تماس کاری بود و صحبت چند دقیقهای و بعدش هم پیدا شدن سر و کله دوتا از بچهها، باعث شد به ظاهر همه چیز تمام شود. نیمساعتی کنار ساحل قدم و حرف زدیم و برگشتیم پیش بقیه اما منوز توی شوک و کاملا به هم ریخته و آشفته بودم، همچنین حرکتی از شادی برایم غیر قابل باور و خواب رو از چشمام گرفته بود. بچه ها که خوابیدند من دوباره برگشتم به ساحل و فکر کنم دوسه ساعتی پریشان و سر درگم قدم زدم. مطمئن بودم که فردا صبح، شادی هم با پریدن مستی تغییر میکنه و قطعا از رفتارش پشیمون خواهد شد، ولی بعدش… رفتار من با شادی چطور باید باشه؟ آیا همه چیز به روال سابق برمیگرده؟ باید به روش بیارم یا نه، أصلا خودش با دیدن من چه عکس العملی خواهد داشت؟
بعد از ساعاتی کلنجار رفتن با افکارم، بالاخره نزدیک به پنج صبح برگشتم توی ویلا و خوابم برد، ساعت نه صبح با سر و صدای بچهها بیدار شدم، از قبل برنامه این بود که اون روز رو کامل بریم یک منطقه جنگلی و صبحانه و ناهار رو هم همونجا بخوریم.
هنوز نتوانسته بودم اتفاق دیشب رو هضم کنم و به همین خاطر گیج و آشفته بودم. چند دقیقهای بعد از رفتن کنار ماشینها، با شادی رو به رو شدم. انگار اونم مثل من سعی داشت عادی رفتار کنه، اما سردرگم به نظر میرسید. یک لحظه با هم چشم تو چشم شدیم که اخماش رفت توی هم و نگاهش رو دزدید که خیال کردم بخاطر همون عذاب وجدانه، غیر از این هم انتظار نداشتم و ازطرفی هم نمیخواستم که باعث شرمندگیش بشه.
توی جنگل سعی کردم در آماده کردن صبحانه به بچهها کمک کنم، تا هم از روبرو شدن با شادی پرهیز کنم و هم حواس خودم رو پرت کنم، ولی شدنی نبود. مدام شادی جلوی چشمم بود و حواسم پرتش میشد. اون لحظاتی که ما سرگرم تهیه صبحانه بودیم، داشت با تلفن حرف میزد. با وجودی که مثلا از بقیه فاصله گرفته، اما صداش بلند بود و حرفاش رو به وضوح میشنیدم. داشت با یکی بگو مگو میکرد و در نهایت هم با عصبانیت قطع کرد. اخمای درهم و عصبانیتش تا بعد از صبحانه ادامه داشت و کلا حواسش پرت بود. در حالی که بقیه سرگرم صحبت و عکس گرفتن بودند، بدون اینکه بخوام، نزدیکش شدم و گفتم: خوبی، اتفاقی افتاده؟
یهو پر از غیظ نگاه کرد و به شکل عجیبی صداش رو بالا برد و پرخاشگرانه؛ به تو ربطی داره؟!
حرفش بی ربطی نبود و ارتباطی به من نداشت ولی اونا که شنیدن هم از برخورد شادی شوکه شده و بهت زده به ما نگاه میکردند! شاید اگر نمیشناختمش قابل هضمتر بود ولی…نتوانستم اون حس تحقیر رو نادیده بگیرم. فقط اخمام رو درهم کشیدم و بدون اینکه جوابی بدهم، با تکان دادن سر به نشانه تایید حرفش، فاصله گرفتم.
شادی که حسابش جدا بود، اما روز ادامه پیدا کرد و ظاهرا به بقیه خوش میگذشت، منتهی من دیگه راحت نبودم و همه خندههام مصنوعی بود. خودم رو بابت این سفر سرزنش میکردم و باقی روز رو از نگاه کردن و نزدیک شدن به شادی طفره رفتم.
غروب که برگشتیم، نیمساعتی پیش بچهها نشستم اما اونقدر بهم ریخته و کلافه بودم که نتونستم، شاید بهترین کار این بود که یک چیزی رو بهونه میکردم و برمیگشتم تهران، ولی نمیخواستم سوتفاهم پیش بیاد و سفر اونا رو هم خراب کنم. با عذر خواهی از بقیه، رفتم توی یکی از اتاقها و خوابیدم. نمیدونم چقدر طول کشیده و خوابیده بودم که احساس کردم یکی چسبیده بهم. چون قبل از خواب رامین هم اومد و کنارم دراز کشید، خیال کردم اونم خوابیده و توی خواب غلت زده، اما نه رامین نبود، اصلاً هیکل مردونه نبود. نرمی، ظرافت و حتی برجستگی باسنش… همهچی موید این بود که رامین نیست. پلکهام سنگین بود ولی ناخواسته چشم باز کردم، هنوز تصویر تار بود، اما دیدن نیمرخش، نفسم رو توی سینم حبس کرد. شادی بود! پشت به من طوری بهم چسبیده بود، که روزنه ای بینمون نبود و انگار از پشت بغلش کرده بودم!
شوکه و پر از استرس خواستم بلند شم و خودم رو کنار بکشم، اما دست راستم زیر سرش بود و با حرکت من سرو گردن اونم بالا اومد. انگار از خواب پریده، گردنش چرخید و با حالتی طلبکارانه خیره شده بهم!
گیج و ویج خواب نگاهی به اتاق انداختم، اما فقط خودمون دوتا بودیم و هیچ سر و صدایی هم نمیومد. شادی که فهمیده بود ترسیدهام، با همان خونسردی کامل چرخید به طرفم و در حالی که بازم دستم رو صاف میکرد تا دوباره سرش رو روی بازوم بذاره: نترس،کسی خونه نیست. خبر مرگشون رفتن بیرون! و بدون کلام اضافه، سرش رو گذاشت روی دستم و دستاش رو هم لای پاهاش و بدون پلک زدن زل زد بهم من!
یک دقیقهای طول کشید تا بالاخره به خودم اومدم. با خودم گفتم نکنه دوباره مسته؟ بینیم رو جلو بردم و کمی بو کشیدم که خندهش گرفت، اما عجیب بود، تنها بویی که به مشامم خورد ترکیبی از بوی عطر زنانه و کِرِم بود!
تو اون لحظه دیگه اتفاق توی جنگل مهم نبود و حتی بهش فکر هم نمیکردم، بلکه تناقضات رفتار شادی قابل هضم نبود، مگه میشه ظرف دوشب یهو از یک خانم موقر و ستودنی، تبدیل بشی به این کسی که الان هستی و بخوای همه خط قرمزها رو رد کنی؟ لب باز کردم که بپرسم داری چکار میکنی یا حرفی بزنم که شاید به خودش بیاد، ولی فرصت نداد و یهو کف دستش رو گذاشت روی صورتم و پیشونیش رو هم به پیشونیم چسبوند!
انگار زبونم بند رفت و لال شدم! نفسهام کوتاه و تند شده بود. بین ما فقط چند سانتیمتر فاصله بود و حس خوبی نداشتم. دیگه شک نداشتم که اون اینجاست تا مرزها رو بشکنه. اومده برای انتقام از رامین، برای دریدن اون حصاری که بینمون بود!
نگاهم از روی صورتش به پایین لغزید و به سمت بالای سینهش منحرف شد، پوست سفید و لطیفش زیر نور کمرنگی که از پنجره میتابید، مثل حریر برق میزد. عطر تنش، همون بوی خاصی که همیشه داشت، این بار با گرمای بدنش قاطی شده بود و بدجور مینشست ته حلقم. نفسش میخورد به صورتم و داشت حالم رو دگرگون میکرد. اونقدر نزدیک بود که حس میکردم لبهاش داره وسوسهم میکنه!
بی اختیار و با صدایی کم جون، گفتم؛ شادی…!
اما نذاشت ادامه پیدا کنه، خودش رو نزدیکتر کرد، اونقدر که حالا سینههاش به قفسهی سینم چسبیده بود. یهو لباش چسبید به لبام و لب پایینم رو توی دهنش کشید.دستام میلرزید، اما شاید دیگه نه از ترس، بلکه از هیجان. از چیزی که خودمم نمیدونستم قراره به کجا برسه. توان کاری نداشتم و خودم رو باخته بودم. شادی بعد از چند ثانیه لبم رو رها کرد و کنار گوشم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون اومد، گفت: شاهرخ بغلم کن!!
لحنش یک جوری بود، یک چیزی بین خشم و خواهش. گرمی نفسهاش که به گوشم خورد، وا دادم، موهای تنم سیخ شد و ناخواسته دستم رفت روی گودی پهلوش، جایی که از روی لباس هم، داغی و حرارتش حس میشد! با رسیدن دستم به تنش، انگار پیروزیش رو جشن گرفت، با یک نفس عمیق، خودش رو بیشتر جلو کشید. قبل از اینکه حس و حالم تغییر کنه، همزمان که دست راستش دور گردنم چرخید، دست چپش بدون مقدمه از زیر کش شلوارم عبور کرد و دور کیرِ نه خواب و نه بیدارشدهم حلقه شد!
شاید هم نقطه ضعفم رو پیدا کرده بود. مقاومت دیگه ادا بود و به نظرم اون دیوار لعنتی شکسته بود، پر از شهوت شده بودم و یه چیزی توی وجودم حالا بیدار شده بود. و من، هرچقدر هم که نمیخواستم، دیگه وسطش بودم. تمامقد، تمامدل، و شاید… تمامگناه!
پر از حرص، دستم رو از روی پهلو به پشت کمرش رسوندم و با یک ضربه، تنش رو به خودم کوبیدم. شادی هم انگار همین رو میخواست، اینکه منو توی خودش حل کنه. چنبره دستش به دور گردنم محکمتر شد و کشید تا جایی که بینی و لبام به پوست زیر حلقش چسبیدند! نفس بلندی از راه بینی کشیدم و ریهم رو از عطر تنش پر کردم.
اولین بوسه رو که به زیر گلوش زدم صدای نفسش توی اتاق طنین انداخت و تا سالن پذیرایی رفت. دستش با یک فشار نرم و دلپذیر، روی پوست کیرم سفت شد و به حرکت درومد. با کشیدن سرش به سمت عقب و کش اومدن گردنش، حالیم کرد که ادامه بدم. نمیبوسیدم، یک جوری که انگار قطرا ت آب رو تنش ریخته و میخوام جمعش کنم، لبام روی پوست گردن و حنجرهش باز و بسته میشد و با هر بار کشیده شدن لبام، شادی آهی میکشید و بدنش تاب میخورد. بعد از حدود یک دقیقه، دستش رو از توی شلوارم بیرون کشید و با هل دادن قسمت چپ سینهام من به بصورت طاقباز افتادم. نیم خیز شد و با رد کردن پای راستش از روی من، نشست روی شکمم! زل زده بود توی چشمام و داشت کش دور موهاش رو مرتب میکرد. نگاهش با همیشه فرق داشت، انگار پر از شهوت اما آلوده به خشمی فروخورده، که نشون میداد دیگه اون زن آروم و با وقار تا دیروز، نیست. انگار یه نسخهی دیگه از خودش رو بیرون کشیده بود، یکی که دیگه مرزی نمیشناخت و تصمیم به دریدن همه حصارها گرفته بود. در حالیکه طبق انتظار م خم شد و همراه با چند بوسه ریز بازم لب پایینم رو توی دهنش کشید، اما در حالی که منتظر ادامهش بودم بازم غافلگیرم کرد!نیمه کاره رها کردو بدون اینکه باسنش رو از شکمم جدا کنه، همزمان با گرفتن دو طرف شلوارم، خودش رو تا روی زانوهام عقب کشید و یکباره رفت سراغ اصل مطلب! بدون فوت وقت سرش پایین اومد و همانطور که بار اول لبم رو توی دهنش کشید، این بار سر کیرم تا ختنهگاه توی لباش غیب شد! نفسم رفت، ناخواسته دستام رو دو طرف بدنم مشت کردم و بی محابا آه بلندی کشیدم! همزمان که تقریبا نیمی از کیرم هم توی دهن شادی جا خوش کرده بود، تمام انگشتش رو تخمام وول میخورد. کشیده شدن لباش و آغشته شدن پوست کیرم به آب دهنش بهترین حس ممکن رو تزریق میکرد، جوری که ناخودآگاه چشمام رو بسته و پر از لذت بودم!
شادی یک جوری کیرم رو میک میزد که انگار میخواست از من انتقام بگیره! بعد از چند ثانیه که مثل چوب خشک دراز کشیده و فقط تماشا میکردم، بالاخره تکونی به خودم دادم. آروم دستام رو بردم روی سر شادی. کش مو رو کشیدم و خرمن موهاش رو رها کردم! موهاش رو به هم ریختم و مشغول بازی و شونه کردن با انگشتام شدم.
نیازی به سکس کامل نبود و شک نداشتم با اون شکل ساک زدن شادی، تا یک دقیقه دیگه آبم میاد! دستم رو از لای موهاش به کیرم رسوندم و سعی کردم از توی دهنش در بیارم، اما خیسی صورتش حواسم رو پرت کرد! داره گریه میکنه؟! موهاش رو جمع کردم بالای سرش و خواستم به صورتش نگاه کنم اما بدون این که کیرم رو از دهنش دربیاره ، عصبی دستم رو پس زد و دوباره موهاش رو ریخت پایین! مطمئن بودم داره اشک میریزه و…
همچنان داشت به کارش ادامه میداد و انگار تلاش داشت با این کار ذهن من رو منحرف کنه. دستاش از از تخمام جدا شد و از روی رونام به سمت بالا کشیده شد و از زیر تیشرت تا روی سینهام بالا اومد و مشغول نوازش شد.
طبیعتا باید از اون وضع راضی میبودم، شادی پیش برنده کار، و توی کارش هم استاد بود، اما من علاوه بر اون حسی (عذاب وجدن) که به خاطر اشکهای شادی بهم غالب شده بود، ترس این رو داشتم که هر آن بچهها از راه برسند و …
با همه این حسها، میدونستم که دیگه آب از سرمون گذشته و باید کار رو تموم کنیم، پس چه بهتر که بیکار و منتظر نمونم و از این لحظات به بهترین نحو استفاده کنیم و لذت ببریم. به زور کیرم رو از دهن شادی بیرون کشیدم و از جام بلند شدم. شادی رو هم بلند کردم سرپا و با حرص شروع کردم به درآوردن لباسهاش! هیچ خجالت و حیایی توی نگاهش نبود و برعکس انگار از نگاههای پر از شهوت و حریصانه من سرمست بود و لذت میبرد. دیدن اندام لخت و پر از هوس شادی، سینهها، باسن، اندام انعطافپذیر و اون انحناهاییی که از بالاتا پایین دلبری میکرد، هوش از سرم برده و دلم میخواست رامین رو جر بدم، آخه کُسکش عوضی دیگه چی از این هیکل بهتر میخوای که میری سراغ یکی دیگه؟! اصلا مگه از این بهتر هم گیرت میاد الاغ؟!
حرص خوردن بی فایده بود، حالا که خواسته یا ناخوسته مال من شده بود باید خودم رو سیراب میکردم. سینه های متوسط اما خوش فرم و تحریک کنندهش اولین مقصدم بود، لبام همه جاشون میچرخید و با سر صدا میخوردم. شادی هم بیکار نبود و همزمان گاهی نوازش میکرد و نقطهای رو غرق بوسه میکرد و گاهی هم با هر دو دست داشت کیرم رو آماده میکرد.
ده دقیقه بعد از اون اتاق بیرون اومده و هر دو لخت و غرق شهوت، توی اتاق و تخت شادی تشنه کار آخر بودیم. آخرین لیس رو هم به روی کسش زده و خیمه زده بودم روی شادی که زیرم خوابیده بود. بازم لبامون بهم گره خورده بود و شادی همزمان کیرم رو که حالا مثل سنگ شده بود، توی دستش گرفته و هی روی لبههای مرطوب و لیز کُسش، میکشید. بعد از چندبار تکرار، دیگه طاقت نیاوردم و کیرم رو با یک فشار محکم به داخل کُسش فرو کردم. ناله بلند و شهوتناک شادی تا چسبیدن تخمام به پایین کسش، کش اومد و با توقف من قطع شد.
همزمان با ورود کیرم کمر شادی به سمت بالا و شکم من قوس برداشت و همین باعث شد کسش تنگتر به نظر بیاد! میخواستم کمی نگه دارم تا حس و عادت کنه اما هر دو توی اوج لذت بودیم، مخصوصا شادی که ازم خواست که با فشار و بدون وقفه ادامه بدم. استقبال وبا یک ریتم ثابت شروع به حرکت کردم . کیرم رو تا نیمه کلاهک بیرون میکشیدم و بعد با فشار زیاد تا ته فرو میکردم. شادی همزمان که داشت لبام رو از جا میکَند، دستاش رو دو طرف پهلوهای من گرفته بود و توی تلنبه زدن کمک میکرد!
صدای نالههای منقطع شادی، خوردن لبای همدیگه و برخورد بدنامون حین تلنبه زدن تنهای صداهای توی اتاق و ساختمون بود و مطمئنم اگر اون لحظه کسی توی ویلا بود اونم همزمان با ما ارضا میشد!
بعید میدونم که به پنج دقیقه رسید، اما … وقتش رسید. نفسام به شماره افتاده و چند ثانیهای بود که بدن شادی مثل مار زخمی روی تخت پیچ و تاب میخورد و قطرات آب چسبناک من طغیان کرده و مثل فواره روی تخت و تن شادی پخش میشد.

یک ربع بعد لخت و در آغوش هم بالاخره آروم گرفته و همه چیز تموم شده بود، همه چیز، حتی اون چیزایی که تا دیروز مایه مباهات و افتخار بود و رامین رو به خاطرش پایبند نبودن بهش سرزنش میکردیم. سرزنش میکردیم، اما حالا هر دوی ما مثل رامین بودیم و دست به یک کار ممنوعه زده بودیم. حس و حال من عوض شده بود و تازه داشت عقلم کار میفتاد اما شادی میل به جدا شدن نداشت و انگار آغوش من رو سرپناه امن خودش میپنداشت. مدام به روی سینه ام بوسه میزد و هی داستی من رو دور خودش میچرخوند. اما…
تماس رامین وادار به جدا شدنمون کرد. تماس گرفته بود که آماده باشید نیم ساعت دیگه میام دنبالتون که شام بریم بیرون!
نمیدونم چرا و چطور تونستم، اما با وقاحت تمام شروع کردم به دعوا کردن باهاش و متلک انداختن که چرا بی خبر رفتید و اصلا واسه چی ما رو تنها گذاشتی و حتی یک تعارف نکردی که باهاتون بیایم!
نیم ساعت بعد که به بقیه ملحق شدیم، رامین فکر کرده بودم که سکوت و عصبانیتم به خاطر رفتن بی خبرشونه و سعی میکرد کارشون رو توجیه و دلجویی کنه، اما…
برخلاف من که انگار تازه به خودم اومده بودم، شادی کبکش خروس میخوند و هیچ نشونی از پشیمونی و عذاب وجدان نداشت! حتی در کمال ناباوری برخلاف دو روز گذشته داشت با رامین و نیکی حرف میزد. همه فکر کرده بودند من باهاش صحبت کردهم و رفتارش به خاطر صحبتهای منه!
اون شب شادی شده بود همون شادی شوخ و شاداب گذشته، سعی داشت به همه خوش بگذره، حتی تا ساعت سه نذاشت بخوابیم و وادار به بازی و بزن و بکوبمون کرد.
اما بین خودمون دیگه چیزی مثل قبل نبود. نگاههامون، حرفهامون، حتی سکوتهامون… همهش یه لایهی پنهان داشت. وقتی شادی توی جمع حرف میزد، فقط من میدونستم پشت او خندهها چه تنشی خوابیده. وقتی از کنارم رد میشد، لمس گذرای دستش حتی از صد تا جمله حرفدارتر بود.
صبح روز بعد وقتی بیدار شدم دیدم تنها شادی بیداره و اونم توی حیاط ویلا رو به ساحل نشسته و یک لیوان شیر هم کنار دستشه! خیال کردم بالاخره به خودش اومده و… اما وقتی کنارش نشستم، لبخند روی لبش نشست. سلام کرد و بدون مقدمه و حتی اینکه چیزی بگم، گفت:
((من خیلی وقته که پشیمونی رو کنار گذاشتهم، پشیمونی مال کسیه که اشتباه میکنه!))
نوشته: شاهرخ. ک
29 پاسخ به “سفر و خیانت (۲)”
عاليه. واقعى نماست.
عالی بود داستانت. ادامه بده.
واقعا بی نطیره قلمت کاش میشد کارهای بیشتری ازت خوند با شدت منتظر ادامه داستان و حتی داستانهای بعدیت هستیم
عالیصدتا لایکممنون که اینهمه وقت میزاری👏
عالی نوشتی لطفاً یه قسمت دیگه هم بنویس💚💚!!!
عالی بود👏👏
ادامه دارش کن خیلی خوب نوشتی حتی اگه کسشعرم باشه😅🫡💙
عالی بود
بی نظیر بودقوس شخصیتی شادی عالیه
عالیه، تا حالا داستان به این قشنگی نخونده بودم! واقعن دست نویسنده درد نکنه ♥️
بالاخره به داستان خوب خوندیم . آفرین.
خوب بود
عالی و قشنگ نوشتی
قشنگ بود ،مخصوصابرای اونایی که تجارب اینچنینی داشتن حتی اگر واقعیت هم نباشه
عالی
بي نظير بود ادامشو بزار
خیلی وقته چیزی ننوشتم با اینکه چندتا ایده مختلف واسه نوشتن داشتم و راستش داستانت دوباره انگیزه نوشتن رو در من زنده کرددمت گرم حیلی عالی بود داستان👍
باید وقتی به جای سکسیش میرسی دیگه اون اتفاقی که افتاده رو با ی حالت سکسی بیان کنی که مخاطب به این فکر کنهکه دقیقا این اتفاق افتاده ولی برعکس کساییکه میخوانوقتی به سکس رسید یکم طولش بدن تو خواستی سریعگذر کنی و اتفاقا تو این نوع سکساییکه اتفاق میفتهطرف دیگه فکر این نیست که ابشو بیرون بیاره چون تو اونلحظه فقط بفکر سکسه اونم کسیکه اصلا فکر نمیکرده کهبا اون سکس کنه یعنی باید وقتی ی اتفاقی بین ی مرد و زنمیفته واقعی بیانش کنی و این نوع بیان یعنی این داستانواقعی نبوده و یجور فانتزی داستانی رخ داده 👙👠💄
نمیشه گفت بی نظیز ولی عالی بود
کوتاه و جذاب.تبریک میگم.از دید توصیفات قسمت سکس بیشتر عاطفی و رومانتیک بودن تا اروتیک .همینم جذابیت و قابل درک بودن داستان رو بیشتر میکنه.امیدوارم داستان ادامه دار باشه .
پس ت. دیگه بکن و کارت نباشه 😅😅
مرسی شاهرخ.باید بگم برای شوهرم جذابه وقتی میبینه من دارم زیر هیکل درشت و کیربزرگ یه مرد جنتلمن و خوش استایل ارضا میشمشنیدن ناله های لذت وار من تو اون لحظات همسرم رو عاشقتر میکنه و منو براش سکسی تر میکنه.برای من هم جذابیت غیر قابل وصفی داره وقتی میبینم همسرم داره با هیکل درشت و کیر برافراشته ش یه زن دیگه رو جلوی من ارضا میکنه و شنیدن ناله های اون زن و بوی تنشون و صداهاشون منو هم عاشق تر میکنه و شوهر گلم رو واسم سکسی تر میکنه.
چقدر قلمت منو یاد شیوا میندازه
ادامه بده ، قلمت قشنگه
بعید میدونم خاطره باشه. این قلم با این جزئیات … به جز اینکه واقعا قهرمان داستان یه نویسنده حرفه ای باشه . اونقدر داستان در واقعیت و واقعیت در داستان غرق شده که هیچ مرزی برای تفکیکش نیست. دستت طلا
عالی بود بین من و رفیق صمیمی م اتفاق افتاد البته با رضایت شوهرش عاالیه حسش
عالی
شاهرخ یا شیوا؟!
خیلی شبیه شیواست خیلیکسی از شیوا خبر داره ؟؟؟؟؟