تلمبه زدن، خشن و عمیق، نزدیک ۱۷ دقیقه، که برام مثل یه ابدیت پر از درد و شهوت بود. دوبار ارضا شدم و بیحال بودم. بهرام با یه دست سینههامو گرفت، نوک سینههامو از روی تاپم گاز گرفت و گفت: «این سینهها چیان، جندهی کوچولو؟» با بیحالی یه نالهی بلند کشیدم و گفتم: «همش مال توئه، بهرام جون.»
بهرام با یه غرش خفه، آبشو با فشار تو کصم خالی کرد. حس کردم کصم پر از گرماشد، انگار یه سیل کثیف توش راه افتاده. کیر گندهش هنوز تو کصم بود، فشارش انقدر زیاد بود که حس میکردم تا تخمهاش تو بدنم فرو رفته. کصم نبض میزد، پر از آب و انگار زخم شده بود. درست همون لحظه، مینا از پایین اومد بالا و خشکش زد. «شما دارین چیکار میکنید؟» من و بهرام یخ زدیم. خوشبختانه لباسامونو در نیاورده بودیم، همهچی زیر دامن کوتاه من قایم شده بود و نمیتونستم بلند شم، چون کیر بهرام هنوز تو کصم بود، اگه تکون میخوردم، آبش میریخت بیرون و گندش درمیاومد. داشتم اذیت میشدم، کصم انقدر پر بود که فشار کیر و آبش انگار داشت دیوارههای کصمو میترکوند. بهرام با یه خنده عصبی گفت: «هیچی، مینا، شوخی بود، داشتیم سر PS دعوا میکردیم.» با صورت سرخ زمزمه کردم: «آره، گندش دراومد.»
مینا مشکوک نگامون کرد، چشاش بین من و بهرام چرخید. من هنوز رو پای بهرام بودم، کصم پر از کیر و آبش، نمیتونستم تکون بخورم. مینا غرغر کرد: «باشه، فقط شام آمادهست، بیاین» و برگشت آشپزخونه. نفسمو آروم بیرون دادم، ولی کصم هنوز از فشار کیر بهرام میسوخت. بهرام زمزمه کرد: «آخ، جنده، کصت پره، تکون نخور.» از حس پر بودن داشتم اذیت میشدم، با آه خفه گفتم: «لعنتی، دارم جر میخورم!»
مینا که رفت پایین، آروم بلند شدم. وقتی کیر بهرام از کصم کشیده شد، یهو کلی آب و خون از کصم ریخت بیرون، مثل یه آبشار کثیف، روی مبل چرم و زمین پخش شد. انگار دری تو کصم باز شده بود، خیسی و خون قاطی هم رو رونام راه افتاد. شورت توری صورتیام غرق شده بود، دیگه به درد نمیخورد. شرتمو در آوردم تو مشتم نگه داشتم تا بندازمش تو سطل آشغال . بهرام با یه لبخند کثیف گفت: «من زمینو تمیز میکنم، تو برو خودتو جمع کن.»
تلو تلو خوردم سمت سرویس، پاهام میلرزید. داشتم خودمو تمیز میکردم که در باز شد و بهرام اومد تو، با همون لبخند کثیف. «بذار بهت کمک کنم، جندهی کوچولو.» زانو زد جلوم، دستشو برد سمت کصم. انگشت وسطشو آروم کرد تو کس خیس و وارفتهام، لبههاش باز شده بود، پر از آب بهرام و یه کم خون. با انگشتش شروع کرد گشتن تو کصم، آروم آروم آب و خونو کشید بیرون. انگشتاش غرق خیسی شد، با نوک انگشتش دیوارههای کصمو مالید، انگار داشت همهچیزو خالی میکرد. یه آه خفه کشیدم، کصم حساس شده بود، هر لمس مثل یه شوک بود. بهرام انگشتاشو عمیقتر کرد، با یه حرکت چرخشی آب باقیمونده رو کشید بیرون، تا کصم پاک پاک شد، ولی لبههاش هنوز باز و وارفته بود. زمزمه کرد: «کصت طوری پاره شده که دیگه به درد کسی جز من نمیخوره، کس پاره.» از حرفای کثیفش میلرزیدم، کصم دوباره خیس شد. بهرام گفت: «هنوز زود بود پاره شی، جندهی کوچولو.»
خیلی لذت برده بودم تو آینه به خودم نگاه کردم، با یه لبخند گفتم: «لعنتی، این ارزششو داشت.»
بهرام زودتر رفت پایین و من یه کم صبر کردم، بعد رفتم پشت میز نشستم و شامو خوردیم. مینا هنوز مشکوک بود، کاملاً متوجه بودم. بارها راجع به سکس باباش با دوستدختراش برام گفته بود و اینکه بعضی وقتا میره دید میزنه باباشو موقع سکس. در هر صورت شام تموم شد و رفتیم بالا برای خواب. یکی از لباسخوابای سکسی مینا رو درآوردم و بهش گفتم: «شیطون، اینارو برای کی میپوشی؟» مینا خندید و گفت: «برای همونی که تو میپوشی » مینا رفت که مسواک بزنه. خیلی خوشم اومده بود از لباسش، پوشیدمش تو تنم و داشتم جلوی آینه به خودم نگاه میکردم. لباس یه توری مشکی نازک و سکسی بود، انقدر کوتاه که تا بالای رونم میرسید و سینههای 80 مثل دوتا سیب رسیده از زیرش داد میزد. چون شرت نداشتم، معذب بودم، کصم هنوز زخمی و وارفته بود از کیرسواری چند ساعت پیش با بهرام تو پذیرایی. لبههای کصم میسوخت، انگار یه زخم باز توش بود، ولی فکر کیر گندهی بهرام دیوونم میکرد. مینا اومد تو اتاق و گفت: «مثل اینکه خیلی خوشت اومده» گفتم: «آره، خیلی خوشگله.» تشکر کردم ازش و رفتیم رو تخت که بخوابیم. چند دقیقه بعد، مینا تو خواب عمیق بود، خرناس های آرومش تو اتاق میپیچید. داشتم چشام گرم میشد که…
در باز شد. بهرام، یواشکی اومد تو. خودمو زدم به خواب، حس کردم چک کرد مینا خواب باشه. بدون سروصدا، اومد سمتم، لباشو گذاشت رو گردنم و شروع کرد به مکیدن، نفس گرمش پوست رو آتیش زد. کیر سفتشو تنظیم کرد با لبههای کس خیسم و با یه فشار وحشی تا ته فرو کرد. گشاد شده بودم، راحت میرفت تو، ولی هنوز زخمی بود و سوزش داشت. با یه آه خفه تظاهر کردم بیدار شدم: «آخ، بهرام، چیکار میکنی؟ کصم زخمه، ولم کن.» بهرام با یه لبخند کثیف زمزمه کرد: «جندهی کوچولو، فکر کردی کصت امشب راحته؟ این کص گشادت مال منه، امشب طوری میگامش که دیگه جمع نشه.»
قلبم تند زد، کصم خیستر شد، ولی یه کم ترسیدم. زمزمه کردم: «دیوونه، مینا بیدار شه به گا میریم.» بهرام خندید: «خوابش سنگینه، نگران نباش.» دستشو برد زیر لباس توری، سینههای نرممو محکم گرفت، یواش یکیشو از کاپ درآورد، نوک سینهمو گاز گرفت، چنان مکید که حس کردم خون اومده. سینه سمت چپمو از روی توری لباس حسابی مالید. یه آه خفه کشیدم: «آخ، لعنتی، کبودم کردی.» بهرام کنار گوشم گفت: «میخوام همهجای این بدن مال من باشه، جنده.» زبونشو کشید وسط سینههام، دوباره نوک سینه سمت راستمو با دندون گرفت و به زور آهمو خفه کردم که مینا نشنوه.
بهرام دامن توری لباسمو بالا زد، کص لختم معلوم شد و داشت با لذت به رفتوآمد کیر گندش تو اون کص کوچولو نگاه میکرد و با حرص بیشتر تلمبه میزد. با انگشتش لبههای کس زخمیمو باز کرد، انگشت وسطشو کنار کیرش کرد تو و گفت: «لعنتی، کس غار شده، ولی هنوز برای من تنگه.» زمزمه کردم: «بهرام، یواش، کصم درد گرفت.» ولی بهرام خندید: «تو جندهی منی، میخوام تو کصت بچه بکارم.» لباشو گذاشت رو لبام، زبونشو وحشیانه تو دهنم چرخوند، چنان گاز گرفت که لبم خون اومد. به زور نفس میکشیدم، ولی کصم از شهوت حسابی خیس شده بود و با رفتوآمد کیر بهرام تو کصم، صدای کص خیسم دراومده بود.
تلمبههای بهرام خشنتر شد، کیرشو تقریباً درمیآورد و با یه فشار محکم به داخل میبرد. با هر فشار کصمو پر میکرد. صدای خیسی کصم تو اتاق میپیچید، و به زور نالهمو خفه میکردم. بهرام موهامو محکم گرفت: «مثل سگ میگامت، جنده. کصت مال منه.» با نفس بریده گفتم: «آخ، بهرام، کصم بیحس شده.» بهرام با یه غرش وحشی، آبشو با فشار تو کصم خالی کرد. حس کردم کصم پر از گرما شده و داغه، انگار آب بهرام تا عمق وجودم نفوذ کرده. فشار کیرش انقدر زیاد بود که حس میکردم تا تخمکهام پر شده.
درست همون لحظه، مینا تو تخت تکون خورد و چیزی مثل هذیون تو خواب و بیداری گفت، ولی هنوز خواب بود. قلبم اومد تو دهنم، کیر بهرام هنوز تو کصم بود، نمیتونست تکون بخوره. هردو یخ کرده بودیم و نفسمون بند اومده بود. کمکم مطمئن شدیم مینا داره خوابش عمیق میشه. تو تاریکی دیدم، شکمم یه کم برآمده بود از فشار کیر و آب بهرام. بهرام با یه لبخند کثیف کیرشو دوبار فشار داد تو کصم، که یه آه خفه کشیدم. صدای خرناس های مینا دوباره بلند شد.
بهرام پاهامو بالا نگه داشت، آبش که به لبههای کصم رسیده بود، دوباره برگشت تو. زمزمه کرد: «میخوای اینجوری نگهت دارم تا آبم به خورد کصت بره؟» کل بدنم میلرزید: «تروخدا، ولم کن، دیگه طاقت ندارم.» بهرام عروسک خرسی مینا رو از کنار تخت برداشت، صورتشو نگه داشت دم کصم تا آب نریزه، بعد کیرشو یواش کشید بیرون. صدای قرچ کصم بلند شد، سر عروسکو به بدنم فشار داد تا جلوی بیرون ریختن آبو بگیره. بهرام رفت بیرون و من هنوز پاهام بالا بود، عروسک رو بیشتر فشار دادم که آب نریزه رو تخت مینا.
صبر کردم تا یه کم حس به پاهام برگرده. کصم پر از آب بهرام بود، خیس و داغ. یواش از تخت بلند شدم، ولی حس کردم کصم چنان پره که داره میریزه. عروسک رو محکمتر فشار دادم به کصم، سوزشش داشت دیوونم میکرد. پاورچین رفتم سمت حموم ته راهرو، درو بستم. عروسک رو برداشتم و یهو کلی آب، و مجدد خون و خیسی سفید پنیریمانند از کصم ریخت رو سرامیکای حموم. خیلی از خونریزی دوباره ترسیده بودم،حتی وقتی بکارتمم پاره شده بود انقدر خونریزی نداشتم خیلی کم و لکه ای بود ولی الان انگار یه بمب تو واژنم ترکیده بود. شیر آب سرد و باز کردم، تو وان دراز کشیدم و پاهامو باز کردم تا آب سرد بریزه رو کس زخمیم. سوزشش یه کم آروم شد، ولی کسم هنوز حسابی ملتهب بود.
در باز شد و بهرام اومد تو، با یه لبخند کثیف گفت: «فکر کردی تمومه؟ یه ماهه سکس نداشتم…» گریم گرفت، خسته بودم، کصم زخمی بود، میسوخت و گشاد شده بود. با کلافگی گفتم: «بهرام، ولم کن، خستم، دیگه طاقت ندارم.» بهرام موهامو محکم گرفت: «جندهی من، کصت یا مال منه یا سگ ته باغ.» ترسیده بودم، قلبم عین گنجشک میزد، ته دلم خالی شد. این مرد مگه رباته؟ چرا ولم نمیکنه؟ واقعاً نمیتونستم یه راند دیگه رو تحمل کنم.
منو مثل عروسک بلند کرد، پاهامو باز کرد و از پشت به دیوار حموم کنار دوش تکیه داد. آب خنک از دوش رو بدنمون میریخت، بهرام آبو گرم کرد. سر کیرشو با سوراخ کصم هماهنگ کرد و با یه فشار تا ته فرو کرد داخل. آب سرد کصمو یه کم جمع کرده بود، یه جیغ خفه کشیدم: «آخ، لعنتی، کصمو دوباره جر دادی.» بهرام با خنده گفت: «چه جر دادنی، راحت رفت داخلت.» عین یه سگ وحشی داخل م تلمبه میزد. هیچ حسی نداشتم و درست عین عروسک تو هوا معلق بودم و بالا پایین میشدم، فقط با دستای قوی بهرام نگه داشته شده بودم. صدای قرچقرچ کصم با آب دوش قاطی شد. بهرام لباشو گذاشت رو لبام، زبونشو وحشیانه تو دهنم چرخوند، لبامو گاز گرفت، طعم گس خونو حس میکردم تو دهنم.
بهرام کیرشو کشید بیرون، آبو بست. منو گذاشت لبهی وان، سرم به دیوار خورد و گردنم خم شد. بهرام دهنشو برد سمت وسط پام، با ولع میخورد و زبونشو داخل م حرکت میداد و با زبونش تلمبه میزد و زبونشو اون تو میچرخوند، بعد سروش آورد بالا، دیدم خون و خیسی کصم دور لباش پخش شده بود. بعد لباشو گذاشت کنار رونم نزدیک واژنم، و چنان مکید و بعد گاز گرفت که شک نداشتم پوستش کبود شده. آه دردآلود کشیدم، رسماً داشتم از حال میرفتم. گفتم: «بهرام، ولم کن.» انگار کر شده بود، انگار اون یک ماه کص نکردنش حسابی فشار وارد کرد بهش و داشت عقده گشای میکرد،مرتیکه روانی.
بهرام با سینههام بازی میکرد، نوک سینههامو چنان گاز میگرفت که حس کردم قصد داره نوکشو بکنه، مرتیکه وحشی انگار از روز ازل زن ندیده بود. دوباره خودشو داخل م جا داد، کاملاً سر شده بود واژنم. گفت: «میخوام تو کصت بچه بکارم، جنده.» با نفس بریده زمزمه کردم: «لعنتی، کس تنگ کوچولومو گشاد کردی، دوبار آبتو توم خالی کردی، دیگه چی از جونم میخوای؟» بهرام خشنتر تلمبه زد، منو کشید تو وان، با هر تلمبهای که میزد، سرم به لبهی وان میخورد. با یه غرش وحشی، برای سومین بار تو یه روز آبشو تو کصم خالی کرد. بهرام کیرشو در نیاورد، خوابید روم، حس کردم دارم له میشم، فشار کیر و بدن بهرام از داخل و خارج نابودم کرده بود. وقتی کیرشو کشید بیرون، صدای قرچ بلند شد، کصم دو باره که چه عرض کنم، سه باره پر از آب و خون بود.
بهرام با لبخند کریهی گفت: «مثل سگ گاییدمت، کصت دیگه به درد کیرای دیگه نمیخوره، غاری شده برای خودش.» من که پاهام مثل ژله میلرزید، گفتم: «تو یه حیوونی، دفعههای قبل خودم خواستم، ولی این دفعه بهم تجاوز کردی، آشغال.» بهرام که انگار استفادشو کرده بود، حتی بهم کمک نکرد، سریع دوش گرفت و رفت بیرون. حس یه هرزه رو داشتم اون لحظه و خیلی بیحال بودم. حالم که بهتر شد، رفتم جلوی آینه حموم، کصمو چک کردم: لبههاش باز و وارفته بود، پر از خیسی و خون، کنار رونم کبود و زخمی از مک و گازای بهرام. گردنم پر از کبودی بود، نوک سینههام قرمز و زخمی شده بود و خون روش خشک شده بود. زمزمه کردم: «رسماً پارم کرد.» کصم که قبلاً کیر کوچیک دوستپسرم به زور توش میرفت، حالا رسماً میتونست مشتمم توش جا بده.
با هر بدبختی بود دوش گرفتم، رفتم از کشوی مینا لباسی برداشتم که کبودیامو بپوشونه.
صبح با بدن کوفته بیدار شدم، کصم هنوز میسوخت. وقتی از تخت بلند شدم، پاهام میلرزید، رنگم حسابی پریده بود. راه که میرفتم، انگار هوا تو کصم میرفت و پاها خوب جفت نمیشد. مینا که از قبل بیدار شده بود، تو چارچوب در حاضر شده بود، گفت: «شیما، چرا اینجوری راه میری؟» با لبخند مصنوعی گفتم: «دیشب سردم شد، پاشدم تو تاریکی لباسمو عوض کنم، پام پیچ خورد.» ولی تو دلم به وحشیبازیهای بهرام فکر میکردم که مثل یه عروسک جنسی باهام برخورد کرد. مینا مشکوک نگاه کرد، ولی چیزی نگفت.
من اون موقع فقط ۱۸ سالم بود و فکر نمیکردم همهچیز یه بازی باشه. نمیدونستم که بهرام ممکنه به خودش اجازه بده اینطور رفتار کنه. تا مدتها ترس از رابطه داشتم، تا اینکه بعد سالهای حدودا شش ماه پیش شریک خوبی پیدا مردم که منو با نیازهای طبیعی بدنم آشتی داد ؛واقعا ازش ممنونم .درسته که آدم در قید و بندی نیستم، ولی دوست ندارم مثل یه عروسک جنسی باهام برخورد بشه.
نوشته: نیاز
13 پاسخ به “شبی که پدر دوستم منو صاحب شد…”
متاسفانه همه ما؛ به هم نصیحت میکنیم ولی خودمون اجرا نمیکنیم. ولی هیچ وقت سراغ گزینه های عجیب و غریب؛ پارتنر خیلی سن بالاتر؛ فتیش های عجیب؛ هرچیزی نرید؛چون خطر عجیب و ترسناکی پشتشه که وقتی تجربه اش کردید و راه برگشت نداشتید؛ می فهمید بدبخت شدید.گزینه متناسب از نظر سن و سال و سایز و همه چیز رو انتخاب کنید
قطعا این فقط یه داستان بود . برای بار اول خوب نوشته بودی ، کم تجربه هستی، هم توی سکس هم توی داستان نویسی .خیلی میشه از داستانت ایراد گرفت .…سعی کن واقعی تر بنویسی . برای همسن های خودت ممکنه قابل باور باشه. ولی برای خواننده های که سکس های زیادی تجربه کردن اینطور نیست.
اول خوندم فهمیدم دروغه از همینجا این نوشابه تو کست
نباید به همه پا بدی شاید طرف روانی باشه ؛ سعی کن حداقل مقداری طرفتو بشناسی و از رابطه های یهویی دوری کن.
قشنگ بود.همین داستان های قشنگ و گه گاهی هست که باعث چک کردن سایت میشه. ممنون
خوب بود
خیلی اغراق کردی توی همه چیز .نیاز نیست داستانها واقعی باشند اماااااااباید روال داستان منطقی باشههر مدل سکس با هر مدل ادم یه جور مزه میدهاز زندگیتون لذت ببریدنمیگم ننویس اما اینکاره نیستی بگرد دنبال کاری که بهتر بلدی .
رو بابایی دوستت کراش داری
خسته نباشی پلی با داستان های تخیلی- فانتزی اصن حال نمیکنم.خواب هرچه هم سنگین باشه دیگه اینجوری نیست که کیر ۵۰ ساله بره تو کس ۱۸ ساله تا صب ده بار کس کوبش کنه و دخترش بیدار نشه ، کل ساختمون میفهمن. ولی با این حال خسته نباشی
تو بکن تو هر داستانی میبینی زنه خیلی راحت وا داده و میزاره کسش بزارنبعد ما خانممون رو بخوایم بکنیم دو سه ساعت باید منت بکشیم بچه ها بخوابن موقعیت جور باشه خسته نباشه رو مود باشه کولر خاموش نشه
شک ندارم این داستان رو یه پسر نوشته
آخی الهی توروباید بااحساس ورومانتیک گایید مگه میشه؟ مگه داریم؟
چه راحت میدین