برادر ناتنی من (۱)

سلام، آفرودیتا هستم که معتقدم میتونم به وجودتون عشق و شهوت رو القا کنم. سری داستان‌هایی که قراره بنویسم، معمولا برگرفته از روایت‌های زندگی‌ واقعی که با اندکی چاشنی تخیلات بنده نگاشته شدن. امیدوارم خوشتون بیاد و هرگز شخصیت من رو با نوشته‌هام قضاوت نکنید.
لایک و حمایت شما، انگیزه‌ی من برای نوشتنِ🔥

زمان: ( آبان سال ۱۳۹۵)

به قیافه‌ی جدی مامان که توی هیچ کدوم از اجزای صورتش ذره‌ای از نشانه‌ی شوخی بودن قضیه‌ای که داشت تحویلم می‌داد، نبود؛ نگاهی انداختم. این زن قطعا رد داده بود.
-آخه مادر من یعنی چی تو اون گروه کوفتی با یه پسر آشنا شدی که الان حکم پسر تو داره؟ کدوم عقل سلیمی اینو قبولش میکنه؟ اصلا وایسا ببینم، تو چرا انقدر درگیر این گروه‌های مزخرف تلگرامی شدی؟
ولوم صدام دست خودم نبود و قیافه‌ی خونسرد مامان هم بدترش می‌کرد.
-ببین دخترم نمیدونم برای بار چندم باید بهت بگم. توی اون گروهی که بودیم باهم آشنا شدیم. بچه یتیمه مامان. گناه داره می فهمی؟ خیلیم پسر گل و گلابیه. از تو سه سال بزرگتره. به من میگه مامان. اصلا میخوای خودم آشنات میکنم باهاش تا بفهمی چقدر پسر گلی هست و نیتی نداره.

از عصبانیت داشت دود از کلم رو هوا می رفت. خنده دارتر از این نبود. مادر من تو فضای مجازی با یه پسر بچه آشنا شده بود که چون یتیمه میخواست براش مادری کنه که چی؟!!! اینا همشون کلاهبردار و سواستفاده گرن. حالا بیا حالیش کن. بزار وقتی پسره دو گرون پولی که داره رو بالا کشید حالش جا میاد!
داشتم با خودم زیر لبی به پسره فحش میدادم که مامان گوشیش رو اورد سمتم. با تعجب نگاش کردم که واقعا میخواد نشونم بده یا نه که دیدم آره جدیده انگار.
با یه حوله ی توی تنم که خیس از آب بودم، حتی اجازه نمیداد برم لباسمو تنم کنم. دستی به صورت ملتهبم کشیدم. چقدر مادر من ساده بود. آهی از سر ناراحتی کشیدم و منتظر موندم تا نشون بده. وقتی عکس پسره رو که توی گوشیش بود آورد، جا خوردم. موهای مشکیش، لبای خوش فرمش و ته ریشش همشون در یک قاب به معنای واقعی کلمه خواستنی بود. من همیشه از پسرهای چشم ابرو مشکی خوشم میومد. با این حال سرفه‌ی مصلحتی کردم و رو به مامانم گفتم:
-مامان تورو به جون خودت اینقدر ساده نباش.
مامان من تقریبا در آخر پنجمین دهه‌ی زندگیش بود و یک زن مهربان زودباور که با نصب چنین برنامه‌هایی به گوشیش، این خصوصیتش باعث شد به غلط کردن بیفتم. نمیدونم این پسره‌ی احمقم از کجا پیداش شده بود و مادرمو به بهانه ی یتیمی گولش زده بود. حتما به دنبال کشیدن پول بود دیگه وگرنه برای چی بیادش.
بعد از جنگ و جدل با مامانم از اتاق رفت و منم در رو پشت سرش قفل کردم. طبق عادت حوله‌ی تنمو باز کردم که از رو تنم سر خورد و روی سرامیک‌های سرد اتاق افتاد.
بیخیال قضیه شدم و برای اینکه بتونم اعصاب خراب شدمو درستش کنم، روی تخت دراز کشیدم و با وصل کردن وی پی انم، وارد یکی از سایت های سکسی شدم تا بتونم با پیدا کردن فیلمی که تحریکم کنه، خودمو ارضا کنم. همیشه بعد حموم که تن و بدنمو تمیز میکردم، یه صفایی هم به کس آکبند دست نخوردم می دادم تا حالم جا بیاد. امروز هم هدفم همین بود که مامانم با بحثی که پیش کشید اعصابمو خورد کرد و الان خودارضایی رو برای برگشت آرامشم میخواستم بکنم نه برای لذتش. پوف کلافه ای کشیدم و نرم دستمو آروم لای کس با طراوتم بردم که هنوز انگشت پسری بهش نخورده بود.
تو اوج نیازهام بودم و تازه بدنم رو داشتم کشف می کردم. مهم تر از همه اینکه عاشق انزال بودم و مالیدن کس و کونم برام بی نهایت حال میداد.
انگشت فاکم رو اروم روی چوچول تب دارم که حالا بیشتر از هر موقعی باد کرده بود، کشوندم و نرم نرم مالیدمش. بالاخره فیلمی که میخواستم از کتگوریه مورد نظرم یافتم و پلیش کردم.
عاشق این بودم که کیر کلفتی توی کصم بره و الان دقیقا چنین صحنه ای رو داشتم تماشا می کردم. مرد توی فیلم داشت با تموم توانش توی کس زنه تلمبه میزد و آه و نالش همه جا رو برداشته بود. اوف خدای من! دلم مثل چی کیر میخواست. ۱۵ سالم بود و من دقیقا الان نیاز داشتم کسی منو ارضام کنه. نمیتونستم احساساتمو کنترل کنم. پاهامو از هم بازتر کردم و روی سوراخمو مالیدم. از همون اول کصم ابدار بود و هیچ وقت نیاز به تف نداشت. همیشه خودش به قدری آب می انداخت که وسط شورتم رو خراب می کرد و باعث میشد روزی دو سه بار عوضش کنم. حالا که تحریک شده بودم، بدتر آب انداخته بود. لابیاهای خوش فرم کصم رو تکون دادم و بیشتر و بیشتر مالیدمش. دو انگشتمو آروم وارد دهنم کردم و تا میتونستم خیسوندمشون. آروم آب دهنمو به نوک سینه‌هام مالیدم و رسیدم به روی نافم، پاهام مرتعش شده بودن و نیاز داشتن. الان باید یه کیر توم میرفت و درمیومد از اینکه انگشت کنم خودمو خسته شده بودم ولی چاره ایم نداشتم. نیازم به ارضا شدن و به شهوت بیشتر از هرچیزی بود.
دستمو دوباره به کصم رسوندم و دورانی مالوندمش. تا میتونستم چولمو همزمان با اینکه سوراخمو مالیدم، تکون دادم تا بیشتر تحریک بشم. آه… تلمبه‌های محکم اون مرده و ناله های زن داشت منو به اوج می رسوند که توی یه لحظه قیافه‌ی پسری که مامانم حالا پسر خودش میدونست، جلوی چشمام نقش بست. اسمش چی بود؟ فرهام! قیافه‌ی جذاب فرهام بی دلیل جلوی چشمام نقش بسته بود و چند ثانیه به این فکر کردم که گیرش چجوری میتونه باشه؟ و دقیقا لحظه ی آخر به یاد اون آبم روی دستم پاشید.
با تعجب روی تختم نشستم و از اتفاق افتاده توی شوک رفتم.
این دیگه چه کوفتی بود؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم تا از ذهنم بپره. بخاطر ارضا شدن چشمام نیمه خمار شده بود و انرژیم تحلیل رفته بود، پس همونجوری روی تخت دراز کشیدم و به فرهام سواستفاده گر فکر کردم. نفهمیدم کی اما از خستگی اعصاب و تنم خوابم برد.
دو سه هفته به همین روال گذشت و مادرم همچنان با پسره در ارتباط بود و حتی پدرمم در جریان بود و من نمیدونستم. یعنی فقط اخرسر به من گفته بودن. ناراحت و بغض کرده توی اتاقم نشسته بودم و داشت دیگه به فرهام حسودیم می شد. مگه من برای پدر و مادرم کافی نبودم که برن بچه‌ی یکی دیگه رو هم گردن بگیرن؟ آهی از سر ناراحتی کشیدم و دوباره تو فکر رفتم. اونجوری که از صحبت های مامان فهمیده بودم، فرهام بچه طلاق بود و مادرشم فوت کرده بود. پدرش زن دیگه ای گرفته بود که فرهام رو اذیت می کرد و اون الان خونه‌ی مادربزرگ پدریش به تنهایی زندگی می کرد. الان هم ساکن شهر دیگه ای بود و از ما کیلومترها دور. کلافه روی تختم به سمت دیگه چرخیدم که یهو در اتاقم به صدا دراومد و مامانم انگار که داشت با تلفن حرف می زد وارد شد. من تنها یه تاپ و شلوارک سفید تنم بود که دیدم مامان دوربینو سمتم گرفته و گویا تماسشم تصویریه.
-فرهام مامان جان بفرما اینم خواهرت.
یهو سیخ وایسادم سرجام که مطمئنم چاک سینه‌هام که با سن کمم ۷۵ بودن و تپلی کصم نمایان شد.
تعجب و قاطی خشم کردم که مامان گوشیو داد دستم و گفت:
-با داداشت حرف بزن گلم. خیلی دوست داشت تو رو بشناسه.
با حرص به مامان که منو تو رودربایستی بدی گیر انداخته بود، نگاه کردم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.
به صفحه‌ی گوشی خیره شدم و برای اولین بار زنده دیدمش. چقدر از عکسشم بهتر بود ناکس!
تا من نگاهش کنم، متوجه شدم که نگاه اون برای چند لحظه محو چاک سینم شد ولی سریع خودشو حفظ کرد و گفت:
-سلام آبجی خانوم.
از لفظ آبجی خوشم نمیومد ولی ناچار سر تکون دادم و با تلخی گفتم:
-علیک سلام
لبخندی زد که دندونای سفیدش که منظم هم بودن، توجهم رو جلب کرد.
-خوبی آبجی کوچیکه؟
انتظار چیو داشت؟ منم لبخند بزنم و بگم آره خوبم تو خوبی؟ کور خونده.
-تو یه سواستفاده گری.
در کسری از ثانیه صورتش ماسید و با ناراحتی گفت:
-چرا؟
با تموم حرص و عصبانیتم دهنم و باز کردم و حرفایی زدم که بعدا حتی خودم هم پشیمون شدم.
-تو یه حروم زاده‌ای که معلوم نیست از هم خوابی کدوم جنده‌ای با پدرت به بار اومدی. دست از سر خودم و خانوادم بردار و خودت سیکتو بزن!

لحظه ی آخر فقط چهره ی درهم و ناراحتیش رو دیدم و تماس رو قطعش کردم. دلم گرفته بود و نمیدونستم چیکار باید بکنم ولی قیافش هم از ذهنم بیرون نمی رفت. ای لعنت بهت که با اومدنت زندگیمو خراب کردی!
داخل گوشیه مامانو گشتم و چندتا از عکسای پسره که توش بود رو به خودم فرستادم. باید می فهمیدم کیه و چیکارست‌ وگرنه دیوونه میشدم.
دستامو روی سرم گذاشتم و توی فکر فرو رفتم. ماسوای تمومی این اتفاقا، چهرش عجیب به دلم نشسته بود و طرز نگاهش حتی توی تصویر هم میتونست تحریک کننده باشه. از اون نگاه ها بود که باهات حرف می زد و انگار می گفت: به زودی قراره بکنمت!

دوستان اگه غلط املایی و پرش و هرچیزی که بود، شرمنده. فقط خواستم بخش اول رو به سرعت بزارم و در صورت استقبال ادامه‌ی قسمت هارد هم قراره بنویسم. حمایت و نظرات شما برای من ارزشمندن.

پ.ن: داستان آمیخته با عشق و شهوته و لطفا از همون ابتدا انتظار نداشته باشین که دائما صحنه‌های سکسی توش باشه. خود قسمت یک ترجیحا مقدمه بود تا بقیه ی قضایا و ادامه‌ی داستان کاملا قابل درک باشه. اگه دنبال یه چیز فانتزی حشری کننده هستین بخونین.

نوشته: آفرودیتا

بازدید 19,831

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “برادر ناتنی من (۱)”

  1. ببین سوگولی اولا سلام آجی ، دوما خیلی چیزارو ننوشتی مامانم مامانم نکن انگار خودت دختر واقعیشی دوما بچه طلاق نبود و بخاطر دین خانوادش پدر و مادرش کشته شدن سوما حرومزاده خودتی هزاربار بهت گفتم این کلمع مزخرفو حذف کن بعدشم پول و دارایی کی بیشتره لامصب که نوشتی برای بالاکشیدن دوقرون بوده. کثثثثثثافت من برینم پول خریدن کل فلکه دوم لاشه. بعدشم خجاااالت بکش

  2. من و تو جفتمون متعلق به یه پرورشگاهیم حداقل من خبر دارم پدرومادرمو چرا کشتن تو‌ اما خبر داری زنده بودن و هستن پ کی حرومزادست نامرد.

  3. د آخه لاشی اگه اون جا و مکانه پدر و مادر واقعیش معلومه و میشه فهمید که پدر و مادرش کی بودن اما خودت که هنوزم که هنوزه معلوم نیست پدر و مادرت کی بودن و چرا تو رو سر راه گذاشتن که حالا بشی وکیل و وصی زنی که تو رو از توی آشغالا جمع کرد که حالا بهش بگی ساده لوح و فکر کنی که خودت خیلی بارته!برو بشین و با خودت فکر بکن ببین درصد حروم*زادگی کدومتون می‌تونه بیشتر باشه‌…آفرودیتا ✖ عفریتا ✔

  4. فقط نفهمیدم چندتا کامنت اول چرااینجوری کامنت دادن یعنی شناختن سریع متوجه شدن درموردکیه؟یاایستگاه کردن ملتو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید