بیمارستان زن بیوه (۱)

سلام دوستان
محمدم ۲۷ سالمه ۱۸۰ قدمه با ۹۰ کیلو وزن قیافه مم‌معمولیه با یه کیر معمولی مثل اغلب جوونا
میخوام امروز داستان آشناییمو با زهره بگم
من خیلی مادرمو دوست دارمو باهم دیگه زندگی میکنیم بقیه خواهر برادرام رفتن سرخونه زندگی خودشون منم همه وقتمو برای مادر مریضم گذاشته بودمو ازش پرستاری میکردم
چند روزی مادرم ناخوش احوال بود غذا نمیخورد بردمش پیش دکتر اونم نامه بستری شو زد بردم بیمارستان بستریش کنم
از شانسم بخش داخلی پر بود تخت خالی نداشت
مجبور شدم زنگ بزنم یه یکی ازدوستام‌که دکتر بود داخل همون بیمارستان
اونم دمش گرم مامانو داخل یه بخش دیگه پذیرش کرد با دکترشم هماهنگ کرد که واسه ویزیت مامان بیاد همون بخش
خودمم موندم کنار تخت مامان شب
بریم سر اصل مطلب که من زهره خانومو کجا دیدمو آشنا شدیم
کنار تختی مامان یه خانوم تقریبا هم سن مادر خودم بود
تا غروب یه خانوم تقریبا چهل ساله کنارش بود
بعد دخترش اومد کنار تختش که از شباهتشون معلوم بود دخترشه
چند ساعتی گذشت یه خانوم سبزه بانمک باقد ۱۷۰ با چشمای درشت و باسن گنده با ممه هایی که فکر میکردم ۸۵ باشن که بعدا فهمیدم ۶۵ اون اون شب سوتین اسفنجی پوشیده بوده
منم‌ یه نگاه همون اول کردم بهشون دیگه نگاهش نکردم همش درگیر مامان بودم که بخاطری چند روز غذا نخورده بود خیلی ضعیف و بیحال شده بود دیبابتم داشت بخاطری چند روز غذای خوب نخورده بود کلیه شم کم کار شده بود منم خیلی استرسشو داشتم حتی خودم همراهش می رفتم داخل سرویس کمکش میکردم وقتی میخوابید موهاشو ناز میکردم سرفه میزد بلندش میکردم میزدم پشت کمرش خلط داخل گلوش نمونه
هرکار ازدستم برمیومد انجام میدادم نگو این زهره خانوم از این اخلاق من خیلی خوشش اومده که اینقدر هوای مادرمو دارم حواسمم نبوده کلی عکس یواشکی ازم گرفته بود موقعی سرمامانو‌نازمیکردم یا مامان خسته میشد مینشستم پشت سرش بهم‌تکیه بده کمرشو ماساژ میدادم
دیگه اخر شب بود ساعتای ۳ یا چهار صبح بود یه نگاه طرف زهره کردم دیدم ازقبل داشت نگاهم میکرده چشمامون که به همدیگه قفل شد بادستش بهم لایک نشون داد منم درجوابش لبخند زدمو گفتم وظیفمه که این شد شروع حرف زدن منو زهره خانوم
منم‌ازش پرسیدم مادرتونه بستریه گفت نه مادر رفیقمه ولی مثل مادر خودمه خیلی دوسش دارم
من اصلا تو فاز اینکه بخوام مخشو بزنم نبودم چون تو اون موقعیت وقتو اعصاب رابطه نداشتم
ولی نگو این زهره خانوم اخلاق من خیلی به دلش نشسته به هر بهانه ای باهام حرف میزد از زندگیش برام گفت که دوتا بچه داره که اصلا بهش نمیومد و سنشو گفت که ۳۰ سالشه اصن باورم نشد من ته تهش فکر میکردم ۲۴ یا۲۵ سالش باشه
واینکه از شوهرش یه سالی هست جداشده
عکس بچه هاشم صفحه گوشیش بود بهم نشون داد بچه هاش شبیه خودش بودن مخصوصا دخترش
دیگه کم‌کم داشت خودشو تو دلم جا میکرد ولی من مقاومت میکردم چون واقعا نمیخواستم برم تو رابطه
بخاطر همین رفتم بیرون تو حیاط یه نخ سیگارم بکشم که از سرم بپره یه هواییم بخورم
برگشتم دیدم دم در اتاق رویه تخت که داخل راهرو بود نشسته رسیدم نزدیکش نگام‌کرد گفت من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم گفتم بابت چی گفت ازتون بی اجازه عکس گرفتم
منم گفتم چرا؟
اونم‌شروع کرد به زبون ریختن که شما واقعا یه مرد واقعی هستین که اینقد با عشق و محبت ازمادرتون پرستاری میکنین واقعا از این اخلاقتون خوشم اومده تو این دوره کمتر کسی پیدا میشه از مادر پیرش پرستاری کنه
منم سنگین جواب میدادم که وظیفمه مادرمه
منم سرپا واینستادم نشستم رو تخت با فاصله ازش جوری که مادرمم ببینم حواسم بهش باشه
زهره ام داشت یه دم حرف میزد از خودش و زندگیش میگفت
منم بخاطری جواب حرفای محبت امیزشو بزنم ازش تعریف کردم که بهت نمیاد دوتا بچه داشته باشی چقد زود ازدواج کردی دیگه خودش گفت سی سالمه بچه اولشم میرفت کلاس دوم ابتدایی یه کمم حالتی دعواش کنم گفتم واقعا عجله داشتی که بچت اینقدر بزرگه
یه غمیم تو نگاهش بود نگاه چشاش میکردم دلم میگرفت میدونستم مرد خوبی نیستم واسه زندگیش چون خیلی سرم شلوغ بود همه تایم خالیمم برای مادرم گذاشته بودم
نمیخواستم برم توزندگیش وابستم بشه واسه همین دنبال شماره دادن یا پیج اینستاشو بگیرم نبودم
تا خودش سر حرفو باز کرد گفت میخوام با کسی ازت گرفتم یه کلیپ درست کنم بزارم اینستا توام شات کنم
با همین حرفاش پیج رو خواست دلم نیومد دلشو بشکنم گوشیشو گرفتم پیجمو زدم داخلش گوشیش خودمو فالو کردم پیش خودم گفتم فوقش باهمدیگه دوست معمولی میشیم
گذشت تا هوا روشن شد دوستش زنگ‌زد گفت من یکم دیر میام کنار تخت مادرش واسم کار پیش اومده
تا اون موقع ام دیگه خوب خودشو تو دلم جا کرده بود
موقعیم داشت میرفت صدام زد تو راهرو ازم شمارمو گرفت
نزدیکای ظهر زنگم زد من هنوز بیمارستان بودم تا حال مامان بهتر بشه بعدبگم خواهرم بیاد کنار تخت مامان
به نهار دعوتم کرد منم ساعتای سه بود رفتم خونه دوش گرفتم خیلی خسته بودم زنگش زدم گفتم بزاریمش واسه یه وقت دیگه
دیگه تلفنی باهم در ارتباط بودیم
چند روز گذشت یکی دوشبم باهم رفتیم بیرون یه کم دور زدیمو بهم نزدیک تر شده بودیم
دیگه رسما مثل رلم شده بود خود به خود تو ماشین دست همو میگرفتم
یه ظهر بیرون بود گفت میتونی بیایی دنبالم حالم خوب نیست کار اداری داشتم خیلی خستم
رفتم دنبالش یه بستنی خوردیمو رفتیم نهارخوردیمو بعدش دور میزدیم دستش تو دستم بود نگاه همدیگه میکردیم خودکار جذب لباش شدم زدم ترمز رفتم سمت لباش اونم همراهیم کرد یه لب توپ از همدیگه گرفتیم
زهره معلوم بود خیلی دختر هاتیه از چشماش معلوم بود
اون روز دیگه بیشتر از این پیش نرفتیم تا دو شب بعدش تا دیروقت بیرون بودیمو دور میزدیمو لب بازی میکردیم
زهره عاشق گوش خوردن بود یهو رفت شروع کرد به خوردن گوشم
منم‌رو گوشم حساسم درجا سیخ کردم زهره متوجه شد چقدر حالم بد شده چشمام خمار شده صدام دورگه شده
یه‌کم کنترل کردم خودمو گفتم‌نکن حالم داره بد میشه
ولی زهره ول کن نبود منم انداختم داخل کمربندی
یه جا زدم بغل شروع کردم باهاش لب گرفتن
شیشه هاش ماشینم دودی بودن خیالم راحت بود
زهره دستش رو پام بود کم‌کم دستشو رسوند به کیرم از رو شلوار میمالیدش
منم دیگه مغزم رو داده بود کمربندمو باز کردم دکمه شلوارمو باز کردم کیرمو در آوردم دادم دستش
زهره ام برام میمالیدشو لب میگرفتیم
خودش یهو رفت طرف کیرمو که بخوردش
منم‌صندلی طرف خودمو خوابوندم که راحت بخوره
اونم یه جوری برام میخورد که خیلی وقت بود کسی همچین ساک حرفه ای برام نزده بود
منم انقدر جیش داشتم میدونستم ابم نمیاد
زهره ام دید ابم نمیاد بازبونش کلاهک‌کیرمو لیس میزدو با لباش مک میزد با دستشم خایه هامومیمالید تا ته کیرمومیخورد با ته گلوش سر کیرمو بهش فشار می آورد اینقدر نگهش میدادم که اب دهنش خایه هامو خیس کرده بود تف میکرد روکلاهک‌کیرم دوباره تا ته میخورد منم دیگه چشامو بستم‌سرمو به صندلی تکیه دادم لذت میبردمو موهاشو نوازش میکردم اونم با تمام توان داشت واسم میخورد
هرکار کردم ابم نمیومد گفت چرا نمیاد منم خودمو زدم به اون راه که نمیدونم
اقایون میدونن وقتی خیلی شاشت باشه باساک زدن ابت نمیاد
منم دیگه گفتم بسه خسته شدی رفتم جیش کردم اومدم تا یه کم کیرم اروم بگیره از سرم بپره که بار اولمون توماشینو حول حولکی اول سکسمون نباشه
دیر وقتم شده بود رفتم رسوندمش ولی ارزش داشت که اون شب تو ماشین نکردمش چون یه جوری سکس کردیم بعدها که تاچندروز انرژیم فول بود
دوستان شرمنده طولانی شدو صحنه های سکسی کم داشت
ولی اگه پسندتون شد بگین اولین سکسمونه براتون بنویسم که جزو بهترین سکسای زندگیم بوده یاحق

نوشته: محمد

ادامه…

بازدید 10,607

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “بیمارستان زن بیوه (۱)”

  1. نمی‌خوام مثل دوستان دنبال زیر بغل مار بگردم تو داستانت!ولی کدوم بیمارستان توی بخش زنان ، همراهِ آقا قبول میکنه؟هزاری هم فامیل و آشنا داشته باشی!بعد شما چون جیش داشتی آبت نمی اومد؟علمیش اینکه چون داره به پروستات ت فشار میاد ، وقتی ادرار داری بدنت سعی میکنه زودتر ارضا بشی (عصب ها حساس تر میشن) تا فشار از روی پروستات برداشته بشهالبته داستانت نکات مثبتی هم داشت ، منجمله اینکه قطر و طول کیرت رو تو چشم و چال ما نکردیاگر میخوای داستان نویسی رو ادامه بدی باید یاد بگیری کجا به داستانت پر و بال بدی و کجا لب کلام رو بگی

  2. این طوری که تو تعریف کردی از خودت مطمنم یک دوجنسه ای که بیشتر هم تمایل داره که بده تا بکنه

  3. داستان خوبی بود ولی قسمت شاش داشتنت مزخرف بود،اتفاقا آدم ارضا میشه مثل همیشه و دیر و زود نداره ولی آب شخص خیلی رقیق و حتی به زرد رنگ میزنه و وقتی ارضا بشی بدترین ارضا و یا حتی لحظه عمرته چون مثانت به شدت پره و اصلا لذتی نداره و بدن فقط میخاد دست برداری و تخلیه بشی تا سریع بری مثانه رو خالی کنی که بدن به حالت عادی خودش برگرده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید