سلام خدمت همه دوستان شهوانی
(باور کردن یا نکردن بستگی به خوانند داستان داره …)
اسمم علی 22 سالمه دانشجوی کامپیوتر هستم ساکن کرمانشاه توی ی خانواده 5 نفره من بچه وسطی ی خواهر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کرده ی برادر کوچیکتر هم که مشغول درس خواندن فعلا راهنمایی این داستان مربوط میشه به تابستان 1402 کنکور رو شرکت کرده بودم منتظر بودم جواب هااا ی روز اول صبح توی مرداد ماه بود رفتم بیرون نون بگیرم موقع برگشتن دیدم واسه مغازه سر خیابون مستأجر جدید اومده منم توجه نکردم رفتم خونه بعد از ظهر که مامانم ( الهام 44 ساله ی زن خوشگل که خیلی ب خودش میرسه واسه اینکه پیش خواهر شوهراش هیچ وقت کم نیاره سینه های متوسط داره کونش هم تقریباً بزرگ ولی خب اندامش خوبه قدش 165 وزن 80 )
رفت خرید وقتی برگشت گفت که مستاجر جدید واسه مغازه اومده شده خیاطی بابام بهش گفت تو که خیلی خوشحالی هروقت پارچه بگیری میتونی به راحتی ببری پیشش درست کنی (بابام حمید کارمند ی شرکت ک شیفتش هفتگی یکبار صبح کل هفته یکبار هم شب )
خواهرم که از وقتی ازدواج کرده کمتر میاد بیشتر مشغول زندگی و شوهر داریش شده منم که منتظر جواب کنکور داداش هم کوچیک بود
(توجه زمان بندی داستان جلو و عقب داره توجه کنید )
همه چیز عادی بود مامانم با خیاطی که اومده بود مغازه سر خیابون خیلی رفیق شده بود اسمش نجمه بود متاهل بود یدونه پسر 10 ساله داشت دیگه آنقدر مامانم میرفت پیشش واسه دوختن لباس که رفاقت در حد اینکه خونه همدیگه برن شکل گرفته بود اما خب نجمه برعکس مامانم که زن شیطونی بود خیلی آروم رفتار میکرد تا این حد ک وقتای که بابام میرفت سرکار مامانم بهم میگفت منم برم بیرون تا بتونه بیاد خونه ما یکم بشینه چون خجالت میکشید
خلاصه این روابط همینطور ادامه پیدا کرد من دانشگاه قبول شدم رشته کامپیوتر شهر خودمون وسط های آبان بود از کلاس داشتم بر میگشتم خونه کلید داشتم درو باز کردم خونه ما وقتی در پایین باز کنی چند پله میخوره تازه میرسی به در حال کفش هام در آوردم رفتم سمت در ک باز کنم صدای جیغ شنیدم ی لحظه ترسیدم نکنه مامانم چیزی شده باشه اما وقتی دقت کردم احساس کردم از روی خنده ذوق داره جیغ میکشه خواستم برم داخل شنیدم صدای نجمه هم میاد گفتم حتما دارن باهم دیگه شوخی چیزی می کنند منم کلید انداختم رفتم داخل به محض اینکه در باز کردم دیدم هردو دویدن سمت اتاق ی لحظه احساس کردم لباس تنشون نیست ولی خب دقیق ندیدم مامانم داد زد د آخه احمق ترسیدیم ی خبری بده منم عذر خواهی کردم بعد از چند دقیقه اومدن بیرون از اتاق دیدم نجمه سرخ شده از خجالت ی سلام کرد و سریع رفت بیرون مامانم هم ی تاپ شلوار تنش بود اومد بیرون از اتاق موقع خداحافظی متوجه شدم لباس نجمه بهم ریختس شک کردم بهشون …
داستان ادامه داره امیدوارم از قسمت اول خوشتون اومده باشه داستان خیلی طولانی سعی میکنم کامل و دقیق توضیح بدم ممنونم از توجه شما
صحنه های جنسی از قسمت بعدی اضافه میشه
نوشته: Sokan
4 پاسخ به “خیاط نمونه (۱)”
اصلا خوب نبود
اینو میتونستی sms کنی
متن داستان خیلی طولانی بود ، کاش تو پنج قسمت تقسیم میکردی!!!! ، آخه کونگشاد تو که حال نوشتن نداری مجبوری مجبوری داستان بنویسی؟؟؟!!
اینم نمینوشتی دیگه