عروسی دایی داریوش (۱)

چشمامو بستم که طول مسیر یه چرت بزنم اما این ذهن مشغولی لعنتی نمیذاشت، از روزی که برای داریوش خواستگاری رفتن و اونم قبول کرد حالم خوش نبود دست خودمم نبود، بالاخره چند سال خاطره داشتیم و الان نمیدونستم هنوزم با وجود متاهلی پایه هست یا نه البته میدونستیم که هر دو بایسکشوال و اینکه یه روز بحث ازدواج پیش بیاد ممکنه اما خب بازم برام سخت بود، عروسی رو تهران گرفته بودن از چند روز قبل همه از شهرستان اومده بودن و منم چون دل و دماغ نداشتم در جواب اصرار بی وقفه مامانم برا اینکه بیشتر مرخصی بگیرم و زودتر برم که تو جمع باشم و به قول خودشون همه مراسمات قبل از عروسی رو باشم یه کلمه میگفتم فعلا جایگزینم نیومده اما دیگه راه فراری نبود باید برا عروسی میرفتم، توی همین فکر و خیالات بودم که اعلام کردن کمربندها رو ببندید آماده فرود میشیم از بالا یه نگاه کردم بالای آسمون تهران بودیم بعد از نیم ساعت چون عجله ای نداشتم آخرین نفر از هواپیما پیاده شدم و دوباره اومدم تو شهری که پر از خاطرات بود، ساکی نداشتم یه کوله بود که اونم همراهم تو کابین بود رو دوشم انداختمو رفتم بیرون
یه سیگار روشن کردم خب اگر با این اوضاع برم خیلی بده حداقل داریوش میفهمه و نمیخوام ناراحتش کنم
به تاکسی اشاره کردم راننده یه پسر خوش هیکل و با نمک بود
+جردن میری؟
_بله
نشستم صندلی پشت
+ببخشید میشه سیگار بکشم؟
_آره داداش راحت باش، غمت نباشه دنیا بالا پایین داره، انقدر خودتو اذیت نکن
+یه لبخند زدم و گفتم دمت گرم مشتی
_از کجا میایی؟
+بوشهر
_بچه جنوبی؟
+نه محل کارم اونجاست
راننده بچه خوش برخوردی بود از اون حال و هوا در آوردم به خودم اومدم تو خیابون جردن بودم
_کجاش پیاده میشی؟
+بی زحمت یکم بالاتر، در اون فروشگاه
وارد فروشگاه شدم سعید تا منو دید بلند شد اومد سمتم
_به به آقا سینا، چه عجب از جنوب دل کندی؟
+سلام، تو چه پدر کشتگی با جنوب داری آخه؟
_من با جنوب پدر کشتگی ندارم، رفیق کشتگی دارم، رفیق با مرام منو ازم گرفته
+خوبه بابا زبون نریز، منو خر کنی تو پاچه ام کنی، خودم خر هستم
_خب کی اومدی؟
+پروازم همین الان نشست، مستقیم اومدم اینجا عروسی داریوشه دو دست کت شلوار میخوام یکی برا امشب یکی فردا
_حله بیا بشین یه قهوه بخوریم بعد میدم بچه ها برات بیارن تن بزن
کار درد و دل کردن سعید از زندگی و خرید لباس دو ساعتی طول کشید و زدم بیرون یه دربست گرفتم سمت نیاوران خونه خاله همه اونجا بودن، زنگ رو زدم آیفون رو برداشت پژمان بود پسرخالم
_کیه؟
+باز کن بابا تخم سگ تو منو نمیشناسی؟
_زد زیر خنده و گفت میشناسمت میخواستم ببینم بازم فحش کشم میکنی یا گرمای جنوب مختو تعطیل کرده بیا بالا
کسی از اومدنم خبر نداشت، چنان همه ریختن دورم که انگار عروسی منه، مامان بزرگم و خاله هام کل میکشیدن و دست میزدن، مامانم میگفت داماد بعدی رو بنازم، خب البته همه اینا بابت اینکه من داماد بعدی ام نبود، من چون نوه اول بودم و تا چند سال بعد من خبری از نوه نبود همه ام بهم وابسته بودن این دوست داشتن بیشتر بود، تو این شلوغیا چشمم به مهیار خورد که مثل همیشه علی بی غم بود،
+به آقا مهیار، خوبی؟، چه عجب از خونه دراومدی؟
_از اون آب و هوا بکنم بیام تو این تهران چکار آخه؟
+بیچاره خاله عزیز من با تو چلغوز گیر کرده
خندیدیم و همو بغل کردیم آروم در گوشم گفت:
_داریوش خیلی منتظرته
+بزار باشه علف زیر پاش سبز بشه
همه در تدارک شب بودن زن ها رفتن آرایشگاه و مردام تو خونه هرکی سرش به کار خودش گرم بود
+مهیار بریم آرایشگاه؟
_بریم، ولی نوبت نداریم
+خفه شو بابا راه بیفت بریم نوبت گرفتم
تو راه یه سیگار روشن کردم و مهیارم داشت رانندگی میکرد برگشت سمتم
_احوالت چطوره؟
+خوبم
_خودتو اذیت نکنی اولشه میاد تو خط دوباره
+خندیدم و گفتم خفه بابا داریوش رو نمیشناسی
_چون میشناسم میگم
همه رفتن،به مامان گفتم خودم میام، نشستم یکم مشروب خوردم و رفتم نباید زیاده روی میکردم
وارد تالار که شدم دی جی مشغول بود و یه چندتا از دختر خاله ها و دختر داییا وسط بودن سلام علیک کردم، پژمان رو صدا زدم
_کره خر چرا انقدر وسط خلوته؟
+چی بگم داداش هیچکس پا نمیشه
_خودت برو وسط الان میاییم
رفتم سمت مهیار با بابک و چندتا دیگه از فامیلا رو یه میز بودن گفت بشمر ۳ همه وسطین ها مثلا حنا بندونه مهیار گفت ای به چشم ولی غم چشمای بابک داشت دیوونه ام میکرد، رفتم کنارش و آروم تو گوشش گفتم پاشو خودم تا آخرش باهاتم حتی اگر مجبورم کنن ازدواج کنم، هرطور بود وسط رو شلوغ کردم،
پژمان
_داداش کی وقت کردی لباس به این قشنگی بگیری
+داداشت این کاره اس دیگه
_من لباس فردامم اینطوری نیست، همینه دیگه خوشتیپ که هستی، خوش هیکلم هستی، لباسای خوشگلم میپوشی همه تو رو بیشتر دوست دارن
+بچه حسودی نکن بگو ماشاالله، فردا میریم برات خرید میکنم
داریوش با خانمش وارد تالار شدن و آتش بازی و هلهله و کل همه جا رو پر کرد بابک یه گوشه نگاه میکرد، رفتن تو جایگاه بعدش که سر و صدا ها خوابید رفتم بغلش کردم رو بوسی کردم و تبریک گفتم اما خدا میدونه حالم از بابک بدتر بود
داریوش
_خوشتیپ کردی؟
+چرا نکنم عروسی داییمه
_نمیگی داییت دلش میخواد
+بخواد ما هستیم
اونشب تموم شد و من با بابک رفتم خونه اش، هردو بالا بودیم و نمیشد کنترل کرد بابت همین خب یه سکس داغ کردیم و تقریبا فشار عصبی جفتمون خوابید مخصوصا که مثل گذشته بابک زیر کیر من ارضا شد و منم داخل کونش شیره وجودمو خالی کردم
ادامه دارد…

نوشته: سینا۳۳

بازدید 3,280

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “عروسی دایی داریوش (۱)”

  1. Redsee عزیز بابک رو یه چند قسمتی راجب سکس هامون نوشتم نگاه کنی داستان ها رو میبینی

  2. Redsee عزیز پیشنهاد میدم مجموعه خاطرات سینا و بابک و دایی داریوش رو بخون

  3. خیلی بی سر و ته شروع کردی رابطه های قبلی با اقا مهیار و بابک برای خواننده داستان مبهم و گیج کننده اس

  4. داستانت قبل از اینکه سکسی و تحریک کننده باشه بیشتر جنبه قر و فر خودت رفتار نمایشی فیس و افاده خودت نوشتی که با کلاس هستی بالا شهر نشینی و وضع مالی ات خوبه و ابن چیزها آخرش هم خیلی تتد با یه شیب تتد یه گریزی زدی به سکس که اصلا برای خواننده داستان معلوم نبوده و نیست که رفیق که باهش سگس کردی کیه رابطه تون چطوره خلاصه داستانت اصلا. جالب. نبود / اگر هم داستانت قبلا. به عقبه داشت یعنی توی یه داستان جداگانه قبلا رابطه ها رو نوشتی بازم هیج ربطی به این داستان نداره ما داریم ابن داستانت رو می‌خوانیم و به این داستانت نقد میگنیم .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید