اما عطر تند هاوایی خاله بوی غالب توی خونه بود
صدای تیک تاک ساعت استرس آدم رو بیشتر میکرد سکوت عجیبی بود خالم یه ست قرمز پوشیده بود و یه چادر توری انداخته بود روی سرش و توی حیاط پرسه میزد و منتظر قاسم بود
یه صدایی از خالم شنیدم که داره با یکی حرف میزنه متوجه شدم که قاسم وارد شده چند دقیقه گذشت اما اتفاقی نیفتاد آروم و بی صدا اومدم بیرون و رفتم یه نگاه انداختم توی حیاط دیدم خالم سرش رو برده بالا و با آسمون داره حرف میزنه فکر کردم کسخل شده
نزدیکتر شدم و فهمیدم داره با یکی روی پشت بوم حرف میزنه
+صد بار نگفتم وقتی میایی روی پشت بوم یه یا الله بگو نمیگی آدم بی حجاب باشه
_شرمنده بخدا کفترم افتاد روی بوم شما سریع اومدم بگیرمش اصلا فکر نمیکردم کسی توی حیاط باشه حالا خدا رو شکر چادر سرتون بود بازم ببخشید
+اشکال نداره اما یهو یکی میبینه فکر بد میکنه این دفعه حتما یه الله بگو
_چشم حتما آخه چند باری قبلا یه الله گفتم دیدم کسی جواب نداد گفتم شما هم کمتر میایید توی حیاط به این خاطر این بار دیگه چیزی نگفتم
خالم یه لحظه چادرش رو باز کرد و دوباره بست و گفت باشه اشکال نداره به مامانت سلام برسون
پسر کفتر باز همسایه با دیدن این صحنه دیگه دلش نیومد بره و هی دلش میخواست ادامه بده و سر حرف رو باز کنه
_راستی این پسر کیه اومده خونتون مامانم میگفت پسر خواهرتونه
+آره از روستا اومده اسمش سعیده
_خب بگید وقتایی که بی کاره بیاد بالا پیش هم باشیم هم من از تنهایی در میام هم اون
+باشه حتما بهش میگم حالا شما برو
بالاخره حمید عشقی که بعدا باهاش آشنا شدم دل کند و رفت روی پشت بوم خودشون و منم رفتم سر جای خودم و بعد چند دقیقه قاسم اومد
_این کی بود داشتی باهاش حرف میزدی یه ساعت
+پسر بتول خانم بود بابا کفترش افتاده بود اومد برداشت رفت
_چرا انقدر لفتش دادی پس زودتر ردش میکردی بره
+خیلی سیریش بود بابا نمیرفت
_انقدر کوچتون رو بالا پایین کردم تابلو شد تا میخواستم بیام صدات رو میشنیدم و بر میگشتم حالا خوب بود کسی توی کوچه نبود
+ولش کن بابا بیا توو
قاسم اومد داخل و گفت به به چادرت رو وردار ببینم چی داری
خالم با عشوه چادرش رو انداخت زمین و بدنش رو نشون داد و یه قری هم داد و یه چرخ زد
قاسم یه مرد تقریبا 40 ساله لاغر با قد بلند و لباس های تمیز و مرتب خیلی به روستایی ها شبیه نبود و انگار یه شهری اصیل بود
به خالم گفت شورت و سوتین ات رو دربیار ببینم
خالم سریع در آورد و دست هاش رو باز کرد
قاسم گفت خب بیا زانو بزن جلوم
خالم بی معطلی جلوی قاسم زانو زد و سریع کیرش رو درآورد کیرش باریک بود و بلند اما خواب بود خالم کیر قاسم رو کامل کرد توی دهنش و سرش رو به سمت بالا خم کرد و توی چشم های قاسم زل زد
قاسم کمی با موهای خالم بازی کرد و گفت جنده خانم از کی اجازه گرفتی موهات رو کوتاه کردی مگه نگفتم حق نداری به موهات دست بزنی
بعد دستش رو آورد سمت سینه خالم و محکم نیشگون گرفت و گفت مگه نگفته بودم
خالم کیر قاسم که دیگه حالا تقریبا راست شده بود رو از دهنش آورد بیرون و گفت آخ آخ آخ یواش تورو خدا
نکن کبود میشه
قاسم اما بی اعتنا با یه دست فک خالم رو گرفت و خالم رو بلند کرد و گفت پدرسگ هرزه واسه اون حیدر لاشی رفتی موهات رو کوتاه کردی
خالم که از چهرش معلوم بود داره درد میکشه گفت قاسم خان ببخشید دیگه دست نمیزنم بهشون
قاسم خالم رو هول داد و چسبوندش به دیوار و گفت حالا تا زمانی که موهات بلند بشه پوستت رو میکنم
دوباره خالم رو به سمت کیرش هدایت کرد و کیرش رو گرفت توی دستش و میزد توی صورت خالم و میگفت آدمت میکنم صبر کن
یه سیلی تقریبا محکم هم زد توی صورت خالم و دوباره سینه خالم رو نیشگون گرفت صدای خالم بلند شد و گفت اییییی یواش قاسم جان
قاسم خالم رو ول کرد و رفت رو تخت دراز کشید و به خالم گفت جنده بیا بشین روی کیرم
خالم رفت وسط پاهای قاسم و کیرش رو تنظیم کرد روی کسش و نشست روی کیر قاسم
و بالا و پایین میرفت
قاسم دوتا دست هاش رو گذاشته بود زیر سرش و داشت به خالم نگاه میکرد
بدون هیچ لذتی مثل یه مانکن روی تخت دراز کشیده بود و از نگاهش معلوم بود که کاملا تسلط داره روی کارش
چند دقیقه همینجوری گذشت و گفت بسه جنده بیا پایین و کیرم رو بخور
خالم کاملا توی حس بود و اصلا دلش نمی خواست بیاد پایین
بدون اعتنا به حرف قاسم به کارش ادامه داد
قاسم اینبار بلندتر گفت مگه با تو نیستم جنده بیا پایین کیرم رو بخور
صدای اه وناله خالم بلند شد و با ریتم خاصی در حالی که بالا پایین میرفت خودش رو به جلو و عقب هم میبرد تا کیر قاسم همه کسش رو قلقلک بده
از سرعت خالم و صدای ناله هاش میشد حدس بزنی که داره ارضا میشه
صدای ناله زن وقتی نزدیک ارگاسم هست واقعا تحریک کننده اس
بی اختیار کیرم رو از شلوارم آوردم بیرون و شروع به جق زدن کردم
درست لحظه ای که خالم داشت به اوج میرسید
قاسم با دست هاش خالم رو گرفت و به سمت تخت کشید بعد بلند شد روی تخت ایستاد
در حالی که خالم داشت از شدت حشریت منفجر میشد و اصلا انتظار نداشت که قاسم کار رو متوقف کنه ،گفت دیوونه یه ثانیه مونده بود
قاسم خالم رو بر گردوند و دوتا متکا گذاشت زیر شمکش و کونش رو کامل آورد بالا و گفت
مادر جنده مگه نگفتم بیا پایین و بی درنگ یه سیلی خیلی محکم زد توی کپل خالم
صدا به حدی بلند بود که کیرم توی دستم خوابید
آب دهنم رو قورت دادم کمی ترسیدم
خالم با ناله گفت خیلی نزدیک بودم
قاسم یکی دیگه زد و گفت جواب نده جنده مگه دست توعه
صد بار نگفتم وقتی ارضا میشی که من بخوام
خالم با صدای پریشون و بی حال که معلوم بود از ارضای نیمه کاره خیلی ناراحت بود گفت باشه هرچی تو بگی عشقم حالا بگو چکار کنم
قاسم گفت جنده من کیه؟
خالم با عشوه گفت من
قاسم یه سیلی محکم دیگه زد به کون خالم و گفت نشنیدم
خالم گفت وای قاسم خیلی میسوزه یواش تر بزن
قاسم با اون دست های بلند و ورزیده اش یه ضربه دیگه زد و گفت نشنیدم
خالم یه جیغ زد و گفت میگم خیلی میسوزه یواش تر بزن
قاسم کمی خم شد و دستش رو گذاشت روی گردن خالم و گفت توله سگ هرزه جواب من رو بده
خالم سرش رو تکون داد تا قاسم دستش رو از روی گردنش ورداره
اما قاسم کوتاه بیا نبود و این بار محکم تر فشار داد و گفت تو مثل اینکه حالیت نیست اگه یه بار دیگه جواب اشتباه بدی همین جا خفه ات میکنم
خالم که حس کرد کمی اوضاع داره از کنترل خارج میشه با یه لحن مهربون تر گفت قاسم به خدا دارم خفه میشم یه کم آروم تر
قاسم اما مثل یه قاتل روانی داد زد و گفت میگم جنده من کیه
خالم از کوره در رفت و گفت کثافت حرومزاده میگم ولم کن دارم خفه میشم
بعد از این حرف خالم کاملا مطمئن بودم که قاسم الان خالم رو ول میکنه
اما قاسم توی همون حالت موند و گفت خب برای بار آخر جواب اشتباه دادی
بعد دو دستی از پشت گردن خالم رو گرفت
دست های قاسم دور تا دور گردن خالم رو پوشونده بود
دیگه حرف های خالم نامفهوم بود و من متوجه نمیشدم
احساس کردم الان خالم رو میکشه خواستم برم بیرون و خالم رو از دست این هیولا نجات بدم اما ترسیدم و با خودم گفتم اگه برم من رو هم میکشه
خالم داشت با تمام توانش دست و پا میزد تا ازین حالت رهایی پیدا کنه
گریم گرفته بود نمیدونستم چیکار کنم
تقریبا ده یا پانزده ثانیه طول کشید تا قاسم خالم رو ول کرد
خالم داشت با تمام وجودش نفس میکشید چند نفس عمیق گرفت تا کمی آروم گرفت و با گریه گفت چیکار داری میکنی روانی داشتم میمردم
قاسم گفت برای بار آخر میپرسم جنده من کیه
خالم هق هق کنان گفت منم من ،من جنده توام ،من جنده قاسمم، من جنده ام، آبجیم جنده اس ،ننم جنده است همه ایل و تبارم جنده آن
قاسم خنده ای کرد و گفت آها حالا شد
تو که جنده ای آبجیت که جنده اس میدونم، ولی ننه ات رو نمیدونستم
حالا بگو ببینم اون دوتا زن داداشای کون گنده ات هم جنده آن یا نه؟خالم که کمی نفسش جا اومده بود گفت آره اونا هم جنده آن
قاسم گفت پس دفعه بعد سه تایی میخوابید روی تخت تا من بیام
خالم گفت باشه حتما
قاسم گفت نه نه نه صبر کن چهارتایی باید بخوابید روی تخت، اون ابجیه جنده ات رو فراموش کردم از وقتی زن اون پیر سگ شده نکردمش اون رو هم بیار
خالم گفت باشه عزیزم اون رو هم میارم
قاسم از پشت خالم اومد پایین و با کیر نیمه خواب ایستاد کنار تخت و گفت حالا بیا اینم جایزه ات
خالم جا بجا شد با خجالت یه نگاه انداخت به سمت جا رخت خوابی و بعد کیر قاسم رو کرد توی دهنش
وقتی حسابی راست شد قاسم کیرش رو کشید بیرون و روی پنجه هاش بلند شد و تخم هاش رو گذاشت توی دهن خالم و گفت تخم هام رو لیس بزن جنده بی مصرف تو و امثال تو فقط باید تخم های مارو بخورید
لیاقت شما جنده ها همینه، هم تو هم اون آبجیت
من نمیدونم توی بچگی چی دادن به شما که انقدر کیر پرستید عاشق کیر هستید و به خاطر کیر همه کار میکنید
یادمه آبجیت دفعه اول که کیرم رو دید دهنش آب افتاد و گفت وای چقدر کیرت بزرگه تا حالا همچین کیری ندیدم بعد من ازش پرسیدم مگه چندتا کیر دیدی
هول شد و گفت فقط یکی دیدم اونم واسه شوهرم محسن
منم چون فقط میخواستم بکنمش دیگه خیلی بهش گیر ندادم اما بعد از دفعه اول دیگه دیوونه کیرم شد و از بخت بدم عاشقم شد و میخواست بیوفته گردنم
منم که کون این حرفا نمیذاشتم زیر بار نرفتم و قبول نکردم اما اون انقدر جنده بود که هر وقت شوهرش میرفت شهر ،پامیشد میومد کارگاه و زیرم میخوابید
چند باری هم تو رو آورد یادته جنده، چقدر کوچولو بودی
خالم در حالی که داشت تخم های قاسم رو لیس میزد گفت آره یادمه
قاسم ادامه داد و گفت همون موقع ها فهمیدم تو هم بزرگ بشی یه جنده کیر پرست میشی مثل خواهرت
اما باور نمیکردم بری به حیدر بدی همیشه فکر میکردم تو هم به دست خودم جنده میشی
قاسم روی پنجه هاش ایستاد و کیر و خایه اش رو با دست گرفت و کشید بالا و گذاشت روی پیشونی خالم و عملا سوراخ کونش سمت دهن خالم بود
با تحکم گفت لیس بزن جنده
خالم به خاطر حضور من کمی تعلل کرد و خواست قاسم رو منصرف کنه
اما قاسم مثل یه جانی داد زد و گفت بخور جنده ور نرو
خالم چاره ای نداشت جز اینکه دستورات قاسم رو اجرا کنه بالاخره این راهی بود که خودش انتخاب کرده بود
تاب دیدن چنین صحنه ای رو نداشتم اصلا دوست نداشتم خالم رو در حال انجام چنین کار چندش آوری ببینم
چشم هام رو بستم و توی دلم از قاسم متنفر شدم به چیزهایی هم که در مورد مامانم گفته بود فکر کردم
همش صحنه هایی از شکنجه کردن مامانم توسط قاسم میومد جلوی چشم هام
حتی تصورش هم سخت و عذاب آور بود
چشم هام رو باز کردم تا اون خیال لعنتی دست از سرم ور داره اما با دیدن خالم توی اون شرایط دوباره بی تاب می شدم و نمیدونستم چیکار کنم
بلاخره اون لحظات سخت تموم شد
با صدای قاسم به خودم اومدم که گفت بسه دیگه جنده بخواب روی تخت
قاسم خالم رو خوابوند روی تخت و پاهاش رو جمع کرد و آورد بالا بعد کیر درازش رو فرو کرد توی کس خالم و با شدت تلمبه زد
چند دقیقه ای بود که صدای لذت بردن خالم رو نشنیده بودم که با شروع ضربه های قاسم دوباره فضای خونه پر شد از آه و ناله های خالم
ریتم ناله های خالم خیلی جالب بود برام زود شروع میشد و پله پله بالاتر می رفت و به یکباره به صورت انفجاری جیغ میزد و ارضا میشد
قاسم اما هیچ احساسی از خودش بروز نمی داد و مثل یه تیکه سنگ سخت و بی احساس بود بعد از ارضا شدن خالم ،کیرش رو کشید بیرون و رفت نشست روی سینه خالم و جلوی صورتش شروع کرد به جق زدن
خالم وقتی دید سرعت جق زدن قاسم زیاد شده کمی خودش رو عقب کشید و گفت جونم عزیزم بیا بیا
قاسم بدون هیچ صدایی ارضا شد و همه آبش رو ریخت توی دهن خالم
خاله لیلا با ولع کیر قاسم رو میخورد و لیس میزد و تا آخرین قطره آبش رو قورت داد
قاسم به پشت خوابید روی تخت و کیرش هم مثل خودش دیگه نای ایستادن نداشت
خالم اما همچنان داشت کیر قاسم رو میخورد
قربون صدقه قاسم میرفت
خالم شبیه دیوونه ها شده بود کیرش رو لیس میزد تخم های قاسم رو لیس میزد و حتی پاهای قاسم رو از هم باز کرد و زیر تخم هاش رو میلیسید
انگار که هنوز سیر نشده بود
قاسم زیر لب گفت نگفتم تو کیر پرستی
لامصب آبش رو خوردی تمیزش هم کردی
بسه دیگه
قاسم بلند شد و خودش رو جمع و جور کرد و گفت لیلا پاشو توی حیاط رو یه نگاه بنداز اگه کسی نیست من برم
با رفتن قاسم خالم اومد داخل و بدون هیچ حرفی رفت حمام
منتظر بودم بیاد روی تخت تا بلکه منم به یه نوایی برسم اما انگار من رو با این همه حشریت،فراموش کرده بود
حوله خالم رو برداشتم و رفتم پشت در و صداش کردم ،از پشت در گفت بله گفتم خاله حوله برات آوردم
گفت آویزون کن بر میدارم
گفتم آخه منم میخواستم بیام
خالم گفت چی
دوباره تکرار کردم
این بار خالم داد زد گفت چی میگی نمیشنوم
منکه فهمیدم قرار نیست راهم بده بیخیال شدم
از خونه زدم بیرون تا برم سمت زمین بازی
توی کوچه بودم که یه پسر جوون اومد جلو و گفت به به سلام آقا سعید گل گلاب چطوری گل پسر
سلام کردم و گفتم من شما رو میشناسم
با خنده گفت زکی اینو باش من حمید عشقی ام ،پسر بتول خانم همسایه خالت اینا دیگه
گفتم آها همون که کفترت افتاده بود روی پشت بوم خونه خالم
حمید عشقی دستی کشید به پشت موهاش و گفت آره دیگه سعید جون من همونم که صب داشتم با خالت اختلاط میکردم ؛ببینم همیشه انقدر عصبیه یا واسه من داشت تئاتر در میآورد
+نه اتفاقا خیلی هم مهربونه اون لحظه عصبی شد
-به موت قسم سعید جون اگه مرد بود و اینجوری حرف میزد سه سوت روده هاش رو میکشیدم بیرون اما صد حیف که زن بود و ما هم جلوی ضعیفه جماعت تیزی مون غلافه البت منم خبط بزرگی کردم بی هوا اومدم روی بوم شما در اصل تقصیر من نبود و تقصیر سرور بود ببینم سعید تو اصلا میدونی سرور چی چی هه
+نه والله
-زکی تو چطور بچه ای هستی که نمیدونی سرور چیه
بیا ببرمت کلبه تا بهت نشون بدم
حمید عشقی دستم رو گرفت و برد داخل خونشون
تقریبا هم نقشه بود با خونه خالم و از راه پله ها من رو برد سمت پشت بوم
اول توی قفس پرنده ها یه کفتر نشون داد و گفت سُرور اونه
بعد اسم تک تک کفتر ها رو بهم گفت
کنار قفس پرنده ها یه اتاق داشت
-بفرما اینجا هم کلبه ماست در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست؛بفرما بفرما غریبی نکن بیا داخل
بعد از وارد شدن به کلبه حمید عشقی اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد عکس های روی دیوار بود
اولین عکس داریوش با یه اورکت آمریکایی بود و بعدش بهروز بعد فردین هایده مهستی ابی فریدون تا اون آخر که عکس هنر پیشه های هندی بود که من اسمشون رو نمیدونستم
من محو عکس ها و دکور خاص و عجیب کلبه بودم که حمید گفت اونجوری زل نزن سعید جون بیا بشین الان همه حضرات رو خدمت جنابعالی معرفی میکنم
روی زمین یه فرش کهنه بود و دوتا پشتی کنار پشتی یه کمد دو در بود که یکیش در نداشت و توش کلی خرت و پرت ریخته بود
یه ضبط قراضه هم بود که حمید روشنش کرد
آهنگ یاور همیشه مومن داریوش پخش شد
حمید نشست کنار کمد و دستش رو زد زمین و به من اشاره کرد بشین
از یه فلاسک درب و داغون دوتا چایی ریخت و یکیش رو گذاشت جلوم یه قوطی سوهان هم آورد و درش رو باز کرد و بهم تعارف کرد ،داخلش پر قند بود
از داخل کمد یه کیف چرمی کوچیک بیرون آورد و زیپش رو باز کرد
چند تا سیگار فیلتر قرمز و یه پلاستیک که وسطش یه چیزی مثل قره قروت بود
یه تیکه ازش کند و زد سر یه کلید و بعد یه سیگار کف دستش خالی کرد و آشغالهای بزرگش رو جدا کرد و انداخت توی جا سیگاری
کبریت رو گذاشت زیر پاش و با دستش یه دونه کبریت درآورد و کشید به کنار قوطی کبریت و بعد گرفت زیر کلید
بوی عجیبی اومد و بعد با دستش انداختش روی توتون ها و خوب قاطیش کرد و بعد پر کرد توی سیگار
سر سیگار رو پیچید و داد دست من و گفت روشن کن
منکه حسابی گیج شده بودم گفتم من سیگار نمیکشم
-نترس سیگار نیست بکش سعید جون خجالت نداره قانون کلبه اینه که نباید کله خالی توش بشینی
+ممنون من تاحالا دود نکشیدم
-ای بابا نگاه کن تو رو خدا چه بچه پاستوریزه ای،
من ساختمش تو باید خرابش کنی،روشن کن نترس هواتو دارم
حمید کبریت رو زد و آورد نزدیک سیگار رو روشن کرد من فقط میدونستم که باید کام بزنم بعد دود غلیظی از دهنم خارج شد
-ای بابا چرا کاه دود میکنی کام که زدی بعد سریع با دهنت نفس بکش تا دود بره توی سینت
با راهنمایی حمید این کار رو انجام دادم و با اولین نفس به سرفه افتادم و حمید سیگار رو ازم گرفت و خودش کشید
تا سیگاری تموم بشه برام توضیح داد که حشیش چیه و چه فازی داره بعد گفت حالا بلند شو تا برات معرفی کنم
-ایشون آقام داریوش هستن سلطان همه خواننده های عالم ایشون هم بهروز خان وثوقی، معروف به ممل آمریکایی رضا موتوری …ایشون که میبینی آقا فردین هستن سلطان همه با معرفت های دنیا و ملقب به ممل فشفشه،فیلم های همشون رو دارم حالا برات میزارم
این خانم بسیار زیبا بانو هایده هستن که توو قلب ما جا داره و
ولش کن سرم گیج رفت بیا بریم بشینیم بقیه اش رو بعدا تعریف میکنم
اون روز تا غروب حمید عشقی داشت برام داستان سرایی میکرد و از دنیای جالب و جذاب خودش تعریف میکرد به زور از دستش فرار کردم و رفتم خونه خالم
عمو دلیر تازه از خواب بیدار شده بود و خالم پرسید کجا بودی و منم تعریف کردم و گفت چرا خبر ندادی دلواپس شدیم گفتم ببخشید انقدر حمید حرف زد من نفهمیدم کی غروب شد
خالم پرسید چیزی خوردی گفتم آره بتول خانم آبگوشت گذاشته بود
اون شب گذشت و صبح بعد از صبحانه فرصت شد تا با خالم حرف بزنم و ازش پرسیدم: چرا من رو راه ندادی بیام توی حمام
-خسته بودم
+الکی نگو
-راستش روم نمیشد نگاهت کنم
+چیزی نشده بود که هر اتفاقی بین ما بیوفته مثل یه راز باقی میمونه
-ای قربونت برم که انقدر عاقلی
+البته تا زمانی که …
-پاشو دیگه پررو نشو
+خاله تو قول دادی قرار شد بعدش من بیام پیشت بخوابم
-خب حالا دفعه بعدی
+خاله تا دفعه بعدی من میمیرم که
-نه بابا نگران نباش چند روز دیگه سر و کله حیدر پیدا میشه و تو میتونی یه فیضی ببری
+نمیشه حالا امروز من یه فیضی ببرم تا چند روز دیگه که حیدر میاد حداقل توی کف نباشم
-پاشو دیگه خیلی روت زیاد شده پاشو بزن بیرون که حوصله ات رو ندارم
تیرم به سنگ خورده بود دیگه راه نداشت اصرار کنم
از خونه زدم بیرون حمید رو دیدم جلوی در خونشون با یه موتور گازی خیلی تمیز
داشت دستمال میکشید و آهنگ میخوند به محض دیدن من دستمال رو زیر زین مخفی کرد و موتور رو از روی جک انداخت پایین و گفت هل بده سعید جون
وقتی موتورش روشن شد من ایستادم و اون چند متر جلوتر ترمز کرد و گفت زکی پس چرا نپریدی بالا
نزدیک شدم و گفتم کجا
گفت عشق و حال
دیدن شهر برام خیلی جالب بود و کلی چرخ زدیم و آخرم برگشتیم کلبه
به محض ورود حمید یه سیگاری چاق کرد و داد دستم و گفت روشن کن
این بار آروم تر دادم توی سینم تا اذیت نشم خیلی کشیدم اصلا متوجه نبودم
ابتدا تپش قلب داشتم و دست هام میلرزید اما بعد احساس کردم دارم میمیرم
همش دلم میخواست حرف بزنم
غروب بود که از خونه حمید اومدم بیرون
بعد از رسیدن خوابیدم و صبح بیدار شدم
بعد از صبحانه خالم گفت میخوام برم بازار تا ظهر برمیگردم از جام پریدم و گفتم منم میام خالم گفت کجا میخوای بیایی بمون میرم زود برمیگردم
گفتم دلم پوسید توی این خونه منم میام
سریع آماده شدم و رفتم دمه در وایسادم تا خالم بیاد
خالم با یه چادر رنگی نازک در حالی که کامل روی خودش رو گرفته بود اومد بیرون ،حجاب خیلی بهش میومد یه آرایش تقریبا غلیظ هم داشت که حسابی جیگر شده بود
با خنده گفتم چه مامانی شدی خاله
خالم بدون اینکه به من نگاه کنه با یه چهره از خود راضی یه لبخند زد و گفت خالت همیشه آس بوده
گفتم بله همیشه تک بودی ولی امروز یه چیز دیگه شدی
پیاده داشتیم از محله رد میشدیم تا برسیم سر خیابون با یکی دوتا از خانم های محل سلام و احوال کرد تا رسیدیم جلوی قصابی آقا ماشالله
آقا ماشالله یه مرد قوی هیکل با سبیل های بسیار پهن با پیش بند سفید که کمی هم خونی بود جلوی مغازه اش ایستاده بود و داشت سیگار میکشید به محض دیدن خالم سیگارش رو پرت کرد یه گوشه و سرش رو به نشونه احترام آورد پایین و دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت سلام هم شیره
خالم ایستاد و گفت سلام آقا ماشالله حالتون خوبه عذرا خانم خوب هستن
آقا ماشالله با متانت جواب داد و گفت شکر به مرحمت شما
+آقا ماشالله این سری اصلا گوشت خوبی نداده بودین صب میزارم بار تا ظهر نمیپزه
-نگید این حرف رو هم شیره بخدا گوشت بره قلم آبی تقدیم کردم
+وا یعنی میخوای بگی من فرق میش و بره رو نمیفهمم
-زبونم لال آبجی ما کی باشیم چنین حرفی بزنیم فقط گفتم .اصلا بزار یه سر دست براتون بزارم ببرین امتحان کنین
+فعلا که دارم میرم بازار برام خرد کنین برگشتنه میبرم
تا سر خیابون با چندتا دیگه از کاسب ها یه لاسی زد تا رسیدیم ایستگاه اتوبوس
حواسم بود که هرکی رد میشد یه متلکی میگفت و میرفت اما خالم اعتنایی نداشت
شلوغی و ازدحام بازار خیلی برام جالب بود محو تماشای مغازه ها و دست فروش های بازار بودم کمی از خالم عقب افتاده بودم
یه پسر جوون رو دیدم که پشت خالم راه میرفت و سعی میکرد خودش رو بماله به خالم نا خودآگاه حشری شدم و راست کردم
یکی دو باری خالم برگشت تا ببینه کی پشتش هست
اما فقط یه لبخند کوچیک کافی بود تا اون جوون جرأت پیدا کنه و به کارش ادامه بده
گاهی مسیر به قدری شلوغ میشد که مجبور میشدن بایستن مخصوصا اگه یه گاری از جلو میومد
همون چند لحظه کافی بود تا از پشت خودش رو بچسبونه به خالم
صحنه خیلی جذابی بود منم با فاصله کم پشت پسره میرفتم و کامل زیر نظرش داشتم
یه چیزایی به خالم داشت میگفت و خالم در حالی که با دستش چادرش رو زیر چونش گرفته بود گاهی برمیگشت و یه عشوه ریز میومد
تقریبا به انتهای بازار رسیده بودیم و بیشتر مغازه ها عمده فروش بودن
بعد از خلوت شدن دیگه خبری هم از پسره نبود
خالم وارد یه مغازه شد و گفت سلام عباس آقا
عباس آقا یه طاق پارچه دستش بود و با دیدن خالم گل از گلش شکفت و داد زد آهای پسر بیا این پارچه هارو ببر توی انبار
+به به لیلا خانم چه خبر از اینورا ،خیلی خوش اومدین
_سلامت باشی عباس آقا شب عید اینجا بودم
+اوووه شب عید کجا الان کجا ،نمیگین دل ما براتون تنگ میشه
_ای بابا گرفتار بودم بچه خواهرم رو آوردم پیش خودم ،آقا دلیر باهاش درس کار میکنه خودم هم فرصت نکردم .راستی قسط اون پارچه هارو آوردم
+قسط چیه این حرف ها چیه مهم نیست تشریف بیارین بشینید تا من بگم چایی بیارن
عباس آقا رفت پشت پستو و من و خالم جلوی پیش خوان عباس آقا نشستیم روی صندلی
تا چشم کار میکرد پارچه بود یه محوطه صد متری با قفسه های بزرگ و بلند عباس آقا یه مرد چهل چهل و پنج با موهای جو گندمی و قد متوسط و یه عینک دور مشکی با یه شکم چاق با یه مَن ریش،ظاهرش خشن بود اما برخوردش خیلی مهربون بود
عباس آقا با یه سینی چای برگشت و گفت
خب اینم چایی خدمت شما حالا تعریف کن ببینم روستا چه خبر بود
خالم دستش رو دراز کرد تا چایی رو برداره لای چادرش باز شد
تازه من فهمیدم چه خبره
یه شومیز قرمز که چاک سینه هاش معلوم بود با یه شلوار ابر و بادی ،قشنگ همه اندام زیباش معلوم بود
عباس آقا از بالای عینکش یه نگاه انداخت و آب دهنش رو قورت داد و قندون رو برداشت و خم شد اینور میز و به خالم تعارف کرد
-روستا هم هیچ خبری نبود همه بودن جای شما خالی بود یادش بخیر قدیما شب عید شما اونجا چقدر بازار داشتی البته الان اینجا دم و دستگاهی به هم زدی
+اینجا هرچی هست متعلق به شماست ناقابله بابا.اره یادش بخیر قدیما داستان ها داشتیم
یه نیم ساعتی چرت و پرت گفتن و غلام شاگرد عباس آقا اومد و گفت حاجی آماده شد
عباس آقا گفت خب بار گاری بکن و ببر براش
غلام پارچه هارو بار زد و داشت میبرد که عباس آقا گفت راستی بار جدید اومده توی انباره میخوای بریم یه نگاه بنداز
خالم بلند شد و گفت سعید بشین تا من برم ببینم عباس آقا چی آورده
عباس آقا رفت جلوی در و یه چهار پایه گذاشت جلوی در ورودی و برگشت و پشت سر خالم رفتن سمت انتهای مغازه در انبار رو باز کردن و رفتن زیر زمین
یه چند دقیقه ای نشستم و حوصلم سر رفت
اول کمی توی مغازه دور زدم و آروم رفتم سمت در انبار صدایی نمیومد کمی در رو هل دادم
نوشته: Jooly1995
19 پاسخ به “آنچه دیدم (۴)”
سلام از تهرانم از شانس هر روز اینو مینویسم و کسی گیرمون نمیاد😂
عالی بود جنده بازی های خالتو ادامه بده خودتم بکنش و اگ میشه حرفای سکسی بین خاله و مامانتم بذار و شیطونی های بین تو و خالت
به نظر شمام شخصیت منفیه داستان خالهست یا فقط من ازش بدم میاد؟
دستت درد نکنه خیلی قشنگ نوشتی ادامه بده
حتما خالتو یه آرمایش اچ ای،وی ببر فقط به خواجه حافظ نداده
عالی هستی دمت گرم
بسیار عالی حتما ادامه شو بزار
مشخصه که داستانه و نویسنده هم همینو میخواسته ولی خوب نوشته شده و فضا سازی میکنهطبق شنیده های من این چیزا تو روستا کم نیس خیلی در هم میزارن
ادامه بده
ماشالله خوب مینویسی ادامه
ادامه عالی
دلت پاک کن قاسم مامانت نزده و تو تخم باباتی🤣🫵
سلام عالی بود فقط ادامه داره یا نه تمام میشه اگه ادامه داره که عالیه
قشنگ بود ادامه بده ممنون
قشنگ مینویسی همه چی خوبه فقط نظرشخصی منه البته داستان جدید بنویس این دیگه خیلی داره کش میاد
داستان خوبی نوشتی برای سرگرمیولی نمیدونم داستان مال چه عصری از زندگی بشره که هنوز با واژه کاندو.م یا این همه مریضی هایی که وجود داره مثل hpv و hiv وکلی چیز دیگه هنوز آشنا نشدن.الان دیگه توی خیابونی گیر بیاری تمیز تره تا این خاله ای که توی داستان هست 😀
سلام قسمت بعدی رو بزار زود تر
ادامشم بنویس دیگه چرا دیر به دیر مینویسی
لطفاً ادامه بده