قسمت سوم
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
چشمام رو آروم باز کردم دست راستم ذوق ذوق می کرد. سر آیسا هنوز رو دستم بود. آروم دستم رو از زیر سرش بیرون کشیدم. تازه داشت هوش و حواسم بر می گشت. صحنه های این دو سه روزه رو تو ذهنم مرور کردم. تازه یادم اومد قرار بود امروز برم پیش آرام. سریع از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم. دستم اینقدر بی حس شده بود نمی تونستم گوشی رو دستم بگیرم. با هر بدبختی که بود قفل صفحه رو باز کردم. 23 تماس بی پاسخ که همش مال آرام بود. و کلی پیام داده بود و تهدیدم کرده بود ولی پیام های آخریش معلوم بود حسابی نگران شده. اشهدم رو باید می خوندم. بهش زنگ زدم، هنوز گوشی زنگ نخورده جواب داد. بیشتر از اونیکه فکر می کردم عصبانی بود. دقیقا شده بود یه کوه آتشفشان که داره فوران می کنه. خودم رو زدم به اون راه و گفتم: چرا اینجوری می کنی؟ من قرار بود امروز بیام پیشت ولی نگفتم ساعت چند می آم که. با عصبانیت جواب داد: حداقل اون گوشی کوفتیت رو جواب می دادی نگران نمی شدم. گفتم نیاز داشتم یکم برای خودم وقت بگذرونم به همین خاطر گوشی رو سایلنت کرده بودم. گفت: کدوم گوری هستی؟ یکم مِنُ مِنُ کردم، سریع گفت: نگو پیش آیسایی که خودم می کشمت. گفتم: بهت تبریک می گم تو الان یه قاتلی. دیوانه وار فریاد زد: تو یه بی شعور به تمام معنایی، وضعیت رو نمی بینی؟ چرا یکم فهم نداری، آخه الان وقت این کاراست؟ گفتم: بالاخره هرکسی یه جوری خودش رو خالی می کنه دیگه. از عصبانیت بیش از حد سکوت کرده بود. می دونستم الان چه شکلی شده. فکر کنم اینقدر عصبانی باشه که اگه پیشش بودم حتما یه بلایی سر من می آورد. گفتم: خب الان می گی چکار کنم؟ گفت: برو بمیر و گوشی رو قطع کرد.
آیسا رو بیدار کردم، طفلی به سختی بلند شد. خیلی درد داشت، گشاد گشاد راه می رفت. برای اینکه از دلش در بیارم زنگ زدم و پیتزا سفارش دادم. غذا که رسید، نگاهی به پیتزاها کرد و گفت: خوب می تونی آدما رو خر کنی. دو سه ساعت به معنای واقعی من رو گاییدی حالا می خوای با یه پیتزا خرم کنی. گفتم: حالا موفق شدم؟ گفت: اوهوم ولی بدون خیلی دیوثی.
بعد از خوردن غذا زدم بیرون. نمی دونم چرا یدفعه دلم گرفت. رفتم خونه و ماشین بابا رو برداشتم و رفتم سر خاک مامان آرزو. اونجا بعد از آغوش آرام تنها جایی بود که آرومم می کرد. گذر زمان از دستم در می رفت. صدای زنگ گوشیم بلند شد. آرام بود. با بی میلی جواب دادم، گفت: نمی خوای مسخره بازی هات رو تموم کنی؟ هنوز پیش آیسایی؟ نچ آرومی گفتم. گفت: می شه بپرسم کجایی الان؟ گفتم: بله می تونی. هر وقت از دست آرام دلخور بودم اینجوری باهاش صحبت می کردم. از اینکه لجش رو در بیارم خوشم می اومد بخصوص وقتایی که بهم دهن کجی می کرد. عاشق اون قیافش بودم. آرام با دهن کج و چشمای لوچ شده. گفت: خب، گفتم به جمالت. حرصش حسابی در اومده بود. گفت چرا مثل آدم حرف نمی زنی؟ از صبح تا حالا من رو گذاشتی تو نگرانی و رفتی دنبال عشق و حالت تازه طلبکارم هستی؟ هیچی نگفتم فقط سکوت کردم. گفت: آرشام مثل آدم بگو کجایی الان؟ گفتم: قبرستون. نفسش رو با حرص داد بیرون و گفت: یکم آدم باش شعور داشته باش. الان بگم معذرت می خوام غلط کردم آروم می شی؟ گفتم: هم آدمم هم شعور دارم سوال پرسیدی جوابت رو دادم. گفت: اینکه می گی قبرستون جوابه؟ گفتم: بله من الان قبرستون هستم. مگه ظهر خودت نگفتی برو بمیر خب آدما تو قبرستون می میرن دیگه منم اومدم قبرستون. اگه مردم کنار قبر مامان آرزو باشم. یدفعه زد زیر گریه. من داشتم سربسرش می ذاشتم، نمی دونم چرا اینجوری کرد.
عمه گوشی رو ازش گرفت گفت: معلوم هست شما دو تا چتونه؟ از دیروز تا حالا مثل سگ و گربه بهم می پرید. چی از جون این بچه می خوای؟ از صبح تا حالا از نگرانی مثل مرغ سرکنده اینور و اونور می ره. با ناراحتی گفتم: تو هم مثل بقیه فقط به فکر آرامی. هیچ کدوم به فکر من نیستین. بخدا منم آدمم. تو این چند روز داغون شدم. از یه طرف باید وضعیت خونه رو تحمل کنم از یه طرف دوری و اداهای آرام رو. بهش بگو خودش رو جمع کنه دیگه. منم کمتر از آرام از قضیه زن صیغه ایه بابا داغون تر نیستم. اگه آرزو مامان آرام بود مامان منم بود. ولی چکار می شه کرد؟ کاریه که شده فعلا باید هرطور شده باهاش کنار بیایم. عمه لحن دلسوزانه ای گرفت و گفت: می فهمم چی می گی جان عمه، خوب می دونم تمام رفتارهای تو و آرام بخاطر دوری و دلتنگیه، ولی جانِ من این راه درست ابراز احساساتتون نیست. پاشو بیا اینجا. شما دو تا همو ببینین مشکلتون برطرف می شه.
هوا تاریک شده بود. راه افتادم تا برم پیش آرام. آرام عاشق پیتزا بود با نوشابه تگری مشکی. سر راه سفارش دادم و گفتم برام پیک کنه و اومدم خونه عمه. دم در مامان بزرگ کلی قربون صدقم رفت، کنار که رفت آرام بدو بدو اومد سمتم و خودش رو پرت کرد تو بغلم و خودش رو محکم بهم فشار می داد. انگار حالت آرام و گرمای آغوش خواهرونش هرچی حس و انرژی بد داشتم رو شست و با خودش برد. با لحن لوسی که من رو می کشت گفت: داداشی می دونی می میرم برات، می دونی چقدر دلتنگتم، چرا اینجوری می کنی با من. آخه از تو نزدیکتر کی به من هست؟ سرش رو بوسیدم و محکم تو بغلم فشارش دادم و در حالی که دستم پشت کمرش بود و نصفه و نیمه تو بغلم گرفته بودمش رفتم سمت کاناپه. آرام مثل اون موقع ها که تو بغل بابا لَش می کرد اومده بود تو بغلم و منم داشتم نوازشش می کردم. آروم تو گوشش گفتم: آرزو کوچولوی خودمی. خودش رو بیشتر تو بغلم فشار داد. عمه با لبخندی گفت: شما دو تا جونور واقعا نوبَرید، معلوم نیست چتونه، یه روز مثل سگ و گربه به هم می پرید، یه وقت هم مثل الان مثل عاشق و معشوق تو بغل همید. بعد به شوخی و خنده به آرام گفت: دختر یکم حیا داشته باش، داداشته ها شوهرت که نیست اینجوری لش کردی تو بغلش. آرام دهن کجی گرد و گفت: داداش آرشام خودمه با هیچ شوهری عوضش نمی کنم.
زنگ خونه رو زدن، عمه رفت در رو باز کرد و بعد از چند ثانیه داد زد: کسی غذا سفارش داده؟ گفتم: شیرینیه آشتی من و آرامه. آرام سرش رو بلند کرد و در حالیکه شیطنت از چشماش می بارید گفت: چی گرفتی داداشی؟ گفتم یکم صبر کنی خودت می فهمی. عمه با چهار تا کارتن پیتزا اومد تو. آرام جیغ بلندی زد و هجوم برد سمت عمه و کارتن ها رو گرفت و نشست رو زمین و یکی یکی بازشون کرد. عمه گفت: کلی غذا درست کردم آخه این آشغالا چیه شما می خورین. مامان بزرگ گفت: حالا بچه ها دلشون خواسته دیگه غر نزن، غذا ها رو بذار برای فردا ظهر.
یه هفته از آشتی من و آرام گذشته بود و موقع امتحان های پایان ترم تابستونیم بود. داشتم درس می خوندم که آرام زنگ زد. اینقدر جیغ و داد می کرد نفهمیدم چی می گه. صبر کردم یکم آروم بشه، بعد گفتم: اگه می تونی همه این چیزایی که گفتی رو آروم بگو. گفت: خیلی بی احساسی، امروز قرار بود چه اتفاقی بیافته؟ گفتم چه می دونم. گفت: دیوونه، امروز جواب کنکور اومده. تازه یادم افتاد. گفتم: عه راست می گی چی قبول شدی؟ گفت خودت بگو. گفتم: بخدا نمی دونم آرام. الان وسط درسام بودم که زنگ زدی تمرکز ندارم. بگو جون داداش اذیت نکن. گفت: بچه خرخون بیوالکتریک قبول شدم. خیلی ذوق کردم همیشه آرزو داشت یه رشته مرتبط با پزشکی قبول بشه. یعنی آرزوی مامان آرزو بود. همیشه می گفت: دوست دارم یکیتون پزشک بشه، یکیتون مهندس. بعد از اینکه فهمیدیم سرطان داره، آرام گفت: اگه قرار مهندس بشم می خوام مهندس تجهیزات و دستگاه های پزشکی بشم. می خوام یه دستگاهی اختراع کنم که بتونه بدون درد و اذیت، مشکلات آدما رو خیلی زود تشخیص بده. منم مهندسی رو دوست داشتم و از رشته پزشکی بشدت متنفر بودم. ولی وقتی آرزوی مامان و شور و شوق آرام رو دیدم تصمیم گرفتم رشته تجربی رو انتخاب کنم.
یه روز که مامان مهتاب حالش خوب نبود و تازه از شیمی درمانی اومده بود، ازش پرسیدم: دندانپزشک ها هم می تونن سرطان دهان رو درمان کنن؟ مامان با اینکه خیلی درد داشت، مثل همیشه با لبخند انگشتش رو روی بینیم کشید و گفت: عزیزکم اول باید اینقدر خوب درس بخونی تا رشته دندانپزشکی قبول بشی، بعد تخصص بیماری های دهان و فک و صورت بگیری. نذاشتم حرفش تموم بشه، با عجله پرسیدم این که خیلی طولی می کشه مامان، آخه تو … بقیه حرفم رو خوردم. مامان دوباره لبخندی زد و صورتم رو نوازش کرد و گفت: پسرم چه من باشم چه نباشم همیشه کنارتم. یادت باشه هر موفقیتی که تو زندگی بدست بیاری من خوشحال می شم. حتی پس از مرگم. با لج بازی بهش گفتم: نه اصلا اینطوری نیست، تو باید زنده بمونی تا من خودم درمانت کنم. تو نباید بمیری. سرم رو روی سینش گذاشت و آروم نوازشم کرد. چند ماه بعد، بعد از خاکسپاری مامان آرزو همین که برگشتیم خونه من رفتم تو اتاقم. اول می خواستم همه کتاب ها و جزوه هام رو آتیش بزنم. ولی یاد حرفاش افتادم و برای خوشحالیش و برای اینکه هیچ آدم دیگه ای از سرطان دهان نمیره، روز و شبم شد درس خوندن. درس خوندن و درس خوندن. تا وقتی دندانپزشکی شهید بهشتی قبول شدم. یادمه همون شب خواب دیدم مامان با همون لباس آبی اطلسی یه سره که تا روی ساق های سفیدش رو می پوشوند جلوی آینه می ایستاد و موهاش رو شونه می کرد. تلالو آفتاب روی موهای روشنش و انحنای زیبای کمرش من رو مات و مبهوت خودش کرده بود دقیقا مثل قدیما. کارش که تموم شد اومد جلو و با مهربونی انگشتش رو روی بینیم کشید و گفت: دیدی حواسم بهت هست حتی بعد از مرگم؟ می بینی چقدر خوشحالم از این که به چیزی که می خواستی رسیدی؟ جان مادر امروز به خاطر تو این لباس رو تنم کردم و جلوی آینه موهام رو شونه کردم. پس ببین من هنوز کنارتم. تا اومدم بغلش کنم از خواب پریدم. همه اتاقم بوی مامان رو گرفته بود.
غرق تو فکر اون روزها بودم که صدای آرام من رو به خودم آورد. داشت می گفت: هوی با تو ام حواست کجاست؟ اگه راست می گی بگو کجا قبول شدم؟ نمی دونم چقدر حواسم پرت گذشته شده بود. با خوشحالی گفتم: بخدا اگه امیرکبیر قبول نشده باشی نه من نه تو. از ته دل خندید و گفت: دقیقا، همون چیزی و همون جایی که آرزوش رو داشتم قبول شدم. بعد مکثی کرد و گفت: داداشی به نظرت الان مامان آرزو می دونه من قبول شدم، کاش مامان آرزو بود. بهش گفتم مطمئنم که می دونه گفت: از کجا می دونی و جریان خوابم رو تعریف کردم. فردا شبش تو خونه عمه جشن کوچیکی گرفتیم. بابا هم اومد. برخلاف تصورم آرام از اول جشن تا آخرش تو بغل بابا لَش کرده بود. البته غیر از شام خوردن و زمانی که تو بغل من می رقصید. فکر می کردم اصلا بابا رو تحویل نگیره. البته بابا هم کم براش نذاشته بود و یه 206 آلبالویی کادو بهش داده بود.
شب رو با آرام تو یه تخت خوابیدیم. نصفه های شب، احساس کردم دستی داره کیرم و نوازش می کنه، اولش بهش اهمیت ندادم ولی اینقدر گرم و نرم بود که حسابی تحریکم کرده بود. حس خیلی خوبی داشتم دوست نداشتم اون حس خراب بشه. آروم آروم از زیر کش شلوارک و بعدش شورتم رد شد و کیرم رو گرفت کمی نوازشش کرد و شروع کرد به مالیدن، حسابی شق کرده بودم. یه لحظه یاد موقعیتم افتادم، تنها کسی که می تونست با کیرم ور بره آرام بود تو اون لحظه، شوکه شدم. آرام؟؟؟ مگه می شه؟ من هیچ وقت همچین دیدی بهش نداشتم و همچین حسی، حتی برای یه لحظه. از یه طرف نمی خواستم ادامه پیدا کنه و از طرف دیگه اینقدر اون لحظه برام شیرین و لذت بخش بود که می خواستم تا آخر عمرم ادامه داشته باشه. آرام، آروم از کنارم بلند شد و خیلی یواش و سانت به سانت شلوارک و شورتم رو کشید پایین. اینقدر با صبر و حوصله این کار رو می کرد که انگار هیچ نگرانی بابت من نداره. انگار مطمئنه من هیچ مخالفتی ندارم. تقریبا تا زیر تخمام کشیده بود پایین. اول یکم نوازشش کرد و بعد بوسیدش. زبونش رو از زیر تخمام کشید تا نوک کیرم و همونجا رو چند بار بوسید و نوک کیرم رو شروع کرد به مک زدن. خیلی ناشیانه می خورد. چند باری هم دندوناش کشیده شد به کیرم که باعث شد ناخودآگاه تکون بخورم. در گوشم گفت: داداشی می دونم بیداری. می دونم کاری که می خوام بکنم از هر قانون و عرف و شرعی خارجه، ولی من عاشقتم، تو هیچ مردی رو نمی تونم کنارم تصور کنم. می خوام تا آخر عمرم کنارت باشم. اصلا هم برام مهم نیست که تو ازدواج کنی یا نه، اصلا هزار تا دوست دختر داشته باش، ولی بذار من تا آخر عمر کنارت باشم. بخدا بدون تو میمیرم. نذار آرزو به دل بمیرم. حتی اگه نمی خوای هم با من باشی اشکال نداره ولی همین یه شب رو بذار کاری که می خوام بکنم، بعدش هرچی تو بگی.
نمی دونستم چکار باید بکنم. اینقدر اون لحظه برام لذت بخش بود که نمی خواستم تموم بشه، تمام حرفای آرام هم از ته دلش بود، می شناختمش. ولی هرچی باشه اون خواهرم بود. مگه رابطه بین خواهر و برادر می شه؟ فردا با چه رویی تو صورت هم نگاه کنیم؟ داشتم برای خودم تجزیه تحلیل می کردم که لبهاش رو روی لب هام گذاشت و زبونش رو بزور کرد تو دهنم. لعنتی، این از کجا نقطه ضعفم رو می دونست؟ حتما آیسای بی شعور بهش گفته بود. با این کارش شل شدم و تسلیم خواستش شدم. لبهاش رو محکم می خوردم و بدنش رو می مالیدم. خیلی سریع همدیگر رو لخت کردیم و خوابیدم روش. کیرم لای پاهاش بود، وحشیانه داشتم لبها و گردنش رو می خوردم. لبهام رو آروم روی پوستش کشیدم و رسوندم به سینه هاش. سینه های گرد، نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک و کمی سفت که هاله کرم روشن مایل به صورتی داشت. خیلی آروم ناله می کرد و با پاهاش کیرم رو فشار می داد. سینه هاش رو می خوردم و می مالید و آروم نوکش رو گاز می گرفتم. دوباره لبهام رو خیلی آروم رو پوست سفید و نرمش کشیدم و اومدم پایین. دور نافش رو لیس می زدم و زبونم رو می کردم تو نافش. تکون خوردناش شروع شد. معلوم بود رو نافش خیلی حساسه. از ناف به سمت پایین زبون می زدم تا بالای کسش. بدون اینکه زبونم به کسش بخوره چند بار و به حالت نوازش با زبونم دور کسش رو لمس کردم و رفتم به سمت رونای پر و خوش حالتش. لای روناش رو زبون می زدم پاهاش رو می بست و خنده ریزی می کرد. قلقلکش می اومد لبهام رو روی پاهای کشیدش کشیدم و انگشتاش رو کردم تو دهنم و آروم مک می زدم، صدای نفس هاش بلندتر سده بود و دیگه داشت به خودش می پیچید. پاهاش رو تو شکمش جمع کرد و آروم از سوراخ کسش لیس زدم تا چوچولش و با لبهام فشارش دادم و شروع کردم به مکیدن. صداش بلند تر شده بود. بالش رو گذاشت روی صورتش تا صداش بیرون نره. کس سفیدش که معلوم بود تازه شِیو شده حسابی خیس شده بود و با لیس زدن ها و مک زدن های من داشت به اوج می رسید. با آب کسش انگشت اشارم رو خیس کردم و آروم تو سوراخ پشتش فرو کردم و شروع کردم به چرخوندن. سرم رو محکم به کسش فشار داد و شروع کرد به لرزیدن و با صدای خفه ای ناله می کرد و جیغ می کشید. روش دراز کشیدم و شروع کردم به خوردن لب هاش. آروم که شد از من خواست بخوابم. اومد روم و شروع کرد لبهام رو خوردن. بعد کیرم رو دست کشید و کرد تو دهنش، ازش خواستم دندون نزنه. دوست داشتم زودتر ارضام کنه. تمام سعیش رو می کرد تا بیشترین لذت رو بهم بده. یواش یواش داشت راه می افتاد. یه لحظه اومد روم و شروع کرد کسش رو به کیرم مالیدن. کیرم رو گذاشت لای کسش و آروم جلو عقب می کرد. بهش گفتم: مراقب باش یه وقت نره تو بدبخت بشیم. گفت نگران نباش می دونم چکار دارم می کنم. تو اوج لذت بودم و اونم داشت تند تند خودش رو جلو عقب می کرد. یه لحظه ایستاد و کمی خودش رو بلند کرد. می خواستم ببینم چکار داره می کنه، سرم رو بلند کردم که دیدم کیرم رو گذاشت دم سوراخش، تا اومدم بگم نه، نشست روش. از درد به خودش می پیچید، صورتش کبود شده بود و کیرم تقریبا تا نصف رفته بود تو کسش. یه لحظه لال شدم. بهش گفتم: این چه کاری بود کردی؟ گفت کس خودم بود دوست داشتم پردش با کیر تو پاره بشه. بعد روم خوابید و گفت نمی خوای خانومت رو بغل کنی. هنوز باورم نشده بود که چکار کردیم. بغلش کردم و شروع کردم به نوازش کردنش. خودش رو آروم آروم رو کیرم تکون می داد. چند دقیقه ای طول کشید تا کیرم تا ته رفت توش. حرکاتش رو تندتر کرده بود، تقریبا کسش جا باز کرده بود ولی هنوز درد زیادی رو تحمل می کرد. از روم بلند شد و خوابید و پاهاش رو باز کرد و بهم گفت: پاشو داداشی خیلی حشریم. آبجی کوچولوت رو جر بده. خوابیدم روش و کیرم رو آروم کردم تو کسش. یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن، دیگه کیرم راحت می رفت تو و آرام ازم می خواست تندتر بزنم. محکم بغلم کرده بود و پاهاش رو دور کمرم قلاب کرده بود و به خودش فشار می داد. شروع کرد به بلند بلند ناله کردن و بعد ارضا شد. ارضای شدیدی رو تجربه کرد. من رو محکم بغل کرد و شروع کرد لبهام رو خوردن و مدام می گفت: مرسی داداشی که گذاشتی به آرزوم برسم. زود باش بزن تا تو هم آبت بیاد می خوام گرمی آبت رو حس کنم. دوباره محکم بغلم کرد و پاهاش رو به پشتم فشار می داد. زبونش رو کرد تو دهنم. حرکت آبم رو از زیر تخمام حس کردم، اومدم بلند شم که محکم من رو تو بغلش فشار داد،آبم داشت می اومد که زنگ ساعت به صدا دراومد. بلند شدم، همه اون صحنه ها رو تو خواب دیده بود، کنارم رو نگاه کردم آرام نبود. از روی تخت اومدم پایین. روی کاناپه خوابیده بود. پیشانیش رو بوسیدم و گفتم: چرا اینجا خوابیدی دختر؟ گفت: از بس شب تکون خوردی، گفتم پاشو رو تخت بخواب، من باید برم دانشگاه. سریع حاضر شدم و بدون اینکه چیزی بخورم از خونه زدم بیرون…
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
چشمام رو آروم باز کردم دست راستم ذوق ذوق می کرد. سر آیسا هنوز رو دستم بود. آروم دستم رو از زیر سرش بیرون کشیدم. تازه داشت هوش و حواسم بر می گشت. صحنه های این دو سه روزه رو تو ذهنم مرور کردم. تازه یادم اومد قرار بود امروز برم پیش آرام. سریع از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم. دستم اینقدر بی حس شده بود نمی تونستم گوشی رو دستم بگیرم. با هر بدبختی که بود قفل صفحه رو باز کردم. 23 تماس بی پاسخ که همش مال آرام بود. و کلی پیام داده بود و تهدیدم کرده بود ولی پیام های آخریش معلوم بود حسابی نگران شده. اشهدم رو باید می خوندم. بهش زنگ زدم، هنوز گوشی زنگ نخورده جواب داد. بیشتر از اونیکه فکر می کردم عصبانی بود. دقیقا شده بود یه کوه آتشفشان که داره فوران می کنه. خودم رو زدم به اون راه و گفتم: چرا اینجوری می کنی؟ من قرار بود امروز بیام پیشت ولی نگفتم ساعت چند می آم که. با عصبانیت جواب داد: حداقل اون گوشی کوفتیت رو جواب می دادی نگران نمی شدم. گفتم نیاز داشتم یکم برای خودم وقت بگذرونم به همین خاطر گوشی رو سایلنت کرده بودم. گفت: کدوم گوری هستی؟ یکم مِنُ مِنُ کردم، سریع گفت: نگو پیش آیسایی که خودم می کشمت. گفتم: بهت تبریک می گم تو الان یه قاتلی. دیوانه وار فریاد زد: تو یه بی شعور به تمام معنایی، وضعیت رو نمی بینی؟ چرا یکم فهم نداری، آخه الان وقت این کاراست؟ گفتم: بالاخره هرکسی یه جوری خودش رو خالی می کنه دیگه. از عصبانیت بیش از حد سکوت کرده بود. می دونستم الان چه شکلی شده. فکر کنم اینقدر عصبانی باشه که اگه پیشش بودم حتما یه بلایی سر من می آورد. گفتم: خب الان می گی چکار کنم؟ گفت: برو بمیر و گوشی رو قطع کرد.
آیسا رو بیدار کردم، طفلی به سختی بلند شد. خیلی درد داشت، گشاد گشاد راه می رفت. برای اینکه از دلش در بیارم زنگ زدم و پیتزا سفارش دادم. غذا که رسید، نگاهی به پیتزاها کرد و گفت: خوب می تونی آدما رو خر کنی. دو سه ساعت به معنای واقعی من رو گاییدی حالا می خوای با یه پیتزا خرم کنی. گفتم: حالا موفق شدم؟ گفت: اوهوم ولی بدون خیلی دیوثی.
بعد از خوردن غذا زدم بیرون. نمی دونم چرا یدفعه دلم گرفت. رفتم خونه و ماشین بابا رو برداشتم و رفتم سر خاک مامان آرزو. اونجا بعد از آغوش آرام تنها جایی بود که آرومم می کرد. گذر زمان از دستم در می رفت. صدای زنگ گوشیم بلند شد. آرام بود. با بی میلی جواب دادم، گفت: نمی خوای مسخره بازی هات رو تموم کنی؟ هنوز پیش آیسایی؟ نچ آرومی گفتم. گفت: می شه بپرسم کجایی الان؟ گفتم: بله می تونی. هر وقت از دست آرام دلخور بودم اینجوری باهاش صحبت می کردم. از اینکه لجش رو در بیارم خوشم می اومد بخصوص وقتایی که بهم دهن کجی می کرد. عاشق اون قیافش بودم. آرام با دهن کج و چشمای لوچ شده. گفت: خب، گفتم به جمالت. حرصش حسابی در اومده بود. گفت چرا مثل آدم حرف نمی زنی؟ از صبح تا حالا من رو گذاشتی تو نگرانی و رفتی دنبال عشق و حالت تازه طلبکارم هستی؟ هیچی نگفتم فقط سکوت کردم. گفت: آرشام مثل آدم بگو کجایی الان؟ گفتم: قبرستون. نفسش رو با حرص داد بیرون و گفت: یکم آدم باش شعور داشته باش. الان بگم معذرت می خوام غلط کردم آروم می شی؟ گفتم: هم آدمم هم شعور دارم سوال پرسیدی جوابت رو دادم. گفت: اینکه می گی قبرستون جوابه؟ گفتم: بله من الان قبرستون هستم. مگه ظهر خودت نگفتی برو بمیر خب آدما تو قبرستون می میرن دیگه منم اومدم قبرستون. اگه مردم کنار قبر مامان آرزو باشم. یدفعه زد زیر گریه. من داشتم سربسرش می ذاشتم، نمی دونم چرا اینجوری کرد.
عمه گوشی رو ازش گرفت گفت: معلوم هست شما دو تا چتونه؟ از دیروز تا حالا مثل سگ و گربه بهم می پرید. چی از جون این بچه می خوای؟ از صبح تا حالا از نگرانی مثل مرغ سرکنده اینور و اونور می ره. با ناراحتی گفتم: تو هم مثل بقیه فقط به فکر آرامی. هیچ کدوم به فکر من نیستین. بخدا منم آدمم. تو این چند روز داغون شدم. از یه طرف باید وضعیت خونه رو تحمل کنم از یه طرف دوری و اداهای آرام رو. بهش بگو خودش رو جمع کنه دیگه. منم کمتر از آرام از قضیه زن صیغه ایه بابا داغون تر نیستم. اگه آرزو مامان آرام بود مامان منم بود. ولی چکار می شه کرد؟ کاریه که شده فعلا باید هرطور شده باهاش کنار بیایم. عمه لحن دلسوزانه ای گرفت و گفت: می فهمم چی می گی جان عمه، خوب می دونم تمام رفتارهای تو و آرام بخاطر دوری و دلتنگیه، ولی جانِ من این راه درست ابراز احساساتتون نیست. پاشو بیا اینجا. شما دو تا همو ببینین مشکلتون برطرف می شه.
هوا تاریک شده بود. راه افتادم تا برم پیش آرام. آرام عاشق پیتزا بود با نوشابه تگری مشکی. سر راه سفارش دادم و گفتم برام پیک کنه و اومدم خونه عمه. دم در مامان بزرگ کلی قربون صدقم رفت، کنار که رفت آرام بدو بدو اومد سمتم و خودش رو پرت کرد تو بغلم و خودش رو محکم بهم فشار می داد. انگار حالت آرام و گرمای آغوش خواهرونش هرچی حس و انرژی بد داشتم رو شست و با خودش برد. با لحن لوسی که من رو می کشت گفت: داداشی می دونی می میرم برات، می دونی چقدر دلتنگتم، چرا اینجوری می کنی با من. آخه از تو نزدیکتر کی به من هست؟ سرش رو بوسیدم و محکم تو بغلم فشارش دادم و در حالی که دستم پشت کمرش بود و نصفه و نیمه تو بغلم گرفته بودمش رفتم سمت کاناپه. آرام مثل اون موقع ها که تو بغل بابا لَش می کرد اومده بود تو بغلم و منم داشتم نوازشش می کردم. آروم تو گوشش گفتم: آرزو کوچولوی خودمی. خودش رو بیشتر تو بغلم فشار داد. عمه با لبخندی گفت: شما دو تا جونور واقعا نوبَرید، معلوم نیست چتونه، یه روز مثل سگ و گربه به هم می پرید، یه وقت هم مثل الان مثل عاشق و معشوق تو بغل همید. بعد به شوخی و خنده به آرام گفت: دختر یکم حیا داشته باش، داداشته ها شوهرت که نیست اینجوری لش کردی تو بغلش. آرام دهن کجی گرد و گفت: داداش آرشام خودمه با هیچ شوهری عوضش نمی کنم.
زنگ خونه رو زدن، عمه رفت در رو باز کرد و بعد از چند ثانیه داد زد: کسی غذا سفارش داده؟ گفتم: شیرینیه آشتی من و آرامه. آرام سرش رو بلند کرد و در حالیکه شیطنت از چشماش می بارید گفت: چی گرفتی داداشی؟ گفتم یکم صبر کنی خودت می فهمی. عمه با چهار تا کارتن پیتزا اومد تو. آرام جیغ بلندی زد و هجوم برد سمت عمه و کارتن ها رو گرفت و نشست رو زمین و یکی یکی بازشون کرد. عمه گفت: کلی غذا درست کردم آخه این آشغالا چیه شما می خورین. مامان بزرگ گفت: حالا بچه ها دلشون خواسته دیگه غر نزن، غذا ها رو بذار برای فردا ظهر.
یه هفته از آشتی من و آرام گذشته بود و موقع امتحان های پایان ترم تابستونیم بود. داشتم درس می خوندم که آرام زنگ زد. اینقدر جیغ و داد می کرد نفهمیدم چی می گه. صبر کردم یکم آروم بشه، بعد گفتم: اگه می تونی همه این چیزایی که گفتی رو آروم بگو. گفت: خیلی بی احساسی، امروز قرار بود چه اتفاقی بیافته؟ گفتم چه می دونم. گفت: دیوونه، امروز جواب کنکور اومده. تازه یادم افتاد. گفتم: عه راست می گی چی قبول شدی؟ گفت خودت بگو. گفتم: بخدا نمی دونم آرام. الان وسط درسام بودم که زنگ زدی تمرکز ندارم. بگو جون داداش اذیت نکن. گفت: بچه خرخون بیوالکتریک قبول شدم. خیلی ذوق کردم همیشه آرزو داشت یه رشته مرتبط با پزشکی قبول بشه. یعنی آرزوی مامان آرزو بود. همیشه می گفت: دوست دارم یکیتون پزشک بشه، یکیتون مهندس. بعد از اینکه فهمیدیم سرطان داره، آرام گفت: اگه قرار مهندس بشم می خوام مهندس تجهیزات و دستگاه های پزشکی بشم. می خوام یه دستگاهی اختراع کنم که بتونه بدون درد و اذیت، مشکلات آدما رو خیلی زود تشخیص بده. منم مهندسی رو دوست داشتم و از رشته پزشکی بشدت متنفر بودم. ولی وقتی آرزوی مامان و شور و شوق آرام رو دیدم تصمیم گرفتم رشته تجربی رو انتخاب کنم.
یه روز که مامان مهتاب حالش خوب نبود و تازه از شیمی درمانی اومده بود، ازش پرسیدم: دندانپزشک ها هم می تونن سرطان دهان رو درمان کنن؟ مامان با اینکه خیلی درد داشت، مثل همیشه با لبخند انگشتش رو روی بینیم کشید و گفت: عزیزکم اول باید اینقدر خوب درس بخونی تا رشته دندانپزشکی قبول بشی، بعد تخصص بیماری های دهان و فک و صورت بگیری. نذاشتم حرفش تموم بشه، با عجله پرسیدم این که خیلی طولی می کشه مامان، آخه تو … بقیه حرفم رو خوردم. مامان دوباره لبخندی زد و صورتم رو نوازش کرد و گفت: پسرم چه من باشم چه نباشم همیشه کنارتم. یادت باشه هر موفقیتی که تو زندگی بدست بیاری من خوشحال می شم. حتی پس از مرگم. با لج بازی بهش گفتم: نه اصلا اینطوری نیست، تو باید زنده بمونی تا من خودم درمانت کنم. تو نباید بمیری. سرم رو روی سینش گذاشت و آروم نوازشم کرد. چند ماه بعد، بعد از خاکسپاری مامان آرزو همین که برگشتیم خونه من رفتم تو اتاقم. اول می خواستم همه کتاب ها و جزوه هام رو آتیش بزنم. ولی یاد حرفاش افتادم و برای خوشحالیش و برای اینکه هیچ آدم دیگه ای از سرطان دهان نمیره، روز و شبم شد درس خوندن. درس خوندن و درس خوندن. تا وقتی دندانپزشکی شهید بهشتی قبول شدم. یادمه همون شب خواب دیدم مامان با همون لباس آبی اطلسی یه سره که تا روی ساق های سفیدش رو می پوشوند جلوی آینه می ایستاد و موهاش رو شونه می کرد. تلالو آفتاب روی موهای روشنش و انحنای زیبای کمرش من رو مات و مبهوت خودش کرده بود دقیقا مثل قدیما. کارش که تموم شد اومد جلو و با مهربونی انگشتش رو روی بینیم کشید و گفت: دیدی حواسم بهت هست حتی بعد از مرگم؟ می بینی چقدر خوشحالم از این که به چیزی که می خواستی رسیدی؟ جان مادر امروز به خاطر تو این لباس رو تنم کردم و جلوی آینه موهام رو شونه کردم. پس ببین من هنوز کنارتم. تا اومدم بغلش کنم از خواب پریدم. همه اتاقم بوی مامان رو گرفته بود.
غرق تو فکر اون روزها بودم که صدای آرام من رو به خودم آورد. داشت می گفت: هوی با تو ام حواست کجاست؟ اگه راست می گی بگو کجا قبول شدم؟ نمی دونم چقدر حواسم پرت گذشته شده بود. با خوشحالی گفتم: بخدا اگه امیرکبیر قبول نشده باشی نه من نه تو. از ته دل خندید و گفت: دقیقا، همون چیزی و همون جایی که آرزوش رو داشتم قبول شدم. بعد مکثی کرد و گفت: داداشی به نظرت الان مامان آرزو می دونه من قبول شدم، کاش مامان آرزو بود. بهش گفتم مطمئنم که می دونه گفت: از کجا می دونی و جریان خوابم رو تعریف کردم. فردا شبش تو خونه عمه جشن کوچیکی گرفتیم. بابا هم اومد. برخلاف تصورم آرام از اول جشن تا آخرش تو بغل بابا لَش کرده بود. البته غیر از شام خوردن و زمانی که تو بغل من می رقصید. فکر می کردم اصلا بابا رو تحویل نگیره. البته بابا هم کم براش نذاشته بود و یه 206 آلبالویی کادو بهش داده بود.
شب رو با آرام تو یه تخت خوابیدیم. نصفه های شب، احساس کردم دستی داره کیرم و نوازش می کنه، اولش بهش اهمیت ندادم ولی اینقدر گرم و نرم بود که حسابی تحریکم کرده بود. حس خیلی خوبی داشتم دوست نداشتم اون حس خراب بشه. آروم آروم از زیر کش شلوارک و بعدش شورتم رد شد و کیرم رو گرفت کمی نوازشش کرد و شروع کرد به مالیدن، حسابی شق کرده بودم. یه لحظه یاد موقعیتم افتادم، تنها کسی که می تونست با کیرم ور بره آرام بود تو اون لحظه، شوکه شدم. آرام؟؟؟ مگه می شه؟ من هیچ وقت همچین دیدی بهش نداشتم و همچین حسی، حتی برای یه لحظه. از یه طرف نمی خواستم ادامه پیدا کنه و از طرف دیگه اینقدر اون لحظه برام شیرین و لذت بخش بود که می خواستم تا آخر عمرم ادامه داشته باشه. آرام، آروم از کنارم بلند شد و خیلی یواش و سانت به سانت شلوارک و شورتم رو کشید پایین. اینقدر با صبر و حوصله این کار رو می کرد که انگار هیچ نگرانی بابت من نداره. انگار مطمئنه من هیچ مخالفتی ندارم. تقریبا تا زیر تخمام کشیده بود پایین. اول یکم نوازشش کرد و بعد بوسیدش. زبونش رو از زیر تخمام کشید تا نوک کیرم و همونجا رو چند بار بوسید و نوک کیرم رو شروع کرد به مک زدن. خیلی ناشیانه می خورد. چند باری هم دندوناش کشیده شد به کیرم که باعث شد ناخودآگاه تکون بخورم. در گوشم گفت: داداشی می دونم بیداری. می دونم کاری که می خوام بکنم از هر قانون و عرف و شرعی خارجه، ولی من عاشقتم، تو هیچ مردی رو نمی تونم کنارم تصور کنم. می خوام تا آخر عمرم کنارت باشم. اصلا هم برام مهم نیست که تو ازدواج کنی یا نه، اصلا هزار تا دوست دختر داشته باش، ولی بذار من تا آخر عمر کنارت باشم. بخدا بدون تو میمیرم. نذار آرزو به دل بمیرم. حتی اگه نمی خوای هم با من باشی اشکال نداره ولی همین یه شب رو بذار کاری که می خوام بکنم، بعدش هرچی تو بگی.
نمی دونستم چکار باید بکنم. اینقدر اون لحظه برام لذت بخش بود که نمی خواستم تموم بشه، تمام حرفای آرام هم از ته دلش بود، می شناختمش. ولی هرچی باشه اون خواهرم بود. مگه رابطه بین خواهر و برادر می شه؟ فردا با چه رویی تو صورت هم نگاه کنیم؟ داشتم برای خودم تجزیه تحلیل می کردم که لبهاش رو روی لب هام گذاشت و زبونش رو بزور کرد تو دهنم. لعنتی، این از کجا نقطه ضعفم رو می دونست؟ حتما آیسای بی شعور بهش گفته بود. با این کارش شل شدم و تسلیم خواستش شدم. لبهاش رو محکم می خوردم و بدنش رو می مالیدم. خیلی سریع همدیگر رو لخت کردیم و خوابیدم روش. کیرم لای پاهاش بود، وحشیانه داشتم لبها و گردنش رو می خوردم. لبهام رو آروم روی پوستش کشیدم و رسوندم به سینه هاش. سینه های گرد، نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک و کمی سفت که هاله کرم روشن مایل به صورتی داشت. خیلی آروم ناله می کرد و با پاهاش کیرم رو فشار می داد. سینه هاش رو می خوردم و می مالید و آروم نوکش رو گاز می گرفتم. دوباره لبهام رو خیلی آروم رو پوست سفید و نرمش کشیدم و اومدم پایین. دور نافش رو لیس می زدم و زبونم رو می کردم تو نافش. تکون خوردناش شروع شد. معلوم بود رو نافش خیلی حساسه. از ناف به سمت پایین زبون می زدم تا بالای کسش. بدون اینکه زبونم به کسش بخوره چند بار و به حالت نوازش با زبونم دور کسش رو لمس کردم و رفتم به سمت رونای پر و خوش حالتش. لای روناش رو زبون می زدم پاهاش رو می بست و خنده ریزی می کرد. قلقلکش می اومد لبهام رو روی پاهای کشیدش کشیدم و انگشتاش رو کردم تو دهنم و آروم مک می زدم، صدای نفس هاش بلندتر سده بود و دیگه داشت به خودش می پیچید. پاهاش رو تو شکمش جمع کرد و آروم از سوراخ کسش لیس زدم تا چوچولش و با لبهام فشارش دادم و شروع کردم به مکیدن. صداش بلند تر شده بود. بالش رو گذاشت روی صورتش تا صداش بیرون نره. کس سفیدش که معلوم بود تازه شِیو شده حسابی خیس شده بود و با لیس زدن ها و مک زدن های من داشت به اوج می رسید. با آب کسش انگشت اشارم رو خیس کردم و آروم تو سوراخ پشتش فرو کردم و شروع کردم به چرخوندن. سرم رو محکم به کسش فشار داد و شروع کرد به لرزیدن و با صدای خفه ای ناله می کرد و جیغ می کشید. روش دراز کشیدم و شروع کردم به خوردن لب هاش. آروم که شد از من خواست بخوابم. اومد روم و شروع کرد لبهام رو خوردن. بعد کیرم رو دست کشید و کرد تو دهنش، ازش خواستم دندون نزنه. دوست داشتم زودتر ارضام کنه. تمام سعیش رو می کرد تا بیشترین لذت رو بهم بده. یواش یواش داشت راه می افتاد. یه لحظه اومد روم و شروع کرد کسش رو به کیرم مالیدن. کیرم رو گذاشت لای کسش و آروم جلو عقب می کرد. بهش گفتم: مراقب باش یه وقت نره تو بدبخت بشیم. گفت نگران نباش می دونم چکار دارم می کنم. تو اوج لذت بودم و اونم داشت تند تند خودش رو جلو عقب می کرد. یه لحظه ایستاد و کمی خودش رو بلند کرد. می خواستم ببینم چکار داره می کنه، سرم رو بلند کردم که دیدم کیرم رو گذاشت دم سوراخش، تا اومدم بگم نه، نشست روش. از درد به خودش می پیچید، صورتش کبود شده بود و کیرم تقریبا تا نصف رفته بود تو کسش. یه لحظه لال شدم. بهش گفتم: این چه کاری بود کردی؟ گفت کس خودم بود دوست داشتم پردش با کیر تو پاره بشه. بعد روم خوابید و گفت نمی خوای خانومت رو بغل کنی. هنوز باورم نشده بود که چکار کردیم. بغلش کردم و شروع کردم به نوازش کردنش. خودش رو آروم آروم رو کیرم تکون می داد. چند دقیقه ای طول کشید تا کیرم تا ته رفت توش. حرکاتش رو تندتر کرده بود، تقریبا کسش جا باز کرده بود ولی هنوز درد زیادی رو تحمل می کرد. از روم بلند شد و خوابید و پاهاش رو باز کرد و بهم گفت: پاشو داداشی خیلی حشریم. آبجی کوچولوت رو جر بده. خوابیدم روش و کیرم رو آروم کردم تو کسش. یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن، دیگه کیرم راحت می رفت تو و آرام ازم می خواست تندتر بزنم. محکم بغلم کرده بود و پاهاش رو دور کمرم قلاب کرده بود و به خودش فشار می داد. شروع کرد به بلند بلند ناله کردن و بعد ارضا شد. ارضای شدیدی رو تجربه کرد. من رو محکم بغل کرد و شروع کرد لبهام رو خوردن و مدام می گفت: مرسی داداشی که گذاشتی به آرزوم برسم. زود باش بزن تا تو هم آبت بیاد می خوام گرمی آبت رو حس کنم. دوباره محکم بغلم کرد و پاهاش رو به پشتم فشار می داد. زبونش رو کرد تو دهنم. حرکت آبم رو از زیر تخمام حس کردم، اومدم بلند شم که محکم من رو تو بغلش فشار داد،آبم داشت می اومد که زنگ ساعت به صدا دراومد. بلند شدم، همه اون صحنه ها رو تو خواب دیده بود، کنارم رو نگاه کردم آرام نبود. از روی تخت اومدم پایین. روی کاناپه خوابیده بود. پیشانیش رو بوسیدم و گفتم: چرا اینجا خوابیدی دختر؟ گفت: از بس شب تکون خوردی، گفتم پاشو رو تخت بخواب، من باید برم دانشگاه. سریع حاضر شدم و بدون اینکه چیزی بخورم از خونه زدم بیرون…
نوشته: مبهم (DrAner)
19 پاسخ به “تن گرم خواهر (۳)”
حواست باشه اسما را وسط داستان جابجا نکنیمهتاب کی بودحواس خواننده کاملا پرت میشه و گیج
قشنگ تو داستانت غرق میشم.آفرین عالی هستی
تمرین داستان نویسی می کنی ؟ هیچ مردی خاب کردن به این طولانی رو نمی بینه، مخصوصا اگه خاهر باشه، اینقدر هیجان داره که درجا بیدا رمیشی
تو قسمت دوم خواهر ناتنی وارد داستان شدقسمت سوم سکس با خواهر اصلی، که اونم تبدیل شد به خوابقشنگ معلومه میخوای جوری داستان بنویسی که نشه داستان رو حدس زداین روش نه سر داره نه ته
داستانو که نخوندم…حوصله داستان سکسی خوندن ندارم…ولی فدای تن گرم خواهرم بشم که دلم خیلی هوسشو داره
خیلی عالیهادامه بدهولی توی داستان دو تا سوتی برا اسما دادیارزو و مهتابدقتتو بیشتر کن
خیلی روان و اروتیک بالایی داشتعالی
خیلی جذاب نوشتی
نسبت به دوتای قبلی ضعیفتر بود ، منتظر ادامش هستیم
داستانتو نخوندم چون از محارم متنفرمفقط خواستم ی چیزی بگمآدم بازن و مال خودشم سکس میکنه بعد ارضاء پشیمون میشه ، شما چطور سکس با خواهر میکنید و پشیمون نمیشید ک هیچ بعدم میایید با آب و تاب تعریف هم میکنید ؟
فوقالعاده مثل همیشه
پشت گوشی چطوری فهمیدید طرف قیافه ش رو چجوری کرده؟هر چی بیشتر اینجا داستان می خونم بیشتر به تفاوت نوشته های حرفه ای با این داستانای جقی پی می برم. حالا می فهمم چرا مثلا کسی زیر داستان های سفید دندون فحش نمی ده
گفتنی ها را دوستان گفتنفقط مونده طلعلعاز دانشجوی دندان پزشکی شهید بهشتی انتظار دارم درست بنویسهمتشکرم بابت داستانت
هرچی داره میره جلوتر نویسنده داره بیشتر از قبل آب میبنده داستان رو.شاید داستان شروع خوبی داشت و به یه موضوع ناشناخته و جدید پرداخت، اما هرچی جلوتر رفت، اون قدرت اولیه اش رو از دست داد.خیلی داشتی زور میزدی که اون بخش نامادری رو به رابطه محارم و رابطه با خواهر بکشونی.(واقعا چه اصراری به این کار هست تو داستان های بکن تو نمیدونم😕)میتونستی این کار رو نکنی و همون داستان رو شیک و مجلسی ادامه بدی.
آخه تو خواب میشه اینطوری با اینجزئیات سکس کرد؟ 😂
جشن، یهو ۲۰۶ البالویی، بعد یهو با ارام تو یه تخت خوابیدی، قشنگ معلومه تابحال کوص نکردی یا کردی تو خونه ای که ادم هست نکردی،کاش یجای داستان حداقل میگفتی بابات و عمه و مامانبزرگت کجا رفتناینجاشو ناشیگری کردی
خیلی عالی بود.نمیفهمم واقعا حرفای چرت بعضیا رو
دمت گرم عالی بود 👍👍👍👍
ممنون از نویسندهموضوع و روایت و نگارش داستان باب سلیقه من است. این داستان از بسیاری بسیاری داستان های دیگر قوت بیشتری دارد. اما نقاطی از ضعف هم دارد. تلاش نویسنده برای نگارش منطقی اروتیک ستودنی است. و چنین توانایی حتما در آینده نقاط ضعف داستانی خود را خواهد پوشاند. جابجایی اسم شخصیت ها نباید اتفاق می افتاد اما شده. این ضعف خدشه ای به روایت اصلی وارد نکرده هرچند نباید باشد. مشکل بزرگی که من احساس کردم این است که صحنه های داستان جوری کات میخورد که جذاب نیست. به بیان سینمایی تدوین خوب نیست و این قوت سناریو رو خدشه دار می کند. برای من دلچسب تر می شود اگر شخصیت ها بیشتر چالش داشته باشند. در مورد تابو هم بعضی انتقاد می کنند که بنظر من اصلا وارد نیست. توضیح آن مفصل است که شاید روزی آشفتگی های ذهن خود را واگویه کنم. تابو نه باید تایید شود و نه باید رد شود. تابو هست. برای همه. تابو هم می تواند جهت درست داشته باشد. که آن جهت هم یک جهت نیست. مساله پیچیده و غیر خطی است.ممنونم