آشورمه (۱)

#P1

شعله زیر غذام رو کم کردم.

برای اینکه صدای زنگ خونه مه فام رو بیدار نکنه، سریع به سمت در رفتم.

از چشمی نگاه کردم.

امیر ارسلان پشت در بود.

سرسری شال و مانتویی روی پیراهنم پوشیدم.

در رو باز کردم و به روش لبخند زدم.

امیر ارسلان_سلام دختر خاله! خوبی؟

مه رخ_سلام قربونت شما خوبی؟ واسه دزدی ساختمون اومدین؟

امیر ارسلان_آره از خونه شما هم چیزی بردن؟

همونطور که تعارفش کردم بیاد داخل گفتم:

مه رخ_ نه!ولی ما مهمونی بودیم، خونه زن دایی سمانه اینا. شما چرا نیومدین؟ نیلوفر حالش چطوره؟

روی اولین مبل نشست و من به آشپزخونه رفتم تا براش شربت بیارم.

اطراف خونه رو با اون نگاه تیز و هوشیارش چک کرد و گفت:

امیر ارسلان_نیلوفر باز مشکل پیدا کرده، درگیر بستری کردنش بودم.

با افسوس چهره ام توی هم رفت و گفتم:

مه رخ_ایشالله که خدا شفاش بده، اینم تقدیر شما بوده.

چک کردن خونه رو تموم کرد، ولی هنوز به شربتش لب نزده.

مامان گفته بود وسواس داره حتما واسه همین هم رو اولین مبل نشسته.

حتی دستکش های لاتکسش رو هم در نیاورده، چه عجیب!

اخم کردم و کلافه از سکوت گفتم:

_خوب دیگه چه خبر؟ خاله اینا چطورن؟ آلپ واسه میان ترم هاش برمیگرده ایران؟

همونطور که بهم خیره بود بدون جواب دادن به سوالم گفت:

_دخترت کجاست؟ نمی بینمش!

با یادآوری مه فام لبخند زدم و گفتم:

_تازه از مهد برگشته بود، گرفته خوابیده.

دستاش رو روی مبل گذاشت تا بلند شه.

بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روم برداره گفت:

امیرارسلان_اشکال نداره منم اتاقا رو چک کنم؟

سرم رو با لبخند به تایید تکون دادم، تا زودتر بره شرش کنده شه.

من نمیدونم خانوادم برای چیش غش و ضعف می کنن.

کل عمرش یه سنگ واسه ما جابجا نکرده.

دورادور از رشوه های کلانی که میگیره با خبرم.

واسه همینه دیگه زندگیش جون نمیگیره!

صورتم رو برگردوندم تا نبینه چقدر ازش چندشم میشه.

به سمت اتاق ها راهنماییش کردم.

اتاق مه فام اول راهرو بود.

اتاق کار نیما بعدی بود.

بعد از اون حمام عمومی خونه قرار داشت.

اتاق خودمون که مستر بود و ته راهرو قرار داشت.

#آشـــورمه
#P2

وقتی اتاق ما رو چک کرد گفت:

امیرارسلان_میتونم دستم رو تو روشویی بشورم؟

بهش آره گفتم و رفتم حوله بیارم.

اما وقتی برگشتم متوجه شدم صدای آب حمام قطع نشده.

با کنجکاوی جلو رفتم و صدا زدم:

_پسر خاله؟ خوبی؟

صدای کلافه اش اومد که گفت:

_آره خوبم این شیرتون مشکل داره آبش بسته نمیشه.

داخل حمام رفتم.

با پاشیده شدن آب توی صورتم نفسم گرفت.

هیع کشیدم تا نفسم بالا بیاد.

ولی یهویی توسط دست قوی و سنگین امیرارسلان به دیوار چفت شدم.

لباس هام حالا خیس شده بود و به تنم چسبیده بود.

خواستم امیرارسلان رو هل بدم تا حرکت کنم اما با دیدن بدن لختش شوکه شدم.

دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم ولی دستش رو روی دهنم گذاشت.

زیر گوشم با حرم داغ نفس های کثیفش گفت:

_اگه جیغ بزنی دخترت بیدار میشه و میاد اینجا، تصور کن وقتی تو این حال ببیندت چه حسی بهش دست میده؟!

از بیچارگی و ناتوانی اشک از چشم هام سرازیر شد.

بدن عضلانیش رو بیشتر بهم فشار داد و عضو متورمش منحرفانه به شکمم کشیده شد.

امیرارسلان_دستم رو بر میدارم ولی بدون هر کار اشتباهی بکنی تاوانش رو روان دخترت میده! تو که دوست نداری مثل نیلوفر بشه؟ میخوای؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم.

تا دستش رو برداشت با التماس گفتم:

_توروخدا! تو پسر خالمی! من شوهر دارم!تو زن داری!ولم کن بزار برم! قول میدم به کسی چیزی نگم! بیا همه چیز رو فراموش کنیم انگار هیچی نشده…

دستهام که میون یه دستش بود رو بالای سرم برد.

با این کارش سینه هام که حالا با خیس و سرد شدن نوکشون سفت شده بود، بالا تر اومدن.

سرش رو خم کرد و با گاز گرفتن نیپل سینه راستم نفسم رو برید.

نیپل چپم رو توی دهن گرمش برد و مکید.

بدنم از ترس به رعشه افتاد و بی صدا هق هق کردم.

همونطور که با سینه هام بازی می کرد گفت:

_فراموش کنیم؟ از دیشب هزار بار فیلمای آسانسور و نگاه کردم. نه واسه اینکه دزد رو بگیرم.

به چشم هام که اشک تارشون کرده بود زل زد و ادامه داد :

_واسه دیدن بدن تویی که میرفتی سفارشات رو برداری از توش!

پوزخندی از یادآوری گذشته زد و گفت:

_ آخرین دفعه که دیدمت انقدر خوش نقش و نگار نبودی! نیما خوب کسی ازت ساخته!

#آشـــورمه
#P3

میون حرفاش نگاهم به در بود مبادا یه وقت برگ گلم داخل بیاد.

به خودم لعنت فرستادم بابت تمام سفارشات اسنپم.

تقلا کردم خودم رو از دستش بیرون بکشم.

با جیغ ضعیفی گفتم:

_احمق من رو پای تو بزرگ شدم، من جای بچه اتم خدا لعنتت کنه، دنیات رو به هوست نفروش…

لباسم رو تو تنم پاره کرد.

با سیلی محکمی که به سینه های خیسم زد هق هقم دردناک تر شد.

نیپل هام رو گرفت پیچوند انقدر که از درد ناله ام به هوا رفت.

امیرارسلان_هر اشتباهی یه تنبیهی داره دختر خاله! عواقب کارت رو بپذیر.

نیشخندی زد و ادامه داد:

_میخوام مابقی عمرتم روی پاهای من باشی عروسک!

به تن نیمه عریانم نگاهی کرد و گفت:

_تا اینجا که بهت خوب ساخته! شاه کصی شدی واسه خودت!

وقتی متعاقب حرفش دستش توی شلوارم رفت زانوهام خالی کرد.

با بدنش محکم تر به دیوار فشارم داد تا نیافتم.

تو یه ضرب شلوار و لباس زیرم هم به عاقبت بقیه لباس هام افتادن.

با بی جونی بدنم رو پیچ و تاب دادم تا دستش بهم برخورد نکنه.

با اشک و ناله التماسش کردم ولی بی فایده بود.

با آروم ترین صدایی که میشد تهدیدش کردم و فقط خندید بهم.

شالم که از روی موهام پایین افتاده بود رو برداشت.

هلم داد کف حمام.

خواستم بلند شم که با سیلی به رونم زد.

جیغ حاصل از دردش رو با گاز گرفتن لب هام خفه کردم.

مزه خونی که توی دهنم پیچید و تفش کردم.

نباید بی دقتی کنم و دختر معصومم از این اتفاقات باخبر بشه.

تا به خودم بیام فرز و سریع دست هام رو به پاهام بست.

سرم رو لبه بالشتک دار وان گذاشت.

حالا به شکل داگی استایل کاملا باز توی دیدش بودم.

التماس و تهدیدم با سیلی که به باسنم زد از یادم رفت.

#آشـــورمه
#P4

ناله دردناکی از میون لبام خارج شد.

صدای خش خش پاره کردن پلاستیک کاندوم اومد.

چند ثانیه بعدش به سمتم اومد.

روی دو زانو نشست و بدون توجه به تهدیدها و التماس های من به کارش ادامه داد.

با اولین حرکت شروع به مالیدن کلیتوریس و دهانه واژنم کرد.

از مالش خشنش پیچ خوردم.

توی سلول به سلول تنم شرم و حقارت قدم گذاشت.

با صدای شلپه ای که از خیسی بین رون هام بود خجل و وحشت زده شدم.

من داشت بهم تجاوز میشد و بدنم داشت ازش لذت میبرد.

کاری که باید با شوهرم نیما می کرد، که هرگز توی این 7سال ازدواج مون نکرده بود!

خرناسی از لذت کشید.

با سرگرمی وقتی گوشم رو به دندون گرفت گفت:

_یکی اینجا حسابی هیجان زده اس! برعکس چیزی که نشون میده.

با گریه تکذیبش کردم.

ناگهان دوتا از انگشت های خیس دستکش پوشش رو فرو برد توی واژنم.

رعشه ای توی بدنم پیچید و عضلاتم با اسپاسم ارگاسم درگیر شدن.

خنده شیطانیش توی حمام پیچید و گفت:

_آفرین عروسکم همینجوری آب شیرینت رو بریز بیرون واسم…

صدای مکیدن آبم از روی دستش باعث تهوعم شد.

امیر ارسلان_ همیشه همینطوری ازم پذیرایی کن به شربت و چایی ترجیحش میدم.

فحش رکیکی پرت کردم اما اون بیخیال نشد.

با صبر و حوصله بدون استرس از اینکه یوقت نیما بیاد به کارش ادامه داد.

همه میدونستن که نیما بخاطر شغلش تا عصر خونه نمیاد.

تعداد انگشت هاش رو بیشتر کرد و تلمبه زدن رو از سر گرفت.

با اضافه کردن یهویی انگشت هاش باعث کش اومدن دیواره واژنم دورشون شد.

ناله هام از درد و کلافگی و لذت کثیفی که بهم وارد شده بود رو توی بالشتک وان خالی کردم.

مبادا یه صدای کوچیکم دختر کوچیکم رو بیدار کنه.

با بیرون کشیدن انگشت هاش نفسم رو خسته بیرون دادم.

اما با حرکت بعدیش قلبم ایستاد.

#آشـــورمه
#P5

اما با حرکت بعدیش قلبم ایستاد.

خیسی بین پاهام رو با انگشت بالا تر برد و روی سوراخ ریز باسنم فشار داد.

با درد خودم رو به جلو کشیدم که تاثیری نداشت.

وان جلوی پیشروی بیشترم رو گرفته بود.

از توی شلف های حمام کرم آبرسانم رو برداشت و به سمتم اومد.

دوباره روی زانوهاش نشست و انگشتش رو به کرم آغشته کرد.

اول کمی مالیدش تا نرم و شل بشه.

چشم هام از حسش توی حدقه چرخ زد.

کمی فشار وارد کرد و وقتی دید انقباضم از بین رفته فشار رو بیشتر کرد.

با داخل شدن اولین بند انگشتش، دندونام رو توی بالشتک فرو کردم، تا حقارتم رو فریاد نزنم.

سرش رو که برای دید زدن همه چیز عقب برده بود به گوشم نزدیک کرد و گفت:

_نیما واقعا اراده قوی داشته که پلمپ این یکی رو هنوز باز نکرده. اشکال نداره عروسکم خودم برات بازش می کنم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با التماس نالیدم:

_نه توروخداااا…

امیرارسلان_خدایی وجود نداره عروسکم، خدای تو در حال حاضر اینجاست و میخواد یه ارگاسم توپ دیگه با کیر کلفتش مهمونت کنه.

زار زدم و توی دلم خدا رو صدا زدم.

وقتی آلت ضخیمش رو به ورودیم فشار داد، دیگه حتی نفس کشیدن هم فراموش کردم.

با ورود عضو لاتکس پوشش، دیواره هام بیشتر از قبل کش اومدن.

حس کردم حتی یه چاک ریز هم زیر ورودیم باز شد.

با پر شدنم بدنم رعشه دیگه ای رو تجربه کرد.

از خیانتی که بدنم بهم کرده حالت تهوع گرفتم.

کاش میتونستم خودم رو تو این لحظه قصاص کنم.

وقتی لرزش ارگاسم دومم تموم شد تازه افکارم استارت خورد.

#آشـــورمه
#P6

هفت سال تمام با دارو با سکس تراپی با جراحی تلاش کردم توی رابطه ام با نیما به ارگاسم برسم و نشد.

تموم زندگیم روی خواسته های دلم پا گذاشتم.

مریض خطاب شدم.

که حالا اینطوری بدنم بشه داغ روبروم؟

دیگه بیخیال صدا زدن خدا شدم.

دیگه از هیچکس کمک نمیخوام!

اگر قرار بود خدا نجاتم بده اجازه نمیداد این اتفاق حتی بیافته!

اشکم خشک شده بود و بی حس فقط به روبروم زل زده بودم.

تا تموم شدن کارش انگشت هایی که توی باسنم کرده بود رو به سه تا رسوند.

وقتی داشت محکم تر بهم می کوبید و با تکون دادن انگشت هاش از چیزی که بود جا رو تنگ تر کرد.

با دست آزادش شروع کرد سیلی زدن به باسن گردم.

سومین ارگاسمم با ارضا شدنش همراه شد.

بدن بزرگ و سنگینش رو روی تنم انداخت.

با بوسیدن لاله گوشم نالید:

امیرارسلان_تو فوق العاده ای عروسک! هیچکس تا حالا بهم همچین حالی نداده بود.برات یه هدیه میخرم خوشگل خانم.

از چندش و تهوع شکمم پیچید.

تو دلم گفتم«هدیه ات رو بکن تو کونت مرتیکه آشغال»اما ترس اجازه نداد دهنم رو باز کنم.

دستکش ها و کاندومی که استفاده کرده بود رو، همراه با لباسای پاره شده من توی پلاستیک ریخت.

دست و پام رو باز کرد و بلندم کرد.

به سختی از درد بین پاهام و پشتم ایستادم.

اون دیگه به خواسته اش رسیده بود.

مقاومت کردن من بعد اون سه تا ارگاسم و کارای کثیفی که باهام کرد مسخره بازی بود.

#آشـــورمه
#P7

بدنم رو چند بار شست و آب کشید.

بهم گفت حالت دستشویی ایرانی بشینم.

دوش واژینال رو از کارتنش بیرون کشید و مشغول از بین بردن رد پاش شد.

حتی دوش مقعدی هم بعدش انجام داد تا مطمئن بشه هیچی جا نمونده.

وقتی به اون اندازه ای که میخواست تمیز شدم ولم کرد.

قبل از پوشیدن لباس هاش شیر آبی که عمدا خراب کرده بود رو درست کرد.

لباس پوشید و حمام رو آب کشید.

حوله ام رو از روی گرمکن آورد و دور بدنم سفت کرد.

دستش رو بند حوله کرد و همراه خودش از اتاق بیرون کشیدم.

به سمت ورودی خونه رفت و خم شد کفشش رو از جاکفشی برداشت.

وقتی داشت کفشش رو می پوشید گفت:

_از این قضیه به کسی چیزی نگو! مدرکی نداری دوست ندارم توام پیش نیلوفر بستری کنن.

وقتی دید جوابش رو نمیدم ادامه داد:

_حواست باشه که من کی ام و چیکاره ام! پس الکی خودت رو خراب نکن.

از ناتوانی و قدرتی که با ظلم بهم چیره شده بود اشکم ریخت.

لباسش رو مرتب کرد و گفت:

_برو دخترت رو چک کن من دیگه میرم عروسکم!

چشمکی بهم زد و ادامه داد:

_مرسی بابت پذیراییت خیلی شیرین بود.

پلاستیک توی دستش رو بالا آورد.

لباس های پاره ام و کاندوم خونی بهم دهن کجی کردن.

تا از در بیرون رفت دویدم تو دستشویی هرچی تو شکمم بود رو بالا آوردم.

#آشـــورمه
#P8

با صدای مه فام که بیدار شده بود و دنبالم می گشت خودم رو جمع کردم.

نفس عمیقی کشیدم و با زدن آب به صورتم سعی کردم التهابش رو کمتر کنم.

از دستشویی بیرون رفتم و در جواب مه فام که پرسید چی شده گفتم:

_چیزی نیست دختر نازم، غذای مونده خوردم مسموم شدم.

با مهربونی ذاتیش جلو اومد و شکمم رو مالید.

لبخند بی جونی بهش زدم و با دادن میوه و گذاشتن کارتون سرگرمش کردم.

به اتاقم رفتم و توی حمام چپیدم.

چشمم به کرمی که باهاش مقعدم رو باز کرد خورد.

با عصبانیت برش داشتم و توی سطل آشغال انداختمش.

شروع کردم از اول شستن خودم تا جایی که پوستم سرخ و سوخته شد.

با گریه مه فام پشت در حمام به خودم اومدم.

سریع بیرون رفتم و با دیدن ساعت وحشت کردم.

دو ساعت توی حمام بودم و متوجه گذر زمان نشده بودم.

مه فام رو آروم کردم و لباس پوشیدم.

حرفای امیر ارسلان که توی گوشم بود رو به سختی کنار زدم.

حواسم رو با مرتب کردن خونه پرت کردم.

با صدای زنگ در از جا پریدم.

ساعت هفت شبه و نیما از سر کار اومده.

با مه فام جلو در به استقبالش رفتیم.

کمکش خرید ها رو داخل آوردم.

خم شد تا ببوستم اسید معده ام توی دهنم اومد و خاطره حمام برام تداعی شد.

آب دهنم رو قورت دادم و خودم رو کنترل کردم.

گونه ام رو در اختیارش گذاشتم و با تعجب بوسیدش.

پلک هام رو فشار دادم تا تصاویر لعنتی کنار برن.

نیما_چقدر پلیس بیرون بود. میگفتن از آقای خاقانی یه سری الماس و جواهر دزدیده به بقیه واحدا کاری نداشته.

#آشـــورمه
#P9

خرید ها رو جمع کردم و در جواب حرفاش بی حواس اوهوم و آها گفتم.

با شنیدن جمله بعدیش پلک زدن از یادم رفت.

نیما_پسر خاله ات رو پایین دیدم.

با تپش قلب و استرس گفتم:

_خب؟ چی گفت؟

نیما_هیچی گفت اومده خونه رو چک کرده، همه چیز اوکی بوده.بابت پذیراییت هم تشکر کرد.بهم سپرد اذیتت نکنم چون ترس داری بابت دزدی.

بقیه حرفاش رو نشنیده بیخیال شدم.

بعد از شام مه فام رو خوابوندم.

چایی گذاشتم ببرم برای نیما که دیدم خوابه.

چایی رو برگردوندم آشپزخونه.

ناهار فردای نیما و تغذیه مه فام رو آماده کردم.

عصبی از سوزش پارگی واژنم به منشی دکترم پیام دادم تا برام نوبت بزاره.

دوست داشتم برم توی حموم و تنم رو تمیز کنم، اما میترسیدم نیما بیدار بشه.

به نفع آرامش خانواده امون بود که همگی فراموش کنیم چی شده.

دوتا زاناکس خوردم و خودم رو مجبور کردم بخوابم.

با صدای زنگ خونه از جا پریدم.

از چشمی نگاه کردم و دیدم مامانه.

بدون اینکه رو لباس خوابم چیزی بپوشم در رو باز کردم.

سلام سرسری پرت کردم و دوییدم تو دستشویی.

هنوز حباب دور سرم نترکیده بود و منگ بودم.

صدای مامان که با غرغر چیزی گفت و بعدش خندید اومد.

صورتم رو شستم و مسواک زدم.

از دستشویی بیرون اومدم.

سرم رو بلند کردم تا به مامان سلام بدم، اما با دیدن شخص کناریش حرفم تو گلوم گیر کرد.

مامان منه خشک شده رو به سمت اتاقم هل داد تا لباسم رو عوض کنم.

از امیرارسلان که این دفعه هم روی اولین مبل نشسته بود معذرت خواهی کرد.

#آشـــورمه
#P10

مامان_وای این بچه همیشه حواس پرته ببخشید مادر چشمش پر خواب بوده درست ندیده کی پشت دره.

نگاهی به قد و بالای امیرارسلان انداخت و با خودش غر غر کرد:

_آخه قد به این رعنایی رو ندیدی دختر یا سینه به این ستبری؟

لباسم رو عوض کردم و جلو آینه میز توالت نشستم.

گوشیم رو چک کردم.

نیما پیام گذاشته بود نوتیف ورود مه فام به مهدکودک رو چک کنم.

منشی دکترم واسه پنج شنبه ظهر بهم نوبت داده بود یعنی 3 روز دیگه.

صدای در زدن مامان و اعتراضش بابت طول کشیدن کارم باعث شد بلند شم.

پوشیده بودن لباس هام رو چک کردم.

از حالت معمولی بیشتر خودم رو پوشوندم.

هرچند اون همه چیز رو دیده بود.

مامان همونطور که بساط صبحانه رو چید از احوال خاله و نیلوفر پرسید.

امیرارسلان بدون نگاه کردن به من که کمی باعث آرامشم شد، شروع به خوردن کرد.

مامان با ذوق دست من رو گرفت و سر میز کوچیکم نشوند.

مامان_الهی دورت بگردم بخور پسرم، نیلوفر جون هم نیست بچم یه لقمه غذا گیرش نمیاد.

به خونه زندگیم اشاره کرد و گفت:

_ماشالله مهرخ از خونه اش تمیزی میباره، کدبانوعه دخترم.

ماچ محکمی از گونه برجسته ام گرفت و ادامه داد:

_ببین حتی امیرم با این حساسیتش رو تمیزی چقدر راحت غذاش رو میخوره.

بالاخره بین حرفاش نفس گرفت.

لقمه ای که برام گرفته بود رو دستم داد و منتظر موند بخورم.

این داستان تخیل ذهن نویسنده است و حدودا 160 پارتش نوشته شده ممنون میشم نظراتتون رو بهم بگید 💋

نوشته: بهـــار

ادامه…

بازدید 8,585

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “آشورمه (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید