داستان من و ملیکا

سلام. من بردیا هستم و میخوام از خودم و ملیکا بگم.
ملیکا اول دوست دختر من بود که حدود ۶ ساله با هم ازدواج کردیم و زندگی خوبی داریم.
اون اوایل وقتی از حس فوت فتیش خودم بهش میگفتم براش عجیب بود و مخالفت میکرد.
به پاهاش که نزدیک میشدم میگفت پاهام کثیفه و بو میده و نمیخوام اذیتت کنم.
اما کم کم براش عادی شد و بعدها هر موقع منو میدید پاهاشو می‌گرفت جلوی صورتم و می‌گفت بوشون کن ببین چه بویی میدن.
یا هر موقع از باشگاه میومد میگفت پاهامو ماساژ بده.
خلاصه ما ازدواج کردیم و الان تو خونه حرف اول و آخر با منه که میگم چشم.
تمام تصمیمات زندگیمونو ملیکا میگیره و اون رئیسه.
گاهی که ملیکا از سرکار میاد میگه برده ( بجای بردیا میگه برده ) خودت وظایف تو میدونی.
کفش هاشو در میارم و جفت میکنم.
بعد جوراباشو در میارم و براش میشورم.
پاهاشو با آب و صابون ماساژ میدم و با حوله خشکشون میکنم.
اونم از تک تک این لحظات لذت میبره.
یکی از تفریحات ملیکا اینه وقتی از بیرون میاد جوراباشو میکنه تو دهنم و یکی از کفش هاشو با چسب نواری میبنده به صورتم و از اتفاقاتی که اون روز براش افتاده تعریف میکنه.
گاهی وقتا که میخواد بخوابه صورتمو با کمربند به کف پاهاش میبنده و من مجبورم تا صبح که بیدار بشه تو همون حالت بمونم.
بعضی مواقع هم ملیکا دوستاشو دعوت میکنه و بهم دستور میده پاهاشونو ماساژ بدم. دوستاش همیشه بهش حسودی میکنن و میگن عجب شوهر رام و حرف گوش کنی داری.
یه بار بعد از اینکه پاهای خودش و دوستاشو ماساژ دادم گفت حالا دستاتو لیس بزن. منم همین کارو کردم و کلی بهم خندیدن و مسخرم کردن.
گاهی هم میگه صبح زود کار دارم بیا پاهامو بلیس تا بیدار بشم. منم صبح که شد اینقدر کف پاهاشو با زبونم ماساژ میدم تا وقتی کامل از خواب بیدار بشه.
تو فامیل همه میدونن من چقدر ملیکا رو دوست دارم و تمام وجودم متعلق به اونه‌.
امیدوارم شما هم به دختر رویاهاتون برسین.

نوشته: توله سگ

بازدید 12,638

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “داستان من و ملیکا”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.