در نور کمرنگ کافهای پر از دود و سکوت، او را نگاه میکرد. نه به سنگینی کسی که زیبایی را برای اولین بار میبیند، بلکه با کنجکاوی عجیب کسی که درون یک رویا گرفتار شده است. آرام و بیصدا وارد شد، مثل یک نغمهی ملایم و نامانوس، اما با این حال غیرممکن به نظر میرسید که به درستی در آنجا حضور داشته باشد. نگاهش تمام اتاق را کاوید، گویی اینجا یک موزهی پر از آثار باستانی و گرد و غبار بود. او قدبلند و کمی خمیده بود، مثل زنی که به دنیا آمده بود تا برجسته باشد، اما جایی در میان روزهای گذشته آموخته بود که خودش را فروتنانه کج کند. لباسهایش، هرچند ساده و کهنه، بخشی از خودش به نظر میرسیدند، همچون امتدادی از پوستش که به مرور زمان و سختی شکل گرفته بود. زیباییاش را به رخ نمیکشید، که همین او را حتی جذابتر میکرد.
پل، هفتهها بود که شبهایش را در این کافه میگذراند، در انتظار چیزی شبیه به همین، چیزی واقعی. نیویورک در اواخر دههی پنجاه میتوانست روح هر انسانی را از بین ببرد اگر حواسش نبود، و پل نزدیک بود که آخرین ذرات امیدش را برای اجارهی یک اتاق کوچک در شهر بفروشد. هر شب به اینجا میآمد و به دنبال نگاهی از معنا بود؛ در میان دیوارهای پوشیده از یادداشتها و یادگاریها، در نگاه خستهی آدمها و در طرز نشستن غریبهها که مثل قدیسان قدیمی بر نوشیدنیهایشان خم میشدند.
اما امشب متفاوت بود. او متفاوت بود.
زن در انتهای بار نشست و با تکان دست به بار من چیزی سفارش داد. پل متوجه شد که انگشتانش به آرامی و با ریتمی خاص به لبهی بار میزدند، گویی که آهنگی را مینوازد که فقط خودش میشنید. میدانست که به او خیره شده، و اهمیتی نمیداد. سالها بود که کسی شبیه او را ندیده بود—کسی که زنده به نظر برسد، واقعاً زنده، مثل طوفانی که آمادهی شکستن است. انگار مادر طبیعت کس عظیمش را باز کرده بود و او را فرستاده بود آنجا. به ماموریتی آشنا و غربت زده؛ اغوای عالم.
بعد از مدتی، زن سرش را به سمت او چرخاند و نگاهش را دید. پل نگاهش را از او برنگرداند. در عوض، با نگاهی ثابت و پرشور به او خیره شد، حتی زمانی که نگاه زن از تعجب به چیزی دیگر تغییر کرد—شاید به نوعی سرگرمی یا کنجکاوی. زن به آرامی لبخند زد، گویی به رسم احترام به پل اعلام میکرد که بله، او هم او را دیده و بله، این موضوع اشکالی ندارد. سپس لیوانش را کمی بالا آورد، انگار به سلامتیاش نوشید و جرعهای از آن را نوشید. نحوهی نوشیدنش، با آن نگاه ثابت و جسور، پل را دعوت میکرد تا به سمتش برود.
و او هم این کار را کرد.
از جای خود بلند شد و با قدمهایی نیمهمست و نیمهبیدار در هالهای از خواب و ویسکی به سمت زن حرکت کرد. نمیدانست قرار است چه بگوید و اهمیتی نمیداد. همین ابهام و ناشناختگی برایش جذاب بود.
وقتی به او رسید، فقط به بار تکیه داد و بدون آنکه حرفی بزند، نوشیدنی دیگری سفارش داد. زن همچنان او را نگاه میکرد، چشمانش صورت پل را کاویدند، همچون هنرمندی که طرحی را روی کاغذ میکشد. او هم نیازی به حرف زدن نداشت. سکوت میانشان زبان خودش را داشت، دعوتی بود به ناشناختهها، به نوعی چالش. احساس میشد که تنها دو نفر در آن اتاق بودند، تنها دو انسانی که هنوز میدانستند زندگی چیزی فراتر از روزها و شبهایی است که به سرعت میگذرند.
«اسمت چیه؟» بالاخره سکوت را شکست و با صدایی آرام پرسید، انگار میخواست رازی را آشکار کند.
«پل.» سعی کرد صدایش نلرزد.
زن اسمش را تکرار کرد و با زبانش مزهاش را چشید. سری به نشانهی تایید تکان داد و سپس دستش را به سمت او دراز کرد. «ایزابل.»
پل دستش را گرفت، گرمای پوستش را حس کرد و لحظهای به این فکر افتاد که چند زندگی را قبل از این لحظه پشت سر گذاشتهاند. او به سرنوشت و تقدیر باور نداشت، به چیزی که نمیتوانست ببیند یا لمس کند اعتقاد نداشت، اما در همین لحظه چیزی عجیب و انکارناپذیر را حس میکرد. انگار او را از همیشه میشناخته، انگار که ایزابل بخشی از خودش بود که در طول مسیر زندگی از دست داده بود.
ساعاتی طولانی دربارهی همه چیز و هیچ چیز صحبت کردند. دربارهی رویاها و ناکامیها و چیزهایی که نمیتوانستند رهایشان کنند. ایزابل از زندگی پر از سفرهایش گفت، از عاشقانی که پشت سر گذاشته بود، از شهرهایی که هم زخمش زده و هم درمانش کرده بودند. با آزادی و رهاییای حرف میزد که پل به آن حسادت میکرد، رهایی جسورانهای که ترسهای او را ناچیز و بیاهمیت نشان میداد. پل خود را در حال گفتن چیزهایی یافت که هرگز به کسی نگفته بود؛ دربارهی ترسهایش از پیر شدن، از فراموش شدن، از اینکه تبدیل به چهرهای بینام در شهری پر از آنها شود. از اینکه یک روز جلوی رودخانه ای به سرش بزند خودش را پرت کند پایین. ایزابل چندبار بی هوا روی پای پل را لمس کرده بود. بی آنکه نشان دهد میخواهد کیر ورم کرده ی پل را بگیرد.
ساعتی بعد، کافه را ترک کردند و در سرمای دلنشین و روشنایی کمنور چراغهای خیابانها دست در دست قدم زدند. بدون هیچ کلمهای، ایزابل دستش را گرفت و پل نیز مقاومت نکرد. با هم قدم میزدند، گامهایشان در خیابانهای خالی طنین داشت و نفسهایشان در هوای سرد شب در هم میآمیخت. چند بار گرمای روحشان همدیگر را به بوسه های بکن تو دعوت کرده بود. مقاومت نکرده بودند. مادر طبیعت آن دور را دوست داشت، به آرامی، اجبار گاییدن را داشت و میخواست مثل کیوپید و زنی مست همدیگر را به هم دیگر عادت بدهد. موقع بوسه دست ایزابل چندبار از روی شلوار روی کیر او رفته بود و صدایی از ته دلش بلند شده بود. زنی زیبا، موهایی زیباتر، پل ترسیده بود، انگار از اینکه همچین زنی اورا ، کیر و بدنش را طلبیده بود احساس درماندگی و خواسته شدن و عشق می کرد. توی سرش ترانه ای دور از جایی پخش شد. دوباره قدم زدند.
به آپارتمانش رسیدند، اتاقی کوچک و فشرده در بالای یک خشکشویی، پر از کتاب و نقاشیهای نیمهکاره و بوی عطرهای شرقی. بدون آنکه کلمهای بگوید، او را به داخل دعوت کرد و در را پشت سرشان بست، گویی که میخواست خود را از تمام جهان بیرون محصور کند.
در نور کمرنگ، صورتش نرمتر و چشمانش عمیقتر و تیرهتر به نظر میرسید. نزدیک او شد، دستش گونهاش را لمس کرد، نگاهی گرم و در عین حال مطمئن داشت. پل لرزشی از سرما و هیجان را درون خود حس کرد، حسی که هم آشنا بود و هم کاملاً جدید. پیش از این هم با زنها بوده، عشق ورزیده و از دست داده بود، اما این بار فرق داشت. این لحظه چیزی خام و بنیادی در خود داشت که میتوانست او را در هم بشکند و دوباره بازسازی کند. لب های ورم کرده از شهوت، صدای ناله ای از قرون” من رو میخوای پاره کنی امشب بابا؟”
در آغوش هم فرو رفتند، بدنهایشان در رقصی قدیمی و کهن به حرکت درآمدند، ریتمی که نیازی به تمرین یا آمادگی نداشت. زن کیر عظیم و گرمای لذت بخش سحر آورش را روی کون گرفتار در لباس حس می کرد و انگار چیزی از درون قلبش با جهان شروع به صحبت کند داشت آماده می شد. در آن لحظه، گذشته و آیندهای نبود، تنها حال بود، تنها گرمای نفسها و ضرباهنگ تپندهی زندگی. به کیری بزرگ در سیاه و روشن نور چراغ تیر برق بیرون. آنها دو روح بودند که با هم برخورد کرده، دو جسمی که به هم پیچیده شده و هرکدام چیزی را میجستند که نمیتوانستند نامی بر آن بگذارند، چیزی که به نظر میرسید کمی دور از دسترس باشد. فریادی که لحظه های بعد سترگی زندگی وقتی برای عشق می تپید احساس می شد. زن احساس کرد حجمی از چیزی غیب از توی بدنش روی ران پایش سرازیر شد.
گفت :” میخوای روی زانو بشینم!؟ “
” اوف. آره. “.
گرمای دهان زن دور کیر کلفتی که انگار ضربان می زد.
بعد گفت :” میشه تا صبح توی همین دهنم بمونه!؟”
پل یادش آمد که صدای مادرش را شنیده بود که به پدرش می گفت:” نه نمیخورم#34;. و بعد صدای کوفته شدن در خانه توی شبی بارانی.
حالا وقتی دندان های زن روی تنهی کیرش می نشست تق تق صدای برخورد باران به شیشه توی دلش را داشت خالی می کرد. انگار نه توی این دنیا بود و نه توی جهان مردگان. حتما مردی خوشبخت بود. تن نرم و زنانه ای که از بالا می دید حلال کمر و قوس باسن نزدیک به زمین داشت حرارت غیر قابل کنترلی به زمین میداد. از بیرون صدای حرکت ماشین هایی می آمد که پل فکر کرد شاید یکی از زن ها داشت توی سیاهی ماشینی کنار خیابان ، خمار اندوه و عشق های گذشته را از توی کیر مردی می مکید بیرون.
چهار تلمبه ی محکم زده بود که کمربند برداشت.
باقی شب داشت زن را مثل روسپی ای توی قرون گذشته می گایید، زنی بکن تو، پر از حس و خون. یک عفریته ی زیبا، جادوگری همه کاره. دهانش خشک شده بود و گرما دور سرش می چرخید. ایزابل ته کیر پل توی دهان می کرد و هربار که بیرون میآورد می گفت:” ته گلوم. اینجاست همه ش”
گرمای کس دور تنه ی قطور کیر، خیسی آب روی ته کیر که موهای خیس دور کیر پل به هم چسبیده بود حالا. صدای کس وقتی با فشار کیر توی کس می رفت. پل احساس میکرد حالاست که کسی از جهان آینده دری باز کند و بگوید :” وقتش است. حالا ایزابل باید جیغ بکشد”. ایزابل دوبار روی کیر پل لرزید و باز می گفت ادامه بده. پل ادامه داده بود. دهانی خشک، سری گیج رفته. از پنجره ی باز بالکن ساختمان های ردیف دوردست رو میدید. “چه تماشایی”
ساعتی بعد، در سکوت کنار هم دراز کشیده بودند، سنگینی آنچه اتفاق افتاده بود همچون پتو رویشان افتاده بود. پل به سقف خیره شده بود و به صدای نفسهای او گوش میداد، حس میکرد که بالا و پایین رفتن سینهاش را حس میکند. میدانست که این شب، این لحظه، او را تغییر خواهد داد، این دریچهای به دنیایی بود که همیشه در رویاهایش تصور میکرد.
اگر دوستانش آن جا بودند میگفتند بالاخره مرد شده ی. شاید درست می گفتند، این زن زنی دیگر بود. خاص. ویژه. پل حرکت کرد و از پشت او را بغل کرد. بوی شامپو ، عطر غریبی که نمیشناخت، شاید بوی رحم مادر طبیعت بود. بوی دیواره ی کس زاینده ش، بوی کیر هایی که در عطش زنی سوخته بودند و پل به حالشان دل سوزاند.
نوشته: کایوگا
4 پاسخ به “در آستانه ی چیزی واقعی (۱)”
لذت بردمزبان قاصر است از توصیف این اثر در بافت کلمات
فدات فروزن کیرت راست شد باهاش؟
اره لذت بردم از سرکار داشتم برمیگشتم خسته بودم حالم جا اومد
چه جالب این داستان فقط ویوو خورده لایک نه