تن گرم خواهر (۲)

قسمت دوم
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
صبح با کمی سر درد بلند شدم. تمام صحنه های دیشب مثل یه فیلم کوتاه از جلوی چشمم رد شد. برای اینکه با بابا و زنش چشم تو چشم نشم سریع حاضر شدم و از خونه زدم بیرون و رفتم دانشگاه. تمام روز با آرام درگیر بودم ولی در مورد اینکه سکسشون رو دیده بودم چیزی نگفتم. بعد از دانشگاه هم تا تاریک شدن هوا تو کوچه پس کوچه های شهر پرسه زدم. هوا تاریک شده بود که رفتم خونه. با اینکه کلید داشتم ترجیح دادم زنگ بزنم. بیشتر از 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودم، خیلی گرسنه بودم. در که باز شد یه دختر با موهای مشکی فر دار که بیشتر شبیه سیم ظرف شویی بود پشت در بود. با تعجب به هم خیره شدیم. بعد از یه سکوت نسبتا طولانی گفت: شما حتما آرشام هستی. من آنیتام دختر آنا. تا تو ذهنم اون قیافه جدید و حرفایی که زده بود رو تجزیه تحلیل کنم یکم طول کشید. در حالی که چشماش رو قد یه نعلبکی گشاد کرده بود گفت: آقا آرشامی دیگه درسته؟ با بی حوصلگی اوهومی گفتم و رفتم تو. نمی دونستم زن بابام یه دختر داره. اصلا نمی دونم چرا فکر می کردم که تنهاست.
وارد پذیرایی که شدم بابا نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت. آروم سلام کردم. سرش رو بالا آورد و خیلی گرم سلام و احوالپرسی کرد. اولین بار بود که بعد از مرگ مامان اینجوری شاد و پر انرژی می دیدمش. یه لحظه واقعا ازش بدم اومد بخصوص که هنوز صحنه های دیشب و اون مدل کُس خوردنش جلوی چشمم اومد. گفت: با آنیتا آشنا شدی؟ آنیتا دختر آنا جونه. از این به بعد با ما زندگی می کنه. دیگه می شه خواهر جدید تو و آرام.
با بد خلقی گفتم من فقط یه خواهر دارم که اونم آرامه و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم.
داشتم با خودم کلنجار می رفتم که این رو دیگه چجوری به آرام بگم، یه لحظه فکری اومد تو سرم که تمام تنم لرزید. این دختره قراره کجا بخوابه؟ نکنه رفته باشه تو اتاق آرام. با این فکر سریع بلند شدم و رفتم سمت اتاق آرام. درش قفل بود، به بابا نگاه کردم، پوزخندی زد و گفت: نترس بابا، آنیتا تو اتاق مهمان می خوابه، آرام در اتاقش رو قفل کرد بعد رفت. تازه یادم افتاد که آرام کلید اتاقش رو داده بود به من تا مراقب باشم کسی توش نره.
خدا مامان آرزو رو رحمت کنه، ساخت اتاق مهمان فکر اون بود. یه اتاق مستر که به اصرار مامان ساخته شد. البته وقتایی که با بابا قهر می کرد می رفت تو همون اتاق. ولی الان خیلی بدرد خورده بود.
تو همین فکرا بودم که در اتاق خواب بابا باز شد و آناهید اومد بیرون. برای اولین بار آناهید یا به قول بابا آناجون رو از نزدیک می دیدم. چشمای خمار با ابروهای پرپشت مشکی، صورتی تقریبا کشیده و زاویه دار، لب های کمی پف کرده. ترکیب بدی نبود، می شد گفت تا حدود زیادی قشنگ بود، مخصوصا کنار اون بدن تراشیدش که قرار می گرفت ترکیب جذابی می شد.
اومد سمت من و در حالی که دستش رو دراز کرده بود و لبخند قشنگی روی لب داشت گفت: به به آقا آرشام، خدا رو شکر که بالاخره شما رو دیدم. ماشالا به قد و بالات مادر. بدون اینکه بهش دست بدم برگشتم و با تلخی گفتم: من مامانم مرده، تا الان هم زیر خاک پوسیده و رفتم تو اتاقم. صدای پای بابام رو شنیدم که تا دم در اتاقم اومد ولی آناهید بهش گفت: کاریش نداشته باش آریا. حق داره بچه، بالاخره درست می شه. دلم می خواست از اون صدای ناز همراه با عشوه و لحن بی نهایت مهربونش بدم بیاد ولی ته دلم خوشم می اومد. به آرام زنگ زدم، خیلی دل تنگش بودم و به همون اندازه دلخور. خیلی زود جواب داد، گفت: بالاخره دیدیش یا نه؟ با عصبانیت گفتم: اگه برات انقدر مهم بود که نمی ذاشتی بری. می موندی می دیدیش. اصلا به من چه که یارو چه شکلیه؟ اصلا به من چه مراقب باشم ببینم چکار می کنه چکار نمی کنه؟ خودت پاشو بیا ببینش و مراقب باش. گفت: چی داری می گی تو؟ چت شده داداشی؟ چرا با من اینجوری حرف می زنی؟ مشخص بود حسابی شوکه شده. آخه تا حالا باهاش با این لحن صحبت نکرده بودم. یه لحظه از خودم بدم اومد، دیگه نتونستم بغضم رو قورت بدم و بلند بلند گربه کردم. صدای هق هق آرام هم از اون ور خط می اومد. گفت: داداش آرشام با من اینجوری صحبت نکن، طاقتش رو ندارم. طاقت اینکه یکی دیگه جای مامان آرزو باشه رو ندارم. و من فقط گریه کردم.
گفتم: فقط خودت مهمی. به هیچ کس و هیچ چیز دیگه اهمیت نمی دی. آره فقط خودت مهمی. نمی دونی از وقتی رفتی چه بلایی سر من اومده. دارم دیوونه می شم. دلم خوش بود بعد از مامان آرزو تو هستی تویی که بوی مامان رو می دی، تویی که شکل مامانی. لعنتی دلم برات تنگ شده، دارم دق می کنم بدون تو. آرام با لحنی دلسوزانه که خیلی خیلی شبیه مامان آرزو بود گفت: الهی دورت بگردم داداشی، دردت بجونم اینقدر بی تابی نکن منم دارم میمیرم از اینکه این روزا ندارمت، به روح مامان برای من هم آسون نیست ولی یکم درکم کن واقعا نمی تونستم بمونم و ریخت اون زنیکه رو ببینم. یکم دیگه تحمل کن اون پیری بالاخره می میره و اون زنیکه میره، اگر هم نخواد بره بر می گردم و با لگد می ندازمش بیرون. خنده تلخی کردم و گفتم: به همین خیال باش، تازه دخترش رو هم آورده. با شنیدن این حرف انگار آرام رو آتیش زده باشن با داد و فریاد گفت: چی؟ چی گفتی؟ دخترش؟ مگه دختر داره؟ کی بهش اجازه داده همچین غلطی بکنه؟ گفتم: من که اجازه ندادم، اصلا کسی به من چیزی نگفته بود. امروز از دانشگاه اومدم دیدم این اومده خونه. آرام از اون ور خط داشت به عمه می گفت: تو می دونستی اون زنیکه دختر داره؟ و یه سری صحبت ها بینشون رد و بدل شد که من چیز زیادی نشنیدم. بعد به من گفت: تو اصلا چرا ترم تابستونی گرفتی؟ اصلا کدوم خری تو تابستون می ره دانشگاه؟ با کلافگی گفتم: تند نرو بابا، حالا فکر کن دانشگاه نبودم چکار می تونستم بکنم؟ اووف بلندی کشید و گفت: فردا بیا اینجا با هم حرف می زنیم.
تلفن رو که قطع کرد تازه یادم افتاد چقدر گرسنمه. دیگه از گرسنگی سردرد گرفته بودم. هیچی هم تو اتاقم نبود که سیرم کنه، داشتم به زمین و زمان فحش می دادم که در اتاقم رو زدن. آنیتا بود گفت: داداش آرشام بیا شام بخوریم آماده است. داداش آرشام؟؟؟؟ مغزم داشت منفجر می شد. با خودم گفتم: اینا دیگه کین؟ دارن فیلم بازی می کنن که جای خودشون رو تو دل من باز کنن. فکر کردن. حالا نشونتون می دم یه مَن ماست چقدر کره می ده. بهش توجهی نکردم، چند لحظه بعد آناهید اومد و ازم خواهش کرد برم برای شام. جوابش رو ندادم. و بالاخره بابا اومد خیلی جدی و با تحکم ازم خواست در رو باز کنم. می دونستم بابا اگه رو اون دنده بیافته غیرقابل کنترل می شه به معنای واقعی ترسناک. شاید تو کل زندگیم دو یا سه بار اون روی بابا رو دیده بودم و از اون بابا آریا واقعا می ترسیدم. در رو باز کردم بابا اومد تو. معلوم بود خیلی سعی می کنه آروم باشه. بهم گفت: چته پسر؟ چرا اینجوری رفتار می کنی؟ واقعا شک می کنم تو رو آرزو تربیت کرده باشه. خودت می دونی این شرایط خواسته هیچ کدوممون نیست. فعلا هم غیر از صبر کردن هیچ راه دیگه ای نداریم. اون از آرام که ول کرد و رفت اینم از تو. دلم خوش بود بچه های فهمیده دارم که درکم می کنن، که وقتایی که بهشون نیاز دارم کنارم هستن و کمکم می کنن. واقعا نامیدم کردین. بابا خیلی مستاصل شده بود. واقعا بعد از مامان آرزو، آرام و من تنها دلخوشیش بودیم و به قول خودش آرامش قلبش بودیم. آرام از لحاظ چهره و اندام خیلی شبیه مامان بود و من از نظر اخلاقی و همینا بود که بابا رو تا حدی آروم می کرد. دلم براش سوخت. بغض پشت چشمش رو حس می کردم، می فهمیدم خیلی تحت فشاره، خودم رو تو بغلش انداختم و محکم بغلم کرد. گرمی اشکش رو که رو شونم افتاد حس کردم. بابا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه دست من رو گرفت و پشت سرش کشوند. خودش رفت دستشویی و آبی یه صورتش زد و با هم رفتیم سر میز. با دیدن میز زیر لب گفتم لعنت بهت آناهید. پاستا آلفردو درست کرده بود با سالاد سزار. چیزی که بخاطرش من آدم می کشم. زیر چشمی به بابا نگاه کردم، لبخند ریزی رو لب هاش بود. معلوم بود نقشه خودشه. مادر و دختر سر میز منتظر ما بودن. آناهید با دلبری خاصی گفت: مردای زندگی من تشریف بیارین غذا یخ کرد. موهاش رو مدل مصری بسته بود و یه تاپ نیم آستین با یقه هفتی پوشیده بود که کمی از خط سینه اش مشخص بود. واقعا هیکل قشنگی داشت.
آنیتا بلند شد و صندلی بابا رو عقب کشید و گفت: بفرمایین بابا آریا و بعد به من گفت: داداش آرشام تو هم بیا پیش من بشین. بدون اغراق باید بگم خوشمزه ترین پاستای زندگیم بود که خوردم، اینقدر خوردم که احساس می کردم معدم تا پشت حلقم پر شده. به آناهید نگاه کردم دستاش رو زیر چونش زده بود و با مهربونی نگاهم می کرد. بازم با همون صدا گفت: چطور بود؟ خوشت اومد آرشام جان؟ لعنتی بلد بود چجوری دل یه مرد رو بلرزونه. باید اعتراف کنم کم کم داشت مقاومت من رو می شکوند. نمی خواستم ازش خوشم بیاد، نمی خواستم دوسش داشته باشم ولی همیشه اونجوری که می خوای پیش نمی ره…
ازش تشکر کردم. دولا شد که بشقاب من رو برداره سینه هاش رو کامل دیدم. اگه سوتین تنش نبود نوک سینه هاش هم معلوم می شد. با مهربونی گفت: نوش جونت آرشام جان خوشحالم خوشت اومد. بگو برای فردا ظهر چی دوست داری همونو برات درست کنم. گفتم: ممنون ولی فردا ظهر خونه نیستم.
صبح از خواب بلند شدم و اومدم مثل روز قبل از خونه بیرون بزنم که دیدم میز صبحانه رو چیده و خودش نشسته پشت میز. بابا و آنیتا هنوز خواب بودن. سلام کرد و گفت: دیروز دیدم زود رفتی گفتم بلند شم برات صبحانه درست کنم گرسنه نری. داری درس می خونی باید خوت رو تقویت کنی. مغزت نیاز داره عزیزم. تشکری کردم و گفتم: خیلی عجله دارم نمی تونم صبحانه بخورم. گفت: نترس عزیزم دیر نمی شه، بیا یه چیزی بخور معدت خالی نمونه. با اکراه رفتم سر میز نشستم چند تا لقمه خوردم و اومدم بیرون. ساعت هنوز 8 نشده بود. یکم تو خیابون چرخیدم خیلی حشری بودم دلم یه سکس وحشیانه می خواست و کسی نبود که باهاش سکس کنم تنها آیسا بود که اونم. چند وقتیه ازش خبری نداشتم. یعنی از قبل از امتحانات پایان ترم. میانمون یکم سرد شده بود و خیلی حوصلش رو نداشتم. ولی چاره ای نبود باید یکم منت کشی می کردم پس زنگ زدم به آیسا با صدای خواب آلود جواب داد: چی شده آرشام خان فیلش هوس هندوستان کرده؟ خوبی؟ سرت به جایی نخورده یاد من افتادی. گفتم: کس و شر نگو آیسا اصلا حال و حوصله تیکه و متلک ندارم. باید باهات حرف بزنم. خیلی داغونم. گفت: خب بگو می شنوم. گفتم: پشت تلفن نمی شه باید ببینمت. داداشت خونه است یا رفته شمال؟ داداشش معلم بود و تابستونا می رفت ویلای پدر خانمش و مکان ما جور بود. آیسا گفت: اوه اوه از آخرین باری که می خواستی حضوری حرف بزنی سه ماهی می گذره و هنوز نمی تونم درست بشینم. گفتم: لوس نشو آیسا. این مدت خیلی اتفاقا افتاده باید ببینمت. گفت: یه ساعت دیگه بیا خونه داداشم. اون یه ساعت اندازه یه سال طول کشید. تخمام داشت تیر می کشید. این دو شبه خیلی بهم فشار اومده بود. هر جور بود اون یه ساعت رو تحمل کردم و رفتم پیشش.
در رو که باز کرد دیدم حسابی به خودش رسیده یه تاپ تور مشکی پوشیده بود با دامن کوتاه که یکم پایین تر از کونش بود. آیسا تپلی بود، پوستش بیش از حد سفید بود و تو آفتاب صورتش کَک مَکی می شد. برام لاک قهوه ای زده بود. بهم دست داد و آروم گفت بیا تو. بی سر و صدا رفتم تو و کنار میز ناهارخوری ایستادم. خیلی داشتم خودم رو کنترل می کردم که وحشی بازی در نیارم و این رفتار برای آیسا خیلی غیر منتظره بود. گفت: اگه همیشه اینجور آروم باشی هیچ وقت اینقدر بینمون فاصله نمی افته. از پشت بغلم کرد و گردنم رو بوسید. دستهاش رو آروم آروم رو بدنم کشید. اول سینه هام رو لمس کرد بعد شکمم و بعد کیرم رو. آروم آروم شروع کرد به مالیدن. دیگه نمی تونستم تحمل کنم بازم داشتم می شدم همون آرشام وحشی. برگشتم و بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لب هاش و با سینه هاش بازی کردن. زبونش رو داخل دهنم کرد و همین باعث شد کنترلم رو از دست بدم. چسبوندمش به دیوار و لب پایینش رو گاز گرفتم. با صدای خفه ای گفت: آرشام نه. تو رو خدا آروم باش، غلط کردم. ولی دیگه دیر شده بود. برای اینکه مقاومت نکنه رفتم سر نقطه ضعفش. آروم زیر چونش رو لیس زدم و چونش رو مکیدم. این کار آیسا رو تو هر حالتی که بود کاملا بی دفاع و تسلیم می کرد. چند باری تقلا کرد که از دستم فرار کنه ولی نتونست. منم شروع کردم به لیسیدن زیر گلوش و مک زدنش. دیگه بریده بریده حرف می زد و نا مفهوم. کاملا شل شده بود و خودش رو در اختیارم گذاشته بود. بردمش سمت کاناپه و نشوندمش. خودم هم زانو زدم جلوش. پاهاش رو تو شکمش جمع کردم و شروع کردم کسش رو خوردن. ناله هاش در اومده بود و کسش حسابی آب انداخته بودو با آب کسش انگشت وسطم رو خیس کردم و فشار دادم تو سوراخ پشتش. پاهاش رو جمع کرد و گفت: تو رو خدا آرشام نه، آروم خیلی وقتیه نکردی تنگم. تو رو خدا آروم بذار باز شه بعدا. بهش توجهی نکردم وبه کار خودم ادامه دادم. چند ثانیه کافی بود تا ارضا بشه. چشماش رو بعد از ارضا خیلی دوست داشتم. خیلی خوشگل می شه. یکم حرکات انگشتم رو تو کونش آروم کردم تا از ارضا شدنش لذت ببره. دوباره شروع کردم به خوردن کسش. آیسا با ناله گفت: آفرین پسر خوب ببین اینجوری چقدر بهتره بیشتر حال می ده آروم آروم بکن. یکم که شل شد انگشت دوم رو هم فرو کردم تو، از شدت درد دسته کاناپه رو چنگ زد. چوچولش رو شروع کردم به مکیدن. حسابی حشری شده بود و آب کسش قطره قطره رو لبه کاناپه می ریخت. دیگه کاملا شل کرده بود و حرکات انگشتام راحت تر شده بود. برای بار دوم ارضا شد. و شروع کرد به نوازش کردن من. بلند شدم و لباساش رو کامل در آوردم. اونم کیرم رو از شلوار بیرون کشید و شروع کرد به خوردن. اینقدر برام ساک زده بود که دیگه حرفه ای شده بود. شلوار و تیشرتم رو در آورد و نشوندم رو کاناپه. پاهام رو باز کردم و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن تخمام. زیر تخمام رو زبون می زد و تا سوراخ کونم رو لیس می زد و همزمان با کیرم بازی می کرد. کیرم حسابی بزرگ شده و سرش کاملا قرمز. تا ته حلقش کیرم رو تو دهنش فرو کرد و کمی نگهش داشت. چند باری عوق زد، چشاش قرمز شده بود و تمام صورتش از آب دهنش خیس. باز شروع کرد به ساک زدن و مالیدن تخمام. دیگه داشت آبم می اومد، بهش گفتم بشینه رو کاناپه و پاهاش رو تو شکمش جمع کنه. بکم کیرم رو لای کسش کشیدم و نوکش رو مالیدم به چوچولش. بعد گذاشتمش دم سوراخ پشتش. خودش دو دستی کونش رو باز کرده بود. تو چشماش التماس رو می دیدم ولی حشری تر از اون بودم که به نگاهش جواب بدم. با یه فشار سر کیرم رو فرستاده تو و تا نصف کیرم رو جا دادم توش. لب هاش رو گاز گرفته بود که جیغ نزنه. یکم نگه داشتم و کیرم رو در آوردم و دو باره کردم تو. چند باری این کار رو کردم و دفعه آخر تا ته فشار دادم توش کیرم تا تخماش تو بود. یه لحظه نفس آیسا بند اومد. صبر کردم تا حالش جا بیاد. با بی حالی گفت: تو آدم نمی شی وحشی. جر خوردم لعنتی. لبهاش رو تو لبهام گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن. وقتی دیدم داره لذت می بره و من رو بغل کرده با تمام قدرتم تو کونش تلمبه می زدم و کسش رو می مالیدم چند باری پشت هم لرزید و محکم بغلم کرد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد. در گوشم گفت: لعنتی دلم برای کیرت و وحشی بازیات تنگ شده بود. بکن عزیزم بذار حال کنم با کیر کلفتت. دوباره خودش رو سفت کرد و با سفید شدن چشمام فهمیدم کاملا ارضا شده لبهاش رو خوردم زبونش رو بین لبهام گذشت با چند تا ضربه زدن ارضا شدم و آبم رو خالی کردم توش. آیسا گفت: جووون عشقم کیرت چه نبضی می زنه چقدر آب داشتی. کیرم رو نگه داشتم توش تا کوچیک شد و از کونش در اومد شاید به اندازه یه استکان آب از کونش خارج شد. بی حال روی زمین افتادم و آیسا هم اومد کنارم خوابید. سرش رو گذاشته بود روی سینم. نیم ساعتی تو بغل هم خوابیدیم. با لمس آیسا بیدار شدم داشت کیر و تخمام رو می مالید. آروم آروم داشت شق می شد که کیرم رو تو دهنش گذاشت و شروع کردن به خوردن اینقدر خورد تا آبم ریخت تو دهنش و به معنای واقعی بی هوش شدم…

ادامه…

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 4,941

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

16 پاسخ به “تن گرم خواهر (۲)”

  1. اینهمه شخصیت تو این داستان که اسمشون با حرف آ شروع میشه بنظرم عجیبه، گمونم تو قسمتای بعدی بیشتر هم بشن و احتمالا ایشان بعد از آیسا، آنیتا و آناهید و آرام و …همه را سخت می‌گاید،

  2. ادامه بده ببینیم تقه زن بابا و دخترشم میزنی یا نه:)))قشنگ نوشتی خسته نباشی

  3. جزو بهترین داستانای چند قسمتی اخیربا همین فرمون برو جلو ، امیدوارم خرابش نکنیعالی

  4. جووون منم سوئدم شماره مو میدم پیام بدید نظرتون در مورد ناموسم بگید+46 72 033 49 84

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید