از وقتی در رو پشت سرم بست. دلم می خواست دوباره برگردم تو بغلش اما گفتم همش یه حس همدردی و زود گذره با اینکه دیشب مثل خرس خوابیدم ولی می خوام برم خونه فقط لش کنم سوار اسنپ میشم و راننده جقی ام آینه اش رو من میزون می کنه تا سوژه جقش واسه شب خوب برانداز کنه گوشیم در میارم تعداد پیام ها بیشتر شده و چند تا از مشتری های ثابتم که پین شون کردم پیام دادن ولی حوصله هیچکدومتون رو ندارم. به دوستم (ستاره) پیام میدم واسه ناهار بیاد پیشم که بعد بریم باشگاه بالاخره میرسم خونه مانتو و شلوارم رو در میارم می چپم داخل پتوام طولی نمیکشه که افکارم دوباره سمت شروین کشیده میشه شروع می کنم به خیال پردازی کردن درباره اینکه اگر کنارش زندگی کنم چقدر خوشبخت میشم. زندگیم تغییر می کنه و اون حسی که بهش دارم رو تا الان تجربه نکردم یعنی واقعا دوستش دارم ؟ عاشق شدم؟ خودمم نمیدونم. کمی بعد صدای زنگ آیفون میاد و دوستم پشت دره در رو باز می کنم و در واحد رو هم باز می گذارم. میرم سمت اسپرسوساز خودم و ناخودآگاه دوباره یاد قهوه ای که صبح خوردم میوفتم توی افکار خودمم که صدای ستاره میاد میگه: سلام عزیزم خوبی چه خبرا؟ از دیشب خبری ازت نیست
مکثی میکنم و میگم: هیچی فقط حوصله ندارم
یه سقلمه ای بهم می زنه می گه: جمع کن خودتو باز چی شده با کی دعوا کردی؟ پاچه ی کیو تو خیابون گرفتی؟
برمیگردم با اخم نگاش میکنم میگم: هیچکس ولی اگه می خوای کون تو رو پاره می کنم
اونم تو صورتم ادا در میاره میگه: میتونی پاره کن!
منم بی درنگ یه نیشگون از بازوش میگیرم جیغش میره هوا و خیلی زود به غلط کردن می افته منم از التماسش می خندم و می گم : پاشو برو مرغا رو از فریزر در بیار یخ شون واشه بعد بیا قهوه اتو بخور منم برم ببینم فیلم جدید چی اومده واسه خودم رو مبل لم میدم و تو ژانر مورد علاقم دنبال فیلمم و یکی رو پیدا می کنم منتظر ستاره می شم. کمی بعد کون مبارکش رو جمع می کنه و در حالی که داره غر میزنه که گشنشه رو مبل میشینه و منم بی اهمیت بهش فیلم رو پلی می کنم.
انقدر فیلم بی خودیه که وسطش باز فکر شروین میزنه به سرم و دیگه توجهی به فیلم ندارم. کمی بعد ستاره دستش رو جلوی صورتم تکون میده و میگه: الو خوبی اینجایی
من باز طفره می رم و خودم رو می زنم به کوچه علی چپ ولی اون بیخیال نمیشه و سلیطه بازی در میاره و اصرار داره بفهمه چه خبره منم کلافه میشم میگم: پریود شدم حال ندارم ول کن
ستاره بی درنگ میگه: کس نگو هفته پیش پریودت تموم شد راستشو بگو چیشده ؟
بهش میگم : هیچی نشده رو مخم راه نرو
اما ستاره ول کن قضیه نیست و از نقطه ضعف من یعنی قلقلک استفاده می کنه و بهش می گم ول کنه تا بگم و ماجرای دیشب رو واسش تعریف می کنم و بعد از حرفام یهو میزنه زیر خنده مسخره بازی در میاره منم ازین حرکت بشدت لجم می گیره و من بهش حمله میکنم چندتا نیشگون از پهلوها و کونش می گیرم بعد از اینکه حسابی حال شو جا آوردم چند دقیقه ای سکوت بینمون حکم فرما می شه که ستاره سکوت رو میشکنه میگه: جدی حس می کنی ازش خوشت اومده؟ آخرین باری که از یه پسر خوشت اومد به یک هفته نکشید کات کردی باش اینم مثل همونه فکر تو درگیرش نکن. کمی مکث می کنه ادامه می ده تو نبودی میگفتی با هیچ پسری دیگه وارد رابطه نمی شم اعصابشو ندارم خصوصا دوست پسرت قبلیت که یادته چی شد!
توی ذهنم یاد میاد اون اکس بی ناموسم رو که چقدر دوستش داشتم به خاطر همون از خونه عموم زدم بیرون و تهمت جنده بودن رو به خاطرش به جون خریدم و آخرشم به واقعیت تبدیل شد بعد اون حرومی یه شب تو ماشین یه دختره دیدم که در حال سکس بودن که بعدش انقدر بهم ریختم با قفل فرمون شیشه ماشینش رو شکستم و به خاطرش بازداشت شدم و کارم به دادگاه و پاسگاه کشیده شد و چه روزای کیری رو به خاطر اون عن آقا تحمل کردم. اشاره کردن ستاره به اون لاشی دردم رو تازه کرد و انقدر عصبی شدم که بلند میشم و میرم دستشویی یه آبی به صورتم بزنم و ستاره ام متوجه می شه چه گندی زده و کمی بعد میاد دنبالم و در می زنه میگه: ببخشید تورو خدا نمی خواستم ناراحتت کنم فقط خواستم دوباره اتفاق بدی نیوفته برات
کمی بعد از دستشویی میام بیرون ستاره ام مثل جوجه اردک دنبالم راه میاد
میرم تو اتاقم و میچپم داخل پتوام ستاره کنار تختم میشینه و میگه: پاشو غلط کردم اصلا لال میشم دیگه بریم فیلممون رو ببینیم
با بی اهمیتی پشتم رو بهش می کنم و پتو رو کامل رو سرم می کشم
اینجور مواقع می دونه صحبت باهام فایده ای نداره و فقط باید سیک شو بزنه و زمان بده بهم تا خودم اوکی شم
یه مدتی گذشته نمیدونم ساعت چنده ولی بوی غذا میاد فهمیدم خواب رفتم و تو این مدت ستاره ام ناهار رو گذاشته تا آماده شه میرم تو آشپزخونه به کابینت تکیه داده با گوشیش ور میره و متوجه حضور من نشده که من با یه اسپنک محکم حضورم رو بهش اعلام می کنم مثل ترقه از جاش میپره و جیغ بنفشی میکشه و در حالی که داره کونش رو میماله با صدای جیغ جیغشو می گه: خییییلی بی شعووری تو ، خیلی گاوی
منم بش میگم: خب خفه شو این به خاطر این بود که ریدی به اعصابم
حالا ستاره پشتشو می کنه و عین بچه های دوساله دست به سینه می شه و منتظره که من ازش معذرت بخوام
منم می گم: بشین تا معذرت خواهی کنم و بی اهمیت بهش میرم سمت هال و فیلمی که هنوز رو صفحه تلویزیون استپ شده و گوشیم هم رو کاناپه افتاده وقتی بازش می کنم یه پیام واسم اومده از یه شماره ناشناس نوشته سلام سهیلا خوبی؟ رسیدی خونه؟ شروینم بهم خبر بده که رسیدی ساعت پیام برای دو ساعت قبله
از پیامش حسابی ذوق زده میشم و اینکه نگران من هست یعنی اونم به من یه حسی داره بی معطلی جوابشو میدم و اونم زود بهم جواب میده و مشغول چت کردن می شم در این حین صدای ستاره رو میشنوم که می گه: اوه اوه پس حسابی اوضاع بگا رفته ، نیشت بازه، ریز ریز می خندی پس قضیه جدیه
سرمو بر میگردونم میبینم دست به کمر وایساده بروبر منو نگاه میکنه
منم بی درنگ کوسنی که کنارم هست رو بهش پرت می کنم و می گم: بتوچه فضول چه ناهار رو بکش سالادم تو یخچاله بیار بخوریم بعدشم بریم باشگاه
اونم نیشش وا میشه و میخنده طولی نمیکشه که با شروین برای آخر هفته یه دیت می گذارم که بریم تو یکی از کافه هایی که قبلا توش کار می کرده چون حسابی از اون کافه تعریف کرد و بنظرش جز بهترین کافه رستوران های تهرانه منم خیلی مشتاقم که شروین رو ببینم مثل یه دختر ۱۶ ساله که تازه میخواد بره سر قرار دست و پامو گم کردم. انگار نه انگار که من اون دختری ام که دائم در حال کیر کردن پسرام و تا قبل از شروین محل سگ به کسی نمی دادم.
روز قرار می رسه از شب قبل لباسم رو آماده کردم یه دوش می گیرم یه کراپ تاپ قرمز میپوشم با یه ساپورت پام میکنم و روش یه مانتو جلو باز بلند میپوشم یه میکاپ ساده در حد یه رژ لب با یه خط چشم و ریمل میزنم منتظر می شینم تا شروین بیاد دنبالم دستام کمی سرد شده و انگار ساعت لعنتی هم گیر کرده بالاخره انتظار به پایان می رسه و با تماس شروین مثل فشنگ می رم پایین در حدی که شروین پشماش ریخته که چجوری برای اولین بار یه دختر انقدر زود حاضر شده در حالی که دخترا پارتنرشون ساعت ها مثل خیار دم در علاف نگه می دارن اما خب من از اولش یه دختر اینجوری بودم و هستم و چه با دوستای خودم و چه با پسرا همیشه آن تایمم و کسی که دیر بیاد و پاچه اش رو می گیرم چون مهمترین چیز یه آدم وقتشه و اگر تو رعایت نکنی یعنی هیچ احترامی برای طرف قائل نیستی
در ماشین رو باز می کنم دوباره بوی همون عطرش میاد و شروینم میاد جلو یه روبوسی میکنیم و میریم به سمت کافه توی راه شروین چندتا موزیک لایت خفن پلی می کنه و هی منو نگاه می کنه که ببینه چه ری اکشنی دارم آهنگ هاش برام آشنا نیستند ولی خیلی وایب خوبی دارن و باهاشون حال می کنم. می رسیم به کافه انقدر شلوغه که جای پارک پیدا نمیشه بالاخره بعد ده بار بالا و پایین کردن خیابون یه جای پارک خالی میشه ماشین رو پارک میکنه و وارد کافه می شیم. وقتی وارد میشیم واقعا شروین حق داره از اینجا تعریف کنه حتی کافه های تجریش به دکوراسیون و نورپردازی شون به خفنی اینجا نیست. یه موزیک ملایم هم داره پخش میشه همینجوری که دارم اطراف رو آنالیز میکنم یکی از ویتر ها ما رو به طرف میزمون راهنمایی می کنه وقتی پشت میز می شینیم شروین می گه: این آخرین کافه ای که باهاشون همکاری کردم و راز اون سس خوشمزه رو از اینجا یاد گرفتم. هر چیزی ای هم که بخوای انواع سالاد و پاستا و استیک هم اینجا و غذاهای وگن هم دارن نوشیدنی هاشونم اینجا هم تنوعش خیلی زیاده هم سرد و هم گرم اش عالیه حالا تو چی میخوری عزیزم؟
راستش من که گیج می شم ازین حجم تنوع و انتخاب رو می سپارم به خودش و رو بهش میگم: من فقط واسم مهمه رژیمی باشه همین
شروین هم زنگ روی میز رو میزنه تا ویتر بیاد و سفارش مون رو بگیره کمی بعد یه دختر میاد سمت میزمون و می پرسه چی میل دارید؟
حین سفارش گرفتن وایب بدی ازش می گیرم چون هم داره زیر چشمی به شروین نگاه می کنه و نگاهش رو از من میدزده خود شروینم زیاد نگاش نمی کنه و انگار از حضورش کنار ما معذب شده کمی بعد دختره می ره و کاملا حس میکنم جو سنگینی حکمفرماست.
دوست دارم این جو رو عوض کنم و از طرفی ام برام سوال شد که یه دفعه چی شد و کنجکاوی ذهنم رو برطرف کنم که این اکس شروینه یا موضوع دیگه ای هست که من بی خبرم ولی به روی خودم نمیارم و میگم: من که حسابی گشنمه تو چی
شروین دستی تو موهاش می کنه می گه: آره منم همینطور از ظهر چیزی نخوردم
ادامه حرفش رو می گیرم می گم: چرا چی شد مگه؟ نکنه رژیم گرفتی توام
میخنده و می گه: نه من یه دیس غذا هم بخورم چاق نمی شم. شاگردم بد موقع اومد مجبور شدم تایم ناهارم رو کنسل کنم و بعدشم که دوش گرفتم و رفتم کارواش خلاصه وقت نشد که چیزی بخورم.
اوضاع همچنان برام مشکوکه اما همچنان تو کوچه علی چپ راهم رو ادامه می دم و در مورد شاگردش سوال می پرسم که کی هست و چند سالشه.
شروین می گه: اسمش رضاس ۱۶ سالشه اونم خانواده سخت گیری داره اما باهاش کنار اومدن و پول جلسه هاشو می دن منم براش حسابی وقت می گذارم چون برعکس بقیه تمریناتش رو مرتب و دقیق انجام می ده و همچین شاگردی ارزش داره قید ناهار رو هم بزنی. خب تو چه خبر امروزت چطور شروع شد.
یه تیکه از موهام که از شال بیرون زده رو دور انگشتم می پیچم می گم: برخلاف همیشه زود بیدار شدم دوش گرفتم خوشگل موشگل کردم بیام ببینمت
شروینم لبخند پهنی روی صورتش می شینه و میگه: واقعا خوشحالم کردی اومدی تو واقعا خوشگلی و دستم رو می گیره و تو چشام خیره میشه منم حواسم کامل به سمت شروینه که یهو یه لیوان انگار از آسمون نازل شد اومد وسط میز و همون دختره با لحن خیلی شل و ولی می گه: بفرمایید ولکام درینک نوشجان!
و سریع پشت شو می کنه می ره
من حسابی ازین حرکت بهم ریختم و شروین هم گوشاش قرمز شده و اینبار مطمئنم اشتباه حس نمی کنم و یه چیزی هست. معطل نمی کنم از شروین می پرسم: تو این دختره رو می شناسی؟
شروین بهم نگاه می کنه و توی سکوتش دنبال جواب می گرده بالاخره بعد یه مکث می گه: آره می شناسمش دوست دختر سابقمه نمی خواستم بهت بگم ولی الان اگر می شه بریم یه جای دیگه نمی دونستم اینجا کار می کنه
خب راستش می شد حدس زد این قضیه رو و رو شروین می کنم و می گم: اگر تو اذیت نمی شی من مشکلی با موندن ندارم
شروین می گه: منم مشکلی ندارم به شرطی که دیگه سمت میز ما نیاد
از جام بلند می شم و می گم : خانومی یه لحظه بیا کارت دارم
دختره با افاده تمام بر می گرده می گه: جانم
با انگشت اشاره می دم بیا نزدیک و بعد من می رم جلو و در گوشش می گم: اگه دوست نداری دکور صورتت رو عوض نکنم و اون دندونای کامپوزیت رو تو دهنت خورد نکردم بگو یکی دیگه از همکارات سفارش ما رو بیاره
کمی فاصله می گیره و نگاه تهدید آمیزی می کنه و میره منم به تخمم حسابش نمی کنم و بر می گردم سر میز به شروین می گم: دیگه تخم نمی کنه بیاد مزاحم ما بشه
کمی بعد یه پسره میاد و سفارش رو میاره یه پاستا با همون سس دست سازی که سری قبل خونه شروین خوردم و خود شروینم یه ظرف سالاد سزار گرفته بود مشغول خوردن می شیم
رو به شروین می گم : واقعا این سس خوشمزه اس ولی تو خیلی بهتر درست کردی
لبخندی میزنه و میگه: فدات شم نوش جونت هر وقت بخوای درست میکنم واست
می خندم و لبامو غنچه می کنم بوس می فرستم واسش
شروینم همین کارو میکنه غذا تموم می شه و شروین پا می شه می ره تا حساب کنه. منم با گوشیم ور میرم تلگرام رو باز کردم پر شده از مشتری های کف کس که منتظر جواب منن تا کیرهای بی نواشون رو به یه نوایی برسونن دلم براشون میسوزه بدبخت های جقی …
تو فکرم چیکار کنم که شروین میاد سمت میز و میگه بریم عزیزم و مسیر رو به سمت دختره که قیافش شبیه سوسماره ، کج می کنه و دست منو محکم می گیره و جفتمون به یه حالت چشم غره نگاهش می کنیم م وقتی از در رفتیم بیرون پاشیدیم از خنده به خاطر قیافه اش که از شدت فشار درهم شده بود هنوز نگاهش به ما بود منم فاک بهش نشون دادم نشستیم تو ماشین وقتی خنده هامون تموم شد .
شروین میگه: خب قشنگم میخوام ببرمت یه جای خفن و خوشگل که منظره عالی داره و شب رو اونجا بگذرونیم.
از کافه راه افتادیم به سمت جاده لواسون قبلا خونه چندتا از مشتری ها اینجا بوده مسیر برام آشناس البته مرور این مشتری ها باعث می شه حالم بد بشه و خاطرات بدی برام هک شده و تو دلم آرزو می کنم با شروین زندگی جدیدی شروع بشه و همه چی این بار متفاوت تر از همیشه بشه نفس آرومی می کشم با شروین هم صحبت میشم و از هر دری حرف می زنیم از آدم ها از سیاست از خاطره های خوب بچگی وسط راه سیب زمینی، بال مرغ، مارشملو میخریم نیم ساعت بعد به مقصد میرسیم یه جایی از جنگل سرخه حصار وارد می شیم هوای کمی سرده اواسط اردیبهشت هستیم و به خاطر تو ارتفاع بودن باد هم میاد ولی طبیعت قشنگی داره شروین وسایل کمپش رو از تو صندوق ماشین در میاره و کمکش می کنم تا چادر رو بزنیم و کمی بعد یه آتیش هم کنار چادر درست می کنیم. حالا وقتشه سیب زمینی ها رو تو آتیش بندازیم و یه چایی آتیشی هم بزنیم بر بدن آخر شبم بال ها رو آماده کنیم و بعدش به عنوان دسر مارشمالو میخوریم گپ میزنیم و خوش می گذرونیم با سردتر شدن هوا رفتیم تو چادر و کیسه خواب رو شروین برام باز کرد این اولین بار بود که خوابیدن تو کیسه خواب تجربه رو می کردم داخلش واقعا گرمه از پر غاز درست شده و برای کوهنوردان خیلی کاربردیه شب رو کنار هم گذروندیم صبح شد من با نور آفتاب بیدار شدم هوا کمی گرم تر شده بود و آسمون صاف صاف شروین هنوز خواب بود. بلند شدم از تو ماشین آب اوردم دست و صورتم میشورم یه موزیک پلی میکنم شروع می کنم به قر دادن تا شروینم بیدار شه بالاخره آقا به زحمت کله شو از چادر بیرون می کنه و منو در حال طنازی می بینه لبخندی پهنی به صورتش می شینه
از چادر بیرون میاد اونم قرش میگیره یکم میرقصیم
کمی بعد هم دوباره آتیش رو روشن می کنیم و یه املت مشتی هم میخوریم و راه می افتیم سمت خونه شروین میگه امروز چند تا شاگرد داره و باید زودتر برسه ولی اول منو می رسونه بعد می ره.
راستش با اینکه دیشت تقریبا خوب خوابیدم ولی کمر درد و بدن درد دارم میرم یه دوش میگیرم و با حوله طبق عادت همیشه رو تخت ولو میشم و گوشی رو در میارم و از حالت پرواز خارجش می کنم با رگباری از میس کال های ستاره رو به رو می شم. چون بهش گفته بودم میرم دیت کلی کنجکاو شده که دیشب چی شده و کلی سوال داره
از طرفی ام بیش از ۲۰۰ پیام تو تلگرام هست که جقی ها دست به کیر منتظر منن
من میرم تو کانالم و این پیام رو می نویسم
سلام عزیزای دل توت فرنگی (اسم مستعارم) از امروز بنا به دلایلی دیگه فعالیتی نمیکنم و این چنل با تمام محتویات اش تا چند دقیقه دیگه پاک می شه و این اکانت هم دیلیت میشه مرسی از اینکه تا اینجا همراه من بودین .
و پنج دقیقه بعد همین کارو کردم و اکانتم رو دیلیت کردم.
تعداد اندکی از مشتریا شاید ۲ ۳ نفر خط اصلی منو داشتن
که اونا رو هم بلاک کردم.از الان به بعد فقط شروین برام مهمه
تو افکار خودم غرق می شم و به زندگی آینده ام با شروین فکر می کنم که گوشیم زنگ میخوره ستاره است.
جواب میدم
جیغ بنفشی می کشه تو از دیشب کجایی سکته کردم از نگرانی کجایی حالت خوبه
در حالی که می خندم بهش پاشو بیا خونه واست تعریف می کنم همه چیزو و قطع می کنم
نیم ساعت بعد صدای آیفون میاد ستاره با یه توپ پر اومده پیشم در حالی که با دستش می زنتم غر هم میزنه
میارمش داخل و بعد از اینکه آرومش میکنم قصه دیروز رو از کافه رفتن تا ماجرای اکس شروین و تو چادر خوابیدن رو تعریف میکنم ستاره تای ابرو بالا میندازه با خنده
پس حسابی مخ تو زده توام که بند رو وا دادی مشخصه واقعا فکرشو نمیکردم یه روزی دوباره تو این حال خوب ببینم و چشماش اشکی میشه منم بغلش میکنم اشکم در میاد در گوشم میگه: خوشبخت باشی ملوسکم
یه بوس از گونه هاش می کنم خب بسه بسه پاشو اشکمو دراوردی دیوونه و یه آهنگ بیس دار خفن از اسپیکر پخش می کنم و دستشو می گیرم از رو مبل بلندش می کنم و شروع میکنیم به رقصیدن
اصلا دیگه خستگیم یادم رفت تا نصف شب بیدار موندیم گپ دخترونه میزدیم تا کم کم من چشام رفت…
مکثی میکنم و میگم: هیچی فقط حوصله ندارم
یه سقلمه ای بهم می زنه می گه: جمع کن خودتو باز چی شده با کی دعوا کردی؟ پاچه ی کیو تو خیابون گرفتی؟
برمیگردم با اخم نگاش میکنم میگم: هیچکس ولی اگه می خوای کون تو رو پاره می کنم
اونم تو صورتم ادا در میاره میگه: میتونی پاره کن!
منم بی درنگ یه نیشگون از بازوش میگیرم جیغش میره هوا و خیلی زود به غلط کردن می افته منم از التماسش می خندم و می گم : پاشو برو مرغا رو از فریزر در بیار یخ شون واشه بعد بیا قهوه اتو بخور منم برم ببینم فیلم جدید چی اومده واسه خودم رو مبل لم میدم و تو ژانر مورد علاقم دنبال فیلمم و یکی رو پیدا می کنم منتظر ستاره می شم. کمی بعد کون مبارکش رو جمع می کنه و در حالی که داره غر میزنه که گشنشه رو مبل میشینه و منم بی اهمیت بهش فیلم رو پلی می کنم.
انقدر فیلم بی خودیه که وسطش باز فکر شروین میزنه به سرم و دیگه توجهی به فیلم ندارم. کمی بعد ستاره دستش رو جلوی صورتم تکون میده و میگه: الو خوبی اینجایی
من باز طفره می رم و خودم رو می زنم به کوچه علی چپ ولی اون بیخیال نمیشه و سلیطه بازی در میاره و اصرار داره بفهمه چه خبره منم کلافه میشم میگم: پریود شدم حال ندارم ول کن
ستاره بی درنگ میگه: کس نگو هفته پیش پریودت تموم شد راستشو بگو چیشده ؟
بهش میگم : هیچی نشده رو مخم راه نرو
اما ستاره ول کن قضیه نیست و از نقطه ضعف من یعنی قلقلک استفاده می کنه و بهش می گم ول کنه تا بگم و ماجرای دیشب رو واسش تعریف می کنم و بعد از حرفام یهو میزنه زیر خنده مسخره بازی در میاره منم ازین حرکت بشدت لجم می گیره و من بهش حمله میکنم چندتا نیشگون از پهلوها و کونش می گیرم بعد از اینکه حسابی حال شو جا آوردم چند دقیقه ای سکوت بینمون حکم فرما می شه که ستاره سکوت رو میشکنه میگه: جدی حس می کنی ازش خوشت اومده؟ آخرین باری که از یه پسر خوشت اومد به یک هفته نکشید کات کردی باش اینم مثل همونه فکر تو درگیرش نکن. کمی مکث می کنه ادامه می ده تو نبودی میگفتی با هیچ پسری دیگه وارد رابطه نمی شم اعصابشو ندارم خصوصا دوست پسرت قبلیت که یادته چی شد!
توی ذهنم یاد میاد اون اکس بی ناموسم رو که چقدر دوستش داشتم به خاطر همون از خونه عموم زدم بیرون و تهمت جنده بودن رو به خاطرش به جون خریدم و آخرشم به واقعیت تبدیل شد بعد اون حرومی یه شب تو ماشین یه دختره دیدم که در حال سکس بودن که بعدش انقدر بهم ریختم با قفل فرمون شیشه ماشینش رو شکستم و به خاطرش بازداشت شدم و کارم به دادگاه و پاسگاه کشیده شد و چه روزای کیری رو به خاطر اون عن آقا تحمل کردم. اشاره کردن ستاره به اون لاشی دردم رو تازه کرد و انقدر عصبی شدم که بلند میشم و میرم دستشویی یه آبی به صورتم بزنم و ستاره ام متوجه می شه چه گندی زده و کمی بعد میاد دنبالم و در می زنه میگه: ببخشید تورو خدا نمی خواستم ناراحتت کنم فقط خواستم دوباره اتفاق بدی نیوفته برات
کمی بعد از دستشویی میام بیرون ستاره ام مثل جوجه اردک دنبالم راه میاد
میرم تو اتاقم و میچپم داخل پتوام ستاره کنار تختم میشینه و میگه: پاشو غلط کردم اصلا لال میشم دیگه بریم فیلممون رو ببینیم
با بی اهمیتی پشتم رو بهش می کنم و پتو رو کامل رو سرم می کشم
اینجور مواقع می دونه صحبت باهام فایده ای نداره و فقط باید سیک شو بزنه و زمان بده بهم تا خودم اوکی شم
یه مدتی گذشته نمیدونم ساعت چنده ولی بوی غذا میاد فهمیدم خواب رفتم و تو این مدت ستاره ام ناهار رو گذاشته تا آماده شه میرم تو آشپزخونه به کابینت تکیه داده با گوشیش ور میره و متوجه حضور من نشده که من با یه اسپنک محکم حضورم رو بهش اعلام می کنم مثل ترقه از جاش میپره و جیغ بنفشی میکشه و در حالی که داره کونش رو میماله با صدای جیغ جیغشو می گه: خییییلی بی شعووری تو ، خیلی گاوی
منم بش میگم: خب خفه شو این به خاطر این بود که ریدی به اعصابم
حالا ستاره پشتشو می کنه و عین بچه های دوساله دست به سینه می شه و منتظره که من ازش معذرت بخوام
منم می گم: بشین تا معذرت خواهی کنم و بی اهمیت بهش میرم سمت هال و فیلمی که هنوز رو صفحه تلویزیون استپ شده و گوشیم هم رو کاناپه افتاده وقتی بازش می کنم یه پیام واسم اومده از یه شماره ناشناس نوشته سلام سهیلا خوبی؟ رسیدی خونه؟ شروینم بهم خبر بده که رسیدی ساعت پیام برای دو ساعت قبله
از پیامش حسابی ذوق زده میشم و اینکه نگران من هست یعنی اونم به من یه حسی داره بی معطلی جوابشو میدم و اونم زود بهم جواب میده و مشغول چت کردن می شم در این حین صدای ستاره رو میشنوم که می گه: اوه اوه پس حسابی اوضاع بگا رفته ، نیشت بازه، ریز ریز می خندی پس قضیه جدیه
سرمو بر میگردونم میبینم دست به کمر وایساده بروبر منو نگاه میکنه
منم بی درنگ کوسنی که کنارم هست رو بهش پرت می کنم و می گم: بتوچه فضول چه ناهار رو بکش سالادم تو یخچاله بیار بخوریم بعدشم بریم باشگاه
اونم نیشش وا میشه و میخنده طولی نمیکشه که با شروین برای آخر هفته یه دیت می گذارم که بریم تو یکی از کافه هایی که قبلا توش کار می کرده چون حسابی از اون کافه تعریف کرد و بنظرش جز بهترین کافه رستوران های تهرانه منم خیلی مشتاقم که شروین رو ببینم مثل یه دختر ۱۶ ساله که تازه میخواد بره سر قرار دست و پامو گم کردم. انگار نه انگار که من اون دختری ام که دائم در حال کیر کردن پسرام و تا قبل از شروین محل سگ به کسی نمی دادم.
روز قرار می رسه از شب قبل لباسم رو آماده کردم یه دوش می گیرم یه کراپ تاپ قرمز میپوشم با یه ساپورت پام میکنم و روش یه مانتو جلو باز بلند میپوشم یه میکاپ ساده در حد یه رژ لب با یه خط چشم و ریمل میزنم منتظر می شینم تا شروین بیاد دنبالم دستام کمی سرد شده و انگار ساعت لعنتی هم گیر کرده بالاخره انتظار به پایان می رسه و با تماس شروین مثل فشنگ می رم پایین در حدی که شروین پشماش ریخته که چجوری برای اولین بار یه دختر انقدر زود حاضر شده در حالی که دخترا پارتنرشون ساعت ها مثل خیار دم در علاف نگه می دارن اما خب من از اولش یه دختر اینجوری بودم و هستم و چه با دوستای خودم و چه با پسرا همیشه آن تایمم و کسی که دیر بیاد و پاچه اش رو می گیرم چون مهمترین چیز یه آدم وقتشه و اگر تو رعایت نکنی یعنی هیچ احترامی برای طرف قائل نیستی
در ماشین رو باز می کنم دوباره بوی همون عطرش میاد و شروینم میاد جلو یه روبوسی میکنیم و میریم به سمت کافه توی راه شروین چندتا موزیک لایت خفن پلی می کنه و هی منو نگاه می کنه که ببینه چه ری اکشنی دارم آهنگ هاش برام آشنا نیستند ولی خیلی وایب خوبی دارن و باهاشون حال می کنم. می رسیم به کافه انقدر شلوغه که جای پارک پیدا نمیشه بالاخره بعد ده بار بالا و پایین کردن خیابون یه جای پارک خالی میشه ماشین رو پارک میکنه و وارد کافه می شیم. وقتی وارد میشیم واقعا شروین حق داره از اینجا تعریف کنه حتی کافه های تجریش به دکوراسیون و نورپردازی شون به خفنی اینجا نیست. یه موزیک ملایم هم داره پخش میشه همینجوری که دارم اطراف رو آنالیز میکنم یکی از ویتر ها ما رو به طرف میزمون راهنمایی می کنه وقتی پشت میز می شینیم شروین می گه: این آخرین کافه ای که باهاشون همکاری کردم و راز اون سس خوشمزه رو از اینجا یاد گرفتم. هر چیزی ای هم که بخوای انواع سالاد و پاستا و استیک هم اینجا و غذاهای وگن هم دارن نوشیدنی هاشونم اینجا هم تنوعش خیلی زیاده هم سرد و هم گرم اش عالیه حالا تو چی میخوری عزیزم؟
راستش من که گیج می شم ازین حجم تنوع و انتخاب رو می سپارم به خودش و رو بهش میگم: من فقط واسم مهمه رژیمی باشه همین
شروین هم زنگ روی میز رو میزنه تا ویتر بیاد و سفارش مون رو بگیره کمی بعد یه دختر میاد سمت میزمون و می پرسه چی میل دارید؟
حین سفارش گرفتن وایب بدی ازش می گیرم چون هم داره زیر چشمی به شروین نگاه می کنه و نگاهش رو از من میدزده خود شروینم زیاد نگاش نمی کنه و انگار از حضورش کنار ما معذب شده کمی بعد دختره می ره و کاملا حس میکنم جو سنگینی حکمفرماست.
دوست دارم این جو رو عوض کنم و از طرفی ام برام سوال شد که یه دفعه چی شد و کنجکاوی ذهنم رو برطرف کنم که این اکس شروینه یا موضوع دیگه ای هست که من بی خبرم ولی به روی خودم نمیارم و میگم: من که حسابی گشنمه تو چی
شروین دستی تو موهاش می کنه می گه: آره منم همینطور از ظهر چیزی نخوردم
ادامه حرفش رو می گیرم می گم: چرا چی شد مگه؟ نکنه رژیم گرفتی توام
میخنده و می گه: نه من یه دیس غذا هم بخورم چاق نمی شم. شاگردم بد موقع اومد مجبور شدم تایم ناهارم رو کنسل کنم و بعدشم که دوش گرفتم و رفتم کارواش خلاصه وقت نشد که چیزی بخورم.
اوضاع همچنان برام مشکوکه اما همچنان تو کوچه علی چپ راهم رو ادامه می دم و در مورد شاگردش سوال می پرسم که کی هست و چند سالشه.
شروین می گه: اسمش رضاس ۱۶ سالشه اونم خانواده سخت گیری داره اما باهاش کنار اومدن و پول جلسه هاشو می دن منم براش حسابی وقت می گذارم چون برعکس بقیه تمریناتش رو مرتب و دقیق انجام می ده و همچین شاگردی ارزش داره قید ناهار رو هم بزنی. خب تو چه خبر امروزت چطور شروع شد.
یه تیکه از موهام که از شال بیرون زده رو دور انگشتم می پیچم می گم: برخلاف همیشه زود بیدار شدم دوش گرفتم خوشگل موشگل کردم بیام ببینمت
شروینم لبخند پهنی روی صورتش می شینه و میگه: واقعا خوشحالم کردی اومدی تو واقعا خوشگلی و دستم رو می گیره و تو چشام خیره میشه منم حواسم کامل به سمت شروینه که یهو یه لیوان انگار از آسمون نازل شد اومد وسط میز و همون دختره با لحن خیلی شل و ولی می گه: بفرمایید ولکام درینک نوشجان!
و سریع پشت شو می کنه می ره
من حسابی ازین حرکت بهم ریختم و شروین هم گوشاش قرمز شده و اینبار مطمئنم اشتباه حس نمی کنم و یه چیزی هست. معطل نمی کنم از شروین می پرسم: تو این دختره رو می شناسی؟
شروین بهم نگاه می کنه و توی سکوتش دنبال جواب می گرده بالاخره بعد یه مکث می گه: آره می شناسمش دوست دختر سابقمه نمی خواستم بهت بگم ولی الان اگر می شه بریم یه جای دیگه نمی دونستم اینجا کار می کنه
خب راستش می شد حدس زد این قضیه رو و رو شروین می کنم و می گم: اگر تو اذیت نمی شی من مشکلی با موندن ندارم
شروین می گه: منم مشکلی ندارم به شرطی که دیگه سمت میز ما نیاد
از جام بلند می شم و می گم : خانومی یه لحظه بیا کارت دارم
دختره با افاده تمام بر می گرده می گه: جانم
با انگشت اشاره می دم بیا نزدیک و بعد من می رم جلو و در گوشش می گم: اگه دوست نداری دکور صورتت رو عوض نکنم و اون دندونای کامپوزیت رو تو دهنت خورد نکردم بگو یکی دیگه از همکارات سفارش ما رو بیاره
کمی فاصله می گیره و نگاه تهدید آمیزی می کنه و میره منم به تخمم حسابش نمی کنم و بر می گردم سر میز به شروین می گم: دیگه تخم نمی کنه بیاد مزاحم ما بشه
کمی بعد یه پسره میاد و سفارش رو میاره یه پاستا با همون سس دست سازی که سری قبل خونه شروین خوردم و خود شروینم یه ظرف سالاد سزار گرفته بود مشغول خوردن می شیم
رو به شروین می گم : واقعا این سس خوشمزه اس ولی تو خیلی بهتر درست کردی
لبخندی میزنه و میگه: فدات شم نوش جونت هر وقت بخوای درست میکنم واست
می خندم و لبامو غنچه می کنم بوس می فرستم واسش
شروینم همین کارو میکنه غذا تموم می شه و شروین پا می شه می ره تا حساب کنه. منم با گوشیم ور میرم تلگرام رو باز کردم پر شده از مشتری های کف کس که منتظر جواب منن تا کیرهای بی نواشون رو به یه نوایی برسونن دلم براشون میسوزه بدبخت های جقی …
تو فکرم چیکار کنم که شروین میاد سمت میز و میگه بریم عزیزم و مسیر رو به سمت دختره که قیافش شبیه سوسماره ، کج می کنه و دست منو محکم می گیره و جفتمون به یه حالت چشم غره نگاهش می کنیم م وقتی از در رفتیم بیرون پاشیدیم از خنده به خاطر قیافه اش که از شدت فشار درهم شده بود هنوز نگاهش به ما بود منم فاک بهش نشون دادم نشستیم تو ماشین وقتی خنده هامون تموم شد .
شروین میگه: خب قشنگم میخوام ببرمت یه جای خفن و خوشگل که منظره عالی داره و شب رو اونجا بگذرونیم.
از کافه راه افتادیم به سمت جاده لواسون قبلا خونه چندتا از مشتری ها اینجا بوده مسیر برام آشناس البته مرور این مشتری ها باعث می شه حالم بد بشه و خاطرات بدی برام هک شده و تو دلم آرزو می کنم با شروین زندگی جدیدی شروع بشه و همه چی این بار متفاوت تر از همیشه بشه نفس آرومی می کشم با شروین هم صحبت میشم و از هر دری حرف می زنیم از آدم ها از سیاست از خاطره های خوب بچگی وسط راه سیب زمینی، بال مرغ، مارشملو میخریم نیم ساعت بعد به مقصد میرسیم یه جایی از جنگل سرخه حصار وارد می شیم هوای کمی سرده اواسط اردیبهشت هستیم و به خاطر تو ارتفاع بودن باد هم میاد ولی طبیعت قشنگی داره شروین وسایل کمپش رو از تو صندوق ماشین در میاره و کمکش می کنم تا چادر رو بزنیم و کمی بعد یه آتیش هم کنار چادر درست می کنیم. حالا وقتشه سیب زمینی ها رو تو آتیش بندازیم و یه چایی آتیشی هم بزنیم بر بدن آخر شبم بال ها رو آماده کنیم و بعدش به عنوان دسر مارشمالو میخوریم گپ میزنیم و خوش می گذرونیم با سردتر شدن هوا رفتیم تو چادر و کیسه خواب رو شروین برام باز کرد این اولین بار بود که خوابیدن تو کیسه خواب تجربه رو می کردم داخلش واقعا گرمه از پر غاز درست شده و برای کوهنوردان خیلی کاربردیه شب رو کنار هم گذروندیم صبح شد من با نور آفتاب بیدار شدم هوا کمی گرم تر شده بود و آسمون صاف صاف شروین هنوز خواب بود. بلند شدم از تو ماشین آب اوردم دست و صورتم میشورم یه موزیک پلی میکنم شروع می کنم به قر دادن تا شروینم بیدار شه بالاخره آقا به زحمت کله شو از چادر بیرون می کنه و منو در حال طنازی می بینه لبخندی پهنی به صورتش می شینه
از چادر بیرون میاد اونم قرش میگیره یکم میرقصیم
کمی بعد هم دوباره آتیش رو روشن می کنیم و یه املت مشتی هم میخوریم و راه می افتیم سمت خونه شروین میگه امروز چند تا شاگرد داره و باید زودتر برسه ولی اول منو می رسونه بعد می ره.
راستش با اینکه دیشت تقریبا خوب خوابیدم ولی کمر درد و بدن درد دارم میرم یه دوش میگیرم و با حوله طبق عادت همیشه رو تخت ولو میشم و گوشی رو در میارم و از حالت پرواز خارجش می کنم با رگباری از میس کال های ستاره رو به رو می شم. چون بهش گفته بودم میرم دیت کلی کنجکاو شده که دیشب چی شده و کلی سوال داره
از طرفی ام بیش از ۲۰۰ پیام تو تلگرام هست که جقی ها دست به کیر منتظر منن
من میرم تو کانالم و این پیام رو می نویسم
سلام عزیزای دل توت فرنگی (اسم مستعارم) از امروز بنا به دلایلی دیگه فعالیتی نمیکنم و این چنل با تمام محتویات اش تا چند دقیقه دیگه پاک می شه و این اکانت هم دیلیت میشه مرسی از اینکه تا اینجا همراه من بودین .
و پنج دقیقه بعد همین کارو کردم و اکانتم رو دیلیت کردم.
تعداد اندکی از مشتریا شاید ۲ ۳ نفر خط اصلی منو داشتن
که اونا رو هم بلاک کردم.از الان به بعد فقط شروین برام مهمه
تو افکار خودم غرق می شم و به زندگی آینده ام با شروین فکر می کنم که گوشیم زنگ میخوره ستاره است.
جواب میدم
جیغ بنفشی می کشه تو از دیشب کجایی سکته کردم از نگرانی کجایی حالت خوبه
در حالی که می خندم بهش پاشو بیا خونه واست تعریف می کنم همه چیزو و قطع می کنم
نیم ساعت بعد صدای آیفون میاد ستاره با یه توپ پر اومده پیشم در حالی که با دستش می زنتم غر هم میزنه
میارمش داخل و بعد از اینکه آرومش میکنم قصه دیروز رو از کافه رفتن تا ماجرای اکس شروین و تو چادر خوابیدن رو تعریف میکنم ستاره تای ابرو بالا میندازه با خنده
پس حسابی مخ تو زده توام که بند رو وا دادی مشخصه واقعا فکرشو نمیکردم یه روزی دوباره تو این حال خوب ببینم و چشماش اشکی میشه منم بغلش میکنم اشکم در میاد در گوشم میگه: خوشبخت باشی ملوسکم
یه بوس از گونه هاش می کنم خب بسه بسه پاشو اشکمو دراوردی دیوونه و یه آهنگ بیس دار خفن از اسپیکر پخش می کنم و دستشو می گیرم از رو مبل بلندش می کنم و شروع میکنیم به رقصیدن
اصلا دیگه خستگیم یادم رفت تا نصف شب بیدار موندیم گپ دخترونه میزدیم تا کم کم من چشام رفت…
نوشته: noone
4 پاسخ به “روز آشنایی (۲)”
تا حدی حقیقی بو د داستانت .ممنونم که نوشتی
فرض کنید یکی از لهستان بیادواسه مرگ رستم و اسبش عزاداری کنه🤔واسه تولد زال جشن بگیره 😓
خیلی عالی نوشتی از نظر من بدون ایراد نوشتاری و سیر درست داستان و یه پیشنهاد دارم اونهم استفاده کمتر از اصطلاحات انگلیسیه که فکر کنم یکی از خوانندگان داستان هم یاد آوری کردن
ادامه بده منتظرم