دایی داریوش (۱)

از جمعه که از خونه بابک رفتم خوابگاه همه اش دارم لحظه شماری میکنم که سه شنبه برسه و کلاسا تموم بشه تا به دایی زنگ بزنم و بگم تا جمعه بیکارم و حالا ساعت ۱۲ و نیم سه شنبه آس و تو سلف دارم ناهار میخورم
گوشی رو برداشتم یه پیام دادم:
سلام، خوبی؟ زنگ نزدم که مزاحم نشم سرکاری من کلاسام تموم شد هر وقت کارت تموم رفتی خونه زنگ بزن بیام سمت خونه
ناهارمو خوردم با شهروز زدیم بیرون از سلف
من: کلاس داری؟
شهروز: فعلا نه ساعت ۳ یه کلاس دیگه دارم
من: بریم یه دور بزنیم و یه سیگار بکشیم؟
شهروز: بریم
زدیم بیرون از محوطه دانشگاه سیگار رو روشن کردیم قدم میزدیم دو هفته بود که با هم رفیق شده بودیم و واقعا برام جای سوال بود چرا یهو من و شهروز انقدر صمیمی شدیم که با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم نگاه کردم دایی بود
من: الو سلاااام داریوش خان خوبی؟
داریوش: یه دایی بندازی رو زبونت بد نیست ها
من: مرسی منم خوبم
داریوش: خندید و گفت بچه پررو، ببخشید پیام دادی جلسه بودم الان دیدم پیامتو من و بابک عصر ساعت ۶ میایم دنبالت شام بریم بیرون و بعدش میریم خونه من
من: اوکی، فعلا کاری نداری؟
داریوش: نه عزیزم مراقبت کن خدا حافظ
شهروز: کی بود؟
من: داییم، امشب میرم خونه اش
شهروز: اوکی، منم تو خوابگاه نباشی میرم ساوه
نگاه شهروز یه جوری بود گیرا و انگار که می خواست حرفی بزنه ولی من چیزی نگفتم و راه افتادیم سمت خوابگاه، ظهر بود و بچه ها کلاس داشتن فقط دوتا از بچه مثل من بودن که کلاسشون همون ۱۲ تموم شده بود و خواب بودن، منم رفتم رو تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت ۵ بود رفتم یه دوش گرفتم و اومدم با بچه ها یه چای خوردیم و بچه هایی که شهرای نزدیک بودن داشتن آماده میشدن برن خونه هاشون شهروزم داشت وسایلشو جمع میکرد،چای رو خوردم و پاشدم حاضر شدم لباسمو عوض کردم شهروز اومد رو تخت کنارم نشست گفت دیدی میگم علیرضا یه مرگش هست تا لباستو عوض کردی چشم ازت بر نداشت دیدمش رو تو و من و کامران زومه همیشه خندیدم گفتم بزار از کیرمون لذت ببره شهروز گفت کاشکی و من لحظه به لحظه داشتم مطمئن میشدم که شهروزم گی هستش گوشیم زنگ خورد داریوش بود جواب دادم گفت ما در خوابگاهیم گفتم باشه و از بچه خداحافظی کردم زدم بیرون
نشستم تو ماشین سلام دوقلوهای افسانه ای خوبید؟
داریوش: سلام عزیزم مرسی
بابک: سلام بر کیر کلفت خواهر زاده کیر کلفت
من: هرچی باشیم کنار خرطوم تو به چشم نمیاد
خندیدیم و داریوش گفت کجا برم که من گفتم برو سمت دربند هوا ملسه میچسبه گفت ای به چشم و راه افتاد
رفتیم تو یه رستوران نشستیم یه قلیون گرفتیم و غذا سفارش دادیم و اون شب گذشت راه افتادیم بریم خونه هوا سیگار میطلبید پاکت رو درآوردم یکی برداشتم روشن کردم و به دایی و بابکم تعارف کردم بابک برداشت و پیاده اومدیم تا برسیم به ماشین
بابک: داریوش منو در خونه پیاده کن
داریوش: مگه نمیایی پیش ما؟
بابک: نه فردا خیلی کار دارم اگر بشه پنجشنبه عصر میام
بابک رو پیاده کردیم و رفتیم سمت خونه داریوش وقتی رسیدیم من گفتم میرم یه دوش بگیرم یه حوله برام بیار، قبل حموم رفتم دستشویی کامل خودمو تمیز کردم و بعدش رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون داریوش هم رفت دوش گرفت اومد بیرون من یه شورت اسلیپ سفید پوشیده بودم بابک نگام کرد و گفت یه فیلم بزار بیام رفت تو اتاق خواب خودشو خشک کرد و اومد بیرون من همینطوری جذبش شدم یه شورت اسلیپ‌مشکی پوشیده بود که کیرش کامل زیرش خودنمایی میکرد، اومد کنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم باهم یه فیلم دیدیم ساعت ۱۱ و نیم شب بود داریوش برگشت سمتم لباشو گذاشت روی لبام و شروع کردیم به بوسیدن که من زبونمو راهی دهنش کردم و اونم همراهی کرد، دستمو روی سینه و بدنش میکشیدم، اونم با کیرم و شکمم بازی میکرد بعد از ده دقیقه زبون خوردن و لب بازی شروع کردم کنار گوش و گردن شو خوردن و رفتم پایین سینه شو لیس میزدم و رفتم پایین تا رسیدم به کیرش که زیر شورت داشت میترکید همونطوری از روی شورت کیرشو گرفتم تو دهنم و لیس میزدم آروم دست انداختم از کنار شورت کیرشو درآوردم و کردم تو دهنم صدای آه و ناله دایی بلند شده بود و میگفت قربونت برم که کاری کردی که به آرزوم رسیدم یه ربع براش ساک زدم کیرش قرمز شده بود که بهم گفت پاشو وایسا جلوم پاشدم صورتش رو به روی کیرم بود شورتمو درآورد و کیرمو تو دستش گرفت نگاهش کرد سرشو بوسید یه نگاه بهم انداخت و گفت حالا نوبت داییه که به کیر خواهر زاده اش حال بده و شروع کرد به ساک زدن و با دستاش با تخمام بازی میکرد بعد ده دقیقه روی مبل داگی وایساد و گفت شروع کن، رفتم پشتش کیرم و سوراخشو لوبریکانت زدم، کیرمو چند بار کشیدم رو سوراخش و آروم کردم تو که خودش کونشو عقب داد و کل کیرم تا خایه هام رفت داخلش و گفت شروع کن کمر بزن، منم تلنمبه زدنامو شروع کردم اول آروم آروم و بعد از چند دقیقه محکم و تند میزدم، رفتم دم گوشش گفتم دایی نمیخواد کون خواهر زادشو حال بیاره برگشت نگاهم کرد و با یه لبخند گفت چرا که نه، دراز کشیدم پاهامو دادم بالا گفتم میخوام وقتی ارضا میشی چشمای خوشگلتو ببینم، کیرشو با سوراخم لوبریکانت زد و آروم آروم داد داخل شروع به تلنمبه زدن کرد بعد بیست دقیقه گفت دارم ارضا میشم گفتم سری قبل نریختی داخل الان بریز تو میخوام حسش کنم شدت ضربه هاشو محکم کرد آه و ناله ام دراومده بودکه صدای داد دایی داریوش دراومد و تو کونم ارضا شد و من در حالیکه داریوش داشت برام جق میزدم و موقع ارضا شدنش دستشو دور کیرم سفت کرده بود بخاطر فشار دستش ارضا شدم آبم پاشید رو شکم و سینه ام و دست داریوش
همون حالت دایی داریوش افتاد روم و شروع کرد به لیس زدن آبم از روی بدنم و میخوردش بعدش پاشدیم رفتیم حموم تو حموم همدیگه رو شستیم اومدیم بیرون و مثل فیل خوابمون میومد افتادیم رو تخت لخت بغل هم خوابیدم
ادامه دارد…

نوشته: سینا۳۳

بازدید 7,454

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “دایی داریوش (۱)”

  1. تمایل به گی داری خودت میدونی و خودتآخه کسخول با دایی!؟حالا تو مغزت بو میده اون دایی مشنگت چطوری تو صورت آبجیش که ننه توست نگاه می‌کنه…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید