خیانت تو ساختمون نیمه کاره

اوایل ماه رمضان بود، دم غروب داشتم از خرید برمی‌گشتم خونه. خیابونا حسابی شلوغ بود و همه سعی می‌کردن دم افطار خونه باشن. با خودم گفتم از کوچه‌پس‌کوچه‌ها برم که زودتر برسم. روزه داشتم و حسابی ضعف کرده بودم، غرق افکارم بودم که یهو صدای آشنا شنیدم: «خوشگله، کمک نمی‌خوای؟»میثم بود، از جوونای شر و دعوایی محل، باز سر و کله‌ش پیدا شده بود.
همیشه چشمش که بهم می‌خورد با موتورش دنبالم راه می‌افتاد و تیکه می‌نداخت. تندتر قدم برمی‌داشتم و سعی می‌کردم مثل همیشه بهش بی‌محلی کنم تا بره پی کارش. کار دیگه‌ای هم نمی‌تونستم بکنم، تو محل اسم و آوازه بدی داشت و منم ازش می‌ترسیدم، ولی به این سادگی‌ها ول کن نبود.
میثم: «خانومو، اصلاً محل نمی‌ده؟ بپر ترک موتور، برسونمت.»
خسته بودم و اصلاً حوصله نداشتم. بهش یه چشم غره رفتم شاید دست از سرم برداره.
میثم: «اوه اوه، اخم می‌کنی خواستنی تر می‌شی! اینارو بده من برات بیارم.»
سعی کرد خریدامو از دستم بگیره، انگشتش یه لحظه به دستم خورد و یه حس عجیب دوید تو تنم. ناخودآگاه عصبانی شدم و نایلون رو از دستش کشیدم. خواستم چند تا فحش بهش بدم، تا سر مو سمتش چرخوندم و چشم تو چشم شدیم، ترس تو وجودم افتاد و آروم‌تر شدم و گفتم: «آقا میثم، من متاهلم، سه تا بچه قد و نیم‌قد دارم، درست نیست این‌طوری دنبال من راه بیفتی.»
میثم خندید و گفت: «پس زبونم داری،؟ مردیم و حرف زدن تو دیدیم.»
با بی‌توجه بهش ادامه دادم: «شما از خانواده با آبرویی هستی، مردم می‌بینن، پشت سرمون حرف می‌زنن…»
چهره میثم بدجوری درهم شد و گفت: «به کسی ربطی نداره من و خانوادم کی هستیم و چیکار می‌کنیم. هرکاری بخوام می‌کنم و کسی تخمم نمی‌تونه بخوره، هیچکس نمی‌تونه برام تعیین تکلیف کنه، عادت ندارم کسی تو روم دربیاد و جواب سربالا بده. به وقتش خودم یادت میدم چطور رفتار کنی.»
سوار موتور سنگینش شد و دو سه بار گاز داد، یه چشم غره بهم رفت و با سرعت زیاد دور شد. یه نفس راحت کشیدم و چند دقیقه بعد رسیدم خونه. دخترم فاطمه‌زهرا سفره رو چیده بود و همه دورش نشسته بودن تا اذان بشه. همین که رفتم لباسمو در آوردم، شوهرم صدام زد: «راحله، بیا افطار، اذان شد.»
من: «یه دوش بگیرم میام، بوی عرق می‌دم.»
همین که رفتم زیر دوش، دوباره اون خیالات اومد سراغم. سه چهار روزی از پریودیم گذشته بود و حسابی هورنی بودم. ناخواسته در مورد میثم فکرای سکسی داشتم و نمی‌تونستم جلوشو بگیرم، انگار کم‌کم یه فانتزی تو سرم شکل گرفته بود. تصور اون ظاهر مردونه و دستای قوی و زمختش رو بدنم، حسابی منو به هیجان میاورد. یادم نمی‌اومد آخرین باری که درست حسابی ارضا شده بودم کی بود، شوهرم ۱۲ سال ازم بزرگتره و راننده اتوبوسه، خیلی پیش میاد مسیرهای طولانی رو رانندگی کنه برای همین خیلی خسته می‌شه، چند سالی بود که مثل قبل توان و حوصله سکس نداشت و تا وقت گیر می‌اورد می‌خوابید، البته حق داشت، کارش سخت بود، ولی منم نیاز داشتم، نمی‌شد جلوی بدنمو بگیرم دستام رو بدن داغم می‌کشیدم و مدام بین سینه‌ها و پاهام حرکت می‌دادم.
میثم با اینکه شر و شور بود، جوون بود و چهره پرجذبه‌ای داشت. هر بار که دنبالم راه می‌افتاد و تیکه مینداخت انگار یه آتیشی درونم روشن می‌شد و بدنم برای سکس تشنه‌تر می‌شد. آخه فقط باید اوکی می‌دادم که اتفاق بیفته، دوش آب سرد باز کردم تا این فکرا از سرم بپره. همین که آب سرد خورد بهم، یه نفس عمیق کشیدم و آروم‌تر شدم. خودمو شستم، لباس پوشیدم و رفتم شام خوردم. تا ظرفا بشورم و سحری فردا رو آماده کنم، نزدیک ساعت ۱۰ شد.نقشه چیده بودم امشب که با شوهرم سکس کنم. به پسرای کوچیکم گفتم: «امشب خستم، زودتر میرم بخوابم. بیدارم نکنین، هرچی می‌خواین به فاطمه‌زهرا بگین.»
تا رفتم تو اتاق دیدم خوابیده. هنوز ساعت ۱۰ نشده بود، کلافه شدم. همیشه همین آش و همین کاسه بود.برق خاموش کردم، رو تخت ولو شدم. یکی دو ساعت این پهلو اون پهلو شدم ولی خوابم نبرد.
اتاق تاریک و ساکت بود و فقط صدای خروپف شوهرم می‌اومد، مثل همیشه سنگین و آزاردهنده. طبق عادت گوشی برداشتم رفتم تو اینستاگرام، فکر میثم هنوز تو سرم بود، وسوسه شدم و ریکوئستی که چند روز قبل داده بود قبول کردم، چند دقیقه که تو اینستا چرخیدم، میثم بهم پیام داد: «چطوری خوشگله؟»
با دیدن پیامش قلبم شروع کرد تند زدن، خیلی هیجان داشتم که می‌خواستم باهاش صحبت کنم ولی نمی‌خواستم پررو بشه، در جوابش نوشتم: «اینجا هم دست از سرم برنمی‌داری؟»
میثم: «با دست پس می‌زنی با پا پیش می‌کشی! اگه می‌خوای از این حرفا بزنی چرا ریکوئست قبول کردی؟»
دستپاچه شدم، راست می‌گفت، نمی‌دونستم چه بهونه‌ای بیارم و گفتم: «چون آشنا و بچه محلیم قبول کردم، دلیل نمی‌شه از این به بعد وقت و بی‌وقت بهم پیام بدی.»
میثم: «فکر نمی‌کردم انقدر رو بچه محلات تعصب داری 😂
راحله، می‌دونم ازم خوشت اومده، هرچی بیشتر این‌جوری کنی تابلوتره.»
یه لحظه خجالت کشیدم ولی راست می‌گفت، در جوابش گفتم: «راحله؟ چه زود پسر خاله شدی! دیگه خودتو خیلی دست بالا گرفتی، اصلاً هم ازت خوشم نمیاد.»
میثم: «از اون حسین گامبو (شوهرم) که بهترم، نه حرف زدن بلده نه می‌تونه خودشو تکون بده 😏»
یه لحظه به شوهرم نگاه کردم، اون شکم بزرگ و اون سر و صورت اصلاح‌نشده یه حس انزجار بهم می‌داد، ولی گفتم: «بار آخرت باشه همچین حرفی می‌زنی، خوشم نمیاد کسی در مورد خانوادم این‌طوری صحبت کنه 😡»
میثم: «داری می‌ری رو مخم، همین‌جوریشم زود از کوره درمیرم. یه سوال می‌پرسم راست و حسینی جوابمو بده، امشب ترجیح می‌دی من کنارت باشه یا شوهرت؟»
تو دلم جواب روشن بود، فکر اینکه میثم پیشم باشه داشت دیوونم می‌کرد ولی نمی‌تونستم به زبون بیارم، گفتم: «چی با خودت فکر کردی، معلومه شوهرمو ترجیح می‌دم.»
میثم: «با اینکه می‌دونم حرف دلت نیست، قبول. امشب اولین و آخرین باری بود که بهت پیام دادم.»
بعد اون میثم دیگه بهم پیام نداد، چند شب گذشت و از اینکه بهش بی‌محلی کردم پشیمون شدم، بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم بهش پیام بدم، خیلی زود جوابمو داد و برعکس چیزی که فکر می‌کردم خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد، اون شب کلی چت کردیم و بعد اون کار هرشبمون شد، بعد یه مدت دیگه کار از صمیمیت گذشت، یه جورایی دوست‌پسرم شده بود بعضی وقتی که خیلی هورنی می‌شدم عکس و فیلم لختمو براش می‌فرستادم و اونم قربون صدقه می‌رفت. میثم ازم سکس می‌خواست ولی من با اینکه دوست داشتم خیلی می‌ترسیدم و هی بهانه می‌آوردم.
تا اینکه یه شب شوهرم نبود و باید مسافر می‌برد مشهد، حدود ساعت یک شب داشتم با میثم چت می‌کردم، اتاق تاریک بود و بچه‌ها خواب بودن. وقتی فهمید شوهرم خونه نیست خیلی اصرار کرد که سکس کنیم، اولش مقاومت کردم ولی تهدید کرد که اگه قبول نکنم عکس و فیلمامو پخش می‌کنه، منم مجبور شدم قبول کنم. قرار شد یه ساعت بعد دوتا کوچه پایین‌تر برم تو یه ساختمون نیمه‌کاره پیشش.یه حس هیجان و استرس خاصی داشتم که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم، تپش قلب گرفتم و دستام عرق کرده بود. تهدید کردن میثم باعث شده بود یکم از عذاب وجدانم کمتر بشه و خودمو گول بزنم که بخاطر آبروم مجبورم باهاش سکس کنم، درحالی ته دلم منتظر همچین بهانه‌ای بودم تا کاری که خیلی وقت بود تو فکرش بودم عملی کنم. بلوز شلوارمو پوشیدم و چادر انداختم سرم و نزدیک ساعت ۲ یواشکی از خونه زدم بیرون. تا حالا سابقه نداشت اون وقت شب تنها از خونه برم بیرون، هوا خنک بود و کوچه‌ها تاریک و ساکت بودن، فقط صدای سگ‌های ولگرد از دور می‌اومد، سریع قدم می‌زدم، چادرمو محکم گرفته بودم، هر لحظه فکر می‌کردم کسی از پنجره‌ها منو می‌بینه یا یه ماشین رد می‌شه و منو می‌شناسه، بالاخره به ساختمون نیمه‌کاره رسیدم، در آهنی زنگ‌زده نیمه‌باز بود، خیلی تردید داشتم، تا اون زمان بجز شوهرم با کسی سکس نکرده بودم، ولی زیاد مکث نکردم، ترسیدم کسی منو ببینه و سریع رفتم تو. داخل تاریک بود، نور ماه از سوراخ‌های دیوار پنجره داخل روشن می‌کرد پله‌ها پر از آجر و آشغال بود قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون. میثم تو طبقه اول منتظرم بود، تا منو دید اومد سمتم و گفت: «به به خانوم خانوما، بلاخره اومدی، امشب دیگه راه فرار نداری.»
تا بخوام حرفی بزنم محکم بغلم کرد و چند بار همدیگه رو بوسیدیم، بوی گرد و خاک و سیمان با بوی سیگار لباسش قاطی شده بود، میثم مچ دستم گرفت و رفت سمت راه‌پله، بهش گفتم: «چیکار می‌کنی؟ کجا می‌ریم؟»
میثم: «هیسسس، داریم می‌ریم طبقه سوم، اینجا شاید صدامونو بشنون.»
چیزی نگفتم دنبالش رفتم، وقتی رسیدیم بدون اینکه چیزی بگه، درحالی که پشت به من بود شورت و شلوارشو درآورد ولی من فقط خشکم زده بود، نفسام بند اومده بود. وقتی میثم برگشت ناخودآگاه نگاهم رفت سمت کیرش، با اینکه داخل ساختمون تاریک بود و نور کمی می‌اومد تونستم کیر بزرگشو ببینم، همون‌طور که تصور می‌کردم به قد و هیکلش می‌خورد، میثم وقتی دید هنوز لباسمو درنیاوردم بهم توپید و گفت: «چرا لباساتو در نمیاری، می‌خوای جرش بدم؟» و بعد یه سیگار روشن کرد شروع کرد به کشیدن، دودش تو هوا پیچید و بوش فضا رو پر کرد.سریع به خودم اومدم چادرم یه گوشه آویزون کردم ولی هنوز اضطراب داشتم، میثم وقتی دید دو دلم گفت: «مثل اینکه واقعا دوست داری خودم جرش بدم» و بعد دستمو گرفت برد سمت یه بشکه ۲۲۰ و سرمو خم کرد تا بهش تکیه بدم، سطحش سرد و پر از گرد و خاک بود. همون طور که سیگار دهنش بود شلوارمو کشید پایین و پرت کرد، یه لحظه مکث کرد و یه لبخند زد و همین‌طور که با انگشتای زبر و خشنش رو کونم دست می‌کشید،‌ گفت: «اووف عجب چیزی لامصب» و بعد با یه فشار شورتمو پاره کرد و پرت کرد یه گوشه و گفت:«یادت هست گفتم یادت می‌دم چطوری رفتار کنی، امشب وقتشه یه کونی ازت بگام که یادت نره.»
استرس داشتم و نمی‌دونستم جواب میثم چی بدم، بدنم همزمان داغ و سرد می‌شد.
میثم با دستش شروع کرد مالیدن کسم، نفس تند شده بود، داشتم لذت می‌برم، آروم دوتا انگشتشو کرد تو کسم و شروع کرد به ور رفتن باهاش، خیلی حرفه‌ای بود، انگشتاش عمیق می‌رفت و می‌چرخید، حسابی داشتم خیس می‌شدم و ناله‌هام تو گلوم گیر می‌کرد. یکم که همین‌طور ادامه داد گفت حالا وقتشه، کیرشو گرفت مالید به کسم، سرش گرم و سفتش رو لبه‌های کسم حس می‌کردم، باهاش دوسه تا ضربه به کسم زد و کیرشو یهو کرد تو کسم. یه لحظه صدای نالم بلند شد ولی جلوی خودمو گرفتم، کیرش تمام کسمو پر کرده بود، کشیده و داغ،حس فوق‌العاده‌ای بود. میثم با دستای بزرگش کمرمو گرفت و آروم شروع کرد به تلمبه زدن و در گوشم گفت دوستش داری؟ آروم جواب دادم: «آره.»
میثم: «بلندتر، نشنیدم.»
اینبار بلندتر گفتم: «آره خیلی دوستش دارم.»
میثم با شنیدن این حرف چیزی نگفت و تلمبه‌هاش محکم و محکم‌تر کرد و صدای ضربه‌هایی که می‌زد بلند شد، حسابی غرق لذت شده چشمامو بستم و از خودبی‌خود شده بودم، بدنم با ریتمش می‌لرزید، میثم نفس نفس می‌زد و باسنمو چنگ می‌گرفت، ناخوناش رو پوستم حس می‌کردم. حسابی گر گرفته بودم و با هر ضربه عرق از صورتم رو بشکه می‌چکید، وقتی دیدم سروصدا داره زیاد می‌شه به میثم گفتم: «میییثم یووواش آرروووم‌تر، یکی می‌شنوه.»
میثم وحشی‌تر شد و به محکم‌تر زدن ادامه داد تا جایی که کسم حسابی تنگ و منقبض شد، لذت مثل موج تو بدنم پیچید، به یه دقیقه نکشید که پاهام شروع به لرزیدن کرد و کسم با هر ضربانش منقبض می‌شد، هنوز ده دقیقه هم نشده بود که ارضا شدم، بعد سالها سرکوب خودم بالاخره طعم این لذت دوباره چشیدم بدنم شل شد و نفسام نامنظم.میثم کیرشو درآورد و منو برگردوند و شروع کردیم لب گرفتن، گاهی لبامو گاز می‌گرفت و گردنمو می‌خورد، فشار دندوناش رو پوستم حس می‌کردم و مورمور می‌شدم. وقتی که سیر شد جدام کرد و گفت بشینم، با فشار دستش رو شونم رفتم پایین، حالا می‌تونستم از نزدیک کیر بزرگشو ببینم، بوی عرق بدنش منو حشری‌تر کرده بود. آروم سر کیرشو گرفتم گذاشتم دهنم که یهو میثم سرمو گرفت و کیرشو تا ته کرد تو دهنم، دو سه اووق زدم و نزدیک بود بالا بیارم که کیرشو درآورد، آب دهنمو پاک کردم و ساک زدن ادامه دادم، زبونم دور کیرش می‌چرخوندم و سعی می‌کردم سر کیرشو تحریک کنم، طعم شور و نرمی‌ پوستش تو دهنم حس جالبی بهم می‌داد، چند دقیقه بعد دوباره بلند شدم و تو همون پوزیشن قبلی ایستادم و منتظر دور بعدی بودم.
میثم در حالی که پشت سرم ایستاده بود، تف کرد کف دستش و دور کیرش مالید و بهم نزدیک شد، سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم و داشت آروم فرو می‌کرد. هنوز کامل داخل نرفته بود که یهو صدای سوت نگهبان محل از کوچه اومد، انگار قلبم یه لحظه وایستاد، نفسم تو سینه‌ حبس شده بود. هنوز تو شوک بودم که میثم یهو کل کیرشو فرو کرد تو کونم، اصلاً انتظار نداشتم و صدام بلند شد، میثم سریع دستشو گذاشت رو دهنم، بدن داغشو بهم چسبوند، دردم گرفته بود و لبه کونم مثل آتیش می‌سوخت. یکم که آروم شدم دستشو از جلوی دهنم برداشت و یه نفس عمیق کشیدم.
میثم که دید آروم شدم تلمبه زدن شروع کرد و در گوشم زمزمه کرد: «این کونو باید شب و روز گایید، از اون شوهر بی‌عرضت که بخاری بلند نمی‌شه، خودم باید یه حالی بهت بدم»
چند دقیقه آروم ادامه داد و بعدش مثل دیوونه‌ها شروع کرد محکم و سریع تلمبه زدن، یه ترکیب عجیب از درد و لذت تو بدنم تجربه می‌کردم، کسم خیس شده بود و خودمو با تمام وجود سپرده بودم دستش، می‌خواستم غرق لذت بشم. کمی بعد میثم شروع کرد به در کونی زدن، اولش حال می‌داد، منو حشری‌تر می‌کرد، ولی انقدر به محکم زدن ادامه داد که دردش خیلی زیاد شد، ترسیدم زخم بشه و جای دستاش بمونه. با صدای لرزون گفتم: «آرووم مییثم آررروم، جاش می‌مووونه، اااای نکن مییثم، یه وقت حسین می‌بینه.»
وقتی اسم حسین آوردم میثم حسابی قاطی کرد، موهامو دور دستش پیچوند و محکم کشید، سرم به عقب خم شد و نفس داغشوت کنار گوشم حس می‌کردم. گفت: «دیگه نبینم وقتی زیر کیر منی اسمشو بیاریا، الان مال منی، فهمیدی؟ مال کی هستی؟»
با صدای لرزون گفتم: «ماااال تواام، یووواش‌تر میثم اذیت می‌شم.»
میثم موهامو ول کرد و بی‌خیال در کونی زدن شد ولی همون‌طور محکم تلمبه می‌زد، سانت به سانت کیرشو تو کونم حس می‌کردم کم‌کم احساس کردم دوباره دارم ارضا می‌شم، این بار ارگاسمم خیلی قوی‌تر از دفعه قبل بود، اولین بار بود موقع سکس آنال ارضا می‌شدم، بدنم مثل برق‌گرفته‌ها می‌لرزید، کسم خیس و منقبض شد، پاهام دیگه جون نداشتن وایستم. در حالی که نفس نفس می‌زدم به میثم گفتم: «بسته دیگه، خسته شدم.»
میثم: «هیسس، دارم ارضا می‌شم.»
خیلی نگذشت که میثم ارضا شد، آب داغش تو کونم خالی کرد یه لحظه مورمور شد، وقتی کارش تموم شد رو پاهام بند نبودم، یکی دو دقیقه همون‌طور خم شده رو بشکه موندم، تا حالم جا بیاد، میثم اومد پیشم، یکی دو بار گردنمو بوسید و کمک کرد شلوارمو بپوشم، لباسام پر گرد و خاک شده بود.
نزدیکای سحر شده بود، یکم با میثم صحبت کردم، صداش آروم‌تر شده بود، انگار دیگه اون خشم اولیه رو نداشت. لباسامو که حسابی خاکی شده بود تا جای ممکن تکوندم و راهی خونه شدم، حس سبکی و آرامش عجیبی داشتم، انگار یه بار سنگین از رو شونه‌م برداشته شده بود، ولی یه گوشه ذهنم ترس از لو رفتن می‌چرخید. وقتی رسیدم خونه سعی کردم بی‌سروصدا وارد بشم تا کسی بیدار نشه، کلید انداختم و درو یواش باز کردم، قلبم هنوز تند می‌زد. هنوز چند قدم برنداشته بودم که فاطمه‌زهرا صدام زد: «کجا بودی مامان؟ چرا لباسات این‌جوریه؟»
سعی کردم دستپاچگیمو پنهون کنم و گفتم:«با چندتا از خانوما تو مسجد شب‌زنده‌داری داشتیم، تو راه برگشت اتفاقی خوردم زمین و خاکی شدم.»
خودم از داستانی که گفتم تعجب کردم و منتظر جواب بودم، ترسیدم یه وقت شک نکنه ولی انگار فاطمه‌زهرا حرفمو باور کرد بود و سوال پیچم نکرد. بدنم بدجور بوی عرق می‌داد و یه مقدار از آب میثم که از کونم بیرون ریخته بود لای کونمو لزج کرده بود، سریع رفتم که دوش بگیرم، آب گرم باز کردم، وقتی بخارش بلند شد و همه جا رو گرفت رفتم زیر دوش و بدنمو شل کرد بود. یهو یادم اومد شورت پاره‌م تو ساختمون جا مونده، وقتی به این فکر کردم که فردا وقتی کارگرا یه شورت زنونه پاره پیدا می‌کنن چه حسی بهشون دست می‌ده، یه حس شیطنت بهم دست داد و خندم گرفت.
بعد یه دوش طولانی رو تختم دراز کشیدم و همین‌که سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد، انگار دنیا واسم تو یه لحظه متوقف شده بود.

نوشته: Dark mind

بازدید 17,832

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “خیانت تو ساختمون نیمه کاره”

  1. الان به این نتیجه رسیدی ، همه زنها یه جنده درون دارن که هر لحظه ممکنه فعال بشه.

  2. با زبون روزه. افطار که شد پاشدی قبل افطار رفتی زیر دوش خودتو با فکرِ خیانت مالیدی؟؟🤣احسنت خواهرم قبول باشه😅 خدا قبول کنه🤣

  3. نماز روزه هات قبول درگاه جندگی، یکم بامیه بزار دهنت فشارت نیفته موقع دادن. شوهرت تو جاده پاره میشه تو میری میدی! ؟ دست مریزاد چه وفایی. ماه شب عید تو کونت اسم بچه هاتم که همه مثل خودت مومنانن.

  4. خوب بید . لایک کردم . روون و بی غلط نوشته بودی و کمی تا قسمتی باورپذیر .

  5. یه جاهایی از داستان نشون میده نویسنده مرد هستش ،باور ندارید؟ به فاطمه زهرا و حسن مجتبی و ضامن اهو قسم😎

  6. کاری ندارم این جند…س یا نه ولی خیلی دلم میخواد یبار عم چی حرو…م زاده هایی به پسر بخورن وای ازون روز

  7. کلا برای من داستان هایی که ته مایه و تم مذهبی دارن و کاراکتر داستان از اون فضای بسته ای که به خاطر باور های مذهبی برای خودش ساخته میاد بیرون و اون معصومیتش رو با گناه از دست میده خیلی لذت بخشن مخصوصا اگر اون شخصیت یک زن متاهل چادری هم باشه که خیلی برام جذاب ترهلطفا ادامه بده چون جدا از خود داستان قلمت هم خوب و روونه یکم رو ادیت وقت بزاری بهتر هم میشه

  8. خانمای خیس💦 هات🔥 بهم پیام بدن همه جوره ساپورت میکنمماشین دارم با وسیله میامفیک پیام نده لطفا@HossinKa1381@HossinKa1381

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید