آنچه دیدم (۵ و پایانی)

متوجه شدم از پشت بسته شده
دمق شدم برگشتم سر جام نشستم
کمتر از یه ربع بعد خالم اومد بالا و چند دقیقه بعد عباس آقا با چندتا رو بالشی و رو مبلی اومد بالا و داد دست من و خدا حافظی کردیم
تا ظهر چندتا مغازه دیگه هم سر زدیم و خرت و پرت خریدیم نزدیکای خونه از جلوی مغازه آقا ماشالله که رد شدیم یکی صدامون زد و خالم برگشت و یه پلاستیک گوشت رو از دست آقا ماشالله گرفت و رفتیم خونه
خالم یه دمپختک گذاشت و نشست زمین تا گوشت هارو خرد کنه
منم توی آشپزخونه ایستاده بودم
گفتم خاله نمیری حمام
گفت واسه چی
گفتم شاید توی انباری کاری کرده باشی حمام لازم بشی
خالم چاقویی که توی دستش بود رو گرفت بالا و گفت سرت به تنت اضافی کرده ها بچه
خندیدم و رفتم جلو نشستم پیش خالم و گفتم خب بابا در رو باز میذاشتی منم میومدم میدیدم دیگه
خالم گفت کم دیدی مگه
گفتم آخه دلم میخواست ببینم عباس آقا پارچه فروش چجوری ترتیبت رو میده
خالم گفت اون خیلی تماشایی نیست یه دول داره اندازه دول تو ،وقتی بهم فرو میکنه لق میخوره
گفتم خب از پشت بهش میدادی
خالم چهره اش رو در هم کشید و گفت خوشم نمیاد اون یه بارم چون تو طلبه بودی گذاشتم
عباس آقا قدیم یه ماشین داشت میومد روستا و پارچه می فروخت با همون کیر کوچولوش همه زن های دور و ورش رو میکرد منم اون موقع ها دختر بودم خیلی دلش میخواست یه سیخی به من بزنه اما بهش پا نمیدادم تا اینکه چند سال پیش تازه عروس بودم توی بازار میچرخیدم و یهو عباس آقا رو دیدم
رفتم در مغازه اش خیلی منو تحویل گرفت ،چند بار بهم قسطی پارچه داد و منم یکی در میون قسط هاش رو دادم دیدم اصلا براش مهم نیست
اون موقع ها خیلی شرایطم بد بود از طرفی سکس میخواستم و باید یه جوری کم کاری دلیر رو جبران میکردم ولی توی شهر غریب بودم و میترسیدم
یه روز سر ظهر به بهونه جنس های انبار من رو برد پایین و چندتا جنس نشونم داد
از لرزش دست و صداش فهمیدم چی توی سرش میگذره اما خواستم ببینم چی بلده خودم رو زدم به اون راه و داشتم پارچه هارو نگاه میکردم که یهو اومد از پشت بغلم کرد و گفت لیلا جون میمیرم برات
منم خودم رو کشیدم جلو و گفتم چیکار میکنی
عباس آقا زشته
اونم افتاد به التماس و خواهش بعد قول یه انگشتر بهم داد
منم چادرم رو وا کردم و عباس آقا چسبید به سینه هام مثل بچه ها ممه می‌خورد از هولش عینکش افتاد و شکست منم خندم گرفت بعد شلوارم رو کشید پایین و من رو خوابوند روی پارچه ها
زیپ شلوارش رو داد پایین و کیرش رو آورد بیرون و آروم می‌کشید روی خط کسم منم حشری شدم و دلم میخواست زودتر بکنه توی کسم
کمی بعد با انگشتش چوچوله ام رو بازی داد وای نمیدونی چه حسی داشتم انگشت هاش انگار معجزه بود وقتی قشنگ خیس شدم انگشتش رو فرو کرد توی کسم و شروع کرد عقب و جلو کردن
صدام همه انبار رو گرفته بود بار اول بود که اینجوری به مرز جنون رسیده بودم
پاهام رو کامل باز کرده بودم عباس آقا با دست های گوشتی و تپلش داشت کسم رو حال می‌آورد
پاهام رو منقبض کردم تا راحت تر بتونم اون قلقلک وحشتناک رو تحمل کنم دلم میخواست هیچوقت تموم نشه ،کسم حسابی آب انداخته بود کلی آب ریخته بود ازم عباس آقا انگشتش رو آورد بیرون و به آرومی روی چوچوله ام کشید
یه نفس راحت کشیدم و آروم شدم
عباس اقا گفت توی عمرم کس های زیادی کردم اما تا حالا همچین کس تمیز و دست نخورده ای ندیده بودم

این بار هر دو انگشتش رو فرو کرد توی کسم با شدت عقب و جلو میبرد
منم فقط جیغ میزدم ازش میخواستم به کارش ادامه بده ،چشمام جایی رو نمی‌دید ضربان قلبم خیلی بالا بود دهنم خشک شده بود و به سختی نفس میکشیدم
سرعت عباس آقا زیاد شد و منم نزدیک ارضا بودم دستم رو گذاشتم روی دست عباس آقا و دستش رو فشار میدادم صدای جیغم گوش خودم رو داشت کر میکرد که یه لحظه قبلم انگار ریخت پایین
پاهام به شدت می‌لرزید ،تمام تنم به رعشه افتاد، بدنم رو قوس دادم و ارضا شدم چنان جیغ های کشیدم که عباس آقا ترسید و کارش رو متوقف کرد ،خودم دستم رو گذاشتم روی چوچوله ام بعد از چند تا بالا پایین احساس کردم الانه که بشاشم اما نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به کارم ادامه دادم و بالاترین لذت تمام عمرم که دیگه تکرار نشد رو تجربه کردم
یه مایع بیرنگ و بی بو ازم خارج شد
بی حال افتاده بودم و دلم میخواست تا سه روز همونجا بخوابم
عباس آقا خوابید روم و لب های خشک و بی رمق ام رو خورد و سر کیرش رو کرد توی کسم یادم نیست چند تا تلمبه زد اما نزدیک ارضا شدن که بود لاله گوشم رو گاز گرفت و آب دهنش ریخت روی گوشم خیلی قلقلکم میومد مخصوصا وقتی ریشش بهم می‌خورد
چندتا تلمبه اساسی توی کسم زد و کشید بیرون و آبش رو ریخت روی زمین
یه مدتی همونجا دراز کشیدم تا حالم اومد سر جاش بعد بلند شدم لباسام رو پوشیدیم و زدم بیرون
بعد از اون روز خیلی رفتم پیشش تا دوباره اون حس رو تجربه کنم اما هرگز اتفاق نیوفتاد چند باری نزدیک شدم اما اونجوری نشد

با شنیدن خاطره خالم بدجوری حشری شدم ضربان قلبم رفته بود بالا یه نگاه کردم دیدم با یه تاپ صورتی و یه دامن مشکی که تا زیر زانو هاش بود نشسته روی زمین ،ساق پای سفید و خوش تراشش دل آدم رو میبرد
با خودم گفتم یه سکس کامل با خاله لیلا به من میرسه
کمی توی ذهنم دو دوتا چهارتا کردم و دلم رو زدم به دریا و رفتم جلو و لبهام رو چسبوندم به لبش
خالم بی تحرک موند و چیزی نگفت
چاقو رو گذاشت توی سینی
دیگه کاملا فهمیدم که اصلا قرار نیست مخالفت کنه
مزه لب های خالم رو که چشیدم بیشتر تشنه شدم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و عاشقانه ادامه بدم مثل حیدر ،اما مغزم دستور می داد وحشیانه عمل کنم مثل قاسم
آخر هم نتونستم تصمیم درست رو بگیرم گاهی قاسم بودم گاهی حیدر
چشم های خمار خالم مثل ستاره های آسمون بلدِ راه من شدن و فهمیدم راه رو درست اومدم
اما هراس داشتم نمیدونستم اگه لبم رو جدا کنم آیا اجازه ادامه دادن دارم یا نه
تا جایی که امکان داشت به لب گرفتن ادامه دادم
بدون جدا شدن از خالم جابجا شدم و دستم رو گذاشتم پشت سر خالم
خالم به آرومی به عقب دراز کشید با پاهاش سینی گوشت هارو هل داد عقب تا بتونه پاهاش رو دراز کنه
حالا دیگه خالم کامل در اختیارم بود و باید بهترین نمایشم رو اجرا میکردم تا دفعات بعدی هم در کار باشه
منم کنار خالم دراز کشیدم بازوم رو زیر سر خالم گذاشتم
با زبونم لاله گوشش رو لیس زدم
خالم خودش رو جمع کرد و من خوشم اومد و به قلقلک دادن ادامه دادم تا جایی که خالم طاقتش تموم شد و چرخید و پشتش رو کرد بهم
کونش رو به سمت من هل داد و آروم گفت میتونی هر جا دلت خواست فرو کنی
اما من نمیخواستم به این زودی سکس رو تموم کنم
چون میدونستم بعد از دخول فقط یک دقیقه میتونم تحمل کنم
دامن خالم رو دادم بالا شورت نداشت خودم رو نزدیک کردم و کیرم رو کشیدم لای چاک کسش
اه خالم بلند شد
با خودم تصمیم گرفتم به جای حیدر و قاسم ،عباس بشم
دست راستم رو رسوندم به کس خالم و با چوچوله اش بازی کردم
به قدری خیس بود که دستم سر می‌خورد
با اولین تماس دستم خالم لرزید
حتم داشتم که میتونم خودم رو کنترل کنم و تا آخرش ادامه بدم
اما جامون خیلی بد بود
دلم میخواست بریم روی تخت و به کارم ادامه بدم اما میترسیدم یهو حس خالم بپره ،با همه سختی به کارم ادامه دادم
انقدر با چوچوله خالم ور رفتم تا انقدر حساس شد که دیگه با دستش مانع از ادامه کارم شد
دستم رو از زیر سر خالم آزاد کردم و کنار خالم نشستم
پای راستش رو گذاشتم روی پام و دست راستم رو گذاشتم روی کسش آروم دوتا از انگشت هام رو کردم توی کسش
با قوسی که خالم به بدنش داد انگشت هام به سمت سقف کسش هدایت شد
خیلی اروم شروع به ضربه زدن کردم
خالم چند تا نفس عمیق کشید و دست هاش رو مشت کرد و همه بدنش رو منقبض کرد
کمی جابجا شدم دیگه کامل مسلط شدم بهش
با انگشت شست دست چپم ناحیه فوقانی چاک کسش رو هم ماساژ میدادم
خالم یه حالتی داشت انگار میخواست از روی زمین کنده بشه و بچسبه به سقف
با صدای شهوتناکش اسمم رو صدا زد و گفت ادامه بده عزیزم خیلی خوبه
احساس یک گلادیاتور رو داشتم که مورد تشویق همه قرار گرفته
کمی به دستم زاویه دادم و سرعتم رو زیاد کردم
سرم رو بالا آوردم و نگاه کردم توی چشم های خالم فقط سفیدی معلوم بود ،با ریتم ضربه هام خودش رو کمی تکون میداد و با من همراهی میکرد
ممه های خوش فرم خالم داشتن با من حرف میزدن و با هر ضربه انگار ازم تشکر میکردن
صدای ناله های خالم بلند شد و همه بدنش می‌لرزید ،دیگه کامل بدنش رو سفت کرده بود و خودش رو به سمت بالا هل میداد
میدونستم الان وقتش رسیده و چیزی تا انفجار این کوره نمونده
سرعت دستم رو به بالاترین حد رسوندم و با قدرت ضربه میزدم
صدای جیغ ممتد خالم برام مثل تشویق بود و همه توان و دقتم رو گذاشتم
سفیدی چشم خالم برگشت و با تعجب نگام کرد و گفت وای سعید بکن وای ادامه بده جوووون وای خدا
بعد یه جیغ وحشتناک کشید و ارضا شد
پاهاش رو جمع کرد تا بتونه مانع از ادامه کارم بشه اما من تسلط کافی داشتم و به کارم ادامه دادم
جیغ های خالم داشت مغزم رو منفجر میکرد اما من یه هدف داشتم و اون ،تکرار تجربه خالم با عباس آقا بود
خالم مثل ماهی سعی در فرار کردن داشت اما من اجازه نمیدادم و با قدرت به کارم ادامه میدادم
چند ثانیه بعد خالم مثل کسی که دارن شکنجه اش میکنن داشت جیغ میزد بعد
با داد زدنِ اسمم ،اون آبی که برام تعریف کرده بود با فشار از کسش زد بیرون
مثل دیوونه ها اسمم رو صدا میزد
بدنش رو به سمت بالا قوس میداد و آبش می پاچید
بیرون انقدر این کار رو ادامه داد تا آب کمتر و کمتر شد
خالم مثل مرده ها کف زمین پخش شد
احساس کردم کمی نوازش و بوسه حالش رو جا بیاره
اما این خاله بلند بشو نبود

چند روزی گذشت تا شب جمعه عمو دلیر گفت شب زود بخوابید ماشین همکارم رو گرفتم تا صبح زود بریم کوه پیک‌نیک
کمک خالم کردم و همه وسایل رو آماده کردم و گذاشتم توی حیاط
عمو دلیر رفت روی تخت و دراز کشید کشید
من و خالم ظهر استراحت کرده بودیم و خوابمون نمیومد
رادیو رو روشن کرده بودیم و داستان راه شب رو گوش می‌دادیم
صدای خروپف عمو دلیر بلند شده بود و باعث خندمون شد
به خالم گفتم چقدر قشنگ میخندی، بیشتر خندش گرفت بهش گفتم هیس الان عمو بیدار میشه
بازم خندید منم خندم گرفت و دوتایی بی دلیل میخندیدیم
خالم لابلای خنده هاش گفت نه بابا اون با این صدا ها بیدار نمیشه بعد به یه گوشه خیره شد و خنده کنان رفت توی فکر
گفتم به چی فکر میکنی
گفت هیچی
گفتم مگه میشه قطعا داری به یه چیزی فکر میکنی از چهره ات معلومه
خالم روی صندلی آشپزخانه نشسته بود یه پاش رو انداخت روی اون یکی پاش و گفت
یه همسایه داشتیم پری خانم،خیلی باهم دوست بودیم
ازین محل رفتن
اون موقع ها شده بود همه کس و کارم یه جورایی مثل هم بودیم و سنگ صبور هم بودیم از من سنش بالاتر بود شوهرش یه زن جوون گرفته بود و دیگه به این محل نمیزاشت
اونم همیشه غصه می‌خورد منم دلداریش میدادم
اوایل بهش میگفتم بابا توهم بهش خیانت کن اما زیر بار نمیرفت
تا اینکه با یه پسر جوون تر از خودش دوست شد و کم کم با هم ردیف شدن و تونست جای خالی شوهرش رو پر کنه
من خونه اونا نمی رفتم چون پسر بزرگ داشت ولی اون همیشه خونه ما بود تازه قرار هاش رو هم خونه ما میزاشت
یه روز با حال خراب اومد و گفت داوود داره ازین شهر میره برای همیشه ،مثل ابر بهار گریه میکرد
هر چقدر سعی کردم تا آرومش کنم نشد
آخرش گفتم بابا این نشد یکی دیگه قحطی مرد که نیومده
پری اما آروم نمیشد همش می‌گفت حتی نمیتونم باهاش خداحافظی کنم
پرسیدم چرا گفت آخه فردا صبح زود دارن میرن
گفتم خب امروز باهاش قرار میزاشتی
گفت نشد هرکاری کردم
گفتم خب بگو امشب بیاد اینجا
پری گفت وا یه چیزی میگی ها شوهرت توی خونس چجوری بگم بیاد اینجا
منم گفتم نترس بابا بگو آخر شب بیاد دلیر مثل خرس میخوابه منم میرم توی اتاق شما راحت باشید
پری از ترس داشت سکته میکرد و می‌گفت نمیشه دختر یهو ابرو ریزی میشه
من اما کاملا خیالش رو راحت کردم و همه برنامه رو براش چیدم فقط موند خودش بتونه بیاد اینجا
آخر شب بود دلیر رفت بخوابه به محض اینکه صدای خُرخُرش بلند شد، رفتم درو باز گذاشتم
داوود و پری با فاصله اومدن داخل و رفتن توی پذیرایی و منم رفتم توی اتاق پیش دلیر
بعد کارشون تموم شد و داوود و پری رفتن
از خالم پرسیدم صداشون میومد توی اتاق
خالم گفت آره میومد من می‌شنیدم ولی دلیر خواب خواب بود
موضوع برام جالب شد و رادیو رو کم کردم و به خالم گفتم چی میگفتن میشه تعریف کنی
خالم دستی به موهاش کشید و گفت یادم نیست چی میگفتن آه و اوه میکرد دیگه
با حسرت گفتم اه کاشکی من بودم میدیدمشون
خالم با تعجب نگام کرد و گفت دیوانه ای مگه بچه
چه چیزِ سکس پری و داوود جذابه برات
گفتم برام فرقی نمیکنه کی باشه فقط اون لحظات رو خیلی دوست دارم یواشکی نگاه کنم و اگه نباشم یکی برام تعریف کنه
خالم خندش گرفت و گفت وا بسم الله چه چیزایی،
آخه چیز خاصی نبود که اول لب بازی کردن و بعد پری برای داوود خورد و بعد پری خوابید و داوود هم کردش و آبش اومد و تموم شد
با شنیدن همین چندتا جمله کیرم شق کرد
خالم با دستش اشاره کرد به کیرم و گفت بله معلومه که خیلی خوشت میاد
به کیرم نگاه کردم که برآمدگی اش از روی شلوار ورزشی ام معلوم شده
با دستم جابجاش کردم اما هنوز معلوم بود
خالم خندش گرفت و گفت ولش کن خفه اش کردی چکارش داری بزار راحت باشه
خالم دستش رو دراز کرد و صندلیه من رو کشید سمت خودش و دستش رو برد داخل شلوارم و کیرم رو گرفت توی دستش
نا خودآگاه سرم رو بردم به پشتی صندلی تکیه دادم و رفتم توی حس
این اولین بار بود توی عمرم که یه زن خودش پیش قدم شده بود
دست های خالم به شدت خنک بود و کیرم به شدت داغ
حس خیلی خوبی داشتم و پیش آبم اومد و دست خالم خیس شد
با انگشت شصتش قطره پیش آبم رو مالید به کلاهک کیرم ،بدنم به لرزه افتاد و پاهام شل شد
خالم از روی صندلی اومد پایین پاهام نشست روی زمین و شلوارم رو کشید پایین
کمی کونم رو بلند کردم تا راحت باشه
بعد یه نگاه توی صورتم انداخت و گفت چقدر فسقلیه خدا
بعد با زبون از پایین کیرم لیس زد تا بالا
وقتی زبونش به سر کیرم می‌خورد همه بدنم می‌لرزید
بعد همه کیرم رو کرد توی دهنش و نگه داشت
سرش رو کمی آورد بالا تا واکنش من رو ببینه
با دیدن چهره خالم وقتی کیرم توی دهنش بود خیلی حشری شدم
دستش رو زیر تخم هام گذاشته بود و آروم قلقلک میداد بعد سرش رو میبرد عقب و دوباره می‌آورد جلو
وای خدا چه لذتی داشت
کیرم رو کشید بیرون و گفت میخوای یه کار هیجان انگیز انجام بدیم
منکه همه صورتم شده بود گلوله آتیش، ضربان قلبم رفته بود بالا پرسیدم چه کاری
خالم بلند شد و گفت من میرم روی تخت پیش دلیر میخوابم تو هم چند دقیقه بعد بیا سراغم
بعد با سرعت رفت داخل اتاق
من موندم یه کیر که از شوک خوابیده بود
اصلا باورم نمیشد خالم همچین پیشنهادی بده
همه بدنم به سرعت یخ کرد
اصلا جرات نداشتم از جام بلند بشم
کمی با خودم فکر کردم و گفتم میرم داخل دست خالم رو میگیرم و میارمش بیرون براش توضیح میدم که من نمیتونم چنین کاری رو انجام بدم
پاورچین پاورچین رفتم داخل اتاق خواب خالم و عمو دلیر
نور خیلی کمی از سالن افتاده بود داخل اتاق
آروم نزدیک شدم دیدم عمو دلیر اونور تخت پشتش رو کرده به سمت ما و خوابیده یه ملافه سفید انداخته بود روی خودش
اینور تخت خالم شبیه عمو دلیر دراز کشیده بود و رفته بود زیر ملحفه اما کونش رو قمبل کرده بود و انداخته بود بیرون
با دیدن کون لخت خالم نفسم بند اومد و همونجا میخکوب شدم
قلبم داشت از توی سینم میزد بیرون
خالم سرش رو برگردوند و با اشاره گفت بجنب
کمی جرات پیدا کردم و دستم رو رسوندم به کون خالم
خالم خودش رو کشید عقب یه لحظه،
از سردی دست هام فهمید که توی چه وضعیتی هستم
و چندتا سرفه بلند کرد
من از ترسم دویدم بیرون
اما اتفاقی نیفتاد
دوباره رفتم داخل یه نگاه انداختم عمو دلیر همچنان خواب بود
دستم رو رسوندم به کون خالم
خالم کونش رو بیشتر داد عقب
با دستم همه کون خالم رو لمس کردم و انگشت وسط دستم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و یواش یواش باهاش بازی کردم
کمی با شرایط اتاق کنار اومدم و ترس و اضطرابم کمتر شد
نشستم روی زمین و کون خالم رو بوس کردم
خالم ملافه رو انداخت روی سرم
حالا من هم مثل عمو دلیر و خالم زیر ملحفه بودم
با این تفاوت که همه بدنم بیرون بود به جز ،سرم
زبونم رو آروم لای چاک کونش کشیدم، کم کم ترسم ریخت و به کارم سرعت دادم
با ولع همه کونش رو لیس زدم و زبونم رو روی سوراخ کونش فشار میدادم
دستم رو آوردم بالا و بردم ریز ملحفه و رسوندم به کس خالم
کاملا خیس بود
انگشتم رو گذاشتم روی چوچوله اش و آروم بازی کردم
خالم دستش رو آورد و دستم رو پس زد
اما من مقاومت کردم
خالم این بار دستم رو محکم گرفت تا تکون ندم
اما انگشتم همچنان داشت بازی می‌کرد
خالم پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و اجازه ادامه دادن رو ازم گرفت
با این کارش کونش کامل افتاد بیرون
با احتیاط رفتم روی تخت و پشت خالم دراز کشیدم
شاید دو دقیقه طول کشید
نفسم رو توی سینه حبس کرده بودم
وقتی کارم تموم شد نفسم رو تخلیه کردم و چند نفس عمیق کشیدم تا حالم به جا اومد
با یک دست شلوارم رو دادم پایین و کیرم رو مالیدم به کون خالم
هرکار کردم کیرم راست نمیشد
خالم متوجه شد و دستش رو آورد عقب و با کیرم بازی کرد
به محض برخورد دست خالم با کیرم
صدای خروپف عمو دلیر قطع شد
خالم دستش رو همونجا نگه داشت
من از استرس خودم رو زدم به خواب و ملافه رو کشیدم روی سرم
عمو دلیر چندتا نفس گرفت و از سر جاش بلند شد
این رو از تکون خوردن تخت فهمیدم بعد از کمی جابجایی و صدای تکون خوردن متکا ،بالاخره سکوت حکمفرما شد
همش منتظر بودم یکی ملحفه بزنه کنار و همه چی لو بره
داشتم از ترس میمردم نفسم رو حبس کردم چشم هام رو به هم فشردم تا هر اتفاقی میخواد بیفته زودتر بیفته
فقط دوس داشتم اون لحظات تموم بشه
چند ثانیه بعد حرکت دست خالم رو روی کیرم حس کردم
انگار دنیارو بهم داده بودن میخواستم از خوشحالی داد بزنم
آروم سرم رو آوردم بالا و ناگهان چهره عمو دلیر رو دیدم که کامل چرخیده بود و به سمت ما خوابیده بود
یه لحظه دلم هری ریخت پایین
یه نگاه انداختم به خالم با چهره مصمم خودش بهم فهموند که چیزی نیست
خالم بلاخره تونست کیرم رو شق کنه
بعد با دست خودش کیرم رو هدایت کرد به سمت سوراخش بعد کونش رو داد عقب و سر کیرم وارد کونش شد
خدارو شکر دوباره همه چی عادی شد
خیلی آروم بدون اینکه تخت تکون بخوره داشتم کیرم رو عقب و جلو میکردم و هر جا که احساس می‌کردم آبم داره میاد، کارم رو متوقف میکردم

خالم متوجه این کارم شد
دستش رو آورد عقب و گذاشت روی کونم و کنترل تلمبه زدم رو به دست خودش گرفت
همزمان که من رو به سمت خودش هل میداد،کونش رو میداد عقب
واقعا موقعیت جالبی بود
روی تخت خواب خالم در حالی که کنار شوهرش خوابیده بود داشتم کونش میذاشتم
از وقتی که خالم داشت کونش رو روی کیرم فشار میداد هر کاری کردم تا زود ارضا نشم اما فایده نداشت به قدری حشری شده بودم که بازو خالم رو گاز گرفتم
خالم انگشتش رو رسوند به سوراخ کونم و آروم فرو کرد داخل
به یکباره حس عجیبی بهم دست داد و با شدت ارضا شدم

دوستان ممنون که لطف داشتید و در مورد داستان نظر دادید متاسفانه قانون سایت اجازه ادامه دادن به بیش از پنج قسمت برای یک داستان رو نمیده و باید همینجا تمومش کنیم
شاید اگه ایده جالبی به ذهنم رسید یه فصل دیگه در مورد همین شخصیت ها حول محور مامانِ سعید بنویسم البته اگه کشش داشته باشه و مورد پسندتون باشه ،بهرحال ممنون که داستان رو دوست داشتید و بهم انگیزه دادین

نوشته: July 1995

بازدید 11,535

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “آنچه دیدم (۵ و پایانی)”

  1. داستان خوبی بود ، فکر کنم میتونی ادامه همین داستان رو با یه اسم جدید ادامه بدی، البته یه جوری باید اطلاع بدی که بفهمیم ادامه ی همینه ، ممنون

  2. شرمنده وقتی متوجه شدم که دیگه نمیتونم ادامه دار بنویسم ،انگیزم رو از دست دادم فقط خواستم به اتمام برسه

  3. تازه خاله هه داشت رو کونش تنگ پسره سوار میشد تموم شد بابا تازه داشت جالب میشد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید